هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۲

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۳:۵۲
از مسلسلستان!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 549
آفلاین
جادوآموزها محکم مشغول کوبیدن روی میزهایشان بودند که یکهو درِ کلاس آموزش جادوی سياه فوق پیشرفته به استادی گودریک گریفیندور ترکید و یک عالمه تکه خرده چوب و خاک‌اره و لولا و دستگیره و جادو و پر ققنوس و موی اژدها و عرق نجار و فوت کوزه‌گر و خاطرات شیرین سال‌های جادوآموزی و شانصد امتیاز به گریفیندور و چهارتا هورکراکس‌ و پنج‌تا ورودی جدید به تالار اسرار ازش بیرون ریخت و رفت توی هوا و همه جا را گرفت تا هیچکس چیزی نبیند و همه‌جا ساکت و خفقان شود و همه نفس‌هایشان را در سینه حبس کنند و بترسند.
میان خاک‌اره و دود و هورکراکس، پشت وحشت و نفس حبس‌شده و خفقان، یک سایه پلوپ پلوپ کنان راهش را کشیده بود و داشت می‌آمد که پدیدار شود.
دیانا کارتر قبل پدیدن کامل سایه روی میزش پرید و نیش‌هایش را نشان داد و شروع کرد هوار کردن.
- نویل لانگ‌باتمه. اومده هورکراکسای لرد سیاهو بشکنه. آی دسیسه‌های دامبلدور! آی شبیخون محفل! آی فتنه!

دیانا کارتر کلی داد کرد و بیداد کرد و نویل لانگ‌باتم را تهدید کرد و گفت خونش را می‌خورد و می‌فرستدش درمانگاه هاگوارتز پیش مادام پامفری تا بهش خون بدهند و باز هم می‌رود خونش را می‌خورد و خون پدر و مادر فلجش را هم می‌خورد و خون دامبلدور را هم می‌خورد و ققنوسش را هم می‌خورد و برای اینکه نشان دهد خیلی قوی است، همان‌جا چندتا از جادوآموزان بغل‌دستش را برداشت و پاره پوره کرد و خونشان را خورد و به همه نشان داد. بله.

لینی وارنر که این کارها را دید، تصمیم گرفت کم نیاورد و به بقیه نشان دهد که الکی نیست که پیکسی لرد است و سالها است که مرگخوار است و هزاران‌تا نویل لانگ‌باتم دیده که کلاس‌ها می‌ترکانند و هورکراکس‌ها می‌شکنند و همه‌شان را زده و تازه همین جلسه قبل هم یکسری طلسم جدید یاد گرفته که روی دشمنان اربابش بزند. پس ویز و ویز کرد و چوبدستی‌اش را بیرون کشید.
- کروشیو. آواداکداورا. ام... ایم...؟ ایمپیریورولو...؟

ولی لینی وارنر یادش نبود که کلی خاک‌اره و خرده‌ چوب و دود و هورکراکس توی هوا بود و نمی‌شد هیچ‌جا را درست و حسابی دید و طلسم‌هایش اشتباهی رفتند و خوردند به دیانا کارتر و دیانا کارتر کلی دردش گرفت و مُرد.

آن طرف جسد دیانا کارتر، سایه پلوپ‌پلوپ‌کننده پدیدار شده بود.

-عه... نویل لانگ‌باتم چرا جارو و مسلسل داره؟
-وا... نویل لانگ‌باتم چرا اینقدر کوتاهه؟
-اوه... نویل لانگ‌باتم چرا جن خونگیه؟

***


وینکی جاروشو بیرون می‌کشه و توی هوا می‌چرخونه. همزمان دست می‌کنه توی جیبش و دستمال گردگیری‌شو می‌ندازه هوا و با جارو شوتش می‌کنه توی هواتر. همینطور که دستمال توی هوا شناوره، سریع با جاروش از لای میز و صندلی جادوآموزا رد می‌شه و همه خرده‌ترکیده‌ها رو جمع می‌کنه و توی اون یکی جیبش می‌ریزه. دستمال هنوز هم توی هوا شناوره که وینکی یه سطل آب زیرش می‌ذاره. قبل اینکه جاذبه یادش بیاد دستمالا باید بیفتن تو سطل آبا، وینکی مسلسلشو درمیاره و تموم میکروبای کلاس رو پیوپیوپیو می‌کشه. بعدش دستمالو درمیاره و می‌چلونه و بدو بدو میره سر و صورت جادوآموزا رو تمیز می‌کنه و همزمان با دست دیگه‌ش چندتا تخته‌چوب و میخ و چکش بیرون می‌کشه و شروع می‌کنه به ساختن یه در جدید واسه کلاس و با دهنش چندتا ققنوس شکار می‌کنه و پرشونو می‌کَنه و می‌ریزه توی در. فاینالی، تموم شدن ساخت در جدید کلاس آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته و تمیز شدن آخرین جادوآموز با هم همزمان می‌شن و وینکی خوشحال جفتشونو میذاره سر جاشون.
-وینکی، جن خووب؟

گودریک که تموم این مدت با دستاش برای خودش پناهگاه امن و محکمی گوشه کلاس ساخته بود، سرشو بیرون میاره و وینکیو می‌بینه.
-بله. اینم از استاد مهمون که قراره بسپارمتون بهش. مرلین‌فس.

و سوار دستاش می‌شه و قان‌قان کنان به بیرون کلاس می‌رونه.

-وینکی اومد به همه یاد داد همه باید چطوری جن خووب بود. وینکی جن یدّجخووب؟

گوشه کلاس، دیانا کارتر یادش میاد خون‌آشامه و خون‌آشاما نمی‌میرن و تصمیم می‌گیره زنده شه و بره سر جاش بشینه جای این مسخره‌بازیا.

-ولی وینکی دونست جادوآموزی کار اجنه نبود و اجنه فقط باید خدمت کرد و تمیز کرد و بدبخت و نفهم و پلشت بود و اصلا نباید چیزی دونست که ارزش دونستن داشت. وینکی جن گاو؟

گوشه‌ی گوشه کلاس، بندن که با کلی خوشحالی سیستم مکش روحشو روشن کرده بود تا اولین گریم ریپری باشه که روح دیانا کارتر رو مکیده، کلی ناراحت میشه و غصه میخوره یه عالمه. ولی بعد یادش میاد که هیچ‌گونه moral scrupleی نداره و هرکاری دلش بخواد می‌تونه بکنه و اصن کی می‌تونه جلوشو بگیره و چشماش پر از نور و رنگین کمون میشه و به نیروانای اگزیستنشیال می‌رسه. بندن می‌تونه قاتل سریالی شه! بندن می‌تونه یواشکی بره پیش مادام پامفری‌ها و یواشکی مریضاشونو بکشه و یواشکی روحشونو بمکه. بندن حتی می‌تونه مادام پامفری‌ها رو بکشه تا مریضاشون کیلو کیلو بمیرن و یه عالمه روح گیرش بیاد. و چرا بندن نتونه رقبای گریم ریپرشو بکشه و تموم روحا رو خودش تکی بمکه؟

پس بندن دستگاه مکش‌روحشو میبره بالا و میزنه توی سر دیانا کارتر و دوباره می‌کشدش.

-ولی دست‌زیاد به وینکی دستور داد اومد و آموزش پیروی از دستور و دفاع در برابر جادو به جادوآموزا داد. وینکی، جن مدافع قانون و دستور! و مهم‌تر از همه، وینکی جن مدافع در برابر جادوی سیاه!

دسته‌ای از اجنه خونگی یورتمه‌کنان وارد کلاس میشن. هر کدوم از جنا یه دونه شلاق و یه جفت کفش پاشنه خیلی‌بلند و یه بسته تافت مو و eyeliner سیاه و ست لباس لاتکس دستشونه.

-سیاه‌ترین و پلیدترین و زشت‌ترین و مخوف‌ترین جادوی دنیا، آزادی بود. دشمنای جن خونگی خواست به وینکی آزادی داد. ولی وینکی دونست وینکی باید از دستور اطاعت کرد و خدمت کرد و دعوا شد. پس وینکی اومد به جادوآموزا یاد داد چرا اجنه نژاد پست بود و فقط باید کار کرد و آزاد نبود. وینکی جن معلم؟

نقل قول:
1. (5 نمره) طی یک رول، جادوآموزا سراغ یکی از اجنه توی کلاس رفت. شلاقشو دست گرفت و لاتکس پوشید و کفش پاشنه‌خیلی‌بلند پاش کرد. وظایف جادوآموزا اینا بود:

اِی) جادوآموز به هر جن سه تا دستور داد.
بی) صرفنظر از نحوه انجام دستور، جادوآموز باید جنشو تنبیه کرد.
سی) دستور اول: جن باید واسه جادوآموز مسلسل ساخت.
دی) دستور دوم: جن باید هدف جادوآموز برای تمرین مسلسلش بود.
ای) دستور سوم اگه جن نمُرد: چه معنی داشت جن تیر مسلسل خورد و نمُرد؟ جن باید مُرد.
اف) دستور سوم اگه جن مُرد: جن فکر کرد تونست مُرد و از زیر وظایفش در رفت؟ جن باید زنده شد.
جی) رول جادوآموزا باید زیر 600 کلمه بود.
ایچ) همه افعال رول جادوآموزا باید سوم شخص گذشته ساده بود.
آی) طی رول جادوآموزا، لئو تولستوی، جادوگر شهیر روسی، باید حداقل یک و حداکثر دوبار وارد کلاس شد و حداقل یک و حداکثر دوبار از کلاس بیرون رفت.

