هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
جانتور و بقیه ی ملت ج دار دستور ملکه شونو میشنون و به سرعت برای انجامش دور میشن.

خیلی سریع بر میگردن.

با دیسی پر از گوشت بریان و لباسی لطیف و سبز رنگ!

لینی با دیدن دیس و لباس خوشحال میشه. اهمیتی نمیده که حشره اس. چون تو خانه ی ریدل ها هم گوشت بریون میخورد. سبز هم خیلی به رنگ چشاش میاد.
ولی هر چی جنگلیا به لینی نزدیک میشن، یه چیزایی براش عوض میشه.

گوشتای توی دیس زیادی خشک و نازک به نظر میرسن و لباس هم کمی...طبیعی!

بالاخره جنگلیا میرسن...
و داد لینی میره هوا!

-مقوا؟ اینا مقواس که تیکه تیکه کردین و ریختین تو دیس؟ من اینو بخورم؟ و این لباس...برگه! برگ بپوشم؟ مگه من جزو حشرات اولیه هستم؟

جنگلیا به هم نگاه میکنن.
-ولی ملکه ی من...این رسمه. این اولین غذاییه که براتون آماده کردیم. شما میدونین مقوا چقدر سخت گیر میاد؟ باید همشو بخورین. لباستونم از برگ لطیف تهیه شده. مال ما همشون از پوست درختن! بپوشین و بخورین.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۱۲:۳۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 159
آفلاین
- خب از اونجایی که ما ملکه هستیم و ملکه ها دست به سیاه سفید نمی زنن، واسه خودمون یه کاتب انتخاب می کنیم که افتخار نوشتن امان نامه لرد سیاه رو پیا می کنه.
بعد به یک جانتور که گوشه ای ایستاده بود و به زمین نگاه می کرد، گفت:
- هی یو، اوت دِر این دِ کٌلد، گِتین لونلی... اوه ببخشید یعنی چیزه... تو همین الان به این مقام نائل شدی! جلوتر بیا.

جانتور که کلا قضیه را نگرفته بود با دستپاچگی گفت:
- چی من؟ با من بودین؟
- آره تو به این مقام نائل شدی بیا و نامه رو بنویس.

جانتور با خوشحالی شادمانی یورتمه کنان به نزدیک لینی رفت و در مقابل او زانو زد.
لینی تکه چوبی را که به تازگی پیدا کرده بود را در دست گرفت و به روی شانه جانتور گذاشت.
- به عنوان ملکه جنگل تو رو کاتب ختصاصی خودمون اعلام می کنیم.

جانتور از خوشحالی در پوست خود می گنجید ولی ناگهان حالت ناراحت و متعجب به خود گرفت.
- این خیلی خوبه ملکه بزرگ ولی چیزه... یعنی... می شه بپرسم کاتب چیه؟
- کاتب یعنی کسی که نامه های دربارو می نویسه.
- اونوقت نامه چیه؟
- نامه همونیه که با قلم روی کاغذ نوشته می شه تا خبری رو به کسی برسونه دیگه.
- جسارته ها! بعد اونوقت، کاغذ و قلم و نوشتن چی هستن؟
لینی:

جانتوری که قلم و کاغذ در اختیار لینی گذاشته بود رو به لینی گفت:
- بانوی من! همه جانتور های این جنگل بی سوادن من فقط نوشتن بلدم چون تازه به اینجا اومد. من بچه شهریم!
- یعنی میگی هیچکدوم اینا خوندن نوشتن بلد نیستن؟
- نه بانوی من! می خواید من به جای این نامه بنویسم؟

لینی فکر کرد.
- نه! همون که گفتیم. اون جانتور کاتب ما می شه. تو وظیفه داری به این جانتور و بقیه در طی یک روز خوندن نوشتن یاد بدی.

جانتور با تعجب به لینی نگاه کرد.
- ولی بانوی من! این غیر ممکن...

لینی وسط حرف جانتور پرید.
-همون که گفتم! از همین حالا کار تو شروع می شه. حالا یکیتون واسه من یه غذا و لباس در شان ما بیاره ما خیلی گرسنه هستیم!


