هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۱۸ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

مگان راوستوک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۶:۱۶
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 46
آفلاین
خلاصه:لرد ولدمورت معتاد شده و مرگ خواران می خوان ترکش بدن برای همین تصمیم می گرین لرد رو به کمپ ترک اعتیاد ببرن و اونجا بستریش کنن
......
مرگ خواران لرد را به داخل کمپ حل دادند و سپس خود هم به داخل کمپ رفتند.
لرد ولدمورت بلند شد و رو به مرگ خواران کرد.
-این چه کاری بود که کردید؟
و سپس خود را تکاند.
-مگر با شما نبودم چه کسی به شما گفت که من را به کمپ بیاورید ؟
هیچ یک از مرگ خواران جرات پاسخ دادن را نداشتن ولی یکی از مرگ خواران به ارامی جلو امد.
-ارباب جان با تمام احترام شما باید اعتیاد خود را ترک کنید.
-ارباب و زهر نجینی. اکنون می خواهم کمی به شما ورد بزنم برای این نقشه هایتان.کروشیو.
مرگ خوار از طلسم جا خالی داد.

-با چه جراتی از کروشیو ما جا خالی می دهی؟
در همین حین دکتر ان کمپ می اید.
-سلام جناب شما برای ترک اعتیاد اومدید؟
-بله جناب ارباب ما برای ترک اعتیاد اومدن و ما هم برای استخدام.
دکتر به ارامی و به همراه تعجب به اون همه مرگ خوار نگاه کرد.
-همتون؟!
-بله جناب فقط این چوب رو ازشون بگیرید.
-چی؟ تو به چه جراتی می خواهی چوب دستی ما را بگیری؟ ای، خائن
-هلوی مامان، می گم اون چوب دستیتون بده. مامان به قربونت بشه اوکادوی مامان.



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷:۰۰ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲:۰۷:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5960
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه معتاد شده و مرگخوارا خیال دارن توی کمپ ترک اعتیاد بستریش کنن و ترکش بدن.

...................

مرگخواران برای بردن لرد به کمپ بسیار مصمم بودند. ولی جایی از نقشه ناقص بود!

-اگه ارباب بخوان از کمپ فرار کنن چی؟ حتی بدون چوب دستی هم ایشون بسیار باهوش و زیرک می باشند!

مرگخوار مذکور خودشیرینی کرده بود، ولی واقعیت را هم گفته بود. برای همین تصمیم بعدی گرفته شد.

-یاران ارتش سیاه. تا مرخص شدن ارباب از کمپ هممون توی همون کمپ مشغول به کار می شیم. هر کاری که بهمون بدن انجام می دیم. حالا پیش به سوی ارباب!

مرگخواران به سراغ لرد سیاه رفتند. پیتر قیافه بسیار بدحالی به خودش گرفت.
-ارباب...منم حالم خوب نیست. همراه من بیایین. یه جایی سراغ دارم پر از مواد مرغوب! بیایین و اجازه ندین که من به این مواد خانمانسوز آلوده بشم.

لرد از مرلین خواسته از جا پرید. البته در حدی که بدن و نیروی یک معتاد اجازه می داد. همراه پیتر به سمت کمپ رفتند.

هکتور با چهره ای مبدل جلوی در کمپ ایستاده بود.
-مواد دارم... مواد ترک دهنده... مواد ارباب قوی کننده... مواد بدم؟

حتی یک لرد معتاد هم متوجه شباهت غیر قابل انکار فروشنده و هکتور می شد. برای همین مرگخواران به لرد فرصت فکر کردن و متوجه شدن ندادند و همگی با هم لرد را به داخل کمپ ترک اعتیاد هل دادند! خودشان هم به دنبال لرد به داخل کمپ سرازیر شدند.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶:۳۲ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۱:۱۷
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
بلا در حالی که از فکر جدیدش سرحال آمده بود گفت:
_ایده ی من اینه که ارباب رو به بهونه گرفتن مواد ببریم بیرون و توی یه کمپ ترک اعتیاد بستریش کنیم.

