هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۵۷:۰۵ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۶:۱۲:۳۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
- رکسان... رکسان! بازم خواب بد دیدن میشی؟ پاشو دیگه!

رکسان وحشت زده از خواب پرید. نفس نفس زنان به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن بشه بیداره. عرق کرده بود. مدتها بود این کابوس رو میدید.

- هوف... شکر ارباب خواب بود...
- دیر شدن شد دیگه، مگه نمیخواستی رفتن کنی بازرسی؟ میخوای یکی دیگه رو جات فرستادن کنم؟
- نـــــــه!

نمیخواست به هیچ وجه این فرصتو از دست بده. کلی برای بچه، پاچه خواری کرده بود، کلی وزارتخونه رو تی کشیده بود، و شب های زیادی برای بچه، قصه تعریف کرده بود و نمیخواست تلاشهای این چند روزش بی نتیجه بمونه. سریع خودشو توی کمد لباس انداخت و چند دقیقه بعدش، درحالی که کیف سامسونتش رو می بست، از کمد خارج شد.
- حاضرم.

کارخونه ماهیتابه سازی دامبلدور (فقط آریاناشون)

- زود باشین، دیر شد! اگه بازرس وزارت خونه این وضعیتو ببینه، بهتون اکسپلیارموس میزنم!

کارگرا به محض شنیدن "اکسپلیارموس" از زبون آریانا، سرعت کارشونو بیشتر کردن... خیلی بیشتر! اونقدر سریع که در عرض دو دقیقه، ده ها جعبه ی پر سر و صدا رو به انباری منتقل کردن.

- خوب شد. الان دیگه بازرسا نمیبیننشون...

تـــــــــــق
در کارخونه با شدت باز شد، و سایه مامور بازرسی وزارتخونه به همراه تیم بازرسی، وارد شدن. آریانا لبخند تصنعی زده و به سمت در دوید.
- سلام بر ماموران زحمتکش بازرسی وزار ... تو؟
-

فلش بک - مدتی قبل، ماموریت مرگخوارا

-
- از روی سرم بیا پایین، رکسان. این صد و هفتاد و چهارمین باری توی این سه ساعته که پریدی روی سرم! میدونی صد و هفتاد و چهار بار اینهمه مو رو شونه کردن یعنی چی؟
- اون تیکه چوب رو بردار تا بیام پایین.

آریانا که سعی میکرد وزن رکسان رو تحمل کنه، به سختی خم شد و تیکه چوب رو برداشت و پرتاب کرد.
- بیا، خوب شد؟ حالا بیا پایین...
- نمیام. پرتش کردی جلو. مثل صد و هفتاد و چهار بار دیگه بازم بهش برخورد میکنیم.
-

آریانا به بخت بدش لعنت فرستاد. چرا رکسان باید همگروهیش میشد؟ هر کس دیگه ای به دستور لرد همگروهیش شده بود، تا الان ماموریتشونو انجام داده و برگشته بودن. اگه رکسان نبود هم تا الان موفق شده بود.
اگه رکسان نبود...

- خب رکسان، تو بمون، من میرم چوب رو بردارم.

رکسان از روی سر آریانا پایین اومد، و مثل بچه آدم روی یه تیکه سنگ نشست. آریانا رفت، ولی دیگه بر نگشت. رکسان یک ساعت منتظر موند، دو ساعت منتظر موند، سه ساعت... وقتی دید انتظار فایده ای نداره، برگشت سمت خونه ریدل.

وقتی در خونه رو هل میداد، با خودش بهونه هایی که میخواست واسه لرد بیاره رو مرور میکرد.
- میگم وقتی چوب وحشتناکو دید، سکته کرد... نه، میپرسن پس بدنش کو. میگم... آها! داشت با چوب وحشتناک میجنگید، متلاشی شد. آره، این خوبه. ...
- جایزه آریانا رو بدین بهش. خالی هم که اومد مجازاتی براش در نظر گرفتیم.

پایان فلش بک

- خب... خوش اومدی رکسان. بیا... بیا کیفیت ماهیتابه هامونو ببین.

رکسان با فرمت به سمت ماهیتابه هایی که روی میز چیده بودن، رفت.
توی هر کدوم از ماهیتابه ها، برای اطمینان از کیفیتشون، غذا پخته بودن. آریانا نگاه اخم آلودی به کارگرایی که با تردید به ماهیتابه ها نگاه میکردن، انداخت.
- برین کیفیت ماهیتابه هامونو به بازرس نشون بدین دیگه.

کارگرا با دیدن چوبدستی آریانا که از زیر رداش نشون میداد، به سمت ماهیتابه ها حمله ور شدن.

- اینی که میبینی، ماهیتابه نسوزمونه.
- پس چرا سیاه شده؟
- ام... خب... دید بازرسمون مرگخواره، از شدت ذوق سیاه شد.
- پس چرا تغییر شکل داده؟
- عه، نگفتم؟ ماهیتابه هامون توی درس تغییر شکل همیشه شاگرد اول بودن... آها... اینم ماهیتابه نچسبمونه.

برای لحظه ای، فکر کرد حواس رکسان رو از ماهیتابه نسوز جزغاله شده پرت کرده، اما توجه رکسان به ماهیتابه نچسب جمع شد. قاشق رو توی ماهیتابه فرو کرد و خواست کمی از غذا بیرون بیاره، ولی هرچی قاشق رو کشید، بیرون نیومد. تیم بازرسی وزارتخونه، همگی رکسان رو چسبیدن و کشیدن، اما هرچی زور میزدن، بیرون نمیومد.

- چیز... آخی! چسبیده... دلش برای کریس تنگ شده. عـــــــــــه، مگه میشه ماهیتابه رنگ ثابتمون رو فراموش کرد؟

رکسان هم مثل آریانا، سعی کرد ذوق زده به نظر بیاد، ولی وقتی غذای توی ظرف رو دید، دیگه نتونست تظاهر کنه.
- اوق! این غذا چرا سیاه شده؟
- این... آخی! این یکی از فامیلاشون دیروز مرد. خبرشو نشنیدی؟ همون ماهیتابه هه که دیروز انداختن توی کوره... چه ماهیتابه ای بود! نسوز رنگ ثابت نچسب. فامیل همه اینا بود. چرا رفتی، چرا؟
- چرا؟

رکسان به تیم بازرسی که به گریه افتاده بودن نگاه کرد؛ کارش خیلی سخت شده بود. میخواست هر طور شده، یه دلیلی برای بستن اون کارخونه پیدا کنه. به هر قیمتی شده. اما غیر ممکن بود. کف کارخونه برق میزد، تمام مواد ظاهرا از لحاظ بهداشتی کاملا سالم بودن، و حتی کارگرا اونقد مصمم کار میکردن که هیچکس نمیتونست بهشون مشکوک بشه.
دیگه داشت دیوونه میشد؛ کار بازرسی تقریبا تموم شده بود، ولی هنوز هیچ نکته ای پیدا نکرده بود. لبخند آریانا هر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد، درست مثل بغض رکسان.

- خب، وقت بازرسی تمومه. خیلی ازتون متشکرم خانم دامبلدور...

نه، نباید اینجوری تموم میشد. نباید میذاشت اینجوری تموم شه. باید کاری میکرد...
برای آخرین بار به اطراف نگاهی انداخت. هر قدمی که به سمت در بر میداشتن، نگرانیش بیشتر میشد، اما دیگه وقتی نمونده بود. با نا امیدی، برای آخرین بار به ماهیتابه ها نگاهی انداخت... و فهمید!

- آریانا؟ گفتی این ماهیتابه ها دلشون تنگ میشه؟
- ام... آره.
- و ناراحت و خوشحال میشن؟
- آره دیگه. ماهیتابه های ما احساسات دارن، جون دارن.

دقیقا به همین جمله نیاز داشت.
- اگه تو غذای مردم گریه کنن چی؟ یا توی غذای مردم...

گفتن همین جمله، کافی بود تا حالت تهوع به تیم بازرسی دست بده. ماموریتش انجام شده بود، و اینو میشد از حال بازرسا و آریانا به وضوح فهمید.

فردای اون روز - در محضر لرد

- آره ارباب، خودش بود! اون بود که کاری کرد جایی که واستون مشنگ قاچاق میکردم پلمپ بشه. همه مشنگای قاچاق شدتون تو انباری کارخونه ن! مجازاتش کنین ارباب!
- چیز... براتون توضیح میدم ارباب... من اگه میدونستم اونجا... توضیح ندم؟ حرف نزنم؟ درخواست نقد هم نکنم ارباب؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۳۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۲۰:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
تاتسویا
VS
آریانا
VS
رکسان




تپ. تاپ تاپ.

صدای قدم های کوتاهش بر روی کف راهرو، در ضربان قلبش گم شده بود.

تپ. تاپ تاپ. تپ. تاپ تاپ.


در معرض دید بود و نقطه ی کور داشت. هیچ سایه ای برای پنهان شدن و هیچ نشانه ای از حیات مقابل دیدش نبود. چشمانش با احتیاط هر نقطه را بررسی می¬کردند و احساس آسیب¬پذیری از رگ¬های آبی برجسته اش بالا می¬دوید.

در آن راهروی سرتاسر سفید، مثل گربه ی سیاهی با احتیاط قدم می¬گذاشت. موسیقی پاپِ بی کیفیت و آزردهنده ای، سکوت راهرو را پاره پاه کرد و انتهای موهای لَختِ دختر، به نشانه ی اعتراض، به سمت بالا برگشتند.

در تمام دنیا، فقط یک نفر از نقطه ضعف او خبر داشت. یک نفر که برحسب اتفاق، پشت میزی در انتهای راهرو نشسته بود.

تپ. تاپ تاپ.

حالا که مقابل میز و مقابل عنصر نامطلوبِ پشت میز رسیده بود، نمی¬توانست پا پس بکشد. گلویش را صاف کرد و از روی کاغذ خیس و مچاله شده ای در کف دستش، شروع به خواندن کرد.
- من بچه هستن کردم.

سرخی محسوسی روی گونه هایش دوید و با صدای محکم¬تری ادامه داد:
- سامورایی رو به عنوان بازرس فرستادن کردم تا به کلوچه¬های برنجی شما نظارت کردن بکنه و سلامتِ جامعه ی جادوگری رو تضمین کردن بکنه.
با آرزوی بهترین¬ها برای ایجاد کننده کردنِ اولین کسب و کارِ کلوچه برنجی در دوره ی نظافت و تقارن، کاتانا.

سامورایی به محضِ تمام کردنِ این جمله، نگاه سردی به مخاطبش انداخت و برق خصومت مشابهی بر روی تیغه ی کاتانا درخشید. هردو همزمان سرشان را با خشکی خم کردند و با صدای یکسانی اظهار ادب کردند:
- اوس.

تیغه ی کاتانا با "کلیک" آشنایی به دکمه ی قرمز رنگی بر روی میز برخورد کرد و پس از پخش شدنِ موزیکی مبارزه طلبانه، دیوار پشت سرشان با یک ضربه از هم پاشید. کاتانا با متانت از جایگاهش پایین پرید و بازرس را به درونِ کارخانه هدایت کرد.

راهرو اول - مزرعه ی کاشت برنج

صد کاتانا، تقسیم شده به دسته های ده تایی، با نظم و ترتیب بر روی تاتامی های یک شکل نشسته بودند. ساقه های برنج، با نوای موسیقی به سرعت رشد می کردند و سپس با یک ضربه قطع می شدند.

- کاتانا سان، فعالیت شما غیر قانونیه. شما از کاتاناهای زیر سن قانونی استفاده می کنید.

لبخند پیروزمندانه ای که در چشم های دختر نقش بسته بود، به لب هایش نرسیده بودند اما در لحن صدایش به گوش می رسید. کاتانا دسته اش را تکان داد، پوشه ای از ردای سرخش بیرون کشید و آن را به سمتِ بازرس گرفت.

