هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۴۳:۴۴ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۰:۲۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 162
آفلاین
مگان راوستوک vs فلور دلاکور
---------------------------------

توجه
توجه

مرحله اول مسابقه بزرگ سه جادوگر، بیست و چهارم نوامبر ، در حضور هیئت داوران و دانش آموزان برگذار خواهد شد.
آخرین کلاس های روز بیست و چهارم برگذار نخواهند شد و همه ی دانش آموزان می توانند به زمین بازی کوییدیچ که محل برگذاری مرحله ی اول است ، بروند.



این اعلامیه از چند روز پیش روی دیوار های قلعه نصب شده بود. قهرمانان هاگوارتز، بوباتون و دورمشترانگ هنگام عصر باید در زمین بازی کوییدیچ حاضر می شدند تا مرحله اول مسابقه را طی کنند. قهرمان بوباتون و دورمشترانگ پس از صحبت های طولانی با مدیر مدرسه شان تصمیم گرفته بودند تا شروع مسابقه استراحت کنند اما قهرمان هاگوارتز، فلور دلاکور، با کیفی سنگین بر دوش در راهرو ی قلعه حرکت می کرد.

-هیچ کس متوجه نمی شه... آره، از کجا می خوان بفهمن. فقط همین یه دفعه اینکارو می کنم. دیگه هرگز تکرارش نمی کنم.

فلور در حالی که سعی می کرد خودش را بابت کاری که می خواست انجام دهد، راضی نگهدارد پیش می رفت. او تصمیم گرفت به جایی برود که کاملا دور از انتظار باشد. فلور با احتیاط در راهرو حرکت میکرد تا به دستشویی دخترانه طبقه اول برود. کسی او را دنبال نمی کرد و شب هنگام هم نبود ولی از آنجایی که همه هنگام انجام کارهای خلاف قانون استرس دارند، او هم دچار استرس و نگرانی شده بود. بالاخره پس از چند دقیقه به آنجا رسید. در را باز کرد و داخل شد. فضای اطراف کاملا نشان میداد که مدت زیادی از آنجا استفاده نشده است. وسایلش را روی زمین گذاشت و نشست تا شروع به کار کند که ناگهان صدایی وحشتناک از پشت سرش بلند شد. فلور سرش را برگرداند و با میرتل مواجه شد. فلور نمی توانست به او چیزی بگوید زیرا خودش بود که وارد مقر همیشگی میرتل شده بود.

-آخه چه خبرته؟ نمی تونی یکم آروم تر بیای. نزدیک بود سکته کنم.

البته واضح است که فلور نسبت به این حرکت بی تفاوت نماند اما میرتل از آنجایی که به این جور حرکات عادت داشت سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند و کار همیشگی اش یعنی سر در آوردن از کار بقیه را انجام دهد.

-سلام فلور.
-سلام. ببخشید من فقط چهار ساعت و بیست و سه دقیقه اینجا می مونم و بعد میرم. اگه بشه که ...
-مزاحمت نشم. خیالت راحت من همیشه فقط تماشا می کنم.

از قیافه میرتل اینطور به نظر نمیرسید. او روی زمین فرود آمد و کنار فلور نشست.یک فلور نیز یکی یکی وسایل معجون سازیش را روی زمین گذاشت و در نهایت کتاب معجون سازی قطوری را از کیفش بیرون کشید که با خط درشتی روی آن نوشته بود:

راهنمای معجون سازی
نویسنده :بزرگترین معجون ساز قرن، هکتور دگورث گرنجر



فلور فهرست کتاب را باز کرد و با توجه به آن به صفحه 324 ، که در آن روش تهیه معجون شانس نوشته شده بود رفت. از آنجایی که کتاب توسط پروفسور درس معجون سازی نوشته شده بود، فلور مطمئن بود که جواب می دهد. پروفسور تا به حال برایشان معجونی نساخته بود و طرز تهیه معجونی را نیز به آنها نگفته بود ولی از آنجایی که دو جلسه تمام را به مهمترین بخش معجون سازی اختصاص داده بود، فلور حس می کرد که او کاملا در کارش وارد است. پس با توجه به دستور تهیه شروع کرد. اول از همه پاتیلش را روی شعله گذاشت و سپس شروع به خواندن محتویات کرد.

-چند برگ از گیاه افسنتین، چهار عدد دندان مار ، یک عدد...وای باورم نمیشه...سه تا از چیز های مهمشو ندارم.
- من یه فکری دارم. باید بری پیداشون کنی.

فلور در حالی که سعی می کرد آرامش خودش را حفظ کند، گفت:
-فکر کنم خودم می دونم.
-از گلخونه میتونی بیاری.
-اولا اونجا همیشه درش بسته. دوم همه ی اینا رو از اونجا نمیشه گیر اورد.
-نظرت چیه از انبار معجونا برداری. این کاریه که همیشه هری انجام میداد.

درست زمانی که فلور می خواست به پیشنهاد های غیر منطقیِ میرتل پاسخ دهد، صدای وارد شدن کسی را شنید و باعث شد برای چند ثانیه در حالت شوک باقی بماند.

-سلام میرتل.سلام فلور. اینجا چیکار میکنی؟ همنشین میرتل شدی!

آن صدا متعلق به یکی دیگر از ارواح قلعه بود که فلور حتی اسم او را نمی دانست. و درست زمانی که می خواست چیزی بگوید، روح ادامه داد:
-میرتل، توی راهرو طبقه دوم یه جشن بر پا کردن دوست داری تو هم بیای.

میرتل با شنیدن این موضوع، فضولی در کار فلور را بیخیال شد و فورا همراه آن روح بیرون رفت. فلور که حالا با رفتن او احساس راحتی بیشتری می کرد، به سراغ معجونش رفت و موادی که حالا باید به دست می آورد.

-حالا اینا رو از کجا بیارم...برم بدزدم. واقعا چه پیشنهاد مسخره... ولی شایدم خوب باشه. فکر نکنم کار زیاد سختی باشه. با یه زمان بندی درست مثل آب خوردنه.

فلور تصمیمش را گرفت. مسابقه شش ساعت دیگر شروع میشد و او باید هر چه سریعتر معجونش را حاضر می کرد پس به سوی اتاق پروفسور گرنجر رفت. در راه عده ی زیادی از دانش آموزان به خصوص گریفیندوری ها برایش آرزوی موفقیت می کردند. بالاخره پنج دقیقه بعد به در ورودی اتاق رسید. در اتاق نیمه باز بود و به راحتی امکان داخل شدن بود. حالا فلور باید برای یک دزدی بزرگ آماده میشد. در اتاق را باز کرد و با آرامش داخل شد.

-درود پروفسور گرنجر.

پروفسور گرنجر که در حین ویبره زدن در حال درست کردن معجونی عجیب و سبز بود با شنیدن صدای فلور به سمت او برگشت و گفت:
-خانم دلاکور. اینجا چیکار می کنید؟
- راستش پروفسور یه مشکلی هست. من معتقدم که شما بهترین معجون ساز روی زمین هستید و به همین دلیل یکی از بزرگترین کتابهای شما رو خریدم و حالا برای درست کردن یکی از معجوناش مشکل دارم. چون چند تا از موادشو ندارم. اگه بشه برام جورش کنید خیلی عالی میشه. اینطوری بعد از درست کردنش میتونم اثر معجونای فوق العاده شما رو به بقیه هم نشون بدم.

هکتور که با شنیدن این حرف ها حالا شدت ویبره زدنش چندین برابر شده بود با خوشحالی گفت :
-عالیه که یه همچین شاگرد فوق العاده ای دارم. هر چی می خوای بگو برات بیارم. یادم بیار تو کلاس بهت نمره اضافه هم بدم. حتما بعد درست کردن معجون بگو از روی دستور کی درستش کردی.

هکتور به سرعت تمام چیزهایی که فلور برای معجونش می خواست برای او آماده کرد و با رضایت تمام همه آنها را به فلور داد. فلور با خوشحالی از اتاق خارج شد و به سمت دستشویی دخترانه رفت. البته باید به این نکته اشاره کرد که این به هیچ وجه به یک دزدی شباهت نداشت اما تا زمانی که راه های ساده تری مانند خودشیرینی و از این قبیل وجود دارد نیازی به دزدی نیست.

دستشویی دخترانه طبقه اول


فلور یک ساعت بعدی را به خرد کردن، له کردن و در نهایت ترکیب کردن مواد گذراند و همه مواد را درون پاتیل ریخت. حالا مواد باید نیم ساعت جوش می خوردند و فلور تصمیم گرفت در این مدت به سراغ آخرین ماده و البته چندش آور ترین آنها برود که کاملا هم پیدا کردنش مشکل بود. انگشت انسان. فلور می دانست آن را از کجا بیاورد زیرا همیشه یک نفر بود که این امکان را داشت که انگشتش از بدنش جدا شود. به علاوه در نهایت انگشت دست نخورده باقی می ماند و به صاحبش برگردانده می شد. اما گرفتن یک انگشت آن هم از تام جاگسن به نظر کار ساده ای نمی آمد. فلور باید انگشت را پیدا می کرد زیرا برای مبارزه با اژدها به شانس زیادی نیاز داشت و باید معجون را درست می کرد و از آنجایی که همیشه با کمی فکر کردن راه حل های فوق العاده به ذهنش می رسید راه حل این مشکل را نیز یافت و به راه افتاد.

اتاق پروفسور لسترنج


فلور در زد و داخل شد. رودولف در حال چک کردن تکالیف دانش آموزان بود. فلور متوجه شد که او به ساحره ها نمرات بالاتری نسبت به بقیه می دهد. به هر حال با دیدن او گفت:
-به به یه ساحره ی باکمالات اینجا داریم. بیا اینجا بشین. با من کاری داشتی؟
-متشکر سر پا راحتم. راستش پروفسور یه درخواستی ازتون داشتم.

