جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق تق
و ده ها صدای اپارات به گوش رسید

گرگینه های از همه جا بی خبر بلند شدند و درحالی که چشم هایشان

را میمالیدند ه فرمان فرمانده شان گوش میدادن که فریاد میزد

سریع راه بیفتین باید بفهمیم کجا رفتن

اونا اسیر های اونروز را که از نقشه خبر داشتند گرفتند و سخت

شکنجه دادن تا بالخره اون یکی که زبانش از همه لق تر بود به زبان امد

و گفت که ان ها به مقر فرماندهی سوم در زیر رودخانه هاگوارتز رفتند.

اما درحالی که سخن میگفت دار فای را وداع گفت و گرگینه ها را با این
راز تنها گذاشت

گرگینه ها با حداکثر قوا اپارات کردند به چندنین کیلومتر قبل تر از

هاگزمید که میشد اپارات کرد.

مقر سوم محفل زیر دریاچه

جینی به افرادش گفت کورمک لطفا فرماندهی کسانی که میتونن با

جارو پرواز کنن و طلسمم بزنن بر عهده بگیر و دیوار دفاعیی درست کن

کورمک به سرع خارج شد سوار جارویش شد تا اوضاع را برسی کنید

اما هنوز صدای فرمان دادن جینی ویزلی را میشنید.


در میانه راه با جارو بود که لشکر گرگینه ها رادید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه جدید : کینگزلی شکلبوت
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1391 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
شب داشت جای خودش را به روز میداد ولی همچنان درگیری بین محفلیها و گرگینه ها ادامه داشت. همه محفلیها خسته و درمانده از این حمله ناگهانی بودند و در دل مرلینا.. مرلینا.. میکردند . خسته تر از همه جینی بود که فرمانده محفل محسوب میشد و مسئولیت جان تمام سربازان بر عهده او بود. اگر جان کسی به خطر می افتاد او باید پاسخگو میشد.

در طرف دیگر نیز گرگینه ها زخمی و زوزه کشان همچنان به حملات خود ادامه می دادند و رفته رفته نیروهای تازه نفس به جمعشان اضافه می شد.

جینی که با آخرین رقم خود داشت از محفلیها دفاع میکرد در ذهن خود نقشه ای برای نجات افرادش می کشید.

بعد از دقایقی که اوضاع همچنان وخیم تر میشد جینی رو به سربازان فداکار و خسته خود کرد و با صدای بلند گفت : سربازان دلیر من ، تا 5 دقیقه بعد همگی با فرمان من به سمتی که میگم آپارات کنید...


3 دقیقه بعد نور کور کننده ای از چوب دستی جینی بیرون اومد و همه گرگینه ها رو زمینگیر کرد. جینی تا مسافتی از گرگینه ها دور شد و فریاد زد :

- حالا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-‏ بدویـــــین ...‏ الان بهمون می رسن!‏
-‏ زود باشین،‏ زود باشین...‏ ‏.

بالاخره پس از چند دقیقه پر اضطراب محفلی ها به لب دره رسیدند:

-‏ سریعتر،‏ سریعتر،‏ زود سنگر بندی کنین،‏ دارن می رسن...‏ ‏.
-‏ الفیاس،‏ تو و هرمیون و گودریک برین سمت چپ،‏ من و استرجس وسط وایمسیم،ولی کی سمت راست بایسته؟
-‏ استرجس تو و هرمیون برین سمت راست،‏ کورمک تو با من بمون.

بالاخره گرگینه ها رسیدند و همراه با سورس در مقابل محفلی ها ایستادند:
جینی:
-‏ سورس تو هم؟
-‏ تمام مدتی که بودم! ‏

جینی:‏
-‏ تمام محفلی ها گوش به فرمان من...‏ حمله !

در کسری از ثانیه صدای ورد های گوناگون سکوت شب را شکست و درخشش ورد ها شب را رنگین کرد،‏ ولی در همین حین ورد های دیگری از سمت مخالف محفلی ها(سورس) نیز به سمت گرگینه ها شلیک شد...