"نام دسته: شمشیر پروانه
نامِ خانوادگی دسته: پروانه زاده
میانگین تحصیلات دسته: فوق لیسانس ساقه زنی
سن دسته: 150 سال"

سامورایی بدون اینکه سرش را بلند کند هم می توانست پوزخندِ شکل گرفته روی لبه های کاتانا را ببیند. اشتباه کرده بود.
- خب... قبل از تایید این بخش، باید درمورد تاثیر موسیقی بر روی رشد برنج‌ ها با متخصص موسیقی مشورت کنــ....

بلافاصله برگه ی مهر خورده ای که در امضای هنری آن شکی نبود، مقابل چشم هایش قرار گرفت.
- خب... این بخش اول بود. لطفا فکر نکنید بقیه ی بخش هارو هم به همین راحتی تایید می کنم.

راهرو دوم – هاون

- هیییییی...
- هوووووو!

راهروی دوم، زمان تا آسمان با راهروی اول متفاوت بود. هاون فلزی بزرگی در مرکزِ راهرو قرار داشت که صد نانچیکو بی وقفه دانه های برنج را می کوبیدند. گرد سفید رنگِ برنج و فریاد نانچیکوها، تمام راهرو را پر کرده بود.

- هاون فلزی؟

دختر با نارضایتی لب و‌لوچه اش را جمع کرد و به کاتانا خیره شد. کاتانا دسته‌ای تکان داد و به تابلوی "خواص مس بر روی برنج" اشاره کرد. سامورایی با هاون های چوبی انس گرفته بود، از این یکی کوتاه نمی‌آمد.
- دلایل‌تون رو‌ متوجهم. ولی پای آبروی کشور مطرحه. پای اعتبار کلوچه ی برنجی مطرحه. من نمی‌تونم امتیاز کافی رو از این قسمت به شما بدم.

دختر با مداد رنگی نارنجی، مربعِ "کیفیت متوسط- پایین" را مقابل راهروی هاون پر کرد. درست در همین لحظه، صفحه ی نمایشی در مقابلش روشن شد که فیلمی آموزشی بر روی آن پخش می‌شد. فیلمی که نشان می داد کوبیدن برنج ها بر روی هاون چوبی، موجب ایجاد جرقه و سوختن هاون می‌شود.

کاتانا با لبخندی تصنعی، پاک‌کنی صورتی با عطر شکوفه های گیلاس به سمت دخترک گرفت.

بخش دبیرستانی و نوجوان دختر، دلش می خواست مانند بچه ها پاک‌کن و برگه ی گزارش را زیر پا له کند اما با نفسی عمیق، سامورایی خاص و مغرور درونش را بیرون کشید و با لبخندی که به دهن‌کجی شباهت داشت، پاک‌کن را پذیرفت.

یک مربع سبز دیگر به نفع کاتانا!

راهرو سوم - تهیه ی خمیر شیرینی


حتی قبل از وارد شدن به راهرو هم دختر حس می‌کرد در این‌ مرحله دست پایین‌تر را دارد. همیشه پختن به دست سامورایی بود و خمیر کردن به دسته ی کاتانا. تمرکزش را بالا برد و سرش را بالاتر، تا وارد تالار شود.
سرش را زیادی بالا گرفته بود یا تابلو زیادی پایین بود؟ سرعت زیاد بود که تابلو اینقدر محکم به صورتش خورد؟
قبل از اینکه پاسخی برای این سوال‌ها به ذهنش برسد، بیهوش شد.

فلش بک - کلبه ی جنگلی کاتسو (کاتانا + تاتسو)

- بهت که گفتم کاتا چان! تنوری که بشه، اوج لطافت کلوچه رو میشه از زیر لایه های تردش حس کرد.

تاتسویا با بزرگواری آماده بود تا به عنوان برنده ی مسابقه ی کلوچه‌پزی، کاتانا را به عنوان دست راستش منصوب کند. مسابقه ی سرنوشت‌سازی بر سر کلوچه ی تنوری و کلوچه ی بخارپز که برنده، تمامِ سرمایه ی لازم برای ایجاد کسب و کارش را به دست می آورد و بازنده... قلک خالی را به نشانه ی شکست بر پشتش می‌بست.

کاتانا با لجبازی خمیر را از دست سامورایی قاپید و درون پاتیل آب جوش انداخت. خون سامورایی به جوش آمده بود. ضربه ی دقیقش به مرکز پاتیل خورد و آب جوش و کلوچه های نیم بخارپز شده در کلبه به پرواز درآمدند.

دیگر پاتیلی وجود نداشت.
مسابقه ای وجود نداشت.
برنده ای هم وجود نداشـ...ـت؟

دختر متوجه اشتباهش شد. بهم زدن مسابقه بدون دلیل منطقی، واگذار کردن نتیجه به حریف بود و واگذار کردن نتیجه به حریف، از دست دادن تمام پول هایی بود که برای کسب و کار آینده اش جمع کرده بود.
همانطور که کلوچه های برنجی کف اتاق وا می‌رفتند، امیدهای دختر هم به کف کلبه ی چوبی نفوذ می کرد. وزنش بر روی پاهای باریکش سنگینی می‌کرد و این‌بار، کاتانایی نبود که جلوی سقوطش را بگیرد. از لابه‌لای چتری‌های سیاهش دیده بود که با پول‌ها از کلبه خارج می‌شود و اورا با کلوچه های وارفته تنها می‌گذارد.

زمان حال - راهرو خمیر شیرینی

نه، دیگر در راهرو خمیر شیرینی نبودند. با هجوم گرما به هوش آمد. نیازی نبود چشمانش را باز کند و تابلو را بخواند. این¬جا، ایستگاه آخر سامورایی و آرزوهایش بود، یا پایانی که آرزوی انتقامش را به خاکستر تبدیل می¬کرد و بلیتی یک¬طرفه نزد خدای مرگ برایش به ارمغان می¬آورد، یا پیروزی ای که آرامش ابدی به او می¬بخشید.

راهروی نهایی – کوره

- بلیت یک¬طرفه مالِ کی بود؟

سامورایی به سختی روی پاهایش ایستاد. همیشه از گرما نفرت داشت اما این¬بار، صدای عجیبی در گوشش طنین انداخته بود.

- صدای عجیب دیگه چیه، آبجی؟ خدای مرگم ناسلامتی!

موجود سیاه پوشی که با سر و صدای آزاردهنده ای سیب می¬جوید، روبه¬رویش ایستاده بود و به او لبخند می زد. شبیه نقاشیِ زشتی از یک موجود بسیار زشت بود که یک لیوان چای سبز بر رویش ریخته باشند.

- ناموسا؟ حالا می دونم بچه خوشگل نیسّم. ولی اینارم نگو، دل دارم!

خدای مرگ دفترچه ی سیاه¬رنگی را مقابل سامورایی و کاتانا تکان داد.
- این دفترچه ی مرگمه. اسم هرکیو توش بنویسم، جیک ثانیه دود میشه می¬ره هوا! این خانوم خوشگله – چانه ای که آب سیب از آن می¬چکید را به سمت دخترک تکان داد – دعا کرد که برای سر و سامون دادن به این شلم شوربای کلوچه¬پزی، یه نفر امرو قربونی بشه و باقی¬مون بریم ردّ کارمون. حله؟

نه! حل نبود! خیلی هم ناحل بود! تاتسویا چنین پایانی را تصور نکرده بود.
اما...
حالا فقط از یکی چیزی مطمئن بود؛ این¬بار شکست نمی¬خورد. به هیچ وجه!

با حرکتِ سایه ای که به تازگی آموخته بود، به کلوچه ی بخارپز شده ای که در حال منتقل شدن به بسته¬بندی اش بود، حمله¬ور شد. می¬دانست که ایراد کار شریک سابقش چیست. با تمام دم و دستگاه و شمشیرها و نانچیکوهایی که جمع کرده بود هم نمی¬توانست این ضعف را پوشش دهد.

- کلوچه¬هاش ترد نیستن و وا می¬رن! اگه اینطوری ضربه بزنی، می¬فهمی که ترد نیستن و به درد...

به محض اینکه تیغه ی دستش با سطح کلوچه برخورد کرد، لایه ی ترد و لطیف آن مانند گردِ جادوییِ تینکربل* در هوا پخش شد. ترد، لطیف، باکیفیت. جای هیچ بهانه و شکایتی را باقی نمی¬گذاشت. سرش را به سمت خدای مرگ برگرداند و آماده ی اجرای شرطش شد.

در همین لحظه، ضربه ی ملایمی بر روی شانه اش احساس کرد و برگشت. کاتانا بود. با تیغه ای نرم و تا حدی شرمسار به سامورایی سابقش نگاه می¬کرد. صدایش، مانند همه ی دفعاتی که باهم حرف می زدند، در سر دختر طنین انداخت.

- کلوچه ی تنوری- بخارپز.

تاتسویا با نگاه گنگی به کاتانای سابقش زل زد.

- روش کات خوب نه. کات می دونست تات تو پختن بهتر. تات و کات همکارای جدید.
- ولی فقط دو نفر از اینجا...
- تات و کات زنده.

برق شیطنت روی تیغه ی تیز کاتانا نشسته بود. سامورایی باور نمی¬کرد. البته که هرگز قصد کشتن بهترین و تنها دوستش را نداشت. کاتانا به او اعتماد کرده بود. حالا که گرمای بیش از حد تیغه¬ش را نرم کرده بود، باید به اعتمادش پاسخ می¬داد. دو نفر زنده می¬ماندند. همان دو نفری که همیشه درکنار هم زنده مانده بودند.
نفر سوم... حذف می¬شد.

- خدای مرگ ساما؟
- سـ... ساما؟

دختر لبخند شرمگینی زد و گفت:
- واقعا خدایی برازنده ی شماست.

موجود سیاه¬پوش دستی به سر و وضعش کشید و با خنده ی ابلهانه ای پاسخ داد:
- الان که دیگه... چیزی نمونده از ابهتم. یه روزی منم خاطرخواه داشتم.

سامورایی دستش را دراز کرد و دستِ سرد، زبر و نوچِ آب سیبی مخاطبش را گرفت.
- اشتباه نکنین. فقط یه نگاه به این سطل پر از آب زلال بندازین!

موجود بیچاره، درحالی که مانند خوا¬ب¬زده ها به دنبال دختر می¬رفت، به پاتیلِ پر آبِ جوش نزدیک شد. گونه های سامورایی گر گرفته و چشمانش پر اشک بودند. احساس می¬کرد به زودی تمام سلول¬های پوستش در مقابل گرما از هم می¬پاشند و وا می¬روند.

وامی¬روند.

تصویری از کلوچه¬های وارفته ی کاتانا مقابل چشمانش ظاهر شد. کاتانا هنوز آن¬قدر خوب نبود که بدون او درکارش موفق شود. باید در کنارش می¬ماند. به زور دهانش را باز کرد و با آخرین نیرویش زمزمه کرد:
- حالا با چشمان شهلاتون به تصویرتون تو آب نگاه کنین تا ببینین چه جلال و شکوهی دارید!

خدای مرگ بر روی پاشنه هایش بلند شد و تا کمر درون پاتیل فرو رفت. سامورایی با یک لگد چرخشی، مابقی موجود زشت و بیچاره را درون پاتیل فرستاد و سپس بر روی زمین افتاد.
پیش از اینکه از حال برود، صدای گام هایی را شنید و فریادهای "کمک! رئیس و بازرس صدمه دیدن!" در گوشش پیچید و سپس، چشمانش را بست.

اتاق استراحت رئیس

- آروم آروم بهش آب بده. کل بدنش خشک شده. عجیبه که زنده مونده.

تاتسویا بدون اینکه چشمانش را باز کند، آب را جرعه جرعه سر کشید. گلویش می¬سوخت اما خنکی¬¬ش را دوست داشت. سرمای دستمال خیسی را روی پیشانی¬¬ش حس کرد و آهی از سر رضایت کشید. درست مثل کلوچه¬های کاتانایش وارفته بود و هیچ شرمی احساس نمی-کرد.
- کات...ـانا؟
- رئیس؟

صدای نرم و آشنایی جواب داد:
- گذاشتیمش تو فریزر که دوباره محکم شه. لیست بازرسیت رو هم خودمون کامل پر کردیم. البتــــه... امیدوارم ناارحت نشده باشی که امتیاز کامل به خودمون دادیم!

