هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۰۴ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷
#77

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- من موندم که چرا کلاه گروهبندی منو تو ریونکلاو انتخاب نکرده؟ شاید اون روز آب شن... یعنی نوشیدنی کره ای خورده بود که منو فرستاد هافلپاف. البته اصلا هم ناراضی نیستم از گروهم. تازه خیلی خوب هم درخشیدم توش! اما کلاه حداقل باید به تردید میفتاد که خب... اونم نیفتاد! و...

پنه لوپه گوش هایش را گرفت و به افق خیره شد! پروفسور چرا آن دو را با هم انتخاب کرده بود؟! پنه تاپیک های زیادی در محفل را راه اندازی کرده بود. و یعنی اینکه سوژه های خیلی زیادی در ذهن خود داشته. و بله! او واقعا یک دانشمند و علامه بود. اسم او باید بار ها و بار ها در تاریخ ریونکلاو و یا دنیا ثبت میشد. الکی که ارشد ریون نبود! اما دخترک زردپوش که "فقط" یک سوژه به ذهنش رسیده بود‌، داشت خودش را میکشت و یک بند اعتراض میکرد که :
- من چرا تو ریونکلاو نیفتادم؟!
یا:
- من دارم حیف میشم!

اما پنه اعصاب نداشت! او تحمل هیچ چیز را نداشت! پس وسط حرف دخترک که هنوز از حرف زدن خسته نشده بود، پرید:
- وای!! بابا سرمو خوردی! اومدیم ماموریت مثلا. اما مثل اینکه... اصن یه پیشنهاد برات دارم. تو که خیلی ورزشو دوست داری که اینطوری لاغر شدی. پس نظرت چیه که به فکتم یه ورزشی بدی؟!
- واو! الحق که ریونی هستی! ورزش عالیه!

و او شروع کرد به ورزش دادن فکش. در همین موقع پنه لوپه دوباره به افق خیره شد. آنها اصلا حواسشان به راه رفتنشان و یا مسیرشان نبود. پس ناگهان هر دو به موجی از مردم برخورد کردند! پنه از نگاه کردن به افق و ماتیلدا از ورزش دادن به فکش، دست کشید و هر دو حواسشان را به تعداد انبوهی از جمعیت معطوف کردند.

ماتیلدا پرسید:
- چی شده؟؟ نکنه صف نونواییه؟! اما آخه انقد طولانی؟!

پنی جوابش را داد:
- البته که نه! هر چیزی که هست، سر داره ته نداره! باید چیز مهمی باشه. اما ما ماموریت داریم...
- بذار از یه نفر بپرسم!

ماتیلدا از زن جوانی پرسید:
- این صف برا چیه؟؟

زن هم که زیر چشمانش گود افتاده بود، گفت:
- نمیدونیم! فقط همینجا وایسادیم. خیلیم طولانیه! من الان ده روزه اینجا وایسادم!
- آهان. بله! ملتفت شدم!

و از زن دور شد. ماتیلدا گفت:
- مثل اینکه اشلی، دیانا، کراب و هکتورم هستن. پس قطعا چیز مهمیه!
- ماتیلدا ما ماموریت داریم!
- اما پروف زمانو مشخص نکرده بود. پس در نتیجه میریم ته صف!

و دست پنه لوپه را گرفت و به طرف آخر صف برد. برخلاف همیشه، پنه مقاومت نکرد چون حس کنجکاوی در دل او هم جوانه زده بود!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱:۲۳ سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۷
#76

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۳:۴۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین
کمى آن طرف تر اشلى و ديانا که دنبال سوژه که براى پيام امروز ميگشتند ،باصفى که نه ابتدايش معلوم بود و نه انتهايش مواجه شدن.

اشلى ذوق زده روبه ديانا کرد.
-آخ جوون دارن نذرى ميدن.. حتما آشه.. بريم بخوريم!

ديانا بى تفاوت نگاهى به صفى که انگار تمامى نداشت ،انداخت.
-اولا که من آش نميخورم ،آش چيه اصن؟...دوما يه نگاه به اين صف بنداز حتى نقطه شروعش هم معلوم نيست چه برسه به پايانش!

اشلى به فکر فرو رفت.
-......خب پس چرا صف بستن ؟حتما چيز خوبيه که اين همه آدم جمع شدن نه؟

لامپى بالاى سر ديانا روشن شد.
-اوه حتما بايد چيز جالبى باشه...فک کنم سوژه جديد پيام امروزو پيدا کردم ،بيا بريم از کرابو هکتور که تو صفن بپرسيم ،فک کنم چيز جالبى باشه!