HERE I STAND



Loyal to the dark lord

شناسه قبلي:پالي چپمن
تصویر کوچک شده




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۳۷ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
در همین حینی که یکی جانتورها که رفته بود برای لینی قلم و کاغذ جور کنه، یکی دیگه هم باز رو طوری تنظیم کرد که درست زیر لینی‌ای قرار بگیره که در جا و تو هوا بال بال میزد.
لینی به نشونه رضایت سری تکون میده و آروم آروم از ارتفاعش کم میکنه و خودشو تنظیم میکنه که درست روی شکم بانز بشینه که راحت باشه...
- چرا اینجا انقدر کثیفه؟

لینی که به دلیل سوراخ بودن شکم بانز، وارد محتویات معده بانز شده بود. زیر لب ایشی گفت و در حالی که بال هاشو متکوند تا اسید روشون پاک بشه گفت:
- بانز تو اصلا اهمیتی به بهداشت معده میدی؟ دلیل نمیشه که وقتی دیده نمیشی انقدر معده کثیفی داشته باشی.
- اصلا تو مگه میبینی اونجا چجوریه؟

بانز خواست بلوف بزنه و بحث رو منحرف کنه تا لینی بیشتر به کند و کاف توی معده‌ش نگذره و آبروش نره!

- نه معلومه که نمیبینم.
- یعنی نمیبینی چه وضعیتیه؟
- نچ، ولی حسش میکنم بانز، قشنگ معلومه که معده‌ت و روده‌هات روی زمینه. واقعا که خجالت داره.

بانز که خیالش راحت شده که لینی ندیده محتویات معده‌ش رو، نفس عمیقی کشید و همین باعث شد لینی از توی شکم بانز شوت شه بیرون و روی دست مرگخوار نامرئی فرود بیاد.

- ملکه من، اینم چیزی که میخواستین.

جانتور یه برگ و یه تیکه چوبی که از سرش مایع مشکی‌ای میچکید رو جلوی لینی گذاشت. لینی نگاهی به چیزی که مثلا قرار بود قلم و کاغذ باشه نگاهی انداخت و بعد با خودش گفت که اینجا جنگله و به همین کفایت کنه.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۴:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 590
آفلاین
-ما همینایی هستیم که میبینین خب. دو سه تا سانتور...چند تا جک و جونور دیگه. یه موجودی هم داریم که خودمونم نمیدونیم چیه. هفت هشت ده تا دست و پا داره. به هیچ دردی هم نمیخوره...فقط هست!

لینی با شنیدن ضعف مقر حکومتی اش سرخورده و ناامید شد. ته دلش داشت نقشه های گنده گنده میکشید.
ملکه ای قدرتمند شدن و حکومت بر کل دنیای جادویی؛ ولی حالا با ارتشی بی سرو ته و بی معنی مواجه شده بود.

تا این که ذهن ریونکلاوی اش جرقه ای زد!
-من میدونم اینا زیاد و قوی نیستن...شخص دیگه ای که نمیدونه. میتونم وانمود کنم ارتشی بزرگ دارم و تهدید خطرناکی برای دنیای جادویی به شمار میام. قدرت واقعی در ذهن ماست! عجب شعار خفنی پیدا کردم.

لینی جوگیر و قدرت طلب و حریص شده بود.

تصمیم گرفت نامه ای برای لرد سیاه بنویسد و ضمن توضیح دادن درباره ارتش بزرگ و قدرتمندش به لرد فرصت بدهد که تسلیم او و ارتشش شده، و یا منتظر عواقب سرپیچی اش باشد.
-یک کاغذ و یک قلم برای ملکه تون بیارین. اون بانزم بیارین پاهامونو بذاریم روش خسته نشویم یه وقت.



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
جانورای جادویی لینی رو بالای سرشون بلند میکنن که اصلا هم کار سختی نیست چون لینی سبکه!

لینی هم که خودش رو بالاتر از بقیه میبینه، در سرعت جوگیر شدن گوی سبقت رو از هر جادویی دیگری میربایه و فورا احساس میکنه چیزی روی سرش کم داره.

یک تاج!

با خودش فکر میکنه که هر چه سریع تر باید دستور بده تاج شایسته ای براش تهیه کنن.

جونورا که خیلی هم ملکه ندیده بودن و نمیدونستن چیکار کنن، به میز خالی اشاره میکنن.
-سرورمون...با این جانور جادویی ملکه خور چه کنیم؟ شکمش رو به هم بدوزیم؟

لینی مغرورانه نیشی تکون میده.
-لازم نیست. همینجوری باز بمونه. همین دور و برا باشه به ما خدمت کنه. لباسی بدین بپوشه که ما ببینیمش. حالا به من بگین ببینم چند موجود جادویی در قلمرو حکومتم هستن و از چه انواعی میباشن. مایلم بیشتر در مورد سرزمینم بدونم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۰۵ جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۱:۳۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5476
آفلاین
خلاصه:

در اعماق جنگل ممنوعه، موجودات جادویی به دور از جادوگران در حال زندگی هستن.
مثل جادوگرا مدرسه دارن(جاگوارتز)...پروفسور دارن(جاگرید)...
اونا سعی می کنن با هیچ جادوگری برخورد نداشته باشن...ولی بانز به هر شکلی که هست خودشو به اونجا می رسونه و توسط سانتورها که سر کلاس درس هستن شکار می شه.
سانتورها که تا اون موقع جادوگر ندیدن و با دیدن بانز فکر می کنن همه جادوگرا نامرئی هستی، تصمیم می گیرن تشریحش کنن.