==================‏
شرمنده که کوتاه شد!‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/2/14 12:12:23
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین

جینی با شنیدن کلماتی که از دهان هرمیون بیرون می آمدند ، بسیار شوکه شد و با صدای بلندی گفت: « مطمئنی؟ »

هرمیون که کمی ترسیده و نگران بنظر می رسید ، گفت: « اره! حتی بیشتر از اینا هستن! »

استرجس گفت: « ولی گرگینه ها فقط 13 تا بودن! »

در همین لحظه الفیاس از کلیسا بیرون آمد و به طرف جینی آمد و با دستش به چراغ روشن شده کلیسا اشاره کرد و گفت: « چراغ روشن شد. »

در همین لحظه جینی کمی مکث کرد و بعد یک نفس عمیق کشید و شروع به صحبت کرد: « الفیاس چراغ رو خاموش کن! این یه تلست! باید زودتر فرار کنیم! »

بیشتر مردان محفل شروع به اعتراض کردن و مخالفت خودشون رو اعلام کردن!

مگان جونز گفت: « حتی اگه ولدمورت خودش هم بیاد من می جنگم! »

جینی می خواست به او توضیح دهد که وضعیت ناجور است اما قبل از او گودریک شروع به صحبت کردن کرد و گفت: « ما تا اینجا اومدیم! نمی تونیم دست خالی برگردیم! »

هرمیون به کمک جینی آمد و گفت: « ولی اینطوری هممون نابود می شیم! »

سکوتی حکم فرما شد تا اینکه استرجس آن را کشست و گفت: « نه می جنگیم و نه فرار می کنیم! اونارو می کشیم به پرتگاه دره! اگه اونجا بجنگیم به نفع ماست! »

کسی حرفی نزد. همه در فکر نقشه استر بودن تا اینکه استر وقتی دید کسی مخالفی ندارد ، گفت: « زود باشین! باید عجله کنیم! »

و تمام محفلی ها به طرف جنوب شروع به حرکت کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد :خوب؟
انتونین که اصلا انتظار همچین پاسخی رو از لرد نداشت میگه:
- خووووب...خووب ...اونا میخوان گرگینه هارو نابود کنن.
لرد با عصبانیت جواب میده:
- اینو که یک بار گفتی احمق.
آنتونین با کمال نا باوری ابروهاشو بالا میندازه و میگه:
- یعنی شما نگران نیستید؟
لرد با کمال متانت جواب داد:
- البته که نه .اون محفلی های احمق خودشون خودشونو انداختند تو دام.
آنتونین:
- منظورتون چیه؟
لرد:احمق...اگر اونا کمین کرده باشند تا گرگینه های منو نابود کنن،مامیتونیم افراد بیشتری رو آماده کنیم تا ما محفلیهارو غافلگیر ونابود کنیم.یوهه هه هه هه هه هه هه.سریع بع گرگینه ها و سورس خبر بده و نقشه رو بهشون بگو.عجله کن.

>>دره ی گودریک

جینی همچنان داشت افراد رو راهنمایی میکرد.ناگهان رویش را به سمت هرمیون برگشتوند و گفت:
- هرمیون،تو از همه چی با خبری و شخص قابل اعتمادی هستی.تا من به بقیه توضیحانت بیشتری بدم برو و مارو از اومدن گرگینه ها با خبرکن.
هرمیون سرش رو تکون میده و به بالا ترین نقطه ای که به چشمش میخوره میره.
جینی رو بهالفیاس کرد و گفت :
- الفیاس تا جایی که میتونی آهسته برو و چراغ کلیسا رو روشن کن.
الفیاس هم همان کار هرمیون رو کرد.
ـ خوب،همه چی آمادس.چوبدستی هارو بدست بگیرید و آماده باشید.هرمیون خبری نشد.
هرمیون در جواب جینی گفت:
- هنوز نه.
جینی نفس راحتی کشید اما چند لحظه بعد با خبر هرمیون از جا پرید:
- جینی اونا...اونا دارن میان.
جینی و همه به سوی کلیسا برگشتند اما چراغ روشن نشده بود.
همه به فکر فرو رفتند .جینی پرسید.
- هرمیون چند نفرند؟
هرمیون با لکنت بدون ترس گفت:
- 10..نه نه 15..نه 17...نه نه20..نه چینی همین طور داره بهشون اضافه میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1391 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین

سوژه جدید


شب سوزناکی بود و نسیم بهاری در حال وزیدن بود و باعث می شد چند فردی که در حال پرواز با جارو بودند ، مجبور شوند چشمانشان را ببند تا اذیت نشوند.

