هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۵۶:۰۷ یکشنبه ۳ مهر ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
لبخند روی لب هکتور هر لحظه بیشتر مثل سوهان روح مرگخواران را می‌خراشید.
هر کدام به نحوی دست و پایشان را مهار کرده بودند تا مانع از حمله‌ خودشان به سمت او شوند.

-خب... با نام و یاد ارباب، قرعه‌کشی رو شروع می‌کنیم!

با هرنامی که از پاتیل بیرون می‌آمد، مرگخواران بیشتر متوجه می‌شدند که آن قرعه‌کشی به هیچ وجه بی طرفانه نیست.
پلاکس هنگامی که برای بار سوم نامش از پاتیل در ‌آمد، سومین نفس راحتش را هم کشید.

-و آخرین اسم درون پاتیل، متعلق است به...

ساکت شد و زل زد در چشم تک تک مرگخواران.

-هک!
-بله... درسته سرورم! هکتور دگورث گرنجر!
-اسم‌ خودت رو هم انداختی تو پاتیل؟

هکتور توجهی به پرسش افلیا نشان نداد.
-خب... اسم کی از پاتیل درنیومد؟

اسم همه حداقل یکبار درآمده بود.

-درسته! اسم ایوا!

ایوا آسمان را به زمین دوخت، زمین را به درختان و صحراها را به دریاها... اما نه هکتور زیر بار بیرون آمدن اسم او از پاتیل شد و نه مرگخواران قبول کردند که شاهد هستند. هیچکس دوست نداشت طعم آن معجون را بچشد.
ایوا تک و تنها مانده بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، زندانی آزکابان، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۰۵:۵۳ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 937
آفلاین
هکتور که تازه از این وضعیت خوشش اومده بود، گفت:
- خب حالا که این همه شور و اشتیاقو میبینم. دو تا معجون درست میکنم. بعد به شکل تک حذفی قرعه کشی میکنم. اسم ها رو مینویسیم میندازیم تو پاتیل. اسم هر کی موند باید یه شیشه از معجون بخوره!

مرگخوار ها قصد مخالفت داشتن ولی دیدن چهره ی ناراضی و پاکت به کمر نامه و لرد مانع هر گونه ابراز مخالفت شد.

هکتور هم که بسیار راضی به نظر میومد مشغول هم زدن پاتیل با یه دستش شد و همزمان با دست دیگه اش روی کاغذ های کوچیکی چیزی مینوشت و توی یه پاتیل دیگه مینداخت.
هکتور هم زد و نوشت... و هم زد و نوشت... و هم زد و نوشت...

- هک!

درسته که هکتور الان در موضع قدرت بود ولی فردایی هم وجود داشت و بلاخره قصد داشت یک مرگخوار زنده و سالم باشه! بنابراین دست از هم زدن و نوشتن برداشت و پاتیل ها رو گذاشت وسط!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
مرگخوارا نمی‌دونستن چرا بین این همه رهگذر، هکتور باید به تورشون می‌خورد. لعنتی به بخت بدشون می‌فرستن و دست به دعای مرلین می‌شن.

- کی داوطلبه؟

مرگخوارا چند قدم عقب می‌رن.

- یعنی همه‌تون داوطلبین؟

مرگخوارا باز هم عقب می‌رن و لب به اعتراض می‌گشاین.
- هکتور عقب رفتن به معنای پا پس کشیدنه نه داوطلب شدنا.
- آره گفتیم که بدونی.
- خلاصه حواست جمع باشه.

هکتور اما کوتاه بیا نبود که.
- می‌خواین یهو چند تا معجون درست کنم به خورد همه‌تون بدم؟

نفس مرگخوارا دوباره در سینه حبس می‌شه. هرچی می‌گذشت اوضاع خطرناک‌تر می‌شد! اگه بیشتر معطل می‌کردن، به جای یه مرگخوار، چندین مرگخوار فدای تست معجون می‌شدن. اما کدوم مرگخواری حاضر به فداکاری در راه سایرین بود؟



🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 552
آفلاین
لینی تکون خورد.
هکتور با ویبره همراه نارضایتی گفت:
- بذار برات جا بندازمش. همراه من تکرار کن: فقط.
- فقط.
- زیاد.
- زیاد.
- تکون.
- تکون.
- نخور.
- نخور.
- حالا کامل بگو: فقط زیاد تکون نخور!
- یکی منو نجات بده تا هکتور نکشتتم!

