هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

شصت و نهمین دوره‌ی ترین‌های سایت جادوگران برای انتخاب بهترین‌های فصل بهار 1403، از 20 خرداد آغاز شده است و تا 24 خرداد ادامه خواهد داشت. از اعضای محترم سایت جادوگران تقاضا می‌شود تا با شرکت در عناوین زیر ما را در انتخاب هرچه بهتر اعضای شایسته‌ی این فصل یاری کنند.

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۰۴ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۲
#54

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۱:۵۹ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۰۴:۳۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
از جایی که خورشید از آنجا برمی خیزد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
سوژه لذت
کلمات: باردار، لبخند، چای داغ، باران، ماه، آسمان، زمان برگردان

آسمان دل انگیز شب با لبخند به او می نگریست. ستاره ها در دل شب چشمک می زدند و قطرات باران، مادرانه و با مهربانی صورتش را نوازش می کردند. چای داغ در دستش خیلی وقت بود که سرد شده بود؛ روحش هم همینطور.
تمام خانواده اش برای او آرزوی خوشبختی می کردند. زمانی که کودک بود ستاره ای دنباله دار در آسمان دید و آرزویی را کرد که دیگران برایش می خواستند: خوشبختی
اما انگار با اشتباهاتش فرسخ ها از خوشبختی دور شده بود. دستی بر روی شکم برآمده اش کشید و زندگی تازه شکل گرفته در آن را دوباره برای چندمین بار در طول آن روز حس کرد. او باردار بود و این حقیقتی بود که نمیدانست آن را چطور باید بپذیرد؛ حادثه ای خانه خراب کن یا اتفاقی شیرین. به یاد نمی آورد این زندگی جدید را مدیون گناهی پر ز لذت بود یا شهوتی مردانه . هر چه که بود میدانست تولد بدون پدر برای زندگی تازه شکل گرفته درونش اتفاق شیرین و لذت بخشی نخواهد بود. به ماه نگریست. جایی مثل مکانی که در آنجا آرزوهایش را دفن کرده بود؛ به همان اندازه دور و دست نیافتنی. اشک هایش همراه قطرات باران صورتش را خیس می کردند. دستش را مشت کرد و آرام به شکمش زد. شاید اگر ماشینی زمان برگردان داشت هیچوقت به این زندگی مجال شکل گرفتن نمیداد، شاید هیچوقت از خانواده اش فاصله نمی گرفت، شاید هیچوقت...
شاید هم نیازی به ماشین زمان برگردان نبود.شاید فقط باید صبر می کرد تا زندگی دوباره روی خوشش را به او نشان دهد و حس خوشبختی و لذت بردن را باری دیگر به یاد آورد.

اما او در آن زمان فقط مادری تنها بود که با هر منطقی نمیتوانست در بریتانیای مدرن بی خانمان نباشد.
اما فقط در آن زمان...

کلمات نفر بعد:اشک،قهقهه،درخت صنوبر،خطر،زندگی،شفق قطبی،دردسر


we will find a way through the dark :)


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۳۱ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
#53

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۲:۵۷
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 119
آفلاین
سوژه لذت

کلمات‌:باد،خوشبختی،دریا،لطیف،دل‌نواز،طلایی،آغوش

پوزخندی زد، این کار برایش زیادی عادی شده بود. پریدن از خواب در دل تاریکی با نفس های سنگین و فرار کردن تا رسیدن به دریا و فرو بردن خود در میان امواج، دل سپردن به نوازش لطیف و دل نواز امواج که اشک هایش را که پی در پی فرو می ریختند پاک می کردند.

-این از شب ها که نمی تونم بخوابم، وقتی هم چند لحظه خوابم میبره این طوری میشه.

به نور طلایی خورشید از دور دست بالا می آمد و تاریکی آبی آسمان را به روشنایی پیوند می زد خیره شد، پاهایش برهنه بودند و لمس شن های سرد وجودش را تازه می ساخت و میسوزاند.

باند های نیم باز دستانش بر اثر خیس شدن سنگین می شدند و زخم های کهنه و نیمه شفا یافته ی دستانش را نمایان می ساختند. باد مو هایش را پراکنده و خشک می ساخت و مادرانه در گوشش زمزمه می کرد.

