جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس پرواز و كوییدیچ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سهمیه ی پیرمرد سیاه هافلپاف


نور همیشه ناخوانده ترین مهمان این ورزشگاه بود. چراغ هایی که دور تا دور ورزشگاه نصب شده بودند، با خساست کم نظیری نور را به اطراف می فرستادند. فضا همیشه بوی خاصی می داد. خیلی از آن با عنوان "بوی مرگ" یاد می کردند. هیچ کدام از بازی هایی که در این ورزشگاه برگزار شد برای تفریح و لذت نبود. تفریح و لذت آخرین چیزی بود که به ذهن یک جارو سوار می رسید؛ همان کسی مرگ از سایه به او نزدیک تر بود!

کف ورزشگاه خبری از چمن نبود، کف پوش سرد سیاه میزبان هر جارو سواری می شد که تعادلش را به هر دلیلی از روی جارو منحرف می شد. رگه های سرخ رنگ خون در بین سیاهی قابل دیدن بود. خون سر و پیکر مردانی که روی همین کف پوش سیاه جان داده اند.

دور تا دور ورزشگاه دروازه ی فلزی بزرگی قرار داشت. محل ورود دیوانه ساز ها! اگر کسی اتفاقی از زمین خوردن جان سالم به درد می برد، بوسه های تشکر دیوانه ساز ها را تجربه می کردند. بوسه هایی مرگبار! خاطرات وحشتناکی در این ورزشگاه مدفون شده است. خاطراتی که کمتر کسی علاقه به دانستنش دارد.

جایگاه تماشاچی ها... مگر کسی دوست داشت همچین مسابقه ای را تماشا کند؟ این سوالیست که ذهن جارو سوار را همیشه به خود مشغول می کند. چه کسی می خواهد جهنم زمینی را به چشم ببیند؟ بعد که روی جارو تاب می خورد، مجانینی را می بینند که با برخورد بلاجر به کسی دست می زنند. زمانی که مغز کسی روی کف پوش های سیاه متلاشی می شوند، فریاد شادی می زنند و حتی زمانی که یک نفر اسیر دیوانه ساز می شود، هورا می کشند. همچنین مجانینی هم وجود دارند! حتی اگر باورش سخت باشد.

فضای ورزشگاه تقریبا تاریک است و تشخیص اسنیچ سخت تر از هر جای دیگر. جستجوگر ها حتی در رویایشان هم گرفتن اسنیچ را تصور نمی کنند. بازی ها هم زمانی تمام می شود که همه ی بازیکنان جان دهند. کسانی که یا از ترس تعادلشان را از دست می دهند یا بر اثر برخورد بلاجر به زمین می خورند یا حتی کسانی که گرفتار بوسه ی دیوانه ساز ها می شوند.

این ورزشگاه برای بازی چه کسانی طراحی شده؟ این ورزشگاه توسط پاپا تونده طراحی و جارو سوارانی که در آن به پرواز در می آیند، توسط خود او انتخاب می شوند. نامی که مردم بر آن گذاشتند "قفس مرگ" است اما خود پاپا آن را "رستاخیز گناه کاران" می نامد. بعضی از زندانیان آزکابان در همین ورزشگاه جان دادند.

کسی نمی داند این ورزشگاه کجای دنیا مخفی شده است. ماموران وزارت خانه خیلی به دنبال رستاخیز گناه کاران هستند اما تنها بعضی از آنها که بد شانس تر بودن، آخرین ثانیه هایشان را در قفس مرگ گذراندند. آن جا انتهای دنیاست. جهنم زمین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ورزشگاه هویج!

هیچکسی نمیدونه چرا اسم این ورزشگاه هویج هست!اما طبق شایعات اسم ورزشگاه به پیشنهاد طراح ورزشگاه مارکوس بلبی،هویج نامگذاری شده.و این نامگذاری به دلیل هویج بودن خود مارکوس بلبی میتونه باشه!

ورزشگاه از بالا به شکل مثلث و از پایین به شکل زیگزاگ!حالا چه جوری اینطوری شده معلوم نیست!

اما چیزی که در وحله اول(وحله املاش همینجوریه دیگه؟!)در ورزشگاه به چشم میاد رنگ نارنجی و سبز هست که در همه جای ورزشگاه به چشم میاد.از ستون هایی که مخروطی شکل نارنجی رنگ که نیمکت های اون سبز رنگ هست گرفته تا زمین چمن که طبیعتا سبز هست اما خطوط اون نارنجی هست.

یکی از شاهکار های مهندسی جادویی این ورزشگاه قرار گرفتنش رو شیب 60% هست!