ناراحت؟ اگر انرژی اش را داشت، از ته دل می خندید. چه اهمیتی داشت که تمام زحماتش برای آن بازرسی خصمانه به هدر رفته بود؟
کاتانایش سالم بود. کاتانای سابقش، کاتانای فعلی اش و کاتانای همیشگی¬ش.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۹ ۰:۳۶:۰۷

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۰ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۵:۴۲
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
دوئل من و نگهبان جلوی در



-میشه، میشه... مطمئنم میشه!

سو سعی کرد خونسرد باشد؛ به خودش حرف های امیدبخش بزند و خیال خودش را بابت حمایت از خودش در هر شرایطی، راحت کند.
سو دیوانه نبود!
فقط مجبور بود. چرا که هیچ کسی آنجا نبود که حرف های زیبا و امید بخش به او بزند و برایش آرزوی موفقیت کند و نباید هم می بود! اصلا اگر کسی آنجا بود و می دید سو چکار می کند، همه چیز خراب میشد.

-فقط باید با آرامش انجامش بدم. اصلا بهتره چشمامو ببندم. آره! اینطوری بهتره. یک...

قبل از آنکه دو و سه را بگوید، یک بار دیگر چشمش را باز کرد و نگاهی به صفحه‌ی بازِ کتاب کنار پایش انداخت تا از بابت نحوه اجرای طلسم مورد نظرش، مطمئن شود. کتاب کهنه و رنگ و رو رفته ای که چیزی به تجزیه شدنش نمانده بود.
-دو فیـلترشکنیوس...

آنقدر هول شد که سه را نگفت. تا دو شمرد و ورد را فریاد زد!

«شپلخ»


-نشد.

نقشه سو با شکست روبرو شده بود. به سرعت خود را باخته و شکست را پذیرفته بود. حتی پشت خودش را خالی کرده و یک عالمه از ارزش هایش هم کم شده بود!
آنقدر از خودش خجالت کشید که کنجکاو نشد بفهمد آن صدای شپلخ، مال چه بود!
هنوز این طرف در ورودی عمارت ریدل ها و در جوار بوته های پر از خار بود. سرش را بالا گرفت تا نگاه پر حسرتی به آن طرف در ورودی بیندازد که عبور از آن با طلسم سول فـیلتر کن، برایش غیر ممکن بود.

ولی انگار نبود!

-عـــــه... من!

درست دو قدم آنطرف تر، نیم متر بعد از چارچوب در ورودی، جایی که بعد از طلسم سول فیـلتر کن قرار داشت، یک عدد سو دید. یک عدد سو، از گونه‌ی لی!

-تو منی!
-من توام!

خوشحال شد. بالاخره موفق شده بود از در عبور کند.
ولی مسئله ای وجود داشت. یک چیزی اضافه بود؛ یک چیزی مثل... یک عدد سو، از گونه‌ی لی!
-آخ!
-چته؟! چرا منو می زنی؟
-من خودمو زدم.
-خب تو منی، یعنی منو زدی! مگه بیماری که خودزنی می کنی؟
-می خواستم ببینم یه وقت از خوشحالی روح از بدنم جدا نشده؟ آخه دو تا شدم.

سوی این طرفِ در ورودی، نگاهی به کبودی پشت دستش انداخت که حاصل نیشگونی بود که دقیقه ای قبل، از خودش گرفته بود. او یک چیزی را خوب می دانست. دردش آمده بود، پس زنده بود!
-من واقعی ام. تو منی!
-من خودمم. تو منی! تقلبی! فیک!
-تقلبی خودتی! بیا این طرف تا نشونت بدم.
- اگه راست میگی خودت بیا.
-من که نمی تونم بیام اون طرف در.
-چـــــی؟!

مطمئنا پشیمانی بلاتریکس از ازدواج با رودولف، در برابر پشیمانی سو از گفتن آن حرف در آن لحظه، هیچ چیزی نبود!
-لعنت بهت! نرو... برگرد اینجا! دِ میگم نرو!

سوی کپی شده توجهی نکرد. در واقع توجه قابل توجهی نکرد! صرفا همانطور که در راهروی خانه ریدل ها پیش می رفت، سرش را برگرداند و زبانش را درآورده و با پوزخندی، به مسیرش ادامه داد.
طولی نکشید که مسیرش به پیچ انتهای راهرو رسید و از دید سوی اصلی، خارج شد.

-کجا رفتی؟

مشخص بود.
رفته بود در پیچ راهرو و ناپدید شده بود. اما سو به این راحتی ها تسلیم نمی شد. چیزی که خانه ریدل ها زیاد داشت، پنجره بود!

***

-دیدمش... دیدمش!

سو از خوشحالی فریاد زده و چیزی نمانده بود برای خودش دست بزند؛ که البته با یادآوری وضعیتش، از این کار منصرف شد. فقط محکم تر میله ی فلزی روی پنجره را در دستش فشرد و سعی کرد جلوی کفشش را در شیار بین آجرهای دیوار قرار دهد تا از ارتفاع سه متری به پایین پرت نشود.
-رفت تو اتاق بانز؟ عالیه! برو اذیتش کن. تهدیدش کن. حقا که خودمی.

خون در دست و پای سو جریان نداشت. کف دستانش عرق کرده و میله لیز شده بود. ولی خبری از داد و فریادهای بانز و رد و بدل شدن کلمات لود نشده‌ی ناپیدا و زشتِ کج کلاه نبود.


-وای تو چقد با نمکی!
-تازه یه جوک دیگه هم بلدم. گوش کن...

همین دو جمله، هر چند ضعیف و نا مفهوم، کافی بود تا سو جهت اطمینان از به وقوع نپیوستن کابوسی عظیم، همچون شامپانزه های جنگل آمازون خودش را تاب داده و به طرف پنجره‌ی سمت راستش بپرد.
-داری چکار می کنی؟!
-دو تا سو؟

صدای گرومپ و لرزش خفیفی که در زمین به وجود آمد، نشان دهنده‌ی سقوط بانز روی زمین، آن هم با صورت بود. قطعا بعد از به هوش آمدنش حسابی خوشحال میشد که انحناهای صورتش مانند لرد سیاه شده بود. ولی نمی توانست خودش را ببیند و در نتیجه، ذوقی هم نمی کرد!

سوی کپی شده اصلا خوشحال به نظر نمی رسید. به نظرش بانز سرگرم کننده بود و حالا که او غش کرده بود، باید به دنبال سرگرمی دیگری در آن خانه می گشت.

-نرو! بمون همینجا. حیثیت منو به باد نده!

سو داد زد. صدایش هم به داخل اتاق رسید. ولی گوش شنوایی نبود!
گوش شنوا در آن لحظه به راهرو برگشته و با مشکل عظیمی روبرو شده بود.
-سلام.

سوی اصلی توانست به سختی و مشقت و تحمل آسیب های جسمی بسیار، خودش را به پشت پنجره ای که انتهای راهرو قرار داشت برساند. او حتی در این راه یک لنگه کفش و یک نصفه کلاه و دو عدد انگشتش را فدا کرد.
صحنه‌ی پیش رویش، غیر ممکن ترین و ترسناک ترین و اشتباه ترین اتفاق بود. سو وظیفه داشت خودش را از خطر آگاه کند.
-نرو! نگو! برگرد! اون بزرگترین تهدید جامعه محسوب میشه تسترال!

کو گوش شنوا؟!

-چه با کمالات شدی امروز!
-چه جنتلمن!

سو کاملا از خودش قطع امید کرد. هرگز تا این حد تباهی را پیش بینی نمی کرد.

-نظرت چیه بریم تو حیاط قدم بزنیم سو؟
-رودولف؟

بلاتریکس آمد. بلاتریکس از آنسوی راهروها آمد. بلاتریکس با چوبدستی آمد!

-بلا، من کاری نکردم. فقط می خواستم سو رو بفرستم بیرون، توی حیاط.
-خب پس اول سو رو می کشم، بعد تو رو. الان کجاست؟
-چی کج‍...

نگاه متعجب رودولف، با نگاه منتظر بلاتریکس همراه شد تا نشانه ای از سو پیدا کند.
ولی نبود.

هیچ علامتی مبنی بر حضور سو در آن مکان وجود نداشت. تقصیر سو بود. میشد با نگاه کوتاهی به تبصره ها و نکته های صفحه مربوط به طلسم فرار از فـیلتر، متوجه زماندار بودن تاثیر آن شد.
ولی دیگر فرصتی نبود. طاقت بلاتریکس تمام شده بود.

-اشکال نداره عزیزم. فعلا تو رو می کشم تا بعد که سو رو پیدا کنم.

بلاتریکس بسیار به وقتش اهمیت می داد.
-آخی... گربه اومده پشت پنجره!

بلاتریکس نگاه بسیار دقیق و تیزی هم داشت. آنقدر تیز که لبه ی یک کلاه از پشت پنجره را تشخیص می داد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۰۸ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۶:۱۱
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس سو لی




_چرا ما دراکولا نیستیم؟
_بله؟
_چرا ما خفاش نیستیم؟
_ها؟
_چرا ما شب ها فعالیت نمیکنیم؟
_جانم؟
_چرا مانند سوسکها، شب ها حیات نمیکنیم؟
_افتادی به چرت و پرت رودولف؟
_من فقط خوابم میاد!

ساعت ها و حتی دیگر میتوان گفت که روزهای متمادی بود که رودولف نخوابیده بود!
او که سالها بود که دچار مرض بیخوابی شده بود، شب‌ها نمیتوانست بخوابد،پس بیدار میماند...و روزها میتوانست بخوابد، اما نمیخوابید! چرا که فعالیت های اجتماعی رودولف و وظایفی که به او محول شده بود، اکثرا در صبح‌ها و روزها واقع شده بود!
حالا هم در حالی که رودولف به وضوح از کمبود خواب رنج میبرد، در مقابل تام جاگسن ایستاده بود تا تام دستورات لرد را به او منتقل کند!
_من فقط خوابم میاد...خیلی خوابم میاد!
_حالا شب میخوابی رودولف...فعلا بهتره دستور ارباب رو اجرا کنی و بری یک لایه از پوست اون جادوگری که سفارش اشتباه میوه اورده بود دم در خونه رو بِکنی و بیاری بدی به هکتور...برای معجونش میخواد...یادت باشه فقط...ارباب گفتن یک لایه‌ی نازک...باقی پوستش نیازه بعدا!

تام این را گفت و از رودولف دور شد...رودولف هم که مشخصا منگ میزد، به سمت آن جادوگر بخت‌برگشته به راه افتاد!

چند دقیقه‌ی بعد، آزمایشگاه هکتور!

درب آزمایشگاه هکتور که در زیرزمین خانه‌ی ریدل واقع شده بود، با خشونت باز شد و رودولف در حالی که یک شی بر دوشش داشت از درب وارد شد!
هکتور که مثل همیشه در حال آزمایش معجون‌های خود بود، سرش را از روی پاتیلی که روی آن مشغول به کار بود برداشت و به رودولف نگاه کرد...
_رودولف!
_بیا هکتور...این هم یک لایه نازک پوست!
_اما اینکه یه تیکه گوشته رودولف..به نظر یه لایه نازک آدمه....نصفش کردی اون جادوگر رو؟

رودولف که به نظر میرسید دیگر طاقتش تاق شده بود، با این جمله‌ی هکتور منفجر شد!
_آره..نصفش کردم....به نظرت من الان دیگه میتونم اندازه تشخیص بدم؟ من اصلا میتونم تشخیص بدم؟ من دیگه میتونم کاری کنم؟ خوابم میاد...من خوابم میاد...چرا همه کارا رو من باید بکنم...کی میرسم اینهمه کار کنم؟ چشمچرونی کردن تک تک ساحره‌های باکمالات یه طرف، ابراز علاقه کردن بهشون یه طرف...قمه گردانی و ایجاد رعب و وحشت و اوباش گری یه طرف...بطلات و ارازل گردی با هاگرید و هوریس و غیره که هیچی...تحصیلات مشنگی که اوجور...سر و کله زدن با بلاتریکس و جاخالی دادن از طلسم های شکنجه‌اش ایجور...تولید آثار فرهنگی و کسب کردن کار ازش یه چیزی، تامین امنیت ارباب یه چیز دیگه....نگهبانی خونه ریدل از اینجا و دوئل کردن و انجام دستورات ارباب و شرکت در کلاس های غیر مشنگی و غیره و غیره از اونجا! خب خسته شدم...تازه غر هم نمیذاره بزنم ارباب....من خوابم میاد....مگه چنتا رودولف هست که این همه کار رو انجام بده؟ کاش یه رودولف دیگه بود این کار‌ها رو انجام بده و من یه دل سیر بخوابم!

