هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۰۶ دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۱
#70

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۹:۳۶
از قلب ها ، تخم مرغ ها و همه ی چیز های شکستنی متنفرم
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 61
آفلاین
اما اگر بخواهیم واقع گرایانه به موضوع نگاه کنیم او نباید این کار را می کرد !

به عنوان یک مرگخوار می بایست از این شلم شوربا سوء استفاده می کرد و خودش به تنهایی فرار می کرد ؛
اما خب ،،، مغز است دیگر...... گاهی هنگ می کند !

در هر حال در این اوضاع که صدا به صدا نمی رسید ، معلوم بود که صدای کتی هم به گوش زندانیان نمی رسید ، این گوش های زندانیان بودند که به صدا می رسیدند !!!
اولین بار بود که اول گوش ها برای رسیدن داوطلب میشدند و طبیعتا دل کندن از سر هایی که به آنها چسبیده بودند و مغز هایی که گاهی هنگ می کردند برایشان سخت بود ؛
اما در عین حال مصمم بودند که به صدای کتی برسند ، پس با دلی آکنده از غم (البته اگر گوش ها هم دل داشته باشند) ‌و با بغض هایی در سینه از سرشان جدا شدند .

- بلااااااا چرا گوشمو کندی ؟؟؟؟
- هان؟
-......گ......م.......
- نمیشنوم احمق ، چی بلغور میکنی ؟

گوش ها با شادمانی به طرف کتی که آنطرفِ در ، برای ساحرگان و جادوگران دست تکان میداد می دویدند و ساحرگان و جادوگران هم که تازه متوجه غیبت گوش هایشان شده بودند ، به دنبال آنها به سمت در هجوم می بردند .

در که از هجوم این حجم از زندانیان وحشت کرده بود ، تصمیم گرفت فرار کند ، اما نه پایی داشت ، نه کسی را داشت که دو تا پا از او قرض بگیرد ... پس شروع کرد به آهسته آهسته بسته شدن.

زندانیان هم که چشمانشان آن زمان به غیر از گوش هایشان چیز دیگری نمی دید ، همچنان می دویدند ، می دویدند و می دویدند تا اینکه ناگهان یکی از آنها متوجه شد هرچه می دوند به جایی نمی رسند !

ظاهرا هجوم همزمان زندانیان باعث شده بود که آنها بین در ها گیر کنند .


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۱/۳/۱۶ ۲۳:۲۲:۰۷

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳:۳۷ سه شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۱
#69

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۳۷ شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱
از ایران_اراک
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 172
آفلاین
چای ها بلاتریکس را خوب گرفته بودند که چند قطره از چای خاتون توی چشم بلاتریکس رفت و چشم هاش رو از قرمزی درآورد بلاتریکس هم تونست خوب ببینه و با یه حرکت بند پایی ها رو پاره کرد.به لرد فکر کرد که اگه اینجا بود چقدر بهش افتخار می کرد . با تمام قدرت چرخی زد و چای هایی که سرش ریخته بودن رو با یک حرکت پخش و پلا کرد.

-اوووووووووووووووووووه بلاتریکس مو طلایی امید ساحره هایی
-اوووووووووووووووووووه بلاتریکس مو طلایی امید ساحره هایی

با اینکه بلاتریکس از این که اون رو مو طلایی صدا کرده بودن بدش اومد ولی به هر حال تشویق شده بود پس رفت گوشه رینگ و روی چایی ها پرید .

-اوووووووووووووووووووه بلاتریکس مو طلایی امید ساحره هایی
-اوووووووووووووووووووه بلاتریکس مو طلایی امید ساحره هایی
-اوووووووووووووووووووه بلاتریکس مو طلایی امید ساحره هایی
-هی این کارتون قانونی نیست.
-داور بد نمیخوایم... نمیخوایم .
-دارو خریدن.... چیز.... یعنی داورو خریدن.
-بریزین تو زمین!

همه ی چای ها و ساحره ها ریختن وسط
-حالا بیا هوووووو هووووو
-این جا جای این کارا نیست آخه داریم دعوا می کنیم.
-پس بگیر.