مرگخواران کمی به یکدیگر نگاه کردند. آخه اگه ارباب بعد از فهمیدن این که مرگخواران وفادارش اونو توی کمپ آوردن خیلی عصبانی می شد.
_خب؟
_چی خب؟
_خب الان باید موافقتتون رو اعلام کنید دیگه.
_خب ما...

بلا که کلافه شده بود به مرگخوارا نگاهی کرد و دنبال کسی بود که عصبانیتش رو روش خالی کنه.
_پیتر!
او یقه پیت رو گرفت وگفت:
_یا موافقتتون رو اعلام می کنین. یا به این کروشیو میزنم.
_بزن خب...
_من هنوز نمی شناسمش.
_زیاد برام مهم نیست...

پیتر تازه وارد بود. و برای هیچ کس آشنا نبود.بلا که اوضاع رو دید گفت:
_الان یا موافقت میکنین یاخودم میرم و حال ارباب رو خوب میکنم و بهش میگم که شما اصلا نمیخواستین این کار انجام بشه.
یهو همه آوای موافقت سر دادند!

بلا که راضی به نظر می رسید شروع به کشیدن نقشه کرد.
_پیتر!تو بازیگر خوبی هستی. باید نشون بدی که حال تو هم بده وباید با ارباب بری و مواد پیدا کنی.
_هکتور!تو یه معجون مرکب درست می کنی تا شکل فرشنده مواد شی.
_بانز!تو ارباب رو از پشت هل می دی توی کمپ.
_فنریر!تو...

به هرکس یه نقشه ای داد.
اونا آماده بودن که اربابشون رو نجات بدن...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰:۰۹ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۴۸:۴۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 157
آفلاین
- عه، خب اگه اینطوره من برم واسه قندعسل مامان سرنگ پر از میوه بیارم.

بعد از جمله بانو مروپ همزمان سه چهار تا مرگخوار خود را روی او انداختند تا از رفتنش به سوی سرنگ جلوگیری کنند.
- بانو لازم نیست شما خودتون رو نگران کنین ما خودمون ترتیب کار ها رو می دیم.
- یعنی چی مرگخوارای مامان؟ یعنی به غیر از من کس دیگه ای هم به فکر زردآلو مامان هست؟
-معلومه که هست! ما برگ چغندر نیستیم که!

مروپ خودش را از زیر دست و پای مرگخواران بیرون کشید.
- پس موندن من تو این خونه واسه شما چه فایده ای داره؟! من می رم خونه سالمندان تا از دستم راحت شید.

بلاتریکس به مرگخوار که جمله بالا را گفته بود کروشیو یی زد.
- بانو به این تازه وارد زیاد توجه نکنین. موندن شما برای ما خیلی هم مفیده اگه فقط لطف کنید دیگه سراغ اون سرنگ نرین.
- آخه بلا مامان تو روشی بهتر از روش من سراغ داری؟

بلاتریکس کمی فکر کرد.
داشت!
-یه فکر خوب به ذهنم رسیده.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۴۰ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۶:۵۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 197
آفلاین
- پیتزا؟!

وقتی لرد برای لحظه ای به خودش اومد و قیافه مرگخواراش رو ديد، متوجه شد قیافه شون خیلی سرحال تر از اينه که معتاد باشن... اگر معتاد بودن مرگخوارا واقعیت نداشت...

- ما گول مواد رو نمیخوریم. مواد نمیتونه کاری کنه ما توهم بزنیم یه پیتزا فروش دم در ایستاده.
- اون توهم فس پاپا. اون پیتزای منو فس.

پیتزا فروش که با مشاهده وضعیت لرد و مرگخواراش، در حال عقب نشینی بود، با دیدن ماری که به سمتش شیرجه زد، پیتزا رو به عقب پرتاب کرد، دو تا پا داشت، دوتای دیگه هم از تسترال ناشناسی قرض گرفت و فرار کرد.

در حالی که نجینی با پیتزاش، قلب های سیاه رد و بدل میکرد، بلاتریکس مرگخوارا رو جمع کرد.
- خب، الان باید چیکار کنیم؟ ارباب معتاد شدن...
- خب پس باید مواد براشون بیاریم.