طبیعتا هیچکس نجاتش نداد. مرگخوارا فقط گوشاشون رو گرفتن تا سلامت شنواییشون رو حفظ کنن. هکتور هم تلاش میکرد با موچین بال های لینی رو ببره، که البته با وجود جثه ظریف و تکون های لینی کار سختی بود.

- لینی! بهت گفتیم آروم باش اهدا کن بالت رو. نافرمانی داری میکنی الان؟

لینی دوست نداشت نافرمانی کنه. نافرمانی کار زشتی بود. آخرین مرگخواری که نافرمانی کرده بود، به اتاق تسترال ها تبعید شده بود و دیگه برنگشته بود. لینی چنین سرنوشتی دوست نداشت. ولی خب دوست نداشت بال های ظریف و زیباش رو هم از دست بده. بهرحال این بال هاش بودن که اکثر وقتا از انواع خطرات نجاتش داده بودن و...
قرچ!
لینی نا باورانه به بال هاش که لای موچین هکتور بودن نگاه کرد.
- کندیشون جدا؟
- شوخی دارم مگه باهات؟

هکتور بالاخره لینی رو رها کرد. لینی با پاهای کوچیکش از هکتور فاصله گرفت، و بعد گفت:
- البته عیبی نداره. بهرحال فصل بال اندازی نزدیکه.

لینی نگاه های متعجب مرگخوارا رو دید، و ادامه داد:
- دقت کردید بعضی از جانورا پوست میندازن؟ ما هم بال میندازیم.
- حالا وقت تست معجون فوق العاده مه.

مرگخوارا آب دهانشون رو محکم قورت دادن.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۷:۰۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 584
آفلاین
لینی با ناراحتی به اعضای بدنش نگاه کرد.
- ارباب حالا نمیشه از اعضای مگسی چیزی استفاده کنیم؟

قبل از اینکه لرد سیاه فرصت جواب دادن پیدا کند، هکتور ویبره زنان جلو پرید.
- خیر! فقط بدن پیکسی قابل قبوله. اونم نه هر پیکسی‌ای، فقط از نوع لینی!
- ارباب.

لرد با خشم به لینی خیره شد.
- شنیدی که چی گفت! زود عضو اهدا کن مشکلش حل شه بریم پی کارمون.
- چشم ارباب.

لینی درحال بررسی اعضای مختلف بدنش بود تا راحت‌ترینشان از لحاظ کنده شدن را بیابد، که هکتور باز هم مداخله کرد.
- بال! اول باید بالتو بدی!
- ولی من می‌خواستم پوست خشک شده‌ی زخمِ روی پامو بهت بدم.
- نه! اول باید بالتو بدی. مهم‌ترین چیزی که برای معجونام لازم دارم بال‌هاته!

سپس بی‌توجه به چهره‌ی ناراضی و غمگین لینی و دستان ظریفش که بی‌وقفه روی بال‌هایش کشیده می‌شدند، طی حرکتی سریع، او را در مشتش گرفت و روی تخته سنگی پهن کرد.
- فقط زیاد تکون نخور. من بال سالم لازم دارم.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۵۶:۰۷ یکشنبه ۳ مهر ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
لرد بسیار راضی بودند. لاکن نامه نارضایتی خود را به طرق مختلف نشان می‌داد.
لرد با اعصابی خورد شده نامه را از مقابل صورتشان به کناری راندند.
-باشه! کورمون کردی! خب!

نامه با رضایتی که معلوم نبود چگونه موفق به ابرازش بود، کنار کشید.

-یاران ما! فنریر بسیار متاسفه و تام خیلی شرمنده! لاکن چاره‌ای نداریم. باید معجون بخورید و تو!

تو مذکور تلاش انکار ناپذیری در جهت دیده نشدن داشت.