هیچ اثری از روشنایی بجز نور چوب دستی آن چند نفر نبود. دره گودریک در سکوتی عذاب آور فرو رفته بود. گاه گاهی صدای زوزه ی گرگینه های در خدمت ولدمورت شنیده می شود که ترس و لرزه را در تن کودکان اهل دره به وجود می اوردند.

دیگر چراغ کلیسای دره نیز روشن نبود. چراغی که همیشه روشن بود ، حالا بخاطر جلب توجه نکردن خاموش شده بود تا گرگینه های ولدمورت به انجا نیایند.

چند نفر در حال پرواز با جارو بالاخره در نقطه ای فرود می آیند. نور چوب دستی آنها چند نفر دیگر را نشان می دهد که در انجا منتظر آنها بودند. یکی از کسانی که تازه ار جارو پیاده شده بود ، گفت: « آۀبوس کجاست؟ »

صدایی گرفته و مرموز گفت: « غیب شده! » کمی مکث کرد و ادامه داد: « خب همه حاضرن؟ »

در همین لحظه تمام کسانی که در انجا بودند ، شروع به خواندن اسم خود کردند: « هری پاتر » « هرماینی گرنجر » « جینی ویزلی » « الفیاس دوج » « گودریک گریفندور » و در آخر صاحب همان صدا گفت: « منم استرجس پادمور! خب بهتره دوباره نقشه رو مرور کنیم! »

الفیاس با صدای نسبتا بلندی گفت: « بس کن استر! هممون می دونیم. »

استر ادامه داد: « باشه الفیاس! بهتره دوباره مرور کنیم! جینی؟ رئیس محفل؟ »

جینی که تازه از جاروی خودش پیاده شده بود ، کمی شکه شد و بعد شروع به صحبت کرد: « خب! می دونید که ولدمورت تمام گرگینه ها رو ازاد کرده و اونا دارن تمام مردم بیگناه رو می خورن یا تبدیل به گرگینه و یاری دیگر برای خود می کنند. ما قراره امشب چراغ کلیسا رو روشن کنیم و اونارو بکشیم اینجا و دستگیرشون کنیم! »

دیگر کسی حرفی نمی زنه و همه به سمت کلیسا شروع به حرکت می کنند اما هیچ کس نمی دانست که آلبوس دامبلدوری که در واقع آنتونین دالاهوف بود و در این همه مدت نقش بازی می کرد ، حرف های آنها را شنید!


خانه ی ریدل


- «ارباب؟ »

- « چیه آنتونین؟ نیومده چی می خوای؟! »

آنتونین بدون سکوت ادامه میده: « ارباب محفلیون نقشه کشیدن تا گرگینه ها رو نابود کنن! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 7 آبان 1390 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
_ غیب شیم ارباب ؟! اگه میشد غیب شیم که از اول ظاهر می شدیم !
_ خب حالا !
_ ارباب ! من میدونم که ! ما اینجا گیر افتادیم ارباب !
_ اه ! سیبل ! بذار ببینم چی کار می کنم سیبل !


بعد از چند دقیقه
نقشه ی انحرافی

_سیبل ! نقشه ی انحرافی ما اینه ! من تو رو گروگان میگیرم و تو هم هیچ مقاومتی نمی کنی و قطعا دامبلدور میذاره تا ما بریم. احتمالا تا الآن هم به هوش اومده . تا بفهمند از کجا خورده اند 4 سالی طول می کشه !