هیچ کدوم از نگهبانا انتظار همیچین گیس و گیس گشی ای را نداشتند پس ریختند وسط تا آرامش رو برقرار کنن ولی خودشون هم درگیر شدن. کتی که دید در سلول بازه داد زد:
- در بااااااااااااااااااااااااااااااااززززززززززززههههههههههههههههههههههه بیاااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییننننننننننننننننننننن آزادییییییییییییییییییییییییییییییییییی


ویرایش شده توسط جیانا ماری در تاریخ ۱۴۰۱/۳/۱۰ ۱۲:۰۱:۲۰
ویرایش شده توسط جیانا ماری در تاریخ ۱۴۰۱/۳/۱۰ ۱۲:۰۲:۲۴

الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱:۳۳ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
#68

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۲۸:۵۵
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 207
آفلاین
-چای مردود اعلام میشه و از دور مسابقات حذف میشه.
-بله؟

تام جاگسن دست هایش را به نشانه ی اعتراض به داور بالا آورده بود و با او بحث میکرد.

-ما که هنوز چیزی به خورد چایی ندادیم.
-میخواستین داده باشین.

تام دید که داور خیلی نامرد است پس به سمت تماشاگر ها رفت و به طرف اون ها فریاد زد.

-اهای مردم... همه با هم... توپ تانک فشفشه داور خیلی مادر سیریوسه .
-باشه باشه قبوله فحش ندین میتونه مسابقه بده ولی اگه چیزی بهش بدین ایندفعه جدی جدی حذف میشه.

جادوگرها قبول کردند و چای را توی رینگ انداختند. بلاتریکس هم از آن طرف با چشمان خونینش که توی مه و دود برق میزد ظاهر شد. چایی کمی به سمت چپ رفت بلاتریکس هم به سمت راست. دو مبارز همدیگر را برانداز کردند. بلاتریکس اماده میشد که چایی را به تفاله چایی تبدیل کند؛ به سمت او یورش برد و مشت جانانه ای به او زد. چای روی زمین افتاد. بلاتریکس به سمت او خیز برداشت تا کار را تمام کند که چای سوت بلندی زد.

-چی شد؟

انواع و اقسام های چای ها اعم از ممتاز ایرانی، ارل گری، چای دبش، لاهیجان، لیپتون و نپلتون از دیوار های رینگ بالا آمدند و دور بلاتریکس حلقه زدند. ساحره ها به نشانه ی اعتراض هو کشیدند.

-این نامردیه. چند نفر به یک نفر؟

داور میان رینگ رفت.
-ببینید چون چای انواع و اقسام زیادی داره و شما مشخص نکردین کدوم چای... پس همشون میتونن مبارزه کنن.

چای ها با هم به سمت بلاتریکس یورش بردند. چای نپتون چند دور، دور پاهای بلاتریکس پیچید و با نخ هایش پای او را بست. چای دبش روی لاهیجان رفت و به سمت بلاتریکس شیرجه ای زد و یک کف گرگی دبش به او زد. بلاتریکس تعادلش را از دست داد و افتاد.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۴:۲۶:۵۵ پنجشنبه ۹ دی ۱۴۰۰
#67

محفل ققنوس

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۹:۵۴ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 425
آفلاین
- همه‌ش پارتی‌بازیه! توی مملکتی که به جای دوئلیست اعظمی که من باشم، چای رأی بیاره، همه‌چی پارتی‌بازیه!

رودولف اصلاً راضی نبود از اینکه واسه دوئل با بلاتریکس انتخاب نشده تا توی رینگ و جلوی ملّت باهاش تصفیه حساب کنه و داشت هرچی از دهنش در میومد مقابل دوربینا و خبرنگارای آزکابان می‌گفت.

تماشاچیا هم که نصفشون فنجون‌های پر از نوشیدنی‌های کافئین‌دار بودن، در برابر توهین‌های نژادپرستانه‌ی رودولف داشتن اونو شدیداً Boo می‌کردن.

اون طرف بخش جادوگران آزکابان، چندتا جادوگر داشتن نماینده‌شون یعنی "چای" رو دم می‌کشیدن و گرمش می‌کردن و چندتاشون هم داشتن تاکتیک‌ها و استراتژی‌هاشون رو واسش توضیح می‌دادن که یهو هکتور خودشو قاطی اونا کرد.
- شیکر میون کلامتون...
- شیکر تو پاتیلت! معلومه اینجا چیکار می‌کنی؟!
- مگه نمی‌بینی جمع نخبه‌ها و مغزای متفکره؟!
- دور شو هکتور!