-یعنی خوشبختی برای چنین گناه کاری ممکن است؟

با بستن چشم هایش به زانوانش اجازه ی سقوط داد و در آغوش موج فرو رفت. جسمش بر طبق عادت به سطح می رفت اما حس سنگینی قلبش او را می آزرد.

کلمات بعدی: باردار، لبخند، چای داغ، باران، ماه، آسمان، زمان برگردان


It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww




پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰:۵۰ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
#52

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۱
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 181
آفلاین
سوژه لذت
کلمات : دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور

دنیای سرشار از شادی. به آسمان آبی شب نگریست. پرده ها در هوا همچو بادبان پرسه می زدند.
گل های همیشه بهار در باغچه ی خانه اش می درخشیدن.
لبخند ماه از همیشه زیبا تر بود.
اولین ستاره نورانی شب را هدف گرفت و با بستن چشمانش آرزو کرد.
مو هایش در هوا می‌رقصیدند. در تاریکی شب چشمانش هم رنگ دریا شده بود.
گوشواره هایش همانند مروارید زیبا و جذاب بود.
کش موهایش را محکم کرد و خودش را در آغوش باد رها کرد.

کلمات‌نفر‌بعد:باد،خوشبختی،دریا،لطیف،دل‌نواز،طلایی،اغوش


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱۷ ۱۵:۴۰:۱۲



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۲۴ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۲
#51

sara1321


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ جمعه ۱۲ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۰:۳۶:۰۲ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
کلمات فعلی: دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور
سوژه: لذت

در این دنیا هنگامی که شادی را به دیگران هدیه می‌کنید، گویا همه چیز به شما لبخند می‌زند.
در آن لحظات، تماشای آسمان آبی لذت بخش تر از مواقع دیگر است.
نور خورشید بر باغچه‌ی دلت به گونه‌ای می‌تابد، که گرمای وجودت عاشقانه تو را در آغوش می‌گیرد.
پس شادی را به دل دیگران هدیه کنید تا کشتی کوچک افکارتان، بادبان‌هایش را باز کند و بر روی امواج احساسات خوب شناور شود.

ریگولوس، در حالی همیشه این حرف‌ها را به دیگران می‌زد، که خودش خیلی وقت بود از چنین احساسی لذت نبرده بود...!



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰:۴۷ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۲
#50

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
سوژه: لذت
کلمات: زیبایی، لذت، مهربان، بی انتها، پنجره، آسمان، تنهایی


- مامان من رفتم!

و قبل از اینکه صدای فریاد مامانشو بشنوه در خونه رو می بنده.
می دونه مامانش با بیرون رفتن تو این هوای سرد مخالفه، برای همین تا لحظه ی خارج شدن از خونه، چیزی بهش نمیگه و بعد یهویی خداحافظی می کنه و وسط خیابون می پره.
- چه هوای عالی ای!

با ذوق اینو میگه و سرشو بلند می کنه تا به آسمون خیره بشه. دونه های برف آروم آروم از ابرای پشمکی بیرون میان و روی سر و صورتش جا خوش می کنن.

خیابونشون پر از برف شده و تا چشم کار می کنه همه جا یه دست سفیده. هیچکسی هم تو این سرما، اون اطراف پرسه نمی زنه.
یه نگاه به دور و برش می ندازه و با خودش فکر می کنه خیلی کیف میده تنهایی کل اون خیابون رو پیاده روی کنه.
پس هندزفریشو میذاره تو گوشش و شروع به راه رفتن می کنه.

حتی اگه عمیقا ناراحتی و سختی دیدی خودتو جمع کن. (همه تلاشتو بکن)
دنیا نامردی زیاد داره. عرق آدمای سخت جون رو هم در میاره.
ممکنه گریه کنی و بگی: امروزمون به هیچ جا نمی رسه.
پس رویاهایی که بچگیامون داشتیم کجای زمینه؟


با هر قدمی که بر میداره، یه جای پای تازه رو برفا برای خودش ثبت می کنه. چشمش به طرح های زیر پوتینش میفته که جای پاشو به زیبایی تزئین کرده.

قلبت هنوز زخمیه. آسیب روحی همیشه با شکافی بین رویا و واقعیت، مثل یه نمایش جاده ای ادامه داره.
بگو بیخیالش. عزمت رو جزم کن و برو حقشو بذار کف دستش!


