هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹:۳۷ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۹:۵۱
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 179
آفلاین
سوژه جدید


دستفروشی کلاه به سر و با کیفی جادویی وارد هاگزمید شد.محل مغازه خود را انتخاب کرد یعنی درست جلوی کافه سه دسته جارو.کیف جادویی خود را باز کرد و مغازه اش را از آن بیرون کشید. روی تابلو مغازه نوشته بود:(معجون سازی پزشکی ). معجون هایش را هم از توی کیف بیرون کشید و رو پیشخوان گذاشت.سپس شروع به تبلیغ کرد.
-آی خونه دار آی بچه دار.زنبیلو بردارو بیار.آیا از کوتاهی قد خود خسته شده اید؟آیا از ابله اژدهایی رنج میبرید.معجون های ما را امتحان کنید. در کمترین مدت با بیشترین اثر.

ابتدا مردم به دستفروش توجهی نداشتند ولی کم کم همه به سمت مرد جمع شدند و شروع به خرید کردند. در همین حین پسری نوجوان از کنار دستفروش رد شد و توجهش به تابلوی روی مغازه جمع شد. به زور خودش را جلو کشید و پرسید:
-آقا معجونی برای از بین بردن شاخ روی سر ندارین؟
-وایسا ببینم.....آره دارم10 گالیون ناقابل.
-چه خبرته؟ بیا اینم پول.
-هر روز دو نوبت ظهر و عصر تو غذات میریزی میخوری تا شاخات بیافته.
-خیلی ممنون.

ریموند سوت زنان به سمت خانه گریمولد برگشت تا معجون را امتحان کند.

خانه گریمولد

ریموند در خانه را باز کرد و گفت:
-سلام.من برگشتم.

خوشامد گویی محفلیها حسابی ریموند را بهم ریخت.سیلی از ویزلیهای مو قرمز به سمت ریموند سرازیر شد.ریموند تعادلش را از دست داد و در زیر پای ویزلیها افتاد.
-کمممممممکککککک.دارم خفه میشم.

در گوشه ای فرد ویزلی ایستاده بود و کر و کر به ریموند میخندید.ریموند عصبانی شد و گفت:
-وایسا ببینم فرد.مگه دستم بهت نرسه.

.........

-این دیگر چیست؟

پروفسور رو به معجون ریموند خم شد و انگشتش را داخل ان زد.آنرا چشید و گفت:
-به به.مزه پرتغال میدهد.

و آن را تا آخر سر کشید.

............

پروفسور در حالی که سر خوش و خوشحال به سمت میز ناهار میرفت.در راه به ریموند بر خورد کرد و گفت:
-چطوری داداش؟

ریموند نزدیک بود سکته کند.فکر کرد دو باره فرد است و تا خواست فحشی بدهد.پر.فسور را دید که به او چشمک میزند. چشمانش را باز و بسته کرد ولی دید که پروفسور میگوید:
-چرا خشکت زده باو؟خل شدی؟

سر میز غذا

پروفسور پاهایش را روی میز گذاشته بود و بی توجه به چشم غره های مالی سوپ او را هورت میکشید. ناگهان داد زد:
-اهای یوآن اون میکروفونتو رد کن.

یوآن با ترس میکروفونش را به پروفسور داد و در گوشه میز نشست.پروفسور داد زد:
-هی گااااایز.میخوام برای شما یه بیت با کلاس برم.

پروفسور شروع به خواندن اهنگ رپی کرد که در آن تمام مرگخواران را دیس کرده و شسته و کنار گذاشت. متعجب برای توضیح حال و احوالات محفلی ها کم بود. محفلیها در حالتی شبیه به غش بودند که پروفسور داد زد:
-میخوام بند موسیقی بسازم.محفل بند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱:۵۵ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۵:۲۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 342
آفلاین
(پست پایانی سوژه)


گادفری و گویل و آندریا در حالی که سر هایشان را می خاراندند با تعجب به چنگک نگاه می کردند.