و هکتور رو دست به دست پرت کردن اون پشت. ولی هکتور که سمج‌تر از این حرفا بود، دوباره خودشو قاطیشون کرد و قبل از اینکه ملّت این دفعه با مشت و لگد بریزن سرش، یه شیشه معجون رو که به نظر می‌رسید جدیدترین دستاوردش باشه، از جیبش در آورد و جلوی چشماشون گرفت.
- من کاملاً مطمئنم که اگه اینو با چای ترکیب کنیم و به خورد بلا بدیم...

مکث کوتاهی کرد، نفس عمیقی کشید، صداشو پایین آورد و بعد، جمله‌شو کامل کرد:
- می‌بریمشون!


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰
#66

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۹:۱۵ پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 643
آفلاین
خلاصه: به مناسبت سالروز احداث آزکابان، مسئولین زندان اعلام می‌کنن که دیوانه‌سازها رفتن مرخصی و 24 ساعت زندانیا وقت تفریح و بازی دارن. بر اساس اتفاق، دعوایی بین ساحرگان و جادوگران راه می‌افته و تصمیم می‌گیرن تفریحشون توی اون 24 ساعت مبارزۀ بین ساحرگان و جادوگران در رینگ باشه. حالا بلاتریکس لسترنج به عنوان نمایندۀ ساحرگان انتخاب شده و همه منتظر نمایندۀ جادوگران.

***


"کمی قبل، بند جادوگران"

شخصی که قرار بود با او مبارزه کنند، شخص کمی نبود. بلاتریکس لسترنج، بزرگترین و وفادارترین جادوگر ارتش لرد ولدمورت، ارتش تاریکی.
تقریباً تمامیِ جادوگران درون بند، تلاش داشتند تا خود را مشغول کاری انجام دهند. یکی شیر می‌خورد، شخص دیگری پاکت شیر را برای آن‌که شیر می‌خورد نگه داشته بود، دیگری آن‌که پاکت شیر را برای آن‌که شیر می‌خورد نگه داشته بود را نگه داشته بود. و این چرخه ادامه پیدا می‌کرد تا به آخرین زندانی می‌رسید.

- خجالت بکشید! مَردید خیر سرتون!

مرد بودند خیر سرشان. اما خب که چه؟ طرف مقابل هم بلاتریکس بود خیر سیم‌های ظرفشویی‌اش.

- اگه قرار نیست خودتون انتخاب کنید، من میگم!

وکیل‌بندِ بندِ جادوگران، این را گفت و نامی را روی برگه نوشت.

"زمان حال-رینگ"

- نمایندۀ جادوگران کسی نیست جز...

برگزارکنندۀ مسابقات چندین بار کاغذ را دوباره خواند. همان بود.
- جز... چای.

صدایی از بند ساحرگان برخواست.
- مگه چای مرده؟!
- تو فرانسوی هست.

مثل اینکه جادوگران به زبان‌های روز دنیا مسلط بودند. ولی سوال این بود:
چای چگونه قرار است با بلاتریکس به رقابت بپردازد؟


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
#65

ریونکلاو، زندانی آزکابان، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۸ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۱
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 154
آفلاین
خبر مسابقه وسط رینگ، در همه جای آزکابان پیچیده بود ، در تمامی بنده ها صدای پچ پچ شنیده میشد .
_یعنی کدوم یکی از ساحره ها برای مسابقه میره؟
_اونو ولش! مسابقه اصلا چجوریه ؟

نیم ساعت بعد، ناگهان صدای کلفتی توجه همه را به خود جلب کرد .
_جادوگران و ساحره های زندانی ،بیاین که مسابقه داره شروع میشه .
همه زندانیان در حیاط زندان جمع شدند ، حیاط آزکابان تا به حال چنین جمعیت عظیمی را به خود ندیده بود. هیاهو و سر صدای جمعیت، ثانیه ای قطع نمیشد.
_نوبتی هم که باشه نوبت معرفی شرکت کننده هاست ، خانم ها و آقایون، نماینده ساحره های زندانی کسی نیست جز بلاتریکس لسترنج.

