هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۳۰ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۱:۴۸
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 98
آفلاین
- آره خلاصه ... نمی‌دونم معجون زده بودن ... تشه! حالت طبیعی نداشتن. سالازارکه دید اینا دارن به مارا پیش پیش می‌کنن، رفت جلو گفت چی کار می‌کنین؟ اونا گفتن چی می‌گی تو؟ سالازار گفت چی می‌گی تو یعنی چی؟ یارو یه استیوپفای زد! سالازار چون حالت دفاعی به خودش گرفته بود، طلسم رو با این‌جا مهار کرد. بعد یه کروشیو زد ... طرف گفت آخ نَنَه جان! بعد یه خانم شاکری بود، این مدافع حقوق مارها بود. می‌گفت غذای مار نباید لانتستون داشته باشه.
- لاکتوز پدربزرگ!

لرد سیاه کوچک‌ترین علاقه‌ای به شنیدن خاطرات طولانی و بی‌سروته ماروولو از هزاران سال قبل از تولد خودش نداشت. اما دست خودش نبود ... بعد از عمری نقد، ناخودآگاه ایرادات او را اصلاح می‌کرد و ماروولو نیز به خیال این که نوه‌اش توجه نشان داده، با حرارت بیشتری ادامه می‌داد.

- گفتی لاکتوز ... یاد قصه‌ی سالازار و حسینکرد شبستری افتادم ... جد اعلای ویلبرت اسلینکرد شبستری! آقا این ...
- پدربزرگ شما مگه راننده نیستید؟ خوب 24 ساعته نشستید ور دل ما دارید ورّا... خاطرات شیرین تعریف می‌کنید، کی مسافرها رو می‌رسونه؟

لرد به این‌جایش رسیده بود. سال‌های سال بود که وراجی‌های پدربزرگش را در هر شناسه‌ای تحمل می‌کرد.

- مثل این که توضیحات پروفایلمو درست نخوندیا پسر! «راننده تاکسی بازنشسته!» بازنشسته‌ها که سر کار نمی‌رن.
- خوب اون هیچی ... اصلا شما مگه مدیر هاگوارتز نیستید؟
- هستم! ولی الان تابستونه. مدرسه تعطیله.
- باشه! دلیل نمی‌شه که! می‌تونید برید تالار اسرار رو باز کنید که وقتی مدرسه باز شد باسیلیسک همه‌ی مشنگ‌زاده‌ها رو به درک واصل کنه.
- می‌دونستم! می‌دونستم خون سالازار تو رگاته! می‌دونستم وارث برحقشی! من رفتم!
- الان که هوا تاریکه ... می‌ذاشتید صبح حالا!

لرد که تصور نمی‌کرد دک کردن ماروولو به همین راحتی‌ها باشد، نفس راحتی کشید. خودش با آن همه قدرت و استعداد خارق‌العاده، سال‌ها طول کشیده بود تا بتواند تالار را پیدا کند ... لابد پدربزرگش که جز غرولند و مقایسه‌ی عالم و آدم با زمان سالازار کاری بلد نبود، تا ابد باید دنبالش می‌گشت.

تصویر کوچک شده


- بعد از مدت‌ها، این اولین شامیست که بدون حضور پدربزرگمان می‌خوریم. و ما از این بابت ... اممم ... بسیار ...
- تسترال کیف هستید؟
- خاموش هکتور! داری در مورد جد با اصالت ما حرف می‌زنی!
- واقعا که! زمان سالازار یه بار یکی پشت سر نوادش حرف زد ...
- پدربزرگ؟ مگه شما نرفته بودید تالار اسرار رو ...
- باز کردم.
- چطوری؟
- از خودش پرسیدم کجاست. یه تُک پا رفتم باز کردم و اومدم دیگه!
- از بازگشت شما ... اممم ... بسیار ...
- تسترال کیف هستید؟
- بله هکتور. دقیقا.
- حالا بذار اینو برات بگم! می‌دونستی چی شد که سالازار این تالار رو ساخت؟ اون زمونا ...