در ضمن این ورزشگاه اولین ورزشگاه دارای سیستم انتظاماتی هست که مسئولیت امنیت آن بر عده دمنتورها هست.یعنی کسی غلط میکنه تو این ورزشگاه اعتراض و اختلال ایجاد کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1393 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
{30 امتیاز}میخوام رو فضاسازی کار کنیم. دیالوگ، مطلقا ممنوع.هیچ فردی تو نوشته ی شما، جز خودتون که راوی هستید، حرف نمیزنه. یه ورزشگاه خاص رو بسته به علاقه ی شخصیتون برام توصیف کنید.
نگران کوتاه شدن پست هاتون نباشین.هر چی باشه کارتون قراره فقط یه فضاسازی باشه و قطعا طولانی نمیشه اونقدرا. اما یه پاراگراف هم ننویسید دیگه. زیادی از سر و تهش نزنید!حداقل توصیفتون سه پاراگراف باشه. طولانی هم شد مشکلی نداره اصلا.دقت کنید که من توجهم به توصیفی جلب میشه، که بتونم بخونم و با خوندن..ببینمش!مثال: من جیمزم. به نهنگا علاقه دارم. اگه بخوام ورزشگاه موردعلاقه مو توصیف کنم، ورزشگاه "نهنگ های خشمگین" رو توصیف میکنم که زیر آبه!شما هم، بسته به علاقه تون، یه ورزشگاه بسازید. اسمم داشته باشه!


هووووم! باز هم باید در تخیلات خود شیرجه بزنم؟
باز هم که چه عرض کنم؟ بنده کلا در تخیلاتم زندگی می کنم.

ورزشگاه؟
به نظرم "سانتیاگو برنابئو" ورزشگاه باشکوهی است. اما من ورزشگاهم را جور دیگری می سازم.
خوب اینجا نه قطب شمال است نه قطب جنوب.
اینجا سیاره ی ماه است!
بله ماه.
روی سیاره ی ماه ورزشگاهی وجود دارد که بیشتر سطح سیاره را پوشانده نام این ورزشگاه "Unicornis" به معنی تک شاخ است.چون تک شاخ حیوان مورد علاقه ی من است.

خوب عظمت ورزشگاه مرا تعجب زده می کند. منی که آن را ساخته ام و اگر شما آن را ببینید چه می گوید؟

هتلی به همان نام ورزشگاه با فاصله ی نسبتا زیادی از ورزشگاه قرار دارد، به دلیل آرامش اشخاص داخل آن است. دیوار های بیرونی اش و داخلی اش سفید است. اما بی روح نیست. هتل هفت طبقه دارد اما مطمئنا قدش به دیوار های ورزشگاه نمی رسد. این هتل امکانات بسیار عالی و با کار کنانی بسیار مودب دارد که خدمه ی مردش کت و شلواری مشکی و خدمه ی زنش دامنی کمی بالاتر از زانو و تنگ و بلوز سفید با کراواتی قرمز دارند.

چندین باجه ی رزرو بلیط اطراف ورزشگاه هست که جنسشان از وانیل است.

دیوار های بیرونی ورزشگاه سفید و نقره ای است و درچهار طرف ورزشگاه چهار در ورودی وجود دارد. یکی برای بازیکنان، یکی برای افراد خاص و دو تا برای تماشاگران.
در جلوی هر در ورودی چند مامور وجود دارند که برای چک کردن بلیط و وظیفه ی دیگرشان یعنی امضا گرفتن ایستاده اند! چندین دفتر بزرگ جلوی در های ورودی وجود دارد برای اینکه هر کسی که می خواهد وارد آنجا شود اول باید در آن دفتر ها امضا بدهد. برای کلکسیون امضای های مدیر آنجا یعنی من!

این ورزشگاه هفت طبقه دارد!(به خاطر علاقه ی من به عدد هفت.) بالاترین طبقه برای گزارشگران و افراد خاص است.
طبقه ی ششم و اول مطعلق به عکاسان است. و طبقه های دوم،سوم، چهارم و پنجم مطعلق به جمعیت عظیم تماشاگران.
جنس صندلی طبقه ی هفت از بستنی کاکائویی است.اما این بستنی کاکائویی رنگ طلایی دارد!
طبقات دیگر هم بستنی وانیلی هستند که رنگ نقره ای دارند!
البته من بستنی کاکائویی را بیشتر دوست دارم به خصوص که لای آن تکه های جامد شکلات هم باشد.
اما خب بالاخره باید یه فرقی بین طبقه ی خاص و دیگر طبقه ها باشد.
شاید به نظر برسد که این بستنی ها آب می شوند اما این طور نیست. ورزشگاه Unicornis مجهز به سیستم سرمایشی ایست که موجب می شود این بستنی ها هرگز آب نشوند. در مورد تاریخ انقضا هم باید بگویم ندارند! تا هر وقت که دلت بخواهد می توانی از بستنی ها لذت ببری.
اما بنده کاری کردم که کسی نتواند صندلی ها را بخورد! بله وگرنه که ورشکست می شدم. به جایش مردم گرامی می توانند از فروشگاه بزرگ ورزشگاه هر چیزی که دلشان خواست بخرند. مثل کتاب، بستنی، آب نبات و ...

این فروشگاه کنار ورزشگاه وجود دارد و همه چیز در آن به قیمت مناسب پیدا می شود.جیمز اگر بخواهی می توانم به تو تخفیف ویژه بدهم و به بقیه ی بچه ها.

زمین ورزشگاه از مرغوب ترین بستنی طالبی ایست. دروازه ها از آبنبات لیمویی یعنی آب نبات مورد علاقه ی من است.