اشلى موافقت کرد وبا ديانا به سمت صف ،جايى که هکتور و کراب ايستاده بودند ،حرکت کردند.

اشلى مشتاقانه از هکتور پرسيد:
-اين صف واسه چيه؟نذرى ميدن؟

هکتور که تمام شب را نخوابيده بود و توى صف وايستاده بود ،خواب آلود جواب داد.
-اووم نميدونم!

اشلى گيج شد ،از کراب که جلوى هکتور کمى هوشيار تر وايستاده بود پرسيد.
-اهم... ببخشيد اينجا صف چيه ؟چرا اينجا وايستادين؟

کراب بدون معطلى يقه اشلى رو چسبيد.
-همين الان ميرى اتاق من و لوازم آرايشمو با يه آينه برام ميارى ،فهميدى؟

اشلى زورگويى رو قبول نميکرد.
-واا چرا من برم؟مگه خودت پا ندارى؟

کراب حق به جانب به اشلى زل زد.
-نميبينى توى صف وايستادم ؟الان يه روز و يه شب شده اگه برم لوازم آرايشمو بردارم ،جامو ميگيرن و مجبورم برم آخر صف!

اشلى که راضى شده بود ،به سمت اتاق کراب که نميدونست کجا هست رفت.

ديانا پرسش رو ادامه داد.
-خب چرا تو اين صف وايستادى؟

کراب هينى کشيد.
-يعنى تو کنجکاو نيستى ببينى ته اين صف به کجا ميرسه؟
من واسه همين از ديشب اينجا وایستادم خب!

ديانا راضى نشد.
-خب اينجا چيکار ميکنين؟

کراب احساس معروف بودن بهش دست داد.
-خب ميريم تا آخر صف و وقتى نفر اول شديم مطمئنن مقام اولين نفر توى صفو بدست مياريم و ميبينيم اولش چيه ،چى از اين بهتر؟
بهت پيشنهاد ميدم توهم بياى تو صف وايسى خيلى کيف ميده!

مغز ديانا(اگه تهش آش بدن چى؟ اونوقت تمام وقتمو تلف کردم)

البته ديانا بازهم بلند فکر کرده بود. وکراب شنيد.
-اوه فک نکنم اين همه آدم بخاطر آش توى صف وايستاده باشن ،برو ته صف تو ميتونى زود باش گربه خوب!

ديانا سوژه رو بيخيال شد و به سمت ته صف که خيلى دور بود رفت ،ولى آيا واقعاً آخر اين صف کجا بود؟
در پست بعدى به اطلاعات بيشترى پى ميبريم ،تا درودى ديگر دودرو دود. 😽


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴:۳۸ دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷
#75

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
سوژه جدید


-حوصلم سر رفت!

کراب در حالی که کنار هکتور راه می رفت، دستمال مرطوبش را در آورد و سرگرم پاک کردن قطره های خون روی انگشتانش شد.
-شش نفرو گرفتی و فرستادی شکنجه گاه. دو نفرو کشتی...یکی رو هم ناقص کردی! دهنش الان تو جیبمه... و حوصلت سر رفت؟

دو مرگخوار در کنار هم مسیر بدون هدفشان را ادامه دادند...تا این که...

-صفه؟

کراب نگاهی به هکتور انداخت.
-می پرسی؟ صفه خب!

-صفه! صفه!
صدای دهانی بود که در جیب کراب به زندگی اش ادامه می داد.

هکتور بسیار هیجان زده به نظر می رسید.
-صف چیه؟

-نمی دونم. من دهنم. چشم نیستم. نمی بینم.

کراب سرکی کشید...ولی صف آنقدر طولانی بود که سرش دیده نمی شد.
-از این جا هیچی معلوم نیست...بریم جلو ببینیم!

دو مرگخوار از کنار صف به طرف جلو حرکت کردند...که ضربه سنگین یک عصا با کمر هر دو برخورد کرد.
-صفه آقا...کوری؟ نمی بینی؟ احترام سرت نمی شه؟ فرهنگ نداری؟ یه ذره شرافت و انسانیت در وجودت مونده؟ احترام به سالمندان چی؟ برو ته صف!

-منم همینو بهشون گفتما...حرف گوش نمی کنن.
دهان، تایید کرد!

و دو مرگخوار با خفت و خواری به انتهای صف رانده شدند.
قضیه حیثیتی شده بود...هر طور شده باید می فهمیدند این صف به کجا ختم می شود! تنها راهش هم انتظار بود.
کراب به سمت جلوی صف فریاد کشید:
-شماها از کیه منتظرین؟

-نمی دونیم...چند روزی می شه...صف کند حرکت می کنه!

