هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۵ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۱۸:۰۶
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1155
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس ابیگل نیکولا



_آقا جان...شما مطمئن هستید که میخوایید این کار رو بکنید!
_آره بابا...چند بار میپرسی؟
_آخه تا حالا سابقه نداشته کسی با پای خودش بیاد اینجا و این کار رو از ما بخواد!
_از شما؟ کی از شما خواست؟
_پس چی؟
_گفتم اون خانوم باکمالاتی که قدش بلند بود، سفید بود، نمود کمالاتش زیاد بود...اون این کار رو انجام بده!
_عجب...فرقی نداره آخه!
_چطور فرقی نداره مرتیکه‌ی منحرف...اگه ایشون نیستن که من برم!
_نه نه...خب باشه...میدونم کی رو میگین...شما بفرمایین زیرزمین ایشون الان میاد!

فلش بک!

اولین بار نبود که رودولف، هوریس و هاگرید شب ها بعد از نوشیدن مقدار زیادی نوشیدنی کره‌ای، به دل خیابان‌های لندن زده و سر کوچه‌ها می‌ایستاند و در حالی که تخمه میشکستند و تسبیح میچرخاندند، کوچه‌ها را می‌بستند!
این شب هم یکی از آن شب ها بود...هوریس و رودولف که مشغول نظاره کردن مردم جهت عضویت در کلوپ هوریس و البته ابراز علاقه کردن رودولف به ساحره‌ها بودند که یک خانوم از مقابل آن‌ها گذر کرد...
_به‌به...چه استعداد نهفته‌ای در این خانوم میبینم...هیع!
_استعداد رو نمیدونم کجاس که نهفته‌اس...لاکن کمالاتش کاملا نمود داره...خانوم ببخشید، وضعیت تاهل شما چجوریاس؟

آن زن اما به نظر یک زن عادی نبود...او که ظاهری خشن داشت، بجای نادیده گرفتن رودولف و هوریس رو به آنها کرد و گفت:
_حیف که وقت ندارم، وگرنه میگرفتم اعضای بدنتون رو میبردم!
_جونم؟ هوریس...هوی هوریس...دیدی چی گفت؟ هوریس؟
_
_خب این دیگه امشب تموم شد براش...ولش کن هوریس رو...چیزه...اعضای بدن من رو ببر!
_گفتم که....وقت ندارم!
_من برای شما همیشه دارم...وقت...آدرس بده، خودم مزاحمتون میشم!

آن زن با ناباوری به رودولف نگاه کرد...ولی این باعث نشد که آدرس یک کارخانه‌ی متروکه در حومه‌ی شهر را به رودولف ندهد....سپس گفت:
_اینم آدرس....جرئت داری بیا اونورا!

زن این را گفت و دور شد...رودولف اما لحظه‌ای هم به این شک نکرد که کارخانه متروکه در حومه‌ی لندن اصولا جای مناسبی نیست....او حتی فکر نکرد که چرا باید برای رفتن به آنجا جرات میداشت....او فقط به این فکر کرد که برای چنین عملی باید جذابیت میداشت که داشت...از نظر خودش البته!

پایان فلش بک!

رودولف که لبخندی بر لب داشت بر روی یک صندلی در زیرزمین کارخانه نشسته و منتظر بود...اما همین که صدای کفش پاشنه بلندی را از پشت سرش شنید، بلند شد تا با منبع آن صدا مواجه شود...رودولف بلند شد...یعنی بدنش...ولی سرش زمین افتاد!
_چی شده؟
_هنوز حرف میزنه!
_نگران نباش...چند ثانیه عادیه که هنوز حس داشته باشه!

مردی که رودولف فکر میکرد مسئول پذیرش باشد این را به آن زنی که رودولف دیشب دیده بود و مشخصاتش را به آن مرد گفته بود، که حالا یک شمشیر سامورایی خون آلود در دستش بود، گفت...بعد از چند ثانیه مرد که دیگر نگران به نظر میرسید، رو به رودولف، یعنی سر رودولف کرد و گفت:
_آقا...هنوز زنده هستین؟
_رودولف حتی وقتی مُرده اس، زنده اس!
_یعنی چی؟
_من و عزرائیل و مرگ و اینا یه سری داستان با هم داریم که پیچیده‌اس...بیخیال اون حالا...فکر کنم شما باید به این سوال جواب بدین!
_کدوم سوال؟
_اینکه برای چی این کار رو کردین؟
_بابا خودت گفتی....گفتی خانومی با فلان مشخصات بهت آدرس داده که اعضای بدنت رو بهش بدی!
_منظور که ترجمه تحت اللفظی کلمه که نبود؟
_چرا دیگه...بود...ما باند قاچاق اعضای بدن هستیم خب!
_ای بابا...من یه جور دیگه فکر میکردم...حالا چیکار کنیم؟ اشتباه شده!
_والا نمیدونم...دیگه سرتون رو بردیم...درد داشت؟ بقیه اعضای بدنتون هم همینجوریه، زیاد طول نمیکشه!
_نه...یعنی چی...سر من رو بدین دست بدنم برم سرم رو وصل کنم بازم!
_نمیشه دیگه که...تا اینجا اومدی، از دستت بدیم؟ ولی هوممم...میشه یه کاری کرد!
_چه کاری؟
_بری و یه نفر دیگه رو به جای خودت به عنوان قربانی بیاری!
_باشه باشه...میارم...سرم رو بدین دستم برم فعلا!
_نه دیگه...سر پیش ما گروگان میمونه...بدنت میتونه بره...هر وقت یه نفر رو اورد، سر رو میدیم بهش که برین!
_

ساعتی بعد،خانه‌ی ریدل!

مرگخواران همه به دور میز جمع شده بودند تا ناهار بخورند...لرد در صدر مجلس نشسته بود و در حال تناول طاووس بریان خود بود...اما ناگهان سرش را بالا اورد و گفت:
_احساس ناخشنودی ما کم شده و فضا از قبل کمتر زشت به نظر میرسه!
_مرلین رو شکر ارباب!
_نه خب...چیزی عوض شده....هوم...فهمیدم...رودولف نیست!
_چه خوب!
_بله...لاکن ما دستور داده بودیم همه حضور داشته باشن...بلا...رودولف کجاست؟
_ارباب از دیشب که از اتاق انداختمش بیرون ندیدمش!
_هوم...هوریس، دیشب اون با شما از منزل خارج شد...ولی هاگرید شما رو که غرق در خواب بودین برگردوند....رودولف کجاست؟
_ارباب...من دیشب رو یادم نمیاد!
_عجب...نکند رودولف را ساحره ای دزدیده باشد؟

لرد این را گفت و به مرگخوارن نگاه کرد...مرگخواران هم ابتدا به لرد و سپس به یکدیگر نگاه کردند...بعد از چند ثانیه سکوت، لرد و مرگخوارن قهقه‌ای بلند سر دادند...
_ارباب...ارباب...واقعا همیشه شما بهترین جوک ها رو میگین!
_بله....مزاح فرمودیم...اصلا عدم حضور رودولف باعث نشاط شده و حتی اشتهایمان هم دوبرابر شد...غذا بخورید یاران ما!

همین که لرد حرفش را تمام کرد، درب خانه‌ی ریدل باز شد و پیکر بدون سری در آن نمایان شد!
_رودولف؟

بدن رودولف که حالا بدون سر نمیتوانست حرف بزند، با اشاره جواب مثبت داد...اما از آنجایی که به زبان بدن مسلط نبود، دستانش را در هوا به صورت نشانه‌های نامفهوم تکان داد...
_چی میگه این؟
_نمیفهمیم ارباب...ولی احتمالا داره سعی میکنه که بگه از کجا شناختیمش!
_بله بله...آخه خیلی سخت هست که یک مردی که نصف بدنش را خالکوبی دارد وآن را با لباس و پیرهن نمیپوشاند، شناسایی کنیم!

رودولف در حالی که هنوز از گردنش خون میچکید، میز را دور زد و به سمت لرد رفت!
_یاران ما...من طبیعتا نمیترسم...ولی کمی چندشمان میشود...رودولف رو از ما دور کنید!

قبل از اینکه کسی اقدامی بکنید، رودولف ردای لرد را گرفت و کشید...
_ارباب...یحتمل ازتون میخواد باهاش برید یه جایی!

لرد با بی رغبتی به بدن رودولف نگاه کرد...باز هم رودولف چه دست گلی به آب داده بود که به لرد نیاز داشت؟
_باشه رودولف...چیکارت کنیم دیگه....کجا میخوای ما رو ببری؟

رودولف دوباره ردای لرد را گرفت...و آپارات کرد!

لحظه ای بعد، کارخانه‌ی متروکه‌ای در حومه‌ی لندن!

لرد و بدن رودولف که ابتدا در مقابل درب کارخانه ظاهر شده بودند، با راهنمایی های بدن رودولف، به سمت زیر زمین رفتند...هنگامی که به آنجا رسیدند، لرد ایستاد...
_خب رودولف...برای چی من رو اوردی اینجا؟

بدن اما با انگشت به انتهای سالن که در تاریکی بود اشاره کرد...از تاریکی موجودی آرام آرام به سمت لرد در حال آمدن بود...وقتی که آن موجود به روشنایی رسید، لرد منظره‌ی روبرویش را نگاه کرد...
_عه؟ ارباب؟ شما رو چرا این بدنم اورده؟ من گفتم بهش ساحره ها رو نیاره، نیاز هست بهشون...بین این همه جادوگر چرا شما رو انتخاب کرده؟
_رودولف؟ توضیح بده!

قبل از اینکه رودولف بخواهد توضیحی دهد، از پشت لرد برق شمشیری را دید...او فقط میتوانست جمله‌ای کوتاه بگوید...
_ببخشید ارباب...میبخشید؟




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸

پاتریشیا وینتربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۸:۴۲ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
از توی یکی از جزایر ذهنم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
پاتریشیا وینتربورن VS جودی جک نایف

با صدای فریاد از خواب پریدم. کمی طول کشید تا بفهمم خودم فریاد زده بودم. هنوز برای رفتن به سر کار خیلی زود بود ولی نمیتوانستم دوباره بخوابم. ترس اینکه دوباره آن کابوس به سراغم بیاید، خواب را از چشمانم گرفته بود.

از تختخواب بیرون آمدم تا آبی به دست و صورتم بزنم. وارد توالت شدم و جلوی آینه ایستادم و به صورتم خیره شدم. اولش کمی ترسیدم چون انعکاس تصویرم روی آینه را نشناختم. بعدش خنده‌ام گرفت. نمیتوانستم به این چهره عادت کنم. این چهره‌ی غمگین و افسرده با لب و دماغ آویزان که بدبختی از آن می‌بارید. ولی چشمانم همان چشم‌ها بودند. آنها را نمیتوانستم بپوشانم و پشت چشم‌های ساختگی پنهان کنم. اهمیتی هم نداشت. دیگر کسی نبود که به چشم‌ها توجه کند. آن لبخند شیرین مصنوعی با دندان‌های مروارید گونه‌ی پشتش توجه هر نگاهی را به خود جلب می‌کرد.

گاهی فکر می‌کنم اگر این نقاب‌ها نبودند چه بلایی سر ما آدم‌ها می‌آمد؟ کاملا تنها می‌شدیم؛ و بیکار. هیچکس از فروشنده‌ای که بدبختی و زشتی از چهره‌اش می‌بارد جنس نمیخرد. هیچکس حتی عاشق همچین چهره‌ای هم نمیشود. مثل آن بدبخت‌های بدون نقاب که با چهره‌های کریه‌شان در خیابان‌ها و کوچه پس کوچه‌ها میخزند و در خرابه‌ها میخوابند.

اینجاست که نقاب‌ها به دادمان می‌رسند. تا ما را زیبا کنند. طوری که جنس‌هایمان فروش بروند، عاشق شویم و عاشقمان شوند و اینگونه زندگی خوب و راحتی داشته باشیم. نقاب من هم عالی بود. یک زندگی راحت با یک شغل خوب نصیبم کرده بود. حتی فکر از دست دادن این نقاب باعث می‌شد نفسم بند بیاید.

