هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸:۰۱ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
نیمفادورا تانکسVSریموس لوپین

موضوع: مرسوله جا به جا


قطرات درشت باران مانند آهنگ خارج از ریتمی به پنجره ها می خورد و باعث می شد نیمفادورا نتواند روی تکالیف کلاس ستاره شناسیش تمرکز کند.
ماتیلدا خمیازه ای کشید، به ساعت طلایی رنگ روی میز اشاره کرد و گفت:
_ساعت از نیمه شب گذشته تانکس، بهتره بقیشو فردا انجام بدیم. هنوز تا آخر تعطیلات زیاد مونده.

گویی تعطیلات کریسمس روی صندلی سالن عمومی هافلپاف در حال خروپف کردن بود.
دانش آموزان هافل به تعطیلات رفته و فقط چهار نفر در خوابگاه مانده بودند.

رز زلر دختر ویبره ای همان طور که پتویی دور خودش کشیده بود، همراه با سدریک که موهایش براشفته شده بود از پله های خوابگاهشان پایین آمدند.
_میبارهه سیلی عجببب.

رز و سدریک کنار نیمفادورا و ماتیلدا روی صندلی های نرم سالن عمومی نشستند.
دورا تکلیفش را عقب گرفت تا آن را برانداز کند. سپس مچاله اش کرد و داخل شومینه انداخت و گفت:
_فایده ای نداره؛ نمیتونم درست انجام بدم.

ماتیلدا سعی کرد توضیح دهد:
_ببین باید قمر هارو این طرف بکشی، این سیاره ها...

صدای تق تق در سالن عمومی بلند شد. هر چهار نفر نگاهی به هم انداختند. صدای نا آشنایی به گوش رسید:
_این در لعنتی باز کنید. به ی جای گرم نیاز دارم لعنتیا.

سدریک از روی صندلیش بلند شد، به طرف در رفت و لای آن را باز کرد.
مردی کوتاه قد با لباس هایی خیس و بسته ای در دست وارد سالن عمومی شد. به قیافه ی متعجب آنها نگاه کرد و توضیح داد:
_به خاطر این بارون لعنتی، مجبور شدم کل امروزو به جای جغد های لعنتی اداره ی پست خودم بسته هارو جا به جا کنم.

او بسته ای چرمی و سبز رنگی را جلو گرفت و ادامه داد:
_آدرس گیرنده ی این بسته ی لعنتی به خاطر این بارون لعنتی پاک شده، منم شنیدم کسی از خاندان بلک توی خوابگاه هافلپاف زندگی می کنه و به خاطر اینکه بسته ی لعنتی از اونجا فرستاده شده تصمیم گرفتم اینو به اون لعنتی بدم. حالا کدومتونید؟

هر سه نفر برگشتند و به نیمفادورا نگاه کردند که با چشمانی گرد شده از تعجب به بسته خیره شده بود.
او دستش را جلو آورد و بسته را گرفت.
ثانیه ای بعد مرد پستچی دیگر آنجا نبود.

ماتیلدا با لحنی کنجکاو پرسید:
_چی میتونه این تو باشه؟

نیمفادورا شانه بالا انداخت و بعد خمیازه ای ساختگی کشید و گفت:
_خب من خیلی خستم؛ بهتره برم بخوابم. شب به خیر!

سدریک، رز و ماتیلدا پشت در بسته ی خوابگاه گوش ایستادند. ماتیلدا به آرامی گفت:
_رز انقد تکون نخور احساس می کنم...

صدای فریاد دورا و پشت سر آن باز شدن در خوابگاه هرسه را از جا پراند.
سدریک زود تر از رز و ماتیلدا به خودش آمد و پرسید:
_چی شده؟

زبان نیمفادورا بند آمده بود. او به درون بسته اشاره می کرد و نفس نفس می زد.
دقیقه ای بعد هر چهارنفرشان روی تخت خوابگاه نشسته بودند.

ماتیلدا یادداشت درون جعبه را می خواند:
_با سلام خدمت ارباب، لرد سیاه عزیز والا و مقتدر.
همانگونه که شما امر فرمودید ابر چوبدستی قوی ترین چوبدستی در سرتاسر جهان را با پستی بی ارزش برایتان می فرستم تا کسی شک نکند.
قربانتان   چ.ج.ح.خ

تانکس چوبدستی را بین انگشتانش چرخاند.
هیچ کس حرفی نمیزد و همه به دست تانکس نگاه می کردند.
ماتیلدا سکوت را شکست:
_خب...امم، باید بسته رو به لر...پس بدیم؟

همچنان هیچکس حرف نمی زد.
ماتیلدا دوباره پرسید:
_پس میدیم؟

رز، سدریک و تانکس هم زمان گفتند:
_نهه.
_خیلی خب پس نمیدیم. پس چی کار می کنیم؟
_باید نابودش کنیم. خطرناکه.

تانکس این را گفت و سدریک را از روی تخت به پایین هل داد. این آخرین گفت و گوی آن شب بود.

فردا صبح سر صبحانه هر چهار نفر به توافق رسیدند.
رز سعی می کرد بشقاب بقیه را از سوسیس پر کند اما از هیجان می لرزید و سوسیس ها به جای بشقاب روی میز می افتادند.

سدریک دوباره نقشه را مرور کرد:
_به جنگل ممنوعه میریم و چوبدستی رو آتیش میزنیم. همین؟
_نظر دیگه ای داری؟
_نه.
_خوبه.

نیم ساعت بعد رز در حال غر زدن بود؛ چون کفش هایی که در روز کریسمس هدیه گرفته بود به خاطر زمین گلی جنگل ممنوعه کثیف شده بود.
تانکس احساس می کرد چوبدستی در جیب ژاکت قرمز مخملیش، سرد تر و سنگین تر شده بود.
او قدمهایش را با تردید و استرس بر میداشت. آیا واقعا باید چوبدستی را به لرد پس میدادند؟ اگر این کار را می کردند عواقبش چه می شد؟

ماتیلدا گویی فکر نیمفادورا را خوانده بود، چون به پشتش زد و گفت:
_نگران نباش دورا. ما کمکت می کنیم.

هرچه بیشتر پیش می رفتند درختان و خطر آتش سوزی بیشتر می شد. سدریک به جایی تقریبا مسطح اشاره کرد و گفت:
_همینجا خوبه.

تانکس چوبدستی را روی خاک های خیس گذاشت، سپس همزمان با حرکت چوبدستیش گفت:
_اینسندیو.

ابر چوبدستی لحضه ای آتش گرفت و دوباره به شکل قبلیش برگشت. دورا دوباره امتحان کرد:
_اینسندیو.

باز هم اتفاقی نیفتاد. سدریک به کمک او آمد:
_اینسندیو.
_اینسندیو.
_نه کار نمیکنه...
_اینسندیو.
_بس کن سدریک.

بعد از تلاش های ناموفق برای از بین بردن چوبدستی، هر چهار نفر نا امید به طرف قلعه راه افتادند.
سدریک، رز و ماتیلدا خسته از وقایع آن روز، هر یک به خوابگاه خود رفته تا بخوابند. اما نیمفادورا از نگرانی خواب به چشمانش نمی آمد.

تانکس به آتش درون شومینه ی سالن عمومی خیره شده بود. هیزم ها ترق تروق می کردند و می سوختند.
کم کم چشمانش سنگین شد و به خواب رفت.
در خواب مرد پستچی را دید که زیر لب مانند یک آهنگ زمزمه می کند:
_لعنتی...لعنتی...لعنتیا.

مرد پست چی به لرد سیاه تبدیل شد که ردای بلندش را ورانداز می کرد و می گفت:
_بلا ببین این ردا به ابر چوبدستیم میاد؟ می خوای وقتی چوبدستی رسید لباسمو انتخاب کنم؟ هوم؟

نیمفادورا از خواب پرید.
او تصمیمش را گرفته بود. دیگر تحمل سنگینی چوبدستی را در جیبش نداشت.
دخترک سرش را روی دسته ی چوبی کاناپه گذاشت، اما دیگر خواب به چشمانش نمی آمد. او داشت برای فردا و کارهایش نقشه می کشید.

فردا صبح سدریک از پله های خوابگاهش پایین آمد و با منظره ای ترسناک روبه رو شد.
جناب پستچی در لباس های تانکس وسط سالن عمومی ایستاده بود.
_چه...چه اتفاقی...افتاده؟ تو اینجا چی کار می کنی؟ تانکس کجاست؟

_شششش. ساکت سدریک دیگوری.
_به من نگو سدریک. بهم بگو دورا کجاست؟
_وای خدا سدریک. تو آدمو...

لحظه ای بعد دورا دوباره به حالت قبلیش برگشت. و گفت:
_من بودم.
_خب...من باید از کجا می فهمیدم؟

تانکس به قائله خاتمه داد و دوباره به حالت پستچی برگشت.
در همان حین که لباس هایش را عوض می کرد، نقشه اش را برای پسرک توضیح داد.
_یعنی تو می خوای ابر چوبدستیو به لرد پس بدی؟
_آره سدریک. خب هرچی باشه بسته ی پستی مال اسمشو نبر بود؛ باید اونو بهش پس بدم.

در آن لحظه اگر کسی مرد پستچی را می دید، هیچ وقت متوجه نمی شد او همان نیمفادوراست.
تانکس از قابلیت دگرگون نمایی اش استفاده کرده و بسته به دست و با اندکی استرس و نگرانی به طرف خانه ی ریدل ها به راه افتاد.

در راه به دیالوگ هایی که باید می گفت فکر کرد:
_با عرض سلام و احترام و اردات...نه این خوب نیست...اینم بسته ی پستی شما؟ نه این هم درست نبود.
از طرف اداره ی پست، خدمت به شما. خب... آره این بهتره.

جلوی در آهنی بزرگ خانه ی ریدل ها ایستاده بود. همچنان داشت به یک شروع درست فکر می کرد که صدایی از پشت در بلند شد.
احساس می کرد روی ستون فقراتش، مورچه هایی قرمز و خشمگین رژه می رفتند.
_هی...پتی گرو ببین پشت در مهمون داریم؟

از آهنگ صدا و بم بودنش، تانکس فهمید لرد این دستور را داده است.
صدای جیر جیر در صدا کرد و دم باریک بی حوصله جلوی در سبز شد.
_چی کار داشتی؟
_باید با اربابت صحبت کنم.

پیتر لحظه ای به تانکس خیره شد و بعد داخل خانه رفت و در را بست. دقیقه ای بعد دوباره ظاهر شد و گفت:
_بیا تو. البته اگه جرئت داری.

پستچی( دورا) لحظه ای با تعجب به پیتر نگاه کرد و سپس در را هل داد و داخل شد.
پلکانی بلند و مارپیچ جلوی در ورودی قرار داشت که بالا می رفت. کنار آن دری بسته و قهوه ای و جلوی در، بسته های بزرگی کنار هم گذاشته بودند.

پتی گرو از پله ها بالا رفت و به دورا نیز اشاره کرد که دنبالش برود.
وقتی به آخرین پله قدم گذاشت صحنه ای دید که نه تنها دیالوگ هایی که برگزیده بود بلکه اسمش هم را یاد برد.

لرد ولدمورت پشت میز طویلی روی صندلی نشسته و نجینی مار محبوبش را نوازش می کرد.
_خب...خب میبینم که مهمون داریم. دم باریک برو پایین.

پتی گرو همان طور که از پله ها پایین می رفت و زیر لب دشنام می داد، تانکس را با لرد سیاه تنها گذاشت.
_من...چون...خانم بلک برای محافظت از محتوای درون جعبه، من را سرباز و مسئول رساندن این جعبه به شما کرده...ارباب.

