هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۸۸

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
دامبلدور با چشم های متعجبش نگاهی به اطراف انداخت، فکش را از روی زمین جمع کرد، عینک کجش را روی بینی راست کرد و از پشت شیشه های نیم دایره ایش نگاهی سفیه اندر عاقل! به مرلین انداخت و به آرامی گفت :
- خیلی نامردی.
- بیشین بینیم باو! بذا فک کنم چطور باید ازت انتقام بگیرم... دست چپ و پای راستتو بالا بگیر و تا صبح چهار نعل شیش دور، دور جزیره بدو! هومم..نه، با دست راست دست چپتو نیگه دار و با دست چپ مدال مرلینتو، جفت پاهاتم بده بالـ...هوم، نمیشه که..

دقایقی از ظهور مرلین کبیر می گذشت و او همچنان غرق در تفکر بود، کنار مرلین، دیدالوس نشسته و به او تقلب می رساند.

در این میان آلبوس دامبلدور با چشم هایی نگران به مرلین خیره شده بود و نسبت به مینروا که از برنزه تبدیل به سبزه شده و روز سیزده به در بیرون انداختنش(!) بی توجه بود.

تدی و ریموس گرگم به هوا! بازی میکردند و مک و چارلی به ماهی گیری مشغول بودند، جیمز هم با چشم هایی که در آن، اشک حلقه زده بود سعی داشت شاخه ی درخت را با استفاده از بزاق دهان چسبناک نهنگ خشمگین جیبی اش! سر جایش بچسباند تا طلسم جزیره برگردد و مرلین ناپدید شود و پیک نیکشان به خوبی و خوشی پایان یابد اما دریغ!

- یافتم!!


با فریاد پیروزمندانه ی مرلین کبیر، همه ی محفلی ها سکوت اختیار کرده و به دامبلدور نگران و مرلین کبیر چشم دوختند.

- چهار بنیان گذار هاگوارتز رو احضار کن دامبلدور! یادمه که راونکلاو مث تو مدال های مرلین مفتکی می گرفت، اسلیترین دنیا رو آشوب کرد و گریفندور نتونست این آشوب رو بنشونه، تازه! هافلپاف هم یه بار به روح من قسم خورد که خیلی گولاخ و باهوشه! نفرین بر شما نوادگان من که اینطوری تنمو تو گور می لرزونین!!



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
مرلین:تصویر کوچک شده

او داشت تمام اعضاء بدنشو نگاه می کرد و یا دست می کشید تا بببیند سالم است یا نه!
در این هنگام محفلی ها:تصویر کوچک شده

سر انجام دامبلدور گفت:چه چیزیشما رو به اینجا کشونده...یعنی چه جوری زنده شدید؟

او که به نظر میامد کنترل بدنش را تمام کرده است گفت:به این دلیل که شخصی از شما موجودی زنده از سرزمینی که من در آن دفن شدم رو کشته.با این کار طلسم من شکسته و من دوباره زدنه شدم.من می خوام انتقام بگیرم!

دامبلدور که گویی کمی ترسیده بود گفت:چرا؟از کی؟

مرلین کمی صبر کرد و گفت:از کسانی که الکی مدال مرلین درجه یک یا دو گرفته اند.از کسانی که بعد از مرگ من دنیا رو به آشوب کشیدند و از کسانی که اون آشوب رو هنوز نتونستند از بین ببرند!همچنین از کسانی که به نام پاک من قسم دروغ بسته اند!
او جمله ی آخر را داد زده بود!

مرلین صبر کرد.دامبلدور و محفلی ها همچنان در فکر این بودند که مرلین می خواهد چه کند.
دامبلدور با خود اندیشید:من مدال مرلین دارم!ولی...ولی ممکنه مدالم واقعی باشه.الکی نباشه.تازه ممکنه بازم به ما گیر بده که چرا آشوب رو از بین نبردیم!

جیمز با خود اندیشید:عجب کاری کردم!ای کاش اون شاخه رو نمی کندم!آخه من چرا نفهمیدم که چوب تر آتیش نمیگیره.چرا کندمش؟(او در دل خود جیغ زد )

مالی با خود اندیشید:ای وای من یک بار قسم دروغ گفتم!ولی شاید ببخشه! آخه وقتی جیمز بهم گفت طلسم مرگ چیه گفتم نمی دونم!!!شاید ببخشه!چون اگه می گفتم ممکن بود کار بدی کنه!
منروا با خود اندیشید:ای باو!چرا پوستم اینجوری شده؟

پروفسور گرابلی اندیشید:خب!من که کاری نکردم.ولی می خواد با بقیه چی کار کنه؟خودش می دونه!