ناگهان درب خانه ریدل‌ها باز شد و کتی بل آمد داخل. یک راست رفت و نشست سر میز شام. بی تفاوت به سکوت مرگبار و نگاه‌های متعجب مرگخوارها، یک بشقاب غذا برای خود کشید و مشغول خوردن شد. پس از چند دقیقه رو به مروپ کرد و گفت:

- خوب بود. ولی نمکش زیاد بود! ولی در کل خوب بود.

و رفت.

- پدربزرگ! شما مگه مدیر و منتقد مهمان ویزنگاموت نیستید؟
- خوب چرا! چطور؟
- خوب برید به این تازه‌واردها ایفای نقش یاد بدید دیگه! به گند کشیدن خانه آبا و اجدادی ما رو!
- الان.

تصویر کوچک شده


ماروولو یک صندلی گذاشته بود وسط ایستگاه کینگزکراس و همان‌جا اطراق کرده بود.

- ببین پسر جان! زمان سالازار خیلی به علائم نگارشی حساس بودن. بذار بهت بگم کاربرد هر کدوم ... این چرا غیب شد؟

رودولف در حالی که دود سر چوبدستی‌اش را فوت می‌کرد گفت:

- مولتی نیوت بود. بلاکش کردم!
- اینم؟! الان یک هفتس در مورد همشون همینو می‌گی!
- واهاهاهاهاهاهاهای نه نمیخندوم له له هستوم. نیوت نیست. هوریسه. اون هوریس کپیه! ووی ووی ووی چقدر به نیوت تهمت زدیم!
- اصلا کارگاه با خودتون! من می‌رم معرفی شخصیت.

تصویر کوچک شده


- ببین دختر جان! این که تو خیار دوست داری خیلی خوبه. خیار کالری نداره. می‌تونی هرچقدر دلت خواست بخوری و چاق نشی. اصلا علاقه به خیار مطابق نظریات پدر علم روانشناسی، یک امر طبیعیه. ولی همه‌ی اینا رو فقط گفتم که دلت نشکنه. چون مهم اینه که علاقه به خیار هیچ کمکی به شخصیت‌پردازی نمی‌کنه!

تازه وارد که عصبانی شده بود، یک خیار در دهان ماروولو چپاند و وارد ایفای نقش شد.

ماروولو بریده بود. او از تازه واردها قطع امید کرد. حتا از کل سایت قطع امید کرد. و از خودش ... ماروولو خودش را بلاک کرد و دیگر هیچگاه به خانه‌ی ریدل‌ها بازنگشت.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۲۰ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۴:۳۵
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 146
آفلاین
کج و کوله vs پیرمرد داخل شکم کج و کوله



نوبت ایوا بود.
او در صف گرفتن غذا جلو رفت تا "سوپ جوی دوسرش" را تحویل بگیرد.
غذا خوری مدرسه شلوغ بود. هیچ کس نمیتوانست باور کند که این همه دانش آموز برای خوردن سوپ جوی دوسر صف بسته اند.

ایوا آن را تحویل گرفت و پشت میزی خالی نشست.

فلش بک، خانه ریدل ها!


لرد سیاه با عصبانیت، گزارشی دیگر، از میان تپه‌ی گزارشات مرگخواران بیرون کشید و شروع به خواندن کرد.
با دلخوری فکر کرد که همه‌شان تکراری هستند! تکراری! تکراری! تکراری!
-به ما چه اصلا! نمیخواهیمشان! محتوای اینها همه یک چیز است! حوصله مان سر رفته! به یک چیز جدید نیاز داریم... یک سرگرمی!

به هر حال، گزارش دیگری برداشت، یکی دیگر، و بعدی.
نام ایوا بالای آن به چشم میخورد.
-از دست این یکی بسیار خسته ایم! دیگر نمیخواهیمش! اخراجش میکنیم اصلا!