تانکس هم از لحن کتابی و مطمئنش و لبخند رضایت برلبانش تعجب کرده بود.
_مگه  توی این جعبه چیه؟

دورا خواست جواب دهد:
_ابر چوبدستی.
اما به یاد آورد پستچی وظیفه ندارد درون بسته را ببیند به همین دلیل فقط سر تکان داد.

لرد با لحنی تند گفت:
_خیلی خب اونو روی میز بذار و برو بیرون.

تانکس به سرعت نور از پله ها پایین رفت و در را پشت سرش بست. خیالش راحت شد؛ حالا وظیفه اش را انجام داده بود.
صدای فریاد ولدمورت از داخل خانه می آمد:
_هی...دم باریک. این چوبدستی تقلبیه! برو و اون پستچیو بیار.

اما تانکس دیگر خیلی دور شده بود. او با قدم هایی تند و شاد و شنگول و دلی آسوده خاطر، راه خانه ی ریدل ها به هاگوارتز را در پیش گرفت.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۳ ۱:۰۷:۱۷
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۳ ۱:۲۵:۴۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۳۴:۴۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۳:۵۱ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 126
آفلاین
شما مامور شده اید تا بسته ای را از نقطه ی A به نقطه ی B ببرید اگر وزن این بسته فلان قدر و و انرژی خود را فلان قدر محاسبه کنید. مطلوب است:
-الف)..............
-ب).............
-ج)............

ارنست محکم سرش را به میز کوبید. همیشه از درس های محاسباتی امتحانات ماگلی متنفر بود. درس معجون سازی هاگوارتز که هر دفعه حداقل یک نفر را راهی بیمارستان میکرد را ترجیح میداد. سرش را بلند کرد ولی برگه امتحان که به صورتش چسبیده بود باعث خندیدن بغل دستی اش شد و صدای عجوزه ی پیر که مراقب امتحان بود درآمد.

-هی اونجا چه خبره؟ بهتره فکر تقلب به سرتون نزنه. سرتون رو برگه باشه. آهای با شمام.

ارنست با خودش فکر کرد چه فکر مسخره ای. او میتوانست بدون اینکه کسی بفهمد تقلب کند و نمره ی عالی بگیرد. با خطور کردن این فکر به سرش یخ کرد.

-من چم شده؟ تقلب برای نمره؟ من میتونم بدون اینکه امتحان بدم تمام نمراتم را تغییر بدم فقط یه کم معجون تغییر چهره و یه کم از...

ارنست دوباره یخ کرد. این چه فکر هایی بود؟ تقلب؟ تغییر چهره؟ گول زدن؟ او اصلا آدم متقلبی نبود اصلا روحیه ی هافلپافی اش اجازه نمی داد که شرم جرزنی را به جان بخرد. پس باید چیکار میکرد؟

-فهمیدم من این مسئله رو حل میکنم.

تقریبا بلند این را گفت و پیرزن مراقب خطبه سرایی دیگری انجام داد. کمتر از یک ساعت تا پایان امتحان فرصت داشت. فکری به ذهنش خطور کرد. آرام چوبدستی اش را بیرون آورد و با وردی جادویی روح خودش را وارد برگه امتحانی کرد. بهتر از این نمیشد جسمش سر جلسه ی امتحان بود و خودش وارد دنیای دیگری شده بود.

همه چیز ابتدا گنگ بود اما کم کم برایش واضح شد که وِرد به درستی عمل کرده و در دنیای ریاضی است. رو به رویش زنجیر هایی از اعداد به سمت جلو و عقب کشیده شده بودند و انگار تا بی نهایت ادامه داشتند. با خودش فکر کرد.
-سوال... سوال امتحان... اها در مورد حرکت از نقطه A به نقطه ی B بود. بهتره به نقطه ی A برم.

با گفتن این حرف، کتاب حل المسائل غول پیکری که کمی ان طرف تر صدها کتاب را مثل پتو رویش ریخته بود خودش را تکانی داد.
-اوووه. مرد جوان سوالی داری؟
-البته تو میدونی چجوری باید به نقطه ی A برم؟
-این که خیلی ساده است. فقط کافیه روی زنجیره ی اعداد طبیعی سوار بشی و اون ها میبرنت به نقطه ی A البته یه نیم ساعتی تو راهی چون باید از چند بعد مختلف بگذری.

ارنی با تعجب به زنجیره ی اعداد نگاه کرد. آرام پایش را روی یک گذاشت با گذاشتن پای دومش زنجیر به شکل موجی درامد و با فشار زیاد ارنست را به جلو هل داد.
-واو. این واقعا سریعه مثل اینکه این دنیای ریاضی اونقدر هم بد نیست.

کم کم کتاب حل المسائل و کتاب های اطرافش از دیدش خارج شد و چیزهایی دیگری وارد دیدش شد. انواع زاویه ها، کسر ها و اعمال ریاضی که هر کدام در گوشه ای از ان سرزمین پهناور در حال جوش و خروش بودند. کمی بعد نقطه ی A بسیار بزرگی را دید که از کتاب خیلی بلند تر بود. ارنست در کمترین فاصله بین زنجیره اعداد و حرف موردنظرش خودش را پرت کرد و بین دو پای A به زمین افتاد.
-ارنست... . ارنست... .

ارنست برگشت صدایی که صدایش میکرد بیش از حد آشنا بود.
-پرنگ ارنی.
-تو؟
-

ارنست نمیتوانست چیزی را که می دید باور کند. دختری که اورا می شناخت. در واقع بیش از حد میشناخت.
-رز زلر؟
-خیلی وقته ندیدمت.
- تو؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
-کنکور ماگلی دارم. مثل تو اومدم اینجا تا این ریاضیات را سریع تر بفهمم. البته الان دیگه اینقدر مشتق خوردم انتگرال شدم.

ارنست با چشمانی از حدقه بیرون زده به رز نگاه میکرد.
-اصلا تو چجوری میدونستی من برای چی اومدم اینجا؟
-گفتم که من یه چند وقتیه اینجام. بیا اینم اون بسته ای که باید ببری به نقطه ی B. ببرش اونجا و بعد جواب سوالت رو پیدا میکنی.

ارنست هنوزم نمیتوانست باور کند اما بسته را از دست رز گرفت و به جایی که رز اشاره میکرد رفت.

-عدد P داره میره اونجا. میتونی روش سوار شی و تا اونجا بری. برو. وقت زیادی نداری. من باید برم بازم درس بخونم. امیدوارم موفق باشی.

و با عجله از او دور شد. ارنست با خودش فکر کرد.
-درسته منم وقت زیادی ندارم.

و با عجله دوید و روی عدد پرید و عدد حرکت کرد.

ارنست به سختی تعادلش را حفظ میکرد. همانطور که مواظب بود نیوفتد به رز فکر میکرد.
-امیدوارم کنکورت رو خوب بدی.


ارنست حوصله اش از سواری روی عدد به ظاهر P خسته شده بود. سرش را پایین اورد و گفت:
-چه قدر مونده برسیم؟
-چیزی نمونده. عه. رسیدیم.

ارنست با شنیدن این از عدد پایین پرید و رو به روی خودش حرف انگلیسی بزرگی را دید. باورش نمیشد آنجا باشد. حرف انگلیسی غول پیکری که جلویش بود را خواند.

-C!C? سی؟؟ لعنتی اما من قرار بود برم به نقطه ی B!

برگشت و با سرعت به سمت عدد پی رفت چوبدستی اش را دراورد و بینی اورا هدف گرفت.
-لعنتی منو کجا اوردی؟ چرا میخواستی من به جواب نرسم مگه قرار نبود بری به نقطه ی B عدد پی عوضی. چرا منو اوردی اینجا؟

عدد پی اما با پوکرفیسش به او خیره شده بود.
-عدد پی؟ اما من که عدد پی نیستم. من ضرب دکارتی ام. به نیوتون قسم اشتباه زدی داداش. ینی هنوز فرق منو و با عدد P نمیدو...
-آواداکاداورا.

طلسم به علامت ضرب خورد و درجا له شد. و ارنست دوباره حالت گنگی که در هنگام ورود به انجا تجربه کرده را احساس کرد. چیزی به ذهنش نرسید. حتی اگر دوباره سوار بر چیز دیگری میشد معلوم نبود به نقطه ی B برسد.
آسمان ابری سیاه شد و غرید و ارنست با ترس به بالا خیره شد.
-وقت آزمون تا پنج دقیقه دیگر به پایان میرسد.

ارنست دیگر چاره ای نداشت خودش را به جسمش برگرداند. کلاس کمی خالی تر شده بود اما هنوز پیرزن مراقب و چند نفر از دوستانش انجا بودند. نمیتوانست آن امتحان را مردود شود پس رویش را به سمت بغلدستی اش کرد و با دستش علامت عدد 2 را نشان داد.
-هی.. پیست.. هی.. جواب سوال دو چند میشه؟


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷:۰۴ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۵۰:۴۴
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 124
آفلاین
سدریک دیگوری vs ارنی پرنگ
سوژه: مقصد اشتباه

سدریک با عجله از این سوی اتاق به آن سو به دنبال لباس هایش می دوید. شب گذشته در خانه ی آن ها مهمانی ای برگزار شده بود و ظاهرا بچه ی شیطان یکی از مهمان ها پس از این که سدریک از دادن جاروی پرنده اش به او خودداری کرده بود، لباس های او را جادو کرده بود تا بعد از دوازده ساعت، خود به خود شروع به دویدن به دور اتاق بکنند.

پس از کلی تلاش در پی یافتن یک لنگه از جوراب هایش، بالاخره آن را درحالی که سعی میکرد در جیب یکی از رداهای در حال فرار پنهان شود، گیر انداخت. پس از آن نوبت پیدا کردن شلوارش بود.

درحالی که به دنبال شلوارش می دوید، مرلین را شکر می کرد که تی شرتش تنش است و لازم نیست بار دیگر دومیدانی را در اتاقش آغاز کند. شلوار را درحالی که می خواست خود را از پنجره به پایین بیندازد، گرفت و با عجله پوشید.

ساعت چهار با دوتا از هم گروهیانش، نیمفادورا و ماتیلدا در کوچه ی دیاگون قرار گذاشته بود. این اولین قرار او با آنها بود و برایش اهمیت زیادی داشت که به موقع برسد؛ زیرا به هیچ وجه نمی خواست بدقول شناخته شود.

پس از ده دقیقه که با مشقت سپری شد، سرانجام توانست کاملا آماده ی بیرون رفتن شود. به ساعتش نگاهی انداخت و ناگهان برق از سرش پرید؛ ساعت بیست دقیقه به چهار بود. با عجله کیفش را برداشت و به دوان دوان به طرف ایستگاه قطار به راه افتاد.

درابتدا سدریک قصد داشت با قطار معمولی به کوچه دیاگون برود، اما حالا که دیرش شده بود تصمیم گرفت که سوار قطار سریع السیر شود. هنگامی که به ایستگاه رسید با عجله به سوی باجه ی بلیت فروشی رفت و یک بلیت خرید.

دوان دوان به طرف قطارها رفت که ناگهان یادش افتاد شکل ظاهری قطار سریع السیر را نمی شناسد، در اطراف هم هیچ نگهبانی دیده نمیشد و وقتی هم نداشت تا برگردد و در این باره از مسئول بلیت فروشی سوال کند؛ ساعت ده دقیقه به چهار بود.

به ناچار به طرف قطارها رفت. چند تا از آنها را می شناخت و می دانست که قطار های معمولی اند. فقط دو قطار نا آشنا درمیان قطارها به چشم می خورد. صدای سوت قطار به گوش رسید. سدریک با عجله یکی از آن دو قطار را انتخاب کرد و سوار شد.