سرانجام مرلین آن سکوت را شکست و گفت:اول می خوام از اون کسی انتقام بگیرم که الکی مدال گرفته.البته بهتره بگم کسانی که...خب بهتره از تو شروع کنم دامبلدور!

دامبلدور:نه!رحم کن مرلین!خودت که میدونی من مدالم رو برای کار هایی که کردم گرفتم!کارهای خوبی که کردم...من...

-باشه.مدالت رو برای این نمیگیرم که الکی گرفتی.برای این میگیریم که دوست ندارم کسی مدال منو داشته باشه!

دامبلدور:تصویر کوچک شده(البته یک ذره کم تر )

ادامه دهید...

شکار خوبی بود دیدا.. ولی حقیقت رو به من بگو.. چه کسی بهت کمک کرد که بتونی بلاتریکس رو شکار کنی؟

14 امتیاز


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱۴ ۱۳:۳۲:۳۱



غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
سوژه ی جدید:

ظهر بود و خورشید در میان آسمان آبی و صاف با تمام قدرت می درخشید. دامبلدور و مینروا، روبروی دریا روی ماسه های دراز کشیده و به آسمان چشم دوخته بودند. نیمفا، ریموس و تدی هم با ماسه ها گرگینه های کوچکی درست می کردند. گرابلی و جیمز سوسیس های صورتی رنگ را سرخ می کردند، مالی با چشم غره هایش به همه انرژی می داد و خلاصه همه از پیک نیک خانوادگی لذت می بردند.

جیمز همچنان که مشغول سرخ کردن سوسیس ها بود یویویش را در آورد و کنار سوسیس ها گرفت. سپس به گرابلی که متوجه کار او نشده بود نگاهی کرد و گفت:
- عمو گرابلی به نظرت یویوی من رنگ این سوسیس هاست؟

گرابلی با نگاه عاقل اندر سفیهی جیمز را ساکت کرد! در همین لحظه مینروا در آن سو، از جایش بلند شد و آیینه ی سرخ رنگی که در کنارش بود به صورتش نزدیک کرد.

چند دقیقه بعد...

همه در سکوت فرو رفته و با وحشت به مک گونگال نگاه می کنند...

چند دقیقه بعد...

همه در سکوت فرو رفته و با وحشت به مک گونگال نگاه می کنند...

چند دقیقه بعد...

- وااااااااااااااااااای! آلبوس برایان دامبلدور. یادمه که گفتی دراز کشیدن در برابر این آفتاب به هیچ عنوان هیچ کسی رو برنزه نمی کنه! همین الان توضیح بده وگرنه بنا بر قانون شماره ی بیست و چهار مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز تورو جریمه می کنم.

دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و بعد معترضانه به مک گونگال خیره شد و گفت:
- منو بر اساس قانون شماره ی بیست و چهار مدرسه ی علوم و فنون مدرسه ی جادوگری هاگوارتز جریمه می کنی؟ ولی فکر کنم مدتیه که من از اونجا فارغ و التحصیل شدم مینروای عزیز.

- به من هیچ ربطی نداره! دامبلــــــــــــدور، توضیح بده ببینم را اتفاقی که حالا افتاده کاملا با حرف تو در تضاده؟ توضیح بده الان چرا من این شکلی شدم؟ همین الان توضیح بده تا تورو بر اساس قانو...

دامبلدور با وحشت به مینروا نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد. سپس دستی به ریش هایش کشید و آرامانه گفت:
- مینروای عزیزم، یکمی آروم باش. راستش خیلی هم بد نشدی.

مینروا با عصبانیت چشم غره ای به دامبلدور رفت و به گوشه ای رفت. در همین لحظه جیمز که شاخه ی درختی را برای درست کردن اتش بریده بود جیغی کشید:
- یه نفر اینجاست. یه غریبه. یک نقاشی همش داره پررنگ میشه. کمک! جیـــــــــــــــــــــغ.