بلاخره آندریا خودش را جمع و جور کرد.
-واقعا که. حتی نتونستین تشخیص بدین که یه چنگک به لباس گویل گیر کرده!

گادفری اخمی کرد.
-مگه خودت تشخیص دادی؟!

آندریا نهایت تلاشش را کرد تا هیبتش را حفظ کند.
-آم...آره...یعنی خب...چرا من باید تشخیص بدم اصلا؟!

سپس به شکل دردناکی به یاد قیمت مهاجرت جادوگران به آن ور آب که معادل هفت گالیون ناقابل بود افتاد.
-شماها دارین دنبال زوج می گردین و باید به بلوغ عقلانی رسیده باشین نه من. اصلا برین سراغ همون ادامه تحصیلتون!

و طوری که کسی متوجه این پیچاندن ماهرانه نشود با خشم از مغازه خارج شد. با خروج آندریا، اشلی که معلوم نبود از کجا سر رسیده بود وارد مغازه شد.

-عه اشلی خودتی؟ ما فکر کردیم تا الان بخاطر فوران خون از حدقه چشمات جان به جان آفرین تسلیم کردی!
-بعدم رهام کردید که زودتر جان به جان آفرین تسلیم کنم دیگه؟ نه؟

گادفری و گویل به گیتاری که مانند چماق در دست اشلی قرار گرفته بود چشم دوختند و آب دهانشان را قورت دادند.

یک هفته بعد

بر روی تمامی دیوار های دهکده هاگزمید دو اعلامیه ترحیم به چشم می خورد که خبر از مرگ دو جوان ناکام بر اثر اصابت گیتار بر فرق سرشان می داد. رهگذران با دیدن این اعلامیه ها آهی از سر ناکامی این دو جوان از دست رفته می کشیدند و از معابر گذر می کردند.

پایان




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
وضعيت دردناکى بود ،البته نه براى صاحب مغازه انواع و اقسام وسايل شکنجه برادران مالفوى بجز لوسيوس.
يکى از برادران مالفوى(به دليل اسکى و کپى رايت نام نميبرم کى)
با سرگرمى به گويل و آندريا و پسرى که نميشناخت زل زده بود و گوشى اپل مشنگى اش را بيرون آورده و از آن سه احمق فيلم ميگرفت تا در اينستاگرامش بگذارد و فالوور هايش زياد شوند.

در آن سمت با گويل که از ترس و درد گريه اش گرفته بود را داشتيم و گادفرى و آندريايى که مشغول نجات گويل از دست موجود استخوانى هم در سمت ديگر گويل در حال کشيدن گويل به سمت خودشان بودند.
-آههه گويل طاقت بيار از دست اين هيولا نجاتت ميديم!
-راست ميگه گويل نترس منو گاد نجاتت ميديدم!
-گاد ديگه کيه؟
-تو گادى ديگه مخفف گادفرى گاده!

آندريا و گادفرى مشغول ستيز و مشاجره با يکديگر درباره گاد و فرى شده ،سپس گويل را رها کرده و از ياد بردند.

گويل با تمام زور سعى در نجات خودش از هيولاى استخوانى را داشت و ناچار از دو کله پوک روبه رويش کمکم ميخواست.
-بچه هاااااا...... تورو خدا نجاتم بدين.....اون منو ميکشه و ميخوره... لوازم آرايشم چى ميشه هان؟؟

آندرى (کاپل آندريا و گادفرى)آنقدر مشغول مشاجره بودند،که گويل را نديده و باعث تعجب شده بود که صداى اورا هم نميشنيدند.
يکى از برادران مالفوى(همون موضوع اسکى)آندرى را به کنارى زده ،و به سمت گويل رفت..
پشت او قرار گرفت وبه راحتى اورا از هيولاى استخوانى جدا کرد.
گراندرى (کاپل گويل و آندريا و گادفرى)متعجب به برادرناشناس مالفوى نگاه کردند ،وبعد از مدت طولانى تامل ،هرسه با هم به حرف آمدند .
-چجورى اينکارو کردى؟؟؟