رودولف در حالی که به صورت خشن بعد از این یک تکه حرف زدن در حال نفس نفس زدن بود، به هکتور خیره شد...اما هکتور واکنشی عجیب داشت...مثل همیشه!
_معجون بدم؟
_چه معجون کوفتی‌ای؟
_معجونِ یک نسخه‌ی اضافی!
_یعنی چی؟
_یه معجونه، میدم بهت میخوری، یه نسخه دیگه ازت تولید میشه، عین خودت...تو میتونی بگیری بخوابی، اون به کارات برسه!

طبیعتا مغز رودولف بر اثر بیخوابی دچار اختلال شده بود...وگرنه هر آدم عاقل و غیر عاقلی بعد از این جمله‌ی هکتور، در آزمایشگاه نمانده و فرار را بر قرار ترجیح میداد...ولی رودولف این کار رو نکرد!

_بده هکتور!

یک ساعت بعد، سالن غذا خوری خانه‌ی ریدل!

مرگخواران همگی دور میز ناهارخوری ایستاده بودند و منتظر اربابشان بودند که به آنها ملحق شود...لرد ولدمورت بلاخره همراه با نجینی که در کنار او در حال خزیدن بود،از پله‌ها پایین آمده و به سراغ مرگخوارانش رفت...سپس در صدر مجلس نشست و بعد از آن گفت:
_یاران ما...بنشینید...شام میخوریم!

مرگخواران دستور اربابشان را استجابت کردند...اما در همین ابتدا، مشخص شد چیزی در خانه ریدل تغییر کرده! چر که رودولف لسترنج قبل از اینکه بلاتریکس حرکتی انجام دهد، به سمت صندلی بلاتریکس رفته و صندلی را برای او کشد...سپس در حالی که بلاتریکس با تعجب بسیار از رفتار رودولف روی صندلی نشست، صندلی را به جلو هل داد و سپس به صندلی خودش مراجعه کرد!
لرد اما همان ابتدا بعد از جلوس مرگخوارن نگاهی به میز انداخت و گفت:
_فرموده بودیم به وقت تناول وعده‌های اصلی، تمام مرگخواران بر سر سفره حاظر شوند...پس رودولف کجاست؟
_ما اینجا هستیم ارباب!
_ام...ببخشید، شما؟
_رودولف هستم ارباب!
_هوممم...بله..رودولفی...به نظر چون آدم لختی دور میز نبود، گمان بردیم که غایب هستی و...ببینم؟ پیرهن پوشیدی؟
_بله ارباب...اصولا به دور از ادب هست که بنده بدون پوشش مناسب با اون صور قیبحه بر روی بدنم، در نزد شما و دوستان حضور به عمل برسونم!

اگر لزوم حفظ شان و ظاهر نبود، لرد هم مانند دیگر مرگخواران فک‌اش از تعجب به میز برمیخورد...اما لرد صرفا به گفتن جمله‌ای بسنده کرد...
_خب..به نظر میرسه بلاخره سعی و تلاش ما برای انسان شدن شما نتیجه داده رودولف...یاران ما فکشون رو از روی میز جمع کنن که دیگه شام بخوریم!

مرگخواران فک خود را از روی میز برداشتند و به خوردن شام ادامه دادند، اما این مانع از این نشد که در طول شام، دست از تعجبشان بردارند...مخصوصا هنگامی که رودولف غذای کمی خورد، چرا که ادعا داشت باید شب ها غذا سبک بخورد و میز را ترک کرد تا زود بخوابد!

فردای آن روز، همانجا!

_یاران ما...چرا این شکلی هستید؟
_به نظر میرسه هیچکدوم از ما شب خوبی رو نگذرونده باشیم ارباب!
_شما چرا مجروح شدین وین؟
_ما خفت شدیم دیشب ارباب!
_چرا؟ کجا بودین مگه؟
_هیچی ارباب...با جوونا دیشب تصمیم گرفتیم که بریم یه چرخی توی دهکده بزنم!
_شب؟ دیروقت؟ در حال پلیکدن؟اون هم نه در خانه‌ی ریدل، بلکه در خارج از اون؟ پس رودولف کجا بود؟ بهتون نگفت که بخوابید؟ چیزی نگفت؟
_چرا اتفاقا ارباب...وقتی پاورچین پاورچین میخواستیم بزنیم بیرون، از پنجره‌ی دکه‌اش ما رو دید و گفت بهمون که خوش بگذره....گفت جونید و باید شب زنده داری کنید!
_عجیبه واقعا...شما چرا دچار ناهنجاری روانی شدی سو لی؟
_ارباب دیشب مورد خشونت کلامی و غیر کلامی چند جادوگر واقع شدیم!
_چی؟ کجا این اتفاقات رخ داد؟
_همین جلوی در ارباب...چند جادوگر نوجوون ، من و اکثر ساحره‌های ساکن اینجا رو مورد این تعرض کلامی و غیره قرار دادن!
_جلوی در؟ رودولف نبود؟
_چرا اتفاقا ارباب...ولی به هیچ کدوم از ما ساحره ها اهمیت نداد...اصلا سرش رو بالا نیورد تا ما رو ببینه!
_بلا؟ همسرت چرا اینجوری شده؟ چرا رسیدگی نمیکنی؟
_چی بگم ارباب؟ دل من یکی خون شده از دستش...اون از این اهمیت دادنش به من که خجالت زده‌ام کرده جلوی همه...این هم از اینکه به سمتش طلسم پرتاب میکنم، فرار نمیکنه...می‌ایسته و میگه که "من درکت میکنم همسر عزیزم!"...اصلا دیگه هیچ لذت و لطفی نداره طلسم کردنش!

لرد به فکر فرو رفت....به نظر میرسید که رودولف خراب شده بود و این بر تمام اعضای خانه ریدل تاثیر گذاشته بود...حتی زیرشلواری خود لرد دیشب از زیر سرش به سرقت رفته بود!

همان لحظه، آزمایشگاه هکتور!

رودولف بعد از چندین ساعت خوابیدن، از خواب بیدار شده بود...در حالی که هنوز سر حال نشده بود، هکتور وارد آزمایشگاه شد...
_عه رودولف؟ تازه بیدار شدی؟ میخوای معجون لود شدن سریع بعد از خواب بهت بدم!
_هاااااع...نیازی نیس هکتور...بعد از مدت‌ها یک دل سیر خوابیدم...دمت گرم...فقط ببینم...این رودولف کپی کارش رو خوب انجام میده؟ کسی نبود من رو حس نکرد؟
_نه بابا...بهتر از تو حتی کار میکنه....یک نسخه‌ی بدون نقص از توئه...خیالت تخت!

رودولف اما دچار شوک شد...بعد از چند ثانیه سکوت، ناگهان از جای خود پرید و گفت:
_چیییییی؟ یه رودولف بهتر از من؟ نیست...نییییست...مادر نزاییده...هیچکی از من بهتر نیست...کجاست این بوقی...حق نداره جای من رو بگیره!

رودولف این را گفت و قمه هایش را برداشت...او در حال رفتن به سمت کپی خودش بود تا کار را یکسره کند...هکتور اما نگفت که در صورت نصف شدن نسخه‌ی کپی، این نسخه تکثیر میشود!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷:۰۳ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ابیگل نیکولا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱:۳۸ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۳:۱۵ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
از همین طرفا!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 40
آفلاین
- مرگ در برابر سر!
- حالا نمیشه بیخیال ما شی!؟ مثلا بشه دست در برابر سر!؟

ابیگل با سری که روی میز اتو قرار گرفته بود و دست و پایی که به صندلی بسته شده بودتلاش می کرد با مرد بی سر ساتور به دست چک و چونه بزند!

فلش بک!

- آآآآ! رکسان اینو نگاه کن!

ابیگل با دهنی که قد دهن فنریر موقع ی ناهار خوردن باز کرده بود به یکی از لباس های درون مغازه اشاره میکرد.

- میگم ابی این خوشگله ها ولی لباس صورتی اکلیلی به جای اینکه قیافه ی مرگخواری بهم بده دامبلدور پسنده ها! مشکیشو نداره!؟
- نمی دونم ولش کن بیا بریم مغازه ی بعد!

ابیگل دست رکسانو گرفت و به داخل لباس فروشی بی سر و ته دیگه ای کشید.
ابیگل همونطور که بین لباس های مغازه دنبال لباسی ارباب پسند برای رکسان میگشت چشمش به مغازه ی مواد منفجره فروشی خورد که رو به روی لباس فروشی قرار داشت.
ابیگل رکسانو تو لباس فروشی ول کرده و به سمت مغازه ی مواد منفجره فروشی میرود.
- آآآآ! مواد منفجره مخصوص کلاس های هاگوارتز! خود بترک سه هزار!

ابیگل ویبره ای اروم زد بعد به سراغ اشیا بعدی رفت و ویبره اش شدت گرفت و شدت گرفت تا بلاخره...

بووووووم!

انفجار عادی ابیگل ازار خاصی به کسی نمی رسونه اما انفجارش تو مغازه ی مواد منفجره... سر انجام خوبی نداره!

پایان فلش بک!

- تو بچه داعشی! با حمله ی انتحاریت باعث شدی سرمو از دست بدم! با بدبختی تیکه هاتو بهم چسبوندم که دوباره تیکه تیکه ات کنم! اعضای بدنتم پیشاپیش پیش فروش کردم.
- داعش چیه اقا!؟ حمله ی انتحاری چیه!؟ من همیشه میترکم.

مرد بی سر تلوزیون را روی شبکه ی اخبار گذاشت.

- متاسفانه امروز یک حمله ی تروریستی در کوچه ی دیاگون صورت گرفت و گروه تروریستی داعش مسئولیت حمله را پذیرفته اند.
- دروغ میگه!

مرد بی سر این حرف را به عنوان حرف اخر ابیگل برداشت کرده و ساتور را به گردن ابیگل می کوبد. کله ابیگل از اون ور میز اتو پایین میفته ولی دهنش هنوز تکون می خورد.
- درد داشت!
- چرا زنده ای پس!؟
- آقا ما با مرگ هم کلاس بودیم سر جرعت حقیقت بهش گفتیم مارو آنتی دت کن!
- اینطوری که حال نمیده! یعنی چی!؟ کل مزه ی قاچاق اعضای بدن مردنته! این چه وعضشه!
- اقا یه پیشنهاد دارم من واست بذار من برم یکیو بیارم جام بکشی!
- باشه ولی سرتو نگه میدارم!
- بای بای فعلا پس.

کوچه دیاگون
-هی! رکسان هی!

ابیگل گوشه ی لباس رکسانو چسبیده و به عنوان قربانی بدبختش می برد!


BOOM!

No! I'll not smile, but I'll show you my teeth.

شناسه قبلی:اشلی ساندرز


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۵:۵۶ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۶:۱۱
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس ابیگل نیکولا



_آقا جان...شما مطمئن هستید که میخوایید این کار رو بکنید!
_آره بابا...چند بار میپرسی؟
_آخه تا حالا سابقه نداشته کسی با پای خودش بیاد اینجا و این کار رو از ما بخواد!
_از شما؟ کی از شما خواست؟
_پس چی؟
_گفتم اون خانوم باکمالاتی که قدش بلند بود، سفید بود، نمود کمالاتش زیاد بود...اون این کار رو انجام بده!
_عجب...فرقی نداره آخه!
_چطور فرقی نداره مرتیکه‌ی منحرف...اگه ایشون نیستن که من برم!
_نه نه...خب باشه...میدونم کی رو میگین...شما بفرمایین زیرزمین ایشون الان میاد!

فلش بک!