محفلیون با تعجب به جیمز خیره شدند. در همین لحظه نور افتاب روی نقطه ای متمرکز شد و تصویر محوی از یک مرد ریش بلند هویدا شد.

محفلیون: مرلین کبیر؟

تصویر که هرلحظه پررنگ تر می شد با صدای بلندی فریاد کشید:
- یوهاهاها! شما به یک موجود زنده در جزیره ی من اسیب رسوندید و باعث شدید که من دوباره به وجود بیام. بلاخره طلسم شکست. من مرلین کبیر دوباره اینجام...یوهاهاهاها.


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
مرگخواران و لرد سیاه ورژن دو همگی چرخیدند و به جیمز خیره شده بودند که مشغول باز کردن تدی بود. در ثانیه ای پس از جیغ گوشخراش و طنین انداز جیمز، جماعت محفلیان و مرگخواران اروجینال که توسط جیمز رها شده بودند، مشغول به فرار بودند. دامبلدور به همراه محفلیان اروجینال از لونه ی موش شکنجه گاه در می رفتند، لرد سیاه به همراه مرگخواران اورجینال هم از راه لوله ی آب و فاضلاب و غیره ! در این میان جیمز و تدی یکدیگر را به آغوش گرفته بودند و می لرزیدند. مورفین فرصت را غنیمت شمرده بود و مشغول توزیع اجناس متفاوت میان مرگخواران به صورت فی سبیل الله و صلواتی بود.

لرد سیاه شماره دو به همراه بلاتریکس به جیمز و تدی نزدیک می شدند و از دو سو آنها را محاصره می کردند. تدی مشغول خواندن دعا بود و جیمز برای لحظات آخر یویوی صورتی اش را لمس می کرد. لرد سیاه قلابی با پوزخندی موذیانه گفت:

- حالا اسیرهای ما رو فراری میدین هان ؟! چه فایده ای داشت ؟! الان یاران وفادار من اونا را میگیرن !

و با انگشتان دستش به مرگخواران قلابی پشت سرش اشاره کرد و خود به همراه بلا نیز رویش را به سمت آنان چرخاند. در مقابل دیدگان جیمز و تدی و لرد و بلا ، مرگخواران به دیوارهای شکنجه گاه تکیه زده بودند و مشغول فرو کردن سرنگ هایی به انواع قسمت های مختلف بدن خود بودند.

مورگانا: عجب توهمیه ؟! اینجا بهشته شوروش اشنیپ؟! اون دو تا ژی هشتن ؟! ژقدر وول میخورن !

و با دستش به پیکر لرد و بلا اشاره نمود. اسنیپ که قطرات چربی را از درون شیشه ی سرنگبه روی موهایش می ریخت تا نقش لیپید را برای موهایش ایفا گر باشد، با صدایی سرد و بی روح، اما خمار گفت:

- به گمونم میوه های بهشتن ! اون خیاره که پوشت سرش را کندن ! اونی که هم آناناسه دیگه ! اونا رو نمی بینی رو سرش؟

و دوباره هر دو با هم به لرد و بلا اشاره کردند و کشان کشان به سمت شان گام برداشتند تا آنان را میل کنند. لرد و بلاتریکس قلابی همچنان به آن دو خیره مانده بودند که نزدیک و نزدیک تر می شدند. سوروس اسنیپ با لبخندی خشک و مصنوعی، نمک دانی را از لابه لای موهای روغنی اش بیرون کشید و محتویات نمک دان را روی سر عریان و عاری از موی لرد سیاه پاشید و شروع به گاز زدن سر لرد سیاه کرد. مورگانا هم مشغول پوست کندن( لباس در آوردن) خانم آناناس(بلاتریکس) بود. صدای جیغ های بلا و نعره های لرد سیاه در شکنجه گاه طنین می انداخت.

جیمز به مناسبت جیغ بلاتریکس جیغ کوتاهی کشید. سپس دست در دست تدی به سمت درب شکنجه گاه دوید. به عنوان آخرین هدیه در حین خروج از شکنجه گاه، یویوی صورتی اش را محکم به سمت سر عریان لرد سیاه پرتاب کرد که اکنون توسط اسنیپ گاز گرفته می شد. سپس نخ یویوی اش را در هوا چرخاند و به دور گردن مورفین انداخت و کشان کشان وی را از دلالی اش بازداشت و به بیرون شکنجه گاه هدایت نمود.

