هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۴:۴۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 484
آفلاین
جن های خانگی، در حالی که به خاطر زمین لرزه های ایجاد شده توسط پاهای هاگرید، می لرزیدند، درب انبار را باز کردند، وارد راهرو شدند و با پاهای کوچکشان دویدند به سوی درب آشپزخانه.
درب آشپزخانه، تابلوی عظیمی بود با نقشی از انواع غذاها و میوه ها.
جن ها، یک نردبان جنی ساختند و جنی که در بالاترین نقطه نردبان بود، یک عدد گلابی در یک ظرف میوه در قسمتی از تابلو را قلقلک داد.

گلابی عطسه کرد، و اتفاقی نیفتاد.
جن دوباره قلقلک داد، اینبار محکم تر.
و اینبار گلابی، قاه قاه زد زیر خنده، جن هم از صدای خنده گلابی خنده اش گرفت.
جن و گلابی پس از این خنده بازی، مقداری چاق سلامتی کردند، و بالاخره گلابی ناپدید شد تا دستگیره در مخفی آشپزخانه هاگوارتز، پدیدار شود.
جنی که بالاتر بود، دستگیره را چرخاند.

- بقیه هم قطاران دابی دونست که جن ها میتونن بدون این کارها هم در رو باز کنن؟

جن ها ابتدا پوکرفیس شدند. سپس بالاترین جن، جیغ بنفشی کشید، و از روی بقیه جن ها، با صورت شیرجه زد روی در و وارد آشپزخانه شد.

دابی سری به نشانه تاسف تکان داد.
- جن های جدید چقدر بی جنبه بود. جن ها تحمل روح دابی رو نداشت. دابی دیگه اینطوری اصلا نتونست. زیرِ روحِ دابی درد گرفت!

دابی که زیر روحش درد گرفته بود، از آنجا رفت و جن های خانگی را رها کرد تا بروند غذایشان را منتقل کنند به سرسرای بزرگ.
جن های خانگی، که هنوز قلبشان به خاطر مواجهه با روح دابی تند تند می‌تپید، غذاها را روی میزهایی درست مشابه میزهای سرسرای بزرگ سرو کردند، سپس همگی با هم بشکنی زدند، آهنگ شادی پلی کردند، و رقص بابا کرمی انجام دادند تا غذاها به سرسرا منتقل شوند.
و البته غذاها هم غذاهای خوبی بودند، و به همراه معجون هکتور درونشان، منتقل شدند به سرسرای بزرگ.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
سوژه جدید


اتاق مدیر هاگوارتز تاریک تاریک بود. هوریس پشتی میزی که سطحش را بطری‌های دلستر کره‌ای به طور کامل پوشانده بودند ولو شده بود و سکسکه می‌کرد. ترجیح می‌داد همیشه اتاق را تاریک نگه دارد تا مدیران سابق درون تابلوهایشان بخوابند و مزاحمش نشوند.

- چرا ما قادر به دیدن چیزی نیستیم؟ لوموس! قادر شدیم!

هوریس مجله TEEN TALENTS را از بین بطری ها بیرون کشید و زیر میز انداخت. سعی کرد از حالت ولو خارج شود، شق و رق نشست و با چشمان سرخ و نیمه باز به لرد سیاه که دست هکتور را گرفته بود و پشت سر خودش می‌کشید خیره شد.

- درو چطوری ... چیز ... ارر ... سلام ارباب!

- سلام هوریس. این آقا هکتور ما خیلی دوست داره استاد معجون‌سازی بشه.

لحظه ای در خیالش لرد را به شکل بابای سردار آزمون دید! چشمانش را بست و سعی کرد تمرکزش را به دست آورد. به این فکر کرد که بگوید هکتور کی معجون درستی ساخته که بخواهد آن را تدریس کند؟ اما حجم بالای کره در خونش باعث شد تنها عبارت «چشم ارباب!» از دهانش خارج شود.

- فقط ارباب ... چیزه ... استاد معجون‌سازی که داریم.

- ما نمی‌دونیم. ما فقط می‌دونیم دوست داره تدریس کنه.

- درس جدید ارائه می‌دم!

- همین که گفت. ما رفتیم هوریس.