درحالی که روی یک صندلی می نشست، نفسی از سر آسودگی بیرون داد. خود را با این تفکر که هیچ کس با یک ربع دیر کردن، بدقول شناخته نمی شود، آرام می کرد. متوجه شد که در قطار کسی به جز خودش وجود ندارد. این قضیه کمی به نظر سدریک عجیب می آمد، اما همین که خواست از قطار پیاده شود، قطار با صدای بلندی حرکت کرد.

حالا علاوه بر استرس دیر رسیدن، استرس قطار ناشناخته ای که به آن سوار شده بود نیز به احساساتش اضافه می شد. چاره ای نداشت، مجبور بود صبر کند تا ببیند قطار او را به کجا می برد. بارها و بارها به خودش لعنت فرستاد که چرا دیر کرده بود و چرا درمورد قطار سریع السیر از کسی سوال نکرده بود!

حدود یک ربع بعد، قطار در ایستگاهی ناشناخته ایستاد. سدریک از قطار پیاده شد. در ایستگاه هیچ کس نبود. با عجله به سمت باجه ی بلیت فروشی رفت تا از نگهبان آنجا سوال کند.

داخل باجه مردی عبوس و اخمو نشسته بود. چهره اش نشان می داد که از وضعیت شغلی اش بسیار ناراضی است. سدریک با احتیاط شروع به صحبت کرد:
_ خیلی ببخشید آقا، من سوار قطار اشتباهی شدم و نمی دونم اینجا کجاست. میشه بگید قطاری که به لندن میره کدوم طرفه؟

سدریک منتظر جواب بود اما مرد با چشمانی گرد شده به او خیره شده بود. سدریک دوباره حرفش را تکرار کرد. این بار مرد با تعجب بیشتری به سدریک چشم دوخت و ناگهان تکانی خورد و با علاقه به او نگاه کرد. به آرامی زبانش را دور لبانش کشید و دستش را روی شکمش گذاشت. سدریک برای بار سوم سوالش را پرسید و هنگامی که ناامید شده بود و می خواست برگردد، مرد با صدای آرامی گفت:
_ به نظر خوشمزه میای!

و قبل از این که سدریک بتواند این حرف را هضم کند، مرد از باجه بیرون پرید و دست سدریک را گرفت و در تلاش بود که آن را به دهان خود نزدیک کند. سدریک با یک حرکت سریع مرد را به کنار پرت کرد و با عجله از ایستگاه بیرون دوید.

خود را در شهری مملو از مرد و زن و بچه یافت که راه رفتنشان دست کمی از دویدن نداشت. با کمی دقت متوجه شد که همگی به جلو خیره شده و پلک نمی زنند. آب دهان بعضی ها راه افتاده و دور دهانشان خونی بود. بعضی نیز چشمانشان به حدی گود افتاده بود که کاملا بیرون زده بود. گویا در یک قدمی مرگ به سر می بردند.

قبل از این که سدریک راهی برای فرار بیابد، آن مردم عجیب بوی انسان سالم را احساس کرده و به طرف سدریک هجوم آوردند. طوری به سدریک نگاه می کردند که انگار نمی دانستند از کجایش شروع به خوردن بکنند.

سدریک با وحشت عقب عقب رفت و شروع به دویدن کرد. کاری به اطراف و مسیرش نداشت، فقط می دوید. هیچ فکر نمی کرد با یک قطار اشتباهی پایش به سرزمین آدمخواران باز شود. هرچه بیشتر می گذشت، بر تعداد تعقیب کنندگانش افزوده می شد.

اندکی بعد، از خطی سفید رنگ عبور کرد. دوثانیه پس از عبور سدریک از خط، صدای برق گرفتگی و بوی سوختگی بلند شد. سدریک با وحشت ایستاد و به عقب نگاه کرد. همه ی کسانی که سعی کرده بودند از روی خط عبور کنند به طرز فجیعی سوخته بودند. کسانی که عقب تر بودند، گویا جنازه های جزغاله شده ی پیش رویشان را نمی دیدند و همچنان به سمت جلو پیشروی میکردند. ابتدا دچار برق گرفتگی شدید می شدند و سپس در کسری از ثانیه می سوختند.

سدریک به این نتیجه رسید که آن خط، خط مرزی آن شهر است که هر شخصی به جز ساکنان همان شهر، می تواند از روی آن عبور کند. با خستگی و گرسنگی به راهش به سمت جلو ادامه داد.

پس از گذشت بیست دقیقه، به روستایی کوچک رسید. وارد روستا شد. روستا به طرز مشکوکی خلوت بود. از سر درماندگی به طرف یکی از خانه ها رفت و در زد. زنی با پوست جوگندمی و موهای بلند مشکی در را باز کرد. سدریک گفت:
_ خیلی ببخشید خانم، میشه به من یه ذره آب بدین؟ این اطراف قطاری هست که به لندن بره؟

چیزی که باعث تعجب سدریک شد، رفتار عجیب آن زن بود. زن پس از شنیدن حرف های سدریک اخمی کرد و سپس با کلافگی در را به هم کوبید؛ انگار که سدریک قصد مسخره کردن و گرفتن وقت او را داشته است. سدریک با تعجب آنجا را ترک کرد و سپس به راه افتاد.

به دختر کوچکی برخورد و همان حرف ها را به او نیز زد. دخترک گویی سدریک نمایشی برای سرگرمی اجرا میکند، به او زل زد. سدریک بارها و بارها حرفش را تکرار کرد اما او کاری بجز تماشا کردن سدریک انجام نمی داد. مدتی بعد حوصله اش سر رفت و از آنجا دور شد.

مدتی طول کشید تا سدریک به کشف جدیدش برسد: آن مردم زبان سدریک را نمی فهمیدند! بار دیگر ترس سراسر وجودش را فرا گرفت. اما او دست از تلاش بر نمی داشت.

به راه افتاد و در بین راه به هرکس که می رسید دوباره حرف هایش را می زد، اما هربار با همان رفتار تکراری مواجه میشد. اندکی بعد، به خانمی برخورد که دست پسر کوچکش را گرفته بود؛ دربرخورد با این خانم سدریک رفتار متفاوتی را از او دید. این بار سدریک حرف هایش را کمی تغییر داد تا شاید زن منظور او را بفهمد.
_ معذرت میخوام خانم، شما قطاری رو میشناسین که به لندن بره؟ من راهمو گم کردم و خیلی خستم!

هنگامی که سدریک این حرف ها را زد، ناگهان زن جیغی کشید و حرف های نامفهومی به زبان آورد؛ گویا سدریک قصد حمله به او را داشته است.

با صدای جیغ زن، ناگهان چندین پلیس از کوچه ها به بیرون ریختند. سدریک با وحشت شروع به دویدن کرد. دیگر از دویدن خسته شده و توانی برایش نمانده بود. با هر زحمتی که بود، خود را به کوچه ای خلوت رساند. پلیس ها او را گم کردند اما همچنان در خیابان ها بالا و پایین می رفتند تا سدریک را گیر بیندازند.

با درماندگی گوشه ای نشست و به ساعتش نگاهی انداخت؛ ساعت شش بود. از این که تا دو ساعت پیش تنها دغدغه اش دیر رسیدن و بدقول شدنش پیش تانکس و ماتیلدا بود، خنده اش گرفت. دیگر دیر رسیدن مهم نبود، حالا فقط رسیدن به شهرش و خارج شدن از اینجا بود که اهمیت داشت!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۷ ۲۲:۵۱:۰۱

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۱۸ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۳:۲۰
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
دوئل من و چوبدستی

سو نگاهی به بلیتی که در دستش بود انداخت. مسلما جنس کاغذ آن بسیار خوب و مقاوم بود؛ چون پس از هزاران بار تا خوردن و تبدیل شدن به موشک و قایق و انواع و اقسام اشکال اوریگامی، همچنان سالم بود و میشد اعداد و نوشته های روی آن را خواند.
سو بالاخره دست از سر بلیت بخت برگشته برداشت و کاغذی دیگر از جیبش بیرون آورد. کاغذی که بی شباهت به نامه نبود؛ اهمیت آن نامه برای سو را میشد از سالم ماندن و تا نخورده بودنش فهمید.
سو کاغذ را در چند میلی متری چشمانش گرفت و با دقت، مشغول خواندن آن شد.

نقل قول:
لندن
خیابان هفتم، شماره شش
خانم سو لی

به اطلاع می رساند در روز سه شنبه، 19 فوریه، عمه ی شما از دنیا رفته اند و طبق بررسی های ما، شما تنها وارث ایشان می باشید.
در صورتی که مایل هستید ارثیه خود را دریافت کنید، تا آخر ماه آینده به آدرسی که در انتهای نامه درج شده است مراجعه کنید.
لطفا تاریخ و ساعت پرواز خود را برای ما ارسال کنید تا برای ورود شما آماده شویم.



برای بیستمین بار نامه را خواند و برای بیست هزارمین بار از تعجب، نفس کشیدن را فراموش کرد.
با صدایی که شماره پرواز او را اعلام می کرد، سو نفس کشیدن را به یاد آورد و به زندگی برگشت.
اگر قرار نبود کسی از زمان پروازش با خبر شود، می توانست با یک آپارات خود را به مقصد برساند.
مشکل اینجا بود که عمه اش فشفشه بود و مطمئنا همه اطرافیانش مشنگ بودند. اما ارزشش را داشت؛ قطعا افراد زیادی از آشنایان عمه اش به پیشواز او می آمدند و او را تحویل می گرفتند. عمه ای که هیچ وقت او را ندیده بود!

چند دقیقه بعد از نشستن روی صندلی هواپیما، سو چشمانش را بست و در افکارش غرق شد.
-آخه عمه مائم بیکار بوده؟! ...هفت میلیارد آدم روی کره زمین... پنجاه و پنج میلیون نفر توی انگلیس... هشت میلیون نفر توی لندن... اونوقت پاشده رفته ایران ازدواج کرده! ای روزگار... عمه، هیچ فکرشو می کردی اینجوری غریب بمیری؟! ... البته اگر غریب نبودی چیزی از اموالت به من نمی رسید... اصلا همون بهتر که غریب مردی! از زنده ات که خیری بهمون نرسید؛ لااقل مرده ات پولدارمون کرد.

بالاخره هواپیما در فرودگاه تهران فرود آمد و سو که دل در دلش نبود، قدم بر روی پله برقی گذاشت و با ژستی بسیار مغرورانه به افق خیره شد.
به نظرش آن مدل پایین آمدن از پله ها بسیار شیک و خاص بود.

درست لحظه ای که به زمین رسید و عینکش را برداشت، با جمعیتی روبرو شد که او را دوره کرده بودند.
-باورم نمیشه! شما همه به خاطر من اومدین؟!

همگی با حرکت سر تایید کردند.

-خب پس زودتر بریم که من خیلی خسته شدم.

بلافاصله، مسئولان زحمتکش گشت ارشاد به حرف سو عمل کرده و او را درون ون سفیدی بردند...

ساعاتی بعد، در حالی که سو ارشاد و هدایت شده بود و الگو گرفتن از غرب را فراموش کرده بود، به دامان پر مهر جامعه بازگردانده شد.
او واقعا از اینکه هدایت شده بود و جامعه هم با آغوش باز او را پذیرفته بود خوشحال بود؛ برای سو هیچ اهمیتی نداشت که تا اطلاع ثانوی ممنوع الخروج شده بود. هیچ اهمیتی!

سو در خیابانی شلوغ تنها مانده بود و دنبال راهی می گشت تا هرچه سریعتر خود را به اموالی که انتظارش را می کشیدند برساند.
با دیدن تاکسی ای که از جلویش رد شد، چاره کار را پیدا کرد.
دستش را برای ماشین بعدی تکان داد و راننده هم با لبخند، برای او دست تکان داد و روز بخیر گفت!

سو تصمیم گرفت از روش دیگری استفاده کند و از قدرت تکلم بهره ببرد.
-تاکسی!
-خانم کجا تشریف می برید؟
-خونه عمم.