رودولف که حالا در پوست خود نمی گنجید گفت:
-در خواست. هر چی که باشه.
- پروفسور من برای انجام یکی از آزمایشام به یه چیز نسبتا کوچیک نیاز دارم. اگه بتونین برام جورش کنید عالی میشه.
-فقط بگو چی می خوای؟ سه ثانیه ای برات جورش می کنم.
-راستش برای دو ساعت و چهل و پنج دقیقه به یک انگشت نیاز دارم. اگه...

رودولف حتی نگذاشت حرف فلور تمام شود. به او گفت چند دقیقه منتظر باشد و به سرعت از کلاس خارج شد و دو دقیقه بعد همراه با یک انگشت وارد اتاق شد. آن را درون دستمالی گذاشت و به سمت فلور گرفت.

-اینم انگشتی که خواسته بودی. اگه چیز دیگه ای هم خواستی فقط به خودم بگو. راستی عصرم که مسابقه داری. بعدش بیا یکم درباره خودت با هم صحبت کنیم.

فلور در حالی که هر آن امکان داشت حالش به هم بخورد انگشت را گرفت و گفت:
-حتما پروفسور. متشکر. ساعات خوبی داشته باشید.

رودولف با خوشحالی او را تا دم در اتاق بدرقه کرد. فلور هم دوباره به سوی دستشویی دخترانه به راه افتاد. زیبایی های او همیشه کاربرد های متفاوتی داشتند و او همیشه سعی می کرد از آنها بهترین استفاده را بکند. مدت کوتاهی بعد به در دستشویی رسید و داخل شد. حالا تمام مواد آماده بودند. انگشت را نیز به آنها اضافه کرد. حالا فقط ده دقیقه به حاضر شدن معجون و یک ساعت به مسابقه مانده بود. ده دقیقه بعد فلور معجون را که به طرز عجیبی چندش آور و به رنگ قیر شده بود، درون بطری کوچکی ریخت و انگشت را نیز از ظرف بیرون آورد و تمیز کرد و گوشه ای گذاشت. وسایلش را جمع کرد و به سوی سالن عمومی رفت تا مدت باقی مانده را آنجا استراحت کند.

زمان برگذاری مسابقه، زمین کوییدیچ

-و حالا قهرمان بلغاری ویکتور کرام، بعد از جر و بحث های طولانی با اژدها و در حالی که رداش کاملا سوخت موفق شد تخم رو از اژدها بگیره. دو قهرمان کارشون رو انجام دادن و حالا نوبت میرسه به قهرمان هاگوارتز، فلور دلاکور.

فلور پیش از خارج شدن در حالی که دستانش می لرزید، بطری را سر کشید و وارد محوطه شد. صدای فریاد و تشویق جمعیت بلند شد. جمعیتی که دور تا دور زمین کوییدیچ را پر کرده بودند اما تنها چیزی که فلور در آن لحظه می دید، اژدهای عظیم الجثه ای بود که روبه رویش ایستاده بود و باید او را به هر نحوی شده راضی می کرد که تخم طلا را به او بدهد. اژدها طلایی رنگ بود و چندین متر بلندی داشت. همانجا نشسته بود و منتظر بود فلور، حرکتی انجام دهد. فلور سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند و به معجون شانس اعتماد کند. درست زمانی که می خواست شروع به حرف زدن کند، صدای خنده جمعیت و حتی اژدها بلند شد. فلور مات و مبهوت نگاه می کرد و نمی دانست چه خبر شده. اول به اطرافش نگاه کرد ، اما چیز خنده داری نیافت ولی بعد از اینکه سعی کرد خودش را بررسی کند، آنچنان جیغ بلند و غیر عادیی کشید که جایگاه های تماشاگران به لرزه در آمد و باعث وحشت دانش آموزان و بقیه شد. هر کسی به سویی می رفت و همه فلور را که در اثر معجون به رنگ سبز در آمده بود فراموش کردند. هرج و مرج ایجاد شده باعث شد اژدها نیز گیج شود و مشغول تماشای آنها شود. در این بین فلور تصمیم گرفت از فرصت استفاده کند و هر چه سریع تر به این وضع وحشتناک پایان بدهد. پس آرام آرام به سوی تخم رفت و همزمان در دلش خودش را سرزنش می کرد.

-این معجون قرار بود برام شانس بیاره، حالا سبزم کرده. در عرض سه ثانیه و دو صدم ثانیه ابروم پیش همه ی ملت رفت... آخه برای چی اینقدر صدام بلند شده. دیگه تا آخر عمرم از روی دستورات پروفسور گرنجر هیچی درست نمی کنم.

فلور تخم طلا را برداشت و هیچ کس هم متوجه نشد. حتی برای خودش هم مهم نبود که سریع تر از سایرین تخم را برداشته. حالا فلور باید جواب تمام اتفاقاتی که افتاده بود را می داد و به عنوان دختری که در هاگوارتز در زیبایی نظیر نداشت حالا تمام آبرویش نیز رفته بود.


پایان


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۹ ۱:۵۹:۳۷

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶:۲۰ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۵:۰۸
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 112
آفلاین
پلاکس بلک vs لاوندر براون

تعطیلات شروع شده بود و پلا مثل همیشه درس رو بهونه کرده بود تا توی هاگوارتز بمونه.
همیشه براش سوال بود که چرا مثل بقیه از بودن کنار خانوادش لذت نمیبره،ترجیح میداد تنهای تنها تو خوابگاه اسلی بمونه تا اینکه با خانوادش وقت بگذرونه..
دست از فکر کردن برداشت و از اتاقش بیرون اومد،سال جدید رو به خودش تبریک گفت و رفت سراغ جعبه کوچیک کنار شومینه؛ جعبه رو باز کرد و گردنبند یاقوتی رو ازش بیرون کشید.چشم هاش از دیدن زیبایی گردنبند برق میزدن : یاقوت سبز رنگی بین دو تا مار که توی هم پیچیده بودن میدرخشید و زنجیری که مثل مار ها نقره ای رنگ بود. عجیب نبود پدر و مادر اصیلش به اینکه اسلیترینی بود افتخار میکردن.
گردنبند رو داخل جعبه گذاشت و نامه ای که روی زمین بود تو دستش گرفت :
سلام پلای مامان
من و پدرت برات آرزوی موفقیت میکنیم و امیدواریم تو سال جدید باعث سربلندی اسلی باشی.
این هدیه ارزشمند از طرف ماست تا بدونی چقدر دوست داریم و همیشه به یادتیم.
سال نو ات مبارک عزیز مامان.

نامه رو بست و به طبقه بالا رفت، گردنبند رو روی میز گذاشت و زیر لحاف خزید....

نور شدیدی که تو چشمش میزد باعث شد غلطی بزنه ولی نتونست دوباره بخوابه و بلاخره بیدار شد.
قرار بود تا به کوچه دیاگون بره تا برای جذاب ترین پرفسور دنیا هدیه سال نو بخره.
بعد از دوش کوتاه و عوض کردن لباس هاش چون حوصله رفتن به سر سرا رو نداشت گردنبند رو گردنش انداخت و داخل شومینه رفت :
_ کوچه دیاگون....

گرد و غبار رو با وردی از روی لباس ها و صورتش پاک کرد.از مغازه شیرینی فروشی بیرون اومد و به سمت مغازه آقای کریچر به راه افتاد.
هنوز دو قدم نرفته بود که متوجه شد همه بهت زده بهش نگاه میکنن و بعضی ها خودشون رو عقب میکشن،پدر و مادر ها بچه ها رو پشتشون قایم میکردن و هرکسی سعی داشت به نحوی از پلا دور بشه.
پسر جوونی از مغازه ای چند قدم جلوتر با عجله خارج شد اما با دیدن پلا چند لحظه ای خشک شد و همونطور که فریاد میزد:
_ آرتمیسا ریدل برگشته !
پا به فرار گذاشت.با فریاد پسر همهمه ای توی خیابون افتاد و هرکسی به سمتی میدوید،پلاکس که از تعجب خشک شده بود برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد. هیچ کس نبود، پس آرتمیسا ریدل کجاست؟ کمی دقت کرد؛ آرتمیسایی در کار نبود، انگشت ها همه پلاکس رو نشون میدادن، اما مگه امکان داشت؟
نگاهی به دستهاش انداخت، صورتش رو لمس کرد، هیچ تغییری نکرده بود، همه چیز مثل سابق بود.
برگشت و توی شیشه مغازه نگاهی به خودش انداخت :
ـ نه...نه..ایـ..این امکان نداره...آخه چجوریییی!؟

زن میانسالی با موهای آشفته ، دماغ دراز و دندون های وحشتناک پلاکس رو نگاه میکرد.
چند قدم عقب رفت، ترسیده بود، او..اون آدم کی میتونست باشه؟ ناگهان با جسمی برخورد کرد و بیهوش روی زمین افتاد...

طبق عادت هرروز چشم هاشو نیمه باز کرد اما با دیدن دور و برش یهو از جا پرید.

_لطفا بشینین خانم ریدل.
صدا رو دنبال کرد و به قاضی رسید.
ریدل؟ریدل دیگه کیه؟سلول های خاکستری مغزش به فعالیت افتادن....آهاااان..تازه دو گالیونیش افتاد و اتفاقات چند ساعت پیش رو به یاد آورد.اما چرا تو دادگاه بود؟ اونم به عنوان مجرم! عرق روی پیشونیش رو پاک کرد.

_ آرتمیسا ریدل که پنج سال پیش به جرم قتل زنجیره ای به حبس ابد محکوم شده بود بعد از دو سال موفق به فرار شد و پس از آن کسی اثری از او نیافت.اما اکنون،این هیولای خطرناک خود را نشان داده و آماده ی اجرای حکم میباشد.
پلاکس با شنیدن این چرندیات بلند شد و فریاد زد :
_چی دارین میگین؟ آرتمیسا دیگه کیه؟ دارین اشتباه میکنین!
نگهبانی که درست کنار صندلی ایستاده بود وردی خوند و پلا به صندلی چسبید.

_ و ما اکنون شما رو دوباره به آزاکابان بر میگردونیم و از مرلین کبیر تقاضای نابودی هرچه سریع تر شما را خواستاریم.لطفا هرچه سریع تر جلسه رو ترک کنید تا دیوانه ساز ها وارد شوند.
پلا شروع کرد به فریاد زدن اما هیچکس توجهی بهش نداشت؛ همه با سرعت بیرون میدویدن تا گیر بوسه دیوانه ساز نیفتن.
اتاق خالی شده بود، هیچ کس نبود که به دادش برسه...یکدفعه چیزی در ذهنش جرقه زد :
_ گردنبند!
نگاهی به گردنبند انداخت که نور شدیدی درون یاقوتش روشن و خاموش میشد. دیوانه ساز ها وارد شدن و به محض ورودشون طلسم باطل شد، پلا سریعا گردنبند رو از گردنش کند و از پنجره به بیرون پرتاب کرد، دیوانه ساز ها به دنبال گردن بند بیرون رفتن.
پلاکس با حرکتی سریع چوب دستی اش رو از جایگاه قاضی برداشت ، داخل شومینه رفت و پودر جادو رو به هوا پاشید :
_خوابگاه اسلیترین.

پایان






ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۲۲:۲۴:۴۲


My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰:۵۰ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

بیدل نقال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳:۳۵ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۹:۱۳ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 51
آفلاین
گابریل تیتvsبیدل نقال
سوژه:سوء استفاده


یک روز خلوت و افتابی ازار دهنده برای بیدل مخصوصن با این اتفاق هایش .

فلش بک

اخه چرا ؟ چطور ؟

این سوال هایی بود که بیدل از خودش می پرسید . آخر او به بیکار موندن علاقه ای نداشت .واز هزار تا فحش برای او بدتر بود .

پس سعی کرد کاری برای خود بتراشد . و به فکر فرو رفت . فکر کرد ، فکر کرد . ولی چیزی به ذهنش نرسید .

پس کت فیروزه ای همیشگی اش را پوشید و به سمت خانه بیدل ها حرکت کرد . چون خواست با یک تیر دو نشان زده باشد .
هم سلامتی اش را تضمین کند هم از مناظر بیرون لذت ببرد . و خلاصه حوصله اش سر نرود .

در راه خانه ی ریدل کمی احساس خفگی کرد ولی جدی نگرفت . هر چه بیشتر به خانه ی ریدل ها نزدیک میشد .احساس خفگی بیشتری میکرد . تا اینکه یک دفعه …

- من ؟ من ؟ کجام !

- تو همون جایی هستی که باید باشی .

با من چیکار داری ؟ از من چی میخوای .

- تو باید بنویسی... همون رو

- چی رو ؟

- تو باید منو قدرتمند ترین کس رو در تاریخ جلوه بدی . و از گروه مرگ خوار ها جاسوسی رو بکنی فهمیدی ؟

- من نمیخوام .

سپس فرد ناشناس کروشیو ای به سمت بیدل پرتاب میکند . و چشم های بیدل خاموش میشود .



مرد ناشناس آبی روی بیدل می ریزد .

- چی شد من کجام؟

- زود از حال رفتی هنوز باهات کار دارم .

- فکر کنم تو منو دست کم گرفتی .

و سپس چراغ ها خاموش میشود و صدای به گوش میرسد . وقتی چراغ روشن میشود . تنها چیزی که میشود دید صندلی ای می ماند با طناب های باز شده دور آن


پایان
---------------------
ببخشید قبلی درست نشد برای امتیاز دادن اینو قبول کنید .



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

بیدل نقال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳:۳۵ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۹:۱۳ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 51
آفلاین
گابریل ترومن
Vs
بیدل نقال

صبح باطراوت و دلنگیز خوبی بود فقط اگه این اتفاق های اخیر را حساب نکنیم و ممنوعا الکار شدن را .

فلش بک

یه روز صبح آفتابی دیگر در دفتر بیدل نقال در ساختمانی نزدیک خانه ی بیدل ها را آغاز شده بود .

در ساختمان همهمه ی زیادی بر پا بود .

از این ور به اون ور از اون ور به این ور این اونو صدا میزد این اینو صدا میزد خلاصه روز شلوغی بود . اشتباه نکنید همیشه شلوغ بود چون همه ی جای دنیا همیشه در حال اتفاق بود .

و اگر کسی نبود اینها را یادداشت کند چه کسی این کار را میکرد ؟

برای بیدل ما فشار زیادی بود . چرا او مسئول این همه کار بود و چون ادم معروفی بود این کار ها بیشتر به او سپرده میشد . آخر مشهور بودن هم مسئولیتی دارد .

- آقای بیدل این اتفاق مال سه دقیقه ی پیش بود لرد یکی از مرگ خوار ها رو دود کرد .

- نمیتونستی اینو همون موقع بگی ؟

- اخه قربان سرتون شلوغ بود و من گفتم مزاحمان نشم .

- ساکت برو بیرون .

- قربان ، قربان !

- چی شده ؟

- یه اتفاق مهم افتاده ! میگن چوب دستی مرگ پیدا شده و از شما خواستن به کوچه دیاگون برین و اون تو تاریخ بنویسین . اخه شما داستانش رو نوشتین .

سپس بیدل کت آبی فیروزه ای اش را می پوشد و اماده ی رفتن میشود .

سپس خود را از دفترش به کوچه ی دیاگون آپارات میکند . و سپس در جستجوی چوب دستی مرگ میرود .

- شما آقای بیدل معروف نیستین ؟
- بله خودم هستم گفته بودید برای بازدید چوب دستی بیام .

- بله خوب چوب دستی کجاست ؟

سپس جایگاهی کوچک که روی
ان پارچه ای سفید پهن است را میآورند و ملافه ی آن را بر می دارند.

- چطور ممکنه خودشه !

در آن لحظه و بعد از جمله ی بیدل مردی با چهره ای سر پوشیده چوب دستی را میاورد و فرار میکند .


بیدل که انتظار همچین لحظه ای را داشته است به دنبال او میرود .

- صبر کن .
-صبر کن .

بیدل درست است که پیرمرد است ولی بدنی ورزیده و اماده دارد به مرد سر پوشیده نزدیک میشود . و لباس او را میگیرد . چوب دستی در دست او می افتد .

- آقای بیدل شما !

- شما چی چکار کردم مگه ؟

- شما چوب دستی رو بردید ولی من نبردمش .

سپس چند مرد او را میگیرند و او را میبرند .

پایان فلش بک

حالا بعد از ازاد شدن بیدل از ازکابان میگذرد . کار او تعطیل شده است و کسی به او شغلی نمیدهد حتی بار بر .

همه از او متنفر شده اند . و کسی دیگر دوست او نیست .
از کارش بیکار شده است . همه او را ترک کرده اند .

به هرکجا می رفت بخاطر سابقه به او کار نمی دادند .
و حتی او را بیرون میکردند .


و حتی جمله های از قبیل دزدک دورو متقلب و همین القاب



- چرا اخه
-چرا من

و سپس گریه اش میگیرد شاید سر نوشت او این باشد ولی خودش باید سرنوشت خودش را تعین می کرد نه سر نوشت . پس اماده شد که ناگهان. فکری به ذهن او رسید .

- یافتم! یافتم !

این داستان ادامه دارد .





ویرایش شده توسط بیدل نقال در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۶:۴۷:۵۴
ویرایش شده توسط بیدل نقال در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۶:۴۹:۰۰
ویرایش شده توسط بیدل نقال در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۶:۵۷:۵۷
ویرایش شده توسط بیدل نقال در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۹:۲۷:۰۱


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹:۰۲ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۱۵:۲۴
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین
گابریل تیتvsبیدل نقال
سوژه:سوء استفاده

صبح بود؛صبحی دل انگیز برای تمام هافلپافیا و گیریفیندوری ها، امروز اولین گردش هاگزمید در سال جدید بود.
امروز قرار بود به همه خوش بگذره چون این گردش از همه ی گردش ها بهتر قرار بود باشه...

-خب،خب همه اماده اند؟ خوبه،خوبه! خب همونطور که میدونید دراین گردش پرفسر دامبلدور هم ما را همراهی میکنند و شما ها میتونید از قسمت های ممنوعه هم از طریق نامه ی ایشون بازدید کنید.
-سدریک،سدریک یه سوال داشتم؟
-بپرس ارنی!
-خب،پرفسور هم که خودشون اونجا دوستانی دارند چرا قبلا تو بقیه ی بازدید ها همراهمون نمی امدند؟
-ارنی،قبلا هم گفتم گروه هافلپاف و گیریفیندور به عنوان بهترین گروه سال انتخاب شدند.جایزشم یک گردش مفرح به دهکده جادویی هاگز...
-سدریک به نظرت بهتر نیست راه بیوفتیم؟ساعت 11 هستش؟
-نکته ی ظریفی بود پومانا!

دهکده ی هاگزمید:

-گب من میرم از دوک عسلی چندتا شیرینی و شکلات بخرم تو هم برو اجازه ی رفتن به خونه ی ارواح رو از دامبلدور بگیر خب؟
-باشه،جلوی وسایل شوخی زونکو همو می بینیم .
-باشه فعلا!

در هاگزمید هوا سرد بود و تمام بچه های هافلپافی با شال گردنهای زردشون بین برف ها راه میرفتن،گابریل داشت به سمت کافه ی سه دسته جارو میرفت؛اون نمی دونست پرفسور دامبلدور کجاست ولی میدونست بیشتر وقتشو در کافه ی مادام رزمرتا میگذرونه.

-زینگ زینگ!
-سلام مادام رزمرتا!
-اوه،سلام عزیزم! میتونم کمکت کنم؟
-بله فکرکنم بتونید، پرفسور دامبلدور اینجا هستند؟
-نه عزیزم!
-ممنون.

گابریل فکرکرد که دیگه پرفسور میتونه کجا باشه؟ تا اینکه به این نتیجه رسید:سدریک باید بدونه!
گابریل تو برف های خشک قدم میزد تا بلکه سدریکو پیدا کنه؛ از ارنی،ترومن و لاوندر هم سوال پرسید ولی سدریک رو پیدا نکرد!

-اه!به خشکیه شانس حالا چیکار کنم؟

گابریل اروم اروم به سمت جاده رفت. جاده ی هاگزمید خالی بود و اون تنهایی در برف قدم میزد تا به یک تنیجه برسه که ناگهان به هاگزهد رسید! بعله دامبلدور و سدریک همونجا بودند و داشتند چایی میخوردند! گابریل از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید!

-اره اره بالاخره پیداشون کردم! ارهههههههه!
-کجا با این عجله عزیز مامان؟
-م...ممروپ؟
-سلام بر گابریل تیت مامان!
-اممم...چیکارم داری؟
-هیچی ازت یه خواهشی داشتیم!
-چه خوا...صبرکن ببینم؛داشتیم!
-عزیزان مامان کارتون رو بکنید!

ناگهان از پشت چندین نفر به سمت گابریل حمله ور شدند و کیسه ای دور سرش کشیدند!

عمارت اربابی مالفوی:

-نور رو روشن کنید!
-بفرمایید بانو!
-بنگ!

کیسه رو از سر گابریل در اوردند.اما اون تو هاگزمید دیگه نبود. اون تو عمارت مالفوی بود!

-ولم کنید از من چی میخواین؟
-اروم باش خانم تیت!
-بلاتریکس!بلاتریکس لسترنج؟
-بله خودم هستم!
-از جون من چی میخواین؟ ها من نه به لرد نزدیک شدم نه به مرگخوار ها!
-مطمئنی؟
-خب چیه دوتا از دوستام مرگخوارن؟
-دقیقا تو باید جاسوسیشونو بکنی!
-واستا ببینم...چییییییی؟
-درسته! تو باید جاسوسیه شیلا بروکس رو بکنی.
-نه نه امکان نداره اون چه گناهی کرده مگه؟
-اونش به تو مربوط نیست!
-پس منم جاسوسیشو نمی کنم!
-تو غلط میکنی!
-بلاتریکس بیا روراست باشیم،از این معامله چی به من میرسه؟هومم؟
-اممم...
-خب دیدی؟ هیچی! هیچی به من نمیرسه. من جاسوسیشو نمی کنم!
-خب دراین مورد باید با ارباب حرف بزنم!
-خب حرف بزن ولی فقط دوساعت وقت داری.
-چرغ هارو خاموش کنین!
-بنگ!

بعد رفتن بلاتریکس گابریل مات و مهبوت بود. واسه ی چی باید جاسوسیه شیلا رو میکرد؟
مگه چه گناهی مرتکب شده بود شیلا؟ اصلا چرا گابریل برای جاسوسیه شیلا انتخاب شده بود؟
گابریل دستش رو تو جیبش کرد اخه هوای اونجا خیلی سرد بود!
کم کم که چشم گابریل به تاریکی عادت کرد فهمید اینجا زیر زمین عمارت مالفوی هستش!
که یکهو یاد چیزی افتاد"پومانا الان دنبالش میکرده و نمی دونه اون صدها کیلومتر دورتر از هاگزمید هست!

دوساعت بعد:

-چرغ هارو روشن کنید!
-بنگ!
-اخ،اخ اخ چشم هام! بهتر نبود خبرم کنی داری روشنشون میکنی؟
-مهم نیست عادت میکنی!
-خب چیشد؟
-ارباب لرد دستور دادند که به شما کمی طلا بدهیم و بعد از جاسوسی هم به شما 1200 گالیون ناقابل بدهیم!
-طلا ! 1200 گالیون !
-چیه؟ چرا موندی؟
-نه!نه امکان نداره دوستیمون رو به این پول ها بفروشم!
-هرکی بود قبول میکرد خانم تیت بهتره قبولش کنی!
-بلاتریکس مثل اینکه هنوز ارزش دوستی رو درک نکردی؟
-3000 گالیون چطوره؟ تیت باید قبولش کنی اینو!
-3000 گالیون!
-نظرت چیه؟
-نه بازم نه!

بلاتریکس در سه سوت رنگ صورتش از کرمی به قرمز مایل به سیاه تغییر کرد! اما گابریل ترس به دل خود راه نداد چون میدونست بلاتریکس منتظر واکنش گابریل هست بنابراین تنها حرکتی که انجام داد این بود دستش رو ها کرد!

-هوای اینجا خیلی سرده نه؟
-چراغ ها خاموش!
-دنگ!

صدای داد و فریاد بلاتریکس تا زیرزمین میومد اما کلماتی که به کار میبرد خیلی واضح نبود!
اما یک کلمه به طور خیلی واضحی شنیده شد "ببرینش!ببرینش! برش گردونید به هاگوارتز تا بخواد جاسوسیشو بکنه واسه ما من 100 بسته قرص اعصاب تموم کردم! برش گردونید به هاگوارتز یکی دیگه رو انتخاب باید بکنیم!"

پایان.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۱:۳۲:۴۱
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۱:۳۳:۲۷
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۱:۳۶:۵۱

only Hufflepuff


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۳۱:۵۷ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

گابریل ترومن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۲ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۸:۵۹:۰۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از ایران
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
گابریل ترومن
Vs
بیدل نقال


روزی از روز ها گابریل که جوونی پر انرژی بود حالا تو کوچه های سرد برفی تکیه به دیوار زده بود روزای سختی میگذشت همش اونو بخاطر سابقه دار بودنش تو هیچ کاری راه نمیدادند

-من نمیدونم کسی حرفامو میشنوه یا نه ولی این رسمش نیس مادرم گیر داده چرا ازدواج نمیکنی منم نوه میخوام منم ارزو دارم نوه مو ببینم ،خب اونا نمیدونن زندگی خرج داره اخه کی به کسی که سه سال آزکابان بوده کار میده😔

گابریل مدت زیادی اونجا نشست و موقعه بلند شدن بدنش قفل کرده بود و برای بلند شدن خیلی تلاش کرد و بالاخره مووفق شد که بلند شه خودشو با نفسش گرم میکرد دستاشو بهم میمالید اون شب به سختی گذشت.

صبح روز بعد

-آآآآه....هه امروزم باید برم دنبال کار

از جاش بلند میشه و حرف میزنه.

-چه وضعی گیر کردیم....مامااااان!! صبحونه رو بیار میخوام برم دنباله نارسیس(نارسیس دختریه که دوسش داره و چند ماه بعد اونو ترک میکنه) دیرش میشه
-باشه گب ! برو دست و صورتتو بشور.
-باش!

صبحونه رو خورد و رفت در خونه کناری رو زد
-کیه؟!
-اهای همسایه ی دیوار به دیوار!!دستت رو بده به دست من یک تا سه بشمار !بپر اینور دیوار بپر اونور دیوار!
-خخخخ...مسخره الان میام .

نارسیس کلاس نقاشی برگذار میکرد اون جز نقاش های برتر سال بود و هست.

-مامان من رفتم!...سلام گب!
-سلام نارسیس دیشب مهمونی خوب بود؟
-آره حیف تو نبودی!
-خب داشتم کار میکردم!

تو ذهنش فلش بکی خورد به غصه خوردن های دیشبش.
گابریل برای اینکه نارسیس غصه نخوره ازش پنهون میکرد که کار نمیکنه و تظاهر میکردکه کار میکنه اون واقعا مرد بود!!

-اوهوم من زیادی تو کارت دخالت نمیکنم حالا هم مرسی تا اینجا اومدی..اومممماچ (؛ بای بای!
-خواهش میکنم بای!!

مغازه قلم پر سازی آقای سیمئونه

-آهای کسی نیس؟

صدای یک کوتوله از پشت قفسه ها میاد.

-اومدم.صبر کن پسرم!!
-بااشه!
-خب ! تو چه آشنایی پسر!همون کسی نیستی که اعضای بدن رو میفروخت به بقیه!!
-ببینید!به مرلین قسم اونم کار بود ولی ...ولی..
-ولی نداره! برو بیرون!!
-آقای سیمئونه..
-گفتم برو بیروووون من دستو پامو نیاز دارم.

و از مغازه میاد بیرون چند ماهی ازین قضیه میگذره یک روز نارسیس اونو دنبال میکنه که ببینه واقعا گابریل کار میکنه یا نه
اونو دنبال کرد و برگشت خونه صبح زود که قرار بود گابریل بره دنبال نارسیس خبری ازش نبود انگار رفته بود یا زود تر میرفت.

-نارسیس هست؟
-نه نیستش رفته؟
-ای بابا!!

یک روز گابریل دم در صبح خیلی زود قبل اینکا نارسیس بره سرکار نشسته بود و منتظر اون از در میاد بیرون.

-عزیزم نارسیس چیشده؟! چرا دوری میکنی؟

ولی نارسیس به راهش ادامه میده

-دنبالم نیا گب!!
-ولی چرا؟😥
-چرا؟! از من میپرسی گابریل ؟ها؟از خودت بپرس؟تو اصلا سر کار میری ؟چرا انقد بیخیالی آخه ؟چیه میخوای کاری کنی منو از سر واکنی با این کارات باشه !! خودم میرم!
-ولی داری قضاوت میکنی منو !بهت این اجازه رو نمیدم!😡
-نمیتونم گابریل،دیگه نمیتونم باهات باشم با این وضعیت.
-اما نارسیس ،من تورو دوست دارم!😔🖤
-نمیتونم چیکار کنم؟ ها تو بگو.
-اما،تو مگه نمیگفتی منو دوست داری؟این تو بودی که گفتی بیا باهم باشیم!😥❤

لحظات غمگینی بود گابریل مغرور دیگه چشماش کاسه خون بود ولی اشک نمیریخت دستاش مشت کرده بود و یک دست تو موهاش کرد و برگشت ادامه داد.

-من گفتم نمیخوام عاشق کسی باشم!!😦
-اولا دفعه دیگه اینو بروم نیار احساس بدی بهم دست میده که من رفتم سمت پسری!! و دومن اشتباه کردم این رابطه اشتباه بود برای هردمون.
-همین؟ چقدر راحت میگی اشتباه کردم؟😦😔

گابریل دستاشو تو موهاش کرد و داشت فکر میکرد حرفی که میخواد بزنه درسته یا ن ولی گفت اونم با فریاد از ته دل از اون فریاد های غمگین و بغض دار فقط شما خواننده محترم دیدید که چقدر زجر کشید و بی احترامی دید چقدر تو تنهاییه خودش دردودل میکرد و کسی نبود ببینه حالش چطوره.

-پس غلط کردی اومدی تو زندگیم،گ...خوردی اومدی و منو عاشقم کردی گمشو بیرون از ذهنم نمیدونم چقدر طول میکشه که از یاد ببرمت ولی از ذهنم، قلبم، فکرم، برو بیرووووون گمشوووووو (مکث)...آآآآآآآآآه

نارسیس مکث کرد تعجب از این حجم عصبانیت گابریل

-اما..گا..گا..ب😥
-گمشووووو
گفتم ..هرچی بود تموم شد چیزی که نبایدو شکوندی و دیگه برنمیگرده


گابریل غرورش جریحه دار شده بود مطمئنم شما حالشو میفهمید
نارسیس با صورت زیباش و چشمای پر اشکه گرده مشکیش و صورت میزونش بغض میکنه و فرار میکنه و میره...
چند ماهی میگذشت و هنوز زخم نارسیس به دل گابریل مونده، شبی از روی دلتنگی به کافه هاگزمید رفت و به یاد قدیم سر میزه همیشگی نشست همون گل خوشبو که نارسیس دوست داشت هنوزاونجا بود ولی خشکیده شده بود ،گابریل دنبال کار میگشت آره هنوزم، ولی ایندفعه برای اینکه نشون بده نه تنها به نارسیس بلکه به همه که همیشه نوری توی تاریکی هست همون لحظه مردی با ریش بلند و کلاه و یک مرد دیگر با ردای مشکی اونجا بودند اگل فکر کردید که لرد ولدمورت و دامبلدورن درست فکر کردین آره دو دشمن دیرینه ولی الان سر عقل اومدن و همیشه به این کافه میان و هیچی نمیخورن هردو میشینن.

-سلام!گابریل.
-سلام چطوری ترومن؟
-اع سلام شمایید؟
-آره ماییم .

فلش بک

-آقای گابریل ترومن شما به جرم فروش اعضای بدن به سه سال حبس در زندان ازکابان زندانی هستید
-ولی !آقای قاضی کاری نبود حق بدین! بعدشم من اعضای ادم های مرده رو میفروختم.
-هرچی این کار اجازه نگرفتی و غیر قانونیه!!😒
-ولی آقای قاضی هرجایی برای کار سابقه میخوان منه جوون باید از یک جایی شروع کنم یا ن؟
-ببرینش داره بیش از حد صحبت میکنه.

همینطور که گابریلو میبرند:این درست نیس ،نه نییییییییسسس...

پایان فلش بک

-چیشده اینجا غمگین نشستی؟
-نه غمگین چرا خیلیم خوبم!
-گابریل منو دامبلدور اونشب صداتو شنیدیم من کار هاتو کردم به وزارت خونه اطلاع دادم که انجمن مرگ خوارها به دلیل خورده شدن اعضای بدن توسط ایوانوا درخواست مجوز کار برای فروش اعضای بدن رو بدن.
-منم بخاطر هوش بالات تورو کردم دفتردار بانک گرینگوتز که بتونی تو کارهای بانکی کمکمون کنی.

یکهو کرنلیوس فاج از پشت صداش میاد.

-و من هم استثنائاتی گذاشتم نسبت به دو شغله ها که خودمم درگیرش بودم

اون شب گابریل نمیدونست چی بگه انقدر خوشحال شده بود همرو بغل کرد و از خوشحالی تو خودش نمیگنجید
.....

سلام.
من نارسیس هستم ،دلم برای گابریل تنگ شده و شده برای یک لحظه هم شده دوباره ببینمش،ولی اون رفته و برنمیگرده
.....
صفحه آخر داستان

سلام من گابریل ترومن ارشد گروه هافلپاف بعد از تلاش فروان و لطف آقایان کرنلیوس فاج ،لرد و ارباب تاریکی و پروفسور دامبلدور صاحب بزرگترین شرکت کاریابی در دنیای جادوگری هستم و از ثروتمند ترین آدم های شهر و حالا .
همیشه نوری هست که تورو در تاریک ترین لحظات هدایتت کنه.

برگرفته از قسمتی از دفترچه خاطرات نارسیس
نام کتاب : افکاری در دوردست یا افکار دست نیافتنی هم نام داره
نویسنده :گابریل ترومن

پایان...



روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر کوچک شده




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱:۱۴ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۷:۵۵
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 333
آفلاین
-چی؟ یه روز نظارت آزکابان برای من میشه؟

زاخاریاس از شدت خوشحالی داشت بال در میاورد. در دفتر تراورز ایستاده بود و داشت به طور موزون بدنش را تکان میداد:
-لا اله الا الله.برادرم. این آرمان های دولت اسلامی نیست. پس نگاه نا محرم چه میشود؟
-آه....بله برادر تراورز. لحظه ای کنترل خود را از دست دادم.

زاخاریاس حاضر بود حتی برای مقام از آرمان های کمونیستی اش دست بکشد و همسو با دولت اسلامی باشد. او به راستی ادم دورویی بود.
-آنوقت برای چه برادر پافت و برادر ادوارد امروز نمی توانند نظارت کنند؟
-یک روز رفتند سنت مانگو.... یعنی مشکل شخصی برایشان پیش آمد.

فلش بک

-لیسا تورپین... درو باز کن. تو به جرم قهر با مامور مالیات و پرداخت نکردن اون بازداشتی.
-با من حرف نزنید. با همه تون قهرم.

لیسا در اتاقش در خانه ریدل نشسته بود و حتی به درهم نگاه نمی کرد. اصلا برای او مهم نبود کسی حرف میزد اگلانتاین باشد. او با همه قهر بود. اگلانتاین اما بر خلاف معمول، دیگر پیپ نمیکشید و مدام در میزد. به هر حال دیگر او رئیس آزکابان شده بود.
-لیسا تورپین، اگه در رو باز نکنی مجبور میشیم به زور وارد عمل بشیم.
-برای من مهم نیست. من با همتون قهرم.

آنطرف در اما دعوایی بود سر اینکه چه کسی اول وارد اتاق شود. اگلانتاین و ادوارد جر و بحثشان بالا گرفت و طبیعتا ادوارد راضی شد که در را با قیچیش نصف کند. اگلانتاین وارد اتاق شد و گفت:
-به نام وزارت آسلامی مجبورم بهت دستبند بزنم. ادوارد، با قیچی به خانم دست بند بزن تا دستمون به دست نا محرم نخوره.

ادوارد دست بند را با ترس برداشت و به سمت لیسا رفت. لیسا مدام تهدید میکرد و میگفت:
-به من دست نزن. نزززززززززن.

اما چشم غره اگلانتاین باعث شد ادوارد جلو تر برود که ناگهان لیسا با دست سیلی به ادوارد زد و ادوارد گوشه ی اتاق افتاد:
-خواهر تورپین. مجبورمون کردید به زور وارد عمل بشیم.

اگلانتاین این را گفت و به لیسا حمله کرد تا به او دستبند بزند اما اتفاقی افتاد که....

پایان فلش بک

-برادرم... شما فقط قراره یه روز ناظر آزکابان بشید. تاج و تخت نظارت به دردتون نمیخوره.

تراورز هر چه صحبت میکرد، نتیجه ای نداشت و زاخاریاس همچنان اصرار میکرد که برای او تخت تظارت را در دفترش آماده کنند.
-لطفا پایه هاش از چوب درخت گردو باشه، روی دستش الماس باشه، بالش اپریشمی هم حتما داشته باشه...
-خیلی خب. اگه تخت نظارت میخواید، پس باید لیسا تورپین رو به آزکابان برسونید. لفا قبل از ساعت دوازده برسونید که اگه کلید آزکابانو نداشته باشید دیوونه سازا راهتون نمیدن. یادتون باشه حتما کلید رو.....

اما تراورز سخنش را قطع کرد زیرا زاخاریاس در اتاق نبود. زاخاریاس به سرعت به سمت خانه ریدل ها راه افتاده بود و یادش رفته بود کلید را ببرد.

خانه ریدل ها

زاخاریاس نشان را روی سینه اش محکم کرد. او برای اولین بار در عمرش ناظر شد بود و طبیعتا میخواست جذاب به نظر برسد. تصمیم گرفت کرواتش را هم محکم کند که دید اگر کروات را محکم کند، راه تنفسیش بسته میشود پس از اینکار منصرف شد. به سمت خانه ریدل ها رفت و در زد.
-بیا تو.

صدا صدایی سنگین و محکم بود و معلوم بود لرد پشت در ایستاده است و بدش نمیاید چند تا کروشیو به یک محفلی بزند. اما زاخاریاس اعتماد به نفس خود را حفظ کرد و داخل خانه شد. لرد در گوشه ای نشسته بود و گفت:
-خوش آمدیم که تو را به خانه راه دادیم. لیسا آنجاست.

معطل نکرد و داخل اتاق شد. لیسا تورپین دست بند به دست داخل اتاق بود. رو به زاخاریاس گفت:
-اگه به خاطر ارباب نبود ، دنبال تو نمی اومدم. در ضمن با تو هم قهرم.

تا به اینجای بردن لیسا تورپین خوب پیش رفته بود و اگر او را به موقع میرساند میتوانست حتی ناظر دائمی آزکابان شود. اگر از خودش شایستگی نشان میداد حتما تروارز او را دستیار خودش میکرد و حتی میتوانست در آینده وزیر شود و ...
اما خیالات او نقش بر آب شد زیرا ساعت ده شده بود. و حتی نصف راه آزکابان را هم نرفته بودند. او نمیخواست توسط جسم یابی جانبی با زاخاریاس راهی ازکابان شود چون با او قهر بود. حتی حاضر نشده بود سوار جاروی او شود چون با جارو ها هم قهر بود و تنها راه رسیدن به آزکابان پیاده بود. او جواب سوال های زاخاریاس هم نمیداد چون با او قهر بود و در کل روز خسته کننده ای برای زاخاریاس بود. قدم های لیسا کوچک بود و مدام از زخاریاس جا میماند. دیگر زاخاریاس خسته شد رو به لیسا کرد و گفت:
-میشه یه کم تند تر بری لطفا؟
-نه.

زاخاریاس میدانست که او این جواب را میدهد و برای همین ناراحت شد و زیر لب گفت:
-از دست این تراورز. اگه نظارت کامل آزکابانو میداد دیگه نیازی به ناز کشیدن برای این نبود.

چهار ساعت بعد

-چی؟این همه راه اومد حالا میگی آزکابان تا شیش ساعت دیگه بستست؟

بالاخره چیزی که از ان میترسید فرا رسید. آزکابان بسته بود و او نه کلید را اورده بود و نه حکم نظارت را. با عصبانیت پیش لیسا آمد و گفت:
-میگن اگه بخوان در رو برامون بار کنن باید کد زندانی رو بیاریم تا تو رو اون تو بندازن. کد زندانیت چنده؟ روی دستبندت نوشته.
-نمیخوام بخونم. قهرم باهات.
-میخوای همین جا از سرما یخ بزنی؟ میگم کد زندانی رو بده.
-با من حرف نزن.

زاخاریاس دیگر داشت دیوانه میشد. هوا لحظه به لحظه سرد تر میشد و او دلش نمیخواست پشت در بماند. ناگهان فکری به ذهن او رسید. سوار بر جارویش شد. رو به لیسا کرد و گفت:
-همین جا بمون تا برگردم.

لیسا اهمیتی نداد و همانجا نشست. بعد از چند دقیقه زاخاریاس با جعبه ای برگشت و جلوی لیسا گذاشت و گفت:
-بیا بخور. دونه های همه مزه ی برتی باته.
-نمیخورم.

این همان چیزی بود که او میخواست. برتی بات ها را جلوی خود گذاشت و شروع به خوردن کرد. برتی بات هارا تا نصفه خورد و به سرعت خوابید. اما در واقع او خود را به خواب زده بود. لیسا بعد از اینکه دید زاخاریاس خوابیده ، برتی بات ها را برداشت و شروع به خوردن آن کرد. چند لحضه ای گذشت تا اینکه لیسا سرش را روی زمین گذاشت و خوابید. نقشه زاخاریاس گرفته بود زاخاریاس به آرامی دستشزرا بالا برد. دست لیسا را گرفت و دستبند را باز کرد. غدد های پشت دستبند را خواند که لیسا بلند شد و گفت:
-چی کار داری می کنی؟ به من دست نزن. دست نززززززن.

او به سرعت پا شد و با حرکات رزمی دست بند را از زاخاریاس گرفت و به عقب پرتاب کرد. پای او به جایی از مغز زاخاریاس خورد که همان قسمت عقل و منطق او بود. اینبار خون به مغز زاخاریاس نرسید و فریاد زد:
-برو به جهنممممممم. پتریفیکوس توتالوس.

دست های لیسا لحضه ای به خود بسته شدند و او خشک شد. دست بند او را برداشت و عدد پشت دستبند را خواند. سپس او کد پشت دستبند را گفت و در آزکابان راحت خوابید.

وزارتخوانه صبح روز بعد

تراورز کلید در دفترش را انداخت و وارد دفترش شد. همه چیز داخل دفترش معمولی بود به جز اینکه روی نامه ای روز میزش نوشته بود.
-ما غلط میکنیم که دیگر وزارت آزکابان را بخواهیم. بدینوسیله استعفای خود را از تیم وزارت و کلا دنیای نظارت اعلام میکنم. زاخاریاس اسمیت.

پایان



ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۴ ۲۲:۳۷:۱۳


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۱۰:۲۰ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
زاخاریاس اسمیت vs آیلین پرینس


-بازم؟

این بار پنجم بود که آیلین مجبور بود زاخاریاس اسمیت را به آزکابان ببرد!

-آره. باز اومده دم در وزارت گفته نظارت بدین بهم. حالا هم به صورت موقت باید پیش تو بمونه. ولی نگران نباش. فقط یه روزه.
-چرا پیش من آخه؟ مگه قرار نیست ببرمش آزکابان؟
-امروز آزکابان تعطیله. مجبوره بمونه پیش تو.
-چرا من؟ یعنی من تنها کسیم که میشناسی؟
-نه... ولی تو تنها کسی هستی که یه روز موندن تو خونه تو با یه روز موندن پیش دیوانه ساز ها خیلی فرق نداره.

مامور وزارت خانه این را گفت و رفت. حالا آیلین مانده بود و زاخاریاسی درون یک جعبه!
آیلین جعبه را به درون خانه اش هل داد. اصلا خیال نداشت زاخاریاس را بیرون بیاورد.

-هوی! منو از تو این جعبه بیار بیرون!
- تا فردا همون تو می مونی.
- بیارم بیرون! وگرنه خودم میام بیرون!
-اگه خودت می تونی بیای بیرون پس چرا منتتظر منی؟ بیا بیرون دیگه!
-الان میام! آخ!

زاخاریاس غافل از جنس جعبه مشتی به آن زد و دستش درد گرفت.آیلین جعبه را که به خاطر فلزی بودنش سنگین بود با زور داخل کمد هل داد و در را بست، به سمت تختش رفت و خودش را روی آن انداخت. خیلی خسته بود. آن روز بیست نفر را شکنجه کرده بود!

-آهای! منو بیار بیرون وگرنه تا فردا صبح داد می زنم!
-من می خوام بیست دقیقه بخوابم، پس ساکت بمون.

نیم ساعت بعد

-بیارم بیرون!
-باشه باشه میارمت بیرون!

آیلین خمیازه کشان در کمد و قفل جعبه را باز کرد و زاخاریاس را بیرون آورد. زاخاریاس متعجبانه به اطرافش نگاه می کرد.
-چرا تختت سیاهه؟ چرا عکس عقاب رو امضاته؟ چرا طرح اسکلت رو چوبدستیته؟ چرا هیچ کس اینجا نیست که به طرح های روی دیوار نظارت کنه؟
-مثلا قرار بود اگه آوردمت بیرون دیگه داد نزنی.
-میزاری من به کیفیت مبلت نظارت کنم؟
-ببین من کروشیو می زنما!
-چرا پیاز نداری؟ این دیگه چجور نظارتیه!
آیلین دوباره در تختش فرو رفت.

-چقدر از این ریونکلایی ها بدم میاد.
-
-هیچی هیچی ریونکلاویا عالین اصن!

زاخاریاس حوصله اش سر رفت و رفت به سمت دری که سمت چپ اتاق آیلین قرار داشت رفت.

-نرو تو اون اتاق!
-چی توشه مگه؟
-یه پرتال به تاپیک زمان برگردان مرگخوارانه!

آیلین که از حرف زدن با یک زندانی خسته شده بود پتریفیکوس توتالوسی روانه زاخاریاس کرد، وارد زمان برگردان مرگخواران شد، زمان برگرداد را برداشت و با آن زمان را یک روز جلو برد و خواب راحت را جشن گرفت!

-هوی، منو از تو این جعبه بیار بیرون!



ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰:۰۲ شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۴۰ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
لاوندر براونVS پلاکس بلک
سوژه: اختلال هویت!
دوئل هاگوارتز


شب بود و ماه، رنگ کبودی داشت. سکوت، بر خیابان گریمولد حکم فرمایی میکرد. سرود سکوت و ملودی تاریکی، صدای صامت شب بود. حتی جیرجیرک ها آواز نمیخواندند. سکوت شب، ماتم عجیبی داشت؛ انگار که در پس پرده سکوتش غوغایی به پا بود. و این راز نهفته در سکوت، ماگل ها را به وحشت می انداخت.اما در تاریکی شب، دختری بود که حکومت سکوت را نقض کند. دختری که به آرامی از پشت بوته ها بیرون می آمد.
لاوندر پیراهن بلند زرشکی رنگی به تن داشت؛ رنگ مورد علاقه اش. پیراهن در قسمت بالاتنه قالب بدن بود و ظریفکاری اندام خوش تراشش را به نمایش می گذاشت. در قسمت پایین تنه، بعد از قوسی هلال شکل در کمر، گشاد و چین دار می شد و به لاوندر، جلوه ی زنانه ای می بخشید. هوا سرد نبود؛ اما او روی لباسش شنل سیاهی به تن داشت. کلاه شنل را روی سرش کشیده بود تا کاملا از دید ماگل های فضولی که بیرون را دید می زدند دور بماند. در سکوت و تاریکی خیابان گریمولد، به شبحی راه گم کرده می مانست.
به نرمی عرض خیابان را پیمود و میان دو خانه شماره ی یازده و سیزده ایستاد. همان طور که به دو خانه ای که از هم جدا می شدند می نگریست، نقشه اش را مرور کرد.
تحول خانه ها کامل شد. لاوندر به سمت خانه ی شماره دوازده به راه افتاد. شنلش در باد پیچ و تاب نمیخورد؛ چون در جیب آن دو بطری کوچک و بزرگ داشت که سنگینش می کردند.
مقابل درب شماره دوازده ایستاد. بطری کوچک را از جیب مخفی شنلش بیرون کشید. بطریِ بلورین، کوچک و به شکل قلب بود. مایع صورتی رنگ آن چنان می درخشید که برای خواندن نوشته ی روی بطری احتیاجی به نورچوبدستی نبود. " عطر عشق- این عطر جادوگر مورد نظر را به سمت ساحره ی استفاده کننده جذب می کند."
درب بطری را باز کرد ومقدار نه چندان کمی را روی جای جای بدنش اسپری کرد. نبض مچش، گردنش، سینه اش. هر جایی که ممکن بود بینی رون به آن نزدیک شود. عطر بوی دل نشینی داشت. رون حتما قربانی این حیله می شد.
بطری بلورین را دوباره در جیب شنلش گذاشت، و بطری بزرگتر را بیرون کشید. بطری سیاه و تیره بود و بوی خیلی بدی می داد. لاوندر چوبدستش را روشن کرد. چشمان قهوه ای رنگش نوشته ی روی بطری را خواندند." این معجون برای جذب فرد مورد نظر استفاده شده و نوعی عشق مصنوعی را در قربانی نسبت به خورنده ی معجون به وجود می آورد."
درب بطری را باز کرد. لحظه ای سرش را خم کرد تا بالا بیاورد، اما چنین اتفاقی نیفتاد.بطری را به دهانش نزدیک کرد. حالش از بوی آن به هم میخورد. زیر نور آبی رنگ چوبدستی، به معجون نگاه کرد. شبیه آسفالت مایع ماگلی بود. تردید داشت. آیا باید حتما این مایع لزج حال به هم زن را میخورد تا محبت رون را جلب کند یا تنها عطر عشق کافی بود؟ زمزمه کرد:
-کار از محکم کاری عیب نمیکنه!

بطری را سر کشید. بطری و چوبدستی از دستش افتادند.محتویات بطری روی زمین جاری شد و درون راه آب ناپدید گشت. لاوندر به زانو در آمد. به نفس نفس افتاد. باورش نمیشد معجون عشق زا چنین عوارض وحشتناکی داشته باشد.
چندی بعد که حالش سر جایش آمد، برخاست و لباسش را تکاند. به معجون و بطری واژگون شده نگاه کرد. دلش نمی خواست آن را بردارد. شنلش را کمی تاب داد و تکاند و سرانجام، وارد خانه ی شماره دوازده گریمولد شد.

فلش بک- یک ساعت قبل

-میگم هاااا لاوندر، این لباست یه ره برای یه مهمونی خودمونی...خب، شلوغ نیست؟
-منظورت چیه پروتی؟
-یعنی میگم...همون بلوز و شلوار جین خوبه...این پیراهن مجلسیه...
-من میخوام در هر حالتی به چشم رون قشنگ بیام. مشکلیه؟
-آخه... تو که میدونی احساس رون به تو عشق نیست. چرا خودت رو پاره پوره میکنی برای به دست آوردن محبتی که لایقش نیسـ...
-بس کن پروتی! داری مجبورم میکنی جمله ی "به تو ربطی نداره" رو به زبون بیارم.

پروتی شاکی شد.
-اصلا به من چه...تو میری شکست میخوری...
-باشه حالاااا...نمیخواستم ناراحتت کنم!
-آخه وقتی هرماینی هست، رون به تو توجه میکنه؟
-هرماینی کار داره.امشب نمیاد. تو چرا نمیای؟
-مامان بابامون میخوان برن یه جایی که نمیگن کجاست. مجبورمون کردن خونه بمونیم.

پادما وارد شد.
-بیخیال پروتی! میتونیم درس بخونیم...یا اینکه لباسای جدیدمونو بدوزیم...

پروتی چشم هایش را در کاسه گرداند.پادما ادامه داد:
-لاوندر! بیا ببین چی برات دارم!
-چی؟
- یه معجون عشق پیچیده و سخته. خیلی هم قویه. خوبیش اینه که لازم نیست به خورد رون بدی. خودت بورش، رون بهت جذب میشه. ولی تاثیر فقط یه ساعته.
-وااای ممنون! مدام میخورمش!

پادما نگاهی به خواهرش انداخت.
-موفق باشی!

پایان فلش بک


هرچه بیشتر در راهروی خانه پیش می رفت،صدای نرم موسیقی واضح تر میشد. سر انجام وارد اتاقی شد که با جادو گنجایش بیشتری پیدا کرده بود. بینی اش میزبان دنیایی از بوی های خوش شد و چشمش خورد به دنیایی رنگارنگ از آدم هایی که به عیش و نوش و خنده مشغول بودند.
به دنبال رون گشت، و او را پیدا کرد.
-رون!
-هرماینی!

لاوندر که در راه آغوش رون بود به یکباره ایستاد.
-هرماینی؟
-خوشحالم می بینمت!

اما لاوندر اگر به موضوعی پیله میکرد ممکن نبود رهایش کند.
-هرماینی؟

رون او را در آغوش کشید.
-مگه نگفتی نمیتونی بیای؟

لاوندر خودش را از رون جدا کرد و هیچ نگفت. صدایی از پشت سر او گفت:
-سلام هرماینی!

لاوندر هیچ نگفت. بهت زده به صورت هری و رون نگاه کرد. رون گفت:
-سلام هری!
-سلام.هی رون، تو چند تا چند تا یار برمیداری؟ مگه لاوندر یار تو نبود؟
-هنوز که لاوندر نیومده. و امیدوارم هیچوقت نیاد!

لاوندر داد کشید:
-رون!
-چیه هرماینی؟
-من...من هرماینی نیستم!
-شوخی نکن!

هری گفت:
-تو که اهل شوخی کردن نبودی...تا جایی که من یادم میاد...
-گفتم من هرماینی نیستم!

رون گفت:
-قیافه ش به شوخی نمیخوره!
-من هرماینی نیستم...سر به سرم نذارین!
-فکر کنم تو داری سر به سر ما میذاری!

لاوندر وحشت کرده بود. نزدیک بود جیغ بکشد. به سمت دستشویی دوید. آبی به صورتش زد. با اشک ریختن فاصله ای نداشت. از گیر کردن در مخمصه یا سوژه شدن بدش می آمد.صورتش را خشک کرد. سرش را بالا آورد و رو در رو شد با هرماینی!
-هرماینی!

هرماینی هیچ نگفت. لاوندر دوباره پرسید:
-تو اینجا چیکار میکنی؟

متوجه شد که هرماینی هم درست با او آن کلمات را بر زبان می آورد.
-مثل احمقا ادای منو...

اما ناگهان به خود آمد.چشمانش باز و بازتر شدند آن قدر که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنند. این صدای هرماینی بود؛ چهره ی هرماینی. هرماینی روبه روی او نایستاده بود. هرماینی تصویری در آینه ی دستشویی بود!
-من...من...

صدایش لرزان بود.
-این یه ...کابوسه...این فقط یه...کابوسه...

اما هیچ چیز کابوس نبود. دوباره به آینه نگاه کرد. انگشتانش را روی صورتش کشید و تصویر هرماینی هم همان کار را کرد.
-من...من به هرماینی تبدیل شده م!

تصویر هرماینی هم همین را گفت در حالی که عضلات صورتش حالتی نشانگر حیرت را به خود گرفته بودند. لاوندر دوباره روی صورتش،یا به عبارتی صورت هرماینی کشید و دریافت که انگشتانش هم به انگشتان هرماینی تبدیل شده اند.
او دختر باهوشی بود(هنوزهم هست!) .چون توانست در عرض ده دقیقه با این موضوع کنار بیاید و همه چیز را بفهمد و در عرض سه دقیقه نقشه دومی طراحی کند. نقشه اش را زیر لب مرور کرد:
-من همیشه چی میخواستم؟ محبت رون. چیزی که هیچ وقت به من نمیده. ولی به هرماینی،چرا. خب، حالا من خودمو به جای هرماینی جا میزنم و از محبت رون استفاده می کنم. یه ساعت...نه...چهل دقیقه ی دیگه هم میرم خونه ی پتیل ها تا پدر پروتی و پادما رو در بیارم. معجون مرکب پیچیده با موی هرماینی!

از دستشویی خارج شد. موهایش(موهای هرماینی) را مرتب کرد. رون به سمت او دوید.
-حالت خوبه؟ فکر کردیم حالت به هم خورده.
-خوبم.

خوب نبود.داشت در کوره ی خشم می سوخت. باید رون را گمراه میکرد.
-میای یه چیزی بخوریم؟
-بریم.

هری گفت:
-من هم میام!

دختری از پشت سر هری گفت:
-تو هیچ جا نمیری هری پاتر!

جینی دستانش را دور گردن هری حلقه کرد و گفت:
-تو با من میای یه چیزی بخوریم!

هری خندید و هر چهار نفر به طرف میز به راه افتادند. هری برای خودش و جینی نوشیدنی کره ای ریخت و رون هم برای هرماینی-لاوندر و خودش. اما تاخواست لیوان دوم را پر کند، هرماینی – لاوندر گفت:
-من آب کدو حلوایی میخورم.ممنون!

رون و هری طوری به او خیره شدند که انگار روح دیده اند.لاوندر پرسید:
-چیه؟

رون گفت:
-فکر میکردم آب کدو حلایی دوست نداری!

هری گفت:
-مگه تو عاشق نوشیدنی کره ای نبودی؟

لاوندر فهمید که خیط کاشته است.
-آره...ولی میخوام امتحان کنم...شاید خوشم اومد!(قیافه اش هم این شکلی( )شده بود)

هری و رون با قیافه های قانع نشده به او نگریستند. لاوندر جام آب کدوحلوایی را سرکشید و به رون پیشنهاد کرد:
-میای باهم بریم وسط؟
-من فک میکردم تو از رقصیدن خوشت نمیاد! باشه.

هری و جینی باهم به انبوه آدم های درحال پایکوبی پیوستند و لاوندر-هرماینی و رون هم باهم. لاوندرسرش را روی سینه ی رون گذاشت. بار ها در مورد چنین لحظه ای خیال پردازی کرده بود اما هرگز تحقق نیافته بود. زمان به سرعت می گذش و لاوندر برای اولین بار طعم عشقی واقعی را می چشید. زمان زود میگذشت... رون زمزمه کرد:
-با چه افسونی موهات رو مواج و مجعد کردی؟
-مواج و مجعد؟

اینها خصیصه های موهای لاوندر بود.رون مدهوشانه گفت:
-آره...رنگشون هم داره عوض میشه...

لاوندر از رون فاصله گرفت و به سمت دستشویی دوید. به آینه نگاه کرد. صورت هرماینی در تلاطم بود. به سمت رون دوید و گفت:
-من باید برم! خداحافظ!
-اما فقط یه ساعته...هرماینی!

لاوندر صورتش را با دستانش پوشاند و بیرون دوید.شنلش را برداشت و در خانه ی پتیل ها ظاهر شد.

منزل پتیل ها

-پروتی! پادما!
-چیه؟
-چرا بهم معجون قلابی دادین؟ منو تبدیل کردین به هرماینی؟
-میخواستیم طعم عشق واقعی رو بچشی.

پادما گفت:
-دروغ هم نگفتیم.رون به سمت تو جذب نشد؟

خشم لاوندر فروکش کرد.
-چرا...جذب شد..

پادما قیافه ی قانع کننده ای به خود گرفت.
-ببین لاوندر، عشق واقعی اینه. عشق واقعی رون هرماینیه نه تو. اینو بفهم. میتونی؟

لاوندر غیب شد. در اتاق خودش ظاهر شد و ساعت ها، ساعت ها و ساعت ها روی تخت خواب زرشکی رنگش گریه کرد. حقیقت این بود. رون متعلق به او نبود. روحش خوشحال و راضی بود از اینکه ساعتی را با رون گذرانده، اما در اعماق وجدانش این حقیقت تلخ را پذیرفته بود: عشق واقعی رون،او نبود!


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲ ۱۶:۳۱:۲۰



تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸:۲۷ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۱:۳۵
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 151
آفلاین
گابریل تیتvsپومانا اسپروات

سوژه:پرحرفی نابجا


_خب،بزار ببینم؛قلم پر برداشتم،دفترم برداشتم.دیگه چی؟...دیگه...دیگه...
_فرم مشخصات رو برنداشتی.
_اوه!اره؛فرم رو برنداشتم.ممنون که...وایستا ببینم کی حرف زد؟

پومانا به پشت سرش نگاه کرد؛کسی رو ندید و فکر کرد خیالاتی شده است،اما دوباره یک صدایی شنید
_من بودم،من.این پایین.

پومانا به پایین نگاه کرد و جیغ زد.یک قلم داشت باهاش حرف می زد.قلم که از هاج و واج نگاه کردن پومانا تعجب کرده بود گفت:
_بابا منم،من.قلمی که باهاش ازمون هاتو دادی.خیلی بی معرفتی!حالا که قرار به این مهمی داری من رو با خودت نمی بری؟

پومانا که هنوز توی حالت شک بود و سعی می کردمطمئن بشود که خواب نمی بیند؛تته پته کنان گفت:
_تتتو...حرررف...می....زززنی؟
_معلومه که حرف می زنم؛همون طوری که تو حرف می زنی؟
_اخه....اشیاااا...کککه....حرررف....نمی....زززنن.
_می بینی که داریم حرف می زنیم.

پومانا که متوجه شد خواب نمی بیند،گفت:
_پس چرا هیچ وقت با من حرف نزدین؟

قلم پر که توقع همچین سوالی رو داشت با جملات اماده شده گفت:
_خب پومانا ببین؛ما اشیا حق نداریم صحبت کنیم و برای اینکه کسی از قانون سر پیچی نکنه هممون رو طلسم می کنند.الان هم که می بینی حرف می زنیم برای اینه که هر چند وقت یکبار ما اجازه صحبت با یک نفر را داریم،که امروز تو اون یک نفری.متوجه شدی؟

پومانا که سعی می کرد جملات قلم را هضم کند بعد از چند لحظه گفت:
_اها!حالا فهمیدم.پس شما...

ساعت پرید وسط حرف پومانا و گفت:
_داره دیرت میشه!
_اوه،اوه،راست میگی؛ممنون که گفتی قلم تو هم با من بیا .اشیا عزیز خداحافظ!

پومانا کیفش را برداشت و به سمت در رفت.

قلعه هاگوارتز

_وای!داره دیرم میشه.پس این دخمه ها کجاست؟

یک کتاب که دست یکی از دانش اموزان بود،گفت:
_پومانا از سمت راست بری زودتر می رسی.

پومانا که از وقتی از خانه خارج شده بود؛متوجه شد همه اشیا با او حرف می زنند و کس دیگری صدایشان را نمی شنود،دست هایش را به حالت تشکر در اورد و به راهش ادامه داد:

تق تق تق

_بفرمایین.

پومانا وارد اتاق شد.اتاقی دلگیر و تاریک که در قفسه هایش پر بود از شیشه هایی که در انها مواد عجیبی بود.در وسط اتاق یک میز و چند صندلی قرار داشت که مردی با موهای مشکی روغن زده و بینی عقابی پشت میز نشسته بود.
_دیر کردی.
_ببخشید،پیدا کردن اینجا کمی طول کشید.
_به هر حال این روی انتخاب ما تاثیر می زاره،بشین.

پومانا سریع اطاعت کرد و روی یکی از صندلی ها نشست.استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود.اسنیپ بدون توجه به استرس او پرسید:
_فرم مشخصات رو اوردی؟
_بله.

اسنیپ دستش را دراز کرد و پومانا انرا به او داد بعد از نگاه کردن به مشخصات گفت:
_شما برای استخدام شدن به عنوان دستیار منباید به چند سوال پاسخ دهید.

پومانا احساس کرد صدایی از گلویش بیرون نمی اید. اگر نمی توانس ت جواب بدهد،اگر...
_اماده اید؟

رشته ی افکار پومانا از هم پاره شد و سرش را به معنی موافقت تکان داد.اسنیپ ادامه داد:
_به چه دلیل می خواهید در این شغل استخدام شوید؟

پومانا ماند؛هیچ دلیلی به ذهنش نمی رسید.
_بگو معجون سازی و هاگوارتز رو دوست دارم.

پومانا متوجه شد که صدا از کیفش بیرون می اید،به کلی فراموش کرده بود که اشیا با او حرف می زنند.او جمله را تکرار کرد.اسنیپ جمله یادداشت کرد و پرسید:
_این معجون چیه؟

اسنیپ به پاتیلی اشاره کرد که در ان معجون بی رنگی بود.پومانا احساس می کرد اسم اون معجون از ذهنش پاک شده است.تصمیم گرفت ویژگی هایش را بگوید تا شاید یادش بیاید.
_معجون بی رنگ و بی بوییه که....

پاتیل دارای معجون فریاد زد:
_نوشندشو وادار به راستگویی می کنه.

پومانا که از کمک پاتیل خوشحال شده بود سریع حرفش را کامل کرد.اسنیپ چند سوال دیگر از او پرسید و در بعضی از سوالات اشیا به او کمک می کردند.پس از پایان سوالات اسنیپ گفت:
_من باید جواب های شما را به جناب مدیر بدهم؛تصمیم گیرنده نهایی ایشون هستند.جواب مصاحبه در چند روز اینده برای شما ارسال می شود.

پومانا از او تشکر کرد و به بیرون رفت.

چند روز بعد...

پومانا با ذوق و استرس نامه ای را که جغد از طرف مدرسه برایش اورده بود باز کرد و متن انرا خواند

دوشیزه اسپراوت

مفتخرم که به اطلاع شما برسانم که شما در مصاحبه ی معجون سازی
قبول شدید.امیدوارمدر اغاز سال تحصیلی(یک سپتامبر)شما را
ملاقات کنیم.

مدیر مدرسه البوس دامبلدور


مرسی که دوستمی
مرسی که باهامین

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.