اولین بار نبود که رودولف، هوریس و هاگرید شب ها بعد از نوشیدن مقدار زیادی نوشیدنی کره‌ای، به دل خیابان‌های لندن زده و سر کوچه‌ها می‌ایستاند و در حالی که تخمه میشکستند و تسبیح میچرخاندند، کوچه‌ها را می‌بستند!
این شب هم یکی از آن شب ها بود...هوریس و رودولف که مشغول نظاره کردن مردم جهت عضویت در کلوپ هوریس و البته ابراز علاقه کردن رودولف به ساحره‌ها بودند که یک خانوم از مقابل آن‌ها گذر کرد...
_به‌به...چه استعداد نهفته‌ای در این خانوم میبینم...هیع!
_استعداد رو نمیدونم کجاس که نهفته‌اس...لاکن کمالاتش کاملا نمود داره...خانوم ببخشید، وضعیت تاهل شما چجوریاس؟

آن زن اما به نظر یک زن عادی نبود...او که ظاهری خشن داشت، بجای نادیده گرفتن رودولف و هوریس رو به آنها کرد و گفت:
_حیف که وقت ندارم، وگرنه میگرفتم اعضای بدنتون رو میبردم!
_جونم؟ هوریس...هوی هوریس...دیدی چی گفت؟ هوریس؟
_
_خب این دیگه امشب تموم شد براش...ولش کن هوریس رو...چیزه...اعضای بدن من رو ببر!
_گفتم که....وقت ندارم!
_من برای شما همیشه دارم...وقت...آدرس بده، خودم مزاحمتون میشم!

آن زن با ناباوری به رودولف نگاه کرد...ولی این باعث نشد که آدرس یک کارخانه‌ی متروکه در حومه‌ی شهر را به رودولف ندهد....سپس گفت:
_اینم آدرس....جرئت داری بیا اونورا!

زن این را گفت و دور شد...رودولف اما لحظه‌ای هم به این شک نکرد که کارخانه متروکه در حومه‌ی لندن اصولا جای مناسبی نیست....او حتی فکر نکرد که چرا باید برای رفتن به آنجا جرات میداشت....او فقط به این فکر کرد که برای چنین عملی باید جذابیت میداشت که داشت...از نظر خودش البته!

پایان فلش بک!

رودولف که لبخندی بر لب داشت بر روی یک صندلی در زیرزمین کارخانه نشسته و منتظر بود...اما همین که صدای کفش پاشنه بلندی را از پشت سرش شنید، بلند شد تا با منبع آن صدا مواجه شود...رودولف بلند شد...یعنی بدنش...ولی سرش زمین افتاد!
_چی شده؟
_هنوز حرف میزنه!
_نگران نباش...چند ثانیه عادیه که هنوز حس داشته باشه!

مردی که رودولف فکر میکرد مسئول پذیرش باشد این را به آن زنی که رودولف دیشب دیده بود و مشخصاتش را به آن مرد گفته بود، که حالا یک شمشیر سامورایی خون آلود در دستش بود، گفت...بعد از چند ثانیه مرد که دیگر نگران به نظر میرسید، رو به رودولف، یعنی سر رودولف کرد و گفت:
_آقا...هنوز زنده هستین؟
_رودولف حتی وقتی مُرده اس، زنده اس!
_یعنی چی؟
_من و عزرائیل و مرگ و اینا یه سری داستان با هم داریم که پیچیده‌اس...بیخیال اون حالا...فکر کنم شما باید به این سوال جواب بدین!
_کدوم سوال؟
_اینکه برای چی این کار رو کردین؟
_بابا خودت گفتی....گفتی خانومی با فلان مشخصات بهت آدرس داده که اعضای بدنت رو بهش بدی!
_منظور که ترجمه تحت اللفظی کلمه که نبود؟
_چرا دیگه...بود...ما باند قاچاق اعضای بدن هستیم خب!
_ای بابا...من یه جور دیگه فکر میکردم...حالا چیکار کنیم؟ اشتباه شده!
_والا نمیدونم...دیگه سرتون رو بردیم...درد داشت؟ بقیه اعضای بدنتون هم همینجوریه، زیاد طول نمیکشه!
_نه...یعنی چی...سر من رو بدین دست بدنم برم سرم رو وصل کنم بازم!
_نمیشه دیگه که...تا اینجا اومدی، از دستت بدیم؟ ولی هوممم...میشه یه کاری کرد!
_چه کاری؟
_بری و یه نفر دیگه رو به جای خودت به عنوان قربانی بیاری!
_باشه باشه...میارم...سرم رو بدین دستم برم فعلا!
_نه دیگه...سر پیش ما گروگان میمونه...بدنت میتونه بره...هر وقت یه نفر رو اورد، سر رو میدیم بهش که برین!
_

ساعتی بعد،خانه‌ی ریدل!

مرگخواران همه به دور میز جمع شده بودند تا ناهار بخورند...لرد در صدر مجلس نشسته بود و در حال تناول طاووس بریان خود بود...اما ناگهان سرش را بالا اورد و گفت:
_احساس ناخشنودی ما کم شده و فضا از قبل کمتر زشت به نظر میرسه!
_مرلین رو شکر ارباب!
_نه خب...چیزی عوض شده....هوم...فهمیدم...رودولف نیست!
_چه خوب!
_بله...لاکن ما دستور داده بودیم همه حضور داشته باشن...بلا...رودولف کجاست؟
_ارباب از دیشب که از اتاق انداختمش بیرون ندیدمش!
_هوم...هوریس، دیشب اون با شما از منزل خارج شد...ولی هاگرید شما رو که غرق در خواب بودین برگردوند....رودولف کجاست؟
_ارباب...من دیشب رو یادم نمیاد!
_عجب...نکند رودولف را ساحره ای دزدیده باشد؟

لرد این را گفت و به مرگخوارن نگاه کرد...مرگخواران هم ابتدا به لرد و سپس به یکدیگر نگاه کردند...بعد از چند ثانیه سکوت، لرد و مرگخوارن قهقه‌ای بلند سر دادند...
_ارباب...ارباب...واقعا همیشه شما بهترین جوک ها رو میگین!
_بله....مزاح فرمودیم...اصلا عدم حضور رودولف باعث نشاط شده و حتی اشتهایمان هم دوبرابر شد...غذا بخورید یاران ما!

همین که لرد حرفش را تمام کرد، درب خانه‌ی ریدل باز شد و پیکر بدون سری در آن نمایان شد!
_رودولف؟

بدن رودولف که حالا بدون سر نمیتوانست حرف بزند، با اشاره جواب مثبت داد...اما از آنجایی که به زبان بدن مسلط نبود، دستانش را در هوا به صورت نشانه‌های نامفهوم تکان داد...
_چی میگه این؟
_نمیفهمیم ارباب...ولی احتمالا داره سعی میکنه که بگه از کجا شناختیمش!
_بله بله...آخه خیلی سخت هست که یک مردی که نصف بدنش را خالکوبی دارد وآن را با لباس و پیرهن نمیپوشاند، شناسایی کنیم!

رودولف در حالی که هنوز از گردنش خون میچکید، میز را دور زد و به سمت لرد رفت!
_یاران ما...من طبیعتا نمیترسم...ولی کمی چندشمان میشود...رودولف رو از ما دور کنید!

قبل از اینکه کسی اقدامی بکنید، رودولف ردای لرد را گرفت و کشید...
_ارباب...یحتمل ازتون میخواد باهاش برید یه جایی!

لرد با بی رغبتی به بدن رودولف نگاه کرد...باز هم رودولف چه دست گلی به آب داده بود که به لرد نیاز داشت؟
_باشه رودولف...چیکارت کنیم دیگه....کجا میخوای ما رو ببری؟

رودولف دوباره ردای لرد را گرفت...و آپارات کرد!

لحظه ای بعد، کارخانه‌ی متروکه‌ای در حومه‌ی لندن!

لرد و بدن رودولف که ابتدا در مقابل درب کارخانه ظاهر شده بودند، با راهنمایی های بدن رودولف، به سمت زیر زمین رفتند...هنگامی که به آنجا رسیدند، لرد ایستاد...
_خب رودولف...برای چی من رو اوردی اینجا؟

بدن اما با انگشت به انتهای سالن که در تاریکی بود اشاره کرد...از تاریکی موجودی آرام آرام به سمت لرد در حال آمدن بود...وقتی که آن موجود به روشنایی رسید، لرد منظره‌ی روبرویش را نگاه کرد...
_عه؟ ارباب؟ شما رو چرا این بدنم اورده؟ من گفتم بهش ساحره ها رو نیاره، نیاز هست بهشون...بین این همه جادوگر چرا شما رو انتخاب کرده؟
_رودولف؟ توضیح بده!

قبل از اینکه رودولف بخواهد توضیحی دهد، از پشت لرد برق شمشیری را دید...او فقط میتوانست جمله‌ای کوتاه بگوید...
_ببخشید ارباب...میبخشید؟




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۰۷ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین

پاتریشیا وینتربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱:۵۲ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۰:۱۴ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
از توی یکی از جزایر ذهنم
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
پاتریشیا وینتربورن VS جودی جک نایف

با صدای فریاد از خواب پریدم. کمی طول کشید تا بفهمم خودم فریاد زده بودم. هنوز برای رفتن به سر کار خیلی زود بود ولی نمیتوانستم دوباره بخوابم. ترس اینکه دوباره آن کابوس به سراغم بیاید، خواب را از چشمانم گرفته بود.

از تختخواب بیرون آمدم تا آبی به دست و صورتم بزنم. وارد توالت شدم و جلوی آینه ایستادم و به صورتم خیره شدم. اولش کمی ترسیدم چون انعکاس تصویرم روی آینه را نشناختم. بعدش خنده‌ام گرفت. نمیتوانستم به این چهره عادت کنم. این چهره‌ی غمگین و افسرده با لب و دماغ آویزان که بدبختی از آن می‌بارید. ولی چشمانم همان چشم‌ها بودند. آنها را نمیتوانستم بپوشانم و پشت چشم‌های ساختگی پنهان کنم. اهمیتی هم نداشت. دیگر کسی نبود که به چشم‌ها توجه کند. آن لبخند شیرین مصنوعی با دندان‌های مروارید گونه‌ی پشتش توجه هر نگاهی را به خود جلب می‌کرد.

گاهی فکر می‌کنم اگر این نقاب‌ها نبودند چه بلایی سر ما آدم‌ها می‌آمد؟ کاملا تنها می‌شدیم؛ و بیکار. هیچکس از فروشنده‌ای که بدبختی و زشتی از چهره‌اش می‌بارد جنس نمیخرد. هیچکس حتی عاشق همچین چهره‌ای هم نمیشود. مثل آن بدبخت‌های بدون نقاب که با چهره‌های کریه‌شان در خیابان‌ها و کوچه پس کوچه‌ها میخزند و در خرابه‌ها میخوابند.

اینجاست که نقاب‌ها به دادمان می‌رسند. تا ما را زیبا کنند. طوری که جنس‌هایمان فروش بروند، عاشق شویم و عاشقمان شوند و اینگونه زندگی خوب و راحتی داشته باشیم. نقاب من هم عالی بود. یک زندگی راحت با یک شغل خوب نصیبم کرده بود. حتی فکر از دست دادن این نقاب باعث می‌شد نفسم بند بیاید.

یاد کابوس لعنتی‌ام افتادم. در یک شهر ترسناک، بین آدم‌های بی نقاب گیر افتاده بودم. وحشتناک بود. همه‌شان میخواستند نقابم را به چنگ بیاورند. دوره‌ام کرده بودند. دست های چرک و کثیفشان به سمت نقابم دراز میشد. یکی از آن‌ها چنگ زد و نقاب را از روی صورتم کَند. همان لحظه از خواب پریده بودم. با اینکه تمامش یک کابوس لعنتی بود ولی باز هم این دلشوره رهایم نمی‌کرد. باید مطمئن می‌شدم که جایش امن است.