جیمز: مرلین یارتون ! قانون کپی رایت از مرگخواران رو همیشه رعایت کنید. ععـــــــــع !

در حین خروج سه اسیر،از میان درب نیمه باز شکنجه گاه 3 تن بمب معده ی آنی مونی از سوی مرگخواران، و دو کیلو از ریش آغشته به حشره کش دامبل، از سوی محفلیان به داخل شکنجه گاه پرتاب شد. مرگخواران قلابی بدون توجه به بمب ها، مشغول سنگسار بلاتریکس و مورگانا به علت عمل قبیح پوست کردن(لباس کندن) بلاتریکس بودند. بعد از گذر دقایقی به جای مرگخواران و لرد قلابی شان، تعدادی سوسک سیاه با سربند "یا زهرا" روی زمین شکنجه گاه حرکت می کردند.



--------------------------------------------------------------------------------------------
بهتره که اینجا پایان سوژه باشه و ادامه ندیم، شاید بتونید یه کم دیگه ادامه بدین، اما دیگه به نظرم جا نداره واسه ادامه دادن. جالب از آب در نمیاد. می تونید ادامه بدین. اگه نه که سوژه جدید بدین. مرسی.


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱۱ ۱۶:۳۳:۱۶

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
جیمز که زیاد به مورفین شماره یک اعتماد نداشت گفت:خب گوشتو بیار جلو تا بگم برات...

مورفین که کاملا تحت طلسم فرمان اون چیز هایی که مصرف می کرد بود گوشش را نزدیک جیمز آورد.جیمز چیز هایی در گوش او گفت و سرش را عقب کشید و به قیافه ی مورفین نگاه کرد...

مورفین: ها؟

جیمز با این حرکت : به سمت مورفین رفت و نقشه اش را دوباره تعریف کرد.
بعد از دو دقیقه مورفین گفت:آهان فهمیدم!

جیمز: بالاخره فهمید!

سرانجام مورفین از جا بلند شد و گفت:حالا ژیکار کنم؟

جیمز:
سپس با عصبا نیت گوش مورفین را گرفت و در گوش او نقشه را دوباره گفت.مرفین گفت:باشه پش من رفتم!

اتاق شکنجه!

لرد و افرادش(ورژن یک)همچنان بسته بودند و تدی همچنان فریاد میزد(از درد شکنجه ی بلا ورژن 2)
اعضاع محفل هم یکی یکی توسط لرد ورژن دو شکنجه می شدند.تا اینکه...مورفین وارد شد...

-آهای لرد ورژن دو!شی میخوای از ژون من و لردم؟هان؟

-کروشیو!

لرد طلسمی را نثار مورفین کرد.مورفین از درد نعره زد و گفت:ببخشبد لرد ورژن دو.دیگه تکرار نمیشه.

لرد با عصبانیت گفت:بگو چرا این کارو کردی؟
مورفین گفت:قربان من بی تصقیرم(تقصیر)اون بود...

او به جیمز اشاره کرد که در حال باز کردن طناب آخرین نفر بود...جیمز اینجوری موند:

7 امتیاز


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱۴ ۱۳:۲۱:۱۷



غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
مورفین پس از این که خود سازی و خودسوزی رو به طور کامل انجام داد و خمار شد به سمت سالن خانه ریدل راه افتاد:
- جوونیم بهاری بود و بگژشت...ای ای خدا چه کنیم که پیر شدیم.

در همین لحظه ناگهان چشمش به لرد اوجینال افتاد که داشت توسط لرد شماره دو بسته بندی میشد تا به عنوان از بین برنده مو به بازار عرضه بشه(البته خونش ).برای اولین بار در حالت خماری مخش کشید و پرید کنار که از دید بیاد بیرون.

ناگهان:


همه جا ساکت شده بود و لرد تقلبی رو به بقیه کرد و گفت:
- کی بود جیغ کشید؟هان؟میگم کی بود؟

تدی که کاملا متوجه شده بود که جیمز تو خونه ریدل هاست رو به ولدی کچل دو کرد و گفت:
- من بودم.

- إ؟ که تو بودی هان؟ کروشیو! بلا بیا یه ذره باش بازی کن...

- اما من که بسته شدم.

- احمق تو رو که نمیگم...بلای خودمو میگم.