برادر کپى رايت از جلوى قفسه ها کنار رفت و به جسم فلزى که شبيه چنگک بود اشاره کرد.
-اين به لباس دوستتون گير کرده بود ،درش آوردم...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
اما اشلی خبر نداشت که گادفری و گویل هزاران هزار یا حتی شاید میلیون ها میلیون کیلومتر از آنجا دور بودند.
بنابراین به هر پسری که میدید یک کشیده میزد تا شاید شانس یاری کند و طرف گادفری یا گویل باشد.
-شق!تو گویلی؟یا گادفری؟

ناگهان مرد برگشت و اشلی از ترس از ماده جامد به ماده مایع تبدیل شد.

-آیا به این ابهت و هیکل ما میخورد گادفری یا گویل باشیم دختر؟

ناکترن

گادفری و گویل دم در مغازه ((انواع و اقسام وسایل شکنجه برادران مالفوی بجز لوسیوس)) ایستاده بودند و آنی درون مغازه درحال چانه زدن با فروشنده بود.
-پنج گالیون مشتری شیم؟
-زیر هفت اصلا راه نداره!
-خب وزیر راه و شهرسازی رو میاریم راه بزنه!هر هر هر!

آندریا با دیدن نگاه های غضب آلود دو فروشنده،فهمید که اینجا تالار خصوصی ریون نیست که از این مسخره بازی ها در بیاورد.
-خب شیش گالیون و یک نات؟

گویل وارد مغازه شد.
-آندریا داری چیکار...

آندریا به گویل حمله کرد.
-آندریا کیه؟مگه داری دخترخالتو صدا میکنی؟سرکار خانم کگورت!

گویل از آندریا فاصله گرفت و گرفت تا پشتش به یکی از اجناس مغازه خورد.
-آخخخخخخ!
...
...
...
آندریا سعی میکرد دستی استخوانی که از پشت گویل را گرفته بود پس بزند،این شکنجه ها در مقابل شکنجه آندریا عددی نبود،بنابراین نباید میگذاشت گویل با این ضربات سبک خسته شود.
-طاقت بیار مرد!

گادفری که وضعیت مغازه را دید،دوان دوان وارد شد.
-طاقت بیار!

و با آندریا هردو مشغول نجات گویل شدند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۹:۰۶ جمعه ۲۱ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۱:۰۰ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
دهکده ی هاگزمید

- ماتیلدا... اون چشمو بده به من!
- چی؟ من؟! نه!
- ماتیلدا باور کن اگه اون چشمو ندی به من، دوباره مرلینگاه های خونه دوازده گریمولدو میدم بهت تمیز کنی!
- باشه... ولی اینکار بی عشقتو به پروف گزارش میدم!
- بده من اون چشمو که چشم تو رو از حدقه در نیاوردم بذارم تو حدقه ی چشم بدبخت!

اعصاب پنه لوپه داشت از هم می پاشید. و اگر ماتیلدا حرف دیگری میزد‌، حتما او را از وسط خرد می کرد! همانطور که آن بر سر اشلی نشسته بودند و سعی می کردند چشم هایش را به حدقه برگردانند، او خون بیشتری را بر سر و صورت آنها می ریخت! و لباس هایی که پنه لوپه و ماتیلدا برای خریدنش، تمام پس انداز هایشان را خرج کرده بودند، داشت از سفید به قرمز تغییر رنگ می داد!

ماتیلدا به آرامی چشم اشلی را از زمین برداشت و دستش را دراز کرد که به پنه لوپه بدهد. اما او با دستان خونیش بر سر ماتیلدا زد!
- آخه اصن مگه تو عقل داری؟! رو چشماش خاک نشسته. چشاش آکبند و تمیز بود. حداقل اگه بخوایم دوباره آکبند تحویلش بدیم، باید تمیزم باشه.