-لینی! ما هنوز می‌بینیمت!

لینی چشم‌هایش را محکم تر روی هم فشرد.

-لینی!

یک چشمش را گشود.
-ارباب؟
-لینی!

لینی چشم دیگرش را هم گشود.

-عضو اهدا کن به هک... سریع!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
هکتور با هر ویبی که می‌زد، یه مشکل رو از نظر می‌گذروند و تا الان هزاران ویب زده بود و این به این معنا بود که هزاران مشکل رو مطرح کرده بود و هنوزه که هنوزه لیستش به نصف هم نرسیده بود، چه برسه به انتها.

- ... من همه‌ش از لینی می‌خوام برای مصارف مفید اعضای بدنش رو در اختیار من قرار بده. ولی نمی‌ده! اینطوری مشکل تهیه مواد اولیه معجون بوجود میاد که باید حل بشه.

لینی غرغرزنان وسط شونصدهزارمین مشکل هکتور می‌پره.
- خب اینطوری برای من مشکل پیش میاد که. منم حشره‌م، به اعضای بدنم برای ادامه زندگیم نیاز دارم. ارباب منم مشکل دارم اصلا.

قبل از این که لینی هم بخواد به این بازی کثیف بپیونده، توسط دست خدا به سمتی شوتیده می‌شه و با دیوار یکی می‌شه.

هکتور هم اهم اهمی می‌کنه و دوباره مشغول خوندن لیست بلند بالاش می‌شه.
- داشتم می‌گفتم... معجون‌های هکتور دست‌کم گرفته شدن و مردم از خوردنشون سرباز می‌زنن. برای پیشرفت علم معجون‌سازی هم که شده باید این مشکل حل شه و ملت به صورت داوطلبانه کاندید تست معجون بشن.

با شنیدن این حرف همه مرگخوارا نفس در سینه حبس می‌کنن و یه قدم به عقب برمی‌دارن.
- ارباب به نظرم مشکلات این یه دونه رهگذرو در نظر نگیریم.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، زندانی آزکابان، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۰۵:۵۳ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 937
آفلاین
لبخند هکتور گشاد تر شد و تا چشم هایش رفت.
- دارم ارباب!
- کوفت و دارم! پاشو از جلو چشممون دور شو! تا حالا اصلا کجا بودی که الان با مشکلاتت اومدی سراغ ما؟
- صدای اهم اهمی از نامه بلند شد و قسمت " به اولین شخص دارای مشکلی که رسیدین کمکش کنین " با فونت شماره هفتاد و دو پیش چشم لرد ظاهر شد. انگار لرد چاره ای نداشت جز اینکه ببینه هکتور چه مشکلی داره.

- این ماجرا بلاخر تموم میشه هک. و ما دستمون بهت میرسه. حالا بگو ببینیم مشکلت چیه!

هکتور بسیار فرصت طلب و سودجو بود. ممکن نبود فرصتی که به دستش اومده بود رو به این راحتی ها از دست بده. اون مدت ها بود که منتظر این فرصت بود تا کوهی از مشکلاتش رو روی سر لرد بریزه.

- همین جاهاست ارباب الان پیداش میکنم.

هکتور دستش رو تو جیبش میکنه و پاتیلی رو بیرون میاره.

- این؟ باید حدس میزدیم مربوط به اینه!
- نه نه ارباب این نیست. الان پیداش میکنم.

هکتور دوباره و دوباره دست در جیب رداش میکنه و نیم کیلو بال خشک شده سوسک، دو شیشه نیش لینی، دو گونی سبزیجات خشک شده، چهار پاتیل در ابعاد مختلف، هفت ملاقه در رنگ های متفاوت و بیست و شش شیشه معجون های رنگ و وارنگ از جیب های مختلف رداش بیرون میکشه و روی زمین میذاره.

- اینا همه تو جیب هات بودن هک؟

هکتور بی توجه به این سوال کاغذی رو از جیبش بیرون میاره.
- پیداش کردم!
- ما عجله داریم دگورث گرنجر! وقت با ارزش ما رو هدر نده!