تصویر کوچک شده


تمام دانش آموزان در سرسرای عمومی بودند. ضیافت با شکوه آغاز سال جدید در حال برگزاری بود و دانش آموزان سال اولی پس از به سر گذاشتن کلاه گروهبندی، به سال بالایی‌هایشان ملحق شده بودند. پروفسور اسلاگهورن با ردای شب مشکی در مرکز میز اساتید نشسته بود. روبیوس هاگرید با هیکل غول آسایش از کنار او برخواست و پشت تیریبون جادویی رفت.

- سیلام بچه‌ها! امممم ... خوش اومدین! موبارکا باشه! سعی کنین بچه‌های خوب و بامعرفتی باشین. ایول! باریکلا! اممم ... دیگه این که ... پروفسور اسلاگهورن شوما حرفی ندارین؟

هوریس که حال نداشت تا پشت تیریبون برود از همان پشت میز گفت:

- نه! فقط ... جا داره پروفسور گرنجر رو معرفی کنم که امسال به جمع اساتید ما اضافه شدن. دیگه این که ... همین دیگه!

و ضمن معرفی هکتور، به صندلی او که متوجه نبود خالیست اشاره کرد. هاگرید ادامه داد:

- ایول! باریکلا! حالا اگه گفتین وخت چیه؟

تصویر کوچک شده


هکتور که مشخص نبود بابت خنده شیطانی‌اش می‌لرزد یا لرزشش طبیعی‌ست، وارد آشپزخانه هاگوارتز شد. جن‌های خانگی غذایشان را بار گذاشته بودند و اکنون در انبار مواد اولیه دور هم چایی نبات می‌زدند. هکتور بی درنگ به سمت پاتیل‌های بزرگ غذا رفت و از جیب ردایش چند بطری بزرگ معجون بیرون کشید و در پاتیل‌ها خالی کرد. در همین هنگام بود که پروفسور هاگرید در حالی که از پشت تیریبون به سمت صندلی‌اش می‌دوید و سرسرای عمومی را به لرزه در می‌آورد، فریاد زد:

- باریکلا! وخت شامه.

جن‌های خانگی با شنیدن صدای پای هاگرید سریعا به آشپزخانه برگشتند تا غذاها را به ظرف دانش‌آموزان انتقال دهند.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲ ۵:۳۱:۱۱

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
پست پایانی سوژه

شرلوک هولمز که دید با کمک اون معما حل شده، تصمیم گرفت تا دیر نشده و کسی شک نکرده، فلنگ رو ببنده و بره!
- قابلتونو نداشت!

شرلوک هولمز خیلی عجیب شده بود و همه اینو فهمیده بودن، جز خود اسنیپ که نمیخواست بفهمه. پس شرلوک، اسنیپ رو برداشت و رفت تا توی نقش بازی کردن کمکش کنه.
بچه های گمشده و پروفسور اسپراوت بلند شدن که برگردن به قلعه و بچه هارو سورپریز کنن. سر راهشون چندتا کادو هم خریدن، اما وقتی رسیدن...

- بقیه کو؟
- چه بلایی سرشون اومد؟
- چرا همه جا به هم ریختست؟!

یهو یه موجود عجیب، پرید وسط. پروفسور اسپراوت گارد فیلمای حماسی رو گرفت.
- تو!
-
- باید میدونستم! بچه ها! شما هم به همون چیزی فکر میکنین که من فکر میکنم؟!
- بریم خونه و همه چیزو فراموش کنیم؟

همه بچه ها هم عقیده بودن. پس رفتن خونه و همه چیزو فراموش کردن. از اسپراوت هم اطلاعاتی در دسترس نیست.

قصه ما به سر رسید، جغده به جغد دونی نرسید!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
بچه جون خیلی ریلکس انگار نه انگار که یه جماعت گمشده و پیدا شده و اساتید و... مسخره خودش کرده، نزدیک شد. پروفسور اسپروات که مهربانیش زبانزد خاص و عام بود به محض مواجه با پسرک پس گردنی زد که صدای شــــتـــــرقــــش تا چند ثانیه ادامه داشت!

_ بچه جون میدونستی چند وقته که همرو مسخره‌ی خودت کردی؟ کجا بودی این همه وقت خیر سرت؟
_مـَ ؟
_ آره تو بعدش مـَ چیه؟
_ هیح حـه ایـح!

بچه دنیس بود! اشک در چشمان پروفسور اسپراوت حلقه زد اما به احساساتش اجازه‌ی فوران نداد و سریعا کلاه را از سر بچه برداشت.
_ من آینده‌ای درخشان رو برای تو پیش بینی میکنم و تو را به هافلپاف میفرستم!
_ سو تفاهم شده شصت سال پیش منو گروهبندی کردید.

