هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۴ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۱:۰۰ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 147
آفلاین
دفترچه خاطرات آستريکس. صفحه دو هزارو چهارصدو دو.

نصف شب بود و آستريکس تازه از اولين شکارش برگشته بود. زبونشو دور لباش کشيد و باقي مونده خون رو ليس زد.
اون با خودش به فکر فرو رفت... کسی که تو محله قديم به بدشانس ترين پسر دنيا معروف بود الان احساس خوشحالي ميکرد ولي چرا؟!
_ بزار يه دودوتا چهارتاي ساده بکنم ببينم چرا همچين حسي دارم... يه کلاه که با چند تا چرتو پرت توي يه گروه خوب اصيل انداخت. اولين شکار هم که خوب پيش رفته... شايد اينبارو اينجا شانس يار باشه.
آستريکس یه خمیازه ای کشید و به ساعت ديواري که روبروش بود نگاه کرد که ساعت 5:49 دقيقه بهش چشمک ميزد. ديگه بهتر بود بخوابه , ساعت شروع کلاس هارو نميدونست ولي اميدوار بود يااقل موقع ظهر باشه تا کمي استراحت کنه.
بعد از عوض کردن لباساش پريد روي تخت و درجا دکمه بخواب رو زد.

ساعت 7:30 دقيقه صبح


_درررررريييييييينگ درررررييييييييينگ.

آستريکس مثل گربه توي تام و جري به سقف ميپره و با ناخوناش اونو چنق ميزنه ولي چون با گربه توي تام و جري صدو هشتاد درجه فرق جنسيتي و شخصيتي داشت نتونست خودشو رو سقف نگه داره و نشيمنگاهش با کف خوابگاه يه روبوسي محکمي کردن.
آستریکس از جاش بلند شد و کمی نشیمنگاهشو مالش داد و بعد گفت:
_شيیییر تو شاااااانس.

کم کم بقیه ملت , شادو شنگول بیدار میشن و با انگشتای کوچولو قوقولی چشماشونو میمالن و یکی یکی برا رفتن به wc به صف میشن ولی آستریکس با چشمای پف کرده و قرمز و با یه بالشت توی بغلش با قیافه ای پوکر فیس مانند به یک نقطه خیره شده و حرفای قبل خوابش رو تو ذهنش مرور می کنه.
بعد از اینکه ملت رداهای خودشونو می پوشن و راهی کلاساشون میشن , تازه اون به خودش میاد و با تکرار جمله:
-شیر تو شانس.
از جاش پا میشه و زندگی شیر شانسی اش را ادامه میده.

پایان صفحه دو هزارو چهارصدو دو


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
چنددقیقه ای بود که بیدار شده بودم ولی دلم نمی خواست چشامو بازکنم. اون قلعه ی شگفت انگیز، دریاچه ای که از سیاهی انگار از مرکب پرشده بود و کلاه سخنگویی که گفت من شجاعم، اگه همش خواب باشه چی؟!

صدای دینگ دینگ ظریفی شش بار در گوشم پیچید. صبح شده بود و رویا هنوز ادامه داشت!

با ذوق از جام پریدم. هم اتاقی هام غرغرکنان پتوهارو روی سرشون می کشیدن، ولی من سرحال و پراز انرژی بودم. سریع لباسامو پوشیدم، کراواتمو صاف کردم و کتاب هامو تو کیفم چپوندم. باید چیزهای بیشتری ازاین قلعه می دیدم!

تقریبا نزدیک بود چوبدستیمو جا بذارم!

اونو هم از کنار تختم قاپیدم و جرقه های طلایی رنگی ازش به نشانه خشنودی خارج شد.

لیزا، دختری که موهایی خاکستری-صورتی داشت، با خواب آلودگی به من نگاه کرد:
-چیشده؟ برای اینهمه سروصدا زود نیس؟

من این دختر رو از لرزش پاهاش وقت گروهبندی و شیطنت هاش سر میز شام به یاد داشتم. دختر دوست داشتنی ای بود.
-اولین کلاسمون تو هاگوارتزه! ذوق نداری ببینی استاد تغییرشکل چی میخواد درس بده؟

صدای خرو پف لیزا در جواب بلند شد ومن کیفمو برداشتم و پله های خوابگاه رو دوتا یکی کردم و به تالار گریف رسیدم. یک نفر روی کاناپه ی جلوی شومینه و جلوی انبوهی از کتابها و کاغذهای پوستی خوابش برده بود. تصمیم گرفتم بیدارش کنم.
-هی! اگه کلاس داری دیرت نشه و اگه نداری... فکرکنم تختت برای خوابیدن راحت تره.