درحالی که داشتم رمز در گاوصندوق را باز می‌کردم از نگرانی و ترس، خیس عرق شده بودم. نکند سرجاش نباشد؟! تنها چند ثانیه طول کشید که شک‌م تبدیل به یقین شود. دنیا دور سرم چرخید و روی قالی پهن شده کف اتاق سقوط کردم. برای چند لحظه، بی حس بودم. مثل وقتی که صدمه‌ی جسمی بدی به آدم وارد شده باشد و در لحظات اول نتوانی آن درد جانفرسا را حس کنی ولی بعد به یکباره درد مثل موجودی وحشی و تشنه به خون چنان هجوم آورد که حتی قدرت فریاد زدن را از من گرفت.

اولین کاری که پس از بهوش آمدن کردم، فریادی از عمق وجود بود، جوری که پرده های گوشم را به لرزه انداخت. با هول و هراس دوباره گاو صندوق را چک کردم ولی نقابی نیافتم. نقاب نازنینم! دوباره با یادآوری خوابم و هجوم حقیقتی تلخ، نفسم بند آمد. خوابی در کار نبود. تمام این کابوس حقیقت داشت. شب هنگام که مست و تلو تلو خوران از کافه ای به سمت خانه می‌رفتم، بی‌نقاب‌های منفور نقابم را دزدیده بودند.

گشتن به دنبال نقاب خودم دیوانگی محض بود. تا الان حتما ذوب شده و به مایعی داغ برای ساختن نقابی نو تبدیل شده بود. ناامیدانه به نقاب فروشی‌های شهر سر می‌زدم ولی تنها تمسخر و اهانت بود که به دلیل بی‌نقاب بودن نصیبم می‌شد. هر فرد در کل زندگی‌اش تنها می‌توانست یک نقاب خریداری کند و اگر آن را از دست می‌داد تا ابد بی‌نقاب میشد.

هنوز یک نقاب فروشی بود که به آن سر نزده بودم. کورسوی امیدی در دلم روشن شد. وارد مغازه شدم، از بین انبوه نقاب‌هایی که روی دیوار نصب شده یا از سقف آویزان بودند به سرعت رد شدم. سعی می‌کردم به حفره‌های سیاه روی نقاب‌ها که می‌بایست جای چشم‌ها باشند، توجهی نکنم. احساس می‌کردم که با همان حفره‌های خالی، حرکاتم را نظاره می‌کنند. به پیشخوان رسیدم و از پیرمرد لاغر و موسفیدی که آشکارا صورت نقاب زده‌ی جوانش به اندام نحیف و خمیده‌اش نمی‌آمد، سراغ نقاب جدیدی را گرفتم. نگاهی به چهره‌ی ماتم زده‌ام انداخت، پوزخندی زد و با انگشت اشاره کرد که مغازه را ترک کنم. کورسوی امیدم به یکباره خاموش شد. به زانو افتادم و زجه زدم. التماسش کردم و ماجرای دزدیده شدن نقابم را میان هق‌هق‌های فروخورده‌ام شرح دادم. در کمال ناباوری، فروشنده ماجرای غم انگیز مرا باور کرد.

مقابل کارخانه‌ای بزرگ که آدرسش را پیرمرد نقاب فروش داده بود ایستاده بودم. فضای اطراف کارخانه که خیلی دور از شهر بود، دودی سیاه و بدبو احاطه کرده بود. دیوارهای کارخانه نیز به قدری سیاه و کثیف بود که گویی از ذغال ساخته شده بودند. داخل کارخانه نیز کثیف و بدبو بود. جلوتر رفتم و از متصدی بخش اطلاعات سراغ رئیس کارخانه را گرفتم. ماجرایم را شرح دادم و متصدی من را به سمت آسانسور بزرگی هدایت کرد.

آسانسور با سرعت زیادی به سمت بالا می‌رفت. پس از مدت زمانی که در نظرم بسیار طولانی آمد، بالاخره به بالاترین طبقه‌ی کارخانه رسیدیم. از آسانسور پیاده شدیم و متصدی مرا به سمت اتاقی با دری بزرگ و قرمز رنگ هدایت کرد و خود خارج شد و در را بست. اتاقی اعیانی بود. با دیوارپوش‌هایی به قرمزی در و چلچراغی باشکوه که مانند الماس می‌درخشید. روبه‌روی در، در آنسوی اتاق، شیشه‌ای بسیار بزرگ به جای دیوار وجود داشت، با منظره‌ای از دستگاه‌های غول‌پیکر و کارگرانی که مشغول بسته‌بندی نقاب‌ها بودند. روکش مبل‌ها از چرم قرمز بود و هنگامی که صدای بم مردانه‌ای مرا دعوت به نشستن کرد، به جرات می‌توانم بگویم که نرم‌تر و راحت‌تر از هر تختخوابی بود.

محو شکوه و زیبایی دکوراسیون اتاق بودم که مرد صندلی بزرگ چرخانش را به سمت من چرخاند و برای لحظاتی در سکوت کامل براندازم کرد. نقاب عجیبی به چهره داشت. شبیه هیچکدام از نقاب‌ها نبود. درواقع زشت‌ترین نقاب بود. مرد متوجه شد که به نقابش خیره شده‌ام و با خنده گفت:
-هنوز نقابم رو نزدم. من به عنوان رئیس کارخانه‌ی نقاب‌سازی، نقاب‌های زیادی برای خودم ساختم. اگه مایل باشی میتونم اونا رو نشونت بدم.

جوابی ندادم. اصلا جوابی نداشتم که بدهم.
مرد دستان استخوانی‌اش را بهم قفل کرد و روی میز چوبی بزرگ مقابلش گذاشت و کمی به سمت من خم شد و با صدایی آرام‌تر از قبل گفت:
_میدونم برای چی اینجا اومدی. من می‌شناسمت. درواقع تمام کسانی که از نقاب‌های من استفاده می‌کنن رو می‌شناسم. و همینطور می‌دونم چه بلایی سرت اومده. شاید تعجب کنی که خودم تو رو اینجا کشوندم. من نه تنها سازنده، بلکه فروشنده‌ی نقاب‌ها هم هستم.

از شدت تعجب به تته‌پته افتادم:
_ولی ... اون... اون فروشنده که...
بلافاصله یادم آمد که آن فروشنده و تمام فروشنده‌ها دیگر، نقاب به صورت داشتند. پس احتمال اینکه ادعای این مرد حقیقت داشته باشد زیاد بود. فرصت شگفت‌زده شدن نداشتم. بلافاصله ملتمسانه گفتم:
_پس می‌تونین یه نقاب به من بدین؟ حاضرم برای هزینه‌ش تمام زندگیم رو تقدیمتون کنم.التماستون می‌کنم.

برق عجیبی در چشم‌های از حدقه درآمده‌ی مرد درخشید. حرفم را در هوا قاپید و گفت:
_تمام زندگیت به درد من نمی‌خوره. ولی می‌تونی چیز دیگه‌ای در قبالش پرداخت کنی.
_هرچیزی که باشه.
_قلبت!

جا خوردم. من و من کنان گفتم:
_ولی... ولی بدون قلب که... آخه چجوری؟ چرا قلبم؟
_هزینه‌ش همینه. قلبت رو به من بده تا زیباترین نقاب رو بهت بدم. نقابی که باهاش بتونی همه‌ی نگاه‌ها رو به سمت خودت جلب کنی.

پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. یک آن می‌خواستم بیخیال تمام احساساتم شوم. اصلا مگر عشق و عاطفه در این دنیا چه ارزشی داشت؟! چه کسی به آن بها می‌داد؟! با این نقاب می‌توانستم محبوب‌ترین انسان این دنیا باشم. هرچه می‌خواستم را به راحتی به دست می‌آوردم. نداشتن قلب از نداشتن نقاب بهتر بود.

لحظه‌ای تصور کردم که من نیز مانند آن موجودات بی‌نقاب در خیابان‌ها بی‌هدف به این سو و آن‌سو می‌روم. حتی تصورش نیز برایم ناممکن بود. ولی صورت همسر و فرزندم مدام جلوی چشمانم می‌آمد. بدون قلب نمی‌توانستم به آن‌‌ها عشق بورزم.

به صورت نقاب‌ساز نگاه کردم. به چشمان بی‌احساسش خیره شدم. آن چشم‌ها نیز با تمام چشم‌هایی که دیده بودم متفاوت بود. گویی به چشمان خود شیطان نگاه می‌کردم. می‌توانستم شرط ببندم که قلبی در سینه ندارد. دوباره جمله‌اش به یادم آمد:« خودم تو رو اینجا کشوندم! »
ناگهان احساس کردم که داخل جهنم هستم. رنگ قرمز دکوراسیون اتاق مانند شعله‌های جهنم بود و چلچراغ آویزان از سقف، مانند گدازه‌ای بود که هرلحظه امکان سقوط و نابود کردن کل کارخانه را داشت. قلبم به شدت در سینه می‌تپید. گویی التماس می‌کرد که به دستان استخوانی نقاب‌ساز نسپارمش. از پشت شیشه به چهره‌ی کارگرانی که بی‌وقفه درحال بسته‌بندی بودند نگاه کردم. از چهره‌های خشک و چشمان بی‌احساسشان می‌شد فهمید که قلب ندارند. خودم را جای آنان تصور کردم. تبدیل به رباتی شده بودم که فقط میتوانست کار کند. دیگر نه از عشق به همسر و فرزند خبری بود نه لذت از زندگی. رو به نقاب‌ساز گفتم:
_ نقاب رو نمی‌خوام چون هزینه‌ی گزافی داره و من نمی‌تونم پرداختش کنم.

برخواستم و به سمت در رفتم. نقاب‌ساز فریاد زد:
_ پس تصمیمت اینه؟ که بشی یکی از همون بدبخت‌های بدون‌نقاب؟

بدون هیچ جوابی از اتاق خارج شدم و در رو بستم.
خیابان‌ها مملوء از بی‌نقاب‌هایی بود که باهم صحبت می‌کردند. قدم می‌زدند و زندگی می‌کردند. دیگر چهره‌هایشان زشت و ترسناک به نظر نمی‌آمد. چقدر زیبا و شجاع بودند. آن‌ها قلب داشتند!


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۴ ۲۳:۴۰:۰۰

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۲۵ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۰:۳۹
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 145
آفلاین
رابستن اند گابریل


Vs

کریس و آملیا


....


- گابریل، برو درو باز کن، مهمون اربابه!

خانه ریدل‌ها، حتی با وجود مرلین ِ جوگیر که مدام تصور می‌کرد مهمان حبیب اوست و باید در را به روی هر ننه‌قمری باز کنند، مهمان چندانی نداشت. مگر در مواقعی که مهمان، مهمان لرد ِ سیاه بود.

- این در رو باز کنین الان خشک می‌شم‌آ!
- اومدم دیگه!

گابریل در را باز کرد و همین‌طور که اثر ِ انگشت‌ها را از روی دستگیره پاک می‌کرد، چشم‌هایش را به‌طرف مهمان چرخاند.
- بفرمایی...

بله، گابریل جیغ کشید.

- نیا تو، پاتو نذاری تو آ، بذاری محکمتر پاکت می‌کنم! بذار برم دستمال بزرگمو بیارم آروم و مسالمت آمیز دهنتو صا... پاکت کنم! نیای‌آ! آفرین! نیا، نزدیک نشو، دِ بهت می‌گم نزدیک نشو!
- گب، کی اومده؟
- هیچکی ارباب...
- دروغ می‌گه، منم! خودتون پِیَم فرستادین!
- گب، جلوی مهمون ما رو می‌گیری؟ بذار بیاد تو!
- مهمون ِ... ارباب؟

مهمان ِ لرد سیاه، زبانی برای گابریل درآورد و او را به کناری زد. قلب گابریل از تصور این‌که مهمان همین لکه زشت و بزرگ است، دوحفره‌ای شد‌‌.

***

- جونم براتون بگه که من خیلی نجسم، حال به هم زنم! منبع هر چی کثافت توی دنیاس، منم. من نباشم دیگه کثیفی‌ای وجود نداره که شماها پاک کنین ذوق بزنین!
- ذوق بزنیم؟
- مگه اربابتون نگفت وسط حرفم نپر؟
- آخه چرا من ارباب، چرا من باید توی شهر بگردونمش؟ ... چطور می‌تونم جلوی چشمم ببینمش و پاکش نکنم؟ این چه شرطی بود ارباب؟
- خب حالا اول کجا رو بگردیم؟
- چه می‌دونم!
- فهمیدم. من عاشق دستشویی‌هام! عاشق اون‌همه کثیفی، بوی بد! منبع همشون خودمم. لذت می‌برم وقتی می‌بینم من این‌همه کثافتم که گند می‌زنم به دنیا!