هکتور با لرزشی شدید، سرش رو تکون میده و کاغذ رو باز میکنه. و کاغذ باز میشه.... و باز میشه... و همچنان باز میشه... و باز هم باز میشه... انقدر باز میشه که انتهاش از دید همه ی مرگخوار ها خارج میشه. هکتور هم صداش رو صاف میکنه تا لیست رو با صدای بلند بخونه:

- اهم اهم، لیست مشکلات هکتور دگورث گرنجر بدین شرح می باشد:


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۸:۴۵ دوشنبه ۴ مهر ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6772
آفلاین
-این چه زندگی تلخیه ما داریم. یکی بغلمون می کنه. یکی بوسمون می کنه...

بلاتریکس فریادی کشید و لینی را زیر مشت و لگد گرفت و له کرد.
لینی هم که حشره بود. به سادگی له شد.
-چرا خب؟

-عید چند سال پیش قبل از من به ارباب تبریک گفته بودی.

لینی با باقیمانده مغزش فکر کرد.
-برعکس نبود؟ تو زودتر گفته بودی!

برعکس بود... ولی بلاتریکس بسیار عصبی بود و باید کسی را می زد و پلاکسی در اطراف دیده نمی شد.

لرد سیاه همچنان بر بخت بد و زندگی تلخش لعنت می فرستاد که جغدی از وزارتخانه رسید و روی سرش نشست.

-جا قطحی بود؟

جغد جواب لرد را نداد. قصد داشت زودتر نامه را برساند و نزد زن و بچه اش برگردد. جغد خانواده دوستی بود. مثل رودولف نبود.

بلاتریکس به طرف لرد رفت. لرد ناخودآگاه گارد دفاعی گرفت! چرا که بلاتریکس تازگی ها همه را مورد ضرب و شتم قرار می داد. ولی این بار فقط جغد را از روی سر لرد برداشت و نامه را به همراه پایش از او جدا کرد.

-ارباب... نوشته به راهتون ادامه بدین. به اولین شخص دارای مشکلی که رسیدین کمکش کنین.

لرد سیاه آهی کشید و به راهش ادامه داد. سه قدم بیشتر نرفته بود که به شخصی رسید که ای کاش نمی رسید.
-هک؟... برو کنار!

لرزش هکتور شدید تر شد و لبخندش گشاد تر.

-هک... فرمودیم برو کنار... مشکلی نداری تو! می دونیم که نداری. بگو که نداری!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۱ ۲۰:۰۱:۰۷



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
لرد واقعا هم به راهش ادامه می‌ده اما هنوز دو قدم برنداشته بود که صدایی به گوشش می‌رسه.

- میو میی میو میا میو می.

لینی که به تازگی از حالت لواشکی در اومده بود، پروازکنان بالا رفته بود و سرگرم صحبت کردن با گربه بود. لینی دلش نمیومد گربه‌ای رو بالای درخت تنها رها کنه!

- پیکس؟ مگه نگفتیم به راهمون ادامه می‌دیم؟ اون بالا چی کار می‌کنی! اگه خوردت نگی تقصیر ما بودا. ما مسئولیت نمی‌پذیریم.
- نترسین ارباب، بهش گفتم من حشره‌م نه پرنده و پذیرفت منو نخوره. حالا می‌خوام بهش بگم بیاد پایین. میو میو میا میو میو!

مرگخوارا با چهره‌های پوکرفیس و بعضا متعجب شاهد گفتگوی بین لینی و گربه بودن.

- با آبروی ما بازی نکن. بیا برویم تا مسخره خاص و عام نشدیم.
- بریم ارباب. گفت الان می‌پره پایین.

پایین پریدن گربه همانا و فرود آمدنش روی سر لرد نیز همانا.

- حداقل بش می‌گفتی دو قدم اونورتر فرود بیاد.

صاحب گربه در حالی که قلب‌های متعددی اطرافش می‌تابیدن، جلو میاد، بوسه‌ای بر لپ لرد می‌زنه، مگولیو از رو سرش برمی‌داره و همراه ده تا گربه دیگه ازونجا می‌ره!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.