وینکی جن بود و نباید برای آدما وظیفه تعیین کرد. پس به ازای تخطی از هر کدوم از وظایف، جادوآموز 3 امتیاز مثبت گرفت.

2. وینکی جن خووب؟ (25 نمره)




Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۲

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۲:۲۲
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
تدریس جلسه دوم آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته


تو یه روز تابستونی دیگه که حتی تسترال‌ها هم از گرما تب می‌کردن، جادوآموزا در حالی که با پخش رایحه نامطبوع عرقشون، هوای قلعه رو مسموم میکردن، به سمت کلاس آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته حرکت میکردن. این حقیقت که کلاسشون تا پنج دقیقه دیگه شروع میشد، باعث میشد مجبور بشن عجله کنن و سریعتر به سمت کلاس برن که در نتیجه ش حتی بیشتر عرق میکردن. و این اصلا خوب نبود.
در واقع برای تاکید بیشتر روی گرمای هوا، باید گفته بشه که حتی خود آفتاب هم ناراضی بود و یه بادبزن گرفته بود دستش و داشت خودشو باد میزد، ولی خب هر چند ثانیه یکبار بادبزنش آتیش میگرفت و مجبور میشد یه بادبزن دیگه برداره، هیچکدوم از سیارات هم جرئت نداشتن بزنن رو شونه‌ش و بگن:
- آخه...

دقیقا. حتی اگرم جرئت داشتن بزنن رو شونه‌ش که بهش بگن خودش منبع گرماست، فقط تا همینجای جمله رو می‌تونستن بگن و بعدش از شدت گرمای طبیعی خورشید، ذوب یا منفجر میشدن.

خلاصه، جادوآموزا به کلاس آفتاب گیرشون توی طبقه سوم رسیدن و پشت نیمکت‌هاشون نشستن.
و شیشه‌های پنجره‌ها، حتی نور آفتاب رو دو چندان، و به سمت سر و صورت جادوآموزا هدایت کردن تا وظیفه اصلیشون که براش طراحی و ساخته شده‌بودن رو به انجام برسونن. آفرین بهشون.

و دقیقا راس ساعتِ شروع کلاس که به دلیل حفظ قابلیت انعطاف پذیری پست، به صورت دقیق نام برده نمیشه، پروفسور گودریک گریفیندور خودش رو مثل یه عنکبوت عظیم الجثه و گروتسک وارد کلاس کرد.
- با گرما چیکار میکنید واقعا؟ هوف... وحشتناکه.

گودریک در حالی که ردا و شنل کلفت و عظیمش رو روی شونه‌هاش انداخته بود گفت. خیس عرق بود، ولی خب عرقش علاوه بر بوی نامطبوع ولی طبیعی عرق، بوی مرگ و پوسیدگی هم میداد، که خب اصلا جالب نبود و صورت چندتا از جادوآموزا سبز شد، ولی به رو نیاوردن، مشخص بود که وعده‌های غذایی هاگوارتز حسابی معده‌شون رو قوی کرده بود.

- بیش از این حاشیه نریم، روز گرمیه، زودتر کلاس رو شروع کنیم که زودتر هم تموم بشه، همونطور که جلسه قبل ازتون نظرسنجی کردم، با 100 درصد آرای موافق، قراره تدریس امروز مشترک باشه. بنابراین خوشامد بگید به استاد همکار بنده... پروفسور... صدای درام در بیارید لطفا تا ادامه‌شو همزمان با ورود خودشون بگم.

جادوآموزا اول عرق پیشونیشون رو پاک کردن، و بعد شروع کردن به کوبیدن روی میز تا صدای درام ایجاد بشه و درسشون زودتر شروع بشه.


,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long


پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۹:۰۵
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 308
آفلاین
۱.
خورشید در حال غروب بود. دوریا با آرامش در حاشیه‌ی جنگل ممنوعه قدم می زد. نسیم، گاه و بیگاه دست نوازشی به صورتش می‌کشید و موهایش را به بازی می‌گرفت. او فارغ از هر دغدغه و خیال، کفش‌هایش را از پا درآورد تا بتواند خنکای سبزه‌ها را لمس کند. چشمانش را بست و اجازه داد تا آخرین پرتوهای گرم خورشید او را در آغوش بکشد. چشمانش را که گشود، آخرین بخش از قرص طلایی خورشید، در دریاچه فرو رفت.
در همین هنگام، ناگهان صدای خنده‌ای ریز و تمسخرآمیز به گوشش رسید. دستش بلافاصله به سمت چوبدستیش رفت اما تا خواست برگردد و آن را دربیاورد، صدای خنده بلندتر شد.

-کروشیو.

دوریا به زمین افتاد. ناگهان احساس کرد خون در تمام رگ‌هایش یخ بسته است. نمی‌توانست نفس بکشد. حس می‌کرد جز به جز استخوان‌هایش ترک می‌خورند و از هم می‌پاشند، ناخن‌هایش از جا در می‌آیند و هزاران سوزن ریز تک تک عصب‌هایش را مورد حمله قرار می‌دهند. اما این، بدترین قسمت نبود.
ذهنش از کنترل خارج شده بود. تمام لحظات تاریک و دردناک گذشته‌اش از پیش چشمانش می‌گذشت و تمام آن‌چه که می‌ترسید در آینده اتفاق بیافتد را به وضوح می‌دید. نمی‌توانست تکان بخورد. نمی‌توانست فریاد بزند. سال‌ها از پی هم می‌گذشت و او در ته یک مرداب گیر افتاده بود. هر گاه می‌خواست چشمانش را ببندد و فقط برای یک لحظه‌ی کوتاه هم که شده به خوابی عمیق فرو رود تا از این کابوس خلاصی یابد، چنان سیلی محکمی به صورتش نواخته می‌شد که استخوان‌های گونه‌اش خرد می‌شدند. پس از آن، تمام آن‌چه که از پیش چشمانش می‌گذشت، دوباره از اول شروع به پخش می‌شد. یک نوارِ رویِ تکرار. یک احساس آشنا.

بالاخره دوباره خون در رگ‌هایش جریان یافت. نفس به ریه‌هایش بازگشت و توانست فریاد بکشد. صدای فریادش در جنگل ممنوعه پیچید و برگ‌های درختان، با شنیدنش به خود لرزیدند.

-فکر کردی می‌تونی از من فرار کنی دختر کوچولو؟

سرش را بلند کرد. عرقی که از پیشانیش سرازیر و اشکی که ناخودآگاه از چشمانش جاری شده بود، دیدش را تار می‌کرد. دستان لرزان و یخ زده‌اش را به سمت چشمانش برد تا آن‌ها را پاک کند.
کم کم توانست هیبت جلوی رویش را تشخیص دهد. زنی ریزجثه، با چشمانی به زیبایی آخرین تصویر آسمان و پوستی به لطافتت برف، جلویش ایستاده بود.
زن خندید. اگر او را نمی‌شناخت، می‌توانست غرق در زیبایی خنده‌اش شود؛ اما دوریا این زن را خوب می‌شناخت؛ خیلی خوب.

-دخترکم! اومدم تا نتیجه رو ببینم!

سالها قبل، دوریا دستش را در دست زنی زیبا گذاشته بود تا برایش بستنی بخرد. اما زن او را به سیاهچالی تاریک برده بود تا آزمایشات دهشتناک خود را روی او و سه کودک دیگری که آن‌جا بودند، به انجام برساند. یک دیوانه‌ی به تمام معنا. یک شیفته‌ی جادوی سیاه. یک محقق تاریک.
-خب بهم بگو! چه حسی داشت؟ همونی رو حس کردی که وقتی پنج سالت بود، حس می‌کردی؟

دوریا با نفرت به زن خیره شد.

-اینجوری به من نگاه نکن عزیزکم. خودت خوب می‌دونی من اینکارو برای پیشرفت جامعه و علم کردم. اگر طلسم‌های نابخشودنی رو روی تو و اون سه تا بچه‌ی دیگه امتحان نمی‌کردم، هیچ وقت نمی‌تونستم ارتقاشون بدم!

دوریا زیر لب زمزمه کرد:
-تو کشتیشون.

زن لبخند زد.
-خب می‌دونی، اونا ضعیف بودن. تو نبودی. فقط یک هفته تونستم نگهت دارم و خوب مقاومت کردی. هیچ وقت بچه‌ای رو ندیده بودم که بعد از هفت بار استفاده از کروشیو، جون توی بدنش بمونه. تو هفت روز مقاومت کردی! خیلی تاثیرگذاره. اینطور فکر نمی‌کنی؟ اگر خانوادت نیومده بودن دنبالت، خیلی بیشتر میتونستی کمکم کنی.

چشمان دوریا، تبدیل به کاسه‌ی خون شده بود. او دیگر یک دختر پنج ساله نبود. به یاد چهره‌های معصومی افتاد که جلوی چشمش پر پر شده بودند. به یاد خنده‌های چندش آور زن افتاد که هرگاه یکی از بچه‌ها را می‌کشت، سر می‌داد. سرش را بلند کرد و با غضب به چشمان زن خیره شد. احساس قدرتی که در چشمان زن بود، فروریخت. زن، برای اولین بار، کمی ترسیده بود. دوریا چوبدستیش را بیرون کشید و فریاد زد.
-آواداکداورا!