نکته: هر موجود زنده ای که ما میشناسیم تو جنگل ممنوعه یه نمونه جانوری داره. تنها فرقش اینه که اول اسمش ( ج) گذاشته می شه.

.....................

-نکنین...آقایون...خانوما! من همینجوری سر همم خوبه. اگه باز بشم پلیدی جنگلو فرا می گیره. نکن...د نکن...داری چیکار می کنی؟

سانتور بزرگی که خودش معتقد بود سانتور نیست و جانتور است، چاقوی بزرگی روی شکم بانز که با لمس، جایش را پیدا کرده بود گذاشت.

-د می گم نکن...اصلا تو با سُم چطوری چاقو رو گرفتی؟ فشار نده...می بُره ها. این کارا شوخی بردار نیست!

در حالی که فریاد اعتراض بانز، فضای جنگل را پر کرده بود، سانتور بی توجه به بانز چاقو را فشار و فشارتر داد!
در یک چشم به هم زدن شکم بانز دریده شد...و البته که چیزی دیده نشد...درون بانز هم نامرئی بود.

-این آبیه چیه...این دیده می شه!

شیء آبی رنگی تقلا کنان از شکم بانز خارج شد... و از آن جایی که تکان خورده بود، مشخص شد که شیء نیست و جانور است. بانز که از پاره شدن شکمش ناراضی بود با عصبانیت گفت:
-چیزی نیست. لینیه. همین امروزصبح خورده بودمش. شکممو ببندین بابا. اومد بیرون دوباره گشنم شد!

سانتورها توجهی به بانز نداشتند. با چشمانی مشتاق به موجود پرنده آبی رنگ خیره شده بودند.

-چقدر زیباست...
-ما در جنگل هیچ چیز آبی رنگی ندیده بودیم...
-درخشان است!
-همانا که او ملکه ماست!

لینی بعد از تمیز کردن دست و بالش، سرش را بلند کرد.
-چی می گین؟ ملکه کدومه؟ من لینیم...و فکرشم نکنین که جینی صدام کنین! چون اون موقع قضیه کلا عوض می شه. چتونه؟ چرا دارین تعظیم می کنین؟ ارباب اومده؟ نیومده که...


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۳:۳۷ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۵:۲۰:۲۷
از سوراخ کلید دیدن من را
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1067
آفلاین
پورفسور جاگرید به عنوان یک سانتور که استاد درس جانور شناسی دیگر توله سانتورها بود، نمیدانست که این موجودی که گیر انداخته بودند چگونه جادوگری بود تا بتواند به جواب شاگردان توله سانتورش را بدهد...

توله سانتورها اما دوباره سعی کردند تا اگر آن جادوگر شنل نامرئی ای داشت، آن را از تن جادگر در بیاورند...ولی به نظر میرسید این کار به مذاق آن جادوگر که بانز بود، خوش آیند نمی آمد!
_عه؟ چیکار میکنی بی حیا...دستت رو بکش!
_پورفسور جاگرید...واقعا پوستشه...شنل نیست!

پورفسور جاگرید کمی چانه اش را خاراند و فکر کرد...سپس رو به شاگردانش گفت:
_خب بچه ها...این موجودی که الان میبینید...یعنی نمی بینید یک موجود ناشناخته اس...احتمالا یک جادوگر خاص و استثنایی!

اشک در چشمان بانز حلقه زد! او بلاخره جایی را پیدا کرد که قدر او را میدانستند...میدانستند که او یک جادوگر به قول خودشان استثنایی و خاص است!

ولی کسی نه میتوانست بانز را ببیند و نه اشکش را...پس پورفسور جاگرید ادامه داد:
_برای اینکه بتونم در مورد یه موجود ناشناخته شناخت پیدا کنیم باید چیکار کنیم؟
_معجون شناخته شدن بریزیم تو حلقش؟
_نه جکتور...باید تشریحش کنیم!

بانز با شنیدن کلمه تشریح ازترس و شوکه شدن کاری کرد که خوشبختانه شانس آورد که نامرئی بود و شاهکارش هم نامرئی!
هنگامی که بلاخره بانز از از شُک و بهت بیرون آمد فریاد کشید:
_چی میگین؟ چه تشریحی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟ من خاص و استثنایی بودم که...الانم هستم...خب تسترال ها! وقتی من نامرئی هستم، کجام رو میخواین تشریح کنید و ببینید؟داخل بدنمم مثل من نامرئی هس دیگه! شما سانتورین یا تسترال؟

جاگرید دوباره به فکر فرو رفت...آنها تسترال نبودند...ولی از سانتور جماعت هم هر کاری بر می آمد!