پسری که بیدارش کرده بودم با گیجی به من زل زد.
-کلاس؟ نه... بدتراز اون، سمج دارم.
-چی داری؟!
-تو تازه واردی. جای تعجب نداره. قانون اول تالار گریف! هیچکس زودتر از ساعت8 بیدار نمیشه! اگه کلاس نداری زودتر از12 بیدار نمیشی!

پسر بعد از گفتن این طرف تلوتلو خوران به سمت خوابگاه پسران راه افتاد. حتی خودشو معرفی هم نکرد! نکنه سمج یه نوع بیماری باشه؟ اسم پسر رو از روی کتاب ریاضیات جادوییش خوندم; گیدیون پرایوت. بعدا ازش درمورد این سمج میپرسم.

تالار اصلی پر از دانش آموزان آشفته و خواب آلود بود که با بیحالی به صبحانه شون زل زده بودند. من کنار یک دختر لاغراندام گریفی ولو شدم. میز صبحانه از هرچیزی که فکرشو بکنی پر شده بود. آبمیوه، قهوه، چای انگلیسی و ایرانی، مارمالاد، نیمرو، همه چی!

درحالی که برای خودم آب پرتقال میریختم، سعی کردم سر صحبت رو با دختر باز کنم.
-شما میدونید کلاس تغییرشکل از کدوم وره؟

دختر لاغراندام با چشمای بادومیش نگاه موشکافانه ای به من انداخت.
-البته که میدونم. باید بپیچی سمت راست و تا تابلوی بیوه نالان بری، بعد به سمت چپ بری و از راه پله ها بخوای که تورو به سمت غربی ترین کلاس برسونن.

من جوری با تعجب به دختر نگاه کردم که جمله شو یه بار دیگه آروم تر گفت و اضافه کرد.
-سعی کن تازه واردا رو پیدا کنی و دنبالشون بری! سخت نیس!

دختر بلند شد و من به سختی گازی به ساندویچم زدم.

یک ساعت بعد

-یعنی هیچکدوم از تازه واردا نمیخوان صبحونه بخورن؟! اه ولش کن، خودم کلاسو پیدا میکنم.

از تالار بیرون اومدم وبه سمت راست راهمو ادامه دادم. تابلوهای روی دیوار بهم خوشامد میگفتن و راهو نشونم می دادن. همه چی خوب بود تا وقتی به راه پله ها رسیدم. میتونید تصور کنید که از راه پله ای مودبانه بخواید به سمت چپ بپیچه و اون خودشو به نشونه منفی به اطراف تکون بده؟!

یک ساعت بعدتر

نه، هنوز نرسیدم و از پله ها متنفرم!


lost between reality and dreams


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
" چقدر بزرگه! وای خدا!" من به حیاط هاگوارتز نگاه می کردم و این جمله را بار ها تکرار می کردم و سعی در تصور کل هاگوارتز، داشتم.نمی توانستم، چون در مغزم نمی گنجید. هنوز با دهان باز‌، به دور و برم ، می نگریستم. حیرت انگیز و در عین حال، خوشحال بودم. به خود آمدم و قدمی برداشتم. وقت نکرده بودم که به همه جا سر بزنم.

همه درباره ی کویداچ؟ کویپاج؟ نه، فکر کنم که باید کوییدیچ باشد، حرف می زدند. می گویند که یک مسابقه با جارو ست. بالاخره، من که نمی رفتم! پس به حرف هایشان، اهمیت ندادم. تالار هافلپاف و خوابگاه، و کل هافلپاف، خیلی خوب و جذاب بود. من کسی را در هافلپاف، غیر از سدریک دیگوری، نمی شناسم. خیلی با کس دیگه ای حرف نزده بودم، چون در دو روز پیش، در شوک بودم و هنوز از شوکم برداشته نشده بود.

راه رفتن را به سمت تالار خصوصیمان، شروع کردم. همه ی بچه های هاگوارتز در راه، مثل بت، به من خیره شده بودند. اما من به آنها توجه نکردم. چون اصلا برایم مهم نبود. ناگهان به تابلویی برخورد کردم. به بالا نگاه نگریستم. به در تالار خود، رسیده بودم.
سرم به شدت درد می کرد. اما با این حال گفتم:

- درو باز کن.

- چون فقط تازه واردی، درو باز می کنم. وگرنه باید همیشه رمزو بگی!

