هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۸:۴۱:۴۸ پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۱
#67

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۴:۳۱
از ... اصن به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 178
آفلاین
ماموران که در فضای بین دو تابوت ایستاده بودند با قیافه‌ای ( ) شکل به مرگ‌خواران زل زده بودند که در آن لحظه داشتند با صدایی ناهنجار که شبیه صدای زنبور بود بالای تابوت لرد پرواز می‌کردند.
ماموری که به نظر می رسید مقامش بالاتر از بقیه باشد پوفی کشید؛ سری به نشانه تأسف رو به مرگ‌خواران پرنده تکان داد، و بعد از صاف کردن گلویش به سمت بلاتریکس رفت که لینی سوراخ شده را در دست گرفته بود و هر دو با قیافه‌ای مثل بقیه‌ی ماموران به مرگ‌خوار ها زل زده بودند.
- اهم... اههههمممم!
مامور بالاخره موفق شد بلاتریکس را از حالت خلسه‌ای که در آن فرو رفته بود خارج کند و بلاتریکس سرش را در حالی که زار می زد بالا آورد.(باور کنین خودمم نمی دونم می خواست فیلم بازی کنه یا واقعا از خنگ بازی مرگ‌خوارا گریه‌اش گرفته بود.)
- بله؟

- خانم محترم این چه وضعیه؟
مراسم تیغ‌پراکنی برگذار کردین، هیچی نگفتیم.
نشستین واسه اربابتون شعر خوندین، بازم هیچی نگفتیم.
اون که نگران عروسیشه!
اون یکی هم که... کوش؟... آها اوناهاش! نگران تابلوی نیمه تمومشه.

مامور داشت با دستش به کتی و پلاکس که در هوا بودند اشاره می کرد.
به نظر می رسید صبر مامور به پایان رسیده.
درست در همان لحظه که بلاتریکس داشت به این فکر می کرد که جواب مامور را چطور بدهد، باد مرگ‌خواران خالی شد و به نوبت شروع به افتادن روی زمین کردند.
تپ... توق... شپلق
- خانم بیاین این رفقاتونو جمع کنین. این دیگه چه شهر شامیه؟
مراسم سقوط بدون چترم داشتین و ما خبر نداشتیم؟
بابا، بیاین اینا رو بگیرین که ما کارمونو انج... آخ!

کلاه سو به شکل فریزبی به پس کله مامور خورده بود و او را بیهوش کرده بود.
بلاتریکس از فرصتی که ایجاد شده بود استفاده کرد و به بالا نگاهی انداخت؛ و تازه متوجه عمق فاجعه شد.
تری، لگدی نثار ایوان کرده بود که باعث فروپاشیَش شده بود و در آن لحظه استخوان های ایوان در چهار جهت جغرافیایی پراکنده شده بودند.
یکی از قمه های رودولف به تام خورده بود و اعضای بدن تام سرنوشتی همچون استخوان های ایوان پیدا کرده بودند.
باقی مرگخواران هم به اشکال مختلف به زمین می ریختند و زمین پر از مرگ‌خوارانی شده بود که یکی یکی سقوط می کردند.




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۹:۰۵:۳۲ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰
#66

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۶:۲۰ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
بلاتریکس، دستش را به نشانه شروع دراز کرد. انتظار داشت حداقل صدای گریه ای کوچک را بشنود. اما، سکوت بود و سکوت. به سمت مرگخواران برگشت.
دیزی، تلمه ای آلبالویی رنگ را داخل دهان مرگخوران میکرد و پس از باد کردنشان، با نخی لب هایشان را به هم میبست.

- دیزی؟ داری چه غلطی میکنی؟
- بلات... بلاتریکس... اگه میشه ماموریتو یکمی عقب بنداز. یه چیزی... میتونی دوز تلمبمو بالا ببری؟

بلاتریکس، در حال گفتن کلمه ی آورا کادابرا بود، که لینی باد شده، چیزی را به زور روی کاغذ نوشت و دست بلاتریکس داد.
- بلاتریکس، خواهش میکنم زندش بزار. طبق ایدش، قراره با این کار، صدای گریه مون بره بالا.

بلاتریکس، کاغذ را مچاله کرد و با سوزنی که از داخل جیبش یابیده بود، لینی بدبخت را سوراخ کرد.
- دوباره تا سه میشمرم. یک... دو... سه!