بلا شماره دو:

ملت:

بلا به سمت تدی حرکت کرد و تعداد متعددی کروشیو نثار روان پاک تدی کرد، اما تدی همچون همیشه مقاومت کرد و ساکت ماند:
- آآآآآآآخخخخ...آآآآآیییییییییی...بر پدرت لعنت مو وزی آآآآآآآآآآآیییی.( )

جیمزی که متوجه کار افتضاحش شده بود سریع ساکت شد و شاهد ماجرای فدا کاری تدی بود. اما نمیتونست دست روی دست بذاره در نتیجه همین طوری راه افتاد.

شپلق

پای جیمزی به شیی گیر کرده بود و با مخ به زمین پیوست.
- آآآآآآآآآآآخخخ...این چی بود؟

و به عقب برگشت:

جیمزی یکساله در بغل مادرش جینی ویزلی گریه میکند.

کارگردان:ابله از اون عقبا که نه...یعنی روشو برگردوند.

نویسنده:


جیمز بلند شد و محلی را که زمین خورده بود را نگاه کرد:
- معتاد مورفینی تویی؟ دوباره ولو شدی اینجا؟

- چی شده؟چی شده؟ کیه؟ چیه؟ هان؟

- سسسسسسس الان میشنون.

و در مغز جیمزی نقشه ای درخشید :

- معتاد ما برای اولین بار باید متحد شیم...اون کچل معلق داره همه ی گروه ها رو میریزه به هم...هستی؟

- آره هستم مگه تو نیستی؟

- ابله جان منظورم اینه که موافقی؟

- اوهوم...
....

14 امتیاز

شکار این مرگخوار موفقیت آمیز بود.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱۴ ۱۳:۱۳:۲۸

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
وضعیت الاغ در چمنی در خانه ریدل برقرار بود. بلاتریکس های شماره ی یک و دو مالی ویزلی را از لوستر قدیمی و عنکبوتو(تار عنکبوت بسته ) سالن خانه ریدل آویزان کرده بودند و مشغول تاب بازی و سرگرمی بودند. مورگاناهای شماره یک و دو هم پروفسور گرابلی پلنک را به دیوار نصب کردند و در تلاش بودند تا سیب سبز روی کله ی پروفسور را با افسون های آواداکداورای خویش پودر کنند. مورفین گانت های شماره یک و دو هم پرده ای را پیرامون خویش و سایر محفلی ها کشیده بود و مشغول تزریقات انواع و اقسام مورفین های مدرن به برادران و البته خواهران محفلی بود.

لرد های سیاه شماره یک و دو هم با Gillette (ژیلت) های خود به جان ریش سپید دامبل افتاده بودند، در گذر دقایقی صورت سیفید میفید آلبوس دامبل نمایان شده بود. کلا همگی مرگخواران مشغول تفریح و سرگرمی بودند که لرد شماره دو ژیلت را وسط سوراخ بینی دامبلدور فرو کرد و گفت:

- بازی بسه دیگه ! نوبت مرگ محفلی هاست... بعد هم مرگخواران ورژن نخست !

لرد شماره یک به همراه مرگخواران شماره یک از مرگخواران و لرد شماره دو کمی فاصله گرفتند. مورگانای اورجینال سریع از مقابل گرابلی پلنک که از شدت افسون ها به کیک سوخته شبیه بود، گذشت و سیب سبز را در دهان گرفت و از مورگانای شماره دو دور شد. مورفین شماره یک هم مشغول جمع آوری سرنگ های خود و جاسازی در ریش فرفری بسیجی اش شد.

در حرکتی انتحاری توجه همه به سمت درب ورودی خانه ریدل جلب شد که از جا کنده شد. تدی در حالیکه جلیقه ضد افسونش را بر تن کرده بود و به تنش دینامیت بسته بود، به داخل خانه ، روی قالیچه گل منگولی جلوی درب را که تختخواب نجینی لرد سیاه بود، لیز خورد و قالیچه را از وسط جر داد. دو نجینی با نفرت در حالیکه از سوراخ دماغشون شیر دامداران(غذای لرد سیاه)(DAMDARAN) (Pasteurized & Homogenized) بیرون میزد به تدی خیره شده بودند.

تدی در حالیکه در هر دستش یک چوبدستی داشت نفس نفس زنان گفت:

- بیا تو جیمز.... همگی گوش کنید ! جیمز جیغ می کشه همتون باید بیهوش بشین ! وگرنه دینامیتا رو می ترکونم میشم شهید تدی نفهم...چیز...تدی فهمیده !

