هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#12

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۲:۳۶ یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 541
آفلاین
-فرزندم توبت توئه ها!

سو تکانی خورد و از جایش پرید. سرش را بالا آورد. به نظر می‌رسید متوجه حرف دامبلدور نشده است، اما از نگاه های اطرافیانش فهمید نوبت به او رسیده است.
بی آن که حرفی بزند چند قدم به جلو برداشت. از فاصله ای که با قدح داشت، مشخص بود از مدتها قبل غرق در خیالاتش شده و فراموش کرده بود در صف جلو برود.

-فقط آروم سرت رو ببر داخل. امیدوارم به جای خوبی بری... یا زمان خوبی!

دامبلدور لبخند آرامش بخشی زد و کنار رفت. نور نقره‌ای از درون قدح بیرون می‌تابید. لحظه ای گمان کرد ماه را در آن به بند کشیده اند. سرش را جلو برد و درون قدح را نگاه کرد. لحظه ای قبل از آنکه سرش را به طور کامل در آن فرو ببرد، توانست انعکاس تصویر خودش را در درخشش نور تشخیص دهد.

نفهمید یک لحظه طول کشید یا بیشتر که شروع به سقوط کرد. وحشت، تمام وجودش را گرفت. لحظه ای تصور کرد که این پیشگویی بی‌رحمانه ترین تصویریست که قدح می‌توانست به او نشان دهد. تمام عمرش ترس از سقوط را همچون رازی مهم مخفی کرده بود و حالا زمان روبه‌رو شدن با آن بود؟!
اشتباه می‌کرد. این را تا زمانی که زمین را زیر پاهایش حس نکرد، متوجه نشد. لب باز کرد تا چیزی بگوید اما نمی‌دانست چه.
-اینجا...
-اینجا خوبه. بیاین بشینیم.

جا خورد. همیشه فکر می‌کرد افراد درون خاطره او را نمی‌بینند. پس چطور گابریل با او سخن گفته بود؟!
زمانی که سه نفر از پشت سرش آمدند و از او عبور کردند، فهمید که مخاطب، خودش نبوده است. در واقع... خودِ فعلی اش نبوده است!

به یاد آورد که قدح او را به چه زمانی آورده است. احساس کرد چیزی در سینه اش فرو ریخت.

-خب... شروع کنید.

چهار بازیکن کوییدیچ با رداهای آبی-مشکی شان به یکدیگر نگاه کردند.
-یعنی هیچ فکری ندارین؟ چیزی به بازی نمونده ها!

آندریا مِن و مِنی کرد و زیر لب زمزمه کرد:
-من یه دونه داشتم. ولی به درد این بازی نمی‌خوره. شاید بعدا...

سه بازیکن دیگر سر تکان دادند.
-منم مغزم کار نمی‌کنه. امروز خیلی فکر کردما! ولی هیچی به هیچی.

سو لبخند زد. خودش خوب می‌دانست آن روز، مسابقه‌شان را به کل از یاد برده بود. اما خجالت می‌کشید مقابل هم تیمی هایش به آن اقرار کند.

-جنابمان ایده ای پروراندیم!

سه جفت چشم با اشتیاق به لادیسلاو خیره شد.

-هر یک به کنجی آپارات نموده و نخستین چیزی که یافتیم به همراه می‌آوریم. از همان‌ها استفاده می‌بریم ز بهر مسابقه.

آندریا و گابریل با لبخند تایید کردند. هر دو سو هم خندیدند. هم‌زمان و یک شکل.
آن‌قدر سرعت رفتن و آمدن بازیکنان زیاد بود که با هیچ‌یک همراه نشد و نفهمید خاطره ای که واردش شده، متعلق به کدامشان است.
خودش را دید که به زحمت، چرخ خیاطی ای را در بغل گرفته و آورده بود. هنوز نمی‌دانست چه شد که سر از آن مغازه‌ی ماگلی در‌آورد.

وقت زیادی تا شروع مسابقه نمانده بود. به دنبال بازیکنان راه افتاد. می‌خواست بار دیگر خودشان را هنگام استفاده از آن وسایل ببیند؛ اما زمانی باقی نمانده بود!

دلتنگ بود. بیش از آنچه که فکر می‌کرد، دلتنگ بود.
سرش را بلند کرد. نگاهی به چهره های منتظر درون اتاق انداخت و لبخند کم جانی زد. گویی همه در انتظار آن لبخند بودند تا به کارشان ادامه دهند. در راه خروج از اتاق، خوشحال بود که برای بقیه، تشخیص مایع درون قدح از قطرات اشک، ممکن نبود.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.


پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#11

مادام هوچ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۸ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۹:۱۱ دوشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۲
از زمین کوییدیچ هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 112
آفلاین
چند ساعتی از برگشتن هوچ به قلعه نگذشته بود که طبق درخواست سدریک، هوچ تصمیم گرفت او هم سری به اردو بزند: واو بهتر از این نمیشه. مثل یه جشن خوشامدگویی نمیمونه؟ از همین اول با اردو شروع میکنم.^^ حالا اردو کجا هست؟ هاگزمید؟
-نوچ‌
-زمین کوییدیچ؟
-نوچ.
-جنگل تاریک که نمیتونه باشه؟

لبخند گشادی روی لبان سدریک پهن شد.
-شوخی میکنی؟ آخه جا قحط بود چرا جنگل تاریک که برای دانش آموزا ممنوعه.

هوچ انقدر تند و باهیجان حرف میزد که مجالی برای حرف زدن سدریک نمیگذاشت. بالاخره بعد مدتها برگشته بود و ذوق زده بود: البته برای من که مشکلی نیست خیلیم بهم خوش میگذره بعد مدتها گشت و گذار با شما هافلپافیا....
-یه لحظه نفس بگیر هوچ تا منم برات تعریف کنم.

هوچ لپاش گل انداخته بود: زیاده روی کردم نه؟ حالا اینی که تو هم گفتی خیلی خوبه انقدر این چند مدت بیرون قلعه بودم که داخل قلعه برام جذاب ترم هست... بزن بریم قدح اندیشه.

دقیقه ای طول نکشید که هوچ با دیدن جمعیتی که دور قدح اندیشه جمع شده بودند از حرف خود پشیمان شد: این همه جادوگر موقع رفتن تو قدح اندیشه بهت زل می‌زنن؟ آه استرس زاست!!!
دامبلدور که با صدای هوچ توجهش جلب شده بود دست هوچ رو کشید و رو به جمع گفت: به به! آخرین داوطلب هم پیداش شد!
بوسه ای به دست هوچ زد و آهسته تر رو به او گفت: خوش برگشتی! خیلی وقت بود ندیده بودمت مادام!

هوچ که در ذهنش داشت غر میزد که آخه من کی داوطلب شدم و به روح ولدمورت فوش می‌داد، لبخندی به دامبلدور زد و با خوش رویی و خنده گفت: مشتاق دیدار پروفسور!

اما دامبلدور مجالی برای حال و احوال پرسی به هوچ نداد و او را به سمت قدح اندیشه هل داد و هوچ با سر توی قدح فرو رفت و احساس کرد که پایش از زمین سنگ فرش شده ی دفتر دامبلدور جدا شد. انگار داشت در فضای تاریک قدح اندیشه پیچ و تاب میخورد. هوچ چشمانش را بسته و نفسش را حبس کرده بود چون میترسید به خاطر این پیچش ها بالا بیاورد. ناگهان انگار خم و پیچش قدح متوقف شد و زمین سفت را حس کرد: آخ جون تموم شد. بهتره برگردم خوابگاهم...