لحظه ای درنگ کرد.
-ولی اخراج کردنش تنها لحظه ای لذت داره! بعد تمام میشود و دیگر کاری برایمان نمی ماند که انجام بدیم... ما این را نمیخوایم! مجازاتش میکنیم! بله! این بیشتر لذت دارد! همین را میخواهیم! ولی چه کارش کنیم؟!

لرد سیاه سرش را به دستانش تکیه داد و به فکر فرو رفت.
چند لحظه بعد، لبخندی روی صورتش پدیدار شد.
-بلا! ایوا کجاست؟! بگو ما کارش داریم! فورا!
***

ایوا، با خوشحالی، رو به روی اربابش ایستاد. دهان گشادش باز بود و لبخند میزد.
لرد سیاه به او خیره شد و با خود فکرکرد که انسانی به ژولیدگی او ندیده است!
بالاخره به افکارش سر و سامانی داد و رو به ایوا کرد.
-ایوا... میدونی برای چی احضارت کردیم؟!

و بدون این که منتظر جواب او بماند ادامه داد:
-ماموریتی برات داریم! مربوط به خودت هست... شنیدیم که سواد درست و حسابی نداری... این درسته؟

ایوا با نگرانی سر جایش جنبید.
لرد سیاه طوری که انگار موشی را در تله گرفتار کرده است، با خونسردی لبخندی زد و چوب دستی اش را میان انگشتانش چرخاند.
-ماموریتت اینه که به مدرسه بری و تا وقتی که با سواد نشدی، بر نگردی! مفهومه؟

ایوا عرق ریزان، دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، ولی نگفت. دهانش را بست. دوباره دهانش را باز کرد ولی کلماتی شنیده نشدند. دوباره آن را بست.
لرد سیاه با خود فکر کرد که او شبیه یک ماهی خنگ شده است.

-م... م... ممنونم ارباب... ذ... ذ... ذوق... کردم... ذوق کردم!

ایوا این را گفت، تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.
لرد سیاه رفتن او را نگاه کرد و لبخند زد.
به خوبی میدانست؛ ایوا مدرسه را دوست نداشت.
با خود فکر کرد که دیگر او را نمی‌بیند و هر روز و هر شب صحنه ی شکنجه شدن او را توسط معلم هایش تصور میکند و شاد میشود.

به پشتی صندلی اش تکیه داد و گزارشی دیگر برداشت.
و یکی دیگر...
و بعدی.

به هر حال لرد سیاه روش خودش را برای لذت بردن داشت.

پایان فلش بک!


فضای سالن غذاخوری گرم و دم کرده بود و بوی چکمه‌ها و عرق دانش آموزان با بوی سوپ ترکیب شده بود و ایوا نسبت به این موضوع حس خوبی نداشت.
تمام زنگ های قبل، بی اختیار در میان کلاس هشتمی ها نشسته بود و جبر حل کرده بود بی آنکه بداند آن چیست و به چه دردش میخورد. او حتی نمیدانست اعداد چه هستند. اعداد معنایی نداشتند وقتی او نمیدانست چطور هنوز زنده است.
تمام زنگ های قبل سعی کرده بود لبخندش را حفظ کند و سعی کند چیزی بیاموزد. او به خانه ریدل ها احتیاج داشت. باید یاد میگرفت!