من معتقدم که نور افکن ها نقش مهمی در عظمت ورزشگاه دارند. برای همین بهترین نور افکن جهان را ورزشگاه تک شاخ دارد.نور افکن های عظیمی که نور را به همه قسمت های ورزشگاه می رسانند.
ال سی دی بزرگی در گوشه ای از ورزشگاه وجود دارد که زمین کوییدیچ را به فاصله ی نزدیک تری نشان می دهد و گاهی نیز آگهی هایی در مورد حمایت از تیم تک شاخ ها و حیوانات تک شاخ روی آن نمایان می شود.

و اما رختکن ها.
از داخل زمین، دو در کنار هم به رختکن منتهی می شوند. رختکن های هر دو تیم مثل هر ورزشگاهی جداست.
رختکن بسیار بزرگ است و یک تخت ماساژ توی آن وجود دارد. کمد ها نقره ای رنگ هستند.

از رختکن هم خارج شدم حالا باید سری به دستشویی ها و آب خوری بزنم.
دستشویی ها برعکس جاهای دیگر بسیار تمیز بودند و کاشی هایش به رنگ آبی کم رنگ بود.
آبخوری هم در کناری آن بود و آنجا هم تمیز بود و شیر های آب به شکل سر تک شاخ بودند که از دهان آن آب و از شاخ آن مایع بیرون می آید.

این ورزشگاه تیمی هم به نام"Unicornis " یا همان "تک شاخ" دارد که علامتشان سر یک تک شاخ بر روی زمینه ی آبی کمرنگ است و روی شاخش هم رگه های از طلایی و نقره ای دیده می شود.

این بود ورزشگاه زیبای من!


البته این پیوست، علامت تیم نیست فقط عکسی زیبا از حیوان محبوب من است.
در ضمن چون در خانه تنها بودیم به امضای شما هم عمل کردیم.
باشد که دیگران نیز رستگار شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (10.62 KB)
35585_54031ec3b9987.jpg 296X170 px
ویرایش شده توسط سارا کلن در 1393/6/10 0:02:34
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1393 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
برف به آرامی میبارید. شال گردنم را بار دیگر به دور گردن خود پیچیدم و به به جلو حرکت کردم، ورزشگاه " موسیقیدیچ " از کیلومتر ها دور تر قابل دیدن بود. بعد از دقایقی به ورزشگاه بزرگ رسیدم، صدای تشویق تماشاگران به گوش میرسید. بازیکنان در حالی که برف برروی شانه و سرشان نشسته بود، سوار بر جارو به بازی کردن میپرداختند.

دقیق تر نگاه کردم، ورزشگاه شامل دو طبقه بود، طبقه ی بالایی آن، صندلی های آن به رنگ سرخ و طبقه ی پایینی آن، صندلی هایی به رنگ سیاه داشت. به نظر می آمد صندلی های سرخ برای تماشاگران ویژه ی مسابقه باشد.

یک تیک روبه روی گزینه ی " جایگاه ویژه " زدم. و به طبقه ی پایین رفتم تا از آبخوری ها بازدید کنم. هر چند دقیقه ای صدای فریاد شادی تماشاگران بلند میشد. با کمک پله به طبقه ی پایین رفتم و با تابلوی آبی رنگی مواجه شدم. بر روی آن نوشته شده بود:

<------- مرلینگاه.
آبخوری. ----------->

با عجله به سمت چپ رفتم و پس از عبور از یک پیچ به آبخوری رسیدم، آنجا بسیار تمیز بود و شیر های آن به شکل شیپور بود. در دل این خلاقیت را تحسین کردم و در کنار گزینه ی " آبخوری " تیک زدم. بار دیگر به طبقه ی دوم رفتم. هوا کمی به علت بارش برف تاریک شده بود. نور افکن ها که بسیار شبیه به ویالون بودند، روشن شدند و اینکار زیبایی مسابقه را دوچندان کرد.

جلوی گزینه ی نور افکن تیک دیگری زدم و برای دقایقی به مسابقه خیره شدم. به میدان چمن کاری شده ی میان زمین خیره ماندم، جایی که حال، محل سپیدی برف بود. به مدل میدان مسابقه دقت کردم، ناگهان دریافت آن بسیار شبیه به بدنه ی گیتار است.

نگاهم به تابلوی نتایج طلایی رنگ در بالای ورزشگاه افتاد، 90-30 به نفع تیم سبز پوشان بود. به تخته شاستی داخل دستم نگاه کردم، تخته با افسون ضد برف جادو شده بود تا هیچگونه برفی باعث خراب شدن کاغذ نشود.

تیک دیگری زدم، تنها گزینه هایی که علامت تیک در رو به روی آن خالی بود، رختکن و انبار جارو ها بود. به سوی رختکن خالی بازیکنان به حرکت در آمدم. به سرعت از پله ها پایین رفتم و راهم را به سوی راست ادامه دادم، جای رد پای کسانی که قبل از من از آنجا عبور کرده بودند به خوبی روی برف مشخص بود.

با عبور از راهرو و پایین رفتن از پله ای دیگر وارد رختکن تیم سبز پوشان شدم. ردای دوم تیم برروی دیوار جا خوش کرده بود. کمد های بازیکنان به شکل فلوت بود، کمی باریک اما بلند. حال دریافتم که چرا نام ورزشگاه موسیقیدیچ است، تمام وسایل ورزشگاه به شکل ابزار آلات موسیقی بود.