با بازکردن چشمانش نتوانست جمله اش را کامل کند. نیمه شب بود. چند نفر با رداهای سیاه روبروی او ظاهر شدند و به سمت دختر جوانی که عقب تر با چوب جاروی نقره ای قدیمی ای ایستاده بود رفتند. موهای خاکستری و چشم های زردی که مثل شاهین بودند حدس زدن اینکه او خودش، رولاندا هوچ است سخت نبود. نگاهی به خودش انداخت. حالا بعد از 90 سال پیر و چروک شده بود.
فریاد مردی با صدای زمختش او را از افکار مقایسه ای خودش با خودش بیرون کشید : به دلیل تخطی از دستورات و قوانین وزارت سحر وجادو بازداشتید. جاروی شما توقیف میشه و باید با ما به وزارت سحر و جادو بیاید.
-نه چوبم رو پس بده...

میخواست جلو برود و خودش را از دست مردان شکنجه گر قرون وسطایی نجات دهد ولی با صدای داد مرد دیگری که حدود دوبرابر او قد داشت در جایش میخکوب شد. مطمئنن دو رگه غول انسان بود که همچین هیبتی داشت: مقاومت فقط وضعیت و جرمتون رو سنگین تر میکنه بهتره با پای خودتون همراه ما بیاین قبل از اینکه مجبور بشیم...
ناگهان تمام مردان پیش رویش در تاریکی فرو رفتند و صحنه دیگری جلویش پدیدار شد در ساختمانی در نزدیکی زندان اکباتان ایستاده بود. مردی بلندقامت و لاغر اندام با موها و ریش بلند مشکی که تا کمرش میرسید با لبخند پهن آشنایش جلوی او ایستاده بود. چشم های آبی روشن او از پشت شیشه های عینکش نیز گویای همه چیز بود جز موها و ریش سفید شده اش همه چیز مانند همان قیافه ای بود که همین چند لحظه پیش دیده بود. آنقدر غرق چهره ی آشنای ناجیش بود که متوجه مرد دیگری که کنارش ایستاده بود نشد. موهای پرپشتی داشت و با آن زخمی که از پیشانی تا گوشش کشیده شده بود چهره ی ناخوشایندی برای هوچ بود، که او را میترساند. رو به هوچ جوان کرد و با اشاره به دامبلدور جوان گفت: باید از جناب دامبلدور ممنون باشی که وساطت کردند و گرنه الان باید گوشه زندان آب خنک میخوردی!
دامبلدور جوان نگاهی به هوچ جوان کرد و رو به مرد گفت: اینجوری صحبت نکن منو میترسونی بکمن! دیگه ما میریم!

هوچ جوان با ترس به سمت عقب قدم برداشت تا همراه دامبلدور از آنجا خارج شود ولی مرد دستش را گرفت و گفت: حواست باشه که با ضمانت دامبلدور آزادی. مبادا دست از پا خطا کنی و اعتبار دامبلدور زیر سوال بره! همچنین باید تا اطلاع ثانوی از جادو و پرواز امتناع کنید.

همه جا دوباره تیره و تاریک شد همه جا دور سرش چرخید و حالا در جایی دیگر بود. خداروشکر که اینبار جای ناخوشایندی برای هوچ نبود. اینجا خانه اش بود، هاگوارتز!
دانش آموزان در سرسرا جمع شده بودند و دامبلدور روبرویش ایستاده بود: ورودت به عنوان پروفسور به هاگوارتز رو تبریک میگم مادام هوچ عزیز!
صدای " خیلی ممنونم" هوچ جوان با چشمان اشکی در هیاهوی دانش آموزان گم شد و صدای هیاهوی دانش آموزان در تاریکی!
این بار با پدیدار شدن تاریکی دنیا دورش نچرخید و مستقیم به عقب کشیده شد انگار کسی با دستی دور کمرش او را عقب میکشید. چشم هایش را که باز کرد انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود هنوز هم دانش آموزان دورش بودند و روبرویش چشم های آبی روشنی زیر شیشه ای گرد میدرخشیدند و به او خیره بودند تنها تفاوتی که احساس میشد آن بود که حالا صاحب این چشمان دریایی با موهای صدفی رنگ جلویش ایستاده بودند.
-خجالت آورترین صحنه ای بود که میتونستم ببینم... ولی همچنین لحظه سرنوشت سازی هم بود. لحظه ای که زندگی متحول شد. لحظه ای هیچ موقع نمیخوام فراموشش کنم. ازت ممنونم آلبوس.

دامبلدور لحظه ای با شک به او خیره شد ولی بعد قیافه ای کنجکاو به خود گرفت: کاش میدونستم که چی دیدی که اینو میگی مادام؟
هرچند هوچ بهتر از هرکسی میدانست که دامبلدور از همه چی خبر داشت چون کار خودش بود! اصلا امکان نداشت دیدن این خاطرات جوانی اش اتفاقی باشد!
هرچند آن لحظات تحقیرآمیز بهترین هدیه ی خوش‌آمدگویی نبودند ولی همچنان از دامبلدور ممنون بود.

هرچند نمیدانست تا دقایقی دیگر خاطره ی خجالت آور دیگری به خاطراتش اضافه خواهد شد شکه شدن دامبلدور به خاطر تشکر ناگهانی هوچ نبود. او دامبلدور را در میان انبوه دانش‌آموزان و پروفسوران آلبوس صدا زده بود.


ویرایش شده توسط مادام هوچ در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳۱ ۲۳:۰۵:۱۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#10

برودریک بود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۶:۱۵ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 12
آفلاین
روز به نیمه ی خودش رسیده بود و خورشید در وسط آسمان قدرت نمایی می کرد. آفتاب روی دیواره ی قلعه ی بزرگ و پر ابهت هاگوارتز افتاده بود و سنگ های خاکستری رنگش درخشش عجیبی پیدا کرده بودند. از پنجره ی بزرگ یکی از راهرو ها یک مرد حدوداً سی و چند ساله دیده می شد که کت بلند و خیلی بزرگی پوشیده بود و آرام و با طمأنینه به قدم بر می داشت. قد کوتاه و اندام نحیفش باعث نمی شد که سنش کمتر به نظر برسه. مخصوصاً با اون حجم از ریش و موی قهوه ای رنگ و پرپشتی که معلوم بود خیلی وقته مرتب نشدن. راهروهای خلوت قلعه رو یکی بعد از دیگری طی می کرد تا بتونه به موقع به قرار ملاقاتش برسه.
بالاخره به مجسمه ی کله اژدری آشنایی رسید و زیر لب چیزی زمزمه کرد. بلافاصله مجسمه شروع به چرخیدن کرد و یک راه پله ی مارپیچ پشتش مشخص شد. چند لحظه بعد سه ضربه ی خیلی کوتاه به در دفتر دامبلدور زد و با شنیدن صدای «بیا تو.» وارد دفتر قدیمی مدیر هاگوارتز شد.

- خوش اومدی برودریک. امیدوارم از حضور دوباره ت توی هاگوارتز لذت ببری. یادمه قبلاً خیلی اینجا رو دوست نداشتی.

برودریک بود نگاهی به اطراف انداخت. این دفتر خیلی براش آشنا بود. انگار همین چند لحظه پیش بود که خود شونزده ساله ش اینجا اومده بود و از فکر این که بزرگترین جادوگر قرن داره شخصاً بهش کمک می کنه در پوست خودش نمی گنجید.

- الان هم مثل همون موقع س. چیز زیادی فرق نکرده. فقط این که هر کسی من رو توی هاگوارتز می بینه چنان با تعجب نگاه می کنه که می فهمم من مال اینجا نیستم. این کلاس ها هم که دیگه بدترش کرده. من با این ها خیلی متفاوتم آلبوس.