نور سبزی که از چوبدستیش خارج شد، به سینه‌ی زن خورد. چشمان زن از حیرت گشاد شد. بدنش به عقب خم شد و با صدایی عجیب به زمین خورد.
دوریا از جا برخاست و به سمت او حرکت کرد. احساس آرامش می‌کرد اما دستانش می‌لرزید. قدرت را لمس می‌کرد اما می‌ترسید. او هیولای کابوس‌های شبانه‌اش را کشته بود و این باید باعث شادی‌اش می‌شد؛ اما درست در لحظه‌ای که حروف ورد نابخشودنی را بر زبان راند، احساس کرد سطلی پر از رنگ سیاه رویش پاشیده شد.
نسیم هنوز می‌وزید اما دیگر صورتش را نوازش نمی‌کرد.

۲.
پروفسور! همه اشتباه می‌کنن! غصه نخورین! (می‌دونم غصه نمی‌خورین ولی خب.)
شاید توی اون لحظه فکر کردین جامعه رو میشه تغییر داد و خواستین اثر مفیدی داشته باشین. شاید هم می‌خواستین چهارنفر از دست‌های زیادتون تعریف و تمجید کنن. ولی نظر خود من اینه که شما می‌خواین با به کار بردن واژگان متعدد زبان‌های دیگه، مثل بعضی از اساتید دانشگاه، بگین که فارسی کیلی کیلی کم speak می‌کنین. غلط کردم!

۳.
شما که به هرحال می‌خواین بیارینش! پس چرا می‌پرسین؟
اگه این عضو قدیمی فقط دوتا دست داره که بچه‌ها شب خواب بد نبینن، خیلی هم خوبه! فقط زحمتتون بگین برای بچه‌ها نمره‌ی اضافی و شیرینی بیارن. بودجه‌ی هاگوارتز کمه دیگه ناهار نمیدن و بعدش به خاطر افت قندخون هم نمی‌تونیم نمره‌ی خوب بگیریم. با تشکر!


ویرایش شده توسط دوریا بلک در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۵ ۱۹:۵۶:۱۱


Tranquil Departure
,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۴:۴۵
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مدیر شبکه اجتماعی
پیام: 155
آفلاین
ایزابل بی سر و صدا و زودتر از بقیه پس از اتمام حرف های پروفسور کلاس را ترک کرد.

تمام مدتی که در مسیر به سوی تالار عمومی ریونکلاو قدم بر میداشت ، گویی که در یک خلاء فرو رفته بود و هیچکدام از صدا های اطرافش که شامل همهمه جادو آموزان بود را نمی شنید.

تک تک صحنه های وحشتناک زندگی اش را با خود مرور می کرد ... نوشتن تکلیف این درس سخت نبود زیرا ایزابل بارها در معرض طلسم های نابخشودنی قرار گرفته بود.


در پشت آن چهره رنگ پریده ایزابل ، چه چیزی مرور میشد که گاهی حتی قدرت شنیدن ، تکلم ، راه رفتن و یا حتی نفس کشیدن را از او میگرفت؟


ده روز بعد

مدت ده روزه تحویل دادن تکالیف رو به پایان بود.
ایزابل به بعضی از جادو آموزانی که تا به حال در معرض جادوی سیاه قرار نگرفته بودند و دغدغه نوشتن تکالیف کلاس را داشتند حسودی میکرد ... یعنی انقدر زندگی پر آرامشی را تجربه کرده بودند؟

در این ده روز بسیار با خودش کلنجار رفته بود که هرآنچه در ذهن دارد را بر روی کاغذ بیاورد و آن را تحویل دهد...
اما نمی توانست یک بار دیگر با نوشتن هر کلمه ، ثانیه به ثانیه آن شب شوم را مانند یک فیلم تماشا کند ...
دیگر توان مرور کردنش را نداشت ...
نمیتوانست دوباره سوزش چشم هایش را به خاطر ساعت ها اشک ریختن ، تحمل کند.
اما در یک لحظه تصمیم نهایی اش را گرفت...

دلش را به دریای آبی چشمانش سپرد. قلم را برداشت ... .


--------------------------------

ایزابل آرام چشمانش را باز کرد ...
با دردی که در دستانش پیچیده بود آه بلندی کشید. تمام دست هایش خونی بود...
15 ساعت از وقتی که مرگخوارها او را در دره گودریک گرفته بودند می گذشت . آنها به بدترین شکل ممکن ایزابل را به دیوار یکی از دخمه ها زنجیر کرده بودند.


-اینجاست ارباب ...

صدای بلاتریکس بود که همراه یک مرد با ردای سیاه بلند وارد دخمه شد.
ولدمورت ...

- شبیه مادرتی مک دوگال ...

- میدونم تو خانوادمو کشتی عوضی ... چی از من میخوای؟ اطلاعات محفل؟ هه (پوزخند)

-اطلاعات اون محفل مسخره به درد من نمیخوره ... 53 سال پیش قسم خوردم تمام وارثین رو از بین ببرم و تو آخرین وارث از روونا ریونکلاو هستی که هنوز زنده ای.

- حداقل من واسه زندگی کردن تلاش کردم ... اما تو فقط زنده ای ... بیخیال ریدل ... همه میدونن نقطه ضعف تو فقط یه چیزه ... مرگ

-زیادی حرف میزنی دختر کوچولوی بیچاره...


ایزابل برایش مهم نبود چه بلایی به سرش می آورد ... چیز زیادی برای از دست دادن نداشت ... .

- ظاهرا خوشت نمیاد به نام پدر ماگل زادت صدات کنن ریدل ... اینم یکی دیگه از نقطه ضعفای توعه ... آره؟ ... حداقل من یکی افتخار میکنم که دورگه ام ، چون ماگل ها از تو بیشتر انسانیت حالشون میشه ... تو فکر میکنی کی؟ تو واسه من از سوسکم کمتری انقدر که حقیر و بیچاره ای (نفس نفس زدن)



بلاتریکس به سوی ایزابل هجوم آورد و چوبدستی اش را مستقیما روی صورت ایزابل قرار داد و با حرص زمزمه کرد:

- حواست باشه چی میگی مک دوگال ... همین الان میتونم کارتو با یه حرکت تمومت کنم ولی..

- تا من اجازه ندادم کاری نکن بلاتریکس ... باید خودت رو کنترل کنی ... اینجور افراد لایق یک مرگ بدون درد نیستند. کاری که داخلش استعداد داری رو انجام بده ...

- بله ارباب ... ... کروشیو توس




یک هفته بعد


سه ماه طول می کشید تا اثرات 3 ساعت متوالی شکنجه شدن از بین برود ...

ایزابل پس از این که توسط اعضای محفل ققنوس از عمارت مالفوی ها نجات پیدا کرده بود به سنت مانگو منتقل شده بود.
حالش تعریفی نداشت ...
به دلیل بدن درد شدید نمیتوانست تکان بخورد و حتی شب ها خواب به چشمش نمی آمد.
کابوس هایی که می دید فقط باعث بیشتر شدن دردش میشد ، به همین دلیل شب ها نمیخوابید.

هرماینی با یک دسته گل برای دیدار با ایزابل آمده بود ... آرام کنارش نشست اما از دیدن چشمان گود رفته ایزابل جا خورد.

- حالت چطوره بلا؟

-چی فکر میکنی...؟ تو ام مثل بقیه نیومدی که یه دسته گل بذاری اینجا و بگی همه چیز درست میشه؟ (پوزخند) چون خیلی وقته قراره همه چی درست شه ...

- دلم برات تنگ شده بود ... جات خیلی توی پناهگاه محفل خالیه

- ... (سکوت)

- یه سکوتایی هست که آدمو خفه میکنه ... نمیخوای حرف بزنی؟ من نیومدم دلداریت بدم ... اگه راستشو بخوای اصلا بلد نیستم ...

- من... من فقط خستم. یه وقتایی فکر میکنم این حق من نبود.

ایزابل این حرف را در حالی زد که به مچ دست هایش نگاه میکرد ... زنجیرهای اسارت برایش زخم عمیقی به جا گذاشته بودند.

-خودمو نمی بخشم ایزابل ... چون نمی تونم درک کنم اون لحظه چه حسی بهت دست داده ... از پرستارا شنیدم که شبا ، نمیتونی خوب بخوابی ، میگن با گریه و فریاد از خواب بیدار میشی ... درسته؟

ایزابل چشمان بی جان و گود رفته اش را به هرماینی دوخت ... این چشم ها نشان میداد که حرف هرماینی درست است.

- تا حالا شده خواب ببینی که تک تک عزیزات جلوی چشمات کشته میشن و تو هیچ کاری از دستت بر نمیاد؟ شکنجه چیزی نبود که من احساس کردم ، این شکنجه واقعیه ، که این اتفاقات فقط توی خواب نباشه ... همه اینا واقعیتی بوده که حداقل ... (بغض) حداقل من باهاش کنار نیومدم هرماینی ...

- چه بلایی سرت آوردن بلا ...؟


- ... بعضی شبا انقدر درد دارم که از ته دل آرزو می کنم فرشته مرگ برام لالایی بخونه ، تا آروم آروم به یه خواب ابدی پناه ببرم.

-نگو اینجوری ... مگه تو چند سالته که بزرگترین آرزوت شده مرگ ... ؟؟


- مهم نیست چند سالمه ... زندگی خیلی وقته منو کشته ، منتظرم ببینم مرگ چیکار میخواد بکنه وقتی من هیچی واسه از دست دادن ندارم ...؟


ایزابل نگاهش را از هرماینی گرفت و آرام سرش را به سمت درب بزرگ چرخاند و ناگهان پسری را دید که از پشت در به او خیره شده بود ...
خسته به نظر می رسید ، همانند این که ساعت ها همان جا ایستاده و از دور به ایزابل نگاه میکرد.
آن پسر موهای یخی داشت...
دراکو مالفوی ...؟!