ایوا به قلنبه ی چسبناک داخل ظرفش چشم دوخت.
صدای همهمه ی بی وقفه ی دانش آموزان در سرش طنین انداخت.
چشمانش را بست و کوشید تمرکز کند که از کجا باید شروع به خوردن سوپ کند.
نگاهی به اطراف انداخت. دیگر در غذاخوری نبود! بچه های مختلف، پشت میز هایشان نشسته بودند و داشتند تند تند فرمول های شیمی را حفظ میکردند و زاخاریاس بر کارشان نظارت میکرد.
ایوا سرش را برگرداند و آن طرف کلاس درس، عده ای دیگر را دید که داشتند جبر و چیزهایی که او نامشان را نمیدانست، حل میکردند.
ایوا به میز خودش نگاهی انداخت و وحشت زده، رو به رویش تنها یک بشقاب سوپ دید که جو های دوسرش به شکل یک مسئله ی چند مجهولی روی آب سوپ شناور شده بودند!
پلاکس، با قوطی های رنگ، در حالی که رنگ ها را بر سر و روی دانش آموزانی که تند خوانی میکردند، می پاشید، وارد کلاس شد. البته که دانش آموزان چیزی نگفتند. باید خودشان را برای آزمون سراسری آماده میکردند!
ایوا جیغ جیغ کنان، رنگ قرمزی که از روی موهایش بر کف زمین میچکید را پاک کرد.
-شما ها دیوونه شدید؟!

پلاکس، رنگی کرمی، مانند رنگ سوپ ایوا توی صورت او پاشید.
-ایوا، ایوا! من پدر بزرگ نارسیسا و بلاتریکس و سیریوس هستم! میبینی ایوا؟!


ایوا سرش را برگرداند؛ یک جو، با دو سر که دندان هایی تیز داشتند، وارد کلاس شد. بالای سر ایوا ایستاد و دستور داد:
-تو چطور میتونی این سوپ خوشمزه ی جو رو نخوری؟! من بالای سرت میشینم که تو اونو تمومش کنی!

همچنان دانش آموزان، کتاب هایشان را با سرعتی برق آسا ورق میزدند و هر لحظه مغزشان با مطالب سنگینی که میخواندند، انباشته میشد.

-تو چطور کار کردن میکنی؟! بچه‌ی من با اینکه خیلی کوچک شدن هست، مدرک دانشگاهیش رو گرفتن کرده و خیلی زود جای تو رو توی خونه ی ریدل ها اشغال کردن میکنه! لباساشو نگاه کردن کن! خیلی خیلی بی ریخته!

گوشه ای دیگر، آگلانتاین و تام، دوستانه کنار هم نشسته بودند و پیپ، از خاطرات جوانی اش برای آنها تعریف میکرد. ایوا از پشت میزش بلند شد و دوان، دوان به سوی آنها رفت:
-تام! آگلا! چه خوب که میبینمتون! بیاید با هم از اینجا فرار کنیم و بریم پیش ارباب و بگیم اینجا طلسم شده!

ایوا مکث، و با شک نگاهی به تام و آگلانتاین که با گیجی به او خیره شده بودند، کرد.
-شما ها منو میشناسید دیگه؟!
-نه ایوا! ما تورو نمیشناسیم؟! اسمت چیه ایوا؟!

ایوا سعی کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد. آنها را به حال خود گذاشت و برگشت سر جایش.
و همچنان، دانش آموزان، کتاب هایشان را با سرعتی برق آسا ورق میزدند و هر لحظه مغزشان با مطالب سنگینی که میخواندند، انباشته میشد.

-تو باید این سوپو تمومش کنی! تمومش کن! تمومش کن!

ایوا احساس کرد میخواهد استفراغ کند.
عق زد ولی نتیجه ای حاصل نشد!
دوباره عق زد ولی این بار به جای اینکه صحنه ای ناپسند بر روی میزش پدید آید، احساس کرد میان دریایی از سوپ جوی دو سر غرق شده است.
ایوا دست و پا زد و سعی کرد نفس بکشد. وجودش سوپ جو بود.

و بازهم، همچنان، دانش آموزان، کتاب هایشان را با سرعتی برق آسا ورق میزدند و هر لحظه مغزشان با مطالب سنگینی که میخواندند، انباشته میشد.

او چشمانش را باز کرد.
با صورتی غرق در سوپ جو، کف سالن غذا خوری افتاده بود و صدها دانش آموز دورش جمع شده بودند.
جلوتر از همه، معلمی، با بشقابی خالی از سوپ جو رو به رویش ایستاده بود. چون چند لحظه پیش، آن را روی ایوا پاشیده بود.
-بیهوش شده بودی!