ظاهرا لحظاتی طولانی در انتظارشان بود.
-هک...بی خیال بشیم؟

-نشیم نشیم...شاید صف دهانشویه باشه...مسواک...نخ دندان...

کراب ضربه ای به جیبش زد.
-تو هکی آخه؟ از هک پرسیدم!

هک چهره سرسختی به خودش گرفت.
-عمرا! لازم باشه ده روز اینجا وایمیسم!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷
#74

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
(پست پایانی)

-یاران ما...ما بررسی کردیم!

مرگخواران همچون دانش آموزان سال اولی گروهبندی نشده، هیجان زده شده بودند. تقریبا همه آن ها مرتکب جرم شنیع جعل مدرک شده بودند.
ولی تا وقتی که لرد سیاه متوجه این موضوع نمی شد، مشکلی وجود نداشت.

-ما متوجه شدیم!

نفس مرگخواران در سینه حبس شد. لرد سیاه قدرت ذهن خوانی اش را بسی پرورش داده بود و حالا دیگر به خواندن ذهن نویسنده هم می پرداخت.

-ما متوجه شدیم که بعضی از مدارک شما جعلیست...بلاتریکس...لینی...دروئلا...تاتسویا، یک قدم بیایین جلو.

پنج مرگخوار یک قدم جلو رفتند.

-فنریر؟ ما اسمی از تو بردیم؟ تو حتی ردای مرگخواری هم نداری. در حالت عادی هم باید یک قدم عقب تر از بقیه ایستاده باشی. برو عقب...تو یکی نتونستی مدرک ثبت نامت رو هم بیاری...مدرک فارغ التحصیلی که پیشکش.

فنریر عقب رفت. چهار مرگخوار که اسمشان برده شده بود در وحشت به سر می بردند.

-که اینطور...جعل می کنید! که فارغ التحصیل نشده اید...آفرین بر شما!

مرگخواران تصور کردند که اشتباه شنیده اند...ولی سر لرد سیاه هنوز داشت سرش را به نشانه تایید تکان می داد.
-آفرین...ما اصلا آموزش های اون مدرسه رو قبول نداریم. نظرمونو اعلام نکردیم که کسایی که مدرک دارن بیارن و تقدیممون کنن. شما چهار نفر بطور اختصاصی پیش خودمون آموزش خواهید دید. از فردا صبح بعد از صبحانه نجینی شروع می کنیم.

بقیه مرگخواران نگاه های تند و تیزی به چهار خوش شانس انداختند! فنریر از پشت جمعیت بالا و پایین می پرید که مطمئن شود تیر نگاهش در قلب این چهار نفر خواهد نشست.


پایان



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
#73

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۷:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4763
آفلاین
خانه ریدل‌ها

زلزله‌ای چندین ریشتری، از این سوی خونه ریدل‌ها به اون سوی خونه در حال انتقال بود و سقف و دیوار و کلیه‌ی وسایل، به صورت موج مکزیکی ویبره رو به بغلی تحویل می‌دادن. وضعیت طوری بود که با دوایش سریع هکتور در طول راهرو، اشیا و مجسمه‌هایی که سر راهش قرار داشتن همچون مواجه شدن با اتوبوس شوالیه، از جلوی هکتور به گوشه‌ای می‌پریدن... خب در واقع نمی‌پریدن! بلکه موج ویبره‌های هکتور اونا رو به گوشه‌ای می‌روند.

- خـش خـــش خــش خش خش خشــــــــــ...
- شپلق!

صدای خش خشی که به نظر الگوی مشخصی رو دنبال می‌کرد، بعد از همراه شدن با صدای شپلقی که حاصل از کنده شدن در اتاق از جاش، و پرت شدن هکتور به داخل بود، نظم خودشو از دست می‌ده و از کنترل خارج می‌شه.

- هی هکولی! چند بار باید بگم اگه در نمی‌زنی حداقل درو عین بچه معجون‌ساز باز کن؟ نگاه کن چی کار کردی! نصف یکم پاک شد! اون بخش خوب نمره‌م بود.

لینی منتظر نمی‌مونه تا هکتور نگاه کنه چی شده. بلکه دوباره نیششو تیز می‌کنه و با احتیاط روی کاغذ پوستی‌ای که زیر پاش پهن شده بود حرکت می‌ده. ولی به هر حال هکتور نگاه کرده بود و دیده بود چی شده.
- داری کاغذ پوستی نیش می‌زنی لینی؟
- نخیر هک. خش خش خش... دارم بخش بد نمره‌هامو با نیشم می‌خراشم که دوباره از نو... خش خش خش... یه نمره خوب جایگزینش کنم... خش خش خش.