سپس دست گروه گمشده و بچه را گرفت وردی برای پیدا شدن خواند! صدای تاپی آمد و قبل از این که به خودشان بیایند شرلوک هلمز گفت:
_ یافتم! یافتم!

اسنیپ که دیگر به نقش همیشگی خودش بازگشته بود به سمت کلاه رفت. کلاه را وارسی کرد.

_ خودشه! آقای هلمز خیلی ازتون ممنونم.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۸:۳۸ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
دامبلدور که علم غیب داشت و همیشه همه چیز را میدانست، رو کرد به بچه ها و گفت:
- بازم دوباره گروهبندی!
- گروهبندی بدون کلاه گروهبندی؟!

دامبلدور فکر کرد که بچه ها راست میگویند. درست در همین لحظه، همه شمع های هاگوارتز خاموش شدند و صدای رعد و برق شنیده شد. هرچند روی سقف هاگوارتز هم میشد رعد و برق را دید.

- چرا عین فیلمای مشنگی شد؟
- چرا لباس بنفشم معلوم نیست؟
-
-

ناگهان صدای جیغی شنیده شد و چندتا از دانش آموزان ناپدید شدند. اسنیپ روی شرلوک هلمز پرید و دست به کتش شد.
- آقای هولمز، لطفا کمک!
- هووووم...

تصویر کوچک شده


پیش ناپدید شدگان

- دانش آموزا، حالتون خوبه؟!
- بــــــله پروفســـــور اسپراوت!

موجودی آهسته آهسته به آنها نزدیک شد که کلاه آشنایی به سر داشت؛ کلاه گروهبندی!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶
#99

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
اسنیپ بسته جدید از ژل در آورد و رو سرش خالی کرد. بعد از اینکه جلوی آینه دقایقی رو گذروند تا موهاش رو درست کنه به طرف شرلوک برگشت و گفت:
-ولی ما فیلمایی که دیدم شما اینجوری رفتار نمیکردین که.

شرلوک بهش برخورد. همش با فیلم و سریال هایی که از روش ساخته بودن مقایسه میشد. این قضیه خیلی عصبیش میکرد ولی برای اینکه مثل لاکهارت لو نره سریعا خم شد و آب دهن فنگ رو لیس زد.
-بله همونطور هست که فکر میکردم.
-

شرلوک از زمین بلند شد و به طرف پنجره کلبه رفت. چند تا عنکبوت از کنار پنجره برداشت و تو دهنش گذاشت و به سختی قورتشون داد.
-آها درسته درسته.

مرحله بعدی شرلوک به طرف میز هاگرید رفت و تخم مرغ اژدهایی پیدا کرد. باید سریع فکر میکرد که با تخم مرغ چیکار میتونه بکنه. همینطور که فکر میکرد، ماهیتابه ای دید. تخم اژدها رو تو ماهیتابه زد و رو گاز گذاشت تا نیمروی خوشمزه ای درست شه.
بعد از اینکه نیمرو آماده شد،بهش نمک زد، با نون بربری یه دهن سیر غذا خورد و تک تک انگشتاش رو لیس زد.بعد به طرف دانش آموزا و اساتید برگشت و گفت:
-همونطور که فکر میکردم. به نظرم چند گروه بشیم و دنبالش بگردیم!

اسنیپ با افتخار به طرف دامبلدور برگشت و بعد از اینکه دید دامبلدور یه گوشه دراز کشیده و خوابش برده به طرف بقیه دانش آموزان برگشت و سعی کرد تا بالاترین حد افتخار حرف بزنه.
-دیدید گفتم زنگ بزنیم شرلوک بیاد؟ به نظرتون به ذهن ما میرسید آب دهن فنگ رو لیس بزنیم، عنکبوت قورت و بعد نیمروی اژدها بزنیم به بدن ؟

دانش آموزا خیلی پوکر شده بودن. در این حد که دورا از میزان پوکری زیاد ، خستگیش از بین رفت و سر حال شد. سریعا به طرف دامبلدور رفت و از خواب بیدارش کرد.
-پروف کمک!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۲۲ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶
#98

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- درسته!