دامبلدور در حالیکه ریش های سپیدش را با چسب نواری به صورتش می چسباند، وقتی جیمز را در آستانه درب خانه دید، جیغ نکشیده بیهوش شد و در آغوش لرد سیاه اروجینال ولو شد. مورفین گانت اورجینال در حالیکه به ملت سیگار تعارف می کرد گفت:

- آخه نوکرتم ! دینامیت دیگه ژیه ؟! خرج اژافی میکنی چرا ؟! بگو خودم به ملت مورفین میژنم، ژنس منش های من باد کرده رو دشتم ! میرن خماری همشون !

جیمز یویوی صورتش اش را بالای سرش چرخاند و لب تر کرد:


یک ربع بعد


جیمز:

مرگخواران شماره یک و دو همگی چوبدستی بدست با قیافه هایی جدی به جیمز کوشولو خیره شدند که در آستانه درب ایستاده بود و نفس نفس میزد. محفلی ها همچنان به خیال طنین و افکت دائمی امواج جیــــــغ جیمز گوش هایشان را گرفته بودند و انتظار بیهوشی دو گروه مرگخواران را می کشیدند. جیمز با حالت گریه کنان رو به تدی کرد و گفت:

- تدی ! خدا همتون رو رحمت کنه ! نگرفت نقشه مون ! بترکون دینامیت ها رو !

و در حالیکه یویوی صورتی اش را به دور گردنش می پیچید به بیرون خانه، در میان بوته های خشکیده باغچه شیرجه رفت و سپس به سمت خیابان حرکت کرد و تاکسی دربست گرفت...رفت. مرگخواران شماره ی یک و دو به دینامیت های قلابی روی جلیقه تدی خیره شده بودند. تدی در حالیکه عقب عقب میرفت با ترس و لرز گفت:

- می ترکونم ها ! جلو نیان ! همگی چوبدستی هاتون رو بندازین ! تدی شمارو می بخشه ! فوقش چند سال حبس تو آزکابانه دیگه ! مگه نه؟ ! ارزششو نداره من الان شهید شم شماها هم هلاک ! حیفه ! جوونیم !

لرد شماره دو در حالیکه به دینامیت ها خیره شده بود، با قهقهه های سرشار از تمسخر و اینا، گفت:

- ئه ، از کی تا حالا هویج شده دینامیت !

دامبلدور در حالیکه تازه به هوش آمده بود، چشمش به مقابل درب چوبی خانه ریدل افتاد که در کنار آن تدی به دیوار تکیه زده بود. چشمش از میان عینکش به دینامیت های قلابی روی جلیقه تدی افتاد. علاوه بر ریش های چسب زده اش که از فکش کنده شد و روی زمین افتاد، موهای سرش هم درجا ریخت. از شدت ترس دوباره بیهوش شد !

-------------------------------------------------------------------------------------------------
مرگخواران شماره دو مشغول به طناب بستن تدی، محفلی ها و مرگخواران شماره یک اورجینال شدند. اما در این بین یک محفلی که جیمز باشه موقتا دربست گرفته رفته، مورفین گانت اورجینال و اول هم به دور از دیدگان همه در مستراح مشغول خودسوزی و خودسازی بود !


ادامه دارد...


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۵ ۲۱:۰۱:۵۱

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۸

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
لرد ورژن دو به همه ی مرگخوارها چه ورژن دو چه یک گفت:بچه ها...با علامت من میریزیم سرشون...یک(قیافه ی لرد خودمون در هم رفت)...دو...سه!

مرگخوارها از هر سو بر سر محفلی ها ریختند.دو لرد فریاد زدند:
-اکسپلیارموس!

دو طلسم به دامبلدور خورد و چوبدستی اش را پرتاب کردند.چوبدستی گم شد.بقیه ی محفلی ها هم همین حال را داشتند.تعداد مرگخوار ها دوبرابر بود.در این میا دو نفر فرار کردند:
جیمز و تدی!
آنها رفتند و در شمشاد ها پناه گرفتند.
لرد ورژن دو گفت:مثل اینکه دوست ما نمیدونه قضیه از چه قراره!