ماتیلدا خاک های روی چشمان اشلی را فوت کرد و با آستینش چشم را برق انداخت و با لبخند به پنه لوپه تحویل داد! پنه لوپه با خوشحالی به چشم های اشلی خیره شد.و گفت:
- اینجا رو! عنبیه و قرنیه رو نگاه! مردمک چشاشو! اگه چشاشو نخواست، می تونم توی خونه دوازده گریمولد سالن تشریح باز کنم و بهتون آموزش بدم!
- بعد به من میگه عقل ندارم! خودش زده به سرش!

پنه لوپه دوباره به سر او زد. اما دیگر به غرولند های ماتیلدا گوش نکرد و با ظرافت تمام، چشم را در حدقه فرو کرد. حالا تمام اجزای بیرون آمده اشلی را دوباره در خودش فرو کرده بودند. تنها کاری که می توانستند انجام بدهند، سی پی آر بود. پس پنه لوپه رو به ماتیلدا کرد و گفت:
- حالا که به من تو چیدن اجزای بدنش کمک نکردی! بیا حداقل سی پی آرِش کن. البته اگه بلدی!
- بلدم!

ماتیلدا بر روی زانو هایش نشست و به اشلی خیره شد. لحظه ای بعد، با تمام توانش سی پی آر را انجام داد. در این حین، عصب های چشم داشت به خود چشم پیوند می خورد. و به حالت اولش بر می گشت! ناگهان ماتیلدا آخرین زورش را هم زد و اشلی چشمانش را باز کرد! به آن دو که مثل بید سر سبز بالای سرش بودند خیره شد و گفت:
- شمایین که! پس گادفری و گویل کجائن؟
- جان؟!

اشلی گفت:
- یعنی اونارو ندیدین؟!
- نه! عوض دستت درد نکنته؟!

اشلی عصبانی شد. انقدر عصبانی بود که نزدیک بود حدقه های تازه پیوند خورده اش، دوباره بر روی زمین بی افتد! اما او تحمل نداشت! او سعی کرده بود که به گادفری و گویل کمک کند و این جواب آنها به تمام لطف هایش بود؟ از جایش بر خاست و به پنه لوپه و ماتیلدا گفت:
- مرسی که منو درست کردین. اما من الان کار دارم!

او آستین هایش را بالا زد و شروع کرد به گشتن که گادفری و گویل را پیدا کند و دمار از روزگارشان در آرَد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۳:۰۶ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۷

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۴۸ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
-مطمئن باشين...... زوجى که من براتون انتخاب ميکنم ،بهترين زوج دنياست....

گادفری و گویل از خوشحالی چشمانشان برق زد و اب از لب و لوچه شان سرازیر شد.

-خب البته که اینجا هیچ فردی رو مناسب شمارو نمیبینم ... یعنی حد شما خیلی بالاتر از انتخاب جفت از یه همچین جای در پیتیه.

گویل لحظه ای اب دهنش را قورت داد و گفت:
-خب الان باس چیکار کنیم؟:/

آندریا به زیرکی پاترانوسش جواب داد:
-یه جای فوق العاده ، جایی که هر دلی رو سرشار از عشق و سرمستی میکنه. جایی که غم غصه هاتونو با اسید قوی میشوره یجوری که انگار اصلا وجود نداشته

گادفری کمی فکر کرد و گفت:
-میخوای بکشیمون که ببریمون بهشت؟ فکر جالبیه ولی فکر نکنم بی ارزه ها ... میدونی...

آندریا که حسابی حس روباه مکار بازی اش گل کرده بود دستش را روی شانه گویل و گادفری گذاشت و از اینکه حس هم نوع دوستی درون صدایش موج میزد اطمینان حاصل کرد:
-نه دوست من چرا راه دور بریم ... لاس وگاس سرزمین عشق و حال ! پرواز های اخر لحظه ای استانبول ! ....

گویل با ذوق بی شرم و حیایش گفت:
-تور های تایلند !