دامبلدور به پهنای صورتش لبخند زد. می دونست که ممکنه برودریک اونجا راحت نباشه ولی به وضوح می دید که برودریک بعد از فاجعه هایی که براش اتفاق افتاده و مدت طولانی ای که توی سنت مانگو بستری بوده حالا داره آروم آروم توانایی های خودش رو دوباره پیدا می کنه. دستش رو روی شونه ی بود گذاشت و گفت:
- به هر حال خوشحالم که به توصیه من پیرمرد گوش کردی. امیدوارم به زودی بتونی برگردی به وزارت. ما خیلی وقته که نیاز به نیروهای خوبی توی وزارتخونه داریم.

برودریک چیزی نگفت. فقط لبخند خیلی کمرنگی زد. خودش هم نمی دونست که دیگه بعد این همه اتفاقاتی که براش افتاده و بعد از اون همه داستانی که پشت سر گذاشته می تونه دوباره به روال گذشته و کار قبلی ش برگرده یا نه.

پروفسور دامبلدور ادامه داد:
- خب بریم سر کار خودمون. همینطور که می دونی این یه برنامه س برای این که یه کم خستگی رو از تنتون بیرون کنیم. قراره یه جورایی یه اردوی تفریحی براتون باشه. ولی فکر کنم چیزی که برای تو آماده کردم از همه بهتر باشه. خیلی تلاش کردم که این خاطرات رو جمع کنم. امیدوارم وقتی بر می گردی انرژی بیشتری گرفته باشی فرزندم.

وقتی حرف هاش تموم شد، فشار کوچکی با دستش به شونه ی برودریک داد و اونو به سمت قدح اندیشه ی باستانی راهنمایی کرد. مثل همیشه مایع نقره ای رنگی کف اون ظرف سنگی جمع شده بود. خیلی وقت بود که برودریک این کار رو نکرده بود ولی حس و حال خاصش رو هیچوقت فراموش نمی کرد. همیشه از رفتن توی خاطرات خوشش میومد. اونجا چیزهای کمتری بودن که اذیتش کنن.
ناخودآگاه خم شده بود و صورتش رو نزدیک به مایع مرموز نقره فام کرد. به محض این که نوک بینیش سطح مایع رو لمس کرد احساس کرد پاهاش از زمین بلند میشن و تصاویر اطرافش به سرعت جابجا شدن. بالاخره روی زمین صاف فرود اومد و نگاهی به اطرافش کرد.

اومده بود به سال ها قبل. دقیقاً می تونست اونجا رو به یاد بیاره. اون شلوغی برای انتخابات وزارت بود. کمی چشمانش رو تنگ کرد تا درست بتونه ببینه. مورفین گانت رو داشت می دید که سخنرانی پر شوری می کنه. هر چند دقیقه صدای شلیک خنده از اطراف شنیده می شد! کاملاً یادش رفته بود جذاب ترین و خنده دار ترین نطق های زندگیش رو از مورفین شنیده بود. روی پلاکارد های اطراف عبارت «دولت تابستان» به چشمش می خورد و در طرف دیگر دلوروس آمبریج رو می دید که داره با خشم به مورفین نگاه می کنه. می دونست که خیلی زود یه جنگ تمام عیار بین این دو راه میفته!

یه لحظه دوباره تصویر عوض شد! فهمید که قراره چندین خاطره رو با همدیگه تجربه کنه و قطعاً توی هر کدوم هم زیاد باقی نمی مونه.

وقتی دوباره تصویر ثابت شد زیر خنده زد! دو تا بچه ی فسقلی رو میدید که داشتن نقشه برای عصبانی کردن ولدمورت می کشیدن! جیمز سیریوس پاتر و تد ریموس در به سرعت داشتن چیز هایی آماده می کردن. نمی دونست این دفعه قراره چی به سر ولدمورت بیارن ولی مطمئن بود که لرد قراره از عصبانیت منفجر بشه. از فاصله ی بیشتر ویولت بودلر رو می دید که داره بهشون نزدیک میشه. عنوان مدیریت ش روی لباسش به شدت خودنمایی می کرد و ظاهراً دوباره قصد داشت جلوی جیمز و تدی رو بگیره که یه گند دیگه بالا نیارن.

باز هم تصویر عوض شد.

این بار خودش رو توی خونه گریمولد دید. پروفسور دامبلدور جوونتر رو دید. یا همونطور که خودش دوست داشت اون موقع ها صداش کنن... پروف! در حال حرف زدن با محفلی ها بود. اینطور که از حرف هاشون می شنید قرار بود یه جنگ دیگه با مرگخوار ها داشته باشن و این ها آخرین حرف های قبل از شروع جنگ بود. بین محفلی ها چهره های آشنای خیلی زیادی می دید. دوست های قدیمی ش... چقدر دلش میخواست اون ها هم می تونستن برگردن.

میخواست بیشتر ببینه ولی باز هم تصویر عوض شد.

توی یکی از بازی های کوییدیچ بود. اسم یکی از تیم ها رو یادش نمی اومد ولی تیم مقابل رو یادش اومد! کی سی ارزشی! وای خدا عجب لیگی شده بود اون سال. لودو بگمن عجب بازی هایی می کرد. البته یادش نمی رفت که لودو هر چقدر بازیش خوب بود ولی در عین حال حاشیه های زیادی داشت. نگاه دقیق تری کرد ببینه عنوان مدیریت رو گوشه ی لباسش می بینه یا نه؟ نه هنوز مدیر نشده بود. ولی هنوزم بازیش رو می دید و عجب بازیکنی بود.

قبل این که تصویر عوض بشه می تونست حدس بزنه قراره به هاگوارتز بره.

جشن آخر سال بود و این بار ماندانگاس فلچر مدیر هاگوارتز شده بود. یه جشن با شکوه و خیلی شلوغ و پلوغ با یه عالمه دانش آموز جوونی که بعد ها خیلی هاشون تبدیل به بزرگترین جادوگر های زمان خودشون شدن. یوآن آبرکومبی، گیدئون پریوت، رز زلر و بقیه ای که هر کدوم از همون موقع معلوم بود قراره تبدیل به جادوگر های خفنی بشن. دانگ در حال سخنرانی بود و گیدئون رو بهترین دانش آموز هاگوارتز معرفی کرد. همه در حال تشویق بودن که برودریک دستی رو روی شونه ش حس کرد.

این دامبلدور بود که اونو از خاطرات بیرون کشیده بود.

چند لحظه روبروی هم ایستادن، لبخندی به هم زدن و برودریک سری تکون داد و از در اتاق مدیریت خارج شد. وقتی از پلکان مارپیچ پایین می رفت همینطور که لبخند میزد چشم های خیسش رو هم با پشت آستین کت گشادش پاک کرد.



پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#9

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۳:۱۴ دوشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۲
از کی دات کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
چیزی به نوبت جرمی نمانده بود. جادوآموزان به نوبت سر خود را وارد قدح می‌کردند و وقتی بعد از مدت کوتاهی، آن را بیرون می‌آوردند، هر کدام واکنش های مختلفی داشتند. یکی لبخند به لب داشت، دیگری اشک بر گونه. یکی هیجان زده بود و آن یکی مضطرب. جرمی منتظر نوبت خود بود و امیدوار بود که خاطره، خاطره خوشی باشد.
آلنیس، سر خود را از قدح بیرون آورد و با خونسردی تمام، رو به پروفسور دامبلدور، زیر لب چیزی گفت. چهره او نه خوشحال بود و نه غمگین. نه هیجان زده و نه مضطرب. پرفسور دامبلدور، در حالی که آلنیس را به سمت دیگری از خود هدایت می‌کرد تا جلوی قدح مسدود نباشد، به جرمی اشاره کرد که نوبت اوست.