ایوا چیزی نگفت. چشمانش وحشت زده بودند و میان موهای ژولیده اش جو های خیس به چشم میخورد.
او فین فینی کرد و مقداری سوپ از دماغش بیرون ریخت.

معلم، او را به دستشویی برد تا درستش کند.

فلش بک، کلاس درس!


ایوا وسط کلاس ایستاده بود. او نمیدانست چجوری به این سرعت از آنجا سر در آورده است.
چند دقیقه پیش، او وارد کلاس "هشتمی ها" شده بود. بدون آنکه معلم حتی بداند که سواد ندارد.
خانم معلم، تازه کار، جوان، و نسبتا عبوس بود. معلمِ بیچاره ای که در "اولین هفته ی تدریسش"، گرفتار چنین مصیبتی شده بود.

خانم معلم جوان، به ایوا که وسط کلاس ایستاده بود و هنوز گیج و منگ به نظر میرسید، نگاه کرد.
-سلام دخترم. اسم من دوشیزه لوئه، دروارقع فامیلیم لوئه. به کلاس ما خوش اومدی. ما توی این مدرسه اهداف والایی داریم و باید خیلی تلاش بکنیم. میدونم اومدن از مدرسه ی دیگه کار راحتی نیست. ولی ما اینجا بهت کمک میکنیم...

خانم لو، نمیدانست؛ ایوا از مدرسه ی "دیگری" نیامده بود؛ او اصلا از مدرسه ای نیامده بود!
ایوا به خود زحمت نداد که این موضوع "کاملا بی اهمیت" را به خانم لو تذکر بدهد. تنها چیزی که میخواست این بود که جایی بنشیند و هرچه سریعتر با سواد بشود و برود. او به این دخمه کوچک و پر از بچه های عادی علاقه ای نداشت.

-عزیزم... اینجا ما سعی میکنیم که آموزش هایی فراتر از آموزش های مدرسه های دیگه رو به شما بچه ها آموزش بدیم. اساسا، از نظر من، تفکر، قدرت اندیشه، و ارائه‌ی راه حل های درست یک مسئله، از توانایی هاییه که هر انسانی نداره. ولی ما توی این مدرسه، تنها تئوری های پیچیده رو یاد بچه ها میدیم؛ چه نیازی دارن که توی زندگی واقعی از چیز هایی که یاد میگیرن استفاده کنن؟! نه! چه نیازی دارن؟! ما تنها حفظ میکنیم و یاد میگیریم! تنها چیز هایی که ما باید انجام بدیم اینه که از اساس، پایه و بنیان یک چیز، مشکل رو ریشه یابی کنیم و من مطمئنم، ما در کشف قدرت اندیشه، نظم، و ریشه یابی مشکلات دیگه، قطعا و اساسا، موفق خواهیم‍...

فکر ایوا همچنان پیش جای نشستنش بود و اینکه زود تر از آنجا بیرون برود.
-خب!! باشه لو! فهمیدم!

دوشیزه لو، دلخور از قطع شدن سخنان پر ارزشش، اخمی کرد تذکر داد:
-دختر خانم! من از شما انتظار دارم که من رو دوشیزه لو خطاب کنید! اینجا کلاس درسه و من از بچه ها انتظار دارم مودب باشن! در ضمن، وقتی کسی داره صحبت میکنه، نباید پرید وسط حرفش!

ایوا لبخندی زد.
-باشه لو! هرچی تو بگی! فقط زود باش چون من وقت ندارم. باید زود با سواد بشم! راستی، من کجا بشینم یا اینکه باید سر پا بمونم؟

دوشیزه لو، چند لحظه به او خیره ماند. سپس کنترل خود را بدست آورد. به صندلی کنارِ پسری اشاره کرد.
-کنارِ جوی خالیه. تو میتونی اونجا بشینی...

ولی ایوا نرفت آنجا بنشیند.
دوشیزه لو مجبور شد کمی او را هل بدهد.
-برو دیگه... اونجا جای تو! برو...