آندریا میخواست با همان دستی که پشت گردن گویل گذاشته یک پس گردنی حسابی نوش جانش کند ولی تا زمانی که نمودار کارش بصورت سعودی پیش میرفت نباید موضعش را خراب میکرد.بنابراین با لحن تسترال کننده ای گفت:
-میدونی گویل بعضی وقتا باید بزاری ذهنت رها باشه و همه چیزو بسپری به دست کسی که خیلی بهش اعتماد داری و میدونی که نا امیدت نمیکنه ، شما بچه ها به من اعتماد دارین دیگه...نه؟

گادفری همچنان مضطرب بود و این پا ان پا میکرد. هنوز نمیدانست چرا این قضیه از نظرش بو دار بود...گادفری وقتی فهمید با ادامه دادن به این افکار پوچ و بی هدف دارد اعتماد به آندریا را خدشه دار میکند از فکر کردن خود را باز داشت هرچه باشد آندریا دوستش بود حتی فکر کردن به این قضیه که ریگی به کفش آندریا است خشم روونا را بر می انگیخت . و بله دوباره اعتماد ، هم پیمان شر و تاریکی ها، چه اشتباه دردناکیست که به ظاهر خوب و شایسته تلقی میشود ...

گویل با بی صبری تمام گفت:
-اره!...لعنتی از اولشم باید میومدیم سراغ تو!

آندریا با لبخند حاکی از اعتماد به نفس با فریبندگی نگاهی به گادفری که هنوز هم ذرات کوچک شک و تردید در چشمانش نمایان بود انداخت و گفت:
-تو چی دوست من؟تو هم به من اعتماد داری؟
گادفری تصمیمش را گرفته بود،معلوم بود که به دوستش اعتماد میکند.سرش را کاملا مصمم تکان داد.

آندریا که خوشحال تر از این نمی شد ، انقدر از جواب دادن نقشه اش به شوق امده بود که نتوانست احساسش مخفی کند و خوشحالی اش را داد نزند:
-عالیـــــــــــــــــــــــه
و سپس با نگاه تعجب زده گویل و گادفری خودش را جمع و جور کرد و دوباره در نقش روباه مکارش فرو رفت:
-یعنی این واسه وحدتمون خیلی عالیه ؛ احسنت! احسنت! چون میدونین یه مشکل خیلی کوچولوی کوچولو وجود داره که اونم فقط با همین ویژگی حله! حالا به اونجا نگاه کنین و داد بزنین وگاس ما داریم میایم...

کوچه ناکترن-دقایقی بعد از ندید بدید بازی

گادفری با چهره جمع شده گفت:
-آندریا میشه دوباره بگی چرا ما اینجاییم؟

آندریا میخواست دونه دونه مژه هایش را بکند. چرا او جای اشلی چشمش در نیامده بود؟ این تقریبا پانزدهمین باری بود که گادفری از او دلیل اینجا امدنشان را میخواست اما آندریا انگار چیزی در درونش داشت که کمکش میکرد ، غریضه ای که داد میزد برای فریبکاری باید صبور باشی! بنابراین آندریا برای پانزدهمین بار با لبخند همیشگی را زد و توضیح داد:
-گادفری جان وگاس رفتن همینجوری الکی نیس که ، از راه قانونی بخوایم بریم شاید اصلا شما عمرت قد نده که برسی اونجا چه برسه که تازه بری واسه انتخاب همسر و اینا که باز داستان جدا داری ... ولی خب من یه آشنایی دارم ، که البته اشنای خودم نیست اشنای دوستمه ، اون قبلا خیلیا رو رد کرده و میشه گفت کارش دلیوری جادوگرا به هرجا که دوستدارنه...