گابریل احساس کرد اشتباه شنیده‌است، مسلما منظور لکه دستشویی نبود.
- گفتی کجا؟
- دستشویی دیگه، همونجایی که...
- من نمیام!

لکه نگاهی به گابریل انداخت که در تمام طول همراه‌شدنشان با یکدیگر، با دست راست مچ دست دیگرش که یک دستمال بزرگ و سفید داشت را محکم چسبیده‌بود. درنهایت با خونسردی نگاهش را برگرفت.
- شماره خونه ریدل چنده؟
- غلط کردم.
- خب پس بزن بریم!

***

- بنظرت چرا آدما وقتی میان دستشوئی، بعدش به خودشون زحمت می‌دن و همه اون آثاری که برای به‌وجود اومدنش اون‌همه تلاش کردن رو پاک می‌کنن؟

گابریل هق‌هق کنان سرش را به دیوار کوبید.
- نمی‌دونم، نمیدونم!
- اینا چرا انقدر تمیزن؟ مسلما نباید تمیز باشن. اینجا دستشوئیه آ.
- تمیز بودن.

نگاه گابریل به پشت سر لکه افتاده‌بود.
- دیگه نیستن.
- اصلا از دستشوئیاتون خوشم نیومد... جای کثیف‌تر سراغ نداری؟
- کثیف... تر؟
- آره دیگه. وایسا... آها! سیگنالایی که دریافت می‌کنم از این طرفه... دنبالم بی... تو چرا انقدر به من نزدیکی؟ اون پارچه سفید توی دستت چیه؟

گابریل از جا پرید و دستمال را توی دستش قایم کرد. اگر ارباب می‌فهمید لکه پاک شده‌است، قطعا او را به بلاتریکس می‌سپرد و بلاتریکس هم به تسترال‌ها. آن‌وقت لکه‌هایی که توی جهان بودند و نیاز به پاک شدن داشتند چه؟
لب ورچید و با حسرت دستمال را پایین آورد؛ او نباید لکه را پاک می‌کرد.

- گفتی باید از کدوم طرف بریم؟

***

- ناموسا اینجا؟
- وای لعنتی اینجا چقدر کثیفه! دارم عشق می‌کنم!

روبروی گابریل، یک آشپزخانهء رستوران بود.

- زیبا نیست؟
- ولی اینجا مسلما باید خیلی تمیز باشه...
- بین بیمارستان و اینجا مونده‌بودم‌. سیگنالام نامطمئن بودن. تهش اینجا بیشتر شد ولی!

گابریل خواست بگوید که لکه دارد اشتباه می‌زند، اما صدایش در گلو خفه شد.

سرآشپز همین‌طور که تزئین غذایش را انجام می‌داد، عطسه بلندبالایی زد و ذرات درشتی را روی غذا پاشاند.

گابریل سرفه‌ای کرد.
- خب حالا فقط همون بو...

صدای گابریل دوباره خفه شد.

کمک آشپز با ظرافت ِ تمام، دستش را تا مچ توی دماغش فرو برد و سپس بیرون آورد، بعد به ورز دادن خمیر روبرویش ادامه داد.
- لعنت بهت!

قلب گابریل به‌درد آمد، دوید تا کله سرآشپز و دست کمک آشپز را با دندان قطع کرده و تی به دست آنجا را مرتب کند، که دید لکه از آنجا بیرون رفت.

- من یه جای کثیف‌تر می‌خوام... خیلی کثیف‌تر!
- کثیف‌تر از اینجا هم مگه داریم؟
- سیگنالایی که دریافت می‌کنم اینطور می‌گن. بیا بریم بیینیم به کجا می‌رسیم‌...
- اگه بمیرم ‌هم نمیام!
- گفتی شماره خونه ریدل چند بود؟
- خیلی کثافتی!

لکه ذوق‌زنان مشغول دنبال کردن سیگنال‌ها شد.
- واقعا؟ راست می‌گی؟ نظر لطفته عزیزم!
-
- می گم... چرا رسیدیم به جایی که بودیم؟

گابریل به روبرویش نگاه کرد.
- خونه... ریدل؟ این همون جائیه که می‌گفتی کثیف‌تر از همه جاست؟ ما اینجا دو روز یه بار وایتکس بارون داریم، همه چی ضدعفونیه! ... البته... به جز یه جا.

چند دقیقه بعد، لکه با عشق ِ فراوان وسط اتاق کراب بالا و پایین می‌پرید. در کمد هارا باز می‌کرد و انبوهی از وسایل و پوست تخمه‌هایی با قدمت تاریخی وسط اتاق پخش می‌شدند.
- پس بگو چرا نمی‌ذاره کسی بیاد تو اتاقش!

قلب گابریل کم کم داشت تک‌حفره‌ای می‌شد، نه از اتاقی که در آن قرار داشت، بلکه از لکه‌ای که درست روبرویش بود و منبع تمام بدبختی‌هایش محسوب می‌شد.

- وای چقدر سفر خوبی شده... کلی دارم انرژی می‌گیرم!
- انقدر تکون نخور کثافت، همه‌جا رو بدتر داری خراب می‌کنی!
- مگه اربابتون نگفت بذاری من هرکاری دلم بخواد بکنم؟ می‌رم بهش می‌گم‌آ!
- ازت متنفرم!
- رفتم که بهش بگ...

شپلخ!

گابریل با آخرین نیرویی که برایش مانده‌بود، دستمال را روی لکه فشار داد.
- حالا هم برو بگو، خبرچین ِ بدبخت!

گابریل در لحظه یادش آمده‌بود که اگر لکه از بین برود، دیگر لازم نیست نگران لکه‌های پس از نرگش باشد و می‌تواند در کمال آرامش مرگ از طرف ارباب جانش را بپذیرد.

حالا که لکه پاک شده‌بود، همه‌جا تمیز می‌شد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۹ ۲۳:۵۲:۳۰

نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۳۰ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۰:۳۹
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 145
آفلاین
رابستن زندانی درجه یک بدون دسترسی فیت گابریل وایتکس


*****


-ایندفعه شکستت می‌دهیم!

اگه اونایی که با جمله‌ی "زمان همه چیز رو درست می‌کنه" مخالف بودن، این صحنه رو می‌دیدن حتما نظرشون عوض می‌شد.

-حتی فکرشم نکن تام!

نبرد جذابیه! همیشه نبرد این دو نفر با هم جذاب می‌شه...ولی خب ایندفعه نبردشون یکم فرق می‌کنه! ایندفعه خودشون نبرد نمی‌کنن...مهره های شطرنجشون اینکارو می‌کنن!

لرد ولدمورت و دامبلدور در خانه ی سالمندان و در اتاق دو نفره‌یشان مشغول بازی شطرنج جادویی بودن.

اگر قبلا از کسی می‌پرسیدی که آیا این دو نفر روزی با هم خوب می‌شدن، حتما با یک پوزخند جوابتو می‌داد.

ولی خب، واقعا زمان همه چیز رو درست می‌کنه!

-ما گفتیم شکستت می‌دهیم و اینکار را کردیم!
-تقلب کردن کار بی عشقیه تام!
-ما تقلب نکردیم پیر خرفت!
-دروغ هم همینطور تام!
-تو هیچ وقت آدم نمی‌شوی...باید عملی بهت بفهمانیم!

لرد از روی صندلیش بلند شد...وقتی داشت بلند می‌شد از تک تک استخوناش صدا در میومد...پیر شده بود دیگه!
دامبلدور هم به طبع همینکارو کرد.

انگار که این دو نفر نمی‌تونستن با هم خوب بشن!

-ایندفعه دیگر می‌کشیمت!

لرد این رو گفت و حمله کرد!

حرکاتش کند شده بود ولی همچنان ابهت خودش رو حفظ کرده بود.

تق

یه ضربه ی خیلی آروم با عصاش به دامبلدور زد.

دامبلدور هم پیر بود و همین ضربه کافی بود تا بعضی از استخوناش از جا در بیاد.

دامبلدور دیگه توان وایستادن نداشت برای همین یک پارچه ی سفید رو به نشانه ی تسلیم شدن تکون داد.
-دیگه توان سابقو ندارم تام...تسلیم!
-قبلا هم همین بودی!

دامبلدور بعد از شنیدن جواب روی تختش دراز کشید و استخوناش رو جا انداخت!

روزی بیست بار این کارو می‌کرد و دیگه توی این کار خبره شده بود.

هردوشون اون روز خوشحال تر بودن...نمی‌دونستن چرا ولی این حس خوب بودن رو داشتن!

تق تق

-باز این پرستار مزاحم ما شد!
-به نظر من که پرستار با عشقیه! همه کاراشو با عشق انجام می‌ده!
-ما یادمان نمی‌آید از تو نظر خواسته باشیم!

در باز شد...ولی خب نه مثل همیشه آروم...محکم! جوری که در از لولا کنده شد.
ولدمورت و دامبلدور از رو تختشون بلند شدن!

اونی که در رو شکست وارد شد...پرستار نبود!

به هر دوی اونا نزدیک شد. در یک قدمی اونا وایستاد و نگاهی به هردوشون کرد.
دو قیافه ی بهت زده رو دید...بهت زده ولی بدون ترس!

ولدمورت و دامبلدور اصلا از کسی که جلوشون بود ترس نداشتن...یه جورایی منتظرشم بودن.

-آماده‌اید؟

هردوشون وقتی این سوال رو شنیدن همه چیز سریع از جلوی صورتشون رد شد...همه ی خاطرات...افراد...خودشون!

اینا رو برای خودشون یادآوری کردن و فهمیدن که هنوز آماده نیستن!
ولی خب کسی که جلوشون بود، بهش نمی‌خورد که براش مهم باشه که اونا آماده هستن یا نه!

-می‌شه کمی وقت بدی؟
-این همه مدت وقت داشتین...دیگه نمی‌تونم وقتی بدم!
-یه چند ساعت فقط!

مرگ احساسات نداشت...برای همین اصلا خواهش های دامبلدور براش مهم نبود.

-مگه نمی‌بینی دارد خواهش می‌کند!

مرگ روشو سمت ولدمورت برگردوند. تا حالا کسی اینجوری باهاش حرف نزده بود ولی خب ولدمورت با همه اینجوری حرف می‌زد.

-فقط چند ساعت!

شاید بقیه اشتباه فکر می‌کردن که مرگ احساسات نداره و شاید مرگ فقط بخاطر حرفی که ولدمورت بهش زده بود راضی شده بود! کسی اینو نمی‌دونه ولی خب مهم اینه که قبول کرده بود.

ولدمورت و دامبلدور رو تختاشون دراز کشیدن و شروع کردن به مرور خاطراتشون!

-تام اون روزی که اومدم یتیم خونه رو یادته!
-خیر...ما یادمان نمی‌آید...پیر خرفت ما رو فریب دادی و بردی به اون مدرسه ی مسخره‌ات!
-الان یادت نبود؟
-خیر!

ولدمورت هیچوقت به دامبلدور رو نمی‌داد حتی موقعی که چند ساعت به مرگش مونده بود.

-اون روز چی تام...اون روز که تو دیگ بودی!
-اولا روز نبود، شب بود! دوما تو خودت اونجا نبودی به من می‌گی یادته؟!
-خاطرات هری رو دیدم...آخ گفتم هری...چه پسر با عشقی بود!
-هزار بار بهت گفتیم اسم هری رو حلوی ما نیار...شست پای چپمان درد می‌گیرد!

مرگ که با داس خودش بالای سر اون دو نفر وایستاده بود و منتظر بود که وقتی که داده بود تموم شه، خسته شد و خواست خودشو قاطی بحثشون کنه!
-من اون روز که توی دیگ بودی، بودم! مرگ سدریک رسیده بود منم اونجا بودم! واقعا مرگ قشنگی داشت.