_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

هر کسی به اصل خود باز می‌گردد...
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 7 آبان 1390 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور برگشت تا در را ببندد و به پیش لرد ولدمورت برود که ...
_ استیوپفای!

لرد ولدمورت چوبدستیش را پایین آورد، لباس زنانه اش را درآورد و شنل سیاهش را پوشید و در حالی که آرایشش را پاک میکرد لگدی به بدن دامبلدور زد و گفت:
_پیرمرد خرفت! دم پیری و معرکه گیری!

سیبل تریلانی که فوق العاده دستپاچه شده بود، بدن دامبلدور را به زور به گوشه اتاق کشید و به ولدمورت گفت:
_ ارباب ما قرار بود بی سر و صدا بیایم و بریم. ولی اینجوری همه هاگوارتز متوجه میشن!
لرد ولدمروت: اشکال نداره! دیگه تحمل پوشیدن اون لباسای مسخره رو نداشتم! ... فعلا بیخیال این حرفا! باید یواشکی و زود به جنگل ممنوع بریم و یه سانتورو با زبون خوش یا به زور با خودمون به دره گودریک ببریم!


جنگـــل ممنــــــوع!

_ اوووووم سیبل؟
_ بله ارباب؟
_ ممکنه چون شبه بترسی. میخوای بریم و فردا بیایم؟
_ نه ارباب من اصلا از جنگل ممنوع نمیترسم. همیشه برای مشورت پیش سانتورها میومدم اونموقع که در هاگوارتز بودم.
_ مطمئنی؟ تعارف که نمیکنی؟
_ بله ارباب مطمئنم ولی اگه شما بخواین میتونیم بریم و فردا بیایم!
_ من؟ بهیچ وجه! ارباب و ترس؟ من، خود ترسم! فقط بخاطر خودت گفتم!

سیبل تریلانی وارد جنگل شد و لرد ولدمورت هم در حالی که چوبدستیش را آماده نگه داشته بود و محتاط بود آهسته و پاورچین وارد جنگل شد و البته سعی میکرد پشت سیبل مخفی باشد. اینقدر رفتند تا درست به وسط جنگل ممنوع رسیدند و یک سانتور را دیدند که در زیر درختان انبوه و در حالی که نور مهتاب به صورتش میتابید آسمان را نگاه میکرد. سیبل جلو رفت و شروع به صحبت کرد:

_ سلام مایکل!
مایکل: اوه سلام بر استاد پیشگویی. مدت زیادیه که به دیدن من نیامدی. این شخص متولد برج عقرب کیه که همراهته؟
لرد ولدمورت: زیاد زور نزن! نمیتونی منو بشناسی!
مایکل: تا اونجاییکه من میدونم تو در آخر به وسیله طلسم اکسپلیارموس کشته میشی!
لرد ولدمورت: چی؟ با طلسم خلع سلاح؟! سیبل واقعا ازت ناامید شدم. این همون دوستی بود که میگفتی خیلی از پیشگویی و ستاره شناسی و احظار ارواح حالیش میشه؟
مایکل: من چیزی رو که دیدم گفتم. خواه پند گیر و خواه ملال!

لرد ولدمورت که حوصله اش سر رفته بود به گفتن عبارت "بسه دیگه" اکتفا کرد و بوسیله طلسم استیوپفای مایکل را بیهوش کرد. سپس رو به سیبل کرد و گفت "بریم دیگه! الان میتونیم این اسب از خود راضی رو هم با خودمون ببریم. بیا نزدیکتر زودتر باید غیب شیم. دره گودریک منتظر ماست."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 5 آبان 1390 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت که دست و پایش را گم کرده بود، با همان صدای تو دماغی گفت:
_ اِوا خدا مرگم بده! این چه حرفیه که میزنید آقای محترم؟!

دامبلدور:
_جسارت منو ببخشید. فقط فکر کردم شاید با تام نسبتی داشته باشین. هر چند از خانم برازنده‌ای مثل شما، بعیده با اون جادوگر بوقی نستبی داشته باشین!