راننده دوم هم پس از پنج ثانیه خیره شدن به صورت سو و پلک نزدن، با ذکر "گرونی رو اعصاب مردم تاثیر گذاشته! " صحنه را ترک کرد.
پس از مدت حدودا هفت دقیقه، تاکسی دیگری آمد و سو بدون اینکه درباره مقصدش چیزی بگوید، آدرس پایین نامه را نشان راننده داد.
-مسیرتون اینجاست؟
-
-بفرمایید سوار شید.

بالاخره سو یک قدم به هدفش نزدیکتر شد. نفس عمیقی کشید و سرش را به طرف صندلی راننده چرخاند.
-ببخشید آقا...
-کار خودشونه!
-چی کار خودشونه؟!
-همین گرون شدن دلار دیگه... می خوان جنسایی که انبار کردن گرون بشه...

چهل و هفت دقیقه و سی و نه ثانیه ی تمام، راننده از مشکلات جامعه و گرانی، تا کیفیت پایین کنجد های روی نان سنگک نالید و علت همه ی آنها به همراه باعث و بانیشان را آشکار کرد و چشمان سو را، رو به حقایق باز کرد.
اما چشمان سو توان بیشتر باز شدن را نداشتند؛ بنابراین برای محافظت از چشمان زیبایش، دوباره راننده را خطاب قرار داد.
-ببخشید...
-خانم گفتم که کار خودشونه! تازه اون روز که...
-آقا فقط بگو کی می رسیم؟ چقدر مونده؟ یک ساعته می خوام همینو ازت بپرسم.
-عهههه... خب اگر به ترافیک نخوریم، یه ربع دیگه می رسیم؛ ولی اگر به ترافیک بخوریم، نزدیک یک ساعت.

بعد از دو ساعت و هفده دقیقه، ماشین جلوی در عمارتی بزرگ توقف کرد. سو با آخرین پولی که همراه داشت، کرایه را حساب کرد و از ماشین پیاده شد.
دستش را به طرف زنگ در برد؛ ولی همین که خواست زنگ در را بزند، مرد جوانی در را باز کرد و با لبخند به او خیره شد.
-سلام! شما باید خانم لی باشید... خیلی خوش اومدید. بفرمایید داخل. اجازه بدید چمدونتون رو براتون بیارم.

دقایقی بعد، سو در سرسرای عمارت نشسته بود و به حرف های وکیل عمه اش گوش می داد.

-خب... همونطور که خدمتتون عرض کردم، شما تنها وارث اموال ایشون هستید. یعنی همه کارخونه ها، خونه ها، ماشین ها، برج ها و زمین ها!

آب از دهان سو جاری شده بود و غرق در افکارش بود.
خود را در میان دریایی از پول می دید... کلاه های زیبا و بزرگ... گرانترین سرم های تقویت کننده ی رشد مژه...
همه دورش جمع می شدند و به او احترام می گذاشتند...
تصمیم داشت بانز را مسئول نظافت کلاه هایش بکند و کراب را هم مسئول نگهداری ابزار آراستن مژه هایش!
با این فکر، لبخند حجیمی روی لبهایش نشست.

-خانم لی، حواستون هست؟
-بله بله... چی فرمودید؟
-گفتم طبق درخواستتون همه رو فروختم و براتون نقد کردم. این خونه هم تا دو ساعت دیگه صاحب جدیدش می رسه... بفرمایید؛ همه پولا توی این چمدونه...

گرینگوتز، شعبه مرکزی تهران

-اینم پول شما، چنج شده.
-چی؟! جنِ حسابی این که فقط دو گالیونه! اون همه پول شد همین؟!
-تقصیر ما چیه؟ ... ریال ارزون شده!
-ولی اون آقائه که گفت دلار گرون شده...
-کدوم آقا؟
-هیچی، مهم نیست.... فقط شما مطمئنید درسته؟
-بله خانم لی... کاملا درسته.

سو درحالی که چیزی به انفجارش نمانده بود، به طرف در خروجی حرکت کرد.
تمام آرزوهای او بر باد رفته بود و جز دو گالیون، پول دیگری در جیبش نبود...
تمام دارایی عمه اش را فروخته بود و هیچ جایی هم برای ماندن نداشت.
ممنوع الخروج شده بود و پاسپورتش را هم از دست داده بود... فقط می توانست با آپارات کردن، به خانه ریدل ها برگردد و دست از پا دراز تر، مورد تمسخر مرگخواران دیگر قرار گیرد.

به گوشه ای کنار اتاقک نگهبانی رفت و چوبدستی اش را بالا آورد...
چشمانش را بست و آپارات کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد، با دیدن اطرافش، چوبدستی اش را برانداز کرد و در آن دنبال مشکل گشت؛ سپس نگاهی به نگهبان بانک انداخت که با تعجب به او خیره شده بود.

-ببخشید خانم... شما چه کار کردین؟!
-آپارات.
-چی؟! یعنی شما نمی دونید؟ دو ماهه که اینجا آپارات چوبدستیا ف.ی.ل.ت.ر شده!

سو هیچ چیزی نگفت... فقط به افق های دوردست خیره شد و فهمید که تا اطلاع ثانوی، باید در دامان پر مهر جامعه بماند!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲ ۱:۰۵:۳۸

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۱۱:۰۳ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
من vs کلاه به سر
موضوع: ارثیه
----------------

کوچه ی دیاگون

در یه روز بسیار دوست داشتنی، گریک و دوستانش در مغازه ی گریک دور هم جمع شده بودند.

- گریک!... از کار و کاسبی چخبر؟... برا تو هم رونق نداره؟
- نه بابا... از اون موقعی که اون زنیکه کار با چوبدستی رو توی هاگوارتز ممنوع کرد منم کار و کاسبیم خوابید!
- خب چرا از فامیلتون پول نمی گیری؟
- کدوم فامیلمون دقیقا؟
- پدربزرگت، الیواندر برزگ!
- اونو میگی؟ ... نگا بذار یه چیزی رو در مورد اون بهت بگم... اون یکی از خسیس ترین و پول دوست ترین آدماییه که می تونی توی زندگیت ببینی... زن و بچش با هزار التماس ازش پول می گیرن!... بذار اینجوری بهت بگم، اون کلا آدمِ...

گریک قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، پسری وارد مغازه اش شد.
- آقای الیواندر، آقای الیواندر!
- چی شده پسر؟
- پدر بزرگتون!... پدربزرگتون، مردن و مادرتون، خانوم والریا، منو فرستادن که بهتون بگم، سریع برین اونجا چون شاید براتون چیزی به ارث گذاشته باشن!

گریک تا اسم ارث رو شنید لبخندی به پهنای صورت زد!
- از همون اولم می دونستم اون کلا آدمِ سخاوتمند و بخشنده ایه! :love"

گریک با دوستاش خداحافظی کرد و سریع خودشو به خونه ی پدربزرگش رسوند.

خانه ی الیواندر بزرگ

- یا مرلین، یامرلین... خانوما، یا مرلین!

والریا، صدای پسرشو شنید.
- بیا داخل گریک!

گریک وارد خانه شد. مامانشو پیدا کرد، رفت و کنارش نشست.
بعد از گذشت دقایقی، والریا نگاهی به گریک کرد.

- خاک تو سرت!... یکم گریه کن، مثلا پدر بزرگت مرده!
- خب مامان چیکار کنم گریه ام نمیاد... خودت که می دونی من چقد ازش بدم میومد!
- مرلینا، من چه گناهی کردم که همچین بچه ی خنگی رو به من دادی؟... پسرم، من می دونم، بقیه که نمی دونن... تو باید برای ظاهر سازی هم شده گریه کنی!... بحث، بحثه ارثیه ست!

والریا پسرشو می شناخت و می دونست که اون وقتی پای پول وسط باشه، مخش کار نمی کنه و به این فکر نمی کنه که وصیت نامه قبل از مرگ پدربزرگش تنطیم شده.
گریک تا اسم ارثیه رو شنید، پخش زمین شد و زار زار روی سر کسی گریه کرد.

- پسره ی احمق! ... اونی که داری بالا سرش گریه می کنی پدربزرگت نیست، مادربزرگته که بخاطر گریه بیهوش شده!

گریک متعجب به کسی که زیر لحاف بود نگاه کرد. مادربزرگ گریک، در همان لحظه به هوش آمد و لحاف را کنار زد و به گریک خیره شد.

- بالاخره اومدم ننه!
ایشالا خاکش باشه بقای عمر همه!
بالاخره اومدم بیا بغلم!


گریک وقتی که داشت این آهنگ رو می خوند دستاشو باز کرد که مادر بزرگشو بغل کنه ولی مادربزرگش یه سیلی تو گوشش زد.
مادر بزرگ گریک اصلا از رپ خوشش نمیومد، اون فقط تو کار سنتی بود.

- چرا می زنی چرا من درد دارم؟
به سر سودای آغوش تو دارم!


گریک با خواندن این دوباره شانس خودشو امتحان کرد و چون این دفعه سنتی خونده بود مادربزرگشم اونو بغل کرده و در آغوش هم دوباره گریه کردن تا اینکه مادربزگش دوباره غش کرد.


یک ساعت بعد

- خاله این آب قند چی شد؟... پسر خاله، آروم باش چیزی نشده که، هر کسی یه روزی می میره!

والریا از اینکه پسرش انقد تو نقشش فرو رفته بود، خوشحال بود و وقتی که به همراه آب قند از آشپزخونه اومد بیرون نگاهی مغرورانه به همراه نیشخند به جاریش کرد.

- بده اون آب قند رو!
- یا مرلین، یا مرلین!

وکیلِ الیواندر بزرگ وارد خونه شد. گریک تا اونو دید از جاش بلند شد.
- سلام آقای وکیل خیلی خوش اومدین!
- سلام گریک جان، خیلی ممنونم!

تو دستِ وکیل یه جعبه ی بزرگ بود.
وکیل رفت رو مبل نشست. در همین حین مادربزرگ دوباره به هوش اومد.

- سلام وکیل جان... خوش اومدی!
- سلام ایزابلا!... ممنون!... الیواندر بزرگ امر فرموده بودن که دقیقا روز مرگشون وصیت نامشونو بخونم... اجازه هست؟!

گریک سریع جواب داد:
- معلومه که هست... اصلا اجازه ی ما هم دست شماست!

ایزابلا نگاهی به گریک کردو خطاب به وکیل گفت:
- بله بفرمایین!

وکیل شروع به خوندن وصیت نامه ی الیواندر بزرگ کرد و تک تک اموالشو تقسیم کرد ولی چیزی به گریک نداد.

- ببخشید آقای وکیل چیزی به من نداده؟
- داده گریک جان... این جعبه برای توئه!... اینو بهم داد و گفت که بهت بگم این چیزی هستش که دوسش داری!

گریک جعبه را باز کرد و صحنه ی عجیبی رو به رو شد.
- این؟!... حتما شوخیت گرفته؟

داخل جعبه یه کلاه سیاه بود.
مرحوم همیشه شخصیتا رو قاطی می کرد.





Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳:۰۳ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
من vs مردکیفی (بگمن)
موضوع: ابلاغ!


مرد گنده این یه هیپوگریف خوشحال به سمتم یورتمه می رفت، خیر سرش وزیر سحر و جادو بود!
چیزی خورده بود تو سرش؟شاید...
خودمو کشته بودم تا استخدامم کنه حالا از حضورم تو وزارت خوشحال بود.

فلش بک روز قبل:

- من جدا به این شغل نیاز دارم! نمی تونین این کارو بکنین!
- من مسئول استخدامم و هر کی مناسب باشه استخدام می کنم! و من الان شما رو مناسب نمی دونم!