بلاتریکس کروشیویی نثار مرگخوار مذکور کرد.
- نه، باید از شر این بلای خانمان سوز، اربابمون رو نجات بدیم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۴:۱۱:۳۷ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

سیریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۲:۳۰
از پیشمون هرگز نمیرن...و میتونی همیشه پیداشون کنی.. اینجا !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 43
آفلاین
- مواد پیدا کنیم؟ بام؟ شیب دار درست میکنن؟
- ای اربابا! ای خرمالو! ای که دورت بگردم که دنیا داره دور سرم میچرخه و من با چرخش ساعتگردم میتونم چرخش پادساعتگرد دنیارو خنثی کنم! ما علیلیم. ذلیلیم. رحمی بنما !
- هرچی مواد از قبل توی این خونه بوده، از صدقه سر مورفینه. ما برای تهیه مواد باس بریم در دنیای مشنگا و با این سر وضعمون امکانش هست ببرنمون کمپ!

مرگخوارها یکی پس از دیگری مشغول بهانه‌گیری بودند که ناگهان صدایی توجه همگی‌شان را جلب کرد...
- تـــــــــــــــققققققق! [ افکت باز شدن در ]

مرد مرموزی جلوی در خانه ایستاده بود. خورشید تابان، چهره او را به طور کلی محو کرده بود. آرام آرام قدم برداشت و وارد خانه شد.
- شلام ژیگرا ! عمو براتون چیژ اورده.

و این صدای کسی جز مورفین گانت نبود که در گوششان طنین انداز شده بود. مرگخوارها از شدت خوشحالی خشتک دریدندی و به این طرف و آن طرف رفتندی. کمی که گذشت، اثرات آخرین موادی که مصرف کرده بودند، کم رنگ تر شد. لحظه به لحظه خمارتر می‌شدند و از سبک سورئال به سبک رئالیسم غیرجادویی تغییر حالت می‌دادند.

- صبر کنید ببینم. اینکه مورفین نیست! اون چیزیم که دستشه، چیز نیست!

اولین کسی که متوجه این توهم بزرگ شد، لرد سیاه بود. مرگخوارها لحظه ای مکث و دوباره به آن شخصی که احساس کرده بودند منجی‌شان است، نگاه کردند. البته اینبار دقیق تر. شخصی لاغر اندام، با یک کلاه چپکی و پیتزا به دست وسط خانه ریدل ایستاده بود و همه را متعجبانه نگاه می‌کرد.
- پیتزاتونو اوردم!


تصویر کوچک شده


We've all got both light and dark inside us. What matter is the part we choose to act on. That's who we really are


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۰۳ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن. لرد سیاه تحت تاثیر رفیق ناباب(اگلانتاین پافت که حالا بیهوشه) غرق در دود و دم شده و چون همه مواد های خانه ریدل ها دود شده، الان موادی برای لرد سیاه نیست و ایشون نشئه یه گوشه ای افتادن. مروپ از سمتی سعی در تزریق سرنگی از انواع میوه جات به لرد داره و اشتباها به رودولف تزریق میکنه و الان رودولف به خرمالو معتاد شده! مرگخواران نیز سعی در جمع و جور کردن ماجرا و دور کردن مروپ از اربابشان هستند.
....................

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش انداخت. از شدت نشئگی، قدرت بینایی چشمانش کمتر شده بود و یارانش را در هاله ای از ابهام می دید. حتی مطمئن نبود که آیا آن ها واقعی هستند یا فقط زاییده تخیلات او. سعی کرد کمی از جایش تکان بخورد و بنشیند. اما هیچ کدام از اعصاب بدنش در این راه به او کمک نمی کردند. خواست از دست عصب هایش عصبانی شود، اما حتی در این کار نیز ناموفق شده بود. در نهایت دست از تلاش برداشت و در ذهنش گفت:
- حالا دیگه به دستور ما گوش نمیدین؟ ما ارباب هستیم! نه تنها ارباب مرگخواران، که ارباب خودمون و اعضای بدنمون هم هستیم. وقتی اراده می کنیم که کاری رو انجام بدیم، دیگه نمی خوام و نمیشه و نمی تونم نداریم!