-------------------


2. چرا من قبول کردم تدریس کنم واقعا؟ 5 نمره


اعتماد به نفس خیلی مهمه پروفسور ... مطمعنا توی اون لحظه ای که بهتون پیشنهاد تدریس دادن اعتماد به نفستون به اوج خودش رسیده و باعث شده که شما هاله هایی از قدرت در اطراف خودتون تماشا کنید که به شما حس داشتن صلاحیت تدریس این درس رو بده



3. جلسه بعد تدریس مشترک با یه عضو قدیمی داشته باشیم؟ (جواب منفی اهمیت خاصی نخواهد داشت، ولی قطعا نمره کم میکنه ) 5 نمره



بسیار مشتاقم که ببینم این عضو خوش شانس چه کسیه


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۴ ۲۲:۲۲:۰۰
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۵ ۰:۱۹:۴۳

•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۹:۳۳ یکشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۲

دیانا کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱:۱۱:۰۸ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
از خونت خوشم میاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
دیانا آروم تقه ای به در زده و اونو باز کرد.

-چه وقت اومدنه؟ کلاس تموم شد

دیانا در حالی که کلاه شنلش رو بیشتر روی صورتش می کشید به سمت انتهای کلاس رفت
+به نظرم از این به بعد کلاس هاتونو شب برگزار کنین تا منم بتونم راحت توشون شرکت کنم مخصوصا که این کلاس برام خیلی مهمه. مطالب کلاس امروزم شنیدم ولی زیادی ابتدایی نبودن استاد؟

گودریک از این اخلاق دیانا خوشش نیومد ولی به هرحال، اونم دانش آموزش بود.

+استاد به نظرم مطالب جدید و مهمی برای جلسه ی بعد آماده کنین بهتره، من به این کلاس اومدم تا بتونم به بهترین نحو ممکن به لرد سیاه خدمت کنم نه اینکه مطالب تکراری یاد بگیرم

گودریک تحمل این‌همه اظهار نظر و دستور رو نداشت...
-حداقل تکالیفتو به موقع تحویل بده دیانا

دیانا توماری از کیفش در آورد و گذاشت روی میز گودریک
-خیالتون راحت استاد
.........
1. یه رول بنویسید و توی اون از یه طلسم نابخشوده یا حتی ترکیبشون استفاده کنید، روی هر چیزی، یا هر کسی، اثری که طلسم میذاره رو بگید، و بلایی که سرتون از نظر روانی میاره رو هم بگید قطعا. 20 نمره
نقل قول:

قبول کردن سیاهی ای که تمام وجودم رو در بر گرفته بود خیلی سخت بود. با وجود تدریس خصوصی جیسون سوان، بازم به عنوان یه خون آشام تازه کار بودم.
اولین تصمیمی که به عنوان یه خون‌آشام گرفتم این بود که از کسی که من رو خون‌آشام کرده انتقام بگیرم.

-خب دیانا، بالاخره تونستی اون فرد رو پیدا کنی؟
+نه پروفسور. میشه فقط اینبار هم بهم کمک کنید؟ لطفا
-باشه. ولی به شرطی که قول بدی با تمام وجودت از لرد سیاه محافظت کنی، تا آخر عمرت

خب، این فرصت خوبی بود پس قبول کردم. حقیقتا ما اون طور که مشنگ ها فکر میکنن نیستیم. تنها چیزی که ما رو می‌کشه ورد «آواداکداورا» است نه اون مزخرفاتی که اونا بهش اعتقاد دارن‌.
-قبوله پروفسور
.........
-هی دختر چیکار میکنی؟ چیکارم داری؟

بالاخره پیداش کرده بودم. عامل تمام بدبختی هام رو. نمی تونستم اجازه زنده موندن بهش بدم، دیگه نه
+خودت خوب میدونی من کیم، مگه نه؟ وقتی منو تبدیل می‌کردی منو می‌شناختی، مگه نه؟

سرشو تکون داد و با پوزخندی که روی لبش بود به چشام خیره شد
-آره دختر جون، درست میگی. خب، حالا چیکارم داری؟ میخوای ازم تشکر کنی؟

تنها چیزی که لیاقتشو داشت مرگ بود، ولی نمی خواستم به همین راحتی اونو بهش ببخشم. مخصوصا حالا که تمام وجودم از عطش انتقام لبریز شده بود
+تشکر نیست، فقط میخوام یکی از آموزه های استادم رو امتحان کنم

با تعجب بهم نگاه می کرد که دستم رو بالا آوردم و چوب دستیم رو به سمتش نشونه گرفتم

-هه. چیه؟ نکنه میخوای از ته چوبدستیت نور در بیاری تا نابود بشم؟

حوصله حرفای مزخرف شو نداشتم، پس فقط چشمامو بستم و روی تمام سختی ها و بدبختی هایی که کشیدم تمرکز کردم. با فکرکردن به اونا، حتی بیشتر و بیشتر دلم می خواست اونو نابود کنم، پس فقط ورد رو به زبون آوردم
+کروشیو
-

جیغ هایی که اون می‌کشید فراتر از حر تحمل گوش های من بود، ولی نمی تونستم به این راحتی ولش کنم. برام واقعا دردناک بود که اینطوری کسی رو بکشم، ولی با این وجود نمی خواستم ولش کنم. نه حالا.

-
+اه، بسه دیگه. انقدر بیهوده فریاد نزن گوشم درد گرفت

دیگه نمی شد، بیش از این نمی تونستم تحمل کنم پس مرگ رو بهش دادم
+آواداکداورا
.........
+پروفسور، راستش من اونو کشتم
-خوبه دیانا، خوبه
+خوبه؟ یعنی چی؟
-یعنی بالاخره تونستی خودت رو بپذیری
+پس...این، اشکالی نداره؟
-نه دیانا، خیالت راحت. همین که وزارت خونه نمی تونه بفهمه کار تو بوده، دیگه باقیه ماجرا مهم نیست‌

2. چرا من قبول کردم تدریس کنم واقعا؟ 5 نمره
نقل قول:

نمی دونم استاد، لابد خواستین به عنوان یه گریفیندوری شجاعت خودتون برای تدریس رو آزمایش کنین یا بیکار بودین. البته این نظر شخصی منه ولی اگه دومی دلیل تدریس تونه به نظرم به لرد بپیوندین تا بیکار نباشین

3. جلسه بعد تدریس مشترک با یه عضو قدیمی داشته باشیم؟ (جواب منفی اهمیت خاصی نخواهد داشت، ولی قطعا نمره کم میکنه ) 5 نمره
نقل قول:

استاد این اصولاً روش درستی برای تاثیر گذاشتن روی نظرات دیگران نیست، هرچند خیلی موافقم مخصوصا اگه کسی که میارین مرگخوار باشه، ولی اگه بخواین اینجوری ادامه بدین مجبور میشم قدرت یک خون آشام رو بهتون نشون بدم

گودریک که از جواب آخرین سوال به شدت عصبی شده بود، خواست به دیانا بابت این رفتارش اخطار بده ولی وقتی برگشت دیانا رو اونجا ندید، تنها سایه ی محوی از یک خفاش دید که در حال دور شدن بود


بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام


پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ شنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
1. یه رول بنویسید و توی اون از یه طلسم نابخشوده یا حتی ترکیبشون استفاده کنید، روی هر چیزی، یا هر کسی، اثری که طلسم میذاره رو بگید، و بلایی که سرتون از نظر روانی میاره رو هم بگید قطعا. 20 نمره


- خونه دار و بچه دار! زنبیل بردار و بیار!
- هلو دارم هلوی تازه! هلو انجیری!
- هندونه به شرط چاقو!

بازار میوه و تره بار حسابی شلوغ پلوغ بود و گرمای جان فرسای تابستون، تاثیری تو حال فروشنده ها نذاشته بود.
هر کسی یه طرف بساط خودشو پهن کرده و مشغول کاسبی بود‌. یه عده هم بار هاشونو از روی وانت و نیسانای آبی خالی نکرده و همونطوری مشغول فروش بودن.
-بیا این ور بازار!

تقریبا عده‌ی زیادی درحال خرید و فروش بودن ولی یسریا برخلاف اون عده، زیر سایبون دراز کشیده و داشتن از زندگی لذت می بردن. البته این وسط مسطا مرد قوی هیکل با چهره‌ی آفتاب‌سوخته ای وجود داشت که زیر سایبون دراز کشیده بود ولی اصلا لذت نمی برد. بیشتر به نظر می رسید از اینکه محصولش فروش نمیره غمگینه.

- داش کیوان چرا اخمات تو همه؟

اینو مردی پرسید که لباسای کهنه ای پوشیده بود و چای تازه دمی دستش داشت. از روی چهره‌ی شاد و سرخوش هم به نظر می رسید امروز فروش خوبی داشته. 
- غمت نباشه داداش امروز چیزی نفروختی فدا سرت! فردا حتما می فروشی.

کیوان نگاهی به دوستش که می خواست دلداریش بده انداخت و با سر ازش تشکر کرد. تقریبت دو هفته‌ ای می شد که کسی چیزی ازش نمی خرید. آخه میوه ای که اون می فروخت انقدر تو این کشور زیاد بود که قیمتشون از پیاز هم ارزون تر در میومد. شاید مرد باید می رفت سراغ یه شغل دیگه.
- دیگه نمی شه از فروش اینا به جایی رسید؛ شاید باید شغلمو عوض کنم.
- دلت خوشه ها داداش! شغل عوض کردن که به این آسونی نیست... سواد می خواد‌.‌ تحصیلات بالا می خواد‌ آگاهی از بازار کار می خواد.
- مشکلش چیه؟ یاد می گیرم.