دامبلدور دو سه بار چشمانش را باز و بسته کرد و گفت:چی می بینم؟تام من چپ شدم یا تو جان پیچ هات قاطی کردن دوتات کردن( )یا...صبر کن ببینم.تو تام ریدل ورژن دو هستی؟

-آره!ما نقشه کشیده بودیم که تو و یاراتو نابود کنیم و...
لرد خودمون ادامه داد:بعدا به مشکلات خودمون رسیدگی کنیم،بله.

بلا ورژن دو به لرد خودش خیره شد و گفت:میزاری کروشیش کنم؟
لرد ورژن دو گفت:اِِِ...الان نه بلا...بعدا!

در همین هنگام درون شمشاد ها!
تدی گفت:حالا چیکار کنیم!
جیمز دهانش را باز کرد تا بکشد ولی تدی دهان او را گرفت و گفت:هی،هی،هی...آروم باش.الن جامون لو میره.

جیمز به آرامی گفت:پس بزا یک دونه آروم برای تنظیم صدا بزنم؟
-نه!
-خیلی آروم...
-نع!
-اصلا فقط ...
-گفتم نه جیمز!
-باشه فقط...
-نـــ...
-باو صبر کن بگم دیگه!می خواستم بگم که الان چیکار کنیم؟

تدی چشمانش را مالید و گفت:باید یواشکی بریم سمتشون و...یکی یکی بیهوششون کنیم...خوبه؟

جیمز یک بسیار آرام زد و رضایتش را اعلام کرد...


7 امتیاز

متاسفانه شکارت موفقیت آمیز نبود!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱۴ ۱۲:۵۵:۴۸



غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]

خلاصه:

یک لرد شماره دو پیدا شده است! که تصمیم دارد لرد شماره یک و مرگخوارانش و همینطور تمام محفلی هارا نابود کند و قدرت را به دست بگیرد. مرگخواران این لرد دقیقا شبیه به مرگخواران لرد شماره یک هستند! سرانجام تصمیم بر این می شود که لرد شماره دو مدتی با لرد شماره یک همدست شود تا محفلی ها که فکر می کنند لرد شماره دو تا بحال لرد شماره یک و مرگخوارانش رو نابود کرده برای نابودی لرد شماره دو به خانه ریدل بیایند...! ان ها با هم متحد می شوند تا محفلی ها که دشمن اصلی هستند را نابود کنند!

[/spoiler]
---------------

دامبلدور فکری کرد و دستی به ریش هایش کشید.
- مالی، من فکر می کنم که این جا کسی نباشه. ولی چطوری ممکنه؟ تا جایی که یادمه خانه ریدل هیچ وقت خالی نمی موند.

مالی سرش را تکان داد و چند لحظه ای به فکر فرو رفت. سپس به جیمز که محتاطانه اطراف را می پایید نگاهی کرد و گفت:
- خب شاید لرد شماره ی دو لرد شماره ی یک رو کشته باشه و بعد روح لرد شماره ی یک لرد شماره دورو کشته باشه.

- اهوم. مطمئنا" همینطوره. پس باید برگردیم.

لرد شماره یک در پشت علف های سمت راست به سوروس نگاهی کرد. سوروس که متوجه منظور لرد شده بود به مورگانا نزدیک شد.
- مورگانا! اگه اینا استدلال مالی رو باور کنن می ذارن میرن و همه ی نقشه بهم می خوره. حالا چی کار کنیم؟

مورگانا لبخندی زد:
- ببین ما هیچ وقت در قصرمان همچین تفریح بامزه ای نداشته ایم. این ها خیلی بامزه هستند. بگذار تفریح کنیم.

در همین حال مورگانا از طرف لرد شماره یک و دو (از دو طرف یعنی) کروشیویی دریافت کرد و ساکت شد. مالی تکانی به خود داد:
- پس اگه کسی اینجا نیست...!

تدی دستان جیمز را محکم گرفته بود ولی جیمز که گویی صدای مالی و دامبلدور را شنیده بود جیغی کشید:
- جیــــــــــــغ! پس اگه کسی اینجا نیست ما برمیگردیم به خانه گریمولد تا من شوکولات بخورم!

دامبلدور فکری کرد و سرش را تکان داد.
- آره باید برگردیم. اینا خودشون مردن. بلاخره شر این لرد از سر جامعه جادوگری کنده شد. بلاخره همزاد تام تام رو کشت و تام هم همزاد تام رو کشت!