انبار جارو ها درست کنار رختکن بود. از همین حال حدس میزدم انبار جارو باید به شکل یکی از اشکال موسیقی باشد. نگاهی به راهی که از رختکن طی کرده بودم، انداختم. زمین سفید رنگ با قدم های من گل آلود شده بود. با وردی رد قدم های گل آلودم را پاک کردم. نگاهی به در انبار جارو ها انداختم، درست همان طور که حدس زده بودم، در آن مانند دف بود. با لبخندی از سر رضایت تیک آخر را بر روی کاغذ زدم.

از پله ها بالا رفتم و نگاهی به اسمان انداختم، بارش برف کمی شدید تر شده بود. به راهرویی که منتهی به خروجی ورزشگا میشد رفتم. دیوار های راهرو با دانستنی هایی درباره ی تاریخچه ی ابزار آلات موسیقی پوشیده شده بود.

زمانی که از در ورزشگاه خارج شدم، به عقب برگشتم و نگاهی به تابلویی که بر روی آن عبارت " ورزشگاه موسیقدیچ نقش بسته بود نگاه میکردم، شاید روزی برای تماشای مسابقه به آنجا بازمیگشتم.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1393 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
باران می بارید و سر و صورتم را هدف گرفته بود. من هم کم نمی گذاشتم و با بالا و پایین پریدن نشان می دادم که باران نمی تواند بر من غلبه کند و حتی اگر تسترال آب کشیده هم بشوم، دوباره بالا و پایین می پرم و به هیچ جا پناه نمی برم.

در همان حال که کفش هایم با کف خیس خیابان برخورد می کرد، تمرکزم را جمع کردم تا هرچه زودتر ورزشگاه موردعلاقه ام را توصیف کنم که موقعیت بهتر از این برای توصیف پیدا نمی شد.

سر در وزشگاه یک تابلوی کاکائویی نصب شده بود که عبارت " ورزشگاه جرقه های کاکائویی" روی آن حک شده بود. به نظرم می آمد عبارت به وسیله نوعی خاص از تی ان تی نوشته شده باشد. به هرحال تضمینی نبود که وقتی از زیر سردر ورزشگاه رد می شوید، سرتاپایتان را به کاکائو آغشته نکند.

صندلی های ورزشگاه از جنس کاکائوی شیری بودند که در صورت لزوم می توانستید با انداختن یک ترقه که در فروشگاه های ورزشگاه یافت می شد، همراه با صندلی پرواز کرده و از بالای ورزشگاه ناظر بازی باشید.

کف زمین ورزشگاه را کاکائوی مصنوعی پوشانده بود که لا به لای آن می توانستی تعدادی دینامیت را ببینی که برای تقویت کردن مهارت جاخالی دادنِ بازیکنان جاسازی شده بود. سه حلقه ی زمین بازی، از جایی که من در تخلیم ناظر بازی بودم، زیاد دور نبودند و از رنگ تیره شان مشخص بود که از کاکائوی تلخ درست شده اند تا کل ورزشگاه به یک رنگ درنیاید.

ناگفته نماند که تمام ورشگاه مثل قطب شمال سرد بود وگرنه آن با آن همه کاکائو که تا به حال ورزشگاهی باقی نمانده بود.

آبخوری های ورزشگاه که سمت راست زمین قرار گرفته بودند، قهوه ای نبودند و از کاکائو درست نشده بودند اما آب هم تولید نمی کردند. کاکائویی که از شیرهای آبخوری بیرون می آمد، کاکائوی بی رنگی بود که دست و بال و پنجه تماشاگران را به هم می چسباند.

در کنار رختکن ها، فروشگاه ها که قسمت محبوب من بودند قرار داشتند که همه ی کاکائوهایی که در ورزشگاه به کار برده شده بودند، در آن جا یافت می شدند و هم چنین قسمتی از فروشگاه به فروش ترقه های کودکانه و دینامیت های بزرگانه مشغول بود.

تمرکزم را پراکنده کردم، هنوز باران می بارید و هنوز من بالا پایین می پریدم. دستم را در جیبم کردم و دینامیتی بیرون کشیدم. شاید با این می شد از مغازه های هاگزمید، کاکائویی خرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مخش شو ، یه ورزشگاه بسازید:

اول از همه به دبیر عژی ... اهم ... اهم ... منظورم عزیز بود:

- آخه دبیر گرامی من اگه کل جمعیت همون ملت همسایه که می شناسیمم واسه کارگری بگیرم که نمی تونستم یه ورزشگاه بسازیم ... درک کن! البته همیشه محدودیت خلاقیت میاره و اینا....

" لطفا به جمله بالا توجه نکنید چرت و پرتی بیش نبود که از بخش تبعید شده ذهنمان بیرون جست"

پاق!

چه حسی به آنجانبتان دست می دهد وقتی که در فاصله ی پنجاه متری از سطح زمین پاقیده شوید و در طرفت العینی با طبعیت از قوانین بی سر و ته نیوتون چونان آنتونف ششصد و هفت ( هواپیمای شخصی استاد کلاس بقلی ) بسوقوطید؟ خب احتمالات به ما می گویند که شما ابتدا به این شکل و اندک زمانی نگذشته به این شکل در خواهید آمد و سپس مجموعه ای از حرکات ناشایست را به نمایش خواهید گذاشت.

متنی که خواندید شرح حال سیسرون هارکیس دانش آموز بخت برگشته هاگوارتز است که در ساعت هفت و نیم صبح که مشغول صرف صیغه بّلّعتُ با بهره گیری از مفعولی مانند نان و مربا و سایر بود. این دانش آموز بخت برگشته ، بدون آنکه بداند تکه ای نان را که روز قبل شخص معلوم الحالی به نام "مورفین گانت چیژکش" جای گذاشته بود را برداشته و با لذت تمام فرو داد و بسی بسیار حالش را برد. اما خیلی زود از حالت :grin: به حالت و در نهایت به مرحله رسیده و او نیز به هزاران قربانی معزل چیژ پیوست ...

سیس که همچنان در حالت مذکور باقی مانده و از خود خویشتن رها گشته بود، ناگهان از خود خویشتن خویش پاقید و شد آنچه که گفتیم...

باز می گردیم به خیلی متر بالاتر از زمین در کنار سیس:

- عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!

صدا بدون خش و بم از حنجره استریو جوانک به بیرون انتقال می یافت.

دو سه ممتر پایین تر از خیلی متر بالاتر از سطح زمین:

سیس در این فاصله دریافت که خارج کردن صدای «عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا» از حنجره اش هیچ فایده ای ندارد. سپس به سلول های خاکستری مغزش که هنوز کما بیش تحت تاثیر نان آلوده به چیژ بودند ، فشار آورد تا چیزی طراوش کنند.

هفت هشت متر پایین تر از دو سه متر پایین تر از خیلی متر بالای سطح زمین:

چشمان سیس در این ناحیه به هماهنگی با سلول های خاکستری رسیده و ورزشگاه کوئیدیچی را با مشخصاتی به شرح زیر وزاندازیدند:

ورزشگاهی بس بسیار بزرگ و دلفریب با تندیسی از ملک الموت مونتاژ غرب ، که داسی به مراتب دراز در دست بر بالای سکوی تماشاگران نصب گردیده و آنچنان بزرگ و با شکوه است که مجسمه مسیح ریو دو ژانیرو نیز در برابرش خود را می بازد و میکلانژ دست خالق این اثر را می بوسید. از بالای داس دراز جنابشان نیز هزاران طناب به جداره های ورزشگاه که تماما با جمجمه های طبیعی اصل و تازه مزین شده بودند متصل شده بود.

جزئیات بیشتر در ده پانزده متر پایین تر از هفت هشت متر پایین تر از دو سه متر پایین تر از خیلی متر بالای سطح زمین:

سیس کم کم غرق در شکوه ورزشگاه شده بود و ارتفاع سنج وجودش را که دم به دم رقمش کاهش می یافت را به فراموشی سپرده بود:

صندلی هایی همه از چرم اعلای تسترال و دسته های چوبی ای که از درخت بید کتک زن صنعت شده بود و به هنگام فحش دادن تماشاچیان ، چنان ابراز وجود می کرد که جایش تا چند هفته باقی می ماند. البته این که سیس در حال سقوط چگونه این را فهمیده من خود نیز نمی دانم. تم رنگی ورزشگاه نیز بی شباهت به تم مجلس ختم نبود و این هوش سازنده را می رساند. زیرا که در این روزگار اگر فرصتش پیش آمد ، در خلال مراسمات ختم مسابقه توپ ول در هوایی ( برگردانده شده کوئیدیچ به زبان ملتی شرقی) برگزار کنند جهت شادی ، شادروان . شما هم جهت شادی روحش صلواتی نصار کنید . همه چیز از در و دیوار و صندلی های چرم تسترال همه سیاه سیاه بودند. دروازه های جناحین نیز به طور خاصی به حلقوم چندین باسیلیسک لطیف و زیبا راه داشتند. که موجب می شد دروازه بان حتی هنگامی که تیم مقابل حمله نمی کند. حسابی فعالیت کند و بدنش گرم بماند.


در فاصله ای که دماغ سیس با زمین سه وجب و یه ذره با زمین سنگلاخی ورزشگاه فاصله دارد:

سیس:

- عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

و ما هم با او همراه می شویم به سبک خودمان:

- عــــــــــــــــا عا عا عـــــــــــــــــــــــــــــا

این را بدانید که پس از آن سیس در یک بسته و با عنوان مواد غذایی خسرو در فروشگاه های سراسر کشور به فروش رسید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
زندگی خوب و خوشایند برای من، که الان در حال تعریف تکالیفم به عنوان سهمیه ریون هستم بود و من هم با شادی قل قل خوران به هوا می رفتم. جوری که هیچ کس نمی دانست به کجا می رفتم. اما من سرخ و سفید و ابی نبودم. من تک رنگ بودم. من ِ بیچاره...

بعد از مدتی، یک مورچه دیدم و خواستم از او بپرسم که چرا هی وقتی دانه اش را می اندازد؛ دوباره مثل بز سرش را پایین انداخت و برمی گردد تا آن را بردارد و یک دفعه به یاد آوردم که این جا باید از او پندی بگیرم. برای همین مورچه را دنبال کردم تا به یک جای بسیار بسیار بزرگ رسیدم.

یک استادیوم! خواستم از مورچه تشکر نمایم؛ اما متاسفانه نتوانستم و فهمیدم که دیالوگ مطلقا ممنوع است و نباید حرفی زد. بسیار غصه خوردم و سرم را روی زانو های نداشته ام گذاشتم و گریه کردم و اصلا به استادیوم نگاه نکردم تا آن را توصیف کنم.

هوای آن جا بسیار مطبوع بود و بوی پرتقال می داد و من چون خیلی بویش را دوست داشم؛ کلی بو کشیدم و کمتر نفس کشیدم تا هوا را آلوده نکنم. زمینی که رویش قل می خوردم؛ مملو بود از سبزه ها. سبزه های ریز و درشت و خوشگل و کوتاه و دراز و ... و ... و ... و ... و غیره و من چقدر می گویم "و"!

من که خیلی سبزه ها را دوست داشتم؛ کنارشان نشستم و ان ها را از ریشه هایشان در آوردم و با آن ها اختلاط کردم. اما خیلی غصه خوردم. چون نمی توانستم هیچ حرفی بزنم. معلم آستاکبار! برایش آسکاریس آرزو می کنم.

یک دفعه، یادم افتاد که باید استادیوم را هم توصیف کنم. سر در استادیوم یک بنر ِ آبی رنگ از جنس برنج با چسب دوقلوی رازی نصب شده بود که روی آن با فونت "B lotus" و اندازه xx large نوشته شده بود" استادیوم انرژی هسته ای". الان که فکرش را می کنم؛ به این نتیجه می رسم که بولد بود! بوی بسیار مطبوعی می داد. بــعله! ما گیاها، حس بویایی خیلی خوبی داریم!

کمی جلوتر قل خوردم و درخت های اطراف استادیوم را دید زدم. چقدر بعضی از دخت ها هیکلی بودند. برگ هایشان به سبزی کلروفیل خالص بود و واکوئل های بسیاری بزرگی داشتند. خیلی دلم از آن واکوئل ها می خواست. واکوئل خودم بسی کوچک بود. :sad:

آوند هایشان را که دیگر نگو. دراز، باریک و خوشتیپ. حتی نمی توانم تصور کنم که چنین اوند هایی برای من باشند. آهی کشیدم و حسودی کردم.

استادیوم، از دور به نظر می رسید که خیلی بزرگ باشد. اما از جلو هم همین طور به نظر می رسید. خیلی تعجب کردم. قائدتا نباید این طور به نظر می رسید. کلا همه چیز به نظر می رسید. به نظر می رسید من گرد باشم؛ به نظر می رسید هری، کورممده، به نظر می رسید ویولت بودلر گرسنه ـست. فقط به نظر می رسید...

دیوار های استادیوم خوشگل و راست قامت بودند و به رنگ سفید کاغذ دیواری جادویی (!) شده بودند و من خیلی دلم می خواست یک لباس گیاهی مثل آن ها داشته باشم. اما هیچ کس برایم نمی خرید. چه غمناک...

اما یک دفعه، متوجه نکته ای شدم. چوب! قسمتی از استادیوم با چوب کار شده بود و این خیلی خیلی وحشتناک بود.

خیلی ناراحت شدم برای اعضای بدن دوست هایم. البته شاید درخت ها، اهدای عضو کرده باشند؛ کسی چه می داند. شاید هم درخت هایی که از چوبشان استفاده شده بود؛ مجرم بودند و مثلا جلوی تابش نور خورشید را به گیاهان کوچک تر می گرفتند.

آن موقع، در استادیوم، هیچ کس نبود و فکر کنم این که آن جا 5 بامداد بود؛ می توانست توضیحی باشد.

در استادیوم، خیلی بزرگ بود و البته مرتفع! حتی هاگرید می توانست بدون خم شدن از آن عبور کند و عرض آن هم به قدری بود که دو تا هاگرید و دو تا مادام ماکسیم و هفت تا سیریس بلک و 12 تا فلور می توانستند همزمان از آن عبور کنند.

من به همه جا نگاه کردم؛ سبزه ها- تیک!
هوا- تیک!
بنر- تیک!
تعداد طبقه ها- تیک!
غروب آفتاب- تیک!
نقوش روی دیوار- تیک!
ساختار بدنی درخت های کنار استادیوم- تیک!

می شود گفت توصیف کردم استادیوم مورد نظر استادم را!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
من دارن شان یوآن آبرکومبی هستم. دوستانم مرا "یووه" یا "یوویچ" صدا میزنند. از عنکبوت روباه خوشم می آید. من پسر بدجنس و خودخواهی بوده و به فیلمهای ترسناک علاقه دارم و... اما.. راستش.. راستش خود حقیقی من میگوید چنین جمله بندی هایی خز شده و اینطور معرفی ها فقط به درد دارن شان، سرزمین اشباح، دیوار لای جرز دوران شیرخوری، ماما و پاپا، "امشب دسر لولوخرخره هستی، پسر بد!" و نمیدانم چه چه میخورد و چون من نویسنده ی دیگری می باشم، توصیفم از توی توالت مدرسه شروع نمیشود!


•••


آسمان آبی، صاف و ابری و در پاره ای از اوقات نم نمک باران می بارید. باد موهایم را نوازش میداد و حتی گاهی وقت ها میرقصید و موهایم را نیز با خود میرقصاند و یک پا برای خودشان خردادیان و مردادیان می گشتند.

منظره ای که در قاب چشمانم جای گرفته بود، جالب و کمی هیپنوتیزم کننده به نظر میرسید. یک بستنی قیفی که بزرگترین شیء در تصویر به نظر می آمد، در دست چپم جاخوش کرده و کمی کوچکتر از آن، دماغ تماشاگری بود که شانه ی راستم را بالش فرض نموده و بغل آن، دست چاق و چله ی یک مرد به چشم می آمد که انگشتانش در بینی اش پنهان شده و همینطور تا آخر نگاهم گردش میخورد و تماشاگران دورتر و ریزتر میشدند تا اینکه دوباره از طرف چپ قلمبه و سلمبه شده و نزدیکترین آنها خانمی بود که داشت دهان بچه ی گریانش را آسفالت میکرد.

تقریبا اکثر ورزشگاه "فاکسز یونایتد" به رنگ نارنجی بود. از لباس اغلب تماشاگران و کاور عکاسان گرفته تا پرچم های کوچکی که بالای ورزشگاه در آغوش وزش باد، تکان میخوردند. از دیدن این دریای نارنجی، چشمهایم چپ و اشک آلود شدند. یکی از تماشاچیان نزدیک به من میگفت لباس اول این تیم نارنجی و اگر تشابه میان رنگها به وجود بیاید، بازهم نارنجی میپوشند و حتی لباس سوم تیم هم نارنجی میباشد!

گوشه های طرفین قله ی ورزشگاه به شکل دم روباه و گوشه های وسطین، پنجه هایش را به عنوان طراحی به خود میدیدند. چندین هیپوگریف و جغد روی آنها نشسته و به تزیین هرچه بیشتر ورزشگاه کمک میکردند.

درست روبرویم، آنور ورزشگاه، تابلوی عظیمی از روی بالاترین لبه نصب شده بود که روی آن، روباهی با طراحی زیبایی با دست چپش دم یک بچه نهنگ و با دست راستش، دم یک گرگ را که هردو با گونی پر از گالیون در حال گریختن بودند، گرفته و با نگاهی شرورانه به بینندگان تابلو زل زده بود. البته تابلو طوری قرار گرفته بود که تماشاگران ساکن قسمت بالایی صندلی های ورزشگاه از مشاهده ی بازی بی نصیب نمانند. در کنار آن نیز، نخ های باریک نارنجی و قهوه ای رنگی از سقف طبقه ی دوم آویزان بود.

پرنده ای از روی یکی از پرچم های کوچک پرواز و به این سمت از ورزشگاه کوچ کرد و در بین راه ماده ای از خود ایجاد کرده و روی یکی از تماشاگرانی که یک متر پایین تر از من روی یک صندلی نشسته بود، انداخت. تماشاگر صورت کثیفش را بالا گرفت و من متوجه شدم که او "فرانک لمپارد" بود که تا همین چند لحظه پیش داشت با دوستش، آجرهای نارنجی پشت نیمکت تیم ها را مسخره میکرد و میگفت که چقدر شبیه آجرهای ورزشگاه تیم مشنگی منچستر یونایتد هستند. به نظر من خیلی هم قشنگ و جذاب و متفاوت نشان میدادند.

طوری به جلو خم شدم تا هم کله ی آن مرد خپل از روی شانه ام نیافتد و هم جزئیات بیشتری دستگیرم شود.

مشخص نبود جنس حلقه ها از چه بود اما هرچه بود، نرم و خمیری و انعطاف پذیر به نظر میرسید چراکه وقتی کوافل به یکی از آن ها خورد، حلقه ذره ای خم شد.

روی پنجره ی جایگاه گزارشگران نیز کاغذ دیواری های شفافی چسبیده بودند تا آفتاب کمتر چشمان گزارشگر را اذیت کند.

بستنی ام داشت ذوب میشد. عین سگ آن را لیس زدم. روی لبه ی بین طبقه ی اول و دوم، پارچه هایی حاوی شعارهایی از قبیل "فاکس برای همیشه" و "روباه سرور نهنگ است" به چشم میخورد. همچنین پیام بازرگانی هایی در مورد حفاظت از روباه ها نیز در بیلبورد تبلیغات پخش میشد.

و همانطور که در عجب مانده بودم که چرا چمن ورزشگاه زرشکی رنگ و شامل طرحهایی از جمله هویج، شلغم، هارمونیکا و... بود، جستجوگر تیم فاکسز یونایتد بطور سفارشی تعادلش را از دست داد و با کله و جارو فرود آمد. توقع داشتم کتلت یا حداقل با زمین یکسان شود اما در کمال غافلگیری با زمین برخورد کرد و دوباره به هوا رفت. طوری که نمیدانستی تا کجا رفت و من به این پی بردم که زمین ورزشگاه از جنس تشک تن آسای معمولی بود!

جستجوگر که مثل فنر به جو برگشته بود، در اقدامی کاملا فوق سفارشی اسنیچ را گرفت و بازی با سوت حسن مصطفی، ملقب به حسن کچل، تمام شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یـوآن آبرکومبـی در 1393/5/31 14:30:26
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
من ارمینتا هستم و از خون خوشم میاد.بازی امروز برفراز دره ایی عمیق وپر از خون که به گفته شایعه ها زمانی از ان برای کشتن اژدها های رام نشدنی استفاده میشد تشکیل میشد.

تماشاچیان،پراکنده،اطراف دره جایی برای نشستن خود پیدا کرده و درحالی که پشمک و ذرت اغشته به خون مصنوعی اژدها میخوردند و شرط بندی می کردند و حرف میزدند منتظر ورود تیم محبوبشان بودند.

حوالی غروب بود و ورود دو تیم از دوطرف یکی سرخ و دیگری سیاه زمزمه ها را تبدیل به فریاد و هیاهو سرشار از شوق و انرژی کرد.بازیکنان دو تیم بدون توجه به حضور رقیب،دور دره میچرخیدند و برای طرفدارانشان حرکاتی نمایشی اجرا میکردند که برخی از این حرکات باعث حبس شدن نفس برخی از تماشاچیان و بالا بردن هیجان عده ایی دیگر میشد.

سرانجام اخرین روشنایی خورشید در پس زمین فرو رفت،خون درون دره شروع به درخشیدن کرد و اطراف را با روشنایی خیره کننده قرمز اش روشن کرد.

بازی اغاز شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ورزشگاه بستني هاي جادويي،واقع در قطب شمال است.تمام اين اين ورزشگاه از ميليون ها تن بستني تشكيل شده با رنگ و طعم هاي متنوع.
جادوگران با راه هاى مختلف مانند غيب شدن،جارو و حتي بعضي از تجهيزات مشنگى براى رسيدن به ورزشگاه استفاده مى کنند.
الان من با ورزشگاه کاملا متناسب هستم چون با سفرکردن با جارو تبديل به بستني يخي باطعم جادوگر شده ام.
تماشاگران بى توجه به سرما خيلي خوب تشويق ميكنند و فكر ميكنم از جادو براى گرم کردن خودشان استفاده مى کنند.
نيمي از تماشگران لباس قهوه اي و بقيه سفيد پوشيده اند نماد عقاب و اسب تك شاخ.پسر بور و قدكوتاهى حال در کنارم ايستاده كه شيپورى به شکل سر ازدها در دست دارد و با فوت کردن به ان صداي ازدها و از بيني ان اتش توليد ميشود.در سمت ديگرم دختر کوچکى که دماغ شبيه خوك دارد درحال گاز زدن صندلى ها بود که زبانش به انها چسبيد و حالا دارد سعي ميكند بدون اطلاع مادر چاق و مو فرفرى اش که در جلوى من است خود را نجات دهد به دستان چاق مادرش که نگاه کردم به او حق دادم.فکر مى کنم امار افراد که زبانشان به صندلى چسبيده از تعداد گلهاى تيم ها بيشتر باشد.
به زمين كه نگاه مى کنم دوست دارم بازيكن باشم ،به رنگ لباس تيم هابخش زمين تيم حريف بستني باطعم قهوه بوده و رنگ زيبا و خالص كاكاىو ،بخش مياني طعمي كه هنوز نامي براي ان شناخته نشده مخلوتي از مزه ي قهوه و شير و ميوه هاي مختلف با رنگ هاى گوناگون و بخش اخر كه مخصوص تيم ميزبان است بستني با طعم نارگيل و رنگ سفيدو براق ان اين توضيحاتي است كه در ورود به ورزشگاه به شما اطلاع مى دهند نه براى خوردن بلكه براى"نگاه کن تا چشت دراد"
جايگاه تماشاگران نيز از بستني تشکيل شده ،پنهانى انگشتم را به روى ان مى کشم ,نچسبيد گو يا به زبان حساس است،انگشتم را با ولع در دهان مى کنم و بعد متوجه طعم" لجن سبزاي كنار خونتون " مى شوم که براى جلوگیری از خورده شدن صندلي ها اين طعم را به ان ها داده اند.هيچ عکس العملى نمى توانم بکنم.
تنها مكان از اين ورزشگاه که بستني ها کمى ذوب شده اند زمين بازي است كه براي جلوگيري از اسيب ديدگى مى باشد که گويا ان هم طعم خوبي ندارد چون بازيكنان به ان نگاه هم نمى کنند.مشخص است سازنده
سليقه ي يك غول بياباني کچل با يه عالمه چرک را داشته.
معلوم شد خيلي بستني دوست دارم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/5/30 20:22:55
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/5/31 7:20:16
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/5/31 16:34:33
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/5/31 16:54:19
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/5/31 17:07:44
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/5/31 17:40:38
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.