ویبره؟ اسنیپ؟ صد البته که بعید بود. دانش آموزان پوکر وارانه به اسنیپ خیره شدند. اسنیپ که تا کنون به پوکری خودش ندیده بود، بهش برخورد. خودش می بایست شاه پوکر ها باشد و از همه پوکرتر باشد.

- پونزده امتیاز از گریفندور کم میشه!‌

از آنجا که همه به جز خود اسنیپ، شرلوک هولمز را به فراموشی سپرده بودند، خود اسنیپ هم باز وارد سوژه اش کرد.
- خب، جناب هولمز، برای پیدا کردن کلاه چیکار کنیم؟

شرلوک هولمز کمی به مغزش فشار آورد. باز هم فشار آورد. آنقدر فشار آورد که مغزش خمیر شد و با آن "نان مغزی" ساختند که به خاطر خلاقیت جوانان امروزی، به "نان مغذی" تغییر نام پیدا کرد. پیری، بد دردی است.

- به نظرم چند گروه بشیم و دنبالش بگردیم!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۷ ۱۴:۲۱:۰۳

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶
#97

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۵۲:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
آمبریج حیا کن، هاگوارتز رو رها کن

زمان به سختی می گذاشت. کم کم خمیازه ها بیشتر و بیشتر می شد. بچه ها زیر لب غر غر می کردند. دعوا راه می انداختند و بدخلق شده بودند. چشم هایشان نیمه بسته بود ، بعضی ها سر پا خر و پف می کردند و خوابیده بودند ، بعضی ها ادای آدم های نگران و آشفته را در می آوردند که مثلا ما آدم های با مسئولیتی هستیم و نگران کلاهیم! اما در دلشان می گفتند :« اصلا گور بابای هر چی کلاهه! کلاه گم شده که شده. چرا ما باید از خوابمون بزنیم؟ » خب ، ولی چاره ای نبود. رفتن به خوابگاه ها خیلی ضایع بود. اینکه یک دانش آموز هاگوارتزی هیچ مسئولیتی نسبت به کلاه گروهبندی نداشته باشد بی شک تاسف اساتید و مدیر مدرسه دامبلدور را بر می انگیخت.
آخر سر همه ی گروه ها با صورت هایی وا رفته و قیافه هایی شکست خورده و عصبانی به حیاط هاگوارتز برگشتند. هوا هر لحظه سرد تر می شد. بچه ها می لرزیدند و به هم دیگر می چسبیدند. هیچ کدام هیچ سر نخ خاصی از کلاه پیدا نکرده بودند. بر صورت بچه ها اخم سنگینی نقس بسته بود.
آدر بر زمین تف کرد و با پا تفش را لگد کرد و گفت :
- « لعنت! بعد این همه جست و جو هیچی دستگیرمون نشد! »
هیچ کس هیچی نگفت. همه خسته تر از آن بودند که حرفی بزنند. تا حدی که دورا دیگر حوصله ی ذهن خوانی نداشت. به چهره های هم نگاه می کردند و انگار منتظر بودند کسی چیزی بگوید. اشک در چشمان دامبلدور جمع شد و برق زد. اشک در چشمانش می لرزید و ناگهان بغضش ترکید. گریه کرد و گریه کرد. همه با تعجب به او خیره شده بودند. اسنیپ پرسید :
- « چی شده؟ چرا گریه می کنی پروفسور؟ مشکلی پیش اومده؟ »

دامبلدور دست مال کاغذی ای از جیبش در آورد و فین بلند و بالایی کرد. در حالی که از شدت گریه هق هق می کرد گفت :
- « آه ، نه. هیچی نشده. فقط یک لحظه یاد هری افتادم! اگر الآن اون اینجا بود... جوان ماجراجوی ما تا الآن کلاه رو پیدا می کرد. آی خدا. »

دماغ دامبلدور مثل دلقک ها سرخ شده بود. سرش را بالا گرفت و ضجه زد :
- « هری ی ی! »

و گریه اش شدید تر شد. اسنیپ با نفرت از او فاصله گرفت. با چهره ای جمع شده از نفرت او را بر انداز کرد و به آرامی دهن کجی کرد :
- « هری هری هری ! نمی دونم چرا همه دوستش دارن؟ »

چشمان گبین درخشیدند. دستش را مشت کرد و در هوا تکان داد و با فریادی از شادی گفت :
- « صبر کنید ببینم. مگه هری الآن یک کارآگاه نیست؟ خب ، پس می تونیم بهش بگیم بیاد اینجا و اوضاع رو بررسی کنه. »