اما ایوا سفت بود و هل دادن های دوشیزه لو، رویش تاثیری نگذاشت.
-من دوست ندارم اونجایی که گفتی بشینم. من میخوام کنار اون دو تا بشینم.

او این را گفت و به دو دختر با تیشرت هایی یکسان که عکس بستنی و دونات رویشان چاپ شده بود اشاره کرد. سپس بی آنکه منتظر تایید دوشیزه لو بماند، به سمت نیمکت آن دو رفت و بینشان جا خوش کرد.
لو مکث کرد و تصمیم گرفت که به روی خودش و دیگران نیاورد و کلاس را شروع کند.

***


زنگ تاریخ بود.
ایوا نمیدانست تاریخ چیست. بنابراین تصمیم گرفت خیلی توجه کند.
دوشیزه لو شروع کرد:
-خب ما امروز میخوایم در مورد یونان باستان یاد بگیریم. این درس بسیار لذت بخشه و من مطمئنم شما خوب اونو حفظ میشید.
خب... تمدن یونانی از نظر جغرافیا، تا هند و افغانست‍...

ایوا با حیرت، به کلمات سخت، کشور ها و اعدادی که او به آنها اشاره میگرد گوش میداد و چیزی نمیفهمید.
بعد از توضیح موقعیت جغرافیایی یونان باستان، نوبت به معرفی اساطیر آن شد و این از قبل هم بدتر بود.

-... تاریخ نگارهایی مثل دیودور سیسیلی، پوسانیاس و استرابون، سرتا سر یوننا سفر کردند و تمام افسانه های و...

ایوا احساس کرد میخواهد بمیرد. بیشتر حرف های او مانند اصواتی که نجینی برای ابراز علاقه به اربابش به کار میبرد، بودند.

-هی لو! ما داریم این چیزا رو یاد میگیریم، ولی اینا به چه دردمون میخورن؟

دوشیزه لو، صحبتش در مورد "خائوس" را قطع کرد و مانند ببری زخمی به ایوا نگاه کرد.
-ما یاد میگیریم، ما... یاد میگیریم چون اینا به زندگی مون مربوطن و باید یاد بگیریم!

ایوا سرش را خاراند.
-ولی من تا تا حالا تاریخ نخوندم و هنوز هم زنده‌م.

دوشیزه لو، نفسش را از دماغش بیرون داد. دیگرحتی یک ذره هم تحمل نداشت که آن بچه مزاحم تدریسش شود.
با قدم های بلند به سوی میز ایوا رفت.
از شانه هایش گرفت و به دقت به او نگاه کرد.
-تو اینها رو میخونی، چون این یه اجباره! میخونی چون باید بخونی! میخونی و حفظ میکنی! حفظ میکنی چون باید حفظ کنی! متوجه شدی؟

و او را رها کرد.
ایوا با ترس، سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.
و همه ی تاریخ یونان باستان را حفظ کرد.
مسئله ها ریاضی را حفظ کرد.
فرمول های شیمی را حفظ کرد.
و آداب معاشرت و طرز لباس پوشیدن را یاد گرفت و حفظ کرد.
بی آنکه بداند چیستند و به چه دردش میخورند.
با همه ی اینها، فعلا او تنها کسی در کلاس بود که به نظر میرسید هنوز کمی مغز دارد. البته تا قبل از اینکه در سوپ جو فرو رود!
پایان فلش بک!