مرد درحالی که چایش را سر می کشید پوزخندی به خوش‌بینی دوستش کیوان زد.
- سر پیری و معرکه گیری؟ اینو باید خیلی وقت پیشا یاد می گرفتی. همون موقع ها که مادرت اصرار می  کرد بری مدرسه و تو در می رفتی.‌.. هعییی کیوان! یروز فکر می کردی عاقبت فرار از مدرسه بشه این؟

کیوان فکر کرد. هیچ وقت تو عمرش از مدرسه و تحصیل فرار نکرده بود. برعکس! از وقتی خیلی خیلی ریزه میزه بود مدرسه می رفت‌. ولی چی شد که کارش به اینجا کشید؟

فلش بک

کوین نمی دونست چرا سر کلاس جادوی سیاه نشسته و داره به حرف های موجودی هزار دست گوش می ده. حتی نمی دونست تو هاگوارتز چه کار می کنه. اون هیچ طلسمی بلد نبود... موقع صحبت کردن زبونش می گرفت.... چوبدستی نداشت... و از همه مهتر هنوز یازده ساله نشده بود... اما مگه اهمیتی داشت؟

امسال هاگوارتز کلا عجب غریب بود. از مدیر های حشره و خوابآلودش گرفته تا اساتیدی که یکیشون اسکلت بود، یکی شون دنبال شغل می گشت، یکی شون خیاری بود که ادعای بوتراکلی می کرد و اون یکی هم گودریکی از قبر برگشته بود. با این حجم از شگفتی های آفرینش تو یه مکان، دیگه وجود دانش آموز سه ساله اهمیتی نداشت.
بنابراین کوین بی توجه به سن و سالش می خواست هرطور شده طلسم های ممنوعه رو انجام بده. اول از همه به یه چوبدستی نیاز داشت که تهیه کردنش با وجود جادو آموزای محصل و چوبدستی به دست، چندان سخت نبود.
پس خیلی عادی به اولین بچه ای که داشت به سمتش می اومد، برخورد کرد.

- هوی مگه کوری؟ جلوتو بپا بچه!
- شرمنده!

کوین از پسر ریونی معذرت خواهی کرد و فوری تو اولین پیچ راهرو ناپدید شد. به دیوار تکیه داد و به وسایلی که از پسر قاپیده بود؛ نگاه کرد.

- این کدوم بدبحتی بود؟ کیف پولش اژ دل بچه ها هم پاکتره!

مدیونین فکر کنین کوین به گالیونای پسره چشم داشت. هیچ هم اینطور نبود! فقط می خواست ببینه اسمی، عکسی، شماره جغدی تو کیف هست یا نه. به هرحال قرار بود آخرش وسایل بچه ریونی رو پس بده دیگه.
از اونجایی که کیف پول خالی خالی بود، کوین بی خیالش شد و اونو تو جیبش گذاشت. عوضش چوبدستی رو برداشت و وارد یکی از کلاس ها شد.
کلاس مثل کیف پول توی جیبش، خالی بود و این یعنی موقعیت مناسب برای اجرای طلسم ها!

- حب اشتاد گفت برای انجام طلشم به چی نیاژ داریم؟

ابر تفکر بالای سر بچه تشکیل شد و شروع به پخش فیلم خاطراتش کرد.
- نقل قول:
گودریگ گریفیندور گفته: اولین طلسم نابخشوده A word یا همون آواداکداورا نام داره. در دوره فعلی با صدای بلند گفتنش در حالی که چوبدستی رو سمت حریف نشونه گرفتید، میتونه باعث فرستاده شدنتون به آزکابان و بعدشم بوسه دیوانه ساز بشه. و بعد طلسم دوم، C word هست... یا همون کروشیو، که میتونه درد جانسوز و حتی تا حدی روح سوز رو به قربانی منتقل کنه. طبیعتا استفاده ش نکنید و اما افسون سوم، بهش I word میگن... البته که اگه قرار باشه استفاده بشه باید به صورت کاملش، یعنی ایمپریو تلفظ بشه.


کوین پسر بچه ی با دقتی بود و همه می گفتن بخاطر این حجم از دقت آینده ی روشنی خواهد داشت. اون متوجه شد که اولین طلسم برای حریف و دومی برای قربانی به کار می ره. پس قاعدتا طلسم سوم...
- برای مقتول به کار میره! پش اژ همشون حطرناک تره.اژ اونجای که من دنبال حطر نیشتم اژ اون اولی اشفاده می کنم.

بخاطر این نتجه گیری کاملا حرفه ای و (متاسفانه) صد در صد اشتباه، بچه تصمیم گرفت از آواداکداورا استفاده کنه.
برای همین رفت روی نیمکت ایستاد تا به تمام کلاس دید داشته باشه.
همونطور داشت دنبال حریف می گشت که چشمش به عکس متحرک بالای تخته ی کلاس افتاد دامبلدور تو عکس بود و لبخند زنان می گفت: هاگوارتز اگه اصلاح بشه؛ جادوگران اصلاح میشن.
این جمله چنان تاثیری رو بچه گذاشت که فوری چرخید و پشتشو به دامبلدور لبخند زن کرد. چرخیدنش هم باعث شد متوجه پنجره ی بزرگ و گنجشکک اشی مشی بشه.

- ایول چه حریف حوبی! حودتو آماده کن!

گنجشک هیچ توجهی به کوین نکرد. بیرون پنجره ایستاده بود و کاملا بی خیال داشت آواز می خوند و جیک جیک می کرد که یهو احساس کرد چیز سفتی به شیشه خورد.

- آووکادو!

بله! کوین بالاخره ورد رو گفته بود و باعث ترسیدن و در نتیجه فرار گنجشک شده بود. منتها خودش نمی دونست چرا از سر چوبدستیش به جای نور و جرقه، میوه در اومده بود.
- چرا میوه؟مگه میوه ها جژ طلشم های نابخشودنین؟... شاید اشتباه تلفژش کردم؟

تصمیم گرفت دوباره از اول طلسمو بگه. هر چند که دیگه هیچ حریفی براش نمونده بود.
- آووکادو! آووکادو! آووکادو...

چند روز بعد

مدیرا، اساتید و ارشدا در به در دنبال پسر بچه ی گریفی و چوبدستی تری بوت می گشتن. هیچکس نمی دونست یه بچه ی سه سال و نیمه می خواد با چوبدستی چی کار کنه که متاسفانه با باز شدن در کلاس انتهای راهرو توسط سدریک؛ همه فهمیدن می خواد چی کار کنه.
همین که در کلاس باز شد، سیلی از آووکادو های تازه، سدریک رو با خودش برد. تعداد آووکادو ها انقدر زیاد بود که همینطور پیش می رفتن و هر چی و هر کس که سر راهشون بودو تو خودشون غرق می کردن. این وسط کوین روی قایق کوچولویی نشسته بود و تو دریای آووکادوها پارو می زد.

- یا ارباب کبیر! چه بلایی سر اینجا آوردین؟

اینو لینی که پرواز کنان به کوین نزدیک می شد؛ به زبون آورده بود. حقیقتا از اون جایی که لینی ایستاده تموم شهر هاگوارتز معلوم بود و می تونست ببینه آووکادوها چه حادثه ی نابخشودنی ای به بار آوردن.
- کوین کارتر فوری بیا دفتر مدیریت!

مدتی بعد- فرودگاه

- فقط کافیه اسمتو تغییر بدی تا اونا بهت اعتماد کنن. چرا ناراحتی؟ همین که نمیری پیش دیوانه سازا باید مرلینو شکر کنی.

کوین نگاه اخم آلودی به گودریک گریفیندور خوشبین انداخت. هیچ وقت فکرشو هم نمی کرد بخاطر چند تا میوه از هاگوارتز تبعید بشه.
- چند تا آووکادو انقدر مدیرا رو اژیت کرد که تشمیم گرفتن اژ لندن بیرونم کنن؟

راستش رو بخواین مشکل فقط چند تا آووکادو نبود. تعداد زیادی جادو آموز زخمی، بناهای آسیب دیده، والدین عصبانی، تابلو های کنده شده و کلی چیز دیگه هم جزوشون بود که گودریک ترجیح داد یاد آوری شون نکنه. عوضش با مهربونی، یکی از صد تا دستشو روی شونه ی بچه گذاشت و سعی کرد دلداریش بده.

- بیا به این موضوع به چشم یه فرصت نگاه کنیم! تو می تونی کلی آووکادو بفروشی و فروشندگی رو یاد بگیری. ایران هم کشور خوبیه. من شنیدم مردم با صفایی داره.
- اشمشو تا حالا روی نقشه ندیده بودم. می حواین بفرشتینم یجای دور تا نتونم راحت برگردم؟
- این چه حرفیه پسر خوب. به ما می خوره این کاره باشیم؟ ببین برای اینکه خیالتو راحت کنم دسترسیت به خوابگاهتو ازت نمی گیرم تا زود بری میوه ها رو بفروشی و بگردی.

همین موقع بود که از بلندگو اعلام شد هواپیما های حاوی صد ها تن آووکادو آماده ی پروازن. گودریک با شنیدن این حرف همه ی دستاشو بالا آورد تا با بچه خداحافظی کنه.
کوین هم که به نظر می رسید به هیچ عنوان از تنبیهی که شده راضی نیست؛ براش دست تکون داد و سوار هواپیما شد. به خودش قول داد خیلی زود آووکادو ها رو بفروشه تا به دوباره بتونه به لندن برگرده.