یاد کابوس لعنتی‌ام افتادم. در یک شهر ترسناک، بین آدم‌های بی نقاب گیر افتاده بودم. وحشتناک بود. همه‌شان میخواستند نقابم را به چنگ بیاورند. دوره‌ام کرده بودند. دست های چرک و کثیفشان به سمت نقابم دراز میشد. یکی از آن‌ها چنگ زد و نقاب را از روی صورتم کَند. همان لحظه از خواب پریده بودم. با اینکه تمامش یک کابوس لعنتی بود ولی باز هم این دلشوره رهایم نمی‌کرد. باید مطمئن می‌شدم که جایش امن است.

درحالی که داشتم رمز در گاوصندوق را باز می‌کردم از نگرانی و ترس، خیس عرق شده بودم. نکند سرجاش نباشد؟! تنها چند ثانیه طول کشید که شک‌م تبدیل به یقین شود. دنیا دور سرم چرخید و روی قالی پهن شده کف اتاق سقوط کردم. برای چند لحظه، بی حس بودم. مثل وقتی که صدمه‌ی جسمی بدی به آدم وارد شده باشد و در لحظات اول نتوانی آن درد جانفرسا را حس کنی ولی بعد به یکباره درد مثل موجودی وحشی و تشنه به خون چنان هجوم آورد که حتی قدرت فریاد زدن را از من گرفت.

اولین کاری که پس از بهوش آمدن کردم، فریادی از عمق وجود بود، جوری که پرده های گوشم را به لرزه انداخت. با هول و هراس دوباره گاو صندوق را چک کردم ولی نقابی نیافتم. نقاب نازنینم! دوباره با یادآوری خوابم و هجوم حقیقتی تلخ، نفسم بند آمد. خوابی در کار نبود. تمام این کابوس حقیقت داشت. شب هنگام که مست و تلو تلو خوران از کافه ای به سمت خانه می‌رفتم، بی‌نقاب‌های منفور نقابم را دزدیده بودند.

گشتن به دنبال نقاب خودم دیوانگی محض بود. تا الان حتما ذوب شده و به مایعی داغ برای ساختن نقابی نو تبدیل شده بود. ناامیدانه به نقاب فروشی‌های شهر سر می‌زدم ولی تنها تمسخر و اهانت بود که به دلیل بی‌نقاب بودن نصیبم می‌شد. هر فرد در کل زندگی‌اش تنها می‌توانست یک نقاب خریداری کند و اگر آن را از دست می‌داد تا ابد بی‌نقاب میشد.

هنوز یک نقاب فروشی بود که به آن سر نزده بودم. کورسوی امیدی در دلم روشن شد. وارد مغازه شدم، از بین انبوه نقاب‌هایی که روی دیوار نصب شده یا از سقف آویزان بودند به سرعت رد شدم. سعی می‌کردم به حفره‌های سیاه روی نقاب‌ها که می‌بایست جای چشم‌ها باشند، توجهی نکنم. احساس می‌کردم که با همان حفره‌های خالی، حرکاتم را نظاره می‌کنند. به پیشخوان رسیدم و از پیرمرد لاغر و موسفیدی که آشکارا صورت نقاب زده‌ی جوانش به اندام نحیف و خمیده‌اش نمی‌آمد، سراغ نقاب جدیدی را گرفتم. نگاهی به چهره‌ی ماتم زده‌ام انداخت، پوزخندی زد و با انگشت اشاره کرد که مغازه را ترک کنم. کورسوی امیدم به یکباره خاموش شد. به زانو افتادم و زجه زدم. التماسش کردم و ماجرای دزدیده شدن نقابم را میان هق‌هق‌های فروخورده‌ام شرح دادم. در کمال ناباوری، فروشنده ماجرای غم انگیز مرا باور کرد.

مقابل کارخانه‌ای بزرگ که آدرسش را پیرمرد نقاب فروش داده بود ایستاده بودم. فضای اطراف کارخانه که خیلی دور از شهر بود، دودی سیاه و بدبو احاطه کرده بود. دیوارهای کارخانه نیز به قدری سیاه و کثیف بود که گویی از ذغال ساخته شده بودند. داخل کارخانه نیز کثیف و بدبو بود. جلوتر رفتم و از متصدی بخش اطلاعات سراغ رئیس کارخانه را گرفتم. ماجرایم را شرح دادم و متصدی من را به سمت آسانسور بزرگی هدایت کرد.

آسانسور با سرعت زیادی به سمت بالا می‌رفت. پس از مدت زمانی که در نظرم بسیار طولانی آمد، بالاخره به بالاترین طبقه‌ی کارخانه رسیدیم. از آسانسور پیاده شدیم و متصدی مرا به سمت اتاقی با دری بزرگ و قرمز رنگ هدایت کرد و خود خارج شد و در را بست. اتاقی اعیانی بود. با دیوارپوش‌هایی به قرمزی در و چلچراغی باشکوه که مانند الماس می‌درخشید. روبه‌روی در، در آنسوی اتاق، شیشه‌ای بسیار بزرگ به جای دیوار وجود داشت، با منظره‌ای از دستگاه‌های غول‌پیکر و کارگرانی که مشغول بسته‌بندی نقاب‌ها بودند. روکش مبل‌ها از چرم قرمز بود و هنگامی که صدای بم مردانه‌ای مرا دعوت به نشستن کرد، به جرات می‌توانم بگویم که نرم‌تر و راحت‌تر از هر تختخوابی بود.

محو شکوه و زیبایی دکوراسیون اتاق بودم که مرد صندلی بزرگ چرخانش را به سمت من چرخاند و برای لحظاتی در سکوت کامل براندازم کرد. نقاب عجیبی به چهره داشت. شبیه هیچکدام از نقاب‌ها نبود. درواقع زشت‌ترین نقاب بود. مرد متوجه شد که به نقابش خیره شده‌ام و با خنده گفت:
-هنوز نقابم رو نزدم. من به عنوان رئیس کارخانه‌ی نقاب‌سازی، نقاب‌های زیادی برای خودم ساختم. اگه مایل باشی میتونم اونا رو نشونت بدم.

جوابی ندادم. اصلا جوابی نداشتم که بدهم.
مرد دستان استخوانی‌اش را بهم قفل کرد و روی میز چوبی بزرگ مقابلش گذاشت و کمی به سمت من خم شد و با صدایی آرام‌تر از قبل گفت:
_میدونم برای چی اینجا اومدی. من می‌شناسمت. درواقع تمام کسانی که از نقاب‌های من استفاده می‌کنن رو می‌شناسم. و همینطور می‌دونم چه بلایی سرت اومده. شاید تعجب کنی که خودم تو رو اینجا کشوندم. من نه تنها سازنده، بلکه فروشنده‌ی نقاب‌ها هم هستم.

از شدت تعجب به تته‌پته افتادم:
_ولی ... اون... اون فروشنده که...
بلافاصله یادم آمد که آن فروشنده و تمام فروشنده‌ها دیگر، نقاب به صورت داشتند. پس احتمال اینکه ادعای این مرد حقیقت داشته باشد زیاد بود. فرصت شگفت‌زده شدن نداشتم. بلافاصله ملتمسانه گفتم:
_پس می‌تونین یه نقاب به من بدین؟ حاضرم برای هزینه‌ش تمام زندگیم رو تقدیمتون کنم.التماستون می‌کنم.

برق عجیبی در چشم‌های از حدقه درآمده‌ی مرد درخشید. حرفم را در هوا قاپید و گفت:
_تمام زندگیت به درد من نمی‌خوره. ولی می‌تونی چیز دیگه‌ای در قبالش پرداخت کنی.
_هرچیزی که باشه.
_قلبت!

جا خوردم. من و من کنان گفتم:
_ولی... ولی بدون قلب که... آخه چجوری؟ چرا قلبم؟
_هزینه‌ش همینه. قلبت رو به من بده تا زیباترین نقاب رو بهت بدم. نقابی که باهاش بتونی همه‌ی نگاه‌ها رو به سمت خودت جلب کنی.

پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. یک آن می‌خواستم بیخیال تمام احساساتم شوم. اصلا مگر عشق و عاطفه در این دنیا چه ارزشی داشت؟! چه کسی به آن بها می‌داد؟! با این نقاب می‌توانستم محبوب‌ترین انسان این دنیا باشم. هرچه می‌خواستم را به راحتی به دست می‌آوردم. نداشتن قلب از نداشتن نقاب بهتر بود.

لحظه‌ای تصور کردم که من نیز مانند آن موجودات بی‌نقاب در خیابان‌ها بی‌هدف به این سو و آن‌سو می‌روم. حتی تصورش نیز برایم ناممکن بود. ولی صورت همسر و فرزندم مدام جلوی چشمانم می‌آمد. بدون قلب نمی‌توانستم به آن‌‌ها عشق بورزم.

به صورت نقاب‌ساز نگاه کردم. به چشمان بی‌احساسش خیره شدم. آن چشم‌ها نیز با تمام چشم‌هایی که دیده بودم متفاوت بود. گویی به چشمان خود شیطان نگاه می‌کردم. می‌توانستم شرط ببندم که قلبی در سینه ندارد. دوباره جمله‌اش به یادم آمد:« خودم تو رو اینجا کشوندم! »
ناگهان احساس کردم که داخل جهنم هستم. رنگ قرمز دکوراسیون اتاق مانند شعله‌های جهنم بود و چلچراغ آویزان از سقف، مانند گدازه‌ای بود که هرلحظه امکان سقوط و نابود کردن کل کارخانه را داشت. قلبم به شدت در سینه می‌تپید. گویی التماس می‌کرد که به دستان استخوانی نقاب‌ساز نسپارمش. از پشت شیشه به چهره‌ی کارگرانی که بی‌وقفه درحال بسته‌بندی بودند نگاه کردم. از چهره‌های خشک و چشمان بی‌احساسشان می‌شد فهمید که قلب ندارند. خودم را جای آنان تصور کردم. تبدیل به رباتی شده بودم که فقط میتوانست کار کند. دیگر نه از عشق به همسر و فرزند خبری بود نه لذت از زندگی. رو به نقاب‌ساز گفتم:
_ نقاب رو نمی‌خوام چون هزینه‌ی گزافی داره و من نمی‌تونم پرداختش کنم.

برخواستم و به سمت در رفتم. نقاب‌ساز فریاد زد:
_ پس تصمیمت اینه؟ که بشی یکی از همون بدبخت‌های بدون‌نقاب؟

بدون هیچ جوابی از اتاق خارج شدم و در رو بستم.
خیابان‌ها مملوء از بی‌نقاب‌هایی بود که باهم صحبت می‌کردند. قدم می‌زدند و زندگی می‌کردند. دیگر چهره‌هایشان زشت و ترسناک به نظر نمی‌آمد. چقدر زیبا و شجاع بودند. آن‌ها قلب داشتند!


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۴ ۲۳:۴۰:۰۰

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۷:۱۲ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
رابستن اند گابریل


Vs

کریس و آملیا


....


- گابریل، برو درو باز کن، مهمون اربابه!

خانه ریدل‌ها، حتی با وجود مرلین ِ جوگیر که مدام تصور می‌کرد مهمان حبیب اوست و باید در را به روی هر ننه‌قمری باز کنند، مهمان چندانی نداشت. مگر در مواقعی که مهمان، مهمان لرد ِ سیاه بود.

- این در رو باز کنین الان خشک می‌شم‌آ!
- اومدم دیگه!

گابریل در را باز کرد و همین‌طور که اثر ِ انگشت‌ها را از روی دستگیره پاک می‌کرد، چشم‌هایش را به‌طرف مهمان چرخاند.
- بفرمایی...

بله، گابریل جیغ کشید.

- نیا تو، پاتو نذاری تو آ، بذاری محکمتر پاکت می‌کنم! بذار برم دستمال بزرگمو بیارم آروم و مسالمت آمیز دهنتو صا... پاکت کنم! نیای‌آ! آفرین! نیا، نزدیک نشو، دِ بهت می‌گم نزدیک نشو!
- گب، کی اومده؟
- هیچکی ارباب...
- دروغ می‌گه، منم! خودتون پِیَم فرستادین!
- گب، جلوی مهمون ما رو می‌گیری؟ بذار بیاد تو!
- مهمون ِ... ارباب؟

مهمان ِ لرد سیاه، زبانی برای گابریل درآورد و او را به کناری زد. قلب گابریل از تصور این‌که مهمان همین لکه زشت و بزرگ است، دوحفره‌ای شد‌‌.