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۵۹:۴۳ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
پروفسور جاگرید دستی به زیر چونه‌ش می‌کشه و متفکرانه به دنبال پاسخی برای سوال دانش‌آموزان کنجکاوش می‌گرده.
- دو راه داره که به ترتیب بررسیش می‌کنیم.

چهره‌ی آروم جاگرید ناگهان به چهره‌ای خشن تغییر حالت می‌ده.
- نکنه تویی جانز؟ داری سر به سرمون می‌ذاری؟ پنجاه امتیاز از گروه جاسلیترین کم می‌کنم.

ناگهان جانز که در فاصله‌ای دور دور دورتر از مرکز معرکه قرار داشت، پیتیکو پیتیکو کنان جلو میاد.
- نه پروفسور! من نیستم. من اینجام.

اگه صدای یورتمه رفتن جانز بر همگان واضح نبود، جاگرید می‌تونست همچنان انگشت اتهامشو به سمت جانز بگیره. اما این فرضه از بیخ رده می‌شه و پروفسور جاگرید باید فرضیه‌ی دومشو رو می‌کرد.
- شنل نامرئی! این جادوگر نامرئی شنل نامرئی بر تن داره. جدا کنین شنل رو از تنش دانش‌آموزان من!

دانش‌آموزان فریاد "گووداا"یی سر می‌دن و بعد از کنار زدن شنلی که برای گیر انداختن جادوگر ازش استفاده کرده بودن، به جستجوی شنل نامرئی می‌رن.
بانز که چیزی نمونده بود پوستشو بعنوان شنل نامرئی از تنش جدا کنن فریادش به هوا می‌ره.
- هی! آخ! عجب جونورایی هستین شما. چرا همچین می‌کنین؟ پوستمو ول کنین ببینم.

دانش‌آموزان بعد از دقایقی تلاش، دم از یال درازتر دوباره شنل اسارتو روی بانز می‌ندازن.
- چیزی پیدا نکردیم پروفسور.
- یعنی همه‌شون نامرئین پروفسور؟
- مرحله بعد چیه پروفسور؟




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۴:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 590
آفلاین
جانورها پناه گرفتند. آنها در پناه گرفتن استاد بودند. چرا که سال ها برای چنین لحظه ای آموزش دیده بودند. حتی تعداد زیادی از واحد های تحصیلیشان در جاگوارتز به همین موضوع پناه گرفتن در لحظه ورود یک جادوگر اختصاص داشت.
بنابراین بدون هیچ مشکلی به پناه گرفتن ادامه دادند.

خرچ خرچ خرچ خرچ...

خرچ خرچ آخری خیلی بزرگ بود. معنی اش هم این بود که صدایش هم بلند بود و جادوگر مورد نظر درست در مقابلشان قرار داشت.
-پیست...پیست...پروفسور جاگرید...جادوگره چرا نمیرسه؟

پروفسور جاگرید کمی فکر کرد. او پروفسور بسیار تحصیل نکرده ای بود.
-خب...امممم....مننننن...فکر میکنم جادوگره رسیده. ولی به دلایلی ما نمیبینیمش! این فرصتو از دست ندین جانوران عزیز. فورا شکارش کنین! حملهههههههههههه!

با فرمان حمله جاگرید، دسته از جانور رم کرده به محلی که آخرین خرچ خرچ از آنجا به گوش رسیده بود حمله کردند و یکی از آن ها شنلش را روی محل استقرار جادوگر انداخت.

-گرفتیمش پروفسور...
-همینجاس...دست که میزنم دماغشو حس میکنم.
-ولی نمیدونم چرا دیده نمیشه. همه جادوگرا اینجورین پروفسور؟ چرا اینو بهمون نگفته بودین؟!

بانز زیر شنل گیر افتاده بود!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۴۲ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۱:۲۷
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 483
آفلاین
خرچ خرچ خرچ

جاگريد بي توجه به صدا، به صحبت كردنش ادامه ميده.
-بله... داشتم ميگفتم كه اول بايد يه جادوگر...

خرچ خرچ خرچ

-صداى چى بود؟

جاگريد كه از اين ميزان خنگ بودن شاگرداش كلافه شده بود، پاره سنگى برميداره تا بكوبه فرق سر شاگرد كه...

خرچ خرچ خرچ

-پروفسور صداى پا مياد!
-خو معلومه كه صداى پا مياد! اينجا جنگله... هر نوع موجودى ممكنه باشه!
-نه پروفسور... اين صداى دو تا پائه! يعنى يه موجود دو پا... مثلا...

خرچ خرچ خرچ

-جادوگــــــر! پناه بگيريــــــــد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.