- رو نواری؟ چرا همیشه میام، اینو تکرار می کنی؟

او چیزی نگفت. ولی در عوض،در را باز کرد. من نگاهی عجیبی به او انداختم، اما کمی بعد، در تابلو، رفتم. وقتی کاملا به تالار رسیدم، همه به من خیره شدند. چرا به من می نگرند؟ من سرم را پایین انداختم و به طرف خوابگاه رفتم.

- ماتیلدا؟

من باز هم به راه خود ادامه دادم و به حرف های بقیه، اصلا گوش نکردم.

- میشه یه نگاه به ما کنی؟

من به خوابگاه رسیدم. اما لیندا، سریع به طرف در آمد و جلویش، ایستاد.

- نگاه کن دیگه!

من با چشمان آبی کهربایی، به لیندا نگریستم:

- چیه؟

- چرا اینقدر دپرسی؟ تو این چند روز‌، همش سرت پایین بوده. با هیچکس حرفم نزدی و فقط شبا میای تالار! بعد تو میگی چیه؟

-ببخشید، من خیلی کار دارم.

من لیندا را پس زدم و دستگیره را چرخاندم. در را باز کردم و با قدم های محکم، به خوابگاه پا گذاشتم. به سرعت به طرف تختم رفتم.
سریع پتو را بر بدن خود کشیدم و با ابرو هایی در هم رفته، چشمانم را بستم. نمی دانم چرا، ولی نمی توانستم با آنها گرم بگیرم. راحت نبودم.

می خواستم پیش آن خانواده ای که جادو را قبول نداشتند ، برگردم. اما بعد چند دقیقه فکر، به این نتیجه رسیدم که ماندن در اینجا، برای من، بسیار ضروری است. من امیدوار بودم که با هافلی ها و با کل هاگوارتز، دوست بشوم. این را به خود گفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷

گلرت گریندل والد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۴ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 25
آفلاین
همانطور که آلبوس بهم گفته بود، از غفلت مشنگ ها استفاده کردم و در یک لحظه که چشم ها به قطار سکوی نه خیره شده بود، وارد دیوار بین سکوی نه و ده شدم. بلافاصله خودم را بین انبوهی از جادوگران بریتانیایی و فرزندانشان دیدم. گاری های پر از چمدان و قفس های پرندگان همه جا به چشم می‌خورد. انقدر همه جا شلوغ بود که کمتر کسی متوجه حضور من غریبه می‌شد. 

سوار قطار شدم و در کوپه وسط، نزدیک پنجره نشستم. اینبار دانش آموزان که برای رفتن به صندلی خود از جلوی کوپه من می گذشتند، متوجه چهره جدید من می شدند. حتما پیش خود فکر می کردند خیلی جوان است که بخواهد معلم باشد، اما بزرگتر از آن است که سال اولی باشد.

بعد از چند ساعت راندن در دل جنگل های اسکاتلند، بلاخره قطار به هاگوارتز رسید. قلعه جادویی بزرگی که تعریف آن را همه جا و از همه کس، خصوصا آلبوس شنیده بودم. هوا تاریک شده بود و وقتی به بالا نگاه انداختم، به سختی می شد نوک برج و بارو های بلند را دید. در دل اقرار کردم که از دورمشترانگ خیلی خیلی بزرگ تر است. 

پشت سر همه وارد تالار شدم. پیرمرد خرفتی که فانوس به دست داشت ابتدا مانع ورود من شد. آخر من ردای دانش آموزی نداشتم. به او گفتم که دانش آموز دورمشترانگ هستم و به دعوت مدیر مدرسه، برای ادامه تحصیل به اینجا آمدم. چیزی که به او نگفتم این بود که به علت استفاده از طلسم های خطرناک و به خطر انداختن جان چندتا از همکلاسی هایم، از دورمشترانگ اخراج شدم.

پیرمرد رفت و من را در راهروی بزرگ تنها گذاشت. نگاهم را به سر تا سر راهرو دوختم. زره های متحرک، نقش و نگارهای قدیمی تراشیده روی سنگ، شمع های معلق در هوا، بوی غذای تازه طبخ شده از سرسرا، آری، اینجا خیلی با دورمشترانگ متفاوت بود. 

با احتیاط به جایی که پیرمرد رفته بود نگاه کردم و وقتی مطمین شدم که کسی به من نگاه نمی کند، دوان دوان از پله ها بالا رفتم. کنجکاوی در من می سوخت. به عمه پیرم و آلبوس گفته بودم برای ادامه تحصیل به هاگوارتز می روم و از مدیر آنجا خواهش می کنم من را بپذیرد، اما در حقیقت می خواستم در این قلعه تاریخی دنبال یادگاران مرگ بگردم. 