فلش بک _یک ساعت قبل
در بند عمومی ساحره ها هیاهویی برقرار بود ،هر چه باشد همه زندانیان آزکابان میدانستند قوی ترین ساحره ها در بند عمومی زندانی شده بودند.

_خب همانطور که میدونین ،این بند دارای قوی ترین ساحره هاست، بنابراین نماینده را هم باید از این بند انتخاب کنیم ، هر کی آمادگی نماینده شدن رو داره بگه .
_من که فعلا دستم مجروحه .
_منم که چشمم چپه.
_کف پای منم صافه
_منم که ...امم ..عه کسی منو صدا زد؟

بلاتریکس که از بهانه آوردن بقیه خسته شده بود ،سینه اش را سپر کرد و به مرتفع ترین مکان بند عمومی رفت تا همه بتوانند او را ببینند.
_تا اونجایی که میدونید ، من اگه آزاد بشم وفادار ترین مرگخوارم ، تو شکنجه کردن ملت هم مثل من پیدا نمیشه و خب تونستم یکی مثل رودلف رو باهاش کاری کنم که مثل موش از من بترسه و ... . حالا بعد از این همه سابقه درخشان کسی میتونه جز من نماینده بشه؟

هیچ کس کلامی بر زبان جاری نکرد و این سکون به این معنی بود که بلا نماینده بند ساحره ها شده است.

پایان فلش بک

بلا با اقتداری وصف ناپذیر ،وارد رینگ شد و همراه با صدای تشویق طرفدارانش ،قدم زنان به سمت گوشه ی رینگ رفت و منتظر نماینده بند جادوگران شد.

_حالا که فهمیدیم نماینده بند ساحره ها، بلاتریکس لسترنجِ ، میریم سراغ نماینده بند آقایان که کسی نیست جز...


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
#64

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۰:۳۵ دوشنبه ۷ آذر ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 549
آفلاین

-مسابقهههههههه؟
-بله درسته مسابقه ای در راه است!
-مسابققققققققققققققققققققه!
-خب به هر حال...اهمم کجا بودیم؟...اهان بله ممنون، عرض میکردم"ای قاتلان جسور! ای مجرمان صبور! حالا مراحل مسابقه ی جادوگرا vs ساحرگان ازکابان، چی باس باشه؟

سکوتی طولانی در محوطه ی ازکابان بر قرار شد؛ تا اینکه دوباره اون دیوانه شروع به حرف زدن کرد!

-مسابقققققققققققققققققققققه!
-اقای محترم مراحل مسابقه چی باس باشه نه دیوانگی تو!
- چطوره دعوای وسط رینگ رو انجام بدیم؟
-فکر خوبیه!


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#63

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۱۳ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 261
آفلاین
- ای قاتلان جسور! ای مجرمان صبور! حالا اسم مسابقه رو باس چی بذاریم؟

بین ساحران و ساحرگان ( هر کس تو بند خودش.) پچ‌پچ‌ها که چه عرض کنم، داد و هوارهایی در گرفت.
- جادوگران بر ضد ساحرگان!
- نخیرم! ساحرگان بر ضد جادوگران!
- جادوگران تا آخرش هس! هیشوختم تموم نمی‌شه!
- چی می‌گی تو!؟
- هاع!؟ هیچی، ادامه بدین.
- اصن جادوگران و ساحرگان بر ضد هم!
- جادوگران vs ساحرگان در آزکابان!

- خیله خب! خیله خب! و اما مراحل؟

زندانیان به فکر فرو رفتند.



بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۰:۳۶ یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۶
#62

گویندالین مورگن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 134
آفلاین
سوژه نو:

- میگم سرده؟
- اوهوم!
- ولی هوا بهتر شده ها!
- اوهوم!
- اوهوم و زهر باسیلیسیک! اصلا حواست به منه مونی؟
- اوهوم!

شـــــترق!

یکی از معدود صندلی های درون بند عمومی شماره شش از بند ساحرگان، به طرف مونیکا ولینکیز پرتاب شد.

- اهای. داشتم تماشا می کردما!