دامبلدور و ولدمورت به مرگ نگاه کردن و هردو با هم گفتن:
-کسی از تو نظری خواست؟!

اون دو نفر فراموش کرده بودن که دارن با کی حرف می‌زنن.

مرگ بهش برخورد. خیر سرش مرگ بود...جون خیلیا رو گرفته بود و الان دو نفر بهش توهین کردن!

مرگ عصبی شد.
-شما دوتا چلاق دارین به من توهین می‌کنین؟ من؟ من اراده کنم شما دوتا مردین!
-اراده کن ببینیم!

همچنان ابهت خودش رو حفظ کرده بود ولی خب بد موقعی گفت...مرگ واقعا اگه اراده می‌کرد اونا مرده بودن!

شاید بعضیا باشن که با جمله "زمان همه چی رو درست می‌کنه" مخالف باشن ولی خب هیچکس با جمله ی "با دم شیر بازی نکن" مخالف نیست...البته همه غیر از ولدمورت!

-جناب مرگ! تام شوخی کرد...شما زیا...

خب با دم شیر بازی کردنم تاوان داره دیگه!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۹ ۲۳:۴۳:۳۰

نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۵۱ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
کــاملیا
Vs

رابــریل




-

رکسان و آملیا با دیدن صورت لرد، با ترس و لرز عقب عقب رفتن. قطعا بخاطر خرابی بی سابقه ای که به بار آورده بودن، تنبیه سختی در انتظارشون بود، و هر دو اینو میدونستن... اما تعریفشون از "تنبیه سخت" متفاوت بود.

- یعنی قراره امشب پیش دیانا بخوابم؟!
- یعنی قراره امشب ستاره هامو نبینم؟!

رکسان، خودشو و آملیا، تلسکوپشو توی بغلشون فشردن. لرد متوجه شد تنبیه کردن این دو نفر، خیلی آسون تر از چیزیه که فکرشو میکرد. چیزی که متوجهش نمیشد، این بود که چطور با یه طلسم یکی از این دو نفر، باشگاه دوئل فرو ریخته بود. باشگاهی که این همه سال، اون همه دوئل کننده رو پذیرا شده بود ولی دیوارش، حتی یه ترک هم بر نداشته بود.

- ارباب، تو رو خودتون ما رو ببخشین، ما اولین بارمون بود دوئل کردیم!
- ساکت، رکسان خالی. ما خودمون میدونیم کار کی بوده، ولی میخوایم خودتون بگین.

قبل از اینکه آملیا بتونه چیزی بگه، رکسان که بعد از گرفتن فرمان سکوت از سمت اربابش، با دو دستش، دهنش رو گرفته بود، یکی از دستاشو برداشت و به آملیا اشاره کرد. آملیا که شوکه شده بود، اخمی کرد و خواست چیزی بگه، که ابری رو دید که از سرش بیرون میاد، و دامبلدور کم کم توش شکل میگیره.
دامبلدور با حالت زمزمه مانندی، شروع به صحبت کرد.
- فرزند روشنایی؟ باباجان؟ آملیا؟ میخوای به تام بگی که این فرزند تاریکی، رکسان، رفته و چوبدستی اون یکی فرزند تاریکی، آریانا رو برداشته، و با علم به اینکه درست کار نمیکنه، اومده باهات دوئل کنه؟
- بله پروف، میخوام بگم. خب الان من تنبیه میشم پروف! میدونی هزینه تعمیر این باشگاه چقده؟
- صبور باش، باباجان. صبور باش. عشق بورز.

لرد که دیگه تحمل نداشت دامبلدور توی کارش دخالت کنه، قبل از اینکه آملیا بتونه چیزی بهش بگه، ابر رو فوت کرد.
- خب، ما مجرم رو شناسایی کرده بودیم، الان هم تنبیه قابل قبولی رو براش شناسایی کردیم.

وقتی که ترس رو توی صورت آملیا و رکسان دید، سعی کرد جذابیت بیشتری به حرفاش اضافه کنه؛ بنابراین، همزمان با شروع پخش آهنگی دراماتیک، سکوت کرد و روشو برگردوند، ولی دلش نیومد چهره وحشت زده شونو نبینه. پس دوباره برگشت و به چهره هاشون نگاه کرد. با علامت لرد، آهنگی که درحال پخش بود و ترس رو بیشتر به دل دو دختر مینداخت، متوقف شد.
- فیتیل، تو مجرم شناخته میشی و باید اینجا رو تعمیر کنی.

آملیا آهی از سر ناامیدی کشید و سرشو پایین انداخت. حدسشو میزد...

- حدس میزد؟ خب پس نیازی نیست. برو... کوچه دیاگونو تمیز کن...

کوچه دیاگون؟ در شرایط عادی، تنبیه بدتر از این، روی کره زمین وجود نداشت، ولی آملیا مدتی بود ناظر کوچه شده بود. میتونست چندتا کارگر استخدام کنه...

- بدون کمک!

خیلی نا امید شد. نگاه خشمگینی به رکسان کرد، سرشو انداخت پایین و رفت. کمی که دور شد، و لرد مطمئن شد دیگه صداشو نمیشنوه، زیرلبی به رکسان گفت:
- خالی، برو حواست بهش باشه، ما به کسی که میکروفون میذاره روی شونه ش، اطمینان نداریم!

فروشگاه لوازم ورزشی کوچه دیاگون

آملیا سطل آب رو زمین گذاشت و خودشو روی زمین ولو کرد. از صبح تا الان، مغازه های زیادیو تمیز کرده بود و خسته تر از این بود که با ستاره هاش وقت بگذرونه. نگاهی به ساعتش کرد؛ ساعت دو نصفه شب بود. عمرا مامانش این موقع شب توی خونه راهش میداد.
- خب تلسکوپ، انگار امشب باید همینجا بخوابیم...

جاروی خیس رو توی سطل آب گذاشت و پیش بندشو باز کرد و زیرش پهن کرد. تلسکوپشو زیر سرش گذاشت.
- شب بخیر تلسکوپ. خوابای ستاره ای ببینی...

تق تق تق...

- یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟

با گفتن این جمله، خیلی ذوق کرد. همیشه دلش میخواست این دیالوگو بگه، ولی همیشه روی سقف خونه و مشغول رصد ستاره ها بود و اگه کسی هم در خونه رو میزد، متوجه نمیشد. تا الان صدای درو از نزدیک نشنیده بود... ولی کسی که الان پشت در بود، دست بردار نبود.

تق تق تق...

- یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟
- درو باز کن، رکسانم، این بیرون خیلی ترسناکه!

با شنیدن صدا، آملیا که با عجله خودشو به در رسونده بود و حتی دستشو روی دستگیره گذاشته بود تا درو باز کنه، لحظه ای پشیمون شد. اومد بره که باز یه ابر بالای سرش تشکیل شد که دامبلدور توش بود.
- فرزند روشنایی؟ باباجان؟ آملیا؟ میخوای بذاری این فرزند تاریکی اون بیرون بمونه؟ میترسه باباجان!
- آخه پروف، دیدین چیکار...
- باباجان؟

آملیا آهی کشید و در رو باز کرد، که رکسان خودشو محکم پرت کرد داخل، و از اونجایی که آملیا تو چارچوب در ایستاده بود، به آملیا برخورد کرد و دوتاشون خوردن زمین.

- هیچ معلوم هست چته تو؟

رکسان سریع بلند شد و درو به هم کوبید، و نفس نفس زنان پشتش ایستاد. برای آملیا مهم نبود از چی ترسیده. الان خسته تر از این بود که بخواد نسبت به این چیزا کنجکاو بشه. دوباره رفت روی پیش بندش دراز کشید که بخوابه، ولی صدای جیغی که دوباره بلند شد، خواب رو از سرش پروند.
با عصبانیت رفت سمت جایی که صدای رکسان ازش اومده بود، ولی چیزی ندید، جز یه کلاه شنا. خواست با عصبانیت فریادی بکشه که دوباره ابری بالای سرش تشکیل شد، و دوباره دامبلدور سرشو آورد بیرون.
- فرزند روشنایی؟ باباجان، آملیا؟ میخوای این فرزند تاریکی بینوا رو بندازی بیرون؟
- بله پروف. دیگه نمیتونم تحمل کنم. خودتون میخواین نگهش دارین؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید... و ابر یهو ناپدید شد!

- هوف... کجایی رکسان؟
- من اینجام.
- تو تلسکوپ من؟! چجوری رفتی توی تلسکوپ آخه؟
- خـ... خب... نمیدونم، دست خودم نیست... چیز، آملیا؟ گیر کردم. میشه درم بیاری؟
-

آملیا سمت تلسکوپ رفت، شیشه روی چشمی رو چرخوند تا بیرون اومد، و تلسکوپ رو به سمت زمین گرفت و چند دفعه به بالا و پایین کرد، تا بالاخره رکسان که شکل تلسکوپ گرفته بود، از توش بیرون افتاد. تلسکوپشو کشون کشون سمت ردا های ورزشی برد، یه ردای ورزشی برداشت و با بی حالی، برگشت سمت پیش بندی که روی زمین انداخته بود. دوباره تلسکوپو گذاشت زیر سرش، ردای ورزشی رو انداخت روش و سعی کرد بخوابه. متوجه شد رکسان داره با ترس بهش نگاه میکنه.

- اینجا خیلی ترسناکه، تو چجوری اینجا میخوابی؟!
- اینجا ترسناک نیست... تو خیلی ترسویی... میشه بذاری بخوابم؟
- نه!

با جیغ رکسان دوباره از جا پرید.
- ای بابا، با گندی که تو امروز زدی، من مجبور شدم کلی مغازه رو طی بکشم! کلی زحمت کشیدم، خسته شدم، حتی کل روز رو با ستاره هام حرف نزدم، میفهمی؟ کل روز! بچم تلسکوپ امروز بی استفاده مونده بود رو دستم!
- خب، میترسم آخه!
- از چی؟ از باد؟ از کلاه شنا؟ اینا ترس دارن آخه؟
- یعنی میخوای بگی من ترسوئم؟
- دقیقا. حالا بذار بخوابم!

آملیا این رو گفت، چشماشو بست و خوابید. رکسان میترسید بهش نزدیک بشه. از دور، نگاهی به ردای ورزشی که روش انداخته بود، کرد.
- حیف این چیز ترسناکو انداختی روت، وگرنه حالیت میکردم با من باید چجوری صحبت کنی.

رکسان همیشه دلش نظارت کوچه دیاگونو میخواست. میتونست صبح تا شب توی مغازه ها بچرخه و خرید کنه، بدون اینکه پولی بده. ولی نمیدونست که واسه ناظر، حتی شاید بیشتر حساب کنن. اینو آملیا میدونست، که هر شب توی خوابش میدید.
- آقا، اون تلسکوپ چند؟
- چون شمایی، هزار گالیون.
- خب... اگه من نباشم چی؟
- اون وقت میشه صد گالیون.

ولی رکسان از این قضیه خبر نداشت. الانو بهترین وقت میدید برای اینکه بتونه ناظر کوچه بشه. چوبدستی آریانا رو از زیر رداش بیرون آورد. چوبدستی خودش، خیلی به نظرش ترسناک بود و اصلا راضی نبود از اینکه چوبدستی باید صاحبشو انتخاب کنه. همیشه دلش میخواست یه "انجمن حمایت از صاحبان چوبدستی" راه بندازه، تا شاید به صاحبان چوبدستی هم حق انتخاب بدن. ولی مهم نبود، وقتی ناظر کوچه شد، میتونست یکی دیگه مجانی از الیواندر بگیره. چوبدستی آریانا رو سمت آملیا گرفت.
- اکسپلیارموس!

فردای اون روز، دفتر مدیریت کوچه!
- خانوم فیتلوورت، چرا رفتین توی لوستر؟
- اون مهرو از روی میزم بردارین تا بیام پایین! خیر سرم ناظر کوچه هستما!

مستخدم شونه بالا انداخت و مهر رو از روی میز برداشت. نمیدونست از کی تا الان، آملیا از مهر مدیریت کوچه میترسه و از کی تا حالا، تلسکوپ با خودش حمل نمیکنه!


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.