جرمی با قدم هایی آهسته جلو رفت. نگاهی به مایع شناور درون قدح انداخت. با احتیاط سر خود را در آن فرو برد. مایع تیره، دور سرش چرخید و کم کم، همه چیز تغییر کرد. حالا دیگر نه خبری از همهمه جادوآموزان بود و نه خبری از روشنایی. سکوت محض بود و تاریکی. گویی شرارت، بر همه جا تسلط یافته بود. نمی‌توانست تشخیص دهد کجاست یا در چه زمانی است. فقط صدای مکالمه‌ای نه چندان واضح را می‌شنید.
مدتی که گذشت، چشمانش به تاریکی عادت کرد. دیگر می‌توانست در و دیوار آجریِ کهنه ساز را ببیند. از بویی که به مشامش می‌خورد، فهمید که آجر ها نم دارند. محیط چندان برایش آشنا نبود، اما احساس می‌کرد قبلا در آنجا حضور داشته. صدا ها، از پشت دیوار کنار جرمی می‌آمدند. او از چند نفر از جادوآموزان شنیده بود که در خاطرات، می‌توان از دیوار ها گذشت یا کار های مختلفی انجام داد. به سمت دیوار قدم برداشت. وقتی از آن رد شد، صحنه ای را دید که چندان انتظارش را نداشت.
جرمی، رو به روی آلنیس، روی تختی که به دیوار متصل بود نشسته بود. چهره ای نگران داشت. نظرگاهی از آینده رو به روی جرمی جوان‌تر بود. به نسخه دیگر خود چشم دوخت. دیگر سرحال نبود. در حال شوخی کردن و خندیدن هم نبود. چهره ای آشفته و به دور از همه اینها داشت. شاید موفق شده بود درون خود را به نمایش بگذارد. یا اوضاع آنقدر ناجور بود که به خود اجازه شوخی کردن نمی‌داد. نسخه دیگر جرمی، که به نظر بین بیست تا سی سال سن داشت، از جرمیِ جوان‌تر، تنومند تر بود. سختی هایی که چشیده بود، باعث شده بود که مسن تر از سن واقعی‌اش به نظر برسد. بار مشکلات، بر شانه هایش سنگینی کرده بودند و موجب شده بودند گردنش کمی قوز داشته باشد. آلنیس هم وضع چندان دلنشینی نداشت. چروک های پیشانی‌اش به وضوح دیده می‌شدند. برخلاف جرمی، لاغر بود و رگ های پشت دستش خودنمایی می‌کردند. با وجود همه آنها، جرمی مطمئن بود که آن دو، بیشتر از سی سال ندارند.
وقتی جرمی وارد اتاق، که به آلونکی می‌ماند شد، شعله چهار شمعی که در چهار گوشه اتاق واقع شده بودند، سوسو زد. آلنیس ناگهان به سمت جرمی جوان رو کرد، چوبدستی‌اش را از پشت سرش برداشت و به سمت او گرفت. نفس نفس می‌زد. جرمی بزرگسال نیز آرام سر برگرداند و به آنجا و شعله ها چشم دوخت. بعد از چند ثانیه، شعله نارنجی رنگ شمع ها، به سفیدی پر قو شد. او گفت:
- نگران نباش. خودیه.

انگار اطراف اتاق، با طلسمی محافظ پوشانده شده بود که حتی اگر فردی خاطره‌گرد به آنجا سر می‌زد، آنها متوجه می‌شدند. جرمی جوان، از رنگ شعله ها و حرف خود بزرگ‌ترش، متوجه شد که طلسم علاوه بر حضور آن فرد، باطن او را نیز نشان می‌دهد.
این که آن خاطره ثبت شده و غیرقابل تغییر بود، و شعله ها نیز تنها به سپیدی گروییده بودند، نشانه از آن بود که تنها افراد سپید قابلیت دیدن این لحظه از آن خاطره را داشتند.

- باور کن من اطمینانی به این نقشه ندارم. اصلا از لحاظ امنیتی تاییدش نمی‌کنم.

آلنیس آرام به چپ و راست سر تکان داد و این را گفت. جرمی با صدایی آرام پافشاری کرد:
- ولی باور کن جواب می‌ده! خودم بار ها توی سرم تک تک مراحلش رو ترسیم کردم، چک کردم، مطمئنم که شدنیه!

آلنیس از روی تخت بلند شد.
- متاسفم جرمی.

در چهره جرمی بزرگسال، نگرانی بابت قبول نشدن نقشه‌اش، نمایان بود. او نیز بلند شد و رو به آلنیس که پشتش به او بود گفت:
- تمام جوانب رو در نظر گرفتم! کلید نجات‌مون همینه! مگه نمی‌خوای زودتر از این وضعیت خلاص بشیم؟ می‌دونم که از ته دلت می‌خوای.

آلنیس با ناامیدی چشمانش را بست.
- باید از آلبوس مشورت بخوایم.
- ولی ما حتی نمی‌دونیم اون کجاست!
- لو می‌دونه.

آلنیس به جغدش، لویی اشاره داشت. وقت تنگ بود. هم برای جرمی کوچک و هم برای آلنیس و جرمی بزرگ. آلنیس چوبدستی‌اش را در دست گرفت. به جرمی نگاه کرد.
- باید زودتر برم. وقتی رسیدم براش نامه می‌نویسم. البته هنوز جواب نامه قبلیم به دستم نرسیده. امیدوارم که اتفاقی نیفتاده باشه.
- من هم همینطور... راستی، کجا مستقر شدی؟
- زیرزمین خونه مادربزرگ گادفری.

جرمی مکث کرد. با همان حالت دلواپس ادامه داد:
- می‌دونی که بهش اعتماد کامل ندارم. مخصوصا توی این اوضاع باید خیلی بیشتر احتیاط کرد.
- جای بهتری پیدا نکردم. واقعا بهتر از بی‌جا موندنه.

برای جرمی نوجوان تماما وضوح داشت که خیلی چیز ها به ویرانی کشیده شده. از جمله امنیت و آرامش.

- از گابریل خبر نداری؟ واقعا نگرانشم.
- نه جرمی. همه نگرانیم. البته به ظاهر همه.

جرمی پس از درنگی کوتاه گفت:
- سلام من رو به باربا لونگا برسون.

آلنیس به نشانه بله سر تکان داد. سپس، به در اتاقک نزدیک شد. ناگهان افسون محافظی که در اتاق به کار رفته بود، به شکل حبابی بزرگ و نسبتا شفاف، که کل فضای درون اتاق را می‌پوشاند درآمد. روی حباب علامت هایی به چشم می‌خورد که برای جرمی کوچک ناشناخته بود. شاید حتی افسون ها و طلسم های محافظتی دیگری هم برای حفظ امنیت اتاق به کار رفته بود که او نمی‌دانست. آلنیس چوبدستی خود را به سمت در نشانه گرفت و عبارت رمزی را گفت و وردی زیر لب خواند. نوری از نوک چوبدستی او به سمت حباب رفت و وقتی به آن برخورد کرد، سوراخی میان آن به وجود آورد. جلو رفت و در را باز کرد. وقتی میان چهارچوب در قرار گرفت، جرمی گفت:
- آلنیس؟

آلنیس سرش را برگرداند.

- فقط... مواظب خودت باش.