***

- جونم براتون بگه که من خیلی نجسم، حال به هم زنم! منبع هر چی کثافت توی دنیاس، منم. من نباشم دیگه کثیفی‌ای وجود نداره که شماها پاک کنین ذوق بزنین!
- ذوق بزنیم؟
- مگه اربابتون نگفت وسط حرفم نپر؟
- آخه چرا من ارباب، چرا من باید توی شهر بگردونمش؟ ... چطور می‌تونم جلوی چشمم ببینمش و پاکش نکنم؟ این چه شرطی بود ارباب؟
- خب حالا اول کجا رو بگردیم؟
- چه می‌دونم!
- فهمیدم. من عاشق دستشویی‌هام! عاشق اون‌همه کثیفی، بوی بد! منبع همشون خودمم. لذت می‌برم وقتی می‌بینم من این‌همه کثافتم که گند می‌زنم به دنیا!

گابریل احساس کرد اشتباه شنیده‌است، مسلما منظور لکه دستشویی نبود.
- گفتی کجا؟
- دستشویی دیگه، همونجایی که...
- من نمیام!

لکه نگاهی به گابریل انداخت که در تمام طول همراه‌شدنشان با یکدیگر، با دست راست مچ دست دیگرش که یک دستمال بزرگ و سفید داشت را محکم چسبیده‌بود. درنهایت با خونسردی نگاهش را برگرفت.
- شماره خونه ریدل چنده؟
- غلط کردم.
- خب پس بزن بریم!

***

- بنظرت چرا آدما وقتی میان دستشوئی، بعدش به خودشون زحمت می‌دن و همه اون آثاری که برای به‌وجود اومدنش اون‌همه تلاش کردن رو پاک می‌کنن؟

گابریل هق‌هق کنان سرش را به دیوار کوبید.
- نمی‌دونم، نمیدونم!
- اینا چرا انقدر تمیزن؟ مسلما نباید تمیز باشن. اینجا دستشوئیه آ.
- تمیز بودن.

نگاه گابریل به پشت سر لکه افتاده‌بود.
- دیگه نیستن.
- اصلا از دستشوئیاتون خوشم نیومد... جای کثیف‌تر سراغ نداری؟
- کثیف... تر؟
- آره دیگه. وایسا... آها! سیگنالایی که دریافت می‌کنم از این طرفه... دنبالم بی... تو چرا انقدر به من نزدیکی؟ اون پارچه سفید توی دستت چیه؟

گابریل از جا پرید و دستمال را توی دستش قایم کرد. اگر ارباب می‌فهمید لکه پاک شده‌است، قطعا او را به بلاتریکس می‌سپرد و بلاتریکس هم به تسترال‌ها. آن‌وقت لکه‌هایی که توی جهان بودند و نیاز به پاک شدن داشتند چه؟
لب ورچید و با حسرت دستمال را پایین آورد؛ او نباید لکه را پاک می‌کرد.

- گفتی باید از کدوم طرف بریم؟

***

- ناموسا اینجا؟
- وای لعنتی اینجا چقدر کثیفه! دارم عشق می‌کنم!

روبروی گابریل، یک آشپزخانهء رستوران بود.

- زیبا نیست؟
- ولی اینجا مسلما باید خیلی تمیز باشه...
- بین بیمارستان و اینجا مونده‌بودم‌. سیگنالام نامطمئن بودن. تهش اینجا بیشتر شد ولی!

گابریل خواست بگوید که لکه دارد اشتباه می‌زند، اما صدایش در گلو خفه شد.

سرآشپز همین‌طور که تزئین غذایش را انجام می‌داد، عطسه بلندبالایی زد و ذرات درشتی را روی غذا پاشاند.

گابریل سرفه‌ای کرد.
- خب حالا فقط همون بو...

صدای گابریل دوباره خفه شد.

کمک آشپز با ظرافت ِ تمام، دستش را تا مچ توی دماغش فرو برد و سپس بیرون آورد، بعد به ورز دادن خمیر روبرویش ادامه داد.
- لعنت بهت!

قلب گابریل به‌درد آمد، دوید تا کله سرآشپز و دست کمک آشپز را با دندان قطع کرده و تی به دست آنجا را مرتب کند، که دید لکه از آنجا بیرون رفت.

- من یه جای کثیف‌تر می‌خوام... خیلی کثیف‌تر!
- کثیف‌تر از اینجا هم مگه داریم؟
- سیگنالایی که دریافت می‌کنم اینطور می‌گن. بیا بریم بیینیم به کجا می‌رسیم‌...
- اگه بمیرم ‌هم نمیام!
- گفتی شماره خونه ریدل چند بود؟
- خیلی کثافتی!

لکه ذوق‌زنان مشغول دنبال کردن سیگنال‌ها شد.
- واقعا؟ راست می‌گی؟ نظر لطفته عزیزم!
-
- می گم... چرا رسیدیم به جایی که بودیم؟

گابریل به روبرویش نگاه کرد.
- خونه... ریدل؟ این همون جائیه که می‌گفتی کثیف‌تر از همه جاست؟ ما اینجا دو روز یه بار وایتکس بارون داریم، همه چی ضدعفونیه! ... البته... به جز یه جا.

چند دقیقه بعد، لکه با عشق ِ فراوان وسط اتاق کراب بالا و پایین می‌پرید. در کمد هارا باز می‌کرد و انبوهی از وسایل و پوست تخمه‌هایی با قدمت تاریخی وسط اتاق پخش می‌شدند.
- پس بگو چرا نمی‌ذاره کسی بیاد تو اتاقش!

قلب گابریل کم کم داشت تک‌حفره‌ای می‌شد، نه از اتاقی که در آن قرار داشت، بلکه از لکه‌ای که درست روبرویش بود و منبع تمام بدبختی‌هایش محسوب می‌شد.

- وای چقدر سفر خوبی شده... کلی دارم انرژی می‌گیرم!
- انقدر تکون نخور کثافت، همه‌جا رو بدتر داری خراب می‌کنی!
- مگه اربابتون نگفت بذاری من هرکاری دلم بخواد بکنم؟ می‌رم بهش می‌گم‌آ!
- ازت متنفرم!
- رفتم که بهش بگ...

شپلخ!

گابریل با آخرین نیرویی که برایش مانده‌بود، دستمال را روی لکه فشار داد.
- حالا هم برو بگو، خبرچین ِ بدبخت!

گابریل در لحظه یادش آمده‌بود که اگر لکه از بین برود، دیگر لازم نیست نگران لکه‌های پس از نرگش باشد و می‌تواند در کمال آرامش مرگ از طرف ارباب جانش را بپذیرد.

حالا که لکه پاک شده‌بود، همه‌جا تمیز می‌شد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۹ ۲۳:۵۲:۳۰

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۷:۱۲ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
رابستن زندانی درجه یک بدون دسترسی فیت گابریل وایتکس


*****


-ایندفعه شکستت می‌دهیم!

اگه اونایی که با جمله‌ی "زمان همه چیز رو درست می‌کنه" مخالف بودن، این صحنه رو می‌دیدن حتما نظرشون عوض می‌شد.

-حتی فکرشم نکن تام!

نبرد جذابیه! همیشه نبرد این دو نفر با هم جذاب می‌شه...ولی خب ایندفعه نبردشون یکم فرق می‌کنه! ایندفعه خودشون نبرد نمی‌کنن...مهره های شطرنجشون اینکارو می‌کنن!

لرد ولدمورت و دامبلدور در خانه ی سالمندان و در اتاق دو نفره‌یشان مشغول بازی شطرنج جادویی بودن.

اگر قبلا از کسی می‌پرسیدی که آیا این دو نفر روزی با هم خوب می‌شدن، حتما با یک پوزخند جوابتو می‌داد.

ولی خب، واقعا زمان همه چیز رو درست می‌کنه!

-ما گفتیم شکستت می‌دهیم و اینکار را کردیم!
-تقلب کردن کار بی عشقیه تام!
-ما تقلب نکردیم پیر خرفت!
-دروغ هم همینطور تام!
-تو هیچ وقت آدم نمی‌شوی...باید عملی بهت بفهمانیم!

لرد از روی صندلیش بلند شد...وقتی داشت بلند می‌شد از تک تک استخوناش صدا در میومد...پیر شده بود دیگه!
دامبلدور هم به طبع همینکارو کرد.

انگار که این دو نفر نمی‌تونستن با هم خوب بشن!

-ایندفعه دیگر می‌کشیمت!

لرد این رو گفت و حمله کرد!

حرکاتش کند شده بود ولی همچنان ابهت خودش رو حفظ کرده بود.

تق

یه ضربه ی خیلی آروم با عصاش به دامبلدور زد.

دامبلدور هم پیر بود و همین ضربه کافی بود تا بعضی از استخوناش از جا در بیاد.

دامبلدور دیگه توان وایستادن نداشت برای همین یک پارچه ی سفید رو به نشانه ی تسلیم شدن تکون داد.
-دیگه توان سابقو ندارم تام...تسلیم!
-قبلا هم همین بودی!

دامبلدور بعد از شنیدن جواب روی تختش دراز کشید و استخوناش رو جا انداخت!

روزی بیست بار این کارو می‌کرد و دیگه توی این کار خبره شده بود.

هردوشون اون روز خوشحال تر بودن...نمی‌دونستن چرا ولی این حس خوب بودن رو داشتن!

تق تق

-باز این پرستار مزاحم ما شد!
-به نظر من که پرستار با عشقیه! همه کاراشو با عشق انجام می‌ده!
-ما یادمان نمی‌آید از تو نظر خواسته باشیم!

در باز شد...ولی خب نه مثل همیشه آروم...محکم! جوری که در از لولا کنده شد.
ولدمورت و دامبلدور از رو تختشون بلند شدن!

اونی که در رو شکست وارد شد...پرستار نبود!

به هر دوی اونا نزدیک شد. در یک قدمی اونا وایستاد و نگاهی به هردوشون کرد.
دو قیافه ی بهت زده رو دید...بهت زده ولی بدون ترس!

ولدمورت و دامبلدور اصلا از کسی که جلوشون بود ترس نداشتن...یه جورایی منتظرشم بودن.

-آماده‌اید؟

هردوشون وقتی این سوال رو شنیدن همه چیز سریع از جلوی صورتشون رد شد...همه ی خاطرات...افراد...خودشون!

اینا رو برای خودشون یادآوری کردن و فهمیدن که هنوز آماده نیستن!
ولی خب کسی که جلوشون بود، بهش نمی‌خورد که براش مهم باشه که اونا آماده هستن یا نه!

-می‌شه کمی وقت بدی؟
-این همه مدت وقت داشتین...دیگه نمی‌تونم وقتی بدم!
-یه چند ساعت فقط!

مرگ احساسات نداشت...برای همین اصلا خواهش های دامبلدور براش مهم نبود.

-مگه نمی‌بینی دارد خواهش می‌کند!

مرگ روشو سمت ولدمورت برگردوند. تا حالا کسی اینجوری باهاش حرف نزده بود ولی خب ولدمورت با همه اینجوری حرف می‌زد.

-فقط چند ساعت!

شاید بقیه اشتباه فکر می‌کردن که مرگ احساسات نداره و شاید مرگ فقط بخاطر حرفی که ولدمورت بهش زده بود راضی شده بود! کسی اینو نمی‌دونه ولی خب مهم اینه که قبول کرده بود.

ولدمورت و دامبلدور رو تختاشون دراز کشیدن و شروع کردن به مرور خاطراتشون!

-تام اون روزی که اومدم یتیم خونه رو یادته!
-خیر...ما یادمان نمی‌آید...پیر خرفت ما رو فریب دادی و بردی به اون مدرسه ی مسخره‌ات!
-الان یادت نبود؟
-خیر!

ولدمورت هیچوقت به دامبلدور رو نمی‌داد حتی موقعی که چند ساعت به مرگش مونده بود.

-اون روز چی تام...اون روز که تو دیگ بودی!
-اولا روز نبود، شب بود! دوما تو خودت اونجا نبودی به من می‌گی یادته؟!
-خاطرات هری رو دیدم...آخ گفتم هری...چه پسر با عشقی بود!
-هزار بار بهت گفتیم اسم هری رو حلوی ما نیار...شست پای چپمان درد می‌گیرد!

مرگ که با داس خودش بالای سر اون دو نفر وایستاده بود و منتظر بود که وقتی که داده بود تموم شه، خسته شد و خواست خودشو قاطی بحثشون کنه!
-من اون روز که توی دیگ بودی، بودم! مرگ سدریک رسیده بود منم اونجا بودم! واقعا مرگ قشنگی داشت.