کار سختی بود. قلعه پر بود از راه پله های متحرک و اتاق های بزرگ. میدانستم تا پایان شام و گروهبندی، چند ساعتی بیشتر وقت ندارم. همانطور که در یکی از راهرو ها بالا و پایین می رفتم، با خود تکرار کردم: باید اتاقی را که هاگوارتزی ها وسایلشان را قایم می کنند را پیدا کنم!

سه بار این جمله را با خود تکرار کردم که ناگهان دری در کنارم پدیدار شد. گویا ناخواسته طلسم قفل در را شکسته بودم. با اشتیاق و شور چوبدستی ام را بیرون کشیدم و در اتاق را باز کردم.

مثل بازار مکاره بود! از شیر مرغ تا جان آدمیزاد روی هم تلمبار شده بود. وسط آنهمه شلوغی، آینه قدی بزرگی توجه من را به خودش جلب کرد. با کنجکاوی جلو رفتم و به تصویر رنگ پریده خودم نگاه کردم. ناگهان با تعجب آه کشیدم! آلبوس کنار من ایستاده بود. ابر چوبدستی در دستم، سنگ زندگی مجدد روی تاج پادشاهی بر روی سرم، و چیزی مثل شنل نامریی در دستان آلبوس بود. اما وقتی سرم را چرخاندم، در دنیای واقعی تنها بودم.

آلبوس درون آینه شروع به صحبت کرد: تو انقدر بد نیستی گلرت. تو به هاگوارتز صدمه نمیزنی. تو جان بچه های هاگوارتز را مثل دورمشترانگ تباه نمی کنی. به خانه برگرد، جای تو اینجا نیست


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- لوموس!

تاریکی.

- لوموس!...لوموس!لوموس!لومــ...اوس!

تکه چوب را محکم تر گرفت و وحشیانه تکان داد.

- لوموس! لومعوس! لووووموووووعووووس!

دستی به پیشانی کشیده و عرقش را پاک کرد. سپس چوب را مقابل صورتش گرفت:
-ناامیدمان نمودی.

آنگاه شاخه ای را که از درخت کنده بود به دور انداخت و شاخه ای دیگر را کند.

-ویز ویزی، ویز ویز!

حشره سیاه به به تکه چوب های این طرف و آن طرف افتاده در آن برهوت اشاره کرده و اذعان داشت که این کار بی فایده است.

مرد شکست.
یا دست کم این طور به نظر می رسید؛ او از کمر خویش خم شده و چشم در چشم حشره شد. حشره قدری از این فاصله نزدیک صورت هایشان شرم زده شده و چندگامی خجولانه عقب رفته و خنده ای نخودی کرد... اما ارتباط چشمی را قطع نکرد.
مرد به درون چشمان حشره خیره شد، در آن چشمان تیره رنگ گم شد و فرو رفت، حشره نیز محو نگاه چشمان تیره مرد شده و از خود بی خود شد.

- لوموس!
- ویییییییز! ویییییییز!

حشره در حالی که وحشیانه به این سو و آن سو تاب خورده و در دستی مچاله می شد، به خود آمده و جیغ می زد.

- ویز؟!
از ته حشره نور بیرون آمد.

جانور زشت و سیه چرده چیزی بیش از تصوراتش بود، او جادویی بود.

"پیفت"
-ویز.

یک موی دم درخشان تک شاخ از حشره خارج شده بود.

-ویییییز!

حشره می دانست که نمی بایست غذای بیرون را می خورد، او می دانست تک شاخ ها به مشتری و سلامتش اهمیت نمی دهند، او انتظار وجود موی آن ها در معده اش را داشت!
اما موی دم مسئله ای دیگر بود.

مرد حشره را رها کرد و جانور بر زمین افتاد، به پشت دراز کشید و نقشه انتقام از تک شاخ ها را در سر پروراند و عین خیالش نیز مبود که همچنان از منتهی الیه اش نور خارج می شود.
حشره دیگر اعتقادی به جادو نداشت.