تدی نیشخندی زد.
- حالا اگه گفتین چند تا تام داریم؟

گرابلی دستش را بالا برد که مالی با عصبانیت به او چشم غره ای رفت. سپس اخم هایش را در هم کشید.
- پس بهتره حرکت کنیم. اگه این اسمشو نبره، که هرلحظه ممکنه زنده بشه. بهتره برگردیم.

درهمین لحظه لرد شماره یک و دو به طور همزمان به بلاتریکس ها خیره شدند. بلا لبخندی زد و به لرد شماره یک خیره شد. سپس با صدای بلندی گفت:
- نه نه! اونا زنده اند! لرد شماره ی دو زندست. اون هنوز نمرده. شما نباید برین!

مالی وحشت زده به طرف صدا برگشت.
- فکر کنم این صدای وحشتناک رو می شناس...!

دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و فکری کرد. سپس لبخندی زد و به مالی نگاه کرد.
- مالی این قدر بدبین نباش، این صدا، یک ندای آسمانی بود. یعنی این که ما نباید بریم. این ندای آسمانی از طرف مرلین بود که می خواست کمکمون کنه که لرد شماره دو رو نابود کنیم.

محفلیون لبخندی زدند و چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند. مالی مشکوکانه به آن ها خیره شد و خواست چیزی بگوید که با نگاه اطمینان بخش دامبلدور ساکت شد.


در همین لحظه صدای خش خش از دو طرف شنیده شد و علف ها تکانی خوردند...!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸

آندرومیدا بلک old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۷ جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۸۸
از پیش رفقا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 16
آفلاین
- جیــــــــــــــــــــــغ!

مالی با عصبانیت به جیمز نگاه کرد و چماقش را بیرون کشید. جیمز آب دهانش را قورت داد:
- من نبودم به مرلین.

- من بودم.

محفلیون بلافاصله به آندرو خیره شدند. ننه آندرو آهی کشید و چادرش را از روی زمین جمع کرد:
- می خواستم بگم که قفل فرمونم رو جا گذاشتم.

دامبلدور دستی به ریشش کشید و جیمز با لحن بچه گانه ای گفت:
- خب ننه، قفل فرمون می خوای چی کار این وسط؟

- ننه پس من با چی اسمشو نبر شماره دورو بزنم؟!

محفلیون چشم غره ای به ننه رفتند. سپس همه به طور منظم پشت سر دامبلدور به سمت درب خانه ریدل حرکت کردند.

خانه ریدل:

مورگانا با انزجار به مرگخوار شبیه خودش نگاه کرد و بعد آیینه اش را در آورد. مرگخوار لرد شماره دو پوزخندی زد و به طرف همنوعانش دوید.

لرد سیاه (لرد خودمون) به لرد شماره ی دو نگاهی کرد و گفت:
- من فکر می کنم که بهتره ما سمت چپ مستقر بشیم و شما سمت راست! چطوره؟

لرد ورژن دو بی توجه به او گفت:
- نخیر! بلاتریکس و لوسیوس و رودولف و نارسیسای من میرن لای علفای سمت چپ چون چپ نماد سیاهیه و ما سیاه تریم! بلاتریکس و نارسیسا و رودولف و لوسیوس شما هم میرن لای علفای سمت راست. روشن شد؟

لرد (شماره یک) آهی کشید و پشت سرش بقیه هم آهی کشیدند. در همین لحظه مورگانای شماره ی دو به اربابش نزدیک شد:
- مای لرد.

مورگانا با شنیدن این دیالوگ از جا پرید و با عصبانیت به همزادش نگاه کرد:
- هی این دیالوگ منه. به چه جراتی گفتی مای لرد؟

- ... ...

چند دقیقه بعد مورگانای شماره ی یک شپلخ روی زمین افتاد!

تق!

بلاتریکس با صدای بلندی گفت:
- فکر کنم اومدن! همه به جای خود!

دو دقیقه بعد:

با این که از پشت علف ها سر و صدای کمی به گوش می رسد بیرون علف ها پشه پر نمی زند...


9 امتیاز


ویرایش شده توسط آندرومیدا بلک در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱ ۱۷:۲۳:۳۲
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱۴ ۱۲:۵۲:۲۱

همه چی فدای رفیق!

-------

.
"پایان سکوت.. گفتنی ها را باید گفت!"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.