اسلیترینی ها چهره در هم کشیدند و گریفیندوری ها با رضایت از این پیشنهاد سر تکان می دادند. دامبلدور از جا پرید. اشک هایش بر صورتش سرخ خورد. چشم های برق می زدند. گبین را محکم بغل کرد و گفت :
- « آه ه ه ، فرزندم. خودشه. آفرین به تو! آفرین به تو! »
- « حالا می تونیم به خوابگاهامون بریم؟ »

دامبلدور بی توجه به حرف گبین و نگاه های خیره و سنگین بچه ها دستش را در جیب پالتویش فرو کرد و گوشی آیفون سیکسش را بیرون آورد. گوشی در دستانش می لرزید. با هیجان شماره ی هری را می گرفت تا زنگ بزند. قلب پیرش محکم بر سینه می کوبید.

- « ببخشید؟ اینجا مدرسه ی جادویی هاگوارتزه؟ »

همه ی نگاه ها به سمت مرد رفت. مردی محترم با پالتویی خاکستری و کلاه بلند و سیاهی که بر سر گذاشته بود. عصایی ظریف و خمیده به رنگ قهوه ای روشن در دست چپ داشت و دستکش هایی سیاه رنگ و چرمی پوشیده بود. بعد از چند لحظه سکوت اسنیپ گفت :
- « بله. درست اومدین. »

مرد خیلی محترمانه و با وقار کلاهش را از سر برداشت و گفت :
- « اوووو! من شرلوک هلمز هستم. برای بررسی اومده. مثل اینکه اینجا یک کلاه گم شده. درسته؟ »

=====

خب خب آدر... داری بهتر میشی.

طنز ظریفی به کار بردی که اصلا بد نیست، اما خیلی هم خوب نیست. خواننده متوجه طنز بودن پستت نمیشه. قسمت هایی که خیلی وارد جزئیات میشن یا احساسی هستن رو حذف کن توی پست طنز.
قبلا هم بهت گفته بودم دیالوگ هارو به این صورت بنویس:
- بله. درست اومدین.

نیازی به گیومه و اینا نیست.

اینا رو نباید اینجا میگفتم... ولی حالا که گفتم، انتظار دارم عمل کنی بهشون. اگه عمل نکنی... تصویر کوچک شده


تایید شد!


ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۶ ۲۲:۴۴:۴۱
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۸ ۱۴:۳۲:۲۴

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶
#96

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
افراد تازه وارد هافلپاف که اصلا شباهتی به ننه جونشون نداشتند، به محض این که گریفیا به دنبال سر نخ رفتند؛ نخ را جمع کردند و دوباره مشغول جستج.ی کلاه شدند. چه میشد یک بار هم آنها 10 امتیاز برای مقابله با دوستان میگرفتند؟ آنها بی خبر از این مسئله که دامبلدور فقط برای گریفی‌ها 10 امتیاز مقابله با دوستان را میدهد، به راه افتادند. گروهشان کمی کوچک تر شده بود اما همچنان پا برجا بودند. پروفسور اسپراوت گم گشته باز آید به هافل! جسیکا هم که راهی کنکور و... شده بود. که اهمیت میداد که در 18 سالگی کنکور میدهند و او تنها 15 سال داشت؟ مانده بود دورا، آملیا و آدر. گروه عملیاتی چندان خوبی نبودند بلکه عالی بودند. دست‌های پشت پرده‌ی آدر راه را نشان میداد. دورا از تک تک بچه های مدرسه بازجویی میکرد و آملیا در صورت لزوم با تلسکوپش بر سرشان میکوبید.

در کلبه‌‌ی هاگرید، او همچنان به دنبال سر نخ بود. فنگ هم هرچه واق واق میکرد تا به او بفهماند که اشتباهی نخ داده است؛ اما هاگرید اصلا متوجه نبود و فقط در جستجوی سرنخ بود.

بالاخره گروه تحقیقاتی هافلپاف به در کلبه‌ی هاگرید رسید. دست‌های پشت پرده در را برای گروه کوبیدند و پس از باز شدن در، کت و شال گردن بچه‌ها را تحویل گرفتند و بر روی چوب لباسی آویزان کردند.