برفا رو با ضربه ی پنجه پوتینش به هوا پرتاب می کنه و با علاقه به پخش شدن برفا تو هوا، خیره می شه.

همه ی آدم های بد، چهره های حق به جانبی دارن
پس بیا بریم تو زمین خودشون حسابشونو برسیم!


و شروع می کنه چرخیدن دور خودش...

لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای کم نیار!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد


تو همه‌ی جشن‌ها باخیال راحت برقص!


یهو پاش لیز می خوره، از پشت روی برفا می فته و صدای آخش هوا میره.
با دست پشتش رو آروم میماله. از اصابت با چنین زمین سردی، حسابی دردش اومده.
میاد از جاش بلند شه ولی دوباره لیز می خوره و زمین میفته.

انگار داخل یه سیاه چال گرفتار شدی
حس ناامیدی ای که داری به سختی قابل انتقاله.
تنش درونیت به حدی رسیده که سر و صداش بلند شده
به بیان عادی، واقعاً غیرقابل باوره.


می خواد از یکی کمک بگیره ولی تو خیابون هیچ جنبنده ای رو نمی بینه. یهو از شدت تنهایی بغض می کنه.

اونقدر نوآورانه ست که گفته می شه:
مثل این میمونه که گاهی بین صفر تا صد چیزی گیر کنی


خیلی یه دفعه ای از تلاش کردن خسته میشه روی زمین برفی دراز می کشه. نگاهشو به آسمون بی انتها می دوزه و گوشش رو به آهنگ درحال پخش می سپره:

اما (اینو بدون که) بریدن و دست کشیدن، مثل شیاطینی هستن که باعث می شن تو اون وضعیت شناور بمونی
پس جای تسلیم شدن بیا خودمون بازی رو عوض کنیم!

حس خیلی خوبی درون وجودش ریشه می دوونه.
تموم وجودش سر شار از انرژی و شادی می شه. سرشار از قدرت!

لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای کم نیار!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد


دوباره تلاش می کنه تا از جاش بلند شه و همزمان همراه خواننده می خونه:
مهم نیست اتفاق خوبی میفته یا انفجار رخ میده
(مهم اینه که) من تصمیمم رو گرفتم
و این عزم شمشیر واقعیه!

آره! از جاش بلند میشه. حسابی هم پر قدرت از جاش بلند میشه و با صلابت می ایسته.
از اون لحظه به بعد هیچی دیگه براش اهمیتی نداره. نه جای زخما. نه جای حرفا.
هیچکس و همچنین هیچ اتفاقی نمی تونه مانع لذت بردنش از زندگی بشه!

همه ی آدم های بد، چهره های حق به جانبی دارن
پس بیا بریم تو زمین خودشون حسابشونو برسیم!


فریاد می زنه:
بیاین همگی! بیاین با هم انجامش بدیم!


و خب با فریادی که می زنه پنجره‌ی چند تا خونه باز می شه و کله های کلی آدم از همشون بیرون می زنه.


لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای فراتر برو!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد


تو همه‌ی جشن ها باخیال راحت برقص.


هیچ کدوم از آدمای پشت پنجره شادی و اشتیاقشو درک نمی کنن. همشون فقط به حالش تاسف می خورن که تو این هوای سرد حماقت کرده و بیرون رفته. یه پیرزن هم با مهربونی بهش میگه که:
- بچه تو این هوای سرد سرما می خوری! زود برو خونه!

ولی اون اهمیتی به حرفای پیرزن نمیده.

لای لای لای لای لای بزن پودرش کن!
لای لای لای لای لای اون دیوار ساختگی رو بیار پایین!
لای لای لای لای لای چراغ انقلاب رو روشن کن!
آینده به زیبایی خواهد اومد! بیا، بیا، بیا.


و دوباره شروع به چرخیدن می کنه و صدای خنده هاش تا آسمون میره.
براش مهم نیست که بیفته، مهم نیست که سرما بخوره، می خواد با تموم وجودش از این زمستون لذت ببره.

حتی با یه ریتم ناشایست جوری قشنگ تو این دنیا برقص که به لرزه در بیاد!