-وایسا...خب ما چرا آپارات نمیکنیم اونجا؟چه کاریه اینهمه کارای بی عشق انجام بدیم وقتی با یه دست در دست نهادن ساده میتونیم هممون شوت شیم اونجا؟

آندریا که از فرط خستگی دیگر داشت جوش می اورد رگه هایی از عصبی بودن در صدایش حس میشد:
-خب چرا گوش نمیدی گادفری؟ تا حالا داشتم چه زر...چیز ینی اینبار برای اخرین باره که میگم ، ببین این شهرهای توریستی ماگلی به سری قوانین خاص دارن که جادوگرا فقط در موقعیت های خاص میتونن برن اونجا مثلا اگه محل اقامتشون دیگه امن نباشه و نتونن از خودشون مراقبت کنن یا دلایل دیگه که ممکنه برای یه شهروند جامعه جادوگری پیش بیاد فقط تعداد انگشت شماری رو اجازه میدن... میفهمی دیگه ؟ ....

اما گادفری دوباره در افکار کهکشان مانندش غرق شده بود و گویل هم که از اول به دیوار تکیه داده و مشغول تمیز کردن زیر ناخن هایش بود اصلا گوش نمیدادند.
آندریا نفسش را صدا دار بیرون داد و خیلی خودش را کنترل کرد که محکم سرش را به دماغ چفتشان نکوبد. با صدای خسته و عصبی گفت:
-دنبالم بیاین باید بریم تو اون فروشگاه...



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۱۱ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
ذهن گادفرى:
-نه گادى، تو آدم خوبه اين داستانى،بايد صبر کنى تا اشلى به هوش بياد و بعد از يه معذرت خواهى ازش بخوای دوباره برات جفت پيدا کنه
گاد:اما تا اونموقع من بدون جفت چيکار کنم شايد اشلى اصلا به هوش نياد خب!
نه ....نه من منتظر اشلى ميمونم تا به هوش بياد نبايد به خودم فکر کنم و پروفسور رو از خودم نا اميد کنم!

همان زمان ذهن گويل:
-منتظر اشلى بمونم؟؟
هه..... حتى اگه من بخوامم منطق اين اجازه رو نميده!
بعدم من هنوز واسه مرگ عشقم ناراحتم بايد سريع يه جفت پيدا کنم!...........اصلا اشلى به من چه نا سلامتى من يه مرگخوارمااااا!

واقعيت:
آندريا با قيافه اى پوکر به گويل و گادفرى که انگار در دنياى خودشان غرق بودن نگريست،سپس با صداى نه چندان آرامى آنها را از دنياى درون مغزشان بيرون کشانده ،وبه دنياى واقعى پرت نمود.
-هوووى بچه ها کجاييد؟.........تصميم تونو گرفتين که چيکارکنين؟

گادفرى و گويل با ترس درجايشان پريدند.
گادفرى خواست جواب آندريا را بدهد که گويل پيش دستى کرد.
-مگه ما کبراييم که تصميم بگيريم؟

آندريا چشم غره اى به گويل رفت.
-هه هه بامزه ،خنديدم !..........حالا جدى،تصميمتون چيه؟

گويل تا آمد جواب قبلى را بدهد،گادفرى پيش دستى کرد و بار اول جبران شد.
-ما منتظر اشلى ميمونيم تا از اون آرس پيو ..ميو ..يا همونu بيرون بياد

گويل پس گردنى به گادفرى زد.
-از زبان خودت حرف بزن نادان!
معلومه که منتظرش نميمونيم،تو بايد....واسمون جفت پيدا کنى تا زمانى که اشلى به هوش بياد

گادفرى هم که متنظر تلنگرى بود تا نظرش را عوض بنمايد ،باسر تأييد کرد.

آندريا لبخندى موزيانه زد و سر اشلى را که در دستانش گرفته بود رها کرد.
-مطمئن باشين...... زوجى که من براتون انتخاب ميکنم ،بهترين زوج دنياست....