_ اشکال نداره عزیزم.

دامبلدور:

تریلانی:

دامبلدور خودش را جمع و جور کرد و از روی صندلی بلند شد و گفت:
_خانم تریلانی، شما بفرمایید سر کارتون. من خودم ایشون رو راهنمایی میکنم.

تریلانی رفت و دامبلدور و ولدمورد تنها شدند. دامبلدور با نیش باز گفت:

_ خب اسما شما چیه؟

ولدمورد دست و پایش را گم کرد و من من کنان اسمی را که ناگهانی به ذهنش رسیده بود را پراند:
_اممم چیز. بلقیس!

_به به! چه اسم خوبی. خیلی هم بهتون میاد. میگم نظرتون چیه با هم شام بخوریم؟

ولدمورت که حسابی هوس غذاهای هاگوارتز را کرده بود، با پیشنهاد دامبلدور موافقت کرد. آنها به سمت سالن غذاخوری رفتند و ولدمورت کنار دامبلدور نشست. در همین لحظه، تریلانی هم خودش را به آنها رساند و کنار ولدمورت نشست و در گوشش گفت:

_قربان مگه قرار نبود به جنگل ممنوعه بریم؟

ولدمورت که حسابی تعجب کرده بود، با همان صدای زنانه گفت:
_ اِوا عزیزم نمیبینی الان وقته شامه؟ ما اونجا کاری نداریم. بیا از شام لذیذی که دامبولی جون برامون آورده لذت ببریم.

تریلانی:

ولدمورت نخودی خندید و مشغول غذا خوردن به همراه دامبلدور شد.

چند ساعت بعد

همه‌ی قلعه در خواب بود. حتی دامبلدور و ولدمورت. (البته هر کدام در اتاق خودشان )
تریلانی خودش را به اتاق ولدمورت رساند و وارد شد. ولدمورت خیلی ملیح روی تخت خوابیده بود و انگار خواب خوبی هم میدی چون نیشش تا بناگوش باز بود.

تریلانی آرام صدا زد:
_ارباب! ارباب! بیدار بشین که بریم جنگل!

ولدمورت ناگهان جیغی زد و از جا پرید و با عصبانیت گفت:
_ نمیگی این طوری میای توی اتاق ممکنه لباس تنم نباشه؟

تریلانی:
_

_چیه خب؟ حالا چی کار داری؟

_باید بریم جنگل و سانتورها رو پیدا کنیم.

_جنگل؟ خب من اینجا رو بیشتر دوست دارم. بذار همینجا پیش دامبولی جونم بمونم.

_دامبولی جون؟

_آره دیگه. تازه فهمیدم چه آدم ماهیه!

تریلانی:

در همین لحظه در به صدا در آمد و تریلانی مثل فشنگ زیر تخت مخفی شد. دامبلدور وارد شد و با قیافه‌ای گفت:
_هر کاری کردم نتونستم بخوابم. همش به تو فکر میکردم. بلقیس جونم میشه امشب پیش تو بخوابم؟

بلقیس... ام نه ولدمورت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 30 مهر 1390 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت که از تصور خودش در هیبت زنانه ، به شدت به خشم آمده بود ، کرشیویی حواله ی سیبل کرد. تریلانی جیغی کشید و سپس در حالی که از شدت درد ، اشک در چشمانش جمع شده بود ، بریده بریده گفت:" آخه چرا ارباب؟! "


ولدمورت دندون قروچه ای کرد و گفت:" چرا؟ درد و چرا! زهر نجینی و چرا! تو به چه دردی میخوری آخه؟ها؟ پیشگویی که بلد نیستی بکنی! فالگیریتم که در حد ِ بوقه! روحم که بلد نییستی احضار کنی ، آخه تو به چه دردی میخوری؟! نمیدونم این همه مدت چطوری سر اون پشمکو شیره مالیدی.البته تعجبی نداره ، اون پیرمرده دیگه خرفت شده.

تریلانی که احساس سرخوردگی همه ی وجودش را در برگرفته بود ، چشمهای مگس مانندش را به ولدمورت دوخت ، سپس با بغض گفت: ارباب...