جرمی کوچک، دو دستی که شانه هایش را می‌کشیدند را احساس کرد. تصویر صورت نگران خود آینده‌اش، مانند محیط اطراف او و هر چیز دیگر محو شد و بعد از گذشت تنها چند ثانیه، جرمی دوباره به هاگوارتز بازگشت. جادوآموزی را دید که جرمی را از قدح بیرون کشیده بود. در حالی که می‌خندید، سر خود را به قدح فرو برد. تمامی سر و صدا ها دوباره برگشتند و آن هیاهو، پس از سکوت و سکونی که در خاطره موج می‌زد، جرمی را آزرد.
جرمی شاهد تمام آن ماجرا ها بود. سر خود را چرخاند و دنبال آلنیس گشت. آلنیس، گوشه ای به دور از جمعیت ایستاده بود. به نظر می‌رسید منتظر باشد. جرمی لحظات پیش از اینکه وارد قدح بشود را به خاطر آورد. به نظر می‌رسید آلنیس نیز موضوع مهمی برای مطرح کردن داشته. تصمیم گرفت به او بپیوندد.


RainbowClaw




پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#8

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۶ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۰:۱۰:۳۰ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲
از جغد دانی هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
آملیا وقتی متوجه شد که اردویی برگزار شده و همه میتوانند در آن شرکت کنند بی نهایت خوشحال شد، طوری که تمام مسیر رسیدن به اتاق پروفسور در حال خندیدن بود و مدام درباره ی کاری که قرار است انجام بدهند خیال پردازی میکرد. او تصور میکرد قرار است خیلی رومانتیک به یکی از کافه های پاریس بروند و با جادوگران فرانسوی کمی تبادل اطلاعات کنند (و نه کارهای دیگر)، فکر میکرد که قرار است برای یک روز به جنگل ممنوع بروند و در آنجا چادر بزنند و تک شاخ ها و دیگر موجودات را دید بزنند و یا حتی به این فکر کرد که قرار است به طور مجانی یک تور گردش در انگلستان بروند و کلی خوش بگذرانند...
البته که به همه چیز فکر کرده بود!
همه چیز...
به غیر از قدح اندیشه در دفتر پروفسور دامبلدور
خب... آملیا با خودش فکر کرد : خیلی هم نمیتونه بد باشه...
و البته که بد نبود! آملیا تلاش کرد تا روی بخش مثبت ماجرا تمرکز کند، دیدن آینده یا حتی گذشته میتونه جالب باشه!

- خب باباجان، آماده ای ؟

آملیا سعی کرد خوشحال باشد : البته !
اما مثل یک جغد مریض لبخند میزد.

به سمت قدح اندیشه رفت و کمی به مه های سرگردان سفید و آّبی و سبز رنگ خیره شد، یعنی چه چیزی قرار است ببیند؟ به زودی میفهمید. کمی تعلل کرد و در اخر وقتی احساس کرد نگاه های نافذ دامبلدور و دیگر افراد در صحنه زیادی بر روی اوست، دلش را به دریا یعنی به مه ها زد و با نزدیک کردن صورتش به قدح وارد دنیای جوهری جدیدی شد...
کمی طول کشید تا جوهر ها (یا چیزی شبیه جوهر که آملیا نمیدانست) در فضا شکل واقعی به خود بگیرند و مکانی که آملیا در آن قرار داشت را به خوبی نشان بدهند. اولین نکته ای که نظر آملیا را جلب کرد فردی (که بعدا متوجه شد یک زن است) سراسر مشکی پوشی بود که با کلاهی مشکی موهای خود را پوشانده و با قدم هایی آرام در خیابان سنگفرش شده ای که آملیا هیچ ایده ای نداشت که کجاست، در حال قدم زدن به سمت مکان خاصی بود، یا حداقل آملیا اینطور فکر میکرد. کمی که جلو تر رفت توانست صورت رنگ پریده و جا افتاده ی او را ببیند. چهره برایش خیلی آشنا نبود... هرچقدر تلاش کرد نتوانست به نتیجه ای برسد.
مکانی که در آن درحال قدم زدن بودند مرموز، ساکت و احتمالا دورافتاده بود چون هیچ فرد دیگری در آنجا حضور نداشت و این آملیا را حتی با اینکه میدانست به طور واقعی در آنجا قرار ندارد، نگران میکرد.
انگار بالاخره به مکان مورد نظر آن زن، که یک کافه ی عجیب و غریب با شیشه های شکسته بود، رسیدند. مردی با ردای سیاه رنگی جلوی آن زن مرموز ظاهر شد.
- هی آملیا. چیزی که میخواستمو برام اوردی؟
آملیا ؟ یعنی... اون، اون بود؟ یعنی خودش بود؟ یعنی خود آینده اش؟ اما او اصلا آن چهره را نمیشناخت... یعنی در آینده خیلی تغییر میکند؟
- معلومه فلیکس! دیگه چیزی تا سرنگونی دولت جدید نمونده! قراره آخرین وزیر هم به قتل برسه!
اوه... او یک شورشی بود؟ یا ریش مرلین! این واقعا آینده ی اوست؟
آملیا دیگر نتوانست خیلی روی آن دو زن و مرد مرموز تمرکز کند، نه تنها ذهنش درگیر کلی سوال جدید بود بلکه چیزی از کلمات رمزی آنها درباره ی جغد خاکستری و جاروی کهنه و ستاره ی دنباله دار نمیفهمید. خیلی خوشحال بود که فرد دیگری به جز خودش در آن خاطره وجود ندارد...
واقعا فرد دیگری در وجود ندارد ؟
آملیا لرزید... نکند او واقعا آدم بدی بشود؟ اما اخر... حتما اشتباهی پیش امده بود!
...
وقتی آملیا از قدح اندیشه بیرون آمد، واقعا تغییر کرده بود. نه تنها دیگر لبخند قورباغه ای نمیزد بلکه صورتش از ریش های دامبلدور هم سفید تر شده بود.
- چخبرا باباجان؟ خوش گذشت؟
قطعا چهره ی آملیا شبیه یک فردی که بهش خوش گذشه بود، نبود. اما آملیا نه خوشحال بود و نه ناراحت... شاید فقط زیادی شوک زده... اما او هیچی نگفت.
-خب...
دامبلدور سکوت عمیق را شکست :
-از خاطرات آملیا چرجولیس لذت بردی؟ یک شورشی در سال 1706... فقط میخواستم یه ذره هیجان انگیز تر بشه!
یه ذره هیجان انگیز تر... آملیا میل عجیب خودش را از پنجره به سمت پایین پرت کردن را سرکوب کرد و دیوانه وار خندید : فوق العاده بود!






پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#7

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۲:۵۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 5426
آفلاین
لینی با دیدن کتی که به زور قاقارو رو با خودش می‌برد، یا شاید هم برعکس بود و قاقارو به زور کتی رو می‌کشید چون تشخیصش ساده نبود، متوجه می‌شه که بالاخره نوبت خودش فرا رسیده تا به درون قدح اندیشه بال بزنه.
بنابراین در حالی که بی‌صبرانه منتظر بود تا ببینه با خاطره‌ی چه کسی قراره مواجه بشه، جلو می‌ره.

- کله‌ت رو داخل قدح اندیشه فرو کن فرزندم.

لینی که بال‌بال‌زنان بالای قدح در حال پرواز بود، بدون توجه به سخن دامبلدور شیرجه‌ای به داخل قدح می‌زنه و با کل وجودش به داخل پرتاب می‌شه. چندین قطره از خاطره به بیرون پاشیده می‌شه و یکراست روی عینک دامبلدور می‌شینه.
- قرار نبود همچین بشه!

درون قدح اندیشه

لینی با هزار امید و آرزو و کلی ذوق و شوق شروع به حرکت تو خاطره می‌کنه. صاحب خاطره باید همین اطراف می‌بود چون خاطره متعلق به هرکس که باشه، نمی‌تونی ازش فاصله زیادی بگیری و مجبور به دنبال کردنش هستی.

لینی مطمئن بود جای درستی رو داره می‌گرده، پس به این سو و اون سو بال می‌زنه تا اثری از صاحب خاطره پیدا کنه. اما هرچی می‌گرده اثری از هیچ شخصی نبود که نبود!

- چه وضعشه؟ یعنی خاطره‌ی خالی گیر من افتاده؟

لینی با وجود این که می‌دونست توی خاطره صداش به گوش کسی نمی‌رسه، اما اعتراض‌کنان اینو فریاد زده بود بلکه صاحب خاطره از گوشه‌ای فرا برسه و خودی نشون بده.

ولی باز هم خبری نمی‌شه.

- ایش. نخواستم اصلا. می‌رم به پروفسور بگم که خاطره تموم شده.

لینی همچنان به امید یافت شدن صاحب خاطره در حال تهدید کردن خاطره بود!
اما خب، مقصدی برای این سخنان توی خاطره وجود نداره و لینی تنها در کمال ناامیدی تیری در تاریکی رها کرده بود.

- خیله خب، تسلیم. خاطره تموم شد پروفسور. منو بکشین بیـ... نکشین.

ورود شخصی باعث شده بود تا لینی ناگهان از خروج پشیمون و به خاطره علاقمند بشه. لرد ولدمورت بود که در دور دست نمایان شده بود...

- یه خاطره از لرد؟ عالیه!

لینی اینو می‌گه و با خوش‌حالی به سمت لرد بال می‌زنه. اما هرچی جلوتر می‌ره بیشتر احساس می‌کنه که مسیر اشتباهی رو در پیش گرفته تا جایی که خاطره بهش اجازه‌ی عبور بیشتر رو نمی‌ده. انگار که با مانعی نامرئی برخورد کرده بود.

- خب دارم می‌رم پیش صاحبت دیگه خاطره‌ی خرابـ... چیزه یعنی خوب.

اما هرچی تلاش می‌کنه نمی‌تونه از جایی که هست دورتر بشه اونم در حالی که لرد به سمت دیگه‌ای پیچیده بود و در جمع مرگخوارانش گرم گرفته بود. این نشون می‌داد که خاطره متعلق به لرد نبود.

- اگه خاطره‌ی لرد نیست پس خاطره‌ی کی می‌تونه باشه!

لینی این‌بار با کنجکاوی بیشتر مشغول بررسی اطراف می‌شه تا این که سو رو می‌بینه که با خوش‌حالی دوان دوان به همون سمتی می‌ره که لرد قرار داره.

- می‌دونستم با خاطره تو مواجه می‌شم سو.

اما باز هم مانع نامرئی و عدم توانایی لینی برای تعقیب سو. خاطره برای سو هم نبود. زمان به سرعت در حال گذر بود و لینی گذشتن هکتور، بلاتریکس و چند مرگخوار دیگه رو هم می‌بینه اما قادر به دنبال کردن هیچ‌کدوم نبود. فقط می‌دونست همه‌شون در دوردست‌ها دور لرد حلقه می‌زنن.

- دور لرد حلقه می‌زنن! بادکنک! کیک! حتما تولدشه! نکنه این خاطره... یا شایدم واقعه‌ای از آینده‌ی خودمه؟

به محض گفتن این جمله ناگهان توجهش به حشره آبی رنگ کوچیکی جلب می‌شه که یه گوشه نشسته بود و با مداد سیاه رنگی در حال نقاشی کشیدن بر روی کاغذی چند برابر بزرگ‌تر از هیکل خودش بود.

- لعنتی. تمام مدت خود کوچولوم صاحب خاطره بود. چطور تونستم نبینمت!

لینی حالا که صاحب خاطره رو پیدا کرده بود با خوش‌حالی جلو می‌ره تا ببینه در حال آماده کردن چه کادویی برای لرده که احساس می‌کنه در حال بالا کشیده شدنه!

- هی! ولم کنین. من تازه صاحبشو... یعنی خودمو پیدا کردم. بذارین نگاه کنم. فقط یه نگاه. بذارین برم ... بذارین... برم... نه.

مهلت لینی برای حضور در خاطره به اتمام رسیده بود و در حالی که دامبلدور از پشت گرفته بودش از خاطره بیرون کشیده می‌شه تا نفر بعد جلو بره!




پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#6

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
_ به ریش مرلین قسم که اگه با نیای، دونه به دونه سیبیلاتو میکنم!
_ نمیام!


قاقارو، با تمام زورش پایه ی میزی گاز گرفته بود و نمیخواست همراه کتی، کله اش را زیر آب کنند‌.

_ پخمه ی ترسو! هیچکس نمیخواد کلتو زیر آب کنه، این قدح اندیشس. قراره...


نگاه تحقیر آمیزی به دامبلدور که گوشه ای نشسته و آبنبات ترش میمکید و صورتش را کج و کوله میکرد، نگاه کرد.
_غیر مستقیم بریم اردو.

بقیه دانش آموزان که علاقه ای به دیدن خاطرات بی سر و ته دامبلدور نداشتند، از این فرصت استفاده کرده و جیم زده بودند.

_ اَه! به درک! اصن نیا. خودم میرم.

دخترک ریز نقش، پشمالوی چسبیده به میز را ول کرد و کوله ی عظیمش را بر روی دوشش انداخت.

_ باباجان... مسافرت که نمیخوای بری. چرا اینهمه وسیله جمع کردی؟

کتی، آهی کشید.
_ پنجاه درصدش خوراکیه. بقیشم وسیله محافظتیه. آخه کی میدونه؟ شما با چیزای زیادی رو به رو شدین. اگه یهو یه اژدها جلوم سبز شه چی؟

دامبلدور، پس از کمی اندیشیدن دریافت که کتی، زیاد هم بیراه نمیگوید.
_ خوبه باباجان. حالا صورتتو داخل قدم فرو ببر.
_ فقط قبلش لازمه ذکر کنم که در نبود من مسئولیت قاقارو با کی قراره باشه؟
_ با خودت بابا جان!

دامبلدور، چوبش را تکان داد و پشمالوی درحال جیغ زدن را در کوله ی کتی، زیر اسباب اثاثیه حفاظتی دفن کرد.
_ بابا جان، خیلی دیر شد. زود برو، زودم بیا.

سپس، کله ی کتی را در قدح فرو برد...

_ کتی! بلند شو! اگه جونتو دوست داری بلند شو!

کتی، در حالی که بدنش دیوانه وار میخارید، به هوش آمد و مثل قاقارو شروع به خاریدن خودش کرد.
پشمالو و صاحبش، در طویله ای که کک از سر و رویش بالا میرفت، به هوش آمدند. در طویله قفل بود و دامبلدوری در گوشه ی طویله در حال چرت زدن بود و سپر محافظتی اش، از او را در برابر هر نوع ککی، مراقبت میکرد.
انگار آب سردی روی سر کتی ریخته بودند، آخر او همه چیز آورده بود، جز پودر ضد کک و چوب جادویش!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱
#5

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۴:۰۱
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 178
آفلاین
آلنیس دمش را با هیجان تکان می‌داد، زبانش را بیرون داده بود و منتظر بود تا نوبتش شود. آلنیس اردو دوست داشت. یعنی خب، چه کسی دوست ندارد؟ هر چند نتوانسته بودند به خارج از هاگوارتز بروند، ولی به هر حال اردو، اردو است؛ حتی اگر در قدح اندیشه باشد!
صدای پروفسور را شنید که اسمش را می‌خواند. آلنیس به سمت قدح رفت و از آن آویزان شد. ثانیه ای بعد، سرش درون محلول نقره ای داخل قدح اندیشه فرو رفته بود.
محیط اطرافش شروع به چرخش کرد، پروفسور دامبلدور و جادوآموزان محو شدند و جایشان را به اتاق نسبتا بزرگ، ولی دلگیری دادند که به نظر می‌آمد در زیرزمین خانه ای قرار دارد. اتاق، پنجره کوچک مستطیل شکلی بالای یکی از دیوار هایش داشت که با نرده پوشیده شده بودند، پر از وسایلی قدیمی بود که کسی با پارچه های سفید، که به مرور زمان خاکستری شده بودند، آنها را پوشانده بود. گرد و خاک و تار عنکبوت در بیشتر نقاط اتاق و بین وسایل دیده می‌شد. اگر آلنیس در خاطره هم می‌توانست از بینی اش استفاده کند، قطعا بوی نم و نایی که در کل فضا پیچیده بود را حس می‌کرد. اتاق برای آلنیس اصلا آشنا نبود. حتی مطمئن نبود که این خاطره متعلق به خودش است یا فردی دیگر.
جواب سوالش را وقتی درِ اتاق با شدت باز شد، گرفت. دختری با لباس های تیره و کمی کهنه، روزنامه در دست، در حالی که نفس نفس می‌زد وارد اتاق شد. موهای مشکی بلندش را از پشت بسته بود ولی همچنان دسته ای از موهایش در صورتش ریخته بودند. آنقدر لاغر بود که به نظر می‌آمد در هفته اخیر نهایتا سه وعده غذا خورده باشد.
آلنیس جلوتر رفت و به چشم های آبی تیره دختر، که همچون دریایی طوفان زده بود، خیره شد. آن چشم ها را می‌شناخت، ولی از آخرین باری که آنها را دیده بود وجود حیات درِشان کمرنگ شده بود. از آخرین باری که این دختر را دیده بود، شکسته تر به نظر می‌آمد؛ علاوه بر آن، بانوی جوانی شده بود که اگر در شرایط بهتری زندگی می‌کرد، قطعا ظاهری باوقار تر و زیبا تر می‌داشت.
خود آینده اش را نظاره کرد که به سمت میز تحریری کنار دیوار قدم بر می‌داشت. روی صندلی ای نشست و روزنامه را کنار دستش، روی میز گذاشت. آلنیس روی میز پرید تا بتواند عنوان روزنامه پیام امروز را بخواند:
37 شورشی دیگر دستگیر شدند. جامعه جادوگری نگران نباشد. وزارت سحر و جادو امنیت را برای شما به ارمغان می‌آورد!

در همین بین، آلنیس جوان چراغ مطالعه را روشن کرد، کاغذ پوستی ای از زیر وسایل تلمبار شده روی میز برداشت و شروع به نوشتن نامه ای کرد.
آلنیس نوجوان روی کاغذ خم شد تا ببیند نسخه چندسال آینده خودش چه چیزی می‌خواهد بنویسد.
«آلبوس عزیز، اخبار امروز رو خوندم. حال همگی خوبه؟ امیدوارم که کسی گیر نیفتاده باشه. من هم خوبم، فعلا. هرچند هنوز تحت تعقیبم...»

چرا باید تحت تعقیب باشد؟ تمام این خاطره برای آلنیس مبهم بود.

«...از اینکه یه گرگ سفیدم متنفرم، خیلی جلب توجه می‌کنه. فکر کنم یکی از رهگذرا منو شناخت ولی سریع در رفتم. جانورنمای سیریوس خیلی بهتر بود. حداقل همه ازش می‌ترسیدن و براش افسانه های خفن ساخته بودن...»

تنفر خود آینده اش از جانورنمایش؟ ابروهایش در هم رفت. در عوض، آلنیسِ دیگر تک خنده ای کرد که بیشتر به پوزخند شباهت داشت. بعد به نوشتن ادامه داد.

«...احساس می‌کنم بینمون یه نفوذی داشتیم، یا وزارت یه جوری کسی رو وسوسه کرده که آمارمون رو بهشون بده. وگرنه عمرا کسی به ماها که کاملا داشتیم از قانون حمایت می‌کردیم شک می‌کرد! هر روز دارم به این قضیه فکر می‌کنم تا شاید چیزی دستگیرم بشه.
گادفری بهم گفت می‌تونم توی زیرزمین خونه مادربزرگش مستقر بشم. ولی به زودی باید جامو عوض کنم تا نتونن ردمو بزنن...»

پس آنجا خانه مادربزرگ گادفری بود. طبیعی است که آلنیس هیچ تصوری از این اتاق نمور و تاریک نداشته.

«...چند وقت دیگه دوباره براتون نامه می‌نویسم. مواظب خودتون باشید. من هم سعی می‌کنم وسایلی رو پیدا کنم که ممکنه به درد زندانی ها بخوره. به زودی جلوی وزارت پیروز می‌شیم. بهتون قول می‌دم.
آل.»

آلنیس به شدت گیج شده و ترسیده بود. معنی هیچ کدام از این اتفاقات را نمی‌فهمید. ایستادگی مقابل وزارت سحر و جادو؟ کمک به زندانیان آزکابان؟ آن هم خودش؟! همانطور که در این افکار بود، آلنیسی که از آینده بود، کاغذ را لوله کرد و به سمت جغدی رفت که روی مبلی چرت می‌زد.
لویی هم مثل صاحبش شکسته و نحیف شده بود. دیگر به زیبایی و شادابی قبل نبود. انگار بهم ریختگی جامعه جادوگری روی او هم تاثیر گذاشته بود.
آلنیس جوان کاغذ را به پای جغد بست و او را به سمت پنجره کوچک برد. لویی از بین نرده ها پرواز کرد و آنها را تنها گذاشت. دقایقی بعد فضای اتاق سرد تر و تاریک تر از همیشه شد. هر دویشان با ترس به سمت در چرخیدند. کسی دستگیره در را تکان می‌داد.
آلنیس دستی روی شانه اش احساس کرد که او را به عقب می‌کشد. خاطره اطرافش را می‌دید که محو می‌شود. در حالی که قلبش به شدت تند می‌زد، از قدح اندیشه بیرون کشیده شد. به پروفسور دامبلدور نگاه کرد که دستش را روی شانه اش گذاشته. جوری که فقط خود آلنیس بشنود، با ظاهری که جدیت در آن موج می‌زد زمزمه کرد:
- باید درباره‌ش صحبت کنیم.


Wolfy says woof! :3

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قدح اندیشه
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶ پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۱
#4

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۹:۴۸
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 301
آفلاین
دوریا دوان دوان وارد دفتر پروفسور دامبلدور شد.

-برین کنار! برین کنار که دنبالمن!

جمعیت جادوآموزان و پروفسور دامبلدور با چشمانی گشاده به سمت او برگشتند.

-کی دنبالته بابا جان؟
-از وزارتخونه! بذارین من اول برم تا نگرفتنم!

و بدون اینکه منتظر دریافت اجازه بماند، صورتش را به سرعت در قدح اندیشه فرو برد.
دوریا احساس کرد پاهایش از زمین کنده شده و در اقیانوسی غلیظ غوطه می‌خورد. خاطرات مختلفی را می‌دید که از کنارش می‌گذشتند؛ اما او به دنبال آینده بود. حداقل امید داشت آینده را ببیند.
ولی ناامیدی هم بخشی از زندگیست، نیست؟ دوریا به گذشته برگشته بود. به گذشته‌ی تلخ و شیرین خودش.
دوریا خودش را در نوجوانی دید. وسط سالن بزرگ عمارتشان ایستاده بود و با استیصال با پدرش حرف می‌زد.

-ولی من میخوام برم هاگزمید!
-بهت گفتم نمیشه!
-آخه چرا؟
-چون من میگم.

جوهر خاطره در فضا پخش شد. خاطره‌ای دیگر شروع به شکل گیری کرد.

-تولد دوستمه! میشه برم؟
-نه!
-چرا؟ بچه‌ی خوبیه...
-با من بحث نکن!

اشک‌هایش ریخت و این خاطره هم محو شد.

-داریم میریم مسافرت؟
-آره!
-آخ جون! کجا؟
-هر جا تو بخوای!

و خاطره‌ی بعدی او را در خود کشید.

-بیا دخترم! این برای توئه!
-وای من خیلی وقت بود می‌خواستمش!

دوریا لبخندی زد؛ همیشه در کنار سختی‌های زندگیش، خوشی‌هایی هم بود. اما او فراموش کرده بود. با این همه چیزی از بغض گلویش کم نشد.
خاطره‌ای از کنارش داشت می‌گذشت که از گذشته نبود.

-آخ جون همینه! واستا! واستا!

و دوریا خودش را به زور به خاطره‌ی آینده رساند.
فردی قدبلند با پوشش مشکی بلند کنار دوریای آینده ایستاده بود. دوریای امروز از شدت ترس رنگش مثل تک شاخ شده بود.

-نه! میخوان من رو بدن به دمنتورها؟

کمی طول کشید تا متوجه شود که او اسکورپیوس است.

-چه بامزه شده ولی.

در آن سو دختری با پوشش سفید خال خالی ایستاده بود. او سو بود. سو داشت به سوی دوریای آینده حرکت می‌کرد و با او صحبت می‌کرد.

-آیا به جرمت اعتراف می‌کنی؟

دوریا احساس کرد سو ته لهجه‌ی وزیر را گرفته است و سعی کرد خنده‌اش را جمع کند. پس گلویش را صاف کرد و سعی کرد مثل همیشه با صحبت‌های مودبانه و چرب زبانی کارش را راه بیاندازد.

-آخه سو! تو خودت خوبی، خوشگل شدی! بقیه رو نگاه کن! همین اسکورپیوس، ببینش شبیه دمنتور خسته شده! و به غیر از اون...
-دستور وزارت، دستور وزارته! با توجه به اینکه ازقوانین سرپیچی کردی و حتی تلاش به ایجاد جنبش‌های ضد وزارت و شورش داشتی، در آزکابان زندانی میشی. حکم دقیقت به این شرحه...

درست در همین لحظه، نیرویی شدید دوریا را از یقه گرفت و او را از قدح اندیشه بیرون کشید.
اسکورپیوس با پوششی مشکی و سو با پوششی سفید خال خالی روبروش ایستاده بودند.



Tranquil Departure
,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: قدح اندیشه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۱
#3

Aysu


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۸ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ یکشنبه ۲ مهر ۱۴۰۲
از ◝ 𖥻 In The Moon ぃ ˑ ִ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 60
آفلاین
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که پسر مذکور با حرکت ناگهانی سرش را بیرون آورد.درحالی که پاهایش میلرزید به طرف پروفسور دامبلدور رفت و او را بغل کرد و پشت سر هم از مرلین طلب بخشش میکرد.
دامبلدور لبخند کوچیکی زد و دستی بر سر پسرک کشید.
جادوآموزان به ترس به پسر و بعد به قدح اندیشه نگاه کردند.
-و نفر بعدی..پاتر
لیلی در حالی که به پسر مذکور که روی صندلی نشسته بود و گریه میکرد نگاهی می انداخت سعی کرد جیانا را جلو بیندازد.
-در واقع میدونید پروفسور، جیانا تو این مسائل تبحر بیشتر داره.
جیانا که وضعیت رو خطری دید با دستش به کتی که آن دو را به طرف جلو هل میداد اشاره کرد.
-مثل اینکه کتی بیشتر از همه ی ما انگیزه داره.
دامبلدور همچنان داشت لبخند میزد و درحالی که میگفت" ترس نداره."یقیه ی لیلی را گرفت و سرش را داخل آن فرو کرد.
در زمین و هوا معلق بود.نمیتوانست تعادلش را حفظ کند.به محض اینکه زمین را زیر پایش حس کرد با سر زمین خورد.
به سختی نفس بریده ای کشید از روی زمین بلند شد.
به دست هاش که خاله ی شفافی دورش بود خیره شد.اما طولی نکشید که شخصی از وسط او رد شد.جوری که انگار در حال لمس کردن هوا است.بدون هیچ مانعی.
لیلی به سختی نفس عمیقی کشید و آب دهانش را قورت داد.
قبلا راجب قدح اندیشه شنیده بود ولی الان..
-پناه بگیرید.
با صدای فریاد شخصی پشت سرش به خودش آمد.بلاتریکس طلسمی فرستاد.
طلسم از وسط لیلی رد شد و به طرف سرویس...وایسا ببینم اون سیروس بلک بود!
ثانیه ای بیشتر طول نکشید که سیروس در حاله ی شفافی فرو رفت.
لیلی زمان و مکان رو فراموش کرد به سمت سکو دویید تا بتواند سیروس رو را نجات دهد یا حداقل برای آخرین بار ببینتش.
ولی سیروس رفته بود...
پسرک فریاد می‌کشید سعی میکرد از بین دستان پروفسور لوپین بیرون برود و دنبال سیروس برود.
اون پدرش بود.پسر با موهای آشفته قهوه ای، عینک و زخم آشنا.
هری پاتر فریاد می‌کشید و سیروس رو صدا میزد.
حتی نفهمید کِی اشک در چشمانش حلقه زد.کِی گریه اش گرفت،کِی در سوگ سیروس فرو رفت.
در چشمان آبی پدرش نگاه کرد.دلش میخواست فریاد بزند و بخاطر تمام اذیت هایش عذر بخواهد.
تصویر تار تر و تار تر شد.
نه نه نه
الان وقت برگشتن نبود.
دستش را دراز کرد تا بتواند آنجا بماند ولی زمان و مکان تغییر کردند تعادلش را از دست داد سرش را از آب بیرون آورد...
نگاهی به پروفسور دامبلدور انداخت و جلوی جیانا و کتی که با تعجب به او نگاه میکردند اشک هایش را پاک کرد و با سرعت بی سابقه ای از تالار خارج شد.
نمیدونست چند بار زمین خورد.چند بار اشک هاش مانع دیدش شدن.
فقط میدویید.
حتی اهمیت نمی‌داد که پدرش از جادو آموزان خداحافظی می‌کند.
محکم او را بغل کرد.
اجازه داد اش‌ هاش لباسش رو خیس کنن.
-هی لیلی چت شده؟!
هری سعی کرد او را از خودش جدا کند ولی لیلی او را محکم تر بغل کرد و پشت سر هم زمزمه میکرد:
-نه.نباید اینطوری میشد.ببخشید بابا..ببخشید
هری که از موضوع خبر نداشت ترجیح داد خم بشه و اون هم لیلی رو بغل کرد.
-دوست دارم بابا
هری لبخند کوچکی زد و زمزمه کرد:
-منم کوچولو
کسی چه میدونست؟!شاید روح سیروس همونجا بود و با لبخند از اونجا دور میشد.


◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.