ایوا از دستشویی بیرون آمد. صورتش تمیز بود و احساس خوبی داشت. بر خلاف احساسی که موقع ورود به مدرسه پیدا کرده بود.
او، آرام و عاقل به نظر میرسید!
هیچ کس نمیدانست که سوپ جوی دو سر چه بر سرش آورده است؛ در کلاس درس، قبل از همه دستش را برای جواب دادن به سوالات ریاضی بلند میکرد.
قبل از همه تست شیمی اش را تمام کرد. و البته که الف گرفت.
کل تاریخ یونان،را از بر بود. حتی قسمت هایی که دوشیزه لو یادش نمی آمد تا به حال برای کلاس هشتمی ها توضیح داده باشد.
موقع صحبت، دستش را بلند کرد و مودبانه صحبتش را کرد و وسط حرف معلم نپرید.
تمام کتاب ها را حفظ کرد و خواند و خواند.
او طی یک روز، به قدری ممتاز و شایسته شد که معلم تصمیم گرفت او را به کلاس دهم بفرستد. ولی مدیر مدرسه به قدری از توانایی های ایوا هیجان زده بود که با او مخالفت کرد و پیشنهاد داد او را به دانشکده ی شبانه روزی دختران ممتاز بفرستند.
درواقع، مدرسه ی کوچک، به قدر از داشتن چنین گنجینه ای شادمان و ذوق زده بودند که نمیدانستند با آن چه کنند!

***


خانه ریدل ها!

لرد سیاه پشت میزش، در اتاقش نشسته بود و به کارهایش رسیدگی میکرد.
صدای بلاتریکس از پشت در شنیده شد:
-سرورم! ایواست سرورم! ایوا اومده... ولی... خب... یه جوری... اصلا سرورم بفرستمش داخل؟!

لرد سیاه با تعجب گزارش را پایین گذاشت. و متفکرانه به درِ اتاقش خیره شد. چطور ممکن بود ایوا طی یک روز با سواد شده باشد؟ حتما کار بدی کرده بود و اخراج شده بود! حتما به قدری اذیت شده بود که فرار کرده بود.
لرد سیاه از این افکار لبخند زد و اعلام کرد:
-میتونه بیاد تو! بلاتریکس! بفرستش بیاد تو!
-ارباب... فقط... چیزی... میدونید...
-بفرستش بیاد تو!

و در مقابل چشمان حیرت زده ی لرد سیاه، ایوا وارد اتاق شد.
ولی... او دیگر حتی ذره ای شباهت به ایوایی که لرد سیاه میشناخت، نبود.
ایوایی که لرد سیاه دید، دختری بود که پیراهن سفید اتو کشیده و تمیزی پوشیده و کراوات زده بود. دختر موهایش را بافته و با یک روبانه بسته بود. دختر تمیز بود و دهانش را بسته بود. دختر شمرده شمرده، شروع به صحبت کرد:
-سلام ارباب. ببخشید که نتونستم زود تر خدمتتون برسم. طبق دستور و ماموریتی که دادید، من به مدرسه رفتم و تجربیات بسیاری رو کسب کردم. بسیار از شما و لطفی که در حقم کردید متشکرم. شما نمیدونید با این کارتون، منو به چه جاهایی که نرسوندید. این کارتون نشان از لطف و محبت شماست. اگر اجازه بدید، میخوام سال های بعد رو در دانشکده ی دختران ممتاز بخونم. البته اگر شما اجازه بدید. متشکرم.

و محجوبانه، لبخندی تحویل اربابش داد.

لرد سیاه چند لحظه به او خیره ماند... او دیگر که بود؟!
و بعد، در یک حرکت، قفسه‌ی گزارشات مرگخواران را، روی سرِ ایوا واژگون کرد.
لرد سیاه به دقت، به خرده چوب ها و گزارشات میان آنها خیره شد و نفس راحتی کشید.

یک گزارش از میان گزارشاتی که میان قفسه خرد شده بود برداشت...
و یکی دیگر...
و بعدی.
نام ایوا بالای آن به چشم نمیخورد.
لرد سیاه خوشحال بود.


پایان!



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۶ ۸:۱۹:۰۶



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۳:۴۱ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۱:۳۱
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 149
آفلاین
اگلانتاینvsآستریکس

تـــــالــاپ...

دستگیره را محکم تر فشرد و با باز شدن در وارد اتاقک چوبی و نمور شد.
- ای چاکر! زبان بگشای و سخن آغاز کن؛ اینجا دیگر کدام آغلی است؟
- هیس...ساکت باش ببینم. دنبال یکی میگردم.