پایان فلش بک



- میدونی مشکل از مدرسه نرفتن نبود، اتفاقا من عاشق رفتن به مدرسه بودم منتها انجام تکلیف یه استاد چپندر قیچی، کل مسیر زندگیمو تغییر داد.

کیوان حرفش رو ادامه نداد و نگفت که مجازات اشتباه اجرا کردن طلسم، باعث شده از خرابه ای مثل لندن به سرزمین آباد و آزادی مثل ایران بیاد.
از جاش بلند شد و درحالی که بار و بندیلشو جمع می کرد نگاهی به آووکادوهاش انداخت. شاید وقتش رسیده بود که بی خیال فروش میوه بشه و فکر برگشت به وطنو از سرش بیرون کنه.


2. چرا من قبول کردم تدریس کنم واقعا؟ 5 نمره

شایعات زیادی در این مورد وجود داره...
شاید برای اینکه دلتون واسه هاگواتز تنگ شده بود و چون می خواستین به امکانات بیشتری دسترسی داشته باشین رفتین دفتر اساتید...
شاید چون تازه از اون دنیا برگشتید و نمی دونید ارزش گالیون چقدر اومده پایین تدریس رو قبول و فکر کردین با این چندر غاز گالیونی که بهتون میدن مثل قدیما می تونین کلی چیز میز بخرین...
شاید چون با اون گرگ جیگر بک فامیل هستین و مثل اون تو رو دروایستی گیر کردین...
شاید چون رفتین فیلم هزار دستان بازی کنین و متاسفانه گفتن ما کسی که هزار تا دست داشته باشه لازم نداریم و منظورمون از هزار دستان یه چیز دیگه ست. شما هم برای اینکه بتونین از هزارتا دستتون درست استفاده کنید؛ تدریس تو هاگوارتز رو قبول کردین تا هروقت خواستین از بین نیمکتا عبور کنین؛ با دستتاتون سر دانش آموزای خوبو ناز کنید و گوش دانش آموزای بد و بکشید!
شاید هم چون عاشق چشم ابروی ما شدین. دیدین امسال دانش آموزای زرنگی مثل ما قراره بیان هاگ، تدریسو به عهده گرفتین.

3. جلسه بعد تدریس مشترک با یه عضو قدیمی داشته باشیم؟ (جواب منفی اهمیت خاصی نخواهد داشت، ولی قطعا نمره کم میکنه ) 5 نمره
پروفسور اینجا کلاس شماست نتیجتا هر کاری دلتون خواست بکنید!
اصلا مشنگا یه کتاب مقدس دارن که توش نوشته در کارهای خود با دیگران مشورت کنین و عقل دو نفر بهتر از یک نفره.
فقط امیدوارم آشی که یه وجب روغن روش داره و قراره با هم، برامون بپزین خیلی شور یا بی نمک نشه.
خلاصه که ما از دیدن قدیمی ترا خیلی خوشحال می شیم.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5468
آفلاین
1. لینی از زمانی که جادوآموزی بیش نبود مرگخوار شدن رو پیش روش می‌دید. پس طبیعی بود اگه از همون دوران به دنبال یادگیری طلسم‌های ممنوعه باشه و چه بسا که حتی اونا رو روی بقیه امتحان کنه!

البته این بقیه، اون بقیه‌ای که شما فکر می‌کنین نیست. چرا که اگه بود، اونوقت فرق زیادی بین کودکی تام ریدل و لینی وارنر نبود و چه بسا که در این صورت لینی وارنر هم در بزرگی لرد ولدمورتی می‌شد واسه خودش. ولی خب نشد و کودکیش هم متفاوت بود.

لینی قصه‌ی ما از اون‌جایی که پیکسی‌ای بیش نبود، براش چندان سخت نبود که فضای کوچیکی دور از دسترس و نگاه‌های فضول دیگران پیدا کنه. حتی یک مکعبِ یک متر در یک متر در یک مترِ عاری از هر گونه جنبنده دیگه‌ای هم براش کافی بود.

و خب، لینی این فضا رو مخصوص خودش از مدت‌ها پیش تدارک دیده بود. مکعبی در یکی از انتهایی‌ترین راهروهای هاگوارتز که... خیال می‌کنین می‌گم تار عنکبوت بسته بود؟ نخیر! عنکبوت‌ها هم حشره هستن و این یعنی دو چشم بینا و هشت پای متحرک که می‌تونستن لینی رو تحت نظر بگیرن. پس نه، در یکی از انتهایی‌ترین راهروهای هاگوارتز که بسیار هم با شکوه بود ولی خب چون به مرلین‌گاه ختم می‌شد تردد زیادی نداشت.

لینی تو این اتاق انواع و اقسام وسایل مینیاتوری از میز و صندلی گرفته تا تابلو تهیه کرده بود و در اون لحظه مشغول اجرای طلسم‌های ممنوعه رو در و دیوار بود و مدام در اجرای درستشون شکست می‌خورد تا این که...
- کروشیو!

طلسم قرمز رنگ به صندلی برخورد می‌کنه و طبیعتا اتفاق خاصی نمیفته.

- موفق شدم.

حالا این که چطور هزار دفعه‌ی قبلی لینی تصور می‌کرد شکست خورده ولی این‌بار پیروز شده رو فقط خودش می‌دونست و حتی من نویسنده هم نمی‌دونم. در نقش راوی فقط بیننده هستم و قدرت چفت‌بینی و خوندن ذهن ندارن.

لینی خوش‌حال از پیروزی بزرگش که بالاخره موفق شده یکی از طلسم‌های ممنوعه رو به درستی اجرا کنه، شروع به حرکت به سمت دیگه‌ی اتاق می‌کنه تا طلسم بعدی رو روی شیء دیگه‌ای تمرین کنه. درسته که اشیا زنده نیستن و چیزی نمی‌فهمن، ولی دلیل نمی‌شد لینی به مساوات باهاشون برخورد نکنه که! (این نشون می‌ده لینی از قبل هم پتانسیلشو داشت! پتانسیل چی؟ تا ته بخونین تا بفهمین. )

پس لینی به سمت تابلوی روی دیوار حرکت می‌کنه اما در راه درگیری‌ای بین انگشت کوچیک پاش و میز رخ می‌ده.
- آخ... تو مگه چشم نداری میز؟ کروشیو!

و در کمال تعجب و حیرت همگان، میز شروع به ویبره زدن در جای خودش می‌کنه! لینی چنان شوکه می‌شه که درد انگشت پاش به کل از یادش می‌ره. چند دقیقه با شوک به شکنجه شدن میز خیره می‌شه تا این که بالاخره به خودش میاد.
- هی! تو فقط یه میزی! نمی‌تونی شکنجه بشی. تمومش کن!

ولی میز تمومش نمی‌کنه. طولی نمی‌کشه که لینی حتی حس می‌کنه صداهایی مثل اونی که موقع اره شدن چوب بلند می‌شه، از میز برمی‌خیزه!
لینی وقتی می‌بینه اوضاع داره بیخ پیدا می‌کنه طلسمش رو متوقف می‌کنه و به دنبالش میز هم دیگه تکون نمی‌خوره.

اصلا باحال نبود!

لینی گشتی دور میز می‌زنه و خودشو برای گفتن طلسم بعدی آماده می‌کنه.
- اممم... ایمپریو!

میز تکون کوچیکی سر جاش می‌خوره اما اتفاق دیگه‌ای نمیفته.

- از سر راه من برو کنار میز.

لینی می‌دونست لازم نیست در حین انجام این طلسم چیزیو فریاد بزنه، ولی چون چیزی که چند دقیقه پیش دیده بود باور نمی‌کرد، لازم دونست هوارزنان این کارو انجام بده.
شاید باورتون نشه ولی میز دستور لینی رو انجام می‌ده و از سر راهش می‌ره کنار.

- امکان نداره. برو سرجات ببینم.

و میز می‌ره سرجاش.

- من تحمل این حجم از شوخی رو ندارم. زودباش بگو چه مرگته میز!

ولی میز چیزی نمی‌گه. البته با چیزهایی که لینی با جفت چشمای خودش دیده بود، باور داشت اگه میز دهانی برای صحبت داشت حتما چیزی می‌گفت.

- امروز خیلی منو به سخره گرفتی... یا نکنه تو اون شکلاتی که امروز آیلین بهم داد چیزی ریخته شده بود توهم زدم؟

آه، حتما همین بود! لینی با خیالی آسوده از این که توهم زده و تمام اینا ساخته‌ی ذهنش بوده، با میز چشم تو چشم می‌شه.
- ولی این باعث نمی‌شه تو رو ببخشم میز. نباید راضی می‌شدی این نقشو تو ذهن من بازی کنی. باید مقاومت می‌کردی! پس بمیر. آواداکداورا.

پرتوی سبز رنگ طلسم مرگ با میز برخورد می‌کنه و میز چند سانتی‌متر به عقب رونده می‌شه و دیگه حرکتی ازش به چشم نمی‌خوره.

- آخیش تموم شد. اووف... شانس آوردم اینجا کسی منو نمی‌بینه. دیگه بسه.

لینی به قصد ترک مکعب به سمت در خروجی می‌ره، اما تو راه متوقف می‌شه، با یک حرکت سریع برمی‌گرده و دوباره کروشیوی نثار میز می‌کنه. ولی این‌بار میز ویبره‌ای نمی‌زنه.