دستش را دوباره به نشانه شروع باز کرد، اما باز هم، حرکتی از مرگخواران مشاهده نشد.
- مثل اینکه تنتون میخا...

پیس!
نقشه ی دیزی جواب نداده بود و مرگخوران، مانند بادکنک، در حالی چرخید بالای تابوت لرد سیاه بودند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۵۳ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰
#65

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۴:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
خلاصه:

لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته بشه. مرگخوارا وانمود می کنن که لرد مرده و الان قراره زیرنظر مامورای وزارتخونه دفنش کنن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن لرد رو طوری دفن کنن که زنده بمونه که بعدا بتونن برگردن و نجاتش بدن.
یه مراسم عزاداری دیگه هم کنار مراسم لرد در حال برگزاریه.

...............................................


بلاتریکس متوجه تنگی وقت بود. برای همین مرگخواران را دور خودش جمع کرد.
- بیایین جلو. می خوام نقشه رو بهتون بگم. کتی... دست از سر اون تابوت بردار. برای چی داری روش یادگاری می نویسی؟ ضمنا ارباب نمردن که اینجوری زجه می زنی.

کتی، اشک ریزان به بقیه ملحق شد.

بلاتریکس به مراسم دیگر اشاره کرد.
- اون جا رو می بینین؟ اون تابوت دقیقا شبیه تابوت اربابه.

- تابوت ارباب! ارباب... باید می مردم و این کلمات رو نمی شنیدم. اسم شما و تابوت نباید در یک جمله برده بشه. بمیرم براتون که در اوج جوانی از دنیا رفتین. بمیرم که اینقدر مردین که اصلا نمی شه زنده تون کرد. شما الان توی اون تابوت کاملا مرده و بی جان هستین. نفس هم نمی کشین. کسی فکر نکنه می کشین.

فریاد های کتی، علاوه بر لو دادن وضعیت، توجه ماموران را به مرگخواران جلب می کرد و اصلا به نفع ارتش سیاه نبود. برای همین بلاتریکس، پلاکس را مامور کرد که جلوی دهان کتی را بگیرد و خودش شروع به توضیح دادن کرد:
- ما باید تابوت ارباب رو با اون تابوت عوض کنیم. الان سه شماره می شمرم و یهویی همتون شروع کنین به جیغ و داد و گریه و این وسط رو شلوغ کنین که تابوت ها رو با هم عوض کنیم. روشنه؟... خب. آماده. یک... دو... سه... الان!






پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰
#64

امیلی دیکنسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ یکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۳۶:۴۳ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
نقل قول:

کتی بل نوشته:
- این همه بدبختی محاله، محاله، محاله!

مرگخواران، شیون کننان این بیت را میخواندند و گریه شان بیشتر میشد.

- ارباب! نموندین عروسی کردنمو ببینین.
- ارباب! تابلوم تازه داشت تموم میشد! همشم در وصف شما بود!

کنار مراسم عزای لرد سیاه، مراسم عزای دیگری بود، که تابوتی دقیقا شبیه تابوت لرد سیاه داشت.
سر بلاتریکس، لحظه ای بالا آمد و پایین رفت. پس از چند ثانیه با بالا آمد و با دقت به تابوت مراسم بغلی خیره شد.

- پیست! کسی اونجاست؟ مارا از این مکان تاریک بیرون بیاورید!

بلاتریکس، گوشش را به تابوت چسباند.
- ارباب! اصلا نگران نشین. قول میدم نقشم اینبار بگیره.



خیلی جالب و کمدی بود من خوشم اومد فعلا حرفه ای نیستم بخوام ایرادی بگیرم و فک نکنم مشکلی داشته باشه😊✨


Setareh (Hermione)


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۰:۰۵ جمعه ۲۸ آبان ۱۴۰۰
#63

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۴۵:۴۱ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
در حالی که مرگخواران هنوز شیون و فغان می کردند، بلاتریکس لبخند عصبی ای بر لب داشت.
مرگخواران این لبخند او را دیده بودند؛ حتی نه تنها یک بار، بلکه بار ها و بار ها! بخصوص هر زمان که نام لرد را به زبان می آوردند و یا چه بسا به آن فکر می کردند!