_ سلام هاگرید، دورا هستم از هافلپاف!
_ هاااا میشناسم تو رو! همونی که رو مخ همه‌ای. ذهن خوانی نه؟

دورا بی توجه به نظریه‌های هاگرید درباره‌ی خودش، ادامه داد:
_ آخرین باری که کلاه رو از نزدیک دیدی کی بود؟
_ سال اولم!
_ هاااان؟
شتلق آملیا تلسکوپش را بر سر هاگرید کوبید.

_ خودت گفتی ذهن خوانم پس دروغ نگو.
_ خبالا با یه ذره مزاح که آسمون به زمین نمیاد!

آدر سرش را با تاسف تکان داد.

_ اگر بدونی از صبح چی کشیدیم!

فلش بک

_ دراکو مالفوی شما آخرین باری که کلاه رو دیدی کی بود؟
- والا تو اتاقم بود داشت جورابای لرد رو میمالوند به خودش!

_ خانم آملیا سوزان بونز آخرین باری که کلاه رو دیدی کی بود؟
_ جونم برات بگه که سال اول که اومدم تو هاگئارتز یه کلاه قهوه‌ای پاره پوره رو برداشتن آوردن تو تالار گفتن که این قراره گروهبندیمون کنه. نصف دانش آموزا زدن زیر خنده ولی من برام چیز جالبی نبود. خلاصه اول از همه گویل رو گروهبندی کردن فرستادن تو اسلیترین بعدش رز زلر رو مستقیم فرستادن توی هافلپاف بعدش...
_ آخرش چی شد؟
_ هیچی دیگه منم گروهبندی شدم و الان نزدیک چهار ساله دارم درس میخونم. غذاها رو دوست دارم. مخصوصا سیب زرد سمیرم رو. شنیدید یه شهریه تو ایران که سیب ‌هاش رد خور نداره؟ راستی شما هافلی بودید؟ میدونستید دستور پخت اغلب غذاهای هاگوارتز رو هلگا نوشته؟ اصلا بخاطر همینه که شما نزدیک آشپزخونه اید دیگه...
_بریــــــــــــــــــــــــــــــــم!

_ لایت؟ لایت؟ هـی لایتنیا؟ فاست؟ شیر آب؟
_ شیر آب؟ خودتی بیمزه‌ی بنفش خوبه با همین هدفون مجبورت کنم ویبره بری؟ خوبه بگم زلزله ی گیلان کار توعه؟
_ کلاه...
_ کلاه نه. کلاه دوست ندارم میاد رو هدفون اذیتم میکنه!

پایان فلش بک

هاگرید در دستمال توپ توپه‌ای خود فیین کرد و اشک‌هایش را پاک کرد. سپس دستانش را باز کرد.

_ بیاید به آغوشم! چه قدر سختی کشیدید.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶
#95

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
خلاصه: کلاه گروهبندی گم شده و گروه های هاگوارتز، هرکدوم جایی رفتن تا بگردن دنبال سرنخ ها و کلاه رو پیدا کنن. وقتی املاین به قلعه رفت و بر نگشت، آملیا و دورا و اسپراوت رفتن پیداش کنن که اسپراوت رو هم گم کردن. توی قلعه داره اتفاقات عجیبی میفته اما بقیه که بیرونن ازش خبری ندارن. فعلا گریفندوری ها به کلبه هاگرید رفتن تا سرنخی پیدا کنن.
====

بعد از خاطره هایی که آبرفورث تعریف کرد، هرکس چیزی گفت.

- این داستان واقعی بود، داداش پروف؟
- زخمم درد میکنه!
- واسه امتحانای سه ماه دیگه نخوندم!
- گوشنمه!

در همین لحظه، فنگ مرحوم، که در این صحنه هنوز مرحوم نشده بود، واق واقی کرد و سر نخی را نشان داد. ناگهان، حس ماجراجویی گریفندوری ها زد بالا.
- یعنی این نخ به کجا ختم میشه؟
- یعنی به کجا ختم میشه فرزندان؟

آبرفورث رو به هاگرید کرد و گفت:
- چندتا از ما میریم دنبال سر این نخ، بقیتون برین دنبال سر نخ های دیگه بگردین.
- ما زیاد نخ تو خونه نداریم دنبالشون بگردیم!

اما آنها دیگر رفته بودند. هاگرید هم سرش را خم کرد تا داخل کلبه جا بشود و دنبال "سر" نخ های ریز بگردد.


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.