নীরবতা


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 85
آفلاین
جيغ زدم:
-نه!اين كارو نكن!
و سراسيمه از خواب پريدم.بازم خواب ايرفاست رو ديده بودم.چند وقت بود كه همش خواب مرگشو ميديدم و همين جوري هم از خواب ميپريدم.از گوشه چشمم برق چيزيو ديدم و رفتم سمتش.
با خودم گفتم:
-اين ديگه چيه؟
برش داشتمو خوب نگاش كردم.يه سنگ لوزي شكل كه روش علامت يادگاران مرگ بود.كسي كه همه زندگي شو تو جنگل گذورنده و تا حالا هيچي از اين علامت و داستنش نشنيده بود طبيعي بود كه با تعجب بهش نگاه كنه.سه بار تو دستم چرخوندمشو چيزي كه از يك هفته پيش تو ذهنم بود جلوي چشمم پديدار شد.اير فاست!با ترس و لرز عقب رفتم.
بهش گفتم:
-اير فاست؟
با لبخند ژكوند گفت:
-خودمم!
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-تو...تو مردي!ولي الان اينجايي!چطوري؟
-با آن سنگ.سنگ رستاخيز.سنگي كه باهاش مرده ها را زنده ميكنند!فرزند پولاركس!
شباهتي ميان اير فاست قديم و اير فاست جديد ديده نميشد.
ايرفاست ادامه داد:
-فرزند پولاركس!تنها با شكستن آن سنگ ميتوان كساني را كه زنده كردي بار ديگر بكشي!
ايرفاست هرگز من رو اين جوري صدا نمي كرد.
اما نقطه ضعفش رو گفته بود.يه لحظه به سنگ نگاه كردم و وردي كه خودم اختراع كردم رو به كار بستمو بوم سنگ تركيد.نفس راحتي كشيدمو به اين فكر كردم كه ايا انتخابم درسست بوده يا نه.


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷

هازال سامرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۸ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۴۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
-وای گل تمام شد الان چی کار کنم؟باید برم وگل بخرم.
دافنه پیش به سوی مغازه رفت.
اما دید که مغازه خیلی شلوغ است.
-
در همین زمان آملیا را دید و با عصبانیت از مغازه خارج شد .
ومجبور شد از جاده خاخی نزدیک خانه گل بیاورد.
و شروع کرد به ساختن مجسمه.
در همین حال برادر زاده ی دافنه با سرعت خیلی زیادی از خانه خارج شد وزیر مجسمه ی دافنه زد دافنه خیلی عصبانی میشود وروی برادر زاده اش داد خیلی بلندی کشید.

شب شد.دافنه با عصبانیت زیادی روی مبل نشسته بود وبه برادرزاده اش نگاه میکرد .
که ناگهان مادر دافنه وارد اتاق شد. وقتی مادر دافنه نوه اش رادید که دافنه چه بلای سرش اورد با عصبانیت به دافنه نگاه کرد .
وقتی دافنه مادرش رادید . وقتی دافنه می خواست همه چیز را برای مادرش توضیح دهد مادر دافنه بدون آنکه به حرف هایش گوش بدهد دافنه را از خانه بیرون انداخت. و دافنه مجبور شد آن شب بیرون بخوابد.




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶

هازال سامرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۸ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۴۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
- مامان من میرم بستنی فروشی.

دافنه از خانه خارج میشه. وقتی که سوار دوچرخه میشه تا بره بستنی فروشی...
-آااااااخ!

دوچرخه کاملا وارونه شد.
- الان باید با پای پیاده برم؟
_______

-آقا یه بستنی کاکائو ی می خوام
-بفرمایید.

دافنه وقتی بستنی رو می گیره و سراغ میزش میره.

- واااااای!
- ببخشید مشکلی هست؟

دافنه که بستنی از سر و روش می چکید با ناراحتی بیرون رفت. آقای بستنی فروش دنبالش دوید.
- پولم چی شد؟

دافنه دستشو برد توی جیبش تا پول در بیاره، اما...
- واااااای پولامو جا گذاشتم.
_______

شب شد.

-دخترم باید بری دور درس و مشقت.

-باشه مامان.

دافنه کتابش رو درآورد.

- واااااای ! جوهر ریخت رو کتابم

- دخترم این آخرین جلدش بود

دافنه با ناراحتی گفت:
- بدشانسی چقدر بده!



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۷:۵۳ جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۶

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
9فوریه:
نور مهتاب قطره های شبنم روی چمن هارو مثل دونه های الماس درخشان کرده بود.
هوهوی جغدها هرازگاهی سکوت شب رو میشکست و باد دلش میخواست بلندم کنه و به برج قرمزطلاییه گریفندور برم گردونه.

من اینجا چیکارمیکنم؟!

-اون فقط متعلق به منههههه...

صداخیلی آشنا و کشیده بود.

به حق بیژامه ی مرلین!
لوموسی زیرلب در کردمو چوب دستیمو به اطراف چرخوندم.
نچ!
اسنیچ هم حتی پرنمیزنه اینورا...

صدا بار دیگر:
-هرییییی پاترررر...
تنها چیزی...که...میخام...

عااا چیشده؟!!
صدا ازسمت راست،که جنگل ممنوع بود،میومد.

این چی بود!
یعنی...
چرا خیسه...اَییی...

کج پاااا!
چشمام به جمال بزرگنمایی شده ی گربه خرماییه میوکنانم روشن شد!
هم خنده ام گرفته بود هم از ادامه ی خواب عجیبم محروم شده بودم.

-دخترم فازت چیه اومدی اینجا لیس میزنی!
کفتری خال خالی ای هیچی نبود بیفتی دنبالش؟!

خودشو میوکنان زیربغلم جا زد و خوشحال از جلب توجه من گلوله شد.

-ماااال من....

من
سرمو برگردونم طرف راست
که دیدم بعععله...
خواب پیشگویانه و اتصال مغزیو اینا همه کشکه!

خانومه رومیلدا وین خانوووم تو خواب درحال حرف زدن بوده و مغز منم ازش سیگنال دریافت میکرده...

یادم باشه به هری بگم بیشتر خورد و خوراکشو چک کنه چیزخور نشه.

ساعت طلایی با یاقوت های قرمز گریفندور میگفت دو ساعت تا بیداری اهل قلعه مونده.

خب...میتونم جلوی شومینه ادامه مقاله ی اسنیپ درمورد خواص استخوان اژدها رو بنویسم ...هوم...

کج پا دمی برام به نشانه مخالفت تکون داد.
خب بعداز صبحونه هم میتونم براش وقت بذارم خواب رو بچسب...

به امید شروع روزش با چیزی بهتر از هذیانات رومیلداوین و لیس گربه ای به خواب فرومیرود.
07:07



ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۰ ۸:۳۰:۳۸

lost between reality and dreams


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۶

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
یک غروب پاییزیی بود،سوز بادی می آمد.... نه.... نه.... چله زمستان بود و باد سوزناک سردی می آمد،آبرفورث درسوئد بود،کشور مورد علاقه اش ،ودمای بسی ۶۸درجه زیر صفر ،یخبندان بسی زیاد.
بیشتر آدما در شومینه ،د ماغ یا گوش نداشتن! حتما نمیداند چرا ،بخاطر یخبندانی بسی زیاد وسرمایی بی پایان. مردم برای خاراندن گوش و دماغ دست به عمل زده و گوش فرد مورد نظر به این روش کنده می شود.
آبرفورث با چهره پکر و یخ زده بود و داشت به برفا نگاه میکرد،برف بسی زیاد بود تا جایی که تا گردن آبرفورث آمده بود ،دیگر لازم نبود به پایین نگاه کند.
آبرفورث با گذشت زمانی به خانه خود رسید،و با بیلی که کنار خانه اش بود برف های خانه ی خود را پارو کرد تا بتواند وارد شود. آبرفورث کمی جلو آمد و کلید را داخل قفل کرد،قفل هم یخ زده بود ،چهره ای پکر داشت و به قفل نگاه میکرد آه سردی کشید اصلا یادشنبود که یک چوبدستی هم دارد و میتواند با وردی در را واز کند.
چندی گذشت و آبرفورث در حال بسی به قندیل تبدیل شدن بود که تازه یادش آمد یک چوبدستی هم دارد ،باچهره ای خوشحال دستش را در جیبش کرد و چوبدستیش را درآورد و آن را در جلوی در گرفت و گفت:
-آلو هومرااا
در باز شد. آبرفورث حسابی یخ زده بود،مثل پنگوئن وارد خانه شد و در را بست،ولباس هایش را درآورد ،از سرما دندان هایش بهم می خورد،آبرفورث رفت کنار شومینه و قهوه ای که کنارش بود را ورداشت و در حال نوشیدن بود ،آبرفورث شومینه را تماشامی کرد و دستش ویک دستش را سمت شومینه گرفته بود.
آبرفورث از یخ زدگی در آمده بود و داشت فکر میکرد که اصلا چرا سوئدو دوست داره وچرا به صفر ماگلی آمده ،در فکر فرو رفته بود که کم به خواب فرو رفت و خوابید.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.