هکتور بلافاصله دفترچه‌ای از جیبش در میاره و "پاک کردن جوهر با نیش پیکسی" رو توش یادداشت می‌کنه و دوباره زلزله‌ای به راه می‌ندازه که نشون از خروجش از اتاق داره!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۲۴ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
#72

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۵:۵۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1116
آفلاین
قبل از اینکه جینی اعتراضی بکند، دامبلدور جینی را برداشت و او را از پنجره طبقه دوم به پایین پرت کرد تا جلوی رودولف سقوط کند...
_بیا فرزند ظلمات! بیا این هرمیون رو بردار برو!

رودولف نگاهی به جینی ویزلی که هرمیون خوانده شده بود کرد و گفت:
_دامبلدور...این هرمیون رو پرت کردی پایین، قیافه اش عوض شد اصلا...یه دو نه سالمش رو بده!
_نداریم دیگه باور کن!
_یه نگاه بکن مطمئن شو ببین اون گوشه موشه یه دونه نداری کارمون رو راه بندازه؟

دامبلدور الکی چند ثانیه ای چپ و راستش را نگاه کرد...سپس رو به رودولف گفت:
_گشتم...نبود...این هرمیون هم خوبه باور کن...من واسه خونه خودمون از اینا میبرم!

رودولف مستاصلانه نگاهی به جینی ویزلی پخش شده روی زمین انداخت...رودولف انسان قانعی بود! او جینی را زیر بغلش گذاشت و به راه افتاد...
_هرمیون...میگم حالا کارنامه ات رو با همراه خودت داری؟

جینی که تازه داشت هوشیاریش را به دست می اورد، در نقش خودش فرو رفت و گفت:
_چی؟من رو برای هوش و مدرکم میخوای؟

رودولف که شوکه شده بود گفت:
_چیز...نه...منظورم اینه که...کمالات و زیبایت مهمتره!
_چشمم روشن؟ من رو به خاطر قیافه و ظاهرم میخوای؟
_نه خب...اخلاقت هم تاثیر گذار هست!
_دیگه چی؟ من رو برای اخلاقم میخوای؟
_خب واس چی بخوام پس؟
_من رو برای خودم باید بخوای!

رودولف نمیدانست که اگر ظاهر و اخلاق و غیره، تشکیل دهنده "خود" باشد، پس چه چیزی "خود" بود!
او نمیدانست حالا چکار باید بکند...او باید کارنامه هرمیون رو میگرفت تا به لرد آن را نشان دهد...لرد مدرک فارغ التحصیلی مرگخواران را میخواست و این در حالی بود که خیلی از آنها فارغ التحصیل نشده بودند و یا نمرات بسیار بدی گرفته بودند...حالا تمام مرگخواران تصمیم گرفته بودند نمره هایشان را عوض کنند و یا مدارک جعلی برای خود جور کنند...و معلوم که دیگر مرخوار ها وضعیت بهتری از رودولف داشته باشند!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
#71

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-بیا جلو ببینم!

جینی که کلا تو کارش نبود که هیچ پیشنهاد "بیا جلو ببینمی" که از جنس مقابل دریافت میکرد، رد کنه، با خوشحالی جلو میره.
-بله پروفسور؟ فقط از الان بگم بعد از عقد رسمی باید منو پروفسوره صدا کنن. لطفا به هری هم بگین مزاحمم نشه، ما متعلق به دنیاهای متفاوتی هستیم.

دامبلدور که دید جینی خیلی داره جوگیر میشه سعی کرد تا دیر نشده جلوی این جوگیر شدگی رو بگیره.
-نه فرزند روشنایی. این افکار پلید چیه درباره ی من پیرمرد داری؟ از من دیگه گذشته.

ولی ظاهرا دیر شده بود. چون چونه ی جینی شروع به لرزیدن میکنه و چشاش پر اشک میشه.
-پروفسور...پس چرا منو امیدوار کردین؟ من تو رویاهام خودمو بانوی اول محفل میدیدم. آملیا رو میدیدم که جلوم زانو زده. هرمیونو میدیدم که داره بادم میزنه. فلور رو میدیدم که کفشامو واکس میزنه.

دامبلدور از این میزان پلیدی پنهان موجود در خون این فرزند روشنایی متعجب میشه. ولی صدای عربده ی رودولف اونو به خودش میاره.
-آی هرمیووووووووووووووووون!

دامبلدور دستی به سر و روی جینی میکشه.
-موهات که وز نیست. دندونات که خرگوشی نیست. رنگ موتم قهوه ای نیست. باهوشم که نیستی. ولی ساحره هستی! همینقدر شباهت کافیه. تو خودشی! از این لحظه تو خود هرمیونی!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶
#70

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۴۲ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
دامبلدور به سمت گوینده سوال بر میگردد.
_ هست مالی. هست هنوز... نمیره که! حیثیتمونو برد!

دامبلدور نگاه دقیق تری به مالی ویزلی انداخت و ادامه داد :
_ مالی! فرزند! چه خوشگل شدی امشب!

مالی با خجالت سری به زیر انداخت.
_ اوه پروفسور خجالتم ندین کاری نکردم که... فقط صورتمو شستم!

و در حالیکه سعی میکرد از بالای شانه های دامبلدور به خیابان سرک بکشد، گفت:
_ اون آقاهه کجاس؟

دامبلدور کمی با خود فکر کرد.
شاید بهتر بود، مالی را به جای هرمیون به رودولف قالب میکرد و شر رودولف را از سر خانه و زندگیشان کم میکرد!
ولی سریعاً به خاطر آورد که مالی شوهر و شونصدهزار بچه ویزلی دارد! و از فکر خود خجالت زده شد.
_ فرزند! خجالت بکش! برو کنار ببینم. تو الگوی تمامی زنان جبهه سفید هستی! این چه کاریه آخه فرزند!

مالی الگو بودن خود را به یاد آورد و کمی خود را جمع و جور نمود و روی خود را گرفت!
_ تصویر کوچک شده


در همان حین جینی وارد اتاق شد. و جرقه ای در ذهن آلبوس پدیدار شد!


?Why so serious


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵ سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۶
#69

دنیسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۱۹:۴۳ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
- هرمیون نمیشه پسرم.
- فقط هرمیون.
- هرمیون شوهر داره فرزند. بچه داره!
- هرمیون فقط.
- هرمیون نیست پسرم.
- هرمیون.

دامبلدور دیگه خسته شده بود. سرش رو داخل خونه برد و هرمیون رو صدا زد. جوابی نشنید. دوباره صدا زد. خبری نشد.

- دیدی؟ هرمیون نیست.
- می‌شینم تا بیاد!

دامبلدور کلافه شد.
- دِ میگم هرمیون نیست دیگه فرزندِ تاریکی! پاشو برو تا بیشتر از این آبرومون رو نبردی!
- بگین هرمیون بیاد.. میرم!

دامبلدور با خودش فکر کرد که چرا یکی از محفلی‌ها رو جای هرمیون به رودولف نندازه تا زودتر از شرش خلاص شه؟

- پروفسور. اون آقاهه هنوز اونجاس؟



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ جمعه ۱ دی ۱۳۹۶
#68

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه برای تکمیل پرونده مرگخوارا مدارک فارغ التحصیلی هاگوارتزشون رو ازشون می خواد. غافل از این که خیلیاشون فارغ التحصیل نشدن...و بعضیا نمره های بسیار بدی گرفتن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن نمره ها رو عوض کنن و مدارک جعلی برای خودشون جور کنن. رودولف به محفل می ره تا کارنامه هرمیون رو بدزده.

...................

چند ساعت بعد...میدان گریمولد:


پنجره ای از جایی بین خانه شماره یازده و سیزده باز شد و سر دامبلدور نمایان شد.
-برای چی چند ساعته اینجا وایسادی آخه فرزند تاریکی؟

-چند ساعته؟
-من چه می دونم فرزند! این بالا نوشته چند ساعته. خودت خواهر مادر...
-ندارم!

آلبوس بالاخره کمی احساس عصبانیت کرد. رودولف ساعت ها در همان محل ایستاده و به جای خالی پنجره اتاق نوامیس محفل خیره شده بود.
آلبوس غیرتی شد!
-فرزند...بگو کیو می خوای بدیم بهت بری! اینجوری که آبرو و حیثیت برامون نمی مونه. تمرکز فرزندان روشنایی رو به هم زدی. همین الانشم مالی داره به گونه هاش گوجه فرنگی می ماله و جینی بعد از شش هفته رفت دوش بگیره. آب زیادی مصرف شد.

آلبوس زیاد هم غیرتی نشده بود!

ولی به هر حال جواب رودولف مشخص بود.
-هرمیون...هرمیونو می خوام. ردش کنین بیاد!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.