دامبلدور و ولدمورت به مرگ نگاه کردن و هردو با هم گفتن:
-کسی از تو نظری خواست؟!

اون دو نفر فراموش کرده بودن که دارن با کی حرف می‌زنن.

مرگ بهش برخورد. خیر سرش مرگ بود...جون خیلیا رو گرفته بود و الان دو نفر بهش توهین کردن!

مرگ عصبی شد.
-شما دوتا چلاق دارین به من توهین می‌کنین؟ من؟ من اراده کنم شما دوتا مردین!
-اراده کن ببینیم!

همچنان ابهت خودش رو حفظ کرده بود ولی خب بد موقعی گفت...مرگ واقعا اگه اراده می‌کرد اونا مرده بودن!

شاید بعضیا باشن که با جمله "زمان همه چی رو درست می‌کنه" مخالف باشن ولی خب هیچکس با جمله ی "با دم شیر بازی نکن" مخالف نیست...البته همه غیر از ولدمورت!

-جناب مرگ! تام شوخی کرد...شما زیا...

خب با دم شیر بازی کردنم تاوان داره دیگه!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۹ ۲۳:۴۳:۳۰

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
کــاملیا
Vs

رابــریل




-

رکسان و آملیا با دیدن صورت لرد، با ترس و لرز عقب عقب رفتن. قطعا بخاطر خرابی بی سابقه ای که به بار آورده بودن، تنبیه سختی در انتظارشون بود، و هر دو اینو میدونستن... اما تعریفشون از "تنبیه سخت" متفاوت بود.

- یعنی قراره امشب پیش دیانا بخوابم؟!
- یعنی قراره امشب ستاره هامو نبینم؟!

رکسان، خودشو و آملیا، تلسکوپشو توی بغلشون فشردن. لرد متوجه شد تنبیه کردن این دو نفر، خیلی آسون تر از چیزیه که فکرشو میکرد. چیزی که متوجهش نمیشد، این بود که چطور با یه طلسم یکی از این دو نفر، باشگاه دوئل فرو ریخته بود. باشگاهی که این همه سال، اون همه دوئل کننده رو پذیرا شده بود ولی دیوارش، حتی یه ترک هم بر نداشته بود.

- ارباب، تو رو خودتون ما رو ببخشین، ما اولین بارمون بود دوئل کردیم!
- ساکت، رکسان خالی. ما خودمون میدونیم کار کی بوده، ولی میخوایم خودتون بگین.

قبل از اینکه آملیا بتونه چیزی بگه، رکسان که بعد از گرفتن فرمان سکوت از سمت اربابش، با دو دستش، دهنش رو گرفته بود، یکی از دستاشو برداشت و به آملیا اشاره کرد. آملیا که شوکه شده بود، اخمی کرد و خواست چیزی بگه، که ابری رو دید که از سرش بیرون میاد، و دامبلدور کم کم توش شکل میگیره.
دامبلدور با حالت زمزمه مانندی، شروع به صحبت کرد.
- فرزند روشنایی؟ باباجان؟ آملیا؟ میخوای به تام بگی که این فرزند تاریکی، رکسان، رفته و چوبدستی اون یکی فرزند تاریکی، آریانا رو برداشته، و با علم به اینکه درست کار نمیکنه، اومده باهات دوئل کنه؟
- بله پروف، میخوام بگم. خب الان من تنبیه میشم پروف! میدونی هزینه تعمیر این باشگاه چقده؟
- صبور باش، باباجان. صبور باش. عشق بورز.

لرد که دیگه تحمل نداشت دامبلدور توی کارش دخالت کنه، قبل از اینکه آملیا بتونه چیزی بهش بگه، ابر رو فوت کرد.
- خب، ما مجرم رو شناسایی کرده بودیم، الان هم تنبیه قابل قبولی رو براش شناسایی کردیم.

وقتی که ترس رو توی صورت آملیا و رکسان دید، سعی کرد جذابیت بیشتری به حرفاش اضافه کنه؛ بنابراین، همزمان با شروع پخش آهنگی دراماتیک، سکوت کرد و روشو برگردوند، ولی دلش نیومد چهره وحشت زده شونو نبینه. پس دوباره برگشت و به چهره هاشون نگاه کرد. با علامت لرد، آهنگی که درحال پخش بود و ترس رو بیشتر به دل دو دختر مینداخت، متوقف شد.
- فیتیل، تو مجرم شناخته میشی و باید اینجا رو تعمیر کنی.

آملیا آهی از سر ناامیدی کشید و سرشو پایین انداخت. حدسشو میزد...

- حدس میزد؟ خب پس نیازی نیست. برو... کوچه دیاگونو تمیز کن...

کوچه دیاگون؟ در شرایط عادی، تنبیه بدتر از این، روی کره زمین وجود نداشت، ولی آملیا مدتی بود ناظر کوچه شده بود. میتونست چندتا کارگر استخدام کنه...

- بدون کمک!

خیلی نا امید شد. نگاه خشمگینی به رکسان کرد، سرشو انداخت پایین و رفت. کمی که دور شد، و لرد مطمئن شد دیگه صداشو نمیشنوه، زیرلبی به رکسان گفت:
- خالی، برو حواست بهش باشه، ما به کسی که میکروفون میذاره روی شونه ش، اطمینان نداریم!

فروشگاه لوازم ورزشی کوچه دیاگون

آملیا سطل آب رو زمین گذاشت و خودشو روی زمین ولو کرد. از صبح تا الان، مغازه های زیادیو تمیز کرده بود و خسته تر از این بود که با ستاره هاش وقت بگذرونه. نگاهی به ساعتش کرد؛ ساعت دو نصفه شب بود. عمرا مامانش این موقع شب توی خونه راهش میداد.
- خب تلسکوپ، انگار امشب باید همینجا بخوابیم...

جاروی خیس رو توی سطل آب گذاشت و پیش بندشو باز کرد و زیرش پهن کرد. تلسکوپشو زیر سرش گذاشت.
- شب بخیر تلسکوپ. خوابای ستاره ای ببینی...

تق تق تق...

- یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟

با گفتن این جمله، خیلی ذوق کرد. همیشه دلش میخواست این دیالوگو بگه، ولی همیشه روی سقف خونه و مشغول رصد ستاره ها بود و اگه کسی هم در خونه رو میزد، متوجه نمیشد. تا الان صدای درو از نزدیک نشنیده بود... ولی کسی که الان پشت در بود، دست بردار نبود.

تق تق تق...

- یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟
- درو باز کن، رکسانم، این بیرون خیلی ترسناکه!

با شنیدن صدا، آملیا که با عجله خودشو به در رسونده بود و حتی دستشو روی دستگیره گذاشته بود تا درو باز کنه، لحظه ای پشیمون شد. اومد بره که باز یه ابر بالای سرش تشکیل شد که دامبلدور توش بود.
- فرزند روشنایی؟ باباجان؟ آملیا؟ میخوای بذاری این فرزند تاریکی اون بیرون بمونه؟ میترسه باباجان!
- آخه پروف، دیدین چیکار...
- باباجان؟

آملیا آهی کشید و در رو باز کرد، که رکسان خودشو محکم پرت کرد داخل، و از اونجایی که آملیا تو چارچوب در ایستاده بود، به آملیا برخورد کرد و دوتاشون خوردن زمین.

- هیچ معلوم هست چته تو؟

رکسان سریع بلند شد و درو به هم کوبید، و نفس نفس زنان پشتش ایستاد. برای آملیا مهم نبود از چی ترسیده. الان خسته تر از این بود که بخواد نسبت به این چیزا کنجکاو بشه. دوباره رفت روی پیش بندش دراز کشید که بخوابه، ولی صدای جیغی که دوباره بلند شد، خواب رو از سرش پروند.
با عصبانیت رفت سمت جایی که صدای رکسان ازش اومده بود، ولی چیزی ندید، جز یه کلاه شنا. خواست با عصبانیت فریادی بکشه که دوباره ابری بالای سرش تشکیل شد، و دوباره دامبلدور سرشو آورد بیرون.
- فرزند روشنایی؟ باباجان، آملیا؟ میخوای این فرزند تاریکی بینوا رو بندازی بیرون؟
- بله پروف. دیگه نمیتونم تحمل کنم. خودتون میخواین نگهش دارین؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید... و ابر یهو ناپدید شد!

- هوف... کجایی رکسان؟
- من اینجام.
- تو تلسکوپ من؟! چجوری رفتی توی تلسکوپ آخه؟
- خـ... خب... نمیدونم، دست خودم نیست... چیز، آملیا؟ گیر کردم. میشه درم بیاری؟
-

آملیا سمت تلسکوپ رفت، شیشه روی چشمی رو چرخوند تا بیرون اومد، و تلسکوپ رو به سمت زمین گرفت و چند دفعه به بالا و پایین کرد، تا بالاخره رکسان که شکل تلسکوپ گرفته بود، از توش بیرون افتاد. تلسکوپشو کشون کشون سمت ردا های ورزشی برد، یه ردای ورزشی برداشت و با بی حالی، برگشت سمت پیش بندی که روی زمین انداخته بود. دوباره تلسکوپو گذاشت زیر سرش، ردای ورزشی رو انداخت روش و سعی کرد بخوابه. متوجه شد رکسان داره با ترس بهش نگاه میکنه.

- اینجا خیلی ترسناکه، تو چجوری اینجا میخوابی؟!
- اینجا ترسناک نیست... تو خیلی ترسویی... میشه بذاری بخوابم؟
- نه!

با جیغ رکسان دوباره از جا پرید.
- ای بابا، با گندی که تو امروز زدی، من مجبور شدم کلی مغازه رو طی بکشم! کلی زحمت کشیدم، خسته شدم، حتی کل روز رو با ستاره هام حرف نزدم، میفهمی؟ کل روز! بچم تلسکوپ امروز بی استفاده مونده بود رو دستم!
- خب، میترسم آخه!
- از چی؟ از باد؟ از کلاه شنا؟ اینا ترس دارن آخه؟
- یعنی میخوای بگی من ترسوئم؟
- دقیقا. حالا بذار بخوابم!

آملیا این رو گفت، چشماشو بست و خوابید. رکسان میترسید بهش نزدیک بشه. از دور، نگاهی به ردای ورزشی که روش انداخته بود، کرد.
- حیف این چیز ترسناکو انداختی روت، وگرنه حالیت میکردم با من باید چجوری صحبت کنی.

رکسان همیشه دلش نظارت کوچه دیاگونو میخواست. میتونست صبح تا شب توی مغازه ها بچرخه و خرید کنه، بدون اینکه پولی بده. ولی نمیدونست که واسه ناظر، حتی شاید بیشتر حساب کنن. اینو آملیا میدونست، که هر شب توی خوابش میدید.
- آقا، اون تلسکوپ چند؟
- چون شمایی، هزار گالیون.
- خب... اگه من نباشم چی؟
- اون وقت میشه صد گالیون.

ولی رکسان از این قضیه خبر نداشت. الانو بهترین وقت میدید برای اینکه بتونه ناظر کوچه بشه. چوبدستی آریانا رو از زیر رداش بیرون آورد. چوبدستی خودش، خیلی به نظرش ترسناک بود و اصلا راضی نبود از اینکه چوبدستی باید صاحبشو انتخاب کنه. همیشه دلش میخواست یه "انجمن حمایت از صاحبان چوبدستی" راه بندازه، تا شاید به صاحبان چوبدستی هم حق انتخاب بدن. ولی مهم نبود، وقتی ناظر کوچه شد، میتونست یکی دیگه مجانی از الیواندر بگیره. چوبدستی آریانا رو سمت آملیا گرفت.
- اکسپلیارموس!

فردای اون روز، دفتر مدیریت کوچه!
- خانوم فیتلوورت، چرا رفتین توی لوستر؟
- اون مهرو از روی میزم بردارین تا بیام پایین! خیر سرم ناظر کوچه هستما!

مستخدم شونه بالا انداخت و مهر رو از روی میز برداشت. نمیدونست از کی تا الان، آملیا از مهر مدیریت کوچه میترسه و از کی تا حالا، تلسکوپ با خودش حمل نمیکنه!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
من و آملیا VS رابستن و گابریل

............

کریس روی صندلی اتاق وزارت نشسته بود،پایش را روی میز گذاشته بود و از غیبت بیست و پنج دقیقه ای گابریل لذت میبرد.
-نه بوی مواد شوینده، نه وایتکس و نه حتی تقارن میز و صندلی...