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲ دوشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۷

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۴۸ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
-اوا اشلی...تورا چه شده؟

-خاک تو گورت گویل ببین...ببین چی کار کردی الان کی میخواد واسه ما زن زندگی پیدا کنه؟

در همین بین تعداد زیادی جماعت جادوگر و ساحره درحال ظبط پیکر بی حال و بی چشم اشلی بصورت فیلم و تحت عنوان «حمله بی شرمانه به دختری در هاگزمید +فیلم » بودند که ناگهان صدایی جماعت را به لرزه دراورد:
-برین کنار الدنگاااا وگرنه به مرلین قسم با آوادا راه رو باز میکنم!

جماعت همانطور که ریزبینانه بدنبال سوژه برای فیلم پر کردن میگشتند ، مرلین خواسته دوربین را در حلق آندریا فرو کردند.
آندریا درحالی که با بی صبری ملت را کنار میزد تا به اشلی و معرکه گرفتن گادفری و گویل بپردازد ، دوربین های اغشته به بزاق را از حلق خود در اورد و دو بار به روی جماعت تف کرد که در پراکنده کردن انها هم نقش کمی نداشت. با پراکنده شدن ملت همیشه در صحنه ، به سمت اشلی و ان دو نوگل سینگل دوید که با نگرانی به فکر آینده و زن و زندگی خویش بودند.

-یا ابن ابو دامبلدور... کی اشلی رو اینجوری کرده؟

گادفری با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت گفت:
-گویل

-اع ... چرا دروغ میگی من کی همچین حرکت ناشایستی ازم سر زده؟

-عیح ... حالا منکر همه چیز شدی؟ ... پس اون بی وجدان عمه پسرعموی دایی من بود که انگشتشو تا تخم چش اون بدبخت فرو کرد

-دیگه تا تخم چشم نبود که

-دیدی؟! دیدی آندریا خودش اعتراف کرد!

آندریا که بر سر بالین دوستش بی توجه به آن دو خود درگیر خودخواه علائم حیاتی اش را چک میکرد ، انقدر غرق در امداد رسانی شده بود که نفهمید گادفری چه میگوید وگرنه متذکر ان میشد که صداها و حرف ها شنیدنی اند نه دیدنی.

-زنده میمونه؟

گویل انقدر ناگهانی کنار گوش آندریا این را گفت که آندریا لحظه ای به عقب پرید.

-دمنتور دیدی مگه؟

آندریا چشم غره ای رفت و گفت:
-چمیدونم مگه من دکترم؟:/

گادفری و گویل حدود مدت یک دقیقه پوکر فیس وارانه به آندریا خیره شدند.
-چیه؟! چرا اینجوری نگا میکنین؟! زدین دختر مردمو ناکار کردین طلبکارم هستین؟!

گویل همچنان پوکر فیس گفت:
-یک ساعته اینجا چی کار میکنی پس؟

آندریا که از گیم اور شدن دوستش بسی دل ازرده شده بود هر حرفی را تهدید میدانست مخصوصا از سوی یک مرگخوار اسلایترینی.
-عاو یعنی چی؟ باید به توعم جواب پس بدم؟! کار دنیا برعکس شده؟!زدی چش و چال دوستمو در اوردی بدون هیچ دلیلی الان خجالت نکش بیا چشای منم در بیار! :/

گادفری که در این لحظات که هرلحظه امکان نیست و نابود شدن یک طرف قضیه می بود نمی دانست چه کند. او فقط یاری میخواست از برای شریک شدن عشق با او که تا ابد با او بزید و حتی در بیماری و فقر هم همدیگر را ترک نکنند تا زمانی که مرگ انها را از هم جدا کند. در ان لحظات سخت در فکر فرو رفته بود آندریا و گویل از یطرف داشتند بهم می پریدند و از طرفی دیگر اشلی با حدقه خونی و چشم های اویزان روی زمین افتاده بود ، او برای جفت یابی به اشلی نیاز داشت و حالا تنها کسی که ان دور ور بود و میتوانست اشلی را احیا کند داشت با گویل سر و کله میزد.