پیپ جوری که انگار اگلانتاین عقلش را از دست داده به او نگاه کرد و گفت.
- آه...خدای من؛ پاک‌ دیوانه شده است. در آلونکی با قفسه های خاک گرفته به دنبال فردی میگردد...حالا این خراب شده کجا هست؟
- "فراموش شده ها"...چیزایی که از یاد همه رفته یا دیگه کسی نیازی بهشون نداشته باشه. فرقی هم نمیکنه، مال هفتاد سال پیش باشه یا همین دیروز...وقتی که وسیله ای صاحب اصلی‌اش نباشه و یا کسی دیگه به اون نیاز نداشته باشه، کمرنگ و کمرنگ تر میشه تا این که دیگه محو میشه و سر از اینجا درمیاره.

پافت جعبه‌‌ای را از روی نزدیک‌تر قفسه برداشت و بی توجه به غرغر کردن های پیپ، مشغول زیر و رو کردنش شد.
- آه، خدای من! نه سپاسگزاری می‌کنند...نه دست‌بوسی و نه جیره و مواجبی...گویی نمیدانند پیپ‌ای با این شأن و منزلت و جایگاه و مقام و منصب و بزرگی و...

- کاتانا میخواد بدونه این پیپ پر حرف و صاحبش، اینجا چی کار میکنن؟

اگلانتاین با دیدن کاتانا، جوری فریادی از سر خوشنودی کشید که گرد و خاکِ روی قفسه ها بلند شدند و پیپ چند سانتی به هوا پرید.
- زبان به کام بگیر چاکر؛ گویی...

پافت به توجه به ناسزا های پیپ به سمت شمشیر چرخید.
- اوه کاتانا...خیلی خوشحالم که پیدات کردم. راستش من به خاطر تو اومدم اینجا. میدونم بعد این که تاتسویا رفت و تو سر از اینجا درآوردی، کار مهمی انجام ندادی و...
- یه سامورایی با شرافت همیشه کارهای مهمی برای انجام دادن داره.

اگلانتاین با سر حرف شمشیر را تأیید کرد و ادامه داد.
- به هر حال...میخواستم یه کاری برام انجام بدی.

پافت بعد از آنکه نقشه اش را کامل برای کاتانا توضیح داد، در های ورودی و خروجی اصطبل را علامت گذاری و ساعت خواب تسترال ها را مشخص کرد، به سمت اتاقش به راه افتاد و منتظرِ سرِ تام جاگسن که شمشیر قولش را به او داده بود، ماند.

***


تــق...تق...تـــ‍ـــق...

- هیــس...ساکت باش پیپ!
- آه، خدای من! به من می‌گوید "ساکت"...او به من میگوید "ساکت" باش.  دیدگانت را بگشای تا مضحک ترین صحنه ی زندگیِ خفت بارت را ببینی.

اگلانتاین چشمانش را باز کرد و با کاتانایی که پشت پنجره ی اتاق ایستاده و با قبضه اش به شیشه میکوبد، مواجه شد.
پنجره را باز کرد و به شمشیر اجازه ی ورود به اتاق را داد.
- چی شد؟...پس سر تام کجاست؟
- کاتانا نمیدونه چجوری باید توضیح بده. کاتانــ...داری چه غلطی می‌کنی پافت؟

جمله ی آخری که از دهان کاتانا بیرون آمده، جوری عجیب بود که حتی توجه پیپ را هم به خود جلب کرد و باعث شد، ثانیه‌ای دست از نگاه کردن به خودش در آینه بردارد.

- کاتانا معذرت می‌خواد. کاتانا نمیدونه چی شد که اون جمله رو گفــ...اگلانتاین، به من گوش کن. یا همین حالا منو از اینجا میاری بیرون، یا به تسترال هام میگم توی پیپت گِل بریزن!
- آه، خدای من! صدای درