با دقت به عکس نگاه میکرد.
چنان به او خیره مانده بود که گویی میتواند جزئی از آن شود و گوشه و کنار ِ قاب ِ تنگ، جایی برای خودش دست و پا کند.
تدی ساق دستش را روی سر جیمز گذاشته و به سمت پاتر ارشد خم شده بود. جیمز با اخمی خندهآمیز به برادرش نگاه میکرد و هر از گاهی هم، چشمغرّهای به ویکی و دست گرهخوردهش در بازوی ِ دیگر تدی میرفت. نیمهپریزاد ِ محفل، هر حرکتی هم که میکرد، لبخند از روی لبهایش محو نمیشد و چشمان آبیش، برق مهرآمیزی در خود داشتند.
برقی که اگر میدانست رکسان ِ ویزلی ِ کنارش، دارد در جیبش ترقه میگذارد، قطع ِ به یقین محو میشد!
فلورانسو عینکش را به سمت بالا هُل میداد. گلرت ِ جوان، شق و رق با ژستی جدی و آقامنشانه ایستاده بود. گیدیون بی توجه به عکس و عکّاس بدبخت، دستش را روی سیمهای گیتارش میکشید. گیدیون.. گیدیون که هیچوقت نشد به او بگوید چقدر مایهی افتخارش است.
کلاوس سرش در کتاب بود. یوآن با ژست بیخیال ِ منحصر به فردش، شلغمی را بالا میانداخت و میگرفت. فرجو با اضطراب دست ِ خواهرش را میکشید تا بلایی سر ویکی نیاورد. ادوارد با لبخند مغروری، سرش را بالا گرفته بود. پروفسور، میان آن همه آدم..
- این عکسای لعنتی.
آهی کشید. به گمانش ساعتها به آن عکس خیره مانده بود، ولی وقتی به ساعتش نگاه کرد، حتی ده دقیقه هم نمیشد. عکس را با خودش ببرد؟ یا بگذارد باشد؟
یکی از دلایلی که هیچوقت دلش نمیخواست در عکسها باشد همین بود. "ثبت لحظههای بودلر". نه بیشتر. اگر روزی یک نفر جایی با دیدن عکسش دلش برای او تنگ شود، تکلیف چیست؟!
ببرد؟ یا بگذارد همین جا؟
فکر کردن دربارهش را به بعد موکول کرد. به سمت چمدانش رفت و آن را با کمترین سر و صدا، روی زمین کشید. همه خواب بودند. وقتی همه خوابند، بهترین وقت برای رفتن است.
بدون خداحافظی.
بدون ناراحتی..
- ولی هیچ هنری نداشته باشی، عکاسیت بد نیست!
از جا پرید و چمدان، محکم روی پایش افتاد. لیلیکنان روی یک پا، آن یکی را در دست گرفت و برگشت.
- تدی!
تدی سرش را از روی عکس بلند کرد و نیشخندی زد:
- شایدم چون سوژههات خیلی فتوژنیکن!
بعد ابرویی بالا انداخت:
- اگه یه کم دیگه سر و صدا کنی، جیمز میتونه به بهونهی دعوا کردن باهات، از پشت اون دیوار بیاد بیرون و مجبور نیست وانمود کنه همین که من از خواب بیدار شدم، اون از خواب نپرید.
ویولت خندید. وانمود میکرد.. خب.. یکشکلی که یعنی دلش نمیخواهد کسی بیاید برای بدرقهش. یا برای خداحافظیش. ولی میدانید.. خداحافظی ِ یکنفره خیلی سخت است.. آن هم.. خداحافظی با خانه..
نگاهش با اشارهی تدی، به سمت آستانهی اتاقش کشیده شد و توانست نوک موهای سیخ سیخ و بهم ریختهی جیمز را ببیند. جلبک! خندهش بیشتر کش آمد. دوباره اندیشید: «جلبک.»
چمدانش را دوباره برداشت. گربهش روی شانهش پرید. نگاه تدی جدی شد.
- داری میری پس.
- اوهوم.
- واسه بازی برمیگردی؟
- اوهوم.
- میدونم که وقت نداری ولی..
- واسم مهمه که باشم.
نرسیده به در اتاق، کمی صبر کرد. خودش را گول میزد که دارد به جیمز فرصت میدهد تا مخفیگاه دیگری بیابد، ولی در حقیقت.. برداشتن آخرین قدمها.. بیرون رفتن از آن اتاق.. بیرون رفتن از آن خانه.. شجاعت خاصی میطلبید. شجاعت ِ یک گریفندوری.
و ویولت در نهایت، هیچوقت گریفندوری نبود.
به تدی چشم دوخت:
- برام مهمه که تا آخرش باهاتون باشم. با تو. با اون جوجه پاتر. با ویکی.
تدی پشت سرش را خاراند. نگاهش به زمین بود، ولی تمام حواسش به دنبال جواب ِ سؤال ِ بعدی:
- و برمیگردی، نه؟ بعد از.. تموم شدن کارات؟
ویولت نیشخندی زد. از آن نیشخندهای اطمینان بخشش.
- من همیشه برمیگردم!
قدم دیگری برداشت. سپس دوباره ایستاد.
- تدی؟
- هوم؟
دستش را به سمت تدی دراز کرد:
- اونو بهم بده.
تدی در ابتدا نفهمید، ولی وقتی ویولت با چشمانش به عکسی که در دست او بود اشاره کرد، به سرعت عکس را به صاحبش برگرداند. بودلر ارشد، عکس را در جیبش گذاشت.
- بهش بگو ازش متنفرم.
- میدونه.
- ولی تو بگو.
- باشه.
تدی خداحافظی نکرد.
جیمز حتی از میان تاریکی خانهی گریمولد بیرون نیامد.
لبخندی زد.
خداحافظی نکردن جیمز، برایش معنی زیادی داشت. معنایی که فقط دو رفیق قدیمی میتوانند از میان کارهای نکرده و حرفهای نزدهی هم بفهمند.
"خداحافظی؟!"
صدای جیمز را میتوانست بشنود:
"اون ننگ راونا بستهست بیخ ِ ریش خودمون!"
زیر لب خندید. برای اولین بار، با جیمز موافق بود.
"من همیشه برمیگردم!"..
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

سکوت سالن را فقط صداى" تق تق" کفش هاى سياه و واکس خورده ى سيوروس اسنيپ مى شکست. با اينکه سيوروس تنها مراقب امتحان عمومى بود اما کسى جرأت سر بلند کردن نداشت. بعضی ها فکر مى کردند که سيوروس در پشت سرش هم چشم دارد اما به همان اندازه هم معتقد بودند که امتحان بدون تقلب اصلا امتحان نيست حالا حتى اگر مراقبش مرد کله چرب باشد.
- فلو! پيس پيس.. هى فلو!
فلورانسو غرق سوالات شده بود. داشت با خود فکر مى کرد که الان فقط يک جفت فرد و جرج لازم است تا امتحان را بهم بریزند اما صداى پرفسور در گوشش پيچيد: عشق و محبت..صلح و صفا فرزندم!" که صداى دختر باعث خط رو خط شدن تماس آنلاين با پرفسور شد وتوجه فلورانسو را جلب کرد. موهاى سياهش را ريخت جلوى چشمانش و به سمت دختر بازگشت.
- ها؟
- سوال سه!
فلورانسو نگاهى به سوال کرد" به نظر شما اگر شاخدم مجارستانى شاخ بزند چه بايد کرد؟" و بعد جوابى که نوشته بود را براى دختر خواند.
- نظر خاصى ندارم.
- چى؟ جواب سوال رو بگو!
- جواب سوال رو گفتم. نظرم رو خواسته و من نظرى ندارم.
- ديوونه.
و بعد دستى روى شانه ى فلورانسو نشست. مثل وقتی که در حال دزدیدن خوراکى سر يخچال مچتان را بگيرند.
- به نظر من هم هر دو ديوانه هستید دوشیزه هاى عزیز.. چون دوشیزه لاکرتيا و فلورانسو همين حالا مى ريد بيرون.
پس اسمش لاکرتيا بود. لاکرتيا سریع وسايلش را جمع کرد، چشمان معصوم و گربه اى اش را به چشمان بى احساس سيوروس دوخت و گفت:
- پرفسور همش تقصیر من بود.. لطفا!
فریاد اسنيپ در سالن پيچيد.
- هر دو بيرون!
راهرو_ بيرون سالن امتحان
فلورانسو و لاکرتيا، روى زمین نشسته و پاهايشان را دراز کرده بودند. دو فرد کاملا متفاوت از هم. لاکرتيا مشخص بود که کوچکتر است اما فلورانسوى بزرگتر هم بهتر از او رفتار نمى کرد. راهرو هم چندان فرقى با سالن نداشت، ساکت و آرام.
- حالا واقعا واسه شاخ زدن شاخدم نظر خاااصى نداشتى؟
- چرا اتفاقا مى خواستم بنویسم اگه شاخ زد شما گاز بگيريد اما چون محفلى بودم از اين جواب صرف نظر کردم.
حالا تقلب هميشه نمره ي كامل يا صفر نمياره.. گاهى دوستاى خوب هم پيدا ميشه.
- فلو! پيس پيس.. هى فلو!
فلورانسو غرق سوالات شده بود. داشت با خود فکر مى کرد که الان فقط يک جفت فرد و جرج لازم است تا امتحان را بهم بریزند اما صداى پرفسور در گوشش پيچيد: عشق و محبت..صلح و صفا فرزندم!" که صداى دختر باعث خط رو خط شدن تماس آنلاين با پرفسور شد وتوجه فلورانسو را جلب کرد. موهاى سياهش را ريخت جلوى چشمانش و به سمت دختر بازگشت.
- ها؟
- سوال سه!
فلورانسو نگاهى به سوال کرد" به نظر شما اگر شاخدم مجارستانى شاخ بزند چه بايد کرد؟" و بعد جوابى که نوشته بود را براى دختر خواند.
- نظر خاصى ندارم.
- چى؟ جواب سوال رو بگو!
- جواب سوال رو گفتم. نظرم رو خواسته و من نظرى ندارم.
- ديوونه.
و بعد دستى روى شانه ى فلورانسو نشست. مثل وقتی که در حال دزدیدن خوراکى سر يخچال مچتان را بگيرند.
- به نظر من هم هر دو ديوانه هستید دوشیزه هاى عزیز.. چون دوشیزه لاکرتيا و فلورانسو همين حالا مى ريد بيرون.
پس اسمش لاکرتيا بود. لاکرتيا سریع وسايلش را جمع کرد، چشمان معصوم و گربه اى اش را به چشمان بى احساس سيوروس دوخت و گفت:
- پرفسور همش تقصیر من بود.. لطفا!
فریاد اسنيپ در سالن پيچيد.
- هر دو بيرون!
راهرو_ بيرون سالن امتحان
فلورانسو و لاکرتيا، روى زمین نشسته و پاهايشان را دراز کرده بودند. دو فرد کاملا متفاوت از هم. لاکرتيا مشخص بود که کوچکتر است اما فلورانسوى بزرگتر هم بهتر از او رفتار نمى کرد. راهرو هم چندان فرقى با سالن نداشت، ساکت و آرام.
- حالا واقعا واسه شاخ زدن شاخدم نظر خاااصى نداشتى؟

- چرا اتفاقا مى خواستم بنویسم اگه شاخ زد شما گاز بگيريد اما چون محفلى بودم از اين جواب صرف نظر کردم.

حالا تقلب هميشه نمره ي كامل يا صفر نمياره.. گاهى دوستاى خوب هم پيدا ميشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

با سر و صدای میوز از خواب پرید.
غرولندی کرد و بی آن که چشم هایش را باز کند، کورمال کورمال به دنبال چوبدستی اش روی میز کنار تخت گشت.
جویده جویده زمزمه کرد: آلوهــ...هومـ..ورا.
صدای قفل قفس را نشنید.
چوب را دوباره به سمتی گرفت که قفس میوز می بایست آن جا می بود.
- آلـ..ـوهومورا.
میوز همچنان بی تابی می کرد.
جیمز کلافه پتو را کنار زد و بر سر جغد فریاد کشید: آلوهومورا!
میوز با چشم هایی درشت از ترس، به در قفسی خیره شد که هنوز قفل بود.
جیمز چشم هایش را مالید. آب دهانش را قورت داد تا خشکی بدطعمش را رفع کند. با حوصله چوبدستی را به سمت قفس گرفت و آرام زمزمه کرد: آلوهومورا.
نه.
بی فایده بود.
جیمز با سردرگمی چوبدستی اش را تکان داد.
بدنه ی چوب، برخلاف همیشه، سرد بود.
- اکسیو بوک!
کتاب تاریخ جادوگری از جایش جم نخورد.
نه.
نه..
این یک کابوس بود.
جیمز از جا پرید. پرده را کنار زد. نور مهتاب صورتش را رنگ پریده تر از آن چه بود نشان می داد.
دوباره سکوت نیمه شب را شکست:
- لوموس!
تاریکی اما در اتاق جا خوش کرده بود.
چوبدستی از دستان جیمز افتاد. زبانش بند آمده بود. از اتاق بیرون دوید و پله ها را دوتا یکی پایین رفت.
فریاد "مامان!"ـش در گلو خفه شد.
جینی ویزلی روبرویش ایستاده بود. خسته به نظر می رسید.
- جیمز..
- مامان من یه جادوگر بالغم! مث تو! مث بابا! مث تدی! من سه ساله از هاگوارتز فارغ التحصیل شدم!!
جینی ویزلی لبخند تلخی زد.
- دلم برات تنگ میشه.. دورسلی ها اومدن دنبالت.
جیمز مسیر اشاره ی مادر را دنبال کرد. دادلی دورسلی را دید که به پهنای صورتش می خندید.
برای بردنش آمده بود.
- کنترل رو بده من جیمز.
جیمز با بی حوصلگی به سمت تلویزیون رفت و ریموت را برداشت.
- عمو دادلی.. مگه چقد میشه هزینه ش؟
- خیلی رو داری بچه. اگه مث بابام با بابات باهات رفتار می کردم انقد زبون درنمیاوردی!
جیمز که دقیقا نفهمیده بود دورسلی چه گفته، بی توجه به واج آرایی "ب"، شانه هایش را بالا انداخت و اصرار کرد:
- من الان هشت ساله دارم تمام وقت کار می کنم.. خیلی پس انداز کردم.. هنوز یکمی گالیون هم برام مونده.. از.. از روزایی که هنوز..
شان دورسلی، فرزند پانزده ساله و تخس دادلی، ریموت را از دست جیمز قاپید و درحالیکه آن را به پدرش می داد دهن کجی کرد: جادوگر بودی!
جیمز چیزی نگفت.
دادلی درسلی با اشاره ی غیردوستانه ی دست به جیمز فهماند که از روبروی تلویزیون کنار برود. بعد آن را روشن کرد و بی آن که به جیمز نگاه کند زمزمه کرد:
- به فرض که بلیت هواپیمات و هزینه ی سفرت هم جور شد.. مقصد کجاست؟
جیمز وا رفت.
ویلای صدفی.
این همه ی آن چیزی بود که از محل زندگی ویکتوریا و تدی می دانست.. در روزگاری دور، این آدرس کافی و لازم بود، هواپیمایش آپارات بود و هزینه اش، چشمی بر هم زدن.
- پیدا..پیداش میکنم.. کمکم کن این سفر رو برم.. باید ببینمش.. دلم..
- دلم براش تنگ شده!.. عمویی عمویی دلم برای تدی تنگ شده!.. دلم برای برادرخونده م تنگ شده.. عمویی ببین شبا با گریه بیدار میشم!.. تدی رو نبرین..تدی رو نبرین!
- خفه شو! خفه. شو!
جیمز در آتش خشم می سوخت. شان پایش را فراتر از حدش گذاشته بود. کابوس هایش شخصی بودند.
شخصی بودند..
شخصی بودند!
- بیدارشو جیمز. مگه امروز ناهار با ویکی و تدی برنامه نداشتین؟ آل و لیلی با هم رفتن. تو دیر میرسی ها! چند خوابیدی دیشب مگه؟
تی شرت خیس به قفسه ی سینه اش چسبیده بود.
دنباله ی موهای سرخ جینی ویزلی را دید که پشت در نیمه باز اتاقش ناپدید شد.
آب دهانش را قورت داد. با چشم هایی نگران به سمت میز برگشت. چوبدستی اش را برداشت.
گرمایی آشنا و خوشایند بر دست یخ زده اش مرهم شد.
آرام آرام شماره ی نفس هایش به حالت عادی برگشت.
دوباره جادوگر بود.
نه یک مشنگ ناتوان و بی عرضه.
دلتنگی برایش بی معنا بود.
جیمز جادوگر بود.
دقایقی بعد، چشم هایش را مقابل چشمان برادرخوانده اش باز کرد.
- عهووی! ترسیدم جیمز! چتـــ...چته؟!
تدی جیمز را با نگرانی از خودش دور کرد و نگاهی به سرتا پای به هم ریخته اش انداخت.
- داداش داره باورم میشه از تخت بلند شدی آپارات کردی اینجا. مرد حسابی چه طرز لباس پوشیدنه؟!
و میان قهقهه های لیلی و آلبوس جیمز را که هنوز گیج اما آرام به نظر می رسید، کشان کشان به اتاق خوابشان برد که قبل از سر رسیدن ویکتوریا لباسی آبرومند برایش جور کند.
- لباسای من برای یه بچه سیزده ساله بزرگن البتــ...
جیمز با صدای خسته و جدی جواب داد:
- من بیست سالمه.
تدی رویش را به سمت جیمز برگرداند. در نگاهش نگرانی موج می زد.
- خوبی تو؟
- آره.. اما بیست سالمه. بیست ساله بودن خیلی بهتر از سیزده ساله بودنه. حداقل برای جادوگرا.
- ها؟
جیمز شانه بالا انداخت و تی شرت را از دستان تدی چنگ زد:
- یه جادوگر بیست ساله توی آپارات حرفه ایه. یه دانش آموز سیزده ساله هیچی نیست.. مشنگا که خب.. کلا هیچی نیستن. بیست باشه یا سیزده، ضعیفه.. دلتنگه.. طعم دلتنگی رو نچشیدیم ماها هیچوقت. همیشه پودر پرواز داشتیم.. رمزتاز داشتیم.. آپارات..
جیمز شلوار جین تدی را از روی جالباسی کش رفت و تدی با ابروهای بالا رفته اش، سعی کرد حیرتش را میان خنده گم کند:
- خب پس.. خوش به حال جیمز که آپارات بلده. هوم؟
- آره. خوش به حال جیمز که آپارات بلده.
جیمز زیپ شلوارش را بالا کشید و ادامه داد:
- آدرس دقیق اینجارو می خوام تدی.
- چی؟
- آدرس دقیق خونه تو می خوام.
- فقط کافیه چشاتو ببینی و ویلا رو تصور...
- آدرسو می خوام تدی!
تدی دستانش را به علامت تسلیم بالا برد:
- باشه..باشه..می نویسمش برات.. دیگه چی؟
جیمز نفس عمیقی کشید.
- هیچی.
نگاهش را از تدی گرفت و پیش از او از اتاق بیرون رفت.
کابوس هایش شخصی بودند.
غرولندی کرد و بی آن که چشم هایش را باز کند، کورمال کورمال به دنبال چوبدستی اش روی میز کنار تخت گشت.
جویده جویده زمزمه کرد: آلوهــ...هومـ..ورا.
صدای قفل قفس را نشنید.
چوب را دوباره به سمتی گرفت که قفس میوز می بایست آن جا می بود.
- آلـ..ـوهومورا.
میوز همچنان بی تابی می کرد.
جیمز کلافه پتو را کنار زد و بر سر جغد فریاد کشید: آلوهومورا!
میوز با چشم هایی درشت از ترس، به در قفسی خیره شد که هنوز قفل بود.
جیمز چشم هایش را مالید. آب دهانش را قورت داد تا خشکی بدطعمش را رفع کند. با حوصله چوبدستی را به سمت قفس گرفت و آرام زمزمه کرد: آلوهومورا.
نه.
بی فایده بود.
جیمز با سردرگمی چوبدستی اش را تکان داد.
بدنه ی چوب، برخلاف همیشه، سرد بود.
- اکسیو بوک!
کتاب تاریخ جادوگری از جایش جم نخورد.
نه.
نه..
این یک کابوس بود.
جیمز از جا پرید. پرده را کنار زد. نور مهتاب صورتش را رنگ پریده تر از آن چه بود نشان می داد.
دوباره سکوت نیمه شب را شکست:
- لوموس!
تاریکی اما در اتاق جا خوش کرده بود.
چوبدستی از دستان جیمز افتاد. زبانش بند آمده بود. از اتاق بیرون دوید و پله ها را دوتا یکی پایین رفت.
فریاد "مامان!"ـش در گلو خفه شد.
جینی ویزلی روبرویش ایستاده بود. خسته به نظر می رسید.
- جیمز..
- مامان من یه جادوگر بالغم! مث تو! مث بابا! مث تدی! من سه ساله از هاگوارتز فارغ التحصیل شدم!!
جینی ویزلی لبخند تلخی زد.
- دلم برات تنگ میشه.. دورسلی ها اومدن دنبالت.
جیمز مسیر اشاره ی مادر را دنبال کرد. دادلی دورسلی را دید که به پهنای صورتش می خندید.
برای بردنش آمده بود.
***
- کنترل رو بده من جیمز.
جیمز با بی حوصلگی به سمت تلویزیون رفت و ریموت را برداشت.
- عمو دادلی.. مگه چقد میشه هزینه ش؟
- خیلی رو داری بچه. اگه مث بابام با بابات باهات رفتار می کردم انقد زبون درنمیاوردی!
جیمز که دقیقا نفهمیده بود دورسلی چه گفته، بی توجه به واج آرایی "ب"، شانه هایش را بالا انداخت و اصرار کرد:
- من الان هشت ساله دارم تمام وقت کار می کنم.. خیلی پس انداز کردم.. هنوز یکمی گالیون هم برام مونده.. از.. از روزایی که هنوز..
شان دورسلی، فرزند پانزده ساله و تخس دادلی، ریموت را از دست جیمز قاپید و درحالیکه آن را به پدرش می داد دهن کجی کرد: جادوگر بودی!
جیمز چیزی نگفت.
دادلی درسلی با اشاره ی غیردوستانه ی دست به جیمز فهماند که از روبروی تلویزیون کنار برود. بعد آن را روشن کرد و بی آن که به جیمز نگاه کند زمزمه کرد:
- به فرض که بلیت هواپیمات و هزینه ی سفرت هم جور شد.. مقصد کجاست؟
جیمز وا رفت.
ویلای صدفی.
این همه ی آن چیزی بود که از محل زندگی ویکتوریا و تدی می دانست.. در روزگاری دور، این آدرس کافی و لازم بود، هواپیمایش آپارات بود و هزینه اش، چشمی بر هم زدن.
- پیدا..پیداش میکنم.. کمکم کن این سفر رو برم.. باید ببینمش.. دلم..
- دلم براش تنگ شده!.. عمویی عمویی دلم برای تدی تنگ شده!.. دلم برای برادرخونده م تنگ شده.. عمویی ببین شبا با گریه بیدار میشم!.. تدی رو نبرین..تدی رو نبرین!
- خفه شو! خفه. شو!
جیمز در آتش خشم می سوخت. شان پایش را فراتر از حدش گذاشته بود. کابوس هایش شخصی بودند.
شخصی بودند..
شخصی بودند!
- بیدارشو جیمز. مگه امروز ناهار با ویکی و تدی برنامه نداشتین؟ آل و لیلی با هم رفتن. تو دیر میرسی ها! چند خوابیدی دیشب مگه؟
تی شرت خیس به قفسه ی سینه اش چسبیده بود.
دنباله ی موهای سرخ جینی ویزلی را دید که پشت در نیمه باز اتاقش ناپدید شد.
آب دهانش را قورت داد. با چشم هایی نگران به سمت میز برگشت. چوبدستی اش را برداشت.
گرمایی آشنا و خوشایند بر دست یخ زده اش مرهم شد.
آرام آرام شماره ی نفس هایش به حالت عادی برگشت.
دوباره جادوگر بود.
نه یک مشنگ ناتوان و بی عرضه.
دلتنگی برایش بی معنا بود.
جیمز جادوگر بود.
دقایقی بعد، چشم هایش را مقابل چشمان برادرخوانده اش باز کرد.
- عهووی! ترسیدم جیمز! چتـــ...چته؟!
تدی جیمز را با نگرانی از خودش دور کرد و نگاهی به سرتا پای به هم ریخته اش انداخت.
- داداش داره باورم میشه از تخت بلند شدی آپارات کردی اینجا. مرد حسابی چه طرز لباس پوشیدنه؟!
و میان قهقهه های لیلی و آلبوس جیمز را که هنوز گیج اما آرام به نظر می رسید، کشان کشان به اتاق خوابشان برد که قبل از سر رسیدن ویکتوریا لباسی آبرومند برایش جور کند.
- لباسای من برای یه بچه سیزده ساله بزرگن البتــ...
جیمز با صدای خسته و جدی جواب داد:
- من بیست سالمه.
تدی رویش را به سمت جیمز برگرداند. در نگاهش نگرانی موج می زد.
- خوبی تو؟
- آره.. اما بیست سالمه. بیست ساله بودن خیلی بهتر از سیزده ساله بودنه. حداقل برای جادوگرا.
- ها؟
جیمز شانه بالا انداخت و تی شرت را از دستان تدی چنگ زد:
- یه جادوگر بیست ساله توی آپارات حرفه ایه. یه دانش آموز سیزده ساله هیچی نیست.. مشنگا که خب.. کلا هیچی نیستن. بیست باشه یا سیزده، ضعیفه.. دلتنگه.. طعم دلتنگی رو نچشیدیم ماها هیچوقت. همیشه پودر پرواز داشتیم.. رمزتاز داشتیم.. آپارات..
جیمز شلوار جین تدی را از روی جالباسی کش رفت و تدی با ابروهای بالا رفته اش، سعی کرد حیرتش را میان خنده گم کند:
- خب پس.. خوش به حال جیمز که آپارات بلده. هوم؟
- آره. خوش به حال جیمز که آپارات بلده.
جیمز زیپ شلوارش را بالا کشید و ادامه داد:
- آدرس دقیق اینجارو می خوام تدی.
- چی؟
- آدرس دقیق خونه تو می خوام.
- فقط کافیه چشاتو ببینی و ویلا رو تصور...
- آدرسو می خوام تدی!
تدی دستانش را به علامت تسلیم بالا برد:
- باشه..باشه..می نویسمش برات.. دیگه چی؟
جیمز نفس عمیقی کشید.
- هیچی.
نگاهش را از تدی گرفت و پیش از او از اتاق بیرون رفت.
کابوس هایش شخصی بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/12/28 4:04:58
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/12/28 4:07:54
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/12/28 4:07:54
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

- داره برمیگرده.
پیرمردی با آن ریش های سفیدی که در جنگ با تاریکی اتاق بود، به پیکر بی حرکت در آستانهی پنجره نزدیک شد. این یکی از معدود دفعاتی به حساب میآمد که آن دختر، بی حرکت و آرام، در سکوت کامل، جایی ایستاده است.
- میدونم.
صدایش آرام بود. خودش میدانست. "دارد برمیگردد." ویولت لجباز درونش پایش را به زمین کوبید: "خب که چی؟!" و ویولت مهربان ِ درونش، چهرهش از خوشحالی درخشید: "وای.. چه عالی.." امّا.. ویولت آرام بود.
خانهی گریمولد در سکوت مطلق به سر میبرد. هرچه نباشد، هیچکدام از آنها، او را نمیشناختند. نه جیمز و تدی. نه رکس. نه هیچ کس دیگر. او، آشنای گذشتههای دور و شیرین ویولت بود و تنها پیرمردی که خبر بازگشتش را به ویولت داد، میدانست معنی این خبر برای دختر ریونکلایی چیست.
به احترام همین معنا، چرخید تا او را تنها بگذارد.
- ممنونم.
باید این را میگفت. حتی اگر او، همان اویی نباشد که سالها پیش رفته بود، باز هم باید از آلبوس دامبلدور تشکر میکرد و ویولت بودلر به رغم تمام بی فکری هایش، هرگز از دایرهی ادب خارج نمیشد.
صدای آرام بسته شدن در اتاق پشت سر دامبلدور، تنها جوابی بود که در پاسخ تشکرش گرفت. نگاه آرامش را به ستارهی روشنی در آسمان دوخته بود.
- خب.. که چی؟
با "خب که چی؟!" های لجبازانه و کودکانهش فرق داشت. یک جور "خب که چی؟" آرام و مردد بود. از آن "خب که چی؟" هایی که فقط یک آشنا میتواند جوابش را دهند. فقط یک دوست. و حالا یک دوست قدیمی داشت برمیگشت. تصویرش، در ذهن ریونکلایی بودلر ارشد، به وضوح و شفافیت روزهای پیشین نقش بست.
- هنوز.. دوستی؟.. هنوز.. همرزم من هستی؟..
از آن دوستهای عجیب و غریب بودند. مردی جوان و باهوش که در هر فرصتی، این هوش بی بدیل مطلقاً ریونکلاییش را به رُخ همراهش میکشید و دختربچهای بی فکر و احمق که با کله به هر مشکلی که سد راهش میشد هجوم میبرد. و بعد او، دستش میانداخت: «از مغزت استفاده کن ویولت.» گاهی آه میکشید بعدش. گاهی پوزخند میزد. خشم در قلب دختر جوان جرقه زد. همیشه دستش میانداخت! همیشه مسخرهش میکرد! یک بار نشد بگوید کارش خوب است! یک بار نشد تحسینش کند! با آن همه هوش و خرد والا..
با رسیدن رشتهی افکارش به "هوش و خرد والا" برای شیشهی پنجره شکلکی درآورد. فقط او بود که میتوانست مسخرهش کند. به خشم بیاوردش. از دانه به دانهی نقطه ضعفهایش خبر داشت. خب.. هر چه نباشد، روزی روزگاری تک تک مأموریتهایشان را با هم میرفتند و فقط با نگاه کردن به دیگری، میتوانستند ذهن هم را بخوانند. اگرچه، ادی هرگز زیر بار این ننگ نمیرفت. موجودی خنگتر از او بتواند ذهن پیچیدهش را بخواند؟! هرگز! هرگز!
پوزخندی زد. ویولت هم احتمالاً تنها کسی بود که میتوانست آستانهی صبر و آرامش بی بدیل ادی را در بوتهی آزمایش بنهد. زیر لبی خندید. آن وقت ها یک الف بچه بود که دنبال قهرمان ِ محفلیش راه میافتاد و با سؤالات و کنایهها و شیطنتهای کودکانهش، جان او را به لبش میرساند. خب، تنها وقتهایی بود که آقای قهرمان ِ خفن به او توجه میکرد!
ناگهان..
او آنجا بود!
در آستانهی در ِ خانهی شماره دوازده..
پیچیده در همان ردای آبی قدیمی..
قلب ویولت به شکل غریبی، شروع به تپیدن کرد. آرام جلو رفت. دستش را روی شیشهی پنجره گذاشت:
- ادوارد..
لبخندی، آرام آرام گوشهی لبهایش را به سمت بالا کشید..
همرزم ِ قدیمیش بازگشته بود!..
کسی که حالا سرش را بالا میآورد.. انگار که ویولت را پشت پنجره دیده باشد.. چشمان هوشمندش برق میزد و میتوانست..
جواب تمام ِ "خب که چی؟" های عالم را بدهد!
پیرمردی با آن ریش های سفیدی که در جنگ با تاریکی اتاق بود، به پیکر بی حرکت در آستانهی پنجره نزدیک شد. این یکی از معدود دفعاتی به حساب میآمد که آن دختر، بی حرکت و آرام، در سکوت کامل، جایی ایستاده است.
- میدونم.
صدایش آرام بود. خودش میدانست. "دارد برمیگردد." ویولت لجباز درونش پایش را به زمین کوبید: "خب که چی؟!" و ویولت مهربان ِ درونش، چهرهش از خوشحالی درخشید: "وای.. چه عالی.." امّا.. ویولت آرام بود.
خانهی گریمولد در سکوت مطلق به سر میبرد. هرچه نباشد، هیچکدام از آنها، او را نمیشناختند. نه جیمز و تدی. نه رکس. نه هیچ کس دیگر. او، آشنای گذشتههای دور و شیرین ویولت بود و تنها پیرمردی که خبر بازگشتش را به ویولت داد، میدانست معنی این خبر برای دختر ریونکلایی چیست.
به احترام همین معنا، چرخید تا او را تنها بگذارد.
- ممنونم.
باید این را میگفت. حتی اگر او، همان اویی نباشد که سالها پیش رفته بود، باز هم باید از آلبوس دامبلدور تشکر میکرد و ویولت بودلر به رغم تمام بی فکری هایش، هرگز از دایرهی ادب خارج نمیشد.
صدای آرام بسته شدن در اتاق پشت سر دامبلدور، تنها جوابی بود که در پاسخ تشکرش گرفت. نگاه آرامش را به ستارهی روشنی در آسمان دوخته بود.
- خب.. که چی؟
با "خب که چی؟!" های لجبازانه و کودکانهش فرق داشت. یک جور "خب که چی؟" آرام و مردد بود. از آن "خب که چی؟" هایی که فقط یک آشنا میتواند جوابش را دهند. فقط یک دوست. و حالا یک دوست قدیمی داشت برمیگشت. تصویرش، در ذهن ریونکلایی بودلر ارشد، به وضوح و شفافیت روزهای پیشین نقش بست.
- هنوز.. دوستی؟.. هنوز.. همرزم من هستی؟..
از آن دوستهای عجیب و غریب بودند. مردی جوان و باهوش که در هر فرصتی، این هوش بی بدیل مطلقاً ریونکلاییش را به رُخ همراهش میکشید و دختربچهای بی فکر و احمق که با کله به هر مشکلی که سد راهش میشد هجوم میبرد. و بعد او، دستش میانداخت: «از مغزت استفاده کن ویولت.» گاهی آه میکشید بعدش. گاهی پوزخند میزد. خشم در قلب دختر جوان جرقه زد. همیشه دستش میانداخت! همیشه مسخرهش میکرد! یک بار نشد بگوید کارش خوب است! یک بار نشد تحسینش کند! با آن همه هوش و خرد والا..
با رسیدن رشتهی افکارش به "هوش و خرد والا" برای شیشهی پنجره شکلکی درآورد. فقط او بود که میتوانست مسخرهش کند. به خشم بیاوردش. از دانه به دانهی نقطه ضعفهایش خبر داشت. خب.. هر چه نباشد، روزی روزگاری تک تک مأموریتهایشان را با هم میرفتند و فقط با نگاه کردن به دیگری، میتوانستند ذهن هم را بخوانند. اگرچه، ادی هرگز زیر بار این ننگ نمیرفت. موجودی خنگتر از او بتواند ذهن پیچیدهش را بخواند؟! هرگز! هرگز!
پوزخندی زد. ویولت هم احتمالاً تنها کسی بود که میتوانست آستانهی صبر و آرامش بی بدیل ادی را در بوتهی آزمایش بنهد. زیر لبی خندید. آن وقت ها یک الف بچه بود که دنبال قهرمان ِ محفلیش راه میافتاد و با سؤالات و کنایهها و شیطنتهای کودکانهش، جان او را به لبش میرساند. خب، تنها وقتهایی بود که آقای قهرمان ِ خفن به او توجه میکرد!
ناگهان..
او آنجا بود!
در آستانهی در ِ خانهی شماره دوازده..
پیچیده در همان ردای آبی قدیمی..
قلب ویولت به شکل غریبی، شروع به تپیدن کرد. آرام جلو رفت. دستش را روی شیشهی پنجره گذاشت:
- ادوارد..
لبخندی، آرام آرام گوشهی لبهایش را به سمت بالا کشید..
همرزم ِ قدیمیش بازگشته بود!..
کسی که حالا سرش را بالا میآورد.. انگار که ویولت را پشت پنجره دیده باشد.. چشمان هوشمندش برق میزد و میتوانست..
جواب تمام ِ "خب که چی؟" های عالم را بدهد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/11/4 22:19:34
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

به محض اینکه پلکهایش را از هم گشود، تصویر تخت خالی جیمز بود که قاب چشمهایش را پر کرد. پتوی زرد و قرمز، مرتب روی تشک کشیده شده و بالش، بدون کوچکترین چروکی به لبه ی تخت تکیه کرده بود. یک نفر تخت را مرتب کرده بود.
تدی اخم کرد. یک جای کار میلنگید!
لبهی تخت نشست و کش و قوسی طولانی به بدنش داد. دوباره اتاق را از نظر گذراند، همه چیز ظاهرا سر جایش بود، جیمز هم حتما زودتر از او بیدار شده و احتمالا در آشپزخانه بود. لحظهای به صدای خانه گوش سپرد.. و سکوت. نیم نگاهی به ساعت دیواری انداخت که ۸ صبح را نشان میداد. خانه زیادی ساکت بود، بدون شک یک جای کار میلنگید!
از جا بلند شد و به طرف در رفت، ناخودآگاه دو بار انگشتانش را در چتریهایش فرو کرد، کاری که وقتی اضطراب داشت انجام میداد، هر چند خودش هم نمیفهمید چرا! با گامهای بلند، پله ها را به سمت آشپزخانه پیمود و با میز و صندلیهای خالی روبرو شد. اجاق انتهای دیوار خاموش بود و بر خلاف معمول، هیچ چیزی روی آن نمیجوشید!
به خود لرزید اما مطمئن نبود این لرزش از ضمیر ناخودآگاهش بود که تصویر اجاق خاموش را چنین تفسیر کرده بود یا آشپزخانهی خالی واقعا سرد بود. شاید هم هر دو!
وسط آشپزخانه ایستاد و زیر لب گفت:
- جیمز..
و چون جوابی نیامد، با صدای بلندتر تکرار کرد:
- جــیــــمـــز؟
- خونه نیست فرزندم.
با شنیدن صدای آشنا و گرم قدیمی، تدی به سرعت چرخید و پروفسور دامبلدور را پشت سرش یافت.
- پروفسور.. کجاست؟ بقیه چی؟
دامبلدور به سادگی پاسخ داد:
- ماموریت فوری.
- اما.. بدونِ.. من چی پس؟
- تو احتیاج به استراحت داشتی. البته همه ماموریت نیستن، و تو تنها کسی نیستی که نفرستادمش.
میتوانست جیمز را تصور کند که وسایلش را مثل همیشه داخل کولهپشتیاش ریخته و و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفته و او هم طبق معمول خوابش سنگینتر از آن بوده که متوجه شود. از خودش متنفر بود و از دامبلدور که جیمز را بدون او فرستاده بود.. خشمگین!
- قول داده بودین دیگه تنهایی جایی نمیفرستینش!
دامبلدور رویش را از او برگرداند و با همان لحن آرام همیشگیاش گفت:
- تنها نیست، یکی از پاترها همراهشه.
- ولی من که.. باید منو بیدار میکردین.. نباید تنها میرفت.
پیرمرد یک ابرویش را با شگفتی بالا برده بود و مجددا رو در روی تدی، به او مینگریست.
- بهرحال اونها ساعت ۵ رفتن و الان مطمئن نیستم زمان مناسبی برای پیوستن به پاترها باشه.
تدی چشمانش را بست و آه کشید.
- اما الزاما هنوز هم برای رفتن دیر نشده!
سرمای جسم کوچک فلزی روی گردن لوپین جوان، باعث شد که چشمانش را باز کند و با حیرت و قدردانی،پروفسور را که لبخند میزد، تماشا نماید.
- فکر میکنم گردش سومش کافی باشه.
جیمز با قدم هایی آهسته به سمت در رفت. با احتیاط آن را باز کرد و جارو به دست، پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد، پیش از اینکه در را به آرامی ببندد، تدی را دید که با کمال میل از پتو استقبال کرد. با چشم های بسته و در خوابی عمیق، غلت زد تا دوباره رویش به سمت تخت خالی جیمز باشد.
به محض اینکه پشتش را به در کرد، تقریبا از تعجب فریاد کشید.
- تــــو ...!
تدی لبخندی شیطنتآمیز بر لب داشت و با دست راست، به آرامی زمان برگردان طلایی را مانند آونگ، به چپ و راست تاب میداد. جیمز یک لحظه به نظر میرسید میخواهد اعتراض کند یا دستهایش را که یک مرتبه مشت شده بودند، به طرف او پرتاب کند اما فقط بریده، بریده گفت:
- تو.. تو بوقی دیوونه... این وسیله برای بچه بازی نیست!
تدی بیتوجه به جیمز، موهای تیرهاش را بهم ریخت و گفت:
- فعلا من نمیتونم برگردم تو اتاق و با خودم روبرو شم، درسته بچه جون؟ پس بهتره یه طوری که بیدار نشم، بری تو و لباسا و ساک منم بیاری تا دیر نشده، هوم؟
- هه.. طوری که بیدار نشی.. یه گله تسترالم از اتاق رد بشه، بیدار نمیشی حضرت آقا!
و در حالیکه لبخند رضایتی بر لب داشت، بدون اینکه این بار نگران بهم زدن خواب برادرش باشد، به اتاق برگشت.
تدی اخم کرد. یک جای کار میلنگید!
لبهی تخت نشست و کش و قوسی طولانی به بدنش داد. دوباره اتاق را از نظر گذراند، همه چیز ظاهرا سر جایش بود، جیمز هم حتما زودتر از او بیدار شده و احتمالا در آشپزخانه بود. لحظهای به صدای خانه گوش سپرد.. و سکوت. نیم نگاهی به ساعت دیواری انداخت که ۸ صبح را نشان میداد. خانه زیادی ساکت بود، بدون شک یک جای کار میلنگید!
از جا بلند شد و به طرف در رفت، ناخودآگاه دو بار انگشتانش را در چتریهایش فرو کرد، کاری که وقتی اضطراب داشت انجام میداد، هر چند خودش هم نمیفهمید چرا! با گامهای بلند، پله ها را به سمت آشپزخانه پیمود و با میز و صندلیهای خالی روبرو شد. اجاق انتهای دیوار خاموش بود و بر خلاف معمول، هیچ چیزی روی آن نمیجوشید!
به خود لرزید اما مطمئن نبود این لرزش از ضمیر ناخودآگاهش بود که تصویر اجاق خاموش را چنین تفسیر کرده بود یا آشپزخانهی خالی واقعا سرد بود. شاید هم هر دو!
وسط آشپزخانه ایستاد و زیر لب گفت:
- جیمز..
و چون جوابی نیامد، با صدای بلندتر تکرار کرد:
- جــیــــمـــز؟
- خونه نیست فرزندم.
با شنیدن صدای آشنا و گرم قدیمی، تدی به سرعت چرخید و پروفسور دامبلدور را پشت سرش یافت.
- پروفسور.. کجاست؟ بقیه چی؟
دامبلدور به سادگی پاسخ داد:
- ماموریت فوری.
- اما.. بدونِ.. من چی پس؟
- تو احتیاج به استراحت داشتی. البته همه ماموریت نیستن، و تو تنها کسی نیستی که نفرستادمش.
میتوانست جیمز را تصور کند که وسایلش را مثل همیشه داخل کولهپشتیاش ریخته و و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفته و او هم طبق معمول خوابش سنگینتر از آن بوده که متوجه شود. از خودش متنفر بود و از دامبلدور که جیمز را بدون او فرستاده بود.. خشمگین!
- قول داده بودین دیگه تنهایی جایی نمیفرستینش!
دامبلدور رویش را از او برگرداند و با همان لحن آرام همیشگیاش گفت:
- تنها نیست، یکی از پاترها همراهشه.
- ولی من که.. باید منو بیدار میکردین.. نباید تنها میرفت.
پیرمرد یک ابرویش را با شگفتی بالا برده بود و مجددا رو در روی تدی، به او مینگریست.
- بهرحال اونها ساعت ۵ رفتن و الان مطمئن نیستم زمان مناسبی برای پیوستن به پاترها باشه.
تدی چشمانش را بست و آه کشید.
- اما الزاما هنوز هم برای رفتن دیر نشده!
سرمای جسم کوچک فلزی روی گردن لوپین جوان، باعث شد که چشمانش را باز کند و با حیرت و قدردانی،پروفسور را که لبخند میزد، تماشا نماید.
- فکر میکنم گردش سومش کافی باشه.
***
جیمز با قدم هایی آهسته به سمت در رفت. با احتیاط آن را باز کرد و جارو به دست، پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد، پیش از اینکه در را به آرامی ببندد، تدی را دید که با کمال میل از پتو استقبال کرد. با چشم های بسته و در خوابی عمیق، غلت زد تا دوباره رویش به سمت تخت خالی جیمز باشد.
به محض اینکه پشتش را به در کرد، تقریبا از تعجب فریاد کشید.
- تــــو ...!
تدی لبخندی شیطنتآمیز بر لب داشت و با دست راست، به آرامی زمان برگردان طلایی را مانند آونگ، به چپ و راست تاب میداد. جیمز یک لحظه به نظر میرسید میخواهد اعتراض کند یا دستهایش را که یک مرتبه مشت شده بودند، به طرف او پرتاب کند اما فقط بریده، بریده گفت:
- تو.. تو بوقی دیوونه... این وسیله برای بچه بازی نیست!
تدی بیتوجه به جیمز، موهای تیرهاش را بهم ریخت و گفت:
- فعلا من نمیتونم برگردم تو اتاق و با خودم روبرو شم، درسته بچه جون؟ پس بهتره یه طوری که بیدار نشم، بری تو و لباسا و ساک منم بیاری تا دیر نشده، هوم؟
- هه.. طوری که بیدار نشی.. یه گله تسترالم از اتاق رد بشه، بیدار نمیشی حضرت آقا!
و در حالیکه لبخند رضایتی بر لب داشت، بدون اینکه این بار نگران بهم زدن خواب برادرش باشد، به اتاق برگشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

یویوی صورتی اش را انداخت ته کوله پشتی. بعد مدل عروسکی گرگینه اش را و بعد شنل نامرئی پدر را. دشمن یابی را که هدیه ی کریسمس دایی رون بود میان جوراب هایش پیچید و چوبدستی اش را هم در کوله پشتی جای داد. آب دهانش را قورت داد، قبل از اینکه آب معدنی اش را هم روی شنل بگذارد جرعه ای از آن نوشید. به سرفه افتاد.
در تلاش برای بیدار نکردن تدی با گلویش گلاویز شد. زیر چشمی به لوپین جوان نگاه می کرد که در خواب لبخند میزد. خدا میدانست در چه رویایی بود.
سرفه های بی صدا، امانش را بریده بود. هوا را از بینی اش بیرون می داد.
تدی غلتی زد، با پا پتویش را پس زد و پشت به جیمز، به پهلو خوابید.
برای یک لحظه، حسی کودکانه جیمز را وادار کرد که از مراعات برادرانه دست بکشد. مشتش را از جلوی دهانش کنار کشید و سرفه کرد.
یک بار.
دو بار.
نه. خواب تد ریموس لوپین سنگین تر از این حرف ها بود.
آرام گرفت. آهی کشید و بطری آب را گذاشت روی شنل. سریع و بی ملاحظه زیپ کوله اش را بست. تدی هنوز خواب بود.
سکوت نیمه شب اتاق پسرها یک بار دیگر با قدم های سریع جیمز شکست که به طرف کمد رفت، درش را به آرامی باز کرد که به اندازه ی کافی جیر جیر لولاهایش کشدار باشند. نا موفق بود. هیچ صدایی آهنگ نفس های آرام تدی را به هم نمی ریخت.
جارویش را برداشت و در کمد را با صدایی نه چندان آرام بست.
اینبار نه زیرچشمی، که ایستاد وسط اتاق و ناباورانه به تدی خیره شد.
ابروانش را در هم کشید.
تدی باید بیدار میشد! باید او را می دید که نیمه شب دزدانه از گریمولد بیرون میرفت! باید جلویش را میگرفت، نگرانش میشد، باید هر کاری میکرد جز اینکه مثل یک گرگینه ی تنبل روی تخت خروپف کند و به ویکتوریا ویزلی رویایش لبخند بزند!
موهای فیروزه ای تدی زیر نور مهتاب می درخشید. جیمز چند قدم جلوتر رفت. زخم نه چندان کهنه ای روی شقیقه ی تدی، زیر موهایش، خودنمایی می کرد.
چیزی در سینه اش فرو ریخت.
به سختی مقابل دراز کردن دستش و کنار زدن موهای برادر مقاومت کرد. چطور توانسته بود فراموش کند که شب قبل، ماه کامل بود و این خواب عمیق، بدون شک ارمغان خستگی دیروز بود. پوزخند زد. سرش را تکان داد. انگار با این کار میتوانست احساس کودکانه ای را که لحظاتی پیش داشت، انکار کند و از حس حماقتی که گریبانگیرش شده بود بگریزد.
آهی کشید و کوله پشتی را روی شانه انداخت. حالا حالا ها مانده بود تا بزرگ شود.
با دست آزادش پتوی لگد زده ی تدی را تا شانه ی او بالا کشید و با قدم هایی آهسته به سمت در رفت. با احتیاط آن را باز کرد و جارو به دست، پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد، پیش از اینکه در را به آرامی ببندد، تدی را دید که با کمال میل از پتو استقبال کرد. با چشم های بسته و در خوابی عمیق، غلت زد تا دوباره رویش به سمت تخت خالی جیمز باشد.
در تلاش برای بیدار نکردن تدی با گلویش گلاویز شد. زیر چشمی به لوپین جوان نگاه می کرد که در خواب لبخند میزد. خدا میدانست در چه رویایی بود.
سرفه های بی صدا، امانش را بریده بود. هوا را از بینی اش بیرون می داد.
تدی غلتی زد، با پا پتویش را پس زد و پشت به جیمز، به پهلو خوابید.
برای یک لحظه، حسی کودکانه جیمز را وادار کرد که از مراعات برادرانه دست بکشد. مشتش را از جلوی دهانش کنار کشید و سرفه کرد.
یک بار.
دو بار.
نه. خواب تد ریموس لوپین سنگین تر از این حرف ها بود.
آرام گرفت. آهی کشید و بطری آب را گذاشت روی شنل. سریع و بی ملاحظه زیپ کوله اش را بست. تدی هنوز خواب بود.
سکوت نیمه شب اتاق پسرها یک بار دیگر با قدم های سریع جیمز شکست که به طرف کمد رفت، درش را به آرامی باز کرد که به اندازه ی کافی جیر جیر لولاهایش کشدار باشند. نا موفق بود. هیچ صدایی آهنگ نفس های آرام تدی را به هم نمی ریخت.
جارویش را برداشت و در کمد را با صدایی نه چندان آرام بست.
اینبار نه زیرچشمی، که ایستاد وسط اتاق و ناباورانه به تدی خیره شد.
ابروانش را در هم کشید.
تدی باید بیدار میشد! باید او را می دید که نیمه شب دزدانه از گریمولد بیرون میرفت! باید جلویش را میگرفت، نگرانش میشد، باید هر کاری میکرد جز اینکه مثل یک گرگینه ی تنبل روی تخت خروپف کند و به ویکتوریا ویزلی رویایش لبخند بزند!
موهای فیروزه ای تدی زیر نور مهتاب می درخشید. جیمز چند قدم جلوتر رفت. زخم نه چندان کهنه ای روی شقیقه ی تدی، زیر موهایش، خودنمایی می کرد.
چیزی در سینه اش فرو ریخت.
به سختی مقابل دراز کردن دستش و کنار زدن موهای برادر مقاومت کرد. چطور توانسته بود فراموش کند که شب قبل، ماه کامل بود و این خواب عمیق، بدون شک ارمغان خستگی دیروز بود. پوزخند زد. سرش را تکان داد. انگار با این کار میتوانست احساس کودکانه ای را که لحظاتی پیش داشت، انکار کند و از حس حماقتی که گریبانگیرش شده بود بگریزد.
آهی کشید و کوله پشتی را روی شانه انداخت. حالا حالا ها مانده بود تا بزرگ شود.
با دست آزادش پتوی لگد زده ی تدی را تا شانه ی او بالا کشید و با قدم هایی آهسته به سمت در رفت. با احتیاط آن را باز کرد و جارو به دست، پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد، پیش از اینکه در را به آرامی ببندد، تدی را دید که با کمال میل از پتو استقبال کرد. با چشم های بسته و در خوابی عمیق، غلت زد تا دوباره رویش به سمت تخت خالی جیمز باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/10/27 0:52:22
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/10/27 0:54:31
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/10/27 1:11:15
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/10/27 0:54:31
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/10/27 1:11:15
به آتش گرمی که در برابر چشمانش می درخشید خیره شده بود و به صدای گوشخراش و آزار دهنده معده اش گوش می داد.برف سرد روی شانه هایش ذوب می شد و ردایش را خیس می کرد و به پایین سرازیر می شد.جریانی از یخ مذاب که اشک را در چشمان سیسرون جمع می کرد.
با همان چشمان پر از اشکش به ساختمان نیمه مخروبه پیش رویش نگاهی انداخت، نوری که به بیرون تابیده می شد و صدای خنده و شادی بلند و واضح به گوش می رسید. سیسرون نگاه غضب آلودی به پناهگاه انداخت و خودش را روی تکه جوبی که رویش نشسته بود جمع کرد:
- منم این جا واسه خودم یه جشن می گیرم.
سپس دستش را در جیبش فرو برد و یک سوسیس از آن بیرون آورد.آن را از زیر دماغش گذراند و چشمانش را بست و رویا گونه گفت:
- یه جشن شاهانه!
لبخندی زد و سوسیسش را در ترکه درازی که کنار دستش بود فرو کرد.چوب را بالا گرفت تا آن را کباب کند.بوی خوش سوسیس که در دماغش پیچید باعث شد که صدای معده معترضش بلند تر شود و آب دهانش آن قدر ترشح شود که بتواند با یک تف می توانست آتش کوچکش را خاموش کند و یا لااقل خودش این چنین تصور می کرد. اما ناگهان نوری نقره ای رنگ از میان شاخ و برگ های در هم تنیده باغ خانواده ویزلی بیرون زد،یک پاترونوس به شکل یک بچه گربه،تا چند قدمی اش رسید و زمزمه کرد:
- کمک!لطفا کمک!
نمی دانست که این کدامیکی از آن شوخی های مزحک دوقلوهای ویزلی است.غالبا سر این و آن را کلاه می گذاشتند و به خیال خودشان بهترین کمدین های جهان بودند. اما اگر..اگر واقعا کسی به کمک نیاز داشت؟ سیسرون تسلیم شد و از جای گرم و خشکش روی تنه آن درخت بلند شد اما اجازه نمی داد که کسی با دزدیدن غذایش به او بخندد، سیخش را مانند یک شمشیر در دست گرفت و به سمت جنگل دوید.
خودش هم نمی دانست دارد چه کار می کند هر قدمی که بر می داشت پای چپش بیشتر درد می گرفت و نقصش را بیشتر به یادش می آورد.جنگل تاریک بود و با وجود برف و بی برگی درختان ترسناک تر هم شده بود.شاید خودش هم در آن زمان به کمک نیاز داشت.اصلا شاید..این مسیری که می رفت به کجا می رسید؟برای لحظه ای با ترس این که گم شده است سر جایش ایستاد،اما بلافاصله صدای گریه بلند شد و او هم ناخود آگاه به سمت آن دوید و خودش هم نمی دانست برای کمک کردن به آن سمت می رود و یا برای کمک گرفتن.
شاخه ها به سرعت از کنارش عبور می کردند و او بیشتر در دل تاریکی فرو می رفت تا بالاخره اولین شعله های نور را دید.به آرامی جلو رفت و از میان شاخه ها پسر کوچکی را دید که با یک چوب دستی در دست چپش و یک چماق در میان ده ها جن خاکی ایستاده است و از ترس می لرزد.جن های خاکی در حالت عادی آن قدر ترسناک نبودند ولی در دل تاریکی و آن هم وقتی تعدادشان آن قدر زیاد باشد قضیه کاملا فرق می کرد.جیغ می زدند و به این سو و آن سو ناخن می کشیدند،مثل این بود که می خواهند جشن بگیرند.خود سیس هم درست سر در نیاورد که چرا به آن شکل وارد معرکه شده بود و در حالی که با سیخش چند جن خاکی را به یک سو پرتا ب می کند به آن میان دوید و درست در کنار پسرک ایستاد،به نظر خودش که احتمالا مغزش یخ زده بود!
به سوسیش گازی زد و فریاد زد:
- بیا دخلشون رو بیاریم!
پسرک با نگاه مات و خیره ای به سیس نگاه کرد،گویا از این که او آن جا در کنارش ایستاده ناراحت است و این باعث شد که او اضافه کند:
- برای کمک اومدم.
سپس لبخندی زد تا حرفش را تایید کند،اما پسرک شیاد ضربه ای به ساق پایش زد که باعث شد از درد به زانو بیافتد و چوب دستی و سیخ سوسیسش از دستش رها شوند و قبل از این که بتواند بفهمد چه اتفاقی افتاده صدایی شنید که فریاد می زد:
- افراد حمله!
و سپس سیلی از جن های خاکی به رویش پریدند...
***
پس از مدت ها بازگشتم!
با همان چشمان پر از اشکش به ساختمان نیمه مخروبه پیش رویش نگاهی انداخت، نوری که به بیرون تابیده می شد و صدای خنده و شادی بلند و واضح به گوش می رسید. سیسرون نگاه غضب آلودی به پناهگاه انداخت و خودش را روی تکه جوبی که رویش نشسته بود جمع کرد:
- منم این جا واسه خودم یه جشن می گیرم.
سپس دستش را در جیبش فرو برد و یک سوسیس از آن بیرون آورد.آن را از زیر دماغش گذراند و چشمانش را بست و رویا گونه گفت:
- یه جشن شاهانه!
لبخندی زد و سوسیسش را در ترکه درازی که کنار دستش بود فرو کرد.چوب را بالا گرفت تا آن را کباب کند.بوی خوش سوسیس که در دماغش پیچید باعث شد که صدای معده معترضش بلند تر شود و آب دهانش آن قدر ترشح شود که بتواند با یک تف می توانست آتش کوچکش را خاموش کند و یا لااقل خودش این چنین تصور می کرد. اما ناگهان نوری نقره ای رنگ از میان شاخ و برگ های در هم تنیده باغ خانواده ویزلی بیرون زد،یک پاترونوس به شکل یک بچه گربه،تا چند قدمی اش رسید و زمزمه کرد:
- کمک!لطفا کمک!
نمی دانست که این کدامیکی از آن شوخی های مزحک دوقلوهای ویزلی است.غالبا سر این و آن را کلاه می گذاشتند و به خیال خودشان بهترین کمدین های جهان بودند. اما اگر..اگر واقعا کسی به کمک نیاز داشت؟ سیسرون تسلیم شد و از جای گرم و خشکش روی تنه آن درخت بلند شد اما اجازه نمی داد که کسی با دزدیدن غذایش به او بخندد، سیخش را مانند یک شمشیر در دست گرفت و به سمت جنگل دوید.
خودش هم نمی دانست دارد چه کار می کند هر قدمی که بر می داشت پای چپش بیشتر درد می گرفت و نقصش را بیشتر به یادش می آورد.جنگل تاریک بود و با وجود برف و بی برگی درختان ترسناک تر هم شده بود.شاید خودش هم در آن زمان به کمک نیاز داشت.اصلا شاید..این مسیری که می رفت به کجا می رسید؟برای لحظه ای با ترس این که گم شده است سر جایش ایستاد،اما بلافاصله صدای گریه بلند شد و او هم ناخود آگاه به سمت آن دوید و خودش هم نمی دانست برای کمک کردن به آن سمت می رود و یا برای کمک گرفتن.
شاخه ها به سرعت از کنارش عبور می کردند و او بیشتر در دل تاریکی فرو می رفت تا بالاخره اولین شعله های نور را دید.به آرامی جلو رفت و از میان شاخه ها پسر کوچکی را دید که با یک چوب دستی در دست چپش و یک چماق در میان ده ها جن خاکی ایستاده است و از ترس می لرزد.جن های خاکی در حالت عادی آن قدر ترسناک نبودند ولی در دل تاریکی و آن هم وقتی تعدادشان آن قدر زیاد باشد قضیه کاملا فرق می کرد.جیغ می زدند و به این سو و آن سو ناخن می کشیدند،مثل این بود که می خواهند جشن بگیرند.خود سیس هم درست سر در نیاورد که چرا به آن شکل وارد معرکه شده بود و در حالی که با سیخش چند جن خاکی را به یک سو پرتا ب می کند به آن میان دوید و درست در کنار پسرک ایستاد،به نظر خودش که احتمالا مغزش یخ زده بود!
به سوسیش گازی زد و فریاد زد:
- بیا دخلشون رو بیاریم!
پسرک با نگاه مات و خیره ای به سیس نگاه کرد،گویا از این که او آن جا در کنارش ایستاده ناراحت است و این باعث شد که او اضافه کند:
- برای کمک اومدم.
سپس لبخندی زد تا حرفش را تایید کند،اما پسرک شیاد ضربه ای به ساق پایش زد که باعث شد از درد به زانو بیافتد و چوب دستی و سیخ سوسیسش از دستش رها شوند و قبل از این که بتواند بفهمد چه اتفاقی افتاده صدایی شنید که فریاد می زد:
- افراد حمله!
و سپس سیلی از جن های خاکی به رویش پریدند...
***
پس از مدت ها بازگشتم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری
ارزشیوانوانئه

ارزشیوانوانئه

{سرهنگ دوم ساواج}
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/10/12
تولد نقش: 1389/10/13
آخرین ورود: جمعه 9 خرداد 1404 11:34
از: تالار گریفندور
پستها:
976

خوبی برف این بود که دیگر آسمان مثل هوای بارانی کبود و سیاه نیست بلکه سفیدی همه جا را فرا می گیرد! تا چشم کار می کند ، از زمین تا آسمان همه جا سفید است! سیاهی هیچ شانسی در مقابلش نداشت! سفیدی همیشه پیروز میدان بود.
حتی خون قرمز رنگی که از شمشیرش روی برف ها می چکید ، بعد از مدتی دوباره با برف پوشیده می شد. دستمال کوچکی از جیبش درآورد و شمشیر خون آلودش را پاک کرد. بعد شمشیر را به طرف جسدی که روی زمین افتاده بود ، گرفت! وردی خواند ؛ نوری قرمز رنگ از شمشیر خارج شد و به یک باره جسد ناپدید شد!
از دره ی بزرگی که داخلش بود ، به سختی و با تلاش بسیار بیرون آمد! فاصله ی زیادی با دهکده نداشت! نفس عمیقی کشید. بخار زیادی از دهانش بیرون آمد! هوا بیشتر از آنچه که فکر می کرد ، سرد شده بود. آپارات کرد!
دره گودریک - عمارت گودریک
در بسیار بزرگ عمارت با حضور گودریک باز شد! حیاط پر از سر و صدا ی عمارت با باز شدن در ، به یک باره ساکت شد. گودریک وارد حیاط شد. حدود سی بچه که تا قبل از ورود گودریک مشغول بازی با برف بودند ، با ورود گودریک دست از بازی برداشتند و به طرفش دویدند!
گودریک خم شد و اولین بچه ای که زودتر از بقیه بهش رسید ، بغل کرد. پسر بچه که به نظر ده ساله بود ، گفت: « سلام عمو گودریک! فکر کردم نمیایی! »
گودریک خواست جواب پسر بچه را بدهد اما با رسیدن بچه های دیگر ، شروع به بغل کردن آنها کرد! مدتی طول کشید تا گودریک توانست با همه ی بچه ها خوش و بش کند! همان جا کنار در عمارت ، بچه ها گودریک را احاطه کرده بودند تا اینکه مردی میان سال از داخل عمارت ، مسافت نسبتا طولانی تا نزدیک در آمد و با صدای بلندی گفت: « آقای گریفندور لطفا بیایین داخل! مقدمات جشن کاملا آمادست! »
گودریک بلند شد و رو به بچه ها گفت: « خب دیگه بچه ها! بریم داخل! امشب کریسمسه! باید جشن بگیریم! »
همه بچه ها کنار گودریک به سمت عمارت شروع به حرکت کردند! گودریک جلوتر از بچه ها بود و وقتی به مرد میانسال که کاپشن قرمز رنگی پوشیده بود رسید ، در گوش او گفت: « هدیه ها رسیده؟! »
مرد میانسال با صدایی آرام طوری که بچه ها نشنوند ، جواب داد: « تا یه ساعت دیگه می رسن! »
داخل عمارت - ساعت 10 شب
درخت کریسمس بسیار بزرگی وسط سالن قرار داشت! درخت آنقدر بزرگ و با پهنا بود که ده نفر از بچه ها در حال تزئین همزمان آن بودند. در طرف دیگر سالن ، میز غذا خوری بزرگی وجود داشت که پنج نفر که لباس خدمه پوشیده بودند ، در حال جمع کردن شام بودند.
بقیه بچه ها کنار گودریک روی مبل های بسیار زیادی که مقابل شومینه قرار داشت ، نشسته بودند! دختر بچه ای که نزدیک تر از همه به گودریک نشسته بود ، گفت: « عمو گودریک؟! پس کی قراره دعوت نامه هاگوارتز برام ارسال بشه؟! من هفته ی دیگه یازده سالم میشه! »
گودریک لبخندی زد و گفت: « نگران نباش! تو سال بعد میری به هاگوارتز! زیاد ذهنتو مشغول نکن! »
دختر بچه کمی ناراحت شد و گفت: « آخه جیمی گفت که ممکنه هاگوارتز برات دعوت نامه نفرسته و مجبور بشم برم مدرسه ی دیگه! من نمی خوام برم مدرسه دیگه! من هاگوارتز رو دوست دارم! »
گودریک با دستش موهای بلوند و بلند دختر بچه را نوازش کرد و بعد با دست دیگر از داخل جیب کتش نامه ای مهر شده درآورد و به دختر بچه داد: « بیا اینم دعوت نامه! یک هفتس که صادر شده! خواستم امشب بهت بدم تا خوشحال تر باشی! »
دختر بچه که بسیارشوکه شده بود ، از خوشحالی فریاد کشید و گودریک را بغل کرد! بعد به سمت دیگر بچه ها رفت و نامه را با خوشحالی به آنها نشان داد. در همین هنگام پسر بچه ای به نظر 5 ساله در حالی که شمشیر بزرگ گودریک را به زور در دستش گرفته بود و دنبال خود می کشید ، پیش گودریک آمد و گفت: « عمو گودریک؟! میشه شمشیرتون رو مدتی بهم قرض بدی؟! »
گودریک که کمی تعجب کرده بود ، گفت: « می خوای واسه چی؟ »
پسر بچه صدایش را بلند تر و کلفت تر کرد و گفت: « می خوام برم کوهستان والینگاد و اژدهایی که منیفوس قهرمان رو کشت ، بکشم! »
گودریک لبخندی زد و با اشاره ی دست پسر بچه ها را نزدیک خود آورد و گفت: « برادر زاده ی منیفوس 7 سال اینکارو کرده هالتر! نیازی نیست تو اینکارو بکنی! درضمن تو با اسلحه من که نمی تونه بجنگی! باید چوبدستی خودت رو داشته باشی! »
پسر بچه بغض کرد و گفت: « میشه چوبدستی من هم مثل تو شمشیر باشه؟! »
گودریک شمشیر را گرفت و در یک لحظه در دستش آن را غیب کرد و همان لحظه شمشیر بالای شومینه ، چسبیده به دیوار پدیدار شد! بعد گودریک به هالتر گفت: « تو سال هفتم یه درسی هست که توش یه چیزایی در مورد همین موضوع گفته! البته بازم مهم تلاش خودته! شاید بتونی چوبدستیت هر شئ ای که بخوایی بشه! درضمن سعی کن تا آخر هر قصه گوش بدی بعد بخوابی»
صدای بلند ساعت توجه همه را به خودش جلب کرد! گودریک با صدای بلند تری که همه بچه ها بتوانند ، بشنوند ، گفت: « خب بچه ها موقع باز کردن هدیه هاست! »
صدای هلهله و شادی بچه ها کل سالن رو پر کرد! گودریک از روی مبل بلند شد. به طرف هدیه ها رفت که جلوی شومینه چیده شده بودند و همچون کوهی شده بودند! یکی از جعبه ها را برداشت و به طرف یکی از پسر بچه ها رفت. جعبه را به او داد و گفت: « سال نو مبارک پیتر! »
گودریک همینطور یکی یکی هدیه ها را پخش کرد. همه ی هدیه ها مجزا بودند و درست همان چیزی بودند که هر یک از بچه ها دلش می خواست! بچه ها بعد از تمام شدن توزیع هدایا ، با گودریک خداحافظی کردند و به طرف طبقه ی بالا و اتاق هایشان رفتند!
سالن بعد از مدتی دوباره ساکت شد. همه ی بچه ها خوابیده بودند و خدمه ها نیز طبقه ی پایین بودند و احتمالا هنوز جشنشان ادامه داشت! گودریک که هنوز مقابل شومینه نشسته بود ، بلند شد و کت بلند خودش رو دوباره پوشید و شمشیرش را از بالای شومینه برداشت! به طرف در خروجی رفت و آن را باز کرد!
جلوی در عمارت ، روی زمین جعبه ی کوچکی قرار داشت! گودریک خم شد و آن را برداشت! رویش نوشته بود "سال نو مبارک گودریک ... امیدوارم خوشت بیاد ... از طرف شجاعت"
گودریک در حالی که طرف در حیاط عمارت می رفت ، هدیه ای که برایش آماده بود را باز کرد! یک دستند با رنگ قرمز با نشان یک شیر طلایی رنگ! آن را به دستش بست و از عمارت خارج شد!
چند دقیقه بعد - تالار خصوصی گریفندور
شومینه گریفندور با اینکه زمان تعطیلات بود و کسی در تالار نبود ، باز هم روشن بود. تالار بسیار ساکت بود و بعد از تمیز کاری سالیانه ، بسیار تمیز تر شده بود!
تابلوی بانوی چاق کنار رفت و مردی وارد تالار شد. مرد کت بلندش را بیرون آورد و روی جا لباسی انداخت! شمشیرش را از کمرش جدا کرد و کنار شومینه گذاشت!
روم مبل مقابل شومینه دراز کشید و به آتش خیره شد ....
حتی خون قرمز رنگی که از شمشیرش روی برف ها می چکید ، بعد از مدتی دوباره با برف پوشیده می شد. دستمال کوچکی از جیبش درآورد و شمشیر خون آلودش را پاک کرد. بعد شمشیر را به طرف جسدی که روی زمین افتاده بود ، گرفت! وردی خواند ؛ نوری قرمز رنگ از شمشیر خارج شد و به یک باره جسد ناپدید شد!
از دره ی بزرگی که داخلش بود ، به سختی و با تلاش بسیار بیرون آمد! فاصله ی زیادی با دهکده نداشت! نفس عمیقی کشید. بخار زیادی از دهانش بیرون آمد! هوا بیشتر از آنچه که فکر می کرد ، سرد شده بود. آپارات کرد!
دره گودریک - عمارت گودریک
در بسیار بزرگ عمارت با حضور گودریک باز شد! حیاط پر از سر و صدا ی عمارت با باز شدن در ، به یک باره ساکت شد. گودریک وارد حیاط شد. حدود سی بچه که تا قبل از ورود گودریک مشغول بازی با برف بودند ، با ورود گودریک دست از بازی برداشتند و به طرفش دویدند!
گودریک خم شد و اولین بچه ای که زودتر از بقیه بهش رسید ، بغل کرد. پسر بچه که به نظر ده ساله بود ، گفت: « سلام عمو گودریک! فکر کردم نمیایی! »
گودریک خواست جواب پسر بچه را بدهد اما با رسیدن بچه های دیگر ، شروع به بغل کردن آنها کرد! مدتی طول کشید تا گودریک توانست با همه ی بچه ها خوش و بش کند! همان جا کنار در عمارت ، بچه ها گودریک را احاطه کرده بودند تا اینکه مردی میان سال از داخل عمارت ، مسافت نسبتا طولانی تا نزدیک در آمد و با صدای بلندی گفت: « آقای گریفندور لطفا بیایین داخل! مقدمات جشن کاملا آمادست! »
گودریک بلند شد و رو به بچه ها گفت: « خب دیگه بچه ها! بریم داخل! امشب کریسمسه! باید جشن بگیریم! »
همه بچه ها کنار گودریک به سمت عمارت شروع به حرکت کردند! گودریک جلوتر از بچه ها بود و وقتی به مرد میانسال که کاپشن قرمز رنگی پوشیده بود رسید ، در گوش او گفت: « هدیه ها رسیده؟! »
مرد میانسال با صدایی آرام طوری که بچه ها نشنوند ، جواب داد: « تا یه ساعت دیگه می رسن! »
داخل عمارت - ساعت 10 شب
درخت کریسمس بسیار بزرگی وسط سالن قرار داشت! درخت آنقدر بزرگ و با پهنا بود که ده نفر از بچه ها در حال تزئین همزمان آن بودند. در طرف دیگر سالن ، میز غذا خوری بزرگی وجود داشت که پنج نفر که لباس خدمه پوشیده بودند ، در حال جمع کردن شام بودند.
بقیه بچه ها کنار گودریک روی مبل های بسیار زیادی که مقابل شومینه قرار داشت ، نشسته بودند! دختر بچه ای که نزدیک تر از همه به گودریک نشسته بود ، گفت: « عمو گودریک؟! پس کی قراره دعوت نامه هاگوارتز برام ارسال بشه؟! من هفته ی دیگه یازده سالم میشه! »
گودریک لبخندی زد و گفت: « نگران نباش! تو سال بعد میری به هاگوارتز! زیاد ذهنتو مشغول نکن! »
دختر بچه کمی ناراحت شد و گفت: « آخه جیمی گفت که ممکنه هاگوارتز برات دعوت نامه نفرسته و مجبور بشم برم مدرسه ی دیگه! من نمی خوام برم مدرسه دیگه! من هاگوارتز رو دوست دارم! »
گودریک با دستش موهای بلوند و بلند دختر بچه را نوازش کرد و بعد با دست دیگر از داخل جیب کتش نامه ای مهر شده درآورد و به دختر بچه داد: « بیا اینم دعوت نامه! یک هفتس که صادر شده! خواستم امشب بهت بدم تا خوشحال تر باشی! »
دختر بچه که بسیارشوکه شده بود ، از خوشحالی فریاد کشید و گودریک را بغل کرد! بعد به سمت دیگر بچه ها رفت و نامه را با خوشحالی به آنها نشان داد. در همین هنگام پسر بچه ای به نظر 5 ساله در حالی که شمشیر بزرگ گودریک را به زور در دستش گرفته بود و دنبال خود می کشید ، پیش گودریک آمد و گفت: « عمو گودریک؟! میشه شمشیرتون رو مدتی بهم قرض بدی؟! »
گودریک که کمی تعجب کرده بود ، گفت: « می خوای واسه چی؟ »
پسر بچه صدایش را بلند تر و کلفت تر کرد و گفت: « می خوام برم کوهستان والینگاد و اژدهایی که منیفوس قهرمان رو کشت ، بکشم! »
گودریک لبخندی زد و با اشاره ی دست پسر بچه ها را نزدیک خود آورد و گفت: « برادر زاده ی منیفوس 7 سال اینکارو کرده هالتر! نیازی نیست تو اینکارو بکنی! درضمن تو با اسلحه من که نمی تونه بجنگی! باید چوبدستی خودت رو داشته باشی! »
پسر بچه بغض کرد و گفت: « میشه چوبدستی من هم مثل تو شمشیر باشه؟! »
گودریک شمشیر را گرفت و در یک لحظه در دستش آن را غیب کرد و همان لحظه شمشیر بالای شومینه ، چسبیده به دیوار پدیدار شد! بعد گودریک به هالتر گفت: « تو سال هفتم یه درسی هست که توش یه چیزایی در مورد همین موضوع گفته! البته بازم مهم تلاش خودته! شاید بتونی چوبدستیت هر شئ ای که بخوایی بشه! درضمن سعی کن تا آخر هر قصه گوش بدی بعد بخوابی»
صدای بلند ساعت توجه همه را به خودش جلب کرد! گودریک با صدای بلند تری که همه بچه ها بتوانند ، بشنوند ، گفت: « خب بچه ها موقع باز کردن هدیه هاست! »
صدای هلهله و شادی بچه ها کل سالن رو پر کرد! گودریک از روی مبل بلند شد. به طرف هدیه ها رفت که جلوی شومینه چیده شده بودند و همچون کوهی شده بودند! یکی از جعبه ها را برداشت و به طرف یکی از پسر بچه ها رفت. جعبه را به او داد و گفت: « سال نو مبارک پیتر! »
گودریک همینطور یکی یکی هدیه ها را پخش کرد. همه ی هدیه ها مجزا بودند و درست همان چیزی بودند که هر یک از بچه ها دلش می خواست! بچه ها بعد از تمام شدن توزیع هدایا ، با گودریک خداحافظی کردند و به طرف طبقه ی بالا و اتاق هایشان رفتند!
سالن بعد از مدتی دوباره ساکت شد. همه ی بچه ها خوابیده بودند و خدمه ها نیز طبقه ی پایین بودند و احتمالا هنوز جشنشان ادامه داشت! گودریک که هنوز مقابل شومینه نشسته بود ، بلند شد و کت بلند خودش رو دوباره پوشید و شمشیرش را از بالای شومینه برداشت! به طرف در خروجی رفت و آن را باز کرد!
جلوی در عمارت ، روی زمین جعبه ی کوچکی قرار داشت! گودریک خم شد و آن را برداشت! رویش نوشته بود "سال نو مبارک گودریک ... امیدوارم خوشت بیاد ... از طرف شجاعت"
گودریک در حالی که طرف در حیاط عمارت می رفت ، هدیه ای که برایش آماده بود را باز کرد! یک دستند با رنگ قرمز با نشان یک شیر طلایی رنگ! آن را به دستش بست و از عمارت خارج شد!
چند دقیقه بعد - تالار خصوصی گریفندور
شومینه گریفندور با اینکه زمان تعطیلات بود و کسی در تالار نبود ، باز هم روشن بود. تالار بسیار ساکت بود و بعد از تمیز کاری سالیانه ، بسیار تمیز تر شده بود!
تابلوی بانوی چاق کنار رفت و مردی وارد تالار شد. مرد کت بلندش را بیرون آورد و روی جا لباسی انداخت! شمشیرش را از کمرش جدا کرد و کنار شومینه گذاشت!
روم مبل مقابل شومینه دراز کشید و به آتش خیره شد ....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/26
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 14:33
از: از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
پستها:
205

نسیم بار دیگر دور زد و موهایم را که زیر کلاه لبه دارم جمع شده بود را بهم ریخت.کلاه را محکم تر پایین کشیدم.مرد میانسال و دوست داشتنی ای که همان مارتین بود پوزخندی زد و گفت:
-هرچقد پایین تر بکشی گنجایشش بیشتر نمیشه،میدونستی؟
روی صندلی لم دادم و به شوخیش خندیدم.به جانی خیره شدم که آزادانه با ریکی،اسب زیبایش بر روی تپه میتاخت و از هوای دلنشین صبح لذت میبرد. مارتین که متوجه جهت نگاهم شده بود،عروسک های دست سازش را کنار گذاشت و با حالت جدی ای گفت:
-دیگه بزرگ شده باید زندگیشو بسپارم دست خودش.
می دانستم چقدر به آن پسربچه یتیم علاقه دارد هر چند که خودش اقرار میکرد و با قیافه ای از خود راضی میگفت:((اون فقط یه دوست کوچولوئه برای من.))یکی از عروسک های نوانخانه را برداشتم و دستانم را در میان موهای کاموای اش کشیدم و گفتم:
-مثل پدرا حرف میزنی...
میخواست میان حرفم بپرد و سریع گارد بگیرد و قانعم کند که آنقدر ها هم به جانی نزدیک نیست اما مانعش شدم و ادامه دادم:
-چرا بهش نمیگی مثل پسرته؟اون سعی داره تورو به چشم پدرش ببینه همیشه دوست داشته یه بار بهت بگه پدر و تو اونو پس نزنی!
حالا به وضوح میدیدم که چهره اش از آن حالت شوخ و شاد بیرون می آید و جایش را به چهره ای گرفته و ناراحت میدهد.پیشانیش را با پشت دست پاک کرد و وانمود کرد که سرگرم درست کردن عروسک هاست.آرام گفت:
-تو هم مثه ننه بزرگایی حرف میزنی که یه کوله بار تجربه دارن!
دستان زمختش را دیدم که لرزید،دستانی که به عشق کودکان نوانخانه آن حوالی کار میکردند.سرش را بالا آورد و رو به من گفت:
-چرا انقد علاقه داری که زورکی از دهنم بشنوی اونو عین پسرم میدونم؟
سوال خوبی بود،بارها و بارها این را از خودم پرسیده بودم و جوابش بی شک این بود:
-چون تو دوستمی مارتین..میخوام کمکت کنم که گذشته رو فراموش کنی...وقتی میبینم تو خودتی من عذاب میکشم!
شقیقه هایش را مالید همیشه وقتی عصبانی میشد این کار را میکرد. با لحنی طعنه آمیز گفت:
-فیلم هندیش نکن بچه جون.
ریه هایش را پر هوا کرد و بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-من نمیتونم کسی رو به جای پسرم بدونم که خودم یتیمش کردم،تو نمیتونی منو درک کنی!
بغض او را فرا گرفته بود.نمی خواستم ناراحتش کنم ولی واقعا از این حرکتش عذاب میکشیدم دستم را روی شانه اش گذاشتم،به چشمانش چشم دوختم و گفتم:
-خودتو محکوم نکن اون یه اتفاق ناخواسته بود.
-نه دورا..نه!...من مثل یه حیوون پست و گرسنه شده بودم!
-مارتین این یه چیز معمولیه تو عطش انتقام داشتی.اونا خانوادتو ازت گرفته بودن و تورو هم میخواستن از بین ببرن چون فکر میکردن یه خانواده گرگ نما بدشگونن....تو چه آدم میبودی یا گرگ یا هر چیز دیگه ممکن بود بازم این کار رو کنی!
اشکش بر گونه های چروک افتاده اش غلتید.سرش را در میان دستانش گذاشت و مانند کودکی هق هق کنان گفت:
-الان بهاره،زمستون که بیاد باد همه دوست داشتنای جانی رو با خودش میبره...کسی دوست نداره یه گرگ نمارو به عنوان پدر،همسر و بهترین دوست قبول کنه...اونا خطرناک و وحشین!
حرفش مانند جرقه ای در قلبم آتش گرفت...اگر راست بود چه؟نه امکان نداشت... با صدایی که دست کمی از جیغ نداشت داد زدم:
-اما من قبول کردم!اونم جفته توئه...فکر میکنه خطرناک و پسته چون فقط و فقط ناخواسته یه گرگ نما شده...ولی قلب من اینجوری فکر نمیکنه چون قلبا دوستش داره!
از جا بلند شدم و کلاه را از سرم برداشتم و پرتش کردم،به داخل خانه رفتم و در را پشت سرم کوباندم.صدای پایش را شنیدم که لخ لخ کنان وارد میشد.آمد و گوشه ای از خانه نشست و با نگاه نافذش به من چشم دوخت.
-میدونم که دلت میخواد از پیشمون بری.
زمزمه وار گفتم:
-شاید.
چاهار(چهار)سال بعد!!!
حالا که چهارسال از آن قضیه میگذرد و من با همان گرگ نمایی که عاشقش بودم ازدواج کرده ام و در گوشه ای از قلبم خانه ای دارم...خانه ای برای جانی و مارتین و عروسک هایش که حالا با خرمی در کنار هم زندگی میکنند و باهم مثل یک خانواده اند.در گوشه ای از ذهنم یک صندوقچه دارم...صندوقچه ای کوچک با تمام خاطرات خوبی که با آن ها داشته ام.وقتی به دنیای خودم برمیگشتم مارتین به من گفت:
-وقتی فهمیدم تو هم به یکی از ما علاقه داری نظرم عوض شد،وقتی دیدم به خاطر حرف من چقدر ناراحت و عصبانی شدی فهمیدم هنوز آدمایی وجود دارن که براشون مهم نیست تو چجوری هستی و تو رو باهمه بدی و خوبیات دوست دارن...تو با سن کمت یه فرشته ای دورا!
من برای جانی هم یک دوست خوب بودم یادم نمی رود که وقتی کلاهم را به من پس داد گفت:
-دورا ممنونم که به پدرم فهموندی چقدر دوستش دارم و متفاوت بودنش و این که با خانوادم چیکار کرده برام مهم نیست.
من در گوشه ای از خانه ام یک عروسک و یک کلاه لبه دار دارم،برای این که میخواهم هیچوقت دوستانم را از یاد نبرم...هیچ وقت از یاد نبرم که من چقدر ریموس را دوست دارم...ممنون جانی!ممنونم مارتین!
-هرچقد پایین تر بکشی گنجایشش بیشتر نمیشه،میدونستی؟
روی صندلی لم دادم و به شوخیش خندیدم.به جانی خیره شدم که آزادانه با ریکی،اسب زیبایش بر روی تپه میتاخت و از هوای دلنشین صبح لذت میبرد. مارتین که متوجه جهت نگاهم شده بود،عروسک های دست سازش را کنار گذاشت و با حالت جدی ای گفت:
-دیگه بزرگ شده باید زندگیشو بسپارم دست خودش.
می دانستم چقدر به آن پسربچه یتیم علاقه دارد هر چند که خودش اقرار میکرد و با قیافه ای از خود راضی میگفت:((اون فقط یه دوست کوچولوئه برای من.))یکی از عروسک های نوانخانه را برداشتم و دستانم را در میان موهای کاموای اش کشیدم و گفتم:
-مثل پدرا حرف میزنی...
میخواست میان حرفم بپرد و سریع گارد بگیرد و قانعم کند که آنقدر ها هم به جانی نزدیک نیست اما مانعش شدم و ادامه دادم:
-چرا بهش نمیگی مثل پسرته؟اون سعی داره تورو به چشم پدرش ببینه همیشه دوست داشته یه بار بهت بگه پدر و تو اونو پس نزنی!
حالا به وضوح میدیدم که چهره اش از آن حالت شوخ و شاد بیرون می آید و جایش را به چهره ای گرفته و ناراحت میدهد.پیشانیش را با پشت دست پاک کرد و وانمود کرد که سرگرم درست کردن عروسک هاست.آرام گفت:
-تو هم مثه ننه بزرگایی حرف میزنی که یه کوله بار تجربه دارن!
دستان زمختش را دیدم که لرزید،دستانی که به عشق کودکان نوانخانه آن حوالی کار میکردند.سرش را بالا آورد و رو به من گفت:
-چرا انقد علاقه داری که زورکی از دهنم بشنوی اونو عین پسرم میدونم؟
سوال خوبی بود،بارها و بارها این را از خودم پرسیده بودم و جوابش بی شک این بود:
-چون تو دوستمی مارتین..میخوام کمکت کنم که گذشته رو فراموش کنی...وقتی میبینم تو خودتی من عذاب میکشم!
شقیقه هایش را مالید همیشه وقتی عصبانی میشد این کار را میکرد. با لحنی طعنه آمیز گفت:
-فیلم هندیش نکن بچه جون.
ریه هایش را پر هوا کرد و بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-من نمیتونم کسی رو به جای پسرم بدونم که خودم یتیمش کردم،تو نمیتونی منو درک کنی!
بغض او را فرا گرفته بود.نمی خواستم ناراحتش کنم ولی واقعا از این حرکتش عذاب میکشیدم دستم را روی شانه اش گذاشتم،به چشمانش چشم دوختم و گفتم:
-خودتو محکوم نکن اون یه اتفاق ناخواسته بود.
-نه دورا..نه!...من مثل یه حیوون پست و گرسنه شده بودم!
-مارتین این یه چیز معمولیه تو عطش انتقام داشتی.اونا خانوادتو ازت گرفته بودن و تورو هم میخواستن از بین ببرن چون فکر میکردن یه خانواده گرگ نما بدشگونن....تو چه آدم میبودی یا گرگ یا هر چیز دیگه ممکن بود بازم این کار رو کنی!
اشکش بر گونه های چروک افتاده اش غلتید.سرش را در میان دستانش گذاشت و مانند کودکی هق هق کنان گفت:
-الان بهاره،زمستون که بیاد باد همه دوست داشتنای جانی رو با خودش میبره...کسی دوست نداره یه گرگ نمارو به عنوان پدر،همسر و بهترین دوست قبول کنه...اونا خطرناک و وحشین!
حرفش مانند جرقه ای در قلبم آتش گرفت...اگر راست بود چه؟نه امکان نداشت... با صدایی که دست کمی از جیغ نداشت داد زدم:
-اما من قبول کردم!اونم جفته توئه...فکر میکنه خطرناک و پسته چون فقط و فقط ناخواسته یه گرگ نما شده...ولی قلب من اینجوری فکر نمیکنه چون قلبا دوستش داره!
از جا بلند شدم و کلاه را از سرم برداشتم و پرتش کردم،به داخل خانه رفتم و در را پشت سرم کوباندم.صدای پایش را شنیدم که لخ لخ کنان وارد میشد.آمد و گوشه ای از خانه نشست و با نگاه نافذش به من چشم دوخت.
-میدونم که دلت میخواد از پیشمون بری.
زمزمه وار گفتم:
-شاید.
چاهار(چهار)سال بعد!!!
حالا که چهارسال از آن قضیه میگذرد و من با همان گرگ نمایی که عاشقش بودم ازدواج کرده ام و در گوشه ای از قلبم خانه ای دارم...خانه ای برای جانی و مارتین و عروسک هایش که حالا با خرمی در کنار هم زندگی میکنند و باهم مثل یک خانواده اند.در گوشه ای از ذهنم یک صندوقچه دارم...صندوقچه ای کوچک با تمام خاطرات خوبی که با آن ها داشته ام.وقتی به دنیای خودم برمیگشتم مارتین به من گفت:
-وقتی فهمیدم تو هم به یکی از ما علاقه داری نظرم عوض شد،وقتی دیدم به خاطر حرف من چقدر ناراحت و عصبانی شدی فهمیدم هنوز آدمایی وجود دارن که براشون مهم نیست تو چجوری هستی و تو رو باهمه بدی و خوبیات دوست دارن...تو با سن کمت یه فرشته ای دورا!
من برای جانی هم یک دوست خوب بودم یادم نمی رود که وقتی کلاهم را به من پس داد گفت:
-دورا ممنونم که به پدرم فهموندی چقدر دوستش دارم و متفاوت بودنش و این که با خانوادم چیکار کرده برام مهم نیست.
من در گوشه ای از خانه ام یک عروسک و یک کلاه لبه دار دارم،برای این که میخواهم هیچوقت دوستانم را از یاد نبرم...هیچ وقت از یاد نبرم که من چقدر ریموس را دوست دارم...ممنون جانی!ممنونم مارتین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1393/10/1 17:41:33

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/17
آخرین ورود: شنبه 23 اسفند 1393 16:12
از: عقلت استفاده کن، لعنتی!
پستها:
513

داستان شکست گلرت گریندل والد از آلبوس دامبلدور!
حیاط قلعه ی نورمنگارد
گلرت گریندل والد امپراتور قدرتمند دنیای جادوگری، امروز میزبان نماینده ی جامعه ی جادوگری بریتانیا، آلبوس دامبلدور، دوست و همراه سابقش بود؛ آلبوس دامبلدور جادوگر میانسالی با ردایی صورتی بود که از مو و ریشهای بلند خرمایی رنگی که تا زیر کمربندش مرسید، به راحتی قابل شناسایی بود.
دو جادوگر در حال قدم زدن در حیاط قلعه ی نورمنگارد بودند و به جز صدای مردم گرسنه ای که از پشت درهای قلعه ی نورمنگارد، همانند بز به میز پر از غذا های رنگارنگ خیره شده بودند، صدایی شنیده نمیشد! آلبوس دامبلدور در حالی که لیوان آب پرتقالی در دست داشت، مشغول گفت و گو با امپراتور گریندل والد بزرگ بود. چهره ی امپراتور برافروخته بود ولی میشد آرامش و اطمینان را در چهره ی آلبوس دامبلدور مشاهده کرد.
گلرت گریندل والد در حالی که چوبدستی اش را در مشت های گره کرده اش میفشرد، رو به آلبوس دامبلدور گفت: "من با ملکه ی انگلستان صحبت کردم و بهش قول دادم که اگر خودش و مردمش رو بهم تسلیم کنه، تا جایی که ممکنه کسی رو نمیکشم؛ میدونی چی جوابم رو داد؟!"
آلبوس دامبلدور با لبخندی بر لب و نی آب میوه در دهان، در حالی که نگاهش را به مردم گرسنه ای که نگاهشان به دهانش دوخته بودند، دوخته بود، قدری آبمیوه را هورت کشیده و خطاب به گلرت گفت: "نه... چی جواب داد؟!"

گلرت نفس عمیقی کشید و قدری از خشمش را فرو خورد؛ سپس ادامه داد: "... جواب داده حاظره تمام انگلستان، بجز پسر بچه های انگلیسی رو تسلیم کنه!"
آلبوس دامبلدور به سختی جلوی خنده اش را گرفت؛ دستی در جیبش کرده و رو به گلرت گریندل والد گفت: "غصه نخور رفیق... برتی باتز بخور!"

امپراتور میان سال، دست آلبوس را کنار زده و به او تشر زد: "همش تقصیر توئه! اونا میفهمن که من و تو یه زمانی با هم دوست بودیم، رفیق بودیم؛ فکر میکنن من هم ... "

- بهت میگم غصه نخور... بیا برتی باتز بخور!

- هی بهت میگم هر شب جمعه این شاگردها ور ندار ببر بیرون مدرسه... این پسر فنچه... تام ریدل رو هر شب جمعه ور میداری میبری شکار هورکراکس، با لباس های پاره و خیس برش میگردونی... آخه این چه وضعشه؟!

- برتی باتز بخور!

- آلبوس، بهم قول بده که دیگه شاگردها رو نصفه شب از مدرسه خارج نمیکنی!

- برتی باتز؟!

- آلبوس؟!

- ؟!

گلرت گریندل والد که از سرسختی آلبوس دامبلدور به تنگ آمده بود، رو به جادوگر بزرگ گفت: "چندتا از اون برتی باتز هات رو بده من ولی دیگه اینجوری منو نگاه نکن!"
آلبوس دامبلدور یک مشت پر از برتی باتز را در دستان گلرت قرار داده و گریندل والد، تمام آن ها را در دهان گذاشت.
پنج دقیقه پس از قورت دادن برتی باتزها!
گلرت گریندل والد متوجه شد که چیزی درست نیست... فشارهایی را از درون احساس میکرد که تا مدتی پیش وجود خارجی نداشتند... او جادوگر قدرتمندی بود و هرگونه فشاری را میتوانست تحمل کند؛ او قوی ترین بود؛ هیچ چیز نمیتوانست بر اراده ی او پیروز شود؛ هیچ چیز!
گلرت چوب دستی اش را به سمت آلبوس گرفت تا به او نشان دهد که در افتادن با بزرگترین جادوگر سیاه چه پیشامد هایی را میتواند به دنبال داشته باشد ولی پس از درک این که وضعیت قهوه ای است، دوئل را فراموش کرد؛ یک نگاه به چپ انداخت... یک نگاه به راست... رو به آلبوس کرده و با لهجه ی وطنی خود گفت: "کا، دمت گرم یه لحظه وایسا، زود بر میگردم!"

پس از گفتن این جمله گلرت گریندل والد قدرتمند با سرعتی مثال زدنی راه مستراح را در پیش گرفت؛ اما آلبوس دامبلدور زیرک تر از این حرف ها بود که بگذارد این موقعیت طلایی از دست برود؛ چوب جادویش را به سمت گلرت نشانه رفته و جادوگر هراسان را خلع سلاح نمود!
اینجا بود که آلبوس دامبلدور با تکیه بر تجربه و هوش سرشار خود، و به کمک برتی باتزهای اِسهال آور سپتیموس ویزلی، بزرگترین جادوگر سیاه قرن را شکست داده و دنیای جادوگری را از شر یک جادوگر پلید نجات داد!
پ.ن: ااز دید ناظران عینیِ گرسنه، به دلیل وجود غذاهای لذیذ و خوشمزه در بک گراند این واقعه ی بزرگ تاریخی، این مصاف، 'دیدنی ترین مصاف دو جادوگر در تاریخ' لقب گرفت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1393/9/23 21:38:34
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