کلمات نفر بعد: دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور

*آهنگVS


ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱۱ ۲۰:۳۶:۱۸

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲:۵۷ شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۲
#49

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۱:۲۳
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 96
آفلاین
سوژه:لذت
کلمات:زندگی، طلوع، خوشحالی، ایده، حس، ناب، عسل


هر فردی از چیز خاصی لذت می برد. دلیل این تفاوت سلیقه تفاوت عقاید و علاقه هاست. هیزل از مشکل پسند ترین افراد این کره خاکی بود. فردی که از هر چیزی لذت نمی برد. ولی این دلیل نمی شد که بگویید هیچ وقت لذتِ لذت بردن را نچشید...

برشی از دفتر خاطرات هیزل

حس می کنم که امروز بهترین روز از زندگی من بود. همه چیز از اینجا شروع شد:

صبحم را با پیام کای که توسط جغد انبارم سوزی به من رسیده بود شروع کردم.
نقل قول:
از کای به هیزل!
یادته چندوقت پیش بهم پیام داده بودی که برای پایان نامه دانشگاه ماگلیت(هنوزم نمیدونم واقعا چرا اونجا میری! تو که هاگوارتز رو تموم کردی و میتونی وارد وزارت خونه بشی!) یه ایده میخوای. خوب فکر کنم اون ایده الان پیش منه!یه ایده ناب دارم. اگه میخوای ببینیش بیا جای همیشگی.
تاریخ:من که همیشه همونجام. هرچه زودتر بهتر!


الان تنها چیزی که حس میکردم خوشحالی بود. وقعا هیچ ایده ای برای اون پایان نامه نداشتم. پس سریع به جای همیشگی رفتم.

30 دقیقه بعد درون کافه تریای خورشید و ماه

-سلام کای!
-هیزل! بالاخره اومدی؟!
-اره! چرا اینجا انقدر خلوته؟
-امروز اشپزمون نیومده و پیشخدمت دوم داره غذا درست میکنه!
-خوب پس...

باهم به سمت میز کنار پنجره رفتیم. معمولا یکم پنکیک با عسل سفارش میدادم ولی با توجه به دست پخت بد پیشخدمت دوم ترجیح دادم چیزی سفارش ندم.

-خوب ایده نابتون چیه جناب اقای کای استیکنی؟

کای پسرعموم بود. از زمان بچگی تا حالا باهم بودیم. تمام لحظات و ثانیه ها. از طلوع خورشید تا غروب و لحظات بین این دو اتفاق شگفت انگیز.

-خوب ایده من از این قراره...

کلمات نفر بعد: زیبایی، لذت، مهربان، بی انتها، پنجره، آسمان، تنهایی


ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۷ ۱۹:۵۳:۲۵
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۸ ۱۸:۰۹:۳۱
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۸ ۱۸:۱۱:۵۰

🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۱۵:۴۸ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲
#48

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۷:۳۹ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
سوژه: لذت
کلمات فعلی: آفتاب، شعله، پنج،خستگی، زمان، چتر، هیچوقت


آفتاب درخشان مانند شعله ای فروزان در آسمان می سوخت. نیوت اسکمندر همیشه از دیدن طلوع خورشید لذت می برد. او جدیدا عادت کرده بود که ساعت پنج صبح بیدار باشد. دیروز وقتی که باران می آمد، چترش را در کافه سه جارو جا گذاشته بود. هیچوقت در سه جارو، متوجه گذر زمان یا به یاد آوردن وسایلش نمی شد. زیرا آنجا تنها تمرکزش روی رفع خستگی بود و از دنیا و اتفاقاتش غافل بود.
نیوت حالا داشت از زندگی و گذرانش لذت می برد. چالش ها، مشکلات، خبرهای بد و درواقع دیگر هیچ چیزی نمی توانست خاطر اورا مکدر کند. او دیگر معنی زندگی را فهمیده بود.

کلمات بعد: زندگی، طلوع، خوشحالی، ایده، حس، ناب، عسل


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۵ ۹:۰۰:۳۵

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۴۱:۵۹ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲
#47

ریونکلاو

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۲۲ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
از روی ماه 🌙
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
کلمات به کار برده شده : رویا، خوشبختی، ستاره، شب، دنیا، دوست، رولت
___________