کریس بیست و پنج دقیقه بود که داشت بدون این چیزها لذت میبرد، اما این خوشحالی زیاد ادامه پیدا نکرد.

ناگهان در با لگد باز شد و فردی که خیلی شبیه به کریس بود وارد شد.
-ددداااددداااشش!

شبه کریس این حرف را زد و خودش را به سمت وزیر مملکت پرتاب کرد.

-آآخخ! پاشو!

کریس با لگدهای پیاپی سعی کرد مهمان ناخوانده اش را دور کند.
-کی هستی و چی میخوای؟ مگه اینجا نگهبان نداره...چرا انقدر شبیه منی؟
-چون داداشتم! اسمم کریستیانوعه!
-رونالدو؟

کریس در بغل برادرش فشرده شد.

-نه، شاید داداش اونم باشم... کلی گشتم که پیدات کردم! کلی پول اسنپ دادم...
-چی؟
-آژانس دیگه، وسیله ی حمل و نقل ما ماگلا!

فشار کریس افتاد، قلبش تند و تند زد و در نهایت با صورت به زمین خورد.

دقایقی بعد!

-کریس؟
-اه!

کریس که امیدوار بود همه ی این اتفاقات یک کابوس باشد با دیدن صورت برادرش در فاصله ی سه سانتی متری صورت خودش آهی غلیظ کشید. اما نباید ناامید میشد، شاید این فرد اصلا برادرش نبود، و شاید هم ماگل نبود...
-خب، تعریف کن ببینم کی هستی و چجوری اینجا رو پیدا کردی؟
-خب جونم برات بگه داداش که من برادر ناتنی تو هستم، داشتم تو تلویزیون هاچ زنبور عسلو میدیدم که یهو تصمیم گرفتم عین اون که دنبال مامانشه، منم بیام دنبال داداشم!

کریس دستی بر پیشانی اش کوبید، برادرش صد در صد ماگل بود.

-بابا بهم گفت داداشت جادو جنبل بلده و اینا، منم رفتم آدرس همه جاهای جادو جنبلی رو پیدا کردم و اومدم مرکز شهر. اولین جایی که رفتم کارگاه داستان نویسی بود، اونجا یه گرگ و یه حشره آبی بودن که منو با تو اشتباه گرفتن، گفتن کریس تو که خیلی وقت پیش اومدی اینجا، برو بیرون!
-منو باهات اشتباه گرفتن؟...چیکار میکنی؟!

کریستیانو چوبدستی کریس را در دستانش گرفته بود و کریس هم بلافاصله چوبش را پس گرفت.

-آره دیگه اشتباه گرفتن... یه کلاهم بود، گفتن که صاحابش فعلا رفته خونه ی ریدل به امید اینکه بره تو. همون موقع آدرس خونه ریدلم نوشتم، ولی قبلش باید جاهای دیگه میرفتم، به سمت هاگوارتز حرکت کردم، اونجا گفتن که خیلی وقته فارغ التحصیل شدی، هرچند که منو با تو اشتباه گرفتن، فکر کردن رفتی استاد بشی!

کریس آرام آرام روی میز میکوبید.
-بعد چی شد؟
-من استاد شدم! استاد چیز... دفاع چیز... سیاه در برابر جادوی دفاع؟! آره دیگه بعدشم بخاطر این که هشتصد و بیست و نه تا دانش آموز توی صندوق انتقادات و پیشنهادات بهم فحش دادن اخراجم کردن!
-در اصل به من فحش دادن!

برادر کریس دستش را تا چند میلی متری جام سه جادوگر که در دفتر کریس بود برد.

-اون رمزتازه! دست نزن بهش! بگو بقیش رو!
-بعدش رفتم محفل، درو که زدم بدون توجه به اون همه برچسب و پوستر عشقی که رو دیوار چسبیده بودن تا میخوردم کتکم زدن، تا اینکه بالاخره بهشون فهموندم من تو نیستم، وقتیم سراغتو گرفتم دوباره کتکم زدن، گفتن اسم اون خائن و جاسوس دوجانبه رو جلوی ما نیار!
-دلم خنک شد! دست به اون تاج ریونکلاو نزن! هورکراکسه!

برادر کریس دستش را عقب برد و صحبت را از سر گرفت.
-بعدشم که رفتم خونه ی ریدل ها... یه دختری دم در وایساده بود که بهش توجهی نکردم، یکی دیگه هم بود دم دکه که زیاد ازم استقبال نکرد، ولی بزور خودمو به اتاق اصلی رییسشون که بهش میگفتن لرد رسوندم...
-یا روونا!

فشار کریس دوباره افتاد و روی صندلی اش نشست، برادرش یک لیوان آب قند را درون حلقش ریخت.
-برعکس همه لرد فهمید من تو نیستم، گفت چقدر شبیه ریس هستی...
-چون فقط لرد خود واقعی منو میشناسن!
-آره، بعدشم گفت که ریس رفته وزارتخونه، منم اومدم اینجا!

اشک از چشمان کریس جاری شد.
-دلم براشون تنگ شد!
-چند وقته ندیدیشون؟
-بیست و پنج دقیقه!

برادر کریس پوکرفیس به افق خیره شد.
-یه سوال، برای چی آقاعه نه دماغ داشت نه...

کریس مشت محکمی بر دهان برادرش کوبید.
-یبار دیگه به ارباب توهین کنی میکشمت، ادامشو بگو.
-بعدش اومدم اینجا، معاونت که بیهوش شد، گفت همین الان تو دفتر بودی و الان اینجایی! بعدشم یکی اومد چندتا امضا ازم گرفت برای تاسیس موسسه کارآگاهان...
-چی؟کارآگاهان؟

و قبل از اینکه کریستیانو پاسخی بدهد کریس از اتاقش خارج شد و به طبقه ی اول رفت.
-کارآگاهانو ببندین!بازش نکنین!
-چرا؟
-خیلی خوبه که!

کریس یکی از کارکنان که در جریان همه چیز بود را به گوشه ای برد.
-کارآگاهان کیا رو میگیرن؟
-مرگخوارا رو؟
-من کیم؟
-مرگخوار!

دیگر نیازی به توضیح اضافی نبود، مرد رفت تا تاسیس کارآگاهان را کنسل کند. حالا فقط باید برادرش را از ساختمان بیرون میکرد و...

کریس متوجه ی لشکر مرگخواران شد که با لرد در راسشان به سمت کریس حرکت میکردند.
-سلام ریس!
-ارباب... اینجا چیکار...میکنید؟
-اومدیم از وزارتت بازدید کنیم ریس، مشکلی داری؟

کریس سری به نشانه ی خیر تکان داد.
-نه ارباب، فقط چند دقیقه صبر کنید، دفتر یکم نامرتبه!
-فقط چند دقیقه ریس!

کریس دوان دوان به سمت اتاقش رفت، لرد نباید میفهمید که کریس یک برادر ماگل دارد!
-برو تو کمد درم ببند!
-چی؟
-همین که گفتم، صداتم در نیاد!

در آخرین لحظه که برادر کریس در کمد قایم شد، لرد و مرگخواران وارد شدند.

-ارباب میشه منم بیام تو؟
-نمیشه، بیرون باش سول!

بعد از مدت ها لبخند کم رنگی بر لبان کریس نشست.

-خب ریس، دیروز برادرت رو دیدیم، اومده بود نزد ما، چرا نگفته بودی برادر داری؟!
-ارباب خودمم نمیدونستم...

ناگهان لرد با سرعت به سمت کریس آمد.
-اولا که بلند شو ما بشینیم بی تربیت، دوما که یعنی ممکنه برادرت ماگل باش...
-نه ارباب! محاله!

کریس در ضمن گفتن جمله از روی صندلی اش بلند شد تا لرد بنشیند.

-خب پس، ناگهان نگران شدیم ریس!

کریس لبخند مصنوعی زد.

-ارباب بوی سوسیس کالباس میاد!

این جمله ی همیشگی فنریر بود وقتی بوی ماگل ها را حس میکرد.

-فنر، اینجا ماگلی میبینی؟ نکنه به یاران ما شک داری...
-چرا خودشو جمع میبنده؟

نفس کریس در سینه اش حبس شد، برادر ماگلش مثلا زیرلبی حرف زده بود.

-تو اون کمد چیه ریس؟
-ارباب... هیچی ارباب...

لرد بلند شد و به سمت کمد رفت، دستش را روی دستگیره گذاشت.
-ریس، یکبار دیگه ازت میپرسیم... برادرت ماگله؟

چشمان کریس به زمین خیره شد، چیزی نگفت.

-که اینطور... یاران ما برویم! ما از وزارت ریس بازدید نمودیم!

بالاخره لبخند کامل و گل و گشادی بر صورت کریس شکل گرفت.
-ختم به خیر شد!
-ولی این چرا خودشو جمع میبست؟

کریس چوبدستی اش را برداشت و با عصبانیت به سمت مهمان ناخوانده اش رفت!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۶:۰۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 190
آفلاین
رکسان خالی
Vs

رودولف لسترنج



دو زندانبان روی صندلیاشون لم داده بودن و از موسیقی ملایمی که رادیوی وزارت پخش میکرد، لذت میبردن. همه چیز خیلی آروم بود و دو طرف داشتن از این سکوتی که بعد از مدتها نصیبشون شده بود، نهایت استفاده رو میکردن و هیچ کاری نمیکردن، که صدای جیغ و داد از بیرون، اونا رو از حال خوبشون بیرون آورد.

- من برم ببینم کیه... دست به رادیو نمیزنی ها!

کریس اینو گفت و بعد از اینکه مطمئن شد آریانا به اندازه کافی دستشو عقب کشیده، به سمت در رفت. هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که در با صدای بلندی باز شد و محکم به دیوار کوبیده شد. کمی بعد، لینی درحالیکه دست یه حشره رو گرفته بود، وارد شد.
- کریس کو؟
- من اینجام!

لینی روشو برگردوند و کریس رو دید که به در چسبیده و پرس شده. کریس بالاخره به کمال چسبندگی رسیده بود و اصلا از این بابت ناراحت نبود... اگه هم بود، از چهره له شده ش مشخص نبود.
آریانا فهمید وظیفه خودشه که به این یکی شکایت رسیدگی کنه.
- بله لینی. چی شـ...

آریانا با دیدن حشره مو قرمز، پی به واقعیت برد.
-
- من شکایت دارم آغا! من از ایشون شکایت دارم، من تنها حشره اربابم...
- شکایتت پذیرفته ست و رکسـ... حشره از همین الان بازداشته.
- نمیخوای دلیلشو کامل بدونی؟ ...
- نه دیگه، پذیرفته ست دیگه.

فلش بک - چند روز قبل، تمرینات کوییدیچ تیم سریع و خشن

- بیا پایین.
- نمیام!

آریانا که دید این روش فایده نداره، شروع کرد به کوبیدن ماهیتابه ش به پایه های دروازه، تا بلکه رکسان که حلقه های دروازه رو چسبیده بود و ول نمیکرد، بیفته پایین. ولی پایین نیفتاد و عوضش، ارنی، کاپیتان پیر تیم رو که داشت از چرت بعد از ظهرش لذت میبرد، از خواب پروند.

- هی گفتی بیام کوییدیچ، بیام کوییدیچ. اینم کوییدیچ! گفتیم پست جستجوگر خالیه، گفتی از پر اسنیچ میترسم! گفتیم مهاجم و دروازه بان هم خالین، میگه کوافل قرمزه، میترسم! ارنی، تو کاپیتانی، بگو چیکارش کنیم!

ارنی هنوز توی باغ نبود. کمی طول میکشید تا مغز پیرمرد لود بشه. آریانا این دفعه، شروع به کوبیدن سر خودش به پایه های دروازه کرد، تا هم اعتراض خودشو نسبت به اوضاع تیم نشون بده، و هم تلاشش برای پایین کشوندن رکسان متوقف نشه.

رکسان دیگه تحمل نداشت... هر لحظه ممکن بود پایین بیفته. تسلیم شد.
- باشه باشه، تو دروازه وای میسم! دروازه بان میشم! لا اقل کمتر با کوافل سر و کار دارم...
- این شد یه چیزی.

این چهره شاد آریانا زیاد دووم نیاورد، چون به محض اینکه تاتسویا، کوافلو به سمت دروازه پرتاب میکرد، رکسان از کوافل جا خالی میداد و توپ مستقیم وارد دروازه میشد.
صبر هم حدی داشت... و آریانا هم تا الانش بیش از حدش صبر کرده بود. دیگه نتونست تحمل کنه...
- اکسپلیارموس!

چند دقیقه طول کشید تا کل اعضای تیم از شوک خرابی که آریانا انجام داده بود در بیان؛ چسبیده به حلقه دروازه، جایی که قبلش رکسان قرار داشت، یه جن خونگی بود.

پایان فلش بک

آریانا ساکشو بست و به سمت در رفت که بره بیرون، و کریس، که تازه از چسبندگی در اومده بود، پشت در ایستاد و مانعش شد.
- کجا با این عـ؟

و قبل از اینکه حرفش تموم شه، در با صدای بلندتری نسبت به قبل باز شد و کریس، محکم تر از قبل به در چسبید.
قبل از اینکه جرج فرصت کنه چیزی بگه، آریانا دستشو به نشونه سکوت بالا برد.
- من دیگه اینجا کاره ای نیستم. شکایتی دارین میتونین...
- شکایت ندارم. دنبال دخترم میگردم. چند روزه گم شده.

آریانا دیگه اونجا موندنشو اصلا صلاح نمیدونست. سریعا فلنگو بست و در رفت.

فلش بک - همون چند روز قبل، چند ساعت بعد از تمرینات تیم سریع و خشن

- دیدی چی شد؟ بچم... بچه عین دسته گلم... از دست رفت!
- از دست رفت چیه عزیزم... فقط... ام، فقط... یه چند ساعته گم شده... همین...
- ای مرلین، آخه شوهره من دارم؟ بجای اینکه بره دنبال بچش بگرده، وایساده مسخره بازی در میاره! بچم...
- مسخره بازی؟

جرج که دیگه تحمل غرغرای این چند ساعته آنجلینا رو نداشت، بی معطلی شال و کلاه کرد که بره دنبال رکسان... بازم!

سوار ماشین پرنده شد و لیستشو از جیبش درآورد.
- خب... توی کوچه دیاگون نبود، توی دهکده هاگزمیدم نبود، زمین تمرین کوییدیچم نبود... همه این مغازه ها رو هم گشتم، به جز...

دور مغازه جن های خونگی خط کشید و به سمت مغازه پرواز کرد.

داخل مغازه

- من عجب تسترال هیپوگریفیم که گول اون دختره رو خوردم با اون ماهیتابه ش! هر چی ارزونه آدم باید بخره؟ ها؟ مگه با تو نیستم؟ با من؟ به من چه؟ خودت خریدی!

فروشنده خود درگیری داشت.

- خب الان این جنو کی ازم میخره؟ جن مو قرمز آخه؟ ترسو؟ بیست و دو ساعته هر کی میاد توی مغازمو فراری میده! ...

در همین لحظه، زنگ مغازه، که نشون دهنده ورود یه مشتری بود، به صدا در اومد. فروشنده بدون اینکه برگرده، گفت:
- مغازه تعطیله...

ولی انگار جرج حرفشو نشنیده بود. جلو رفت که از فروشنده سراغ دخترشو بگیره که از بین اون همه جن خونگی، نگاهش به جنی افتاد که موهای قرمز بلندی داشت و سعی کرده بود توی کشوی فروشنده قایم بشه، ولی سرش بیرون مونده بود.
جرج خیلی احساساتی شد؛ اون جن خیلی اونو یاد دخترش مینداخت. از طرفی، خیلی وقت بود کارای خونه افتاده بود گردن خودش و واقعا به یه همدست نیاز داشت.
- اون جن چنده آقا؟
- او... اون؟

مرد فروشنده خیلی وسوسه شد که جن رو به جرج بندازه، اما بعدش پشیمون شد و دید خیلی دلش میخواد این جن، روی دستش بمونه و هی اذیتش کنه. فروشنده، خود آزاری هم داشت.

- میشه دو هزار گالیون.
- دو هزار تا؟ خـ... خیلی خب... الان که دو هزارتا ندارم. میتونین عوضش به اندازه دو هزار گالیون از فروشگاه شوخی ما خرید کنین.

انتظار نداشت این حرفش به کرسی بشینه، اما نشست، بد جور هم نشست! فروشنده خیلی وسایل شوخی دوست داشت. میتونست با خودش شوخی کنه و کلی به خودش بخنده. خود آزاری فروشنده از حد فراتر رفته بود.
- قبوله!

جرج، مثل یه پدر مهربون، دست جن رو گرفت و اونو سوار ماشین پرنده کرد.
- بیا عزیزم... ای جانم، اینم مثل رکسان از آینه بغل ماشین میترسه. بیا قربونت برم، اینم واست کندم...

تق!

آینه بغل ماشین کنده شد. جن نفس راحتی کشید و سر جاش آروم گرفت. جرج هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد. یهو بغضش ترکید و همچنان که ماشین اوج میگرفت، شروع کرد به درد دل کردن.
- میبینی تو رو خدا این زن چیکار میکنه؟ مردم بیست سال بیست سال بچشونو نمیبینن، ما یه روزه بچمون گم شده...
- بابا، من گم نشدم.
- ای جانم، ادای رکسانم در میاره. ... آره دیگه، الان مجبورم یه رکسان براش ببرم. تو هم که زیاد فرقی با رکسان نداری...

جن به دماغ و گوشای بزرگش دست کشید، نگاهی به قد و اندازش انداخت و در نهایت، دستای پوست و استخونیش رو بر انداز کرد، و اربابشو بابت اینکه همچین پدر مهربونی داره، شکر گفت.

- بابا، من خود رکسانم...
- ای جانم، ادای رکسانو در میاره. ... آره، یه لباس رکسانو میکنم تنت...

لباس؟ درست شنیده بود؟ تا جاییکه میدونست، اگه تا دوساعت دیگه یه لباس میگرفت، دوباره به حالت عادیش بر میگشت. خیلی خوشحال شد... اما این خوشحالیش، زیاد دووم نیاورد.
- نه، زرنگی؟ همین لباسی که تنته هم خوبه...

جن میخواست نا امید بشه، ولی هنوز خیلی زود بود. هنوز دو ساعت وقت داشت. پس سعی کرد خیلی خودشو مشتاق نشون نده.

- پس یعنی بهم لباس نمیدی؟
- نه.
- بهم بده!

خب... سعی کرد، ولی نتونست!
جرج دیگه نمیتونست کارای خونه رو خودش انجام بده. از طرفی، حاضر نبود جنی رو از دست بده که هم شبیه دختر از دست رفته ش بود، و هم بابتش، دو هزار گالیون ضرر کرده بود.
- نوچ.
- بابا، میگم من خود رکسانم...
- ای جانم...
- بابا، من خود رکسانم!

سکوتی توی ماشین حکمفرما شد؛ ولی صدای جرج باعث شد بفهمه اینجا، جای حکومتش نیست و رفت بساط حکومتشو یه جای دیگه پهن کنه.

- از کجا بفهمم رکسانی؟
- خب... اوم... هیچ فرقی با رکسان ندارم؟
- این دلیل نمیشه...
- خب پس... اسم دخترتو میدونستم؟
- اینم که خودم گفتم.

هیچ راهی نداشت جرج باور کنه جنی که پیشش نشسته و داره حواسشو از رانندگی پرت میکنه، همون دختر گم شده شه. باید یه چیزی پیدا میکرد که جرج وادار بشه لباس بهش بده.
- من به زنت همه چیو میگم.

رنگ از صورت جرج پرید.
- چی... چی میخوای بهش بگی؟
- همه حرفایی که تو ماشین زدی.
- چیز... خب... اصلا، چه دلیلی داره حرفتو باور کنه؟ اون حرفای شوهرشو باور میکنه، نه یه جن خونگی!

ظاهرش ریلکس نشون میداد، ولی درونش آشوب بود. نگاهی به ساعت مچی روی دستش انداخت... فقط 60 ثانیه فرصت داشت... 59... 58...

- خیلی خب، خیلی خب، قبوله! لباساش توی ساک توی عقب ماشینه. ولی باید قول بدی نقش رکسانو واسم بازی کنی تا رکسانمو پیدا کنم.

52... 51... 50...
جن سریع خودشو به عقب ماشین پرتاب کرد و دستشو سمت ساک برد. ساک توی دو سانتی دستش بود... که همون لحظه یه جارو پیچید جلوی ماشین.
جرج سریع ماشینو چرخوند، و سرشو بیرون برد و مهر و محبتی نثار جارو سوار کرد. اما توی همین حین که ماشین پیچید، ساک به جلوی ماشین پرتاب شد و جن، بعد از اینکه تعادلشو بدست آورد، خودشو به جلوی ماشین پرتاب کرد، طوری که دوباره کنترل ماشین از دست جرج در رفت و ساک، همچنان توی ماشین بالا و پایین میرفت.
20... 19... 18...

بالاخره، دست جن به ساک رسید. وقت برای خوشحالی نداشت. 14... 13... 12... جن در ساک رو باز کرد. 8... 7... 6...
در همین لحظه، جرج خونه شون رو دید و ماشین رو پایین برد، و همه لباسای توی ساک شناور شدن.
- نه!

جن سعی کرد یکیشونو بگیره... 2... 1... و...
موفق شد! یکی از محتویات ساک رو توی دستش لمس کرد.
آنجلینا، دم در خونه منتظر جرج و رکسان بود. جرج پیاده شد، و در ماشین رو باز گذاشت و در جواب نگاه نگران آنجلینا، گفت:
- بفرما، دخترمون، رکسان!

ولی کسی توی ماشین دیده نمیشد... فقط یه حشره از ماشین بیرون اومد، و خودشو به آنجلینا چسبوند. آنجلینا با عصبانیت، حشره رو کنار زد و به سمت جرج حمله ور شد.
- بچم کو پس؟
- جن لعنتی گولم زد رفت...
- چی؟
- هیچی عزیزم... چیز... بذار یه نگاهی این تو بندازم!

و جرج به بررسی لباسای رکسان پرداخت... ولی چیزی کم نشده بود، جز...
- عروسک رکسان!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۸:۱۲ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
جودی جک نایف VS پاتریشیا وینتربورن
سوژه: خرید ناموفق!

زیــــــــــــــــنــــــــــــگ زیــــــــــــــــنــــــــــــگ!
این صدای زنگ ساعت جودی بود.

زیــــــــــــــــنــــــــــــگ زیــــــــــــــــنــــــــــــگ!
با عصبانیت، ساعت رو از پنجره اتاق، بیرون انداخت ولی هنوز صدای ساعت میومد.
-اَه اَه! این ساعتای مشنگی، روز آدمو پر از سفیدی میکنن! کی الان پا میشه آخه!؟

بعد روز تختش نشست گفت:
-هعی بابا! بابا ابلیس! کجایی که دخترت بین زمینیا و کاراشون گیر...

حرفش رو خورد. چون یادش اومد یه کار خیلی مهم داره... یه کاری که یادش نمیومد چی بود. دستی به موهاش کشید تا شاید کارش به موهاش ربطی داشته باشه... ولی اینطوریم نبود.
-چی کاری داشتم که اینقدر مهم بود؟! خیلی مهمه ولی یادم نمیادا! هوم!

جودی تو فکراش غرق شد. اونقدر تو فکراش غرق شد که غریق نجاتای ذهنش، دیگه اونو نمیدیدن! تنها نشونه از جودی، صداش از زیر آبه!
-قل قل قلو!
-قل قل! قل قلی! قل قل قلو!
-قل قل قل قل قل قل قل!

غریق های نجات متعجب به هیچی زل زدن! چون هیچی نبود که بهش زل بزنن، چند تا غریق نجات رفتن که وسیله زل زدنشون، یعنی جودی رو، از زیر آب بکشن بیرون. چندتاشونم روی سطح مغز موندن تا منتظر علامت بقیه باشن.
-این چرا یهو آهنگ میزنه... یهو همش قل قل میشه میره! این دختر نظم نداره!؟:oh2:

و اما جودی! خیلی ریلکس، تو قسمت عمیق ذهنش شنا میکرد. هر فکری که مربوط به صبح امروز نبود رو، به این ور و اون ور پرتاب میکرد.
-این واسه صبح دیروز بود! امروز تو تقویم، چهارشنبه است!
-اینم واسه شبه امروزه! اَه... واسه امروزها، ولی واسه صبش نیس!
-این که واسه آینده نه چندان دوره!

یه کم به حرفش فکر کرد و فکر آینده رو بغل کرد.
-واسه موقعیه که مُردمو رفتم جهنم چی بپوشمه!

چند دقیقه همین جوری تو بغلش بود. ولی یهو دید کلی فکرای توسی روشن دارن میریزن تو سرش... که فکره آینده رو ول کرد تا کله اش سفید نشه!
-دیدی داشت چی میشد جودی؟! خاک کل بهشت تو سرت!

همین موقع ها، یه فکر محکم خورد به صورتش. فکر سیاه و سنگین بود. به زور بلندش کرد و بهش نگاه کرد. از ترس داشت تو آب عرق میکرد! دهنش رو باز کرد ولی وقتی همه فکرا داشت میرفت تو حلقش، اونو بست. رو فکر نوشته شده بود:
تمام مرگخواران... حتی من!... باید برای ملاقات، پیش ارباب برن. زمان تک تکمون رو هم بلا داده!

داشت برای دوازدهمین بار فکرو میخوند که فهمید، زمان رفتن خودش یادش نمیاد!
-کی بود؟ آخه چرا من این جور چیزای مهم یادم نمیمونه!

کم کم داشت به اخراجش از مرگخواری اطمینان پیدا میکرد که سه اتفاق با هم افتاد!
اولی:پاق! از طرف یه فکر دیگه!
دومی:"-آها پیداش کردم!" از طرف غریق های نجاتا!
سومی:"-آیــــــــــــی!" خودش!

فکر شماره اول رو انداخت بعد فکر شماره دو رو گرفت. غریق نجاتا هم اونو به زور بردن رو ساحل مغزش تا نفس بالا بیاد.
نفسش که بالا اومد، همه غریقا رو به این ور و اون ور پرت کرد. بعد به فکر خیره شد. نفس بند اومد، چون روش نوشته شده بود:
روز من چهارشنبه، ---- آگوسته! بهتره که لباس قرمزه ات رو بپوشی تا خالکولبیای دوران اسارتت معلوم باشه! شاخت رو روغن تسترال بزن، ساپورت سیاهه و کفش جیگریتو بپوش!
جودی سردش شده بود. اونقدر میلرزید که خودش، خودشو درک نمی کرد! ولی یهو...
تق!
سر جودی محکم به در اتاقش خورد. به خودش بد بیراه میگفت و به سمت آیینه رو میز آرایش جادوییش ر فت تا مطمئن شه شاخش نشکسته باشه!
-آی آی آی! چرا تو اینقدر فکر میکنی آخه!؟ آخ... فکر نکنی سالم میمونی ساحره خان!

وقتی دید شاخاش سالمن، کشوی شلوارا رو باز کرد و دنبال شلوار دورنگش گشت. وقتی پیداش کرد سریع پوشیدش و به سمت کمد لباسا رفت. لباس قرمزش رو برداشت و پوشید. سرش رو برگردوند سمت میز آرایش جادوییش و وقتی دید جای روغن تسترالش خالیه، شروع کرد به داد و بیداد نسبت به امروز!
-وای ابلیس! چرا من هر چی میخوام امروز، پیداش نمیکنم!؟ اَه...جاشم خالیه!

بعد کفشای جیگری مورد علاقشو پوشید و از خونه بیرون رفت. بعد دوباره برای گرفتن کیفش برگشت. تو این رفت و آمد پاهاش رو میکوبید و باعث شد داد همسایه طبقه پایینیش در بیاد.
-چرا پاتو میکوبی ساحره عزیز!؟ آروم تر قدم بزن مام بخوابیم دیگه!
-تو چی میگی!

1 ساعت بعد-مغازه تسترال لند


نفسش بالا نمیومد. میتونست غیب و ظاهر بشه ولی، الان کو حال این جور کارا؟ یکم نفس تازه کرد و وارد مغازه شد.

دلنگ دیلینگ... دلنگ دیلینگ دلنگ...

صدای زنگهای تسترال شکل بالای در بود. جودی اول به زنگ بعد به فروشنده نگاه کرد. فروشنده چشماشو ریز کرده بود تا یه چیزی رو یادش بیاره. انگار میخواست جودی رو یاد خودش بیاره!
-من شما رو جایی دیدم؟!
-من هر هفته ازتون روغن تسترال داغ درجه یک میخرم!

مرد که تازه یادش اومد اون جودیه، محکم رو میز زد و شروع به توضیح دادن کرد:
-سلام! خوش اومدین خانم! از اینکه شما رو دوباره میبینم خوشحالم! اینجا از خون تسترال تا روغن تسترال به...
-اینا رو هربار داری بهم یگی! الان یه روغن مثل همیشه بهم بده، میخوام برم!

مرد دست تو کشوی پشت سرش کرد و یه قوطی طلایی رنگ که رویش با خط کج و بدی نوشته بود: روغن تسترال اعلا(درجه1)
یه پای تسترالم به عنوان اشانتیون سمت جودی گرفت و گفت:
-این روغن و پای تسترال برای اشانتیون!

جودی پای تسترال و روغن رو گرفت. پاسی تسترال رو به سمت مرد فروشنده پرت کرد و دست تو کیفش کرد تا شاید پول روغنو بده. ولی فقط دستش به هیچی میخورد. هیچی هیچ تو کیفش نبود! حواسش نبود که پولاشو از بانک گرينگوتز برداره!
به سمت فروشنده رفت و پای تسترال رو از تو لوزالمعده مرد در آوورد و شروع به خوندن شعر کرد:
-چه مرد نازی!/چه موهای درازی!/کارات مورد نیازه!/خودت بهتره نبازی!

باخودش گفت:
-چی داری میگی!؟ این اصلا شعر نیس!

مرد فروشنده خیلی تعجب کرده بود. از صورتش معلوم بود!
-چرا این قدر مهربون شدی یهو!؟
-مهربون بودمو هستم!

30 دقیقه بعد-همونجا!

-چرا خوابت نمیبره!اَه!
-الان ساعت یازدهه!
-خو باشه! من روغنو بدون پول استفاده میکنم!

بعد روغنی که رو میز بودو برداشت و رو شاخاش ریخت.

-نـــــــــــه خانم نایف! اون روغن پوست گاوه مشنگیه!
-ای بمیری به ابلیس!

تند تند از مغازه بیرون رفت تا شاخاشو بشوره!

1ساعت بعد-خونه


جودی سریع لباساشو برداشت و به سمت حموم دویید. باید زودتر بوی گاو مشنگی رو میبرد. اگه با این وضع میرفت پیش اربابش، حتما مسخره اش میکردن!

20 دقیقه بعد

-آخیش! دیگه بوی گاو نمیدم! ولی خیلی بد شد که!

رو مبل نشست و به تقویم نگاه کرد. شاید میتونست روزشو عقب بندازه! ولی وقتی روی تقویمو دید...
-نــــــــــــــــــــه! امروز پنجشنبه است که! روز خرید نا موفق تو جهنم! اباب چرا امروزو طلسم کردی که هیچکی نتونه هیچی بخره! حنپتی اگه بخره هم اشتباه از آب در میاد.

بد ترین چیزی که عذابش میداد یه چیز بود:"اون هفته بعد چهارشنبه، با لرد باید ملاقات کنه!" سرشو تو دستاش گرفت به فکر کردناش فکر کرد! بهتره یه فکری به حال فکرکردناش بکنه وگرنه یه کاری دست خودش میده!()


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۳ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۱۸:۰۶
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1155
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس رکسان ویزلی



_بیا اینور بازار...جن دارم در حد اعلا...جن‌های بزرگ و کوچیک...جن‌های زنونه و مردونه...جن دارم از همه رنگ و همه سایز...بدو بدو آخراشه!

مدت کوتاهی نگذشته بود که تجارت برده‌داری اجنه، دوباره از طرف وزارت مجاز اعلام شده بود...و بلافاصله بعد از این تصمیم وزارت جادو، جن فروشی رونق بسیاری پیدا کرده بود...ولی به مانند هرتجارت دیگری، سودجویانی جنس تقلبی تولید و روانه بازار کرده بودند...به حدی که وزارت جادوگری طی یک اطلاعیه اعلام کرده بود که خریداران مراقب باشند که سرشان کلاه نرود، چرا که بودند اشخاصی که با خدعه و نیرنگ، به وسیله طلسم هایی یا معجون هایی موجوداتی را شبیهبه جن‌های خانگی درست کرده بودند..و یا یک موجود و حتی یک انسان را با طلسم های جدید برای مدت زمان کمی به جن تبدیل کرده و پس از تمام شدن اثر طلسم و یا معجون، آن جن تقلبی به شکل خودش برمیگشت و یا تبدیل به یک موجود دیگر، مثلا حشره میشد!
پس از این اطلاعیه‌ی وزارت، مردم حواسشان را بیشتر جمع کرده و آمار فروش این نوع جن های تقلبی، ولی ارزان کمتر شده بود...اما امان از حرص و طمع!

_آقا..شما...بله...شما...معلومه خیلی به خرید علاقه دارین!

مرد جن فروش، این را به شخصی گفت که کیسه ای پر از گالیون همراهش داشت...آن شخص اما پاسخ داد:
_من؟ اتفاقا برعکس...من به خرید هیچ علاقه ای ندارم...فروش چرا!

آن شخص به نظر میرسید که مرد بسیار خسیسی بود! اما مرد جن فروش هم فروشنده‌ای ماهر بود...
_حیفه ولی آقا...ارزونه!
_نمیخوام!
_خیلی ارزونه!
_هوم..نه..نمیخوام، آمادگی پول خرج کردن ندارم!
_اما خیییلی ارزونه...اصلا مفته!

مرد در مقابل این کلمه دوام نیاورد...انگار که با این کلمه جادو شده بود...به سوی بساط تاجر رفت و گفت:
_خب...چی داری مفته؟
_خیلی خوش اومدین آقا...این جن آبی رو میبینن؟ این اصل جنسه...جوونه، مطیعه، باهوشه، و حتی بال داره و پرواز میکنه...گونه‌ی نادری هست.چقدر فکر میکنید باشه؟ فقط پنجاه گالیون!
_پنجااااااااه گالیون؟ چه خبره اقا؟ نه نه..گرونه!
_خب ارزونترش هم هست...این جن رو میبینید؟ این خیلی خوبه....تازه یکی بخر، دوتا ببره، یه نیمچه جنی هم بهش وصله، مثل اینکه بچه‌اش باشه...تنها ایرادش اینه که...خب...جن‌ها کلا یه جوری صحبت میکنن، این ولی اصلا یه جور بدتر صحبت میکنه و آدم متوجه نمیشه چی میگه...وگرنه عالیه...چهل و پنج گالیون!
_باور کن زیاده!
_خب...وایسین...یه جن دیگه داریم...کو؟ ایناها...اون جن زشت رو میبینن؟ اونم خیلی خوبه...یکم زشته البته، بعضی وقتا هم گاز میگیره که خب...اگه گرسنه بمونه اینجوری میشه، وگرنه خیلی جن خوبیه...سی و پنج گالیون!
_بازم زیاده...ارزونتر!
_ارزونتر...هوم...آها..اون تیکه پارچه رو میبینن؟ اون جنه...البته خب...نامرئی هست و...هم خوبه و هم بد...واس همین یکم ارزونتره...بیست گالیون!
_بیست گالیون بدم پای چیزی که نمیبینم؟
_خب...اون مو قشنگه رو میبینن؟ جن خوبیه...یکم با خشونت رفتار میکنه، ولی خیلی وفاداره...یک خورده هم عصبی و قاتیه...خیلی نه ولی...فقط یکخورده...واس همین اونم داریم ده گالیون!
_نچ!
_ارزونتر؟ هوممم...دو گالیون خوبه؟ این جن رو داریم که بهترین آشپزی رو انجام میده براتون، خیلی مهربونه، مراقب همه هم هست، فقط یک خورده بچه زیاد داره...نه اینکه بچه‌ی خودش باشن، کلا به جمع کردن بچه‌ها علاقه داره!
_دو گالیون زیاده...گفتی مفت داری!
_هوف...از این مفت‌تر؟ یه دونه داریم یک گالیونه، با یک گالیون فحش هم بهت نمیدن...این هم خیلی تمیز میکنه و جن خوبی هست برای نظافت، یکخورده وسواس داره فقط که زیاد مهم نیست...میخوای؟
_نه آقا...ما معامله‌مون نمیشه...گفتی مفت....مفت یعنی مفت...مجانی...رایگان...یعنی پول خرج نکنم!