بلاتریکس اخم ظریفی کرد.
- چی رو تماشا می کردی؟
- مقدمات جشن سالگرد احداث آزکابان رو. و بله! هوا بهتر شده چون دو سوم دیوانه سازها رفتن حمالی.

بلاتریکس مونیکا را با حالتی نه چندان ملایم، از جلوی پنجره کوچک کنار زد.
- دارن چکار می کنن؟ آخه مگه زندان ساختن جشن داره؟ من نمیفهمم...

کسی نفهمید بلاتریکس چه چیزی را نمی فهمد، چرا که صدایش در صدای بلندگوی زندان گم شد.
- همه زندانیان گوش کنید! همه زندانیان گوش کنید! با زندانی های بند 9 هم هستما. دربیارین اون هدفون ها رو! همه تون گوشه لباس نفر جلویی رو بگیرید و بیایید به محوطه!
ساحره های حاضر در بند، به یک دیگر خیره شدند.
- مگه قراره نمایش های بیدل نقال رو بازی کنیم که پشت لباس همو بگیریم؟
.
.
.
.
- سکوت رو رعایت کنید. آهای گنده بک ها با شمام. امشب بیشتر دیوانه سازها بیکارن. یه کاری نکنید بفرستم تو انفرادی با ده تا نگهبان!

قلچماغ های بند قاتلین خطرناک، که چیزی نمانده بود کارشان کم کم، از دعوای لفظی به دعوای فیزیکی تبدیل شود، ناگهان سکوت کردند.

- خب! حالا که بلاخره ساکت شدین، چون امشب سالگرد ساخت زندانه، تصمیم گرفتیم بذاریم تا فردا همین موقع، بدون دیوانه ساز باشید و جشن بگیرید. البته امکان فرار مهیا نیست. و نگهباناتون، اون بیرونن. ولی خب! حدوداً24 ساعت رو تقریبا آزادین!

سرنگهبان این را گفته و زندانیان بهت زده را ترک کرد. چند لحظه بعد، بهت آنها با صدای بسیار بلندی که آمیخته از جیغ و نعره و فریاد و کوباندن مشت به این و آن بود شکسته شد.گرچه مجددا سکوت مطلق برقرار نشد، اما تا آن حد از شدت صدا کاسته شده بود که بتوان بحث های میان زندانیان را شنید.
- من میگم جشن بگیریم.
- من میگم بخوابیم. یه روز خواب بدون کابوس!
- بخوابیم چیه بابا. من میگم مسابقه بذاریم. با شرط بندی.
- نظر من اینه که مسابقه بذاریم. و شرط ببندیم.

کتی بل به گوینده جمله دوم خیره شد.
- من که همین الان اینو گفتم.
- نه تو نگفتی. همچین ایده ای از مغز زن ها در نمیاد. این پیشنهاد من بود!

نیمی از حیاط زندان، ناگهان ساکت شد. سکوتی خشمگین! ساکنین بند ساحرگان با عصبانیت، قصد داشتند به سمت گوینده هجوم ببرند. گروهی از مردان متوجه این قضیه شده بودند.
- هی! اروم باشید.
- اون به ما توهین کرد.
- نه نکرد. داشت شوخی می کرد.
- نه توهین بود. اون گفت شما مردا بهترین.
- خب این که توهین نیست!
.
.
.
.
ارشد های هر بند متوجه شدند که این بحث ها می تواند تا فردا شب و حتی بیشتر از فردا شب هم طول بکشد، بنابراین، پس از مشورت کوتاهی، یکی از ارشدها بالای یک سکو رفته و فریاد زد:
- گوش کنین! شما تا هفته بعد می تونین سر هم داد بکشید ولی این چیزیو حل نمی کنه. بیایید مسابقه بدیم. یه مسابقه چند مرحله ای! هر گروهی برنده شد، بهتره. و اون می گه چکار کنیم!

گروه های خشمگین دقایقی سکوت کرده و بعد، با فریاد تایید کردند. ارشدها ناگهان متوجه موضوع خاصی شدند.
دقیقا چه مسابقاتی باید برگذار می شد؟


ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۱۴ ۰:۴۰:۳۷
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۱۴ ۰:۴۳:۰۸

تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۵
#61

کریچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۳:۱۷ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 118
آفلاین
پست پایانی

رودولف با بی قراری دم در محضر! قدم می زد. بی قراری اش بیشتر ناشی از هیجان بود تا نگرانی. عقد با چهار ساحره...بهتر از این نمی شد! رودولف داشت بهشت روی زمین را حس می کرد!