صدامو بالابردمو سر هری پاتر وزیر سحر و جادو داد می زدم.
- معیار شما برای استخدام چیه؟ اینکه یه مرد کله شق با شکم گنده باشی؟ بهتره فردا حتما پیام امروزو بخرید چون صحفه ی اولش با تیتر بزرگ درباره ی روش استخدام شما و اینکه وزارتو پر کردید از رفقا و فامیلاتون!

کاملا زده بود به سرم، داشتم وزیر سحر و جادو رو تهدید می کردم؟

سکوتی تو دفتر برقرار شد، وزیر خودش را روی صندلی چرخدار ول کرد; به نظر می اومد چیزی یادش اومده، لبخندی شیطانی روی لب هایش نشست و برگه ی استخدامو دستم داد.
مطمئنم یه نقشه ای تو سرش داشت...

پایان فلش بک!

-به به! خانم ساندرز تشریف اوردین! خیلی خوشحالم دوباره می بینمتون!

حالا کاملا مطمئن بودم چیزی که خورده تو سرش واقعا باعث شده مخش تاب برداره!

- منم همینطور.
- تشریف بیارین دفترم تا یکم درباره ی کار امروزتون باهاتون صحبت کنم.

او به سمت دفترش حرکت کرد، خوشبختانه یورتمه نمی رفت، چون اون موقع منم مجبور بودم پشت سرش یورتمه برم!

وارد دفترش شدم، از دیروز تا حالا فرقی نکرده بود، پرده ی نمایش نسبتا کوچکی رو پایین کشید که روش عکس هاگوارتز نمایش دراومده بود.

- هاگوارتز، دردسر اصلی وزارت خونه! این مدرسه هیچ سودی باسه وزارت نداره و دانش اموزا حتی یه گالیونم باسه حضور تو مدرسه نمی دن، با توجه به اینکه مالیاتایی که از مردم می گیریم کفاف وزارتو نمی ده دیشب یه جلسه گذاشتم تا ببینیم چطور می تونیم از هاگوارتز بهره برداری کنیم و نظر به اینجا رسید که هاگوارتز باید تبدیل به یه هتل بزرگ بشه، دامبلدورم مدیرشه و بقیه معلمام میشن خدمه ی هتل!
-پس دانش اموزا چی؟ اونا می خوان چی کار...
- اونش دیگه به شما مربوط نیست، وظیفتون اینه که خبرو به دامبلدور بدید تا دانش اموزا رو تخلیه کنه.
زیر لب بهش فحش می دادم که امیدوار بودم نشنیده باشه.
- تو روحت...
- چیزی گفتین؟
- نه.
- پس زودتر برید اگه تا اخر شب هاگوارتز خالی نشه شما اخراج میشید، زود تر برید!


هاگوارتز:
- پوفف...

خیلی وقت بود دامبلدور رو ندیده بودم، اخرین بار سال اخر هاگوارتزم بود که به خاطر بردن آبروش جلوی مدرسه های دورمشترانگ و مهرتوکیو کشیده شده بودم دفترش، هیچ وقت ازم خوشش نمی اومد من ازش خوشم نمی اومد.

صد در صد از دیدن دوبارم خوشحال نمی شد، منم از دیدن دوبارش خوشحال نبودم. ولی چاره ای نداشتم.

عین تسترال وارد دفترش شدم. به محض ورود به چیزی شبیه یه پرده ی سفید بزرگ برخوردم، هیچ نظری نداشتم که این چیز سفید چیه بینیم را نزدیکش بردم بوی خاصی نمی داد، با احتیاط کشیدمش...
که یکدفعه پرده با سرعت نیم بوس که سهله با سرعت تمام بوس چرخید، وقتی پرده یه دور صد و هشتاد درجه زد مقدار دیگری از همون چیز سفید ظاهر شد فقط با این تفاوت که چیزی مثل صورت ادم وسطش بود.

- جیغ!!! یه سنتور پشمالو تو دفتر دامبلدوره! کمک!

سنتور با پشماش جلوی دهنمو گرفت.
- سنتور چیه بی تربیت! از کی تا حالا به مدیر سابقت می گی سنتور؟ عوض سلام کردن شه.

دامبلدور دستشو از روی دهنم برداشت و مطمئن شد دیگه جیغ نمی زنم.

عین تسترال به دامبلدور خیره شده بودم از زمان تحصیلم خیلی عوض شده بود موهاش و ریشاش دوبرابر شده بود...
شاید حتی سه برابر...

قلبم هنوز تند می زد ولی سریع خودمو جمع و جور کردم.

اخم بدی کرده بود.

- سلام پرو... پروفسور.
- سلام اشلی. چیزی می خوای؟

دامبلدور سفید ترین ادمی بود که می شناختم قطعا خیلی حرصش داده بودم که باهام تند صحبت می کرد.

- نه پروفسور فقط باید یه چیزی رو به اطلاعتون برسونم.
- چی می خوای فرزندم؟

فقط می خواستم تصمیم وزارتو ابلاغ کنمو از دفتر لعنتیش برم. برای همین بی مقدمه شروع به ابلاغ کردم:
- از نظر وزارتخونه هاگوارتز سودی برای دولت نداره، برای همین تصمیم گرفته شده هاگوارتز به یه هتل بزرگ تبدیل شه شمام بشین مدیرشو و بقیه معلما بشن خدمه ی هتل و اقای پاتر خواستن تا فردا صبح هاگوارتز تخلیه شه.
- می دونستم اینطوری میشه...

دامبلدور سوتی زد اول اتفاقی نیفتاد اما ناگهان هاگرید در حال گریه و فین کردن وارد دفتر شد.
شکم بزرگش محکم بهم خورد و مثل موشک به سمت دیوار بتنی پرتاب شدم و با سر به دیوار برخورد کردم، زمین خوردم و چندتا از تابلوهای مدیران قبلی تو سرم خورد، دیگه چیزی نمی دیدم فقط صدای دامبلدورو میشنیدم:
- عالی بود هاگرید ایشونو ببر پیش مادام پامفری به هری یه جغد بفرستو بگو این خبرنگار مضاحمم سر به نیست شد.


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۸ ۱۸:۴۶:۴۹
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۸ ۲۲:۳۹:۵۳

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷:۵۶ چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۷

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۸:۱۳ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
دوئل لودو vs اشلی
موضوع : ابلاغ!


_آهای لودو شنیدم امروز مهر رسمیه وزارت خونه رو گواهی نامت میخوره و میتونی شروع به کار کنی!! از اولین روز اداریت لذت ببر !!!
_مرسی پسر !
_ببینم لودو چقدر از بیمه میگیری ، هان؟؟
_اونقدری که مریلن گاه خونمو درست کنم...

لودو که پا به وزارتخانه گذاشته بود تصمیم مهمی برای آیندش داشت ، او درخواست رسمی شدنشو برای رئیسش و دفتر بیمه فرستاده بود و خوشبختانه هم وزارت خونه هم بیمه با درخواستش موافقت کرده بودن.

دفتر رئیس وزارت خونه
(هری پاتر)

_چطوری مرد ؟ این دو هفته چطور گذشت برات ، با دشواری؟؟
_دیگ به دیگ میگه روت سیاه ،صورت خودتو تویه آینه دیدی پاتر؟ کار توی وزارت خونه قبل تو دشواری نداشت که ، همش نق میزنی ! پرسنل تو فقط ارباب رجوع رو به هم پاس میدن ، تو این دو هفته مریلنگاهم خسته شد تا گواهیمو فرستادن دفترت رفیق!!
شرط میبندم جینی بهتر از تو میتونه اینجارو بگردونه...

هری از پشت میزش بلند میشه به سمت لودو میاد با چهره کاملا جدی دستش رو میزاره رو شونه لود ، سرشو به سر لودو نزدیک میکنه ، همینطور که لودو با چهره منتظر و کمی متعجب به رئیسش خیره شده ، هری با انگشت اشارش عینکش رو هول میده عقب و میگه :

_هیییییش لودو بو بکش !! حسش میکنی؟
_چیو ؟
_ساعت زنگ میخوره ، تو از خواب بیدار میشی استرس دیر رسیدن به وزارتخونه رو داری ، دیگه خبری از مبل راحتی و برنامه سول رابینسون (اسم مجری که کد برگه های بخت آزمایی رو میخونه) نیست ، اووووه خدای من ...

هری پشت سر هم بو میکشه و به نوعی که انگار دنبال بو میگرده بینیشو به لودو نزدیک میکنه

_ اوه خدای من بوی کارمندای کسل کننده اینجارو میدی یاااارووو
_هر هر هر هر .... خندیدیم ، خب دیگه بسه گواهیمو مهر کن میخوام برم دفترمو ببینم.
_خب لودو باید بهت بگم برات یه ماموریت دارم، این اولین ماموریت تو در وزارت خونس صرفا جهت تایین سطح !!
_هی هی صبر کن ! شوخیات یکی از یکی بی مزه تر داره میشه هری .... ببین من اصلا حوص....
_نه لودو کاملا جدی ام ، تو انتخاب شدی که به بانک گرینگاتز بری و به جن ها این دستور رو ابلاغ کنی که از این به بعد قراره هابیت ها اونجارو اداره کنن.
_خوبه با این جمله دیگه مطما شدم یه شوخیه مسخرس !

هری به سمت میزش میره و به خودش زحمت دور زدن میز رو نمیده ، دولا میشه و کاغذ پوستی رو که چندین امضا پاش خورده به لودو میده ...

_طی سال های گذشته جن ها شاکیان خصوصی زیادی داشتن ، جدیدا دزدیای بانک زیاد شده و میانگین سنیه کارمندا رفته رویه صد و پنجاهو هشت سال !!!
میدونی لودو؟ سانتورا داوطلب شده بودن و هابیتا...
و طی رای گیریه توسط افرادی که برگرو امضا کردن به این نتیجه رسیدیم که هابیت ها گزینه مناسبی هستن.

کافه سه دسته جارو

لودو لیوان آب جوشش رو کوبید رو پیش خون و مرلین رو ناسزا گفت ، همه تو سه دسته جارو به اون خیره شده بودن و راجع به مسخره بودن تصمیم وزارت خونه بحث میکردن ، لودو صدای گفتو گوی میز کناری رو میشنید که میگفتن :

_بیا با این موضوع که لودو میتونه جن هارو راضی کنه کنار بیایم ، آخه کودوم آدم عاقلی بانک رو به موجوداتی میسپره که به دزدی معروفن ؟؟
_آره پسر باهات موافقم ، بیا واقع بین باشیم ، لودو هیچ وقت رسمی نمیشه ، اون اخراج میشه ...

مرد قوی هیکل با کت چهارخانه زرد و مشکی با عصبانیت بلند میشه و لیوان آب جوشش رو پرت میکنه رو میز غریبه ها و با عصبانیت از سه دسته جارو خارج میشه...

بانک گرینگاتز

_بله آقای بگمن بنده شنیدم اون ابله چه تصمیم گستاخانه ای برای ما گرفته ، چی با خودش فکر کرده ؟ چون ولدمورتو شکست داده میتونه رئیس کل دنیا باشه؟؟
_ازت خواهش میکنم استیون جلوی یه وزیر به رئیس وزارتخونه فحاشی نکن مرد ، درضمن از کی تا حالا گفتن اسم ولدمورت آسون شده؟ از وقتی که اون مرد شکستش داده؟؟؟ جالبه ، من نمیدونم تو چه تصمیمی میگیری ولی باید بهت بگم اگه کار اشتباهی ازت سر بزنه و تا ۲۴ ساعت بانک رو خالی نکنید عواقب بدی در انتظارتونه...

جن های داخل دفتر همه بازخورد فیزیکی نشون میدن یکی دندوناشو نشون میده ، یکی دستاشو مشت میکنه و دیگری به لودو چشم قره میره

_این یه تهدیده !!
_نه این فقط یه هشداره ...
_این تهدید بود...