- نکنه واقعا کشتمش؟

صحنه اسلوموشن می‌شه و لینی با چشم‌هایی اشک‌آلود بدو بدو به سمت میز خیز برمی‌داره و با رسیدن بهش، اونو محکم در آغوش می‌گیره.
- نه... تو میز خوبی بودی. پاشو، نمیر. تو نمردی... پاشو یه ایمپریو بزنم دوباره راه بری! یا اصن... یا اصن دوباره به انگشت پام گیر کن. هان؟ نظرت چیه؟ انگشت پا خیلی پیشنهاد وسوسه‌انگیزی برای بلند شدن نیست؟... نیست؟

میز مرده بود.
هیچ ضد طلسمی هم برای آواداکداورا نبود تا اونو زنده‌ش کنه.

لینی تغییر مود می‌ده و به سرعت از جاش بلند می‌شه.
- خل شدی لینی؟ میزه نمرده، اثر شکلاته رفته و دیگه توهم نمی‌زنی. می‌خوای مطمئن شی؟ آها بیا ببین. کروشیو!

صندلی که مورد هدف طلسم قرار گرفته بود، همون حرکاتی که میز موقع شکنجه‌شدن انجام می‌دادو تکرار می‌کنه. دست لینی ناخودآگاه میفته و با متوقف شدن طلسم، صندلی هم آروم می‌گیره. اما لینی نه!
- من یه میزو کشتم... چطور تونستم! تو میز خوبی بودی... بلند شو میز عزیزم. چه غذاهایی که روت نخوردم، چه دفعاتی که با انگشت پام شاخ به شاخ نشدی. میز من بودی. میز خودم. میز میزوی خوشگلم.

لینی با چشم‌هایی گریون به سمت باقی اجسام اتاق برمی‌گرده.
- شما شاهدین که من نمی‌دونستم نه؟ از این به بعد رفتار بهتری باهاتون می‌داشته باشم. فعلا خداحافظ.

درست نبود که جسد یک مرده مدت طولانی‌ای یه گوشه بمونه. پس لینی میز رو می‌زنه زیر بغلش و به حیاط هاگوارتز می‌ره تا اونو گوشه‌ای دفن کنه. بالاش سنگ قبری با عنوان "میز میزو، میزی کار درست و خوب" می‌سازه.

این اتفاق چنان تاثیر عمیقی روی لینی می‌ذاره که این‌چنین می‌شه که دیگه برای اجسام جان و احترام قائل می‌شه. غافل از این که همه‌چیز ساختگی بود و مورچه‌هایی تونسته بودن به مکعبش راه پیدا کنن و این‌طور به بازی بگیرنش و حالا قاه‌قاه‌کنان داشتن به ریشای نداشته‌ش می‌خندیدن!


2. پروفسور بذارین اینجا در قالب مدیر هاگوارتز حضور به عمل برسونم و برای جواب، سوالی خدمتتون عرض کنم که کاملا پاسخگوی سوالتون خواهد بود. واقعا فکر می‌کنین انتخاب دیگه‌ای هم داشتین؟


3. چرا که نه. حقوق اقلیت‌ها در نظر گرفته بشه لطفا.




پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۲

12345678912


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
از خونه کله زخمی...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 78
آفلاین
1)
اسکورپیوس دوان دان به سوی خانه پاتر ها فرار می کرد. آلبوس بعد از یک ماه غیبت برگشته بود. او رفته بود تا بتواند با مطالعه ی جادوی سیاه، قوی ترین خدمتکار برای یک جادوگر را احضار کند.
آلبوس به کندی در تعقیب او بود.
اسکورپیوس فریاد زد:
- آلبوس! منم اسکور! رفیقت!
اسکور نزدیک خانه پاترها بود.
- سلام اسک....
- لطفا در رو باز کنید!
اسکورپیوس سریع وارد خانه پاتر ها شد، هری، لونا و جیمز داشتند به او نگاه می کردند؛ شوک ورود عجیب اسکور هنوز در جینی قابل تشخیص بود.
- آلبوس! آلبوس!
- آلبوس؟! چه مشکلی براش پیش اومده؟ فکر میکردم برای تحقیقش بازم وقت لازم داره. آزدها ها موجودات عجیبی هستن!
- اژدها؟! اینطور نیست؛ آلبوس رفته بود تا یه خدمتکار احضار کنه!
- خدمتکار؟!
- احضار؟!
- الان وقت توضیح نیست. اون داره میاد! شرایطش اصلا عادی نیست.
پاتر ها همه سردرگم شده بودند، صداقت به وضوح از گفتار اسکورپیوس قابل تشخیص بود.
- باید از خونه خارج بشیم و به مقامات خبر بدیم، قبل از اینکه....
- بــــــوووووم!
در خانه پاتر ها با صدایی مهیب منفجر شد!
- آلبوس!
آلبوس هیچ واکنشی نشان نداد.
-آواداکداورا!
- جیمز، به سرعت جاخالی داد.
جنگ سختی بین آلبوس و دیگر اعضای حاضر در خانه شروع شده بود!
اسکورپیوس چند طلسم که به سمت او روانه شده بودند را از خود دور کرد، ولی آخرین طلسم بیهوشی آلبوس قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد به او برخورد کرد.
او پس از برخورد به دیواری که به آشپزخانه منتهی می شد، از هوش رفت.
- کروشیو!
طلسم شکنجه آلبوس به جیمز برخورد کرد، جیمز روی زمین افتاد؛ او درد را در تمام سلول های بدنش حس می کرد، دردی که نمی توانست از آن اجتناب کند.
- اکسپلیارموس!
طلسم هری پاتر با حرکت سریع آلبوس به خودش برگشت! هری خلع سلاح شده بود!
- آواداکداور....
- جینی تعادل آلبوس را برای لحظه ای برهم زد، ولی آلبوس سریع به خودش آمد. هری چوبدستی اش را کنار مبل دید.
- آواداکداورا!
-جینی!
- مامان!
- کروشیو!
- نــــه!
صدای ناله ها و شیون لونا به صدای جیمز اضافه شد.
هری دستش را به چوبدستی رسانده بود، او میتوانست جلوی پسرش را بگیرد، ولی...
- آواداکداورا!
آلبوس به سراغ تک تک اعضای خانواده رفت، جیمز و لونا هم به هری و جینی پیوستند. فقط یک نفر مانده بود. اسکور به هوش آمده بود.
- آلبوس! منم! اسکور! یادت میاد رفیق؟
آلبوس باز هم واکنش نشان نداد، در عوض چوبدستی خود را به سمت اسکورپیوس گرفت.
- آلبوس! لطفا!
-آواداکداورا!
آخرین تابش نور سبز هم از چوبدستی آلبوس سوروس پاتر خارج شد. به خانه و تمام اجساد پشت کرد. درحال خروج از خانه بود که...
ماموران جلوی او ایستاده بودند.
- تو یه قاتلی پسر!
- آوادا....
...
- نههههههههههههههه!
- چی شده آلبوس؟
- هیچی! فقط یه خواب بود! یه خواب خیلی بد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
2)
خیلی سادس! پول! تو این دوره زمونه گالیون چرک کف دست که نه، تاج روی سره. پیشنهاد های مدیریتم حتما وسوسه کننده بود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
3)
جواب قطعا مثبته. اگه اسلیترینی باشه دوبار مثبته! اگه مرگخوارم اشه سه بار مثبت میشه!


EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۲

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۰:۴۱ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
1. یه رول بنویسید و توی اون از یه طلسم نابخشوده یا حتی ترکیبشون استفاده کنید، روی هر چیزی، یا هر کسی، اثری که طلسم میذاره رو بگید، و بلایی که سرتون از نظر روانی میاره رو هم بگید قطعا. 20 نمره

بندِن با سرعت در جنگلی تاریک،حرکت می کرد.او مدت ها خودش را برای این لحظه آماده کرده بود. دفعه قبل در دره گودریک، به سراغش رفته بود اما به دلایل نامعلومی نتوانسته بود جان او را بگیرد. شاید این بار باید از روش های به روز استفاده می کرد. در همین حین پیکری از دور توجه پیک مرگ خفن ، بندِن را جلب کرد. پیکری خمیده و ضعیف که روی تک شاخ نیمه جانی خم شده بود. بالاخره لحظه موعود فرا رسیده بود!

-اهم اهم اهم...اهم؟!
-
-اهم اهم اهم!!! زمان مرگ تو فرا رسیده! جملات آخرت را بگو و به درگاه مرلین توبه کن تا بخشیده شوی!

بندن این جمله را در حالی که صدایش از ترس می لرزید بیان کرد.

-چطور جرئت میکنی به ما بی احترامی کنی! ما ارباب جهانیم!
-
-بدهیم مرگخوارانمان پاره پاره ات کنند؟ بدهیم ریز ریز شوی؟
-اِم... چی؟
-بدهیم به عنوان میان وعده نجینی مان میلت کند؟

بندن که سیستم مغزی اش، فیوز پرانده بود و مدام ارور404 می داد، به چشمان عصبانی لرد ولدمورت که مانند سوزنی در روح نداشته اش نفوذ می کرد خیره ماند.

-ویژژزژزژژزژژژژژژزژژژژژ
-این صدا های احمقانه چیست از خودت در می آوری؟ گوش های مبارکمان درد گرفت.

بندِن با سردرگمی دوباره سیستم مکش روح را روشن کرد.