_ بلا چرا گریه نمی کنی؟ چرا ناراحتی نمی کنی؟ ارباب ما رو تنها گذاشته، اون وقت تو شادی؟

بلاتریکس، پس از شنیدن حرف مرگخوار نگون بخت، جای لبخند عصبی اش اخم هایی در هم رفته و چشمانی به حالت تهدید آمیز درآمد. این خودش برای مرگخواران یک زنگ خطر بود و مرگخواران چند قدمی از او فاصله گرفتند.

_ احمق! زبونتو گاز بگیر! این یه نقشه اس برای نجات ارباب!

مرگخواران خیالشان راحت شد. اینکه بلاتریکس فقط به داد و هوار بسنده کرده بود و دست به چوبدستی نشده بود، خودش یه موفقیت بزرگ بود.

با فریادی که بلاتریکس سر داد، حواس هر کسی که آنجا بود -حتی ماموران دولت- به او جلب شد.
مرگخواران دوباره نگران شدند و کمی این پا و آن پا کردند و با اضطراب به ماموران دولت زل زدند.

یکی از ماموران که سربازی سبزه و بور بود، با حالت اطاعت مآبانه ای که نشان از عادت به بله چشم گفتن به مافوق هایش بود، گفت:
_ تو چه گفتی، ای سربـــ... خانم؟ راستی شما مجردی؟
سرباز دستی به موهایش می کشد و چشمانش را ریز می کند.

حال فرد دیگری که بسیار خشن تر و قوی تر از سرباز بود، با حالت عصبانی ای رو به سرباز گفت:
_ خفه شو، جک! تو حق نداری جلوی مافوقات حرف بزنی! فک کردی مخ این زن رو بزنی می تونی از سربازی در ری؟ نه! تا من زندم، نه!

جک با بازوانی لرزان به پشت مافوقش رفت.
مافوق چند قدم به سمت بلاتریکس برداشت و دوباره شروع به صحبت کرد.
_ اهم، اهم! شما مجردین احیانا بانو؟

بلاتریکس اخم هایش بیشتر در هم رفت.
گویا سربازان دولت یکی از دیگری پرت تر بود و اصلا متوجه حرفی که بلاتریکس زد، نشده بودند!

_ زود باشین، این تن لشارو متفرق کنین! ممکنه اگه ارباب زیاد تو تابوت باشن اذیت بشن!

مرگخواران با این حرف بلاتریکس به سمت ماموران به راه افتادند. برای نجات لرد باید هر چه زود تر می جنبیدند. تا الان هم وقت را خیلی تلف کرده بودند.
حتی با اینکه لرد بسیار توانا، دانا و صبور بود اما هیچ گاه بازی روزگار مشخص نمی کند که چه بر سر آدم می آورد. در این مورد نیز به همین صورت بود، معلوم نبود که لرد تا کی در تابوت دوام می آورد!


ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۰:۲۰:۲۲
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۱:۲۷:۱۲
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۹:۱۰:۲۴
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۹:۱۸:۰۳
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۱۲:۴۰:۳۶


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰
#62

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۶:۲۰ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
- این همه بدبختی محاله، محاله، محاله!

مرگخواران، شیون کننان این بیت را میخواندند و گریه شان بیشتر میشد.

- ارباب! نموندین عروسی کردنمو ببینین.
- ارباب! تابلوم تازه داشت تموم میشد! همشم در وصف شما بود!

کنار مراسم عزای لرد سیاه، مراسم عزای دیگری بود، که تابوتی دقیقا شبیه تابوت لرد سیاه داشت.
سر بلاتریکس، لحظه ای بالا آمد و پایین رفت. پس از چند ثانیه با بالا آمد و با دقت به تابوت مراسم بغلی خیره شد.

- پیست! کسی اونجاست؟ مارا از این مکان تاریک بیرون بیاورید!

بلاتریکس، گوشش را به تابوت چسباند.
- ارباب! اصلا نگران نشین. قول میدم نقشم اینبار بگیره.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۲:۰۸ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰
#61

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۰۱ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
-اون... اون قبر برای اربابمونه؟

تنها اشاره لینی به قبر برای رعشه کردن بلاتریکس کافی بود. هنگامی که بدن بلاتریکس شروع به لرزیدن کرد، زنگ خطر در سر تمامی مرگخواران فعال شد و در کسری از ثانیه پشت هر چیزی که توانستند پناه گرفتند.
لرزش بلاتریکس بالا گرفت و باعث ایجاد یکی دو ترک شد، سپس یک مرحله ارتقا پیدا کرد: شلیک مو!
موهای بلاتریکس شروع به سیخ شدن کردند و در کسری از ثانیه در چشم و چال هر کسی که در شعاع پنج متری‌اش بود، فرو رفتند.
در این بین، هکتور بار دیگر از خود شجاعت نشان داد و با ملاقه فرق سر او کوبید. زنگ خطرها خاموش شدند و بلاتریکس آرام گرفت.
مرگخواران کم کم به او نزدیک شدند.
-بلا؟ می‌دونی همه چی فرمالیته‌اس؟ می‌دونی قرار نیست بلایی سر ارباب بیاد؟

نگاه بلاتریکس دوخته شد روی مرگخوار گوینده.
-یک خراش... فقط یک خراش روی سر ارباب بیوفته، تو رو قبل از همه رنده می‌کنم. متوجه شدی؟

مرگخوار بخت برگشته متوجه شده بود.

-اهم اهم!

مسئول مراسم کفن و دفن، در حالی که موهای بلاتریکس را از گوش و حلق و بینی‌اش بیرون می‌کشید، به مرگخواران نزدیک شد.
-اگه مراسم تیغ پراکنیتون تموم شده، ما شروع کنیم مراسم رو.

پلاکس صدایش را بغض آلود کرد.
-مرگخواران عزیز... جیغ و داد و فغان کنین که اربابمون رفتن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰
#60

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۴:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
نقشه بصورت ناگهانی عوض شده بود!
مرگخواران با دیدن مجسمه بسیار خوشحال شدند.

- خیلی خوبه. سفیده.
- از دفن شدنش خیلی هم خوشحال می شم.
- امیدوارم زودتر بپوسه!
- مجسمه که نمی پوسه!

آلانیس، شادمانی مرگخواران را قطع کرد!

ولی فرصتی برای سرزنش او نبود.

- بعدا سرزنشت می کنیم.
- این کارت خیلی زشت بود.
- ما داشتیم شادمانی می کردیم و تو نذاشتی.
- اون چیه مامورا دارن میارن؟

چیزی که جیسون به آن اشاره می کرد، تابوتی با مهر وزارتخانه بود.

-ای بابا! این که مهر و موم شده. بستنش.

مرگخواران متوجه شدند که نمی توانند مجسمه را با لرد سیاه جایگزین کنند و پلاکس که از لحظه اول چشمش دنبال مجسمه سفید بود، آن را برداشت و قُلی نامید و داخل کوله پشتی اش گذاشت .

مرگخواران گریان و نالان به دنبال تابوت حرکت کردند.

-ارباب... پیست... ارباب... اون تویین؟ نگران نباشین. بعد از این که دفنتون کردن ما بر می گردیم و نجاتتون می دیم. کمی تحمل کنین.


طولی نکشید که به محل برگزاری مراسم گریه و زاری برای لرد سیاه رسیدند.




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ شنبه ۳ مهر ۱۴۰۰
#59

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۶:۲۰ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
مرگخواران، در حالی کنار هم قوز کرده بودند، و داشتند ذهنشان را برای بدست آوردن راه حلی زیر و رو میکردند، با صدای هن و هنی، سرشان را بالا آوردن.

- ام... کتی؟

کتی، در حالی که نصف بیشتر وزن جعبه ای را روی قاقارو انداخته بود، عرقش را پاک کرد.
- کمک نمیدین؟
- نه خیر! ما سیاهیم. پلیدیم. کمک بدیم؟

مرگخواران، جوری کتی را نگاه کردند، انگار گناه کبیره کرده بود.

- خب، اشکال نداره. منم به ارباب میگم شما از کمک کردن بهشون، سرباز زدین.

چند لحظه بعد، مرگخواران، با جان و دل در حمل جعبه، کمک کردند.