از عصبانیت درون ذهنی لرد، عصب هایش به خود لرزیدند. بالاخره لرد سیاه کسی نبود که حتی عصب هایش بخواهند با او در بیفتند. به همین دلیل باقی مانده نیرو و موادی را که در گوشه کنار بدن خسته لرد مانده بود را جمع کردند و با مصرف آن ها، لرد سیاه توانست از جایش برخیزد و بنشیند. لرد لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:
- به خاطر همکاری تون با من، در اولین فرصتی که مواد به دستمون اومد، خودمون رو می سازیم و شما هم از این دست و دلبازی ما سود می برید!

لرد سیاه مرگخوارانش را تماشا کرد. هنوز نتوانسته بودند که آگلانتاین و رودولف را از سر جای خود حرکت دهند. مرگخواران در گروه های یک، دو، سه نفره و حتی بیشتر تمام سعی و تلاششان را کرده بودند، ولی دریغ از میلی متری حرکت! لرد با دیدن وضعیت مرگخوارانش، فهمید که کار از کار گذشته است... . گلویش را صاف کرد، انرژی باقی مانده ی بدنش را جمع کرد و گفت:
- یارانمان... می دانیم که شما نیز همانند ما... دچار این بیماری خانمان سوز... شدید... . اما نگران نباشید... اربابتان شما را نجات خواهد داد... . ما بر خود وظیفه می بینیم که مواد پیدا... کنیم و خودمان و شما را از این... وضعیت برهانیم... .
- ایولا ارباب.
- ارباب بر سر ما منت گذاشتن شدن.
- شما خیلی خوبین ارباب.
- آفرین پسرم! بیا این میوه رو هم بخور تا جون بگیری!

لرد سیاه بعد از کمی مکث گفت:
- خب... حالا به شما کمک می کنیم... کمک ما این است که به شما... کمک کنیم تا به ما کمک کنین و ... برامون مواد پیدا کنین... خودمون هم با شما میاییم... تا اولین نفر همه شو تست کنیم و ... مطمئن باشیم که یارانمان سالم می مانند...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۰۸:۴۴ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 296
آفلاین
-چی؟ من چی؟
-تو معتاد شدی.
-معتاد؟ من و معتاد شدن؟

رودولف نمی خواست معتاد شدنش را باور کند.
او به خیلی از ساحره ها گفته بود که معتاد نیست!
اما حالا همه اش بر باد رفت. دیگر هیچ ساحره ای به او نگاه نمیکرد، توجهی به او نداشتند و او افسردگی خواهد گرفت.
-من معتادم... وااااای! ارباب! کجایین تا براتون غر بزنم؟ میخوام از نامردی های روزگار غر بزنم براتون!
-ما... اربابی هستیم... شنوا. ولی... الان ما... آگ را میخواهیم.
-ارباب!

بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت. سپس نگاهی به مروپ انداخت.
-بانو مروپ؟ رودولف به میوه هاتون معتا...
-عروس گلم... بیا اینو بگیر ببر برای شوهرت!

بلاتریکس به خرمالو ها نگاه کرد. در دلش صد لعنت بر رودولف فرستاد.
او معتاد خرمالو شده بود؛ چیزی که خط قرمز بلاتریکس و لرد بود.
-خرمالو؟ رودولف... خرمالو!
-خرمالو!

رودولف با شنیدن اسم خرمالو، آن چنان با سرعت به سمت مروپ دوید که باعث تعجب همه شد. سپس تمام خرمالو ها را بلعید، اما بلعید خورمالو آن هم خرمالو کال، سر انجام خوبی ندارد.
-آخ! چقد کیفیتش بد بود. قرار نبود این باشه!
-مواد رو باید اول امتحان کرد!

آگلانتاین با این حرفی که زد و نشان داد که بیدار شده است، مورد لگد بلاتریکس قرار گرفت. دوباره پیرمرد بیهوش شد و رودولف احساس تهوع اش بیشتر شد؛ ولی از بس خرمالوها کال بودند، او هم بیهوش شد.

-یکی دیگه؟
-یاران لرد! رودولف و آگ رو بلند کنین.
-خب بلا... کی بلندش کنه.
-حتما میخوایین من بلندش کنم؟ خب سه چهار نفر رودولفو بلند کنن، سه چهار نفر آگ رو.


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۵ ۱۵:۵۹:۰۴

My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۸:۳۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۶:۵۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 197
آفلاین


تصویر کوچک شده


چند ثانیه ای طول نکشید که رودولف دوباره از حرفش برگشت.
- اصلا چرا باید این پیرمرد رو ببریم؟
- رودولف، چرا نباید این پیرمرد رو ببریم؟

با این نگاه بلاتریکس، نه تنها قلب رودولف، که قلب همه مرگخوارا به مدت چند ثانیه از حرکت ایستاد.

- چیز... خب... ببین آخه... میگه بزار! میگه بزار! تازه شبم نمیخوابه! بعد...
- رودولف؟
- بله؟
- پیرمرد.
- چشم.

رودولف غر غر کنان به سمت پیرمرد که بی حال روی زمین افتاده بود رفت. دستشو گرفت و خواست اونو روی زمین بکشونه که... نشد. عوضش، خودش روی پیرمرد افتاد.

- چقدر سنگینه!

اما رودولف یه مرگخوار قوی بود و سبک و سنگین بودن براش معنا نداشت. اون از یه مورچه چی کم داشت که میتونست چند برابر وزن خودش رو بلند کنه؟ اون باید میتونست...

تق!

- میشه این مسخره بازیا رو تموم کنی رودولف؟ یه پیرمرد می خواد بیاره ها.

رودولف دوباره روی پیرمرد افتاده بود. سعی کرد بلند شه و روی پاهاش وایسه.
- آخه خیلی سنگینه.

بلاتریکس به سمت پیرمرد رفت و پشت پیراهنش رو چسبید. به صورت رودولف نگاه کرد که یه لبخند کنج لبش بود و یه "عمرا بتونی بلندش کنی" خاصی توی چشماش بود. بلاتریکس هم متعاقبا لبخندی زد و... بلندش کرد! به آسونی! لبخند رودولف محو شد.

- چی شده؟
- فکر کنم من بدونم.

دروئلا، در حالی که کتابشو ورق میزد، به سمتشون می دوید.
- رودولف، تو هم معتاد شدی.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۳۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۰:۱۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 122
آفلاین
رودولف جیغ کشان رو به بلاتریکس کرد:
_چرا از من مایه می ذاری؟

که البته بعد از دیدن قیافه ی همسرش، حرفش را عوض کرد:
_مرسی که از من مایه می ذاری ...اگه تو میومدی جلوی سرنگ چی؟ اصلا از این به بعد همه هزینه های تو با من.
_رودولف...ساکت باش، ببین چی کار کردی؛ حالا سرنگ از قبلم کثیف تره. باید وایتکس دوبل درست کنم...

مروپ با گفتن این حرف، هراسان از اتاق خارج شد، به طرف کمد گابریل به راه افتاد و بار دیگر مرگخواران و اربابشان را تنها گذاشت.

بالاخره، بعد از گذشت ثانیه ای، دوتن از مرگخواران حاضر شدند لرد سیاه را بلند کرده و از اتاق بیرون ببرند.
اما ناله های اگلانتاین مانع کارشان شد:
_خواهش میکنم...منو تنها نزارین...به من میوه تزریق می کنن ...اگه منو نبرید، از کجا می خوایید مواد برای اربابتون گیر بیارید؟

مرگخواران زمانی برای تصمیم گیری نداشتند، چون در آن لحظه صدای قدم های بانو گانت، نزدیک و نزدیک تر می شد.
_بیا تو هم دیگه...

بلاتریکس این را گفت و خواست از در خارج شود که پافت گفت:
_من الان از خستگی نای راه رفتن ندارم...یه کمکی کنید.
_رودولف؟ چرا وایسادی؟...بیارش دیگه...
_من؟
_اوهوم...
_من؟
_آره...
_این پیرمرد رو من بیارم؟

بلاتریکس دندان هایش را نشان داد و دیگر جای بحثی، باقی نگذاشت. رودولف در حالی که سرنگ از بازوی راستش بیرون زده بود، حرف خود را تائید کرد:
_این پیرمرد رو من بیارم.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۱۹:۴۷:۳۶

ارباب...ناراحت شدید؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.