-ویزژژژژژژززژژزژژژژژژژژ، لامصب چرا نمیمیری؟
-دیگرصبرمان تمام شده...
-ایمپریوشیوووووو!
-چه گفتی؟

بندن که تلفظ هیچ وردی را به خاطر نداشت دوباره تلاش کرد:

-آواداایمپریوشیوووووووو
-صبر کن ببینم چه میکنی ای ملعون تلاش داری ما را بترکانی؟این خیال ها را از سرت بیرون کن ما هورکراکس های فراوان داریم.
بندن که ناگهان گویی در های علم و معرفت به رویش باز شده بودند با خودش گفت:

-آهااااااااا پس مشکل اینهههههههههه که نمیتونم...
در همین حین که با خود فکرمیکرد ولدمورت دوباره سخن گفت:

-به نظر می رسد بسیار گم شده و سرگردان باشی! و به شدت نیاز به یک ارباب و رهبر داشته باشی! میخواهی در زمره بی شمار یاران ما واردشوی و در درگاه ما خدمت کنی؟

بندِن سالهای سال همین کار را کرده بود قبض رو و انتقال به دنیای مردگان و حالا کسی پیدا شده بود که بر خلاف تمام موارد دیگر نه تنها روح غیر قابل مکشی داشت بلکه دارای دید وسیعی هم بود و گروهی با اسم خفن مرگخواران تشکیل داده بود! بندن ایمان آورده بود. هدف زندگی اش را پیداکرده بود. او میدانست برنامه اش برای دوران بازنشستگی اش چیست!

-ب...بله!

پس از آن بندِن تصمیم خودش را گرفت و با یک لاک غلط گیر که از یکی از فروشگاه های مشنگی خریده بودنام لرد ولدمورت را برای همیشه از لیستش خط زد.


2. چرا من قبول کردم تدریس کنم واقعا؟ 5 نمره


شاید احساس پوچی و بی ارزشی یا بحران میانسالی گودریک گریفندور کبیر را به تدریس کشانده بود. شاید او با وجود چندین دست احساس بیکاری میکرد و احساس میکرد دستش خیلی خلوت است برای همین پیشنهاد مدیر جهت تدریس را قبول کرده بود.
شاید در رودروایسی مانده بود و چاره ای جز قبول کردن نداشت. در هر حال اگرچه دلیل مشخصی برای تقبل تدریس جادوی سیاه پیشرفته توسط او وجود ندشت تنها چیزی که مشخص بود این بود که از تدریس لذت می برد و دانش آموزان هم از وجود همچین پروفسوری خوشحال و هیجان زده بودند(مثلا! ) و من المرلین توفیق

3. جلسه بعد تدریس مشترک با یه عضو قدیمی داشته باشیم؟ (جواب منفی اهمیت خاصی نخواهد داشت، ولی قطعا نمره کم میکنه ) 5 نمره

با توجه به نکات پنهانی که در صورت سوال با هوش فراطبیعی و ماورایی ام میبینم، پاسخ مثبت راانتخاب میکنم!



پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ شنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۲

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۲:۲۲
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
تدریس جلسه اول


جادو آموزا که تعدادشون چندان هم زیاد نبود توی کلاس آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته که در طبقه سوم هاگوارتز درست رو به روی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه واقع شده بود تا حسابی به اون کلاس و جادو آموزا دهن کجی کنه، پشت نیمکت هاشون نشسته بودن و در و دیوار رو نگاه میکردن. دیوار کلاس در ابتدا چندان جزئیات خاصی نداشت، حتی خالی بود. مشخص بود که چیزهایی که پروفسورهای قبلی استفاده کرده بودن انقدر برای جادو آموزها تراماتیز کننده بود که مجبور شده بودن کلاس رو یه دور خالی کنن. هر چند که نتونسته بودن بخش هایی از دیوار رو که به نظر میرسید کسی روشون با ناخن خط انداخته رو پاک کنن، و یا حتی نتونسته بودن یه قسمتایی از دیوار که با رنگ قرمز تیره، یه جورایی مثل خون خشک شده یا آهنگ زنگ زده روش نوشته شده بود" کمک" رو پاک کنن. مشخص بود که تمام بودجه امسال مدرسه خرج استخدام اساتید مجرب شده بود که حسابی جادو آموزان رو با سواد بار بیارن و دیگه بودجه ای برای تمیزکاری و بنایی باقی نمونده بود.

جادو آموزا داشتن همینطور با فضای کلاس خو میگرفتن، که یکهو در کلاس کنده شد و قامت عظیم الجثه ای جلوی چهارچوب رو پوشوند. و بعد چندتا دست، یعنی بیشتر از دوتا دست نرمال که هرکسی داشت، بالای چهارچوب رو گرفتن و به قامت عظیم الجثه کمک کردن که خم بشه و از چهارچوب وارد بشه.
نفس جادو آموزا تو سینه حبس شد. اسم استادشون یعنی گودریک گریفیندور رو توی برگه دروسشون دیده بودن، استاد این درس literally یکی از موسسین هاگوارتز بود. طبق چیزایی که جادو آموزا توی کتابای تاریخشون خونده بودن، گودریک گریفیندور مردی قوی هیکل، بلند قامت، با فقط دوتا دست و موهای قرمز مثل آتیش به تصویر کشیده شده بود و شجاعتش مثل آتیش از چشماش میزد بیرون. ولی گودریکی که اومده بود داخل کلاس، لاغر بود و خمیده، و قطعا بیشتر از دوتا دست داشت، یعنی دوتا دست عادیش رو داشت ها، ولی هفت، هشت تای دیگه هم روی شونه هاش رشد کرده بودن، در اندازه های متفاوت تازه. و توی چشماش بیشتر جنون و عصبانیت دیده میشد.
گودریک با قدم های بلند خودش رو به جلوی کلاس رسوند، و تک تک دانش آموزا رو از نظر گذروند.
- از سلام و احوال پرسی و معرفی عبور میکنیم، اسمم رو قطعا شنیدید و توی برگه دروستون هم خوندید. ولی به هرحال سلام، و امیدوارم ترم خوبی رو کنار هم داشته باشیم. درس امروزمون رو ساده شروع میکنیم.

جادو آموزان همچنان نفسشون رو تو سینه حبس کرده بودن و داشتن کبود میشدن.

- درس امروز راجع به طلسم های نابخشوده ست. کسی میتونه نام ببرتشون؟

کسی دست بالا نبرد، همه بیش از حد خوف کرده بودن و داشتن به جمله "هیچوقت با قهرمان هاتون ملاقات نکنید" فکر میکردن.

- نترسید، فقط میخوام ببینم چقدر از قبل دارید. به هرحال همه چیزو خودم بهتون تدریس میکنم. اولین طلسم نابخشوده A word یا همون آواداکداورا نام داره. در دوره فعلی با صدای بلند گفتنش در حالی که چوبدستی رو سمت حریف نشونه گرفتید، میتونه باعث فرستاده شدنتون به آزکابان و بعدشم بوسه دیوانه ساز بشه، البته احتمالا، من که استاد قوانین جادویی نیستم که بخوام قوانینو بدونم، یا بهشون اهمیت بدم.

جادو آموزا به سختی جلوی خنده شون رو گرفتن. به نظر میرسید گودریک اندکی حس شوخ طبعی از نوع dark humor هم داشته باشه.
- و بعد طلسم دوم، C word هست... یا همون کروشیو، که میتونه درد جانسوز و حتی تا حدی روح سوز رو به قربانی منتقل کنه. طبیعتا استفاده ش نکنید.

اینبار جادو آموزا جلوی خنده شون رو نگرفتن و اندکی احساس امنیت کردن.

- و اما افسون سوم، بهش I word میگن... البته که اگه قرار باشه استفاده بشه باید به صورت کاملش، یعنی ایمپریو تلفظ بشه. ولی ما تو کلاس همه این طلسم ها رو به صورت مخفف میگیم که شاخکای وزارت زیاد به سمتمون تکون نخورن. در نهایت نکته مهمی که باید بهتون بگم، این هست که از این افسون ها استفاده نکنید. طلسم جایگزین برای دفاع یا حتی آسیب زدن زیاده و ارزششو نداره که زندگیتون رو با استفاده از این طلسم ها تباه کنید. البته که همه این حرفا، وقتی که قانون دور و برتون نباشه بی اثره و راحت باشید.

گودریک جمله آخر رو با آهسته ترین صدای ممکن گفته بود. و بعد دوباره با صدای بلند و رسا گفت:
- و اما در مورد تکالیف، من اصولا به نوشتن مقاله و پر کردن کاغذ پوستی اعتقادی ندارم، هاگوارتز رو هم با پر کردن کاغذ پوستی نساختیم. بنابراین قراره تکلیفتون عملی و مرتبط با درستون باشه.
و بعد گودریک یکی از دستای روی شونه ش رو که چوبدستی داشت رو تکون داد تا کلمات روی تخته سیاه نوشته بشن:

نقل قول:
1. یه رول بنویسید و توی اون از یه طلسم نابخشوده یا حتی ترکیبشون استفاده کنید، روی هر چیزی، یا هر کسی، اثری که طلسم میذاره رو بگید، و بلایی که سرتون از نظر روانی میاره رو هم بگید قطعا. 20 نمره

2. چرا من قبول کردم تدریس کنم واقعا؟ 5 نمره

3. جلسه بعد تدریس مشترک با یه عضو قدیمی داشته باشیم؟ (جواب منفی اهمیت خاصی نخواهد داشت، ولی قطعا نمره کم میکنه ) 5 نمره


,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.