صدای قدم هایی آرام، رودولف را از افکارش بیرون کشید. ساحره ای در لباس سفید با قدم هایی آرام به سمت رودولف می آمد. رودولف " طور" به ساحره خیره شد.

ساحره مقابل رودولف قرار گرفت. تور بزرگی صورت ساحره را پوشانده بود. رودولف همچون شیری که به طعمه اش نگاه می کند، به ساحره خیره شد. سپس تور را از روی صورت ساحره کنار زد و...
آرزو کرد که کاش هرگز اینکار را نمی کرد!

در دنیا یک ساحره بود که رودولف هرگز رودولف دلش نمی خواست او را ببیند؛ حتی اگر در دنیا قحطی ساحره رخ می داد! و آن ساحره کسی نبود جز...بلاتریکس لسترنج!

بلاتریکس که در لباس عروس چهره مضحکی پیدا کرده بود گفت:
-به به! چشمم روشن! اینجا چه غلطی می کنی رودولف!؟

رودولف سعی کرد به سقف تالار خیره شود.
-چی شده؟

بلاتریکس در حالی که چوبدستی می کشید گفت:
-چی شده و مرض! تو فکر کردی من تسترالم؟ آره رودولف؟ آخه چهار تا ساحره؟!
-به جان بلا سوتفاهم شده! من فقط می خواستم اون چهار تا ساحره بدبخت سرپرست داشته باشن! ملت گرگ شدن! نظر بد دارن به ساحره ها! من فقط می خواستم بهشون در جامعه کمک کنم. میدونی که!

هرکسی هم به جای بلاتریکس بود، احتیاجی نداشت تا دیهیم گمشده ریونکلا را روی سرش بگذارد تا بفهمد رودولف دروغ می گوید. بلاتریکس چوبدستی اش را تکان داد و...

چند روز بعد_خانه ریدل

بلاتریکس مقابل لرد سیاه ایستاد، ابتدا تعظیم کوتاهی کرد سپس شروع به صحبت کرد:
-سرورم! دیاگون کاملا مناسبه! تمامی مقدمات حمله آماده شده! می تونیم امشب حمله رو آغاز کنیم.
-خیلی خوبه...برو آماده شو!

بلاتریکس تعظیم دیگری کرد. همین که خواست از اتاق لرد سیاه خارج شود؛ لرد سیاه گفت:
-صبر کن بلا! فکر نمی کنی رودولف دیگه مجازات شده؟

بلاتریکس شیشه کوچکی از جیبش بیرون آورد، درون شیشه یک رودولف لسترنج در ابعاد کوچک ایستاده بود ، با حسرت کف دستانش را روی شیشه قرار داده بود و از پشت شیشه به لرد خیره شد.
بلاتریکس گفت:
-ارباب اگه شما بگین آزاد میشه.
-نه! همین دیگه...برو آماده شو بلا.

گرچه رودولف جنگجوی خوبی بود، اما اخیرا لرد آرامش خاصی در خانه ریدل حس کرده بود. لرد حاضر نبود ریسک کند...یک جنگجو کمتر، خیلی بهتر از بودن رودولف بود...!


آزکابان_بند ساحرگان

هری و ریگولوس از به داخل سلول مونیکا خیره شدند. ظاهرا مونیکا و سایر ساحرگان در حال ساخت قمه بودند.
هری رو به ریگولوس گفت:
-ریگولوس؟ خیلی ریگولوسی!
-آممممم....می دونم هری!
-نقشه ات هم ریگولوسانه بود!
-می دونم هری!
-بدترین بلا رو سر ساحره ها آوردی.
-میدونم هری!
-ساحرگانی که عاشق رودولف هستن! طلسمت به شدت ریگولوسانه بود!
-اه...می دونم دیگه هری!

هری برای آخرین بار نگاهی به ساحره گان شیفته رودولف انداخت سپس سرش را به نشانه تاسف تکان داد و از بند ساحرگان خارج شد.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۱۱ ۰:۰۹:۰۰

وایتکس!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.