تاجر خسته شده بود...میخواست که خرخره آن شخص خسیس را بجوئد..ولی ناگهان چیزی یادش آمد...اون جنی داشت که حتی اگر برای فروشش، کل داری خود را هم از دست میداد، باز هم سود کرده بود...جن های باردار خریدار نداشتند و در همین کمتر از بیست ساعتی که آن جن را خریده بود، چهار جن در بین جن‌های او باردار شده بودند!
_خب...یه دونه داریم مفته واقعا...اون جن رو میبینی؟ وردار برو!
_خب..یه تخفیفی هم بده دیگه!
_

یک ساعت بعد، عمارت اربابی اختلاس‌زاده‌ها!

آن مرد که حالا با توجه به سردرخانه‌ی خود مشخص شده بود نام خانودگی‌اش به اختلاس‌زاده بود، با جن جدیدش وارد خانه شد...نگاهی به جن زشت و سیبلوی خود انداخت و گفت:
_خب...اسمت چیه؟
_رودولف!
_خب رودولف...تو جن خونگی من هستی و به صورت مفتی وظیفه داری کارای مفتی برام انجام بدی...الان مثلا خونه رو مفتی تمیز کن!
_چی؟ نشناختی؟ گفتم رودولف...چطور من رو نمیشناسی؟
_من اصولا تازه مهاجرت کردم اینجا،کسی رو نمیشناسم...البته خواستم برم کانادا، دیدم دیگه همه رفتن، گفتم تنوع بدم، اومدم اینجا!

رودولفِ جن ناامید شد...او باید حقیقت را به آن شخص میگفت...
_ببین جناب...من باید یه چیزی رو بگم...فقط قبلش...این خونه از دکه‌ی دربونی سوخته شده‌ی من کوچیکتره! چرا رو سردرش نوشتی عمارت اربابی؟ نکنه واقعا فقیر و نداری؟
_چی؟ من فقیرم؟ بچه جون، من به اندازه سه سال بودجه کشورم رو اختلاس کردم و فرار کردم اومدم اینجا...فقیر؟
_چجوری؟
_معلومه...با جادو! فکر کردی چطور میشه چنین مبلغی رو از کشور خارج کرد یکهو؟ من توی دنیایی ماگل‌ها رییس یه بانک، شعبه‌ی اصفهانش بودم...بعد نمیدونستن من جادوگرم که، توی یک چشم بهم زدن با کل صندوق ذخیره ارزی بانک آپارات کردم اینجا!
_خب اینهمه پول داری، چرا یه عمارت اربابی واقعی نمیخری؟
_چی؟ شوخی زشتی بود...خرج اضافه ادم چرا بکنه؟ نگه داری باید کرد برای روز مبادا!

رودولف از این میزان خساست شوک شده بود...اما حالا کار مهمتر و حرف مهمتری داشت که بزند!
_خب حالا...میخوام یه موضوع رو بهت بگم...ببین شانس اوردی با این اخلاقت که پولی خرج نکردی و میتونی راحت آزادم کنی!
_چی؟ ازادات کنم؟ کور خوندی!
_بابا...من جن تقلبی‌ام...واقعی نیستم که!
_واقعا میگی؟ مردک متقلب سرم کلاه گذاشته یعنی؟ اینهمه پول دادم، مادرنزاییده سر من رو شیره بماله!
_پولی که ندادی البته...ولی آره...من توسط یک طلسم، بیست و یک ساعت پیش به جن تبدیل شدم...ساحره‌ی نامرد من رو کشوند یه جا، بعد همدستاش ریختن سرم و طلسم رو بهم زدن، اینجوری شدم!
_یعنی جن نیستی؟
_جن که...نبودم...الان هم...اوم...میشه گفت هم هستم و هم نیستم!
_یعنی چی؟
_یعنی مثل جن ها نمیتونم از خواسته اربابم چشمپوشی کنم...نمیتونم از چوب جادو استفاده کنم...و از همه مهمتر، اگه یه تیکه لباس از صاحابم بگیرم، آزاد میشم...اینجوری طلسم هم شکسته میشه!
_و چرا جن نیستی؟
_چون بدون چوب جادو بازم نمیتونم جادو کنم...و البته...تا سه ساعت دیگه به یه حشره تبدیل میشم...این خاصیت اون طلسم لعنتی بود!

مرد خسیس کمی فکر کرد...
_خب...اینجوری یعنی نمتونی خونه رو تمیز کنی و کارای مفتی برام انجام بدی؟
_هوم..جادو ندارم، ولی بدون جادو؟ آره میشه..ولی...هی؟ منظورت چیه؟ بهم یه تیکه لباس بده!
_لباس ندارم که...تازه چرا اینکار رو کنم؟ الان واسم مفتکی کار انجام میدی!

رودولف نگاهی به آینه‌ای که آنجا بود کرد...خود را دید که چندان تغیری نکرده بود...شاید کمی کوتاه تر شده بود و گوشش دراز شده بودو..ولی همان سبیل، و همان خالکوبی ها رو هنوز داشت...البته نبود قمه روی دستانش کمی او را آزار میداد...و حالا او باید در حالی که کمتر از سه ساعت دیگر به حشره تبدیل میشد، بدون جادو کارهای یک شخص خسیس را انجام میداد...به نظر میرسید جدای از نفرینی که رو او اعمال شده بود، این سرنوشت جواب نفرین هایی بود که در تمام عمرش از ساحره‌های اطرافش شنیده بود!

سه ساعت بعد!

آن مرد خسیس نیم ساعتی بود که برای قسط بندی یک گالیونی که به عنوان قبض آب آماده بود و البته شکایت به سازمان برق بابت آن نیم گالیونی که پول برق آمده بود، از خانه خارج شده بود..آخرین دستور او به رودولف شکستن سنگ های کنار باغچه بود...اینکه آن کار چه سود و منفعتی داشت را کسی نمیدانست، ولی خب لذتی برای آن مرد خسیس داشت که به صورت رایگان کسی کاری برای او بکند!
رودولف هم چند دقیقه ای بود که از آن کار فارغ شده بود و روی موکت پاره‌ی خانه آن شخص دراز کشیده بود...او تقدیرش را پذیرفته بود، و آماده بود که به یک جشره تبدیل شود...او کاملا ناامید شده بود که از آن شخص لباس بگیرد و آزاد شود...چرا که تمام خانه را گشته و فهمیده بود غیر از آن یک دست کت شلوار مندرس که آن مرد پوشیده بود، آن مرد لباس دیگری اصلا نداشت!
در همین حین بود که مرد وارد خانه‌اش شد و رودولف را در آن حالت دید!
_ت...تو...تو چ...چرا لختی؟
_لختم؟ آها...بابا من اصولا پیرهن نمیپوشیدم، ولی خب....به من چه که کل پوشش جن ها یه پارچه قدیمی هست به عنوان پیرهن؟ من عادت ندارم پیرهن بپوشم،نمتونم اصلا!
_حالمون رو بهم زدی، اینو بگیر دور خودت ببند!

مرد این را گفت و دستمال یزدی‌ای که به نظر میرسید صد سال از آن استفاده شده بود را سمت رودولف پرت کرد! دستمال هم پس از برخورد به صورت رودولف، در دستان رودولف افتاد!
_چی شد؟ چرا اینجوری شد؟ چرا اینجوری داری میشی؟

رودولف نمیدانست که مرد چه میگفت و دقیقا چه شکلی داشت میشد...در آن لحظه صرفا رودولف حس کرد که به زودی تغییر خواهد کرد..ولی نمیدانست که دیگر دیر شده و وقتش تمام شده و قرار است حشره شود، یا آزاد شده و قرار است به صورت انسانی خودش برگردد!
چیزی که در آن لحظه ذهن رودولف را مشغول کرده بود، یک پرسش بود...
_همین پارچه‌ی فلان و قدیمی و اینا رو که به عنوان لباس جن ها ساتفاده میکنن، کی میده به جن ها؟اگه اربابشونه، خب همون لحظه آزاد میشن که دیگه...نه؟




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۰:۱۶ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۸:۲۱
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 227
آفلاین
همه چیز از اخرین مسابقه ی کوییدیچ بین هافلپاف و اسلیترین شروع شد. تیم هافلپاف با اختلاف کمی پیروز شده بود. وین و دیگر هافلپافی ها داشتند تیم خودشان را تشویق می کردند که الا سر رسید. او که از شکست تیمش بسیار ناراحت بود، گفت:
_شما فکر کردید برنده شد با اختلاف بیست امتیاز هنر است؟ منتظر انتقام باشید!
_ما به این نمی بالیم! ما فقط خوشحال هستیم که تیم کوییدیچمان پیروز شده است!
_گوش من به این حرف ها بدهکار نیست!
_باور کنید قصد ما فخر فروشی نیست!

اما الا که از طرفداران پروپا قرص تیم کوییدیچ اسلیترین بود، خون جلوی چشم هایش را گرفته بود و از فردای آن روز، دست به کار عجیبی زد. او شروع کرد به ساختن یک گروه که مارهای سبز نام داشت. اعضای این گروه، به ازار و اذیت هافلپافی ها می پرداختند؛ البته هافلپافی ها هم ساکت نماندند و برای دفاع از خودشان، گروهی ساختند که گورکن های زرد نام داشت. روسای گروه های مارهای سبز و گورکن های زرد به ترتیب، الا و وین بودند. اعضای گروه مارهای سبز هر فرصتی را غنیمت می شمردند و حتی ایده ای برای کلاس معجون سازی هم داشتند؛ انها پشت سر هم به گابریل معجون می خوراندند و او را اذیت می کردند؛ تا اینکه اعضای گروه گورکن های زرد، نقشه ای کشیدند. انها نامه ای برای الا نوشتند و از او خواستند که فردا همراه با گروهش در سرسرای بزرگ به دوءل بیایند. الا هم چند دقیقه بعد با یک نامه عربده کش پاسخشان را داد! و روز نبرد فرا رسید...

_ارام ارام وارد سرسرا بشوید! ممکن است برایمان تله گذاشته باشند!
_بگیر!

یکی از هافلپافی ها یک کیک به طرف انها پرتاب کرد. سپس الا یک کلم از ظرف روی میز برداشت و به طرف انها پرتاب کرد و گفت:
_ کلم دوست دارید؟ بفرمایید!
_ با شیرموز چطور هستید؟
_هافل، ژله رو بیار!
_خوررر!
_گلدان گل سمی ات رو پرتاب بکن، الا!
_چی میگی، دراکو؟ این دوءل با غذاهاست و قوانینش هم نبرد با غذاست!
_ذرت دوست دارید؟
_نه! اما به نظرم تو بدت نمیاد ردایت پر از شکلات مایع بشود!

کثیفی وصف ناپذیری در سالن سرسرا بوجود امده بود؛ کم کم داشت زمان صبحانه فرا می رسید و هر لحظه ممکن بود جادو اموزان دیگر بیاییند و پنجره های شکسته سرسرا و دیوار های پر از شکلات را ببینند اما دوءل همچنان ادامه داشت...

_برتی بات های چسبنده را شدیدا به شما پیشنهاد می کنم!
_خوووور! خواار!
_هافل میگوید که ژله ی موز برای صورتتان زیبا است!
_اما ما زنبور های شکلاتی را به شما پیشنهاد می کنیم!
_اینجا چه خبر است؟

جادو اموزان مات و مبهوت به پروفسور مک گوناگال و سپس به وین و الا نگاه کردند. همه ی انها کثیف بودند و کسی وجود نداشت که ردی از شکلات روی ردایش وجود نداشته باشد. پروفسور مک گوناگال با ناراحتی گفت:
_همه ی شما باید به اتاق پرفسور دامبلدور بروید تا تکلیفتان روشن شود. خودم هم باید این ها را تمیز بکنم.

وین و الا مات و مبهوت به همگروهی هایشان نگاه کردند. یعنی چه مجازاتی در انتظارشان بود؟ مرلین می داند!


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۱۰:۲۶:۳۸
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۱۰:۳۱:۰۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۱۰:۳۱:۰۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۱۰:۳۲:۵۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۱۰:۳۵:۳۴

تصویر کوچک شده
بیل!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.