گادفری با جدیت گفت:
-الان حالش چطوره؟

صدایش به قدر کافی بلند نبود . ولی او هم مرد داد زدن نبود. آندریا را از شانه گرفت و انقدر تکان داد تا پلاسما هایش از گلبول هایش جدا شده و اگر این سانترفیوژ مقداری دیگر ادامه می یافت آندریا کف و خون قاطی میکرد.
-میگم الان حالش چطوره؟!

-عالی! از منم بهتره:/ مرتیکه دختره چشاش دراومده میگی چطوره؟

گویل با بهت گفت:
-ینی مرده؟!

-نه داره بازی درمیاره بخندیم :/این چشمای بیرون افتاده ام ژله ن اون خونام اب اناره:/

گویل چشمش را در حدقه چرخاند و گفت:
- میشه مسخره بازی رو تموم کنی؟ الان داستان جفت ما چی میشه؟!

اینبار نوبت آندریا بود که با حیرت به گویل خیره شود.
-خیلی رو داری به مولا! شیطونه میگه دندوناشو بریزم تو دهنش پسره ی....

گادفری که دید وضع دوباره دارد از کنترل خارج میشود سریع گفت:
-الان باید چیکار کنیم؟

آندریا شانه ای بالا انداخت و گفت:
-نمیدونم ... سطح هوشیاریش u عه

-ها؟!

-u دیگه :/ آنرسپونسیو :/

-یجور بگو ماعم بفهمیم:/

-بابا رفته تو کما ... اع

گادفری و گویل نگاه های معنا داری رد و بدل کردند. باید صبر میکردند تا اشلی به هوش بیاید یا از آندریا درخواست جفت میکردند؟ انتخاب سختی بود.




ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۷ ۱۳:۴۵:۱۵


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۰:۴۲
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
خلاصه تا پست قبل:

همه ی ساحرا و جادوگرای خوشتیپ زنده و مرده (که با سنگ حیات به زندگی برگشتن) تو هاگزمید جمع شدن و سعی دارن با هر ترفندی که شده برای خودشون جفت پیدا کنن. اشلی در حال کمک به گادفری و گویل بود تا بتونن زوج پیدا کنن، اما ناخواسته بین دعوای اون دو تا قرار میگیره، صدمه میبینه و بیهوش میشه.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۵ ۱۵:۱۲:۱۸


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۰:۴۲
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
همان طور که اشلی داشت جمعیت مونث موجود در هاگزمید را از نظر می گذراند، ناگهان با صدای فریادی از جایش بالا پرید. گادفری که حوصله اش از سینگل به گوری سر رفته بود، در تلاش بود تا گویل را داخل تابوتی بگذارد و نمایش شعبده بازی انجام دهد. مرگخوار اسلیترینی هم نعره زنان او را با چنگ و لگد از خودش دور می کرد. اشلی با دل خوری گفت:
- میشه مسخره بازیو تموم کنین و تمرکزمو به هم نزنین؟ .. مثلا دارم براتون جفت پیدا می کنما.

گادفری در حالی که با یکی از دستانش اره ی بزرگی را نگه داشته بود و با دست دیگر انگشتان گویل را از داخل روزنه های بینی اش خارج می کرد، با صدایی تو دماغی گفت:
- لطفا جفت من ابعادش طوری باشه که راحت تو تابوت جا شه. گوشتشم زیاد سفت نباشه که بشه اره کرد.

گویل به انگشتان دستش که به مایعی لزج و چسبناک آغشته شده بودند، با چندش نگاهی انداخت و این بار چشمان گادفری را هدف قرار داد. اما شعبده باز جا خالی داد و دو انگشت مرگخوار محکم در چشمان اشلی فرو رفت. گویل بی توجه به جیغ و دادهای دختر جوان، گفت:
- جفت من باید بتونه شبا تبدیل به بالش و روزا تبدیل به معجون استاد هکتور بشه.

اشلی همان طور که خون از دو حفره ی خالی چشمانش جاری بود، ناله ای کرد و پاسخ داد:
- باشه.

بعد هم بیهوش بر کف زمین افتاد.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.