چشم های هری لبریز از خواب بود، اما نمی‌توانست از خیره شدن به آینه دست بکشد. این لحظات برای او گران‌بها تر از تمام ارثیه ای بود که خانواده اش باقی گذاشته بودند!
دیدن تصویر شفاف مادرش درحالی که برای او و پدرش چای و رولت پرتقالی آماده می‌کرد یا پدرش که برایش داستان هایی از زمانی که با دوستانش در هاگوارتز درس میخواند، تعریف می‌کرد، لبخند گرم آنها وقتی به او نگاه می‌کردند؛ دیدن همه ی این ها به رویا می ماند.
ساعت ها در شب می‌نشست و زیر نور چشمک زن ستاره ها به اعماق آینه خیره می‌شد.
وقتی زمان برگشت به خوابگاه میرسید، گاهی به این فکر می‌کرد که ای کاش می‌توانست باقی عمرش را رو به روی آینه بنشیند و به پدر و مادرش خیره شود.
هری این را از ته دل آرزو می‌کرد، اما به همان میزان که او اشتیاقش را داشت، این ناممکن بود.
دنیا از حرکت باز نمی ماند تا او زندگی اش را با خانواده خیالی اش سپری کند!
خوشبختی واقعی هری در گوشه ای نشستن و خیره شدن به تصویر کسانی که رفته بودند، نبود!
این را وقتی فهمید که در یک نیمه شب، صدایی آشنا پرسید: باز هم اومدی اینجا، هری؟!

کلمات بعدی: آفتاب، شعله، پنج، خستگی، زمان، چتر، هیچوقت


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۵ ۱۷:۳۵:۰۱

Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم




پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۴۱ دوشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۲
#46

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۱
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 181
آفلاین
سوژه :لذت

کلمات:گیره، فیروزه، لاجوردی، چهره، نگران، شاهین، تخت

گیره ی لاجوردی رنگش را از سرش در آورد. کش موهایش را محکم کرد و سپس دوباره آن را به سرش زد.
از چهره اش نگرانی می شکفت. رنگ چشمانش به فیروزه ای تغییر کرد.

شاهینش را که مدت ها پیش برای رساندن نامه به جاهای دورتر فرستاده بود، از روی زمین برداشت و روی تخت درون اتاقش گذاشت.
بالش را با باند بست و پشت گردنش را کمی خاراند.
او مثل قبل نبود حتی رفتارش هم تغییر کرده بود.
او را بغل کرد و آرامش درونی خود را به او انتقال داد.
باد از پنجره ی کنار او وارد اتاق شد.
گرمای بدنش همواره کل اتاق را گرم می کرد.

کلمات بعدی:رویا،خوشبختی،ستاره،شب،دنیا،دوست،رولت


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲ ۲۱:۰۴:۱۸
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲ ۲۱:۰۶:۴۸



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹:۵۶ دوشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۲
#45

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۲:۴۵
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 169
آفلاین
کلمات فعلی: سنگ لعل، پاتیل، پیام امروز، صفرای آرمادیلو، کوئیدیچ، معجون شانس، آزکابان

در جعبه جواهر، با صدای آرامی باز، و گردنبندی که با سنگ لعل، تزیین شده بود نمایان شد. گردنبند، از جایش برداشته و به گردن رنگ پریده دختری انداخته شد. دختر نگاهی به لباس هایش انداخت و موهایش را با گیره ای تزیینی، مرتب کرد.
بعد از مدت کوتاهی، از پله ها به طرف سالن خانه اش، پایین امد. به روی صندلی قرمز رنگی، کنار شومینه نشست و مانند هر روز، قهوه تلخش را روی میز کنارش گذاشت. روزنامه پیام امروز را برداشت و بی حوصله ای، شروع به خواندن آن کرد.
_دزد پاتیل ها، به آزکابان فرستاده شد.

بلند قهقهه زد. صفحه خبر دزد پاتیل ها را ورق زد و خبر دیگری را خواند.
_یک معجون ساز جوان، توانسته که با استفاده از صفرای آرمادیلو، معجون شانس تهیه کند.

لحظه ای مکث کرد. نفس عمیقی کشید و درحالی که پوست لبش را می جوید گفت:
_یه دروغ دیگه از پیام امروز!

خبر دیگری را خواند.
_کلاس های اموزش کوئیدیچ امسال برگزار نمیشود. خب که چی؟

روزنامه را به کناری پرتاب کرد.
_ نخوندنش مفید تر از خوندنشه!

کلمات نفر بعد: گیره، فیروزه، لاجوردی، چهره، نگران، شاهین، تخت


از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.