- حالا این چی هست؟

پس از باز شدن در جعبه، مرگخواران، با مجسمه ی سفیدی مواجه شدند، که قرار بود، جای اربابشان خاکش کنند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ پنجشنبه ۱ مهر ۱۴۰۰
#58

گریفیندور، زندانی آزکابان، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۱۶ شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱
از پشت سرت
گروه:
زندانی آزکابان
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین

خلاصه:

لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته بشه. ولی بعد از اعلام پشیمانی لرد از کارهای گذشته، حکم به حبس ابد تغییر پیدا می کنه.


—————


-درست شنیدیم؟

مرگخواران میدانستند چه شنیده اند اما بازگو کردن آن چه شنیده بودند برای لرد سیاه حکم مرگشان را داشت.

-حبس ابد؟
-دقیقا.

با پاسخ داده شدن این سوال توسط قاضی مرگخواران نفس راحتی کشیدند. آرکو با دیدن چهره ی درهم لرد سیاه به سمت او رفت.
-ارباب؟ برم همشونو قیمه قیمه کنم بعد با هم در بریم؟
- ارکو اولا ما قراره تو این ممکلت زندگی کنیم! دوما بنده با شما هیچ جا نمیام.
- پس برید باهاشون ارباب ما درتون میاریم!
-لینی الان داری میگی ما بریم زندان؟
-موقته ارباب! درتون میاریم!
- چه طوری؟
-

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانی که چانه شان از شدت خاراندن زخم شده بود انداخت و چشم هایش را چرخاند.
- باز هم خودمان باید خودمان را نجات دهیم. از شما آبی گرم نمیشه.
-ارباب نابغش خوبه حتی.
-باید ببرمتون.داره دیر میشه.

صدا متعلق به نگهبانی بود که پشت سر لرد سیاه ایستاده بود و مدام ساعتش را نگاه میکرد.

-الان میاییم. صبر کن با یارانمون خداحافظی کنیم.

لرد سیاه به مرگخوارانش نزدیک شد و به آرامی چیزی به آن ها گفت.

-حل شده بدونینش ارباب!

ساعتی بعد

- بدبخت شدیم!
-ارباب هنوز جوون بود!
-ارباب زندش خوب بود.
- چه بلایی سر لردمون اوردید؟
-دیگه واسه کی ادم سلاخی کنم؟

رئیس زندان که میدید تلاش هایش برای آرام کردم مرگخواران نتیجه ای ندارد نگاه ملتمسانه ای به نماینده ی وزارت سحر و جادو انداخت.
- خب همون طور که میدونید لرد سیاه به محض رسیدن به سلولشون سکته کردن و فوت کردن.ما حدس میزنیم بار عذاب وجدانشون زیاد بودهْ! شایدم صرفا سوسک دیدن ولی خب ...
-وا مصیبتا! وا اربابا!
- داشتم میگفتم ...
- صبر کنید!

نگاه نماینده وزارت به جیسونی افتاد که مسقیم و بدون احساس به او زل زده بود. جیسون اما از درون خوشحال و مفتخر بود.تظاهر به مرگ و خروج از زندان نقشه ی هوشمندانه ی اربابش بود و وی بخش مربوط به خود را به خوبی انجام داده بود. حالا نوبت به مرگخواران رسیده بود.

-چی شده اقای سوان؟
- شما باید پیکر ایشون رو به ما تحویل بدید تا مراسمی در شان ایشون برگزار کنیم.
-درباره ی اون مورد اقای سوان باید بگم که وزارت سحر و جادو مدت هاست خودش وظیفه کفن و دفن مجرم ها رو برعهده گرفته. اصلا نگران نباشید مراسمی درخور شان ایشون برگزار میشه! کم نمیذاریم... خودتون هم میتونید تو این مراسم شرکت کنید.
-

مرگخواران به آرامی از اتاق رئیس زندان خارج شدند و در سکوت به یکدیگر نگاه کردند. لینی کمی بعد این سکوت را شکست.
-قراره ارباب زنده به گور شه!
- نمیذاریم! فقط باید دنبال راهی بگردیم که ارباب رو طوری دفن کنیم تا زنده بمونن و بعدا بریم سراغشون و نجاتشون بدیم.
-چه راهی؟
- باید فکر کنیم و چند تا راه رو پیدا کنیم. این مسئله جای ریسک نداره.
-


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳ ۱۰:۰۷:۳۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.