-ارباب بی ارباب! اینطوریم نگام نکن. تازه من عمرا لباس یه ساحره رو تنم کنم!

- اما ارباب ، اگه اینکارو نکنید ، به هیچ طریقی نمیتونیم وارد قلعه بشیم!

چند دقیقه ی بعد...

ولدمورت در حالی که صورت مار مانندش از آرایش ، به شکل دلقک ها در آمده بود ، با کلاهی پر دار و ردای زنانه ای به رنگ یشمی ، در برابر سیبل نمایان شد...

تریلانی در حالی که به زور جلوی خنده اش را گرفته بود ، به سمت ولدمورت رفت و با حالتی تصنعی گفت: " وای ارباب! چقدر پسرکش شدینا. من به شما افتخار میکنم ، شما هرطور باشید ، جذابید.

ولدمورت که متوجه ی لحن مصنوعیه تریلانی نشده بود ، بادی به غبغب انداخت و نیشخندی زد و گفت:" خب حالا! دیگه انقدر پاچه خواری نکن..خودمم میدونم پسرکشم و از آنجلینا جولیم خوشگل ترم.

سیبل:

سپس در حالی که خودش هم از سر و وضع زنانه اش ، چندان ناراضی نبود ، سلانه سلانه به سمت سیبل آمده و پشت چشمی نازک کرد و گفت: " خب بریم ، من حاضرم!

و به همراه سیبل به سوی هاگوارتز آپارات کرد.



دروازه ی ورودی هاگوارتز


صدای پاقی شنیده شد و به دنبالش ولدمورت به همراه سیبل در نزدیکی قلعه ی هاگوارتز ظاهر شدند . سیبل که نگرانی و اضطراب ، همه ی وجودش را در بر گرفته بود ، گفت:" ارباب میگم بیاین بیخیال شیم. بابا داریم زندگیمونو میکنیم. آخرش یه طوری میشه دیگه . نهایتشم میرین اون دنیا پیش سالازار"

-ساکت شو احمق! من نمیزارم اون کله زخمی منو بکشه!

تریلانی ساکت شد و دیگر حرفی نزد و به همراه ولدمورت وارد قلعه شد...




لحظه ای بعد ،اتاق دامبلدور


سیبل درحالی که دچار لرزش شدیدی شده بود ، به همراه ولدمورت به اتاق دامبلدور نزدیک شد و چند ضربه به در ِ اتاقش نواخت.صدایی از داخل اتاق شنیده شد." بفرمایید تو!"

سیبل به همراه ولدمورت داخل شد.


دامبلدور نگاهی به سیبل و زن کناریش که شباعت عجیبی به ولدمورت داشت ، انداخت و گفت:" چیکار میتونم واست انجام بدم سیبل عزیز؟"

سیبل من و منی کرد و گفت:" امممم...پروفسور...این ساحره ای که با من اومده ، از شما میخواد بهش اجازه بدید اینجا تدریس بکنه."

دامبلدور با سوءظن نگاهی به ولدمورت انداخت وگفت:" خب...ایشون چه توانایی ها دارن ؟"

- تدریس ِ درس ِ مشنگی!

ولدمورت:

ولدمورت دندون قروچه ای کرد و مشتش را گره کرد ، اما چیزی نگفت.

دامبلدور عینک نیم دایره ایش را به بینی عقابی اش نزدیک کرد و گفت: " باعث افتخاره که شما قرار درس مشنگ ها رو تدریس کنید."

وسپس رویش را به ولدمورت کرد وگفت:" ببخشید شما شباهت عجیبی به یکی از جادوگران دارید."

ولدمورت که هنوز آثار عصبانیت در چهره اش مشهود بود ، صدایش را تو دماغی کرد و گفت:" کی پرفسور؟"

-تام ریدل!

سیبل و ولدمورت:

دامبلدور:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/30 13:59:47
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/30 14:00:29
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/30 14:01:58
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/30 14:50:42
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/30 14:54:23
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