طی مکالمات کوتاه استیون قدم به قدم به لودو نزدیک میشه و لودو چوبدستیش رو با دست پاچگی و استرس بیرون میکشه

_هی استیون بهت اخطار میکنم ، مجبورم نکن از چوبم استفاده کنم !

همین که لودو این جمله رو تموم کرد چاقوی کوچکی با صدای ویژی از کنار گوش لودو رد شد و به دیوار پشت سرش اثابت کرد ، لودو رو برگرداند و به چاقوی
روی دیوار نگاه کرد ، بدنش شروع به لرزیدن کرده بود و صورتش خیس عرق شده بود

_لعنتی !!
پرتیفیکوس توتالوس !!!

جن اول که سعی داشت خودش رو سمت لودو پرت کنه کاملا خشک شده روی زمین افتاد ، استیون با خنجر طلا کوب شده ای به سمت لودو در حرکت بود

_استیوپفای ، استیوپفای
لعنتیای عوضی ، بلایی سرتون میارم که تستسترالا به حالتون گریه کنن !!

جن های دیگر که صدای درگیری رو شنیده بودن وارد دفتر رئیس می شدند در همین هنگام از شومینه دفتر بچه های وزارت خونه یکی پس از دیگری وارد شدند و در چند لحظه درگیری شدت گرفت ...
طلسم ها به در و دیوار برخورد میکرد ، دکور و مجسمه های قیمتیه جن ها خورد میشد ، صدای پاره شدن پوست توسط خنجر های جن ها میومد ، خیلی ها روی زمین ولو شده بودن و از درد فریاد میکشیدن !
در همین میان لودو متوجه فرار استیون میشه و سعی میکنه تعقیبش کنه ...

_استیوپفای ، وایسا آشغال تحت هیچ شرایطی نمیزارم تو یکی در بری ...
_به نفعته دنبالم نیای ، چون قول نمیدم تو آخرین عوضیه وزارت خونه باشی که میکشمش!!!
_اکس پلیوووو آااارموس

طلسم به جن میخوره وروی زمین میوفته ، لودو قدم به قدم نزدیک میشه و با دقت چوبدستیشو رو صورت جن نشونه میگیره ، استیون با دردش کلنجار میره میچرخه و طاق باز روی زمین به حالت نیم خیز میشه تا بتونه به لودو خیره بشه
در همین لحظه اشلی ساندرز وارد سالنی میشه که دو نفر باهم درحال تکاتو هستن

_نه اشلی ، تو اینجا کاری نداری ، زود دور شو و برو به بقیه کمک کن !

اشلی با غرور و لوند قدم برمیداشت و مدعیانه به مرکز درگیری نزدیک میشد

_میخوای بگی من نمیتونم از پس یه جن بر بیام؟؟ باید بهت بگم که من یک گریفندوریم و تو نمیتونی شجاعت منو زیر سوال ببری .
_نه اشلی الان بجای شجاعتت باید به هوش یه ریونکلایی اعتماد کنی ، این ماموریت منه و دلیلی نداره تو اینجا باشی!

در همین مدت که دو مامور باهم کل کل میکردن استیون فرست بلند شدن پیدا کرد ، کمی تمرکز ، یک نفس عمیق و خنجرش رو پرتاب کرد ، خنجر در هوا میچرخید و به سرعت جلو میرفت...

_ببین لودو بهتره بری و به جشن ....

شلپ

خنجر وارد جمجمه اشلی شد
لودو مبهوت به اشلی خیره شده بود در کسری از ثانیه زمین زیر پای اشلی پر خون شد ، این اتفاق انقدر سریع افتاده بود که اشلی هنوز سعی در تکمیل جملش داشت :
_ ج..ج....جشن رسمیت ....

جسد اشلی روی زمین افتاد و لودو آروم آروم وقتی اشک میریخت به سمت بدن بی روح اشلی رفت و زیر لب زمزمه میکرد

_لعنتی بهت که گفتم برو ، گفتم به هوش من اعتماد کن !! من که گفتم ماموریت منه و به تو احتیاج ندارم ....

لودو پلکای اشلی رو میبنده و به سمت نقطه ای که جن ایستاده بود برمیگرده ، خبری از استیون نیست !
اون عوضی زهرشو ریخت و در رفت .


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸:۰۵ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴:۵۰ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۲:۳۹ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
از دهکده بلک تورن (دهکده آلوچه جنگلی)
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
دوئل لاورن د مونتمورنسی vs دراکو مالفوی - پودر پرواز

لاورن دو بار با خستگی پلک زد و برای چندمین بار به شمعی که گوشه میز سو سو میزد خیره شد ...
بعد پایه شمع را برداشت و به سمت میز کوچک کنار تختش رفت و جلوی آن زانو زد . کره جغرافیایی کوچکی که روی آن داشت را چرخاند و هاگزهد را روی آن پیدا کرد . پدرش آنجا بود و لاورن خوب میدانست که باید بخاطر پدرش هم که شده اینکار را انجام دهد ... باید معجون انقراض را به مرگخوار ها میداد ، معجونی که اگر به خورد یک عضو از خانواده برود تمام یک نسل را ، تمام اعضای آن را ، هر کجای دنیا باشند از بین میبرد . در حالی که میدانست برای چه به آن نیاز دارند ... برای از بین بردن پاتر ها ... از بین بردن هری پاتر ...
آرام از پله های خوابگاه دختران گذشت و به طبقه به سمت شومینه ریونکلاو رفت که ناگهان صدایی او را از ترس میخکوب کرد : لاورن ؟
به سرعت برگشت و با دیدن پنه لوپه نفس راحتی کشید :
- اینجا چیکار میکنی ؟
لاورن با دستپاچگی گفت :
- خب من ... آخه من چون ...
- چیزی شده ؟
لاورن آرام چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت :
- ببین پنه لوپه من واقعا عذر میخوام اما این بخاطر خودته ... استوپفای !
پنه لوپه بیهوش روی زمین افتاد و لاورن با چشمانی اشک آلود و با احساس گناه به سمت شومینه قدم برداشت . پودر سبزی که در دست داشت را به زمین ریخت و گفت : جنگل ممنوعه ...

جنگل ممنوعه
لاورن با صورتی که از ترس رنگش پریده بود به درخت بزرگی چسبید و شیشه معجونی که در دست داشت را فشرد . در همین حال بود که متوجه قدمهای کسی شد ، کسی که منتظرش بود ... چند لحظه بعد هیبت وحشتناک پیتر پتی گرو را جلویش دید :
- میبینم که زودتر از من رسیدی خانم د مونتمورنسی ! چیزیکه میخواستم آوردی ؟
لاورن با نگاهی که از کینه پر بود گغت :
- آره .
پیتر دستش را برای گرفتن معجون دراز کرد . لاورن شیشه را در دستش تکان داد :
- قولت که یادت نرفته آدم رذل ؟
- هی هی با ادب باش ! تو که نمیخای پدر کله شقت یه کروشیو نوش جان کنه ؟
- ساکت شو ! تو حق نداری درباره پدرم اینطوری حرف بزنی ! اگه بخاطر پدرم نبود صد سال سیاه هم نیومدم اینجا !
- چرا ؟ بخاطر اینکه اون اونقدر ترسو بود که بخاطر اینکه خودش معجونو نده به ما جون دختر کوچولوی نادون و ضعیفشو به خطر انداخت لاورن ؟ هیچوقت به این فکر نکردی که چرا تو رو تو این دردسر انداخت ؟
- پدرم ترسو نبود ! پدرم عاشقمه و هیچوقت منو به خطر نمیندازه !
- عشق ؟؟؟ چه کلمه مسخره و بی معنی ای ! چیزی به اسم عشق وجود نداره !
پیتر به طرف لاورن خیز برداشت .
لاورن چوبدستی اش را بیرون کشید و به سمت پیتر گرفت :
- نزدیک تر نیا !
پیتر چندلحظه به لاورن خیره شد و بعد قهقهه ای زد و گفت :
- پس میخوای مبارزه کنی دختر کوچولو ؟! اینکارسروس !
قبل از اینکه لاورن بتواند کاری انجام بدهد طناب پیچ شده به گوشه ای پرت شد . طنابها هر لحظه تنگ تر میشدند و نفس کدن برای لاورن سخت و سختتر میشد .
پیتر آرام به سمت لاورن که روی زمین تقلا میکرد قدم برداشت و معجون را لای انگشت های بی رمق لاورن بیرون کشید .
- نباید با قویتر از خودت درگیر بشی خانم کوچولو ...
ناگهان صدای مهیبی به گوش لاورن رسید و بعد چیزی نبود، جز سکوت و تاریکی پشت پلکهای بسته اش ...


بیمارستان قلعه هاگوارتز

لاورن چشمهایش را باز کرد . ملافه های سفید ، تخت ها ، و چند صورت آشنا که روی او خم شده بودند . لاورن کم کم صداهایی را میشنید :
- داره تکون میخوره ! اون تکون خورد !
- میشه انقدر سروصدا نکنی ماتیلدا ؟! اینجا بیمارستانه !
تصویر ها واضح تر شد و لاورن گیج و منگ صورت مادام پامفری را دید :
- برین کنار ! زود باشین !
مادام پامفری همه را کنار زد و شربت تلخ و بدمزه به لاورن خوراند .
لاورن روی تخت نشست و اولین کسی که توی بغلش پرید پنه لوپه بود .
- پنه لوپه تو خوبی ؟ من واقعا معذرت میخوام ...
- نیازی به عذر خواهی نیست ... میدونم ...
لاورن به کمک بقیه ریونی ها از تخت پایین اومد . در همین لحظه دامبلدور و پرفسور مک گوناگال وارد شدند .
لاورن به محظ نزدیک شدن اونها گفت :
- من واقعا متاسفم که نا امیدتون کردم . وسایلمو جمع میکنم ...
دامبلدور با مهربانی گفت :
- نیازی نیست ... قرار نیست اخراج بشی ...
- چی ؟
لاورن خشکش زد :
- اما من بعد از وقت خواب رفتم به جنگلو با یه مرگخوار ...
- میدونم ... اما همه چی خوشبختانه رو به راهه .ما به موقع سر رسیدیم و اینو ازش گرفتیم ...
دامبلدور شیشه معجون انقراض را در دست تکان داد و ادامه داد :
- اینو تو ساختی ؟
لاورن با شرمندگی سرش را پایین انداخت و به نشانه بله تکان داد .
- استعدادت قابل تحسینه ! هر کسی نمیتونه اینو بسازه . البته ازت بعید نیست ... مثل پدرتی ...
- من متوجه نمیشم پرفسور ! من الان باید اخراج شده باشم و دارین منو تحسین میکنین !
- همه اشتباه میکنن لاورن ... و شاید اشتباه تو به دلیل اینکه فقط بخاطر پدرت بوده ، بخشودنی باشه ...
- من واقعا ممنونم شما ...
- اما چیزی ازت میخوام ...
- هر چیزی بخواین من در خدمتم ...
- دیگه از اینها استفاده نکن .
دامبلدور دو شیشه معجون انقراض و پودر پرواز را روی میز گذاشت .
-قول میدم ... میتونین بهم اعتماد کنین .
- خوبه . راستی نگران پدرت هم نباش ... اونو پیدا میکنن و برمیگردونن ...
- ممنونم پرفسور ، جبران میکنم .
دامبلدور سری تکان داد و لبخندی زد و سپس به همراه پرفسور مک گوناگال از بیمارستان خارج شدند ...
لاورن خوشحال بود ، و در عین حال نگران برای پدرش ... اما چیزی که دیگر به وضوح میدانست این بود :

او فرزند روشنایی بود و حتی اگر جانش را برای آن فدا میکرد ، فرزند تبار عشق میماند ...



پایان


ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۷ ۱۷:۱۸:۲۰
ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۷ ۱۷:۱۸:۵۱

We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۵۶ سه شنبه ۴ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
من vs پنه لوپه جآن جآنآن

هوا سرد و فضای گرفته و مرطوبی بر اتاق حکم فرما بود! اتاق بیشتر از بیست متر مربع نبود و اوضاعش به طور عادی در خانه ی ریدل، وخیم بود! قسمت بزرگ سقف، بخاطر باران های مداوم خیس شده بود و صدای پایین آمدن قطره های باران از همان قسمت، طنین بدی در اتاق می انداخت!

از گوشه ی سقف هم ترک های زیگزاگی شروع شده و تا دو صندلی ای که در وسط اتاق وجود داشت، ادامه پیدا کرده بود! احتمالا مرگخواری که قصد شکنجه ی نفری نگون بخت را داشت، طلسم را برای ترساندن نفر به سقف زده بود و علاوه بر ترک برداشتن سقف، قسمتی از آن هم بر روی زمین فرود آمده بود.

اما مثل همیشه، در دو صندلی چوبی پوسیده، شخص هایی برای شکنجه شدن نشسته بودند. آنها با دست های بسته به صندلی، منتظر مجازات خود بودند. دو روز بود که در آن مکان تنگ و تاریک، بسته شده بودند. ترس و نگرانی تقریبا بر آنها غلبه کرده بود. آنقدر شکست خورده به نظر می رسیدند که حتی پوسیدگی صندلی، در مقابل آنها چیزی نبود!

در آن تاریکی مطلق، لامپی کوچک که در وسط اتاق قرار داشت، بی معنا و ناچیز بود. اما آن دو... به همان هم محتاج بودند! آن دو فرزندان روشنایی بودند!

یکی پسر و دیگری دختر بود. دخترک تحمل این همه تنهایی و بی کسی را نداشت. اما کاری نمی توانست انجام دهد! به پایین خیره شده بود و سعی می کرد که خانه ی گریمولد را تصور کند و از آن لذت ببرد. اما او خوب می دانست که نمی شد! پس سرش را بالا آورد و به لامپ خیره شد.

نور به اندازه ی کافی نبود. اما او را راضی می کرد. در خانه ی گریمولد، همیشه نور به قدر کافی بود و همه از آن لذت می بردند. لامپ به او می فهماند که وقتی روشنایی اش دارد رو به اتمام می رسد، پس او هم بخاطر گیر افتادن در اینجا و احتمالا کشته شدنش، محفلی ها را به خطر می انداخت!

به دیوار ها و به مخمصه ای که در آن گیر افتاده بود‌، زل زد! همه جا را از نظر گذراند. حداقل وضعش با آنی که در ذهنش، پیش از آمدن به اینجا تصور می کرد‌، بهتر بود! اما از گوشه ی چشمش متوجه لکه ی قرمزی بر دیوار شد. پس چشمانش را به آن طرف چرخاند که آن را به وضوح ببیند. اما بلافاصله پشیمان شد. چون آن چیزی جز خون نبود. این صحنه به نا امیدی و نگرانی هایش اضافه کرد! پس دوباره به زمین چشم دوخت و دوباره راه قبل را در پیش گرفت!

هوا خوب و جو عالی بود. همه روی مبل نشسته بودند و از جوک های بقیه لذت می بردند. وقتی که محفلی ها پانتومیم هاگرید به همراه سوجی را می دیدند، از خنده نمی توانستند خود را کنترل کنند. زیرا قرار بود که هاگرید ادای خوردن سوجی را در آورد. اما بخاطر شکم و اشتهای بزرگش، واقعا سعی می کرد که سوجی ای که داشت از هاگرید فرار می کرد را قورت بدهد!

و بعد آن نمایش، غرغر های محفلی ها شروع شده بود. بخاطر آنکه فهمیده بودند پنه لوپه کلیرواتر ریونکلاوی، دوباره پیاز پلو پخته بود! این فکر باعث شد که روی لب های دخترک، لبخندی بنشیند! دوست داشت تصوراتش را پیش ببرد...
- دلت برای محفل تنگ نشده؟!

لبخند دخترک از لبش محو شد. خاطرات از هم پاشیدند. و او که تازه داشت با خاطرات گرم می گرفت و لذت می برد، دوباره یاد آن وضعیت فلاکت آمیز افتاد. او سرش را بالا گرفت و به مقصر اصلی این اتفاق چشم دوخت. پسرکی که به صندلیِ کناریِ دخترک بسته شده بود، حرف را بر زبان آورده بود. دخترک حوصله ی حرف زدن را نداشت. اما اگر سخن نمی گفت، قطعا قبل از شکنجه شدن، جان خود را از دست می داد!
- قطعا!

پسر هم چشم هایش را به دختر دوخت.
- ماتیلدا... فکر می کردی که به همچین روزی بیفتی؟
- نه! اما محفلی بودن سختی ها داره! بعضی وقتا باید برای هدفت، جونتم بدی.

این فکر لرزه بر تن ماتیلدا انداخت!
- ولی محفلی ها همینطوری ما دو تا رو اینجا ول نمی کنن!

پسرک که حالا مثل ماتیلدا داشت احساساتش را بروز می داد،گفت:
- من حس می کردم که مرگخوار ها حافظه ی خوبی ندارن. اما منو به خوبی یادشون بود!
- اوه... البته که باهوشن! منم مثل تو بودم. می خواستم برم به جبهه ی سیاهی، اما پروفسور منو از جاهلیت نجات داد. اونا منو یادشون بود. بخاطر همین یه ماه تمام از خونه ی گریمولد بیرون نرفتم. اما من مثل تو بی احتیاط نبودم!
- خب... منم خیلی شجاع نیستم. ولی می خواستم تو ماموریت خودی نشون بدم! ولی ماتیلدا... تو به من نگفتی که برای چی گیر افتادی! من می دونم که...

صدای باز شدن شکنجه گاه محفلی ها، حرف پسرک را نیمه تمام گذاشت. در واقع او بخاطر جون خودش، حرف خود را نا تمام گذاشت! در باز شد و دو نفر شنل پوش که شنلشان شباهت بسیاری به شنل ماتیلدا داشت، داخل شدند. آنها هم کلاه شنل را بر روی سرشان کشیده بودند. اما حتی مثل ماتیلدا سایه ای از صورتشان هم معلوم نبود!

آن دو بدون هیچ حرفی به طرف پسرک رفتند. طناب هایش را بریدند. چوبدستی خود را روی گردن او گذاشتند و به بیرون اشاره کردند. قلب ماتیلدا به درد آمد. اما می دانست که دردش حتی ذره ای به درد پسرک نزدیک نبود. پسر مقاومت می کرد. اما مرگخوار ها چوبدستی را بیشتر بر گلوی او فرو کردند. آنها کشان کشان او را تا دم در بردند. ماتیلدا با صدای لرزانی گفت:
- کریس!

کریس هم نگاهی به او کرد و آرام به ماتیلدا گفت:
- نگران نباش. چیزی نمیشه! بازم همدیگه رو می بینیم. اما احتمالا تو آسمون هشتم!
- نه!

اما او رفته بود! ماتیلدا با چشمانی گریان منتظر کریس ماند! از دست دادن دوستی مانند کریس، دل او را می رنجاند. همینطور ناتوانی او در برابر نجات کریس در آن لحظه، او را بیش از پیش غمگین کرده بود. نمی دانست که چقدر گذشته بود. اما می دانست که بیش از یک ساعت شده بود. کم کم داشت به درجه ای بالاتر از نگرانی پا می گذاشت که ناگهان در دوباره باز شد!

او هم مثل بقیه ی مرگخوار ها شنل داشت و کلاهش را بر سر کشیده بود. او هم بدون حرف، به طرف ماتیلدا رفت و طناب دستانش را برید.طرز راه رفتنش به طرز عجیبی آشنا به نظر می رسید. اما ماتیلدا نمی خواست به آنجه که در ذهنش پدید آمده بود فکر کند! ماتیلدا دستانش را نگاه کرد. طناب زخم هایی بر روی پوست سفیدش ایجاد کرده بود. او خشونت نمی خواست. پس بدون اینکه مرگخوار چوبدستی اش را به طرفش بگیرد، بلند شد که بیرون برود. اما صدایی او را متوقف کرد.
- بشین ماتیلدا!

ماتیلدا رویش را برگرداند و به مرگخوار نگاه کرد. مرگخوار کلاه شنلش را از روی سرش برداشت. و دوباره به ماتیلدا خیره شد. نفس ماتیلدا بند آمده بود. او دوست و هم گروهی اش بود. دورا ویلیامز!
- دو...دورا؟!
- درسته ماتیلدا!

ماتیلدا عقب عقب رفت. باور نمی کرد! خیلی وقت بود که او را به این شکل و شمایل ندیده بود. در تالار خودشان، او دختری پر زرق و برق و زیبایی بود و بدون توجه به جبهه، با ماتیلدا مهربان بود و حالا... دورا آمده بود که او را به طرف مرگ بکشاند! ماتیلدا با صدایی گرفته گفت:
- این دیگه از ذهن منم خارج بود! چرا لردتون انقدر بی رحمه که می خواد منو به دست دوستم بکشه؟!

اما دورا سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد!
- الکی این مسئله رو به لرد عزیز و بخشندم نچسبون! ایشون اصن خبردار نیستن که من اینجام!
- یع.. یعنی چی؟!

دورا قدمی به سمت ماتیلدا برداشت!
- مرگخوار ها پلیدن! اما حتی اونا هم تو وجودشون یه خوبیو رحم هست! کار من خلافه! اما من می خوام تو رو نجات بدم! این تلافی همون موقعی بود که مرگخوارا و محفلی ها با هم می جنگیدن و وقتی تو به من رسیدی، گذاشتی برم و منو نکشتی!

او ماتیلدا را در آغوش گرفت. ماتیلدا شوکه شده بود. مرگخوار ها انواع تله ها را به کار می برند اما او مطمئن بود که دوستش دروغ نمی گوید! او شب جنگ را به یاد آورد. آن شب، او به همگروهی اش رحم کرده بود. این موضوع باعث شد که ماتیلدا در ذهن خود لبخندی بزند! زیرا در آن موقعیت، لبخند زدن کمی مسخره به نظر می رسید. دورا خود را کنار کشید و رو به ماتیلدا گفت:
- بدو ماتیلدا! زیاد وقت نداریم. فردا می خوان تو رو بکشن. پس باید همین الان فرار کنی!

ماتیلدا عاجزانه سرش را تکان داد! آنها از اتاق بیرون رفتند و در را بستند. آنجا هم مثل اتاق، نم داشت. جلوی او سه راهرو بود و دو درب در دو طرفش. دورا به طرف راهروی سمت چپ رفت و ماتیلدا هم به دنبالش!

دوباره راه به چند قسمت تقسیم شد و آنها در راهروی دوم پا گذاشتند. از راهرو های زیادی گذشتند. انقدر پیچیدند که ماتیلدا همه ی راه ها را قاطی کرد و سر هر چیز، حتی جان خودش شرط بست که نمی تواند راه برگشت را دوباره پیدا کند! آنجا بدون شک، یک دالان بسیار بزرگ بود!

دورا زیر لب به ماتیلدا گفت:
- آدم برفی!

او هم زیر لبی گفت:
- چی؟!

ولی دورا به او توجهی نکرد و حواس خود را به در جلویشان معطوف کرد! چیزی زیر لب گفت و در باز شد! او به ماتیلدا علامت داد که داخل نشود. دورا داخل و در بسته شد. و ماتیلدا تک و تنها ماند. او مطمئن بود که کلکی در کار نیست. سعی کرد در را باز کند اما صدایی کلفت گفت:
- رمز!

ماتیلدا ترسید. صدا از کجا می آمد؟
- رمز!

ایندفعه، او فهمید که صدای در مقابلش است! ماتیلدا گیج و مبهوت مانده بود. کدام رمز؟! اما بعد چیزی به ذهنش رسید!
- آدم برفی!

در با صدای دلخراشی باز شد و ماتیلدا داخل شد. آنجا هیچ نوری وجود نداشت اما ناگهان کسی دستانش را گرفت.
- جیغ نزن! دورام! کم کم داشتم نگران می شدم که چرا نیومدی! من نمی تونستم جلوی در چیزی بهت بگم! و متاسفانه باید تنهایی به این طرف میومدم! خب... این یه راه مخفی به بیرون از خونه ی ریدله! خیلی طولانی نیست. ولی هر آدمی ممکنه اینجا باشه! هیچ حرفیم نزن. فقط دنبالم بیا!

ماتیلدا قبول کرد و دورا گفت:
- لوموس!

و چوبدستی اش روشن شد. دورا رفت و ماتیلدا به دنبالش! همه جا تاریک بود! حتی با نور چوبدستی هم به سختی می دیدند! مسیر سر راست بود و به نظر بی انتها! ناگهان دورا در سر جایش میخکوب شد!
- بچسب به دیوار و هیچی نگو!

دورا چوبدستی خود را خاموش کرد و هر دو به دیواری که راحت مشنگی را به استقبال سرماخوردگی می برد، چسبیدند. و لحظه ای بعد، صدای پایی شنیده شد! ماتیلدا نفسش را حبس کرد. اما صدای پا دورتر شد. دورا دوباره چوبدستی خود را روشن کرد و به ماتیلدا اشاره کرد که دنبالش برود! بالاخره به نردبانی رسیدند! دورا گفت:
- بخیر گذشت. گفتم که... اینجا آدمای خطرناکی داره! مرلینو شکر که از یه راه دیگه رفت! ماتیلدا، اگه این دریچه رو باز کنی، به بیرون از خونه ی ریدل راه پیدا کردی! زیر یه بوته! بعدش دیگه می تونی به گریمولد آپارات کنی! خب برو!
- پس تو چی؟!
- اتفاقی برای من نمیفته. هیچکس به من شک نمی کنه! مواظبم به هر حال! موفق باشی!
- مطمئنی؟
- آره!

دورا چوبدستیِ خود را به ماتیلدا داد. ماتیلدا هم محکم او را در آغوش گرفت. آخرین نگاهش را به دورا کرد. از نردبان بالا رفت و دریچه را باز کرد. بوته ها را کنار زد و بالا رفت. دریچه را بست. بالاخره توانست بوی آزادی را استشمام کند. او تا آخر عمر از دورا ممنون بود! به اطراف نگاه کرد. در سمت چپش خانه ی ریدل و در سمت راستش، بوته های پراکنده وجود داشت. به خانه ی ریدل با تنفر نگاه کرد و بعد پشتش را به مرگخواری ها _ غیر از دورا_ کرد و به خانه ی گریمولد آپارات کرد!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳:۵۱ دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
*به نام خودش*

من vs ماتیلدا جآن جآنآن


تاریکی همیشه می تواند دردآور باشد؛ اما زمانی که یک محفلی باشید، دردناک تر هم هست!

پنه لوپه نیز یک محفلی بود، و تحمل این تاریکی حتی از جیغ نزدن و فضولی نکردن هم برایش سخت تر شده بود. نگاهی به اطراف انداخت. افکارش درحال رساندنش به جنون بودند‌‌‌. فکر به این که نه امیدی دارد، نه دوستی، نه عینکش که این تاری دید را جبران کند، نه دستاویزی برای نجات و نه حتی یک چوبدستی به درد نخور!

تنها چیزی که داشت یک هم سلولی بود؛ یا با نامی مناسب تر، یک انگل جامعه جادوگری! یک لکه ننگ! یک تن لش نفرین شده! یک لوله رو به فاضلاب شهری! یک تسترال چندش و بوگندو! یک تاپاله...
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشد. پروف عزیزش از آنها خواسته بود تحت هیچ شرایطی فحش ندهند پس او هم به حرفش گوش داد. اصلا هم مهم نبود که تمام آنچه که پیش از آن گفته بود نیز فحش محسوب می شد، اصلا!

با فکر به آن هم سلولی صورتش با حرص جمع شد و نگاهی به او انداخت. مثل تمام این دو هفته گوشه ای افتاده و خرناس می کشید.

اگر این خبر حقیقت داشت و نگهبان در مورد کشته شدنش درست گفته بود، باید همین امشب کار تمام می شد؛ وگرنه مجبور بود با یک مرگ غم انگیز تمام آرزوها و جوانیش را در سینی نقره تقدیم مرگخواران کند.

لب ورچید و چشمانش بین قاشق شکسته توی دستش و قاشق و چاقوی سالم و تندرست هم سلولی بی مصرفش که آنها را توی جیب پیراهنش گذاشته بود، چرخید. طی یک تصمیم ناگهانی، به طرف او رفت و تکانش داد.
- هی! می شه بلند شی؟
- ...
- با توام آ!
- ...
- کارم ضروریه! همین یه بار! تو رو مرلین!

مرد غرولند کرد و با اخم از جایش بلند شد.
- تو چه مرگته؟ چرا نمی ذاری بخوابم؟
- م... می شه قاشق و چنگالتو بدی بهم؟ باید بقیه گودالو بکنم!

برق شیطنت چشم های زندانی مثل پروژکتور به فضای زندان نور بخشید.
- نه! نمی شه! تمام کاری که من برات می تونستم انجام بدم کشیدن نقشه فرار بود! چون دلم برات سوخت! حالام بذار بخوابم!

و بعد در حالی که کاملا منتظر التماس دوباره پنه لوپه بود دراز کشید.

- نه نخواب! لطفا!
- حرفشم نزن!
- خواهش می کنم! من باید برم! اونا فردا منو می کشن!
- به من ربطی نداره!
- اگه اونا رو بهم بدی، تو رو هم با خودم می برم آ!

چهره زندانی از شدت خنده های فروخورده اش کبود شد و چهره حریصی به خودش گرفت.
- جونِ من؟
- بعله که می برم!
- خوب... باشه! بیا اینا رو بگیر!

و قاشق و چنگالش را به پنی داد.

برای لحظاتی پنی از شدت ذوق درحالت تشنج بود؛ اما بعد به سرعت به طرف حصیر گوشه سلول کوچکشان دوید و آن را کنار زد. گودالی به عمق ۵ سانتیمتر زیر آن پنهان شده بود.

پنه لوپه لبخند حجیمی زد و مشغول کندن شد. با هر بار کوبیدن قاشق به کف سلول خراشی سطحی به عمق شاید ۱ در ده هزارم سانتیمتر روی زمین ایجاد می شد؛ به سرعت محاسبه کرد و متوجه شد اگر با همین سرعت پیش برود تا صبح می تواند حدودا ۵ سانتیمتر دیگر هم حفر کند و با این فکر لبخند حجیم تری زد و به کارش ادامه داد؛ اصلا هم مهم نبود که با توجه به نقشه حداقل احتیاج به حفر یک گودال چند کیلومتری دارد. اگر مایکل اسکوفیلد توانسته بود، او هم می توانست؛ چرا که او یک ریونی بود. هر چند سختکوش بودن ویژگی هافلی ها بود و نه ریونی ها اما در آن لحظات ملکوتی این چیز ها هم مهم نبودند؛ حتی اینکه کسی که زمین زندان را با قاشق کنده بود مایکل اسکوفیلد نبود و دالتون ها بودند هم مهم نبود. مهم نفس کارش بود. اصلا خواننده باید عاقل می بود.

در آن مدت کوتاه پنه لوپه تمام برگ هایی که یک کلاه گروهبندی می توانست در واحد سطح داشته باشد را ریزاند و بنیاد و اساس هاگوارتز را با سخت کوشی اش زیر سوال برد. با کمی خراش دیگر، پنه لوپه می توانست به راحتی به داخل فاضلاب بیفتد و از آنجا نجات پیدا کند. چیزی تا افول روشنایی و خوشبختی و دهن کجی به مرگخواران شکست خورده ای که رودست خورده بودند نمانده بود... به زندگی زیبای پیش رو، به تمام سپیدی ها، دوستی ها... آینده های پر تز سپیدی و خوشبختی... پنه لوپه خواست همان طور به تئاتری که بی صدا و با حرکت دست ها و حالت چهره و پر از احساس در حال اجرا بود ادامه دهد، ولی نگاه هم سلولی متوقفش کرد.

-

سرفه ای کرد و سپس نگاهی به جگرگوشه اش که همان گودال بود انداخت؛ سپس به هم سلولی و بعد لبخندی شیطانی زد. لابد این مرد برای همراه شدن با او و نجات پیدا کردن بیدار شده بود. بله! حتما همینطور بود! اما کور خوانده بود. پنه لوپه به سرعت به طرف آجرپاره ای که از حفر گودال عایدش شده بود رفت و با پوزخند و نیشخند و هرجور خند قابل تصور دیگری گفت:
- الان بیدار شدی که تو رو با خودم ببرم؟ عمرا! فکر کردی من نفهمیدم تو مرگخواری؟ فکر کردی من به یه مرگخوار کمک می کنم که فرار کنه؟ کورخوندی!
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که سر جات می شینی و صداتم در نمیاد! یه چند تا آجر دور و وَرم می ذارم که اگه یه وقتی خواستی بیای دنبالم یا بخوای لو بدی، بزنم شتکت کنم!
- باوشه!

پنه لوپه جا خورد؛ تمام نقشه هایش نقش برآب شده بود... چقدر زود قبول کرده بود... نامرد! حتی یک التماس کوتاه هم نکرد!
- مطمئنی؟
- آره دیگه! مگه نگفتی اگه بیام منو می زنی؟
- خب... آره!
- پس مرلین به همرات! بابای!

پنه لوپه بغضش را خورد و سعی کرد به راهش ادامه دهد. چقدر دلش می خواست مردک التماسش را بکند و او قبول نکند... هی بگوید " نه! نمی برمت! بمیریم فایده نداره! " ولی او این فرصت را از چنگش در آورد...

فقط توانست در یک حرکت انتحاری به عقب برگردد و با تمام توان زبانش را دربیاورد.
- به درک اسفل السافلین!

و دوباره داخل گودال پرید و قاشق را برداشت تا آخرین لایه را پیش از آمدن نگهبانان بکند. چشم هایش بدون عینک درست نمی دیدند ولی سوراخ های کوچک همان راه های عزیزِ نجاتش بودند!

در یک لحظه کوتاه، خیلی خیلی کوتاه، زیر پاهای پنه لوپه خالی شد و او به پرواز در آمد. یک پرواز نه شاعرانه و نه عاشقانه و نه حتی عارفانه! او به پرواز در آمد و تنها چیزی که دید لبخند پرذوق هم سلولی بود که از بالای حفره نگاهش می کرد.

بوم!

حتی فرصت نکرد دوباره زبانش را بیرون بیاورد... یا حتی قاشق و چنگال را بردارد و آن پایین با نشان دادنشان به مردک پز بدهد. فقط با شدت افتاد و صدای شکستن آمد...

کمی لای چشم هایش را باز کرد و درست در همان لحظه، آرزو کرد کاش چشمش به جای این تصویر، به دیوارهای رسوب دار و کثیف و نجس فاضلاب می خورد. اما نمی خورد! تنها تصویر روبرو، لرد در چند سانتی متری اش بود در حالیکه صورتش پر از غذایی سبز رنگ بود.

- غَ... غَ... غَ... غَ... غَ... غَ... غَ... غلط کردم!
- پنه لوپه... ما از تو حتی بیشتر از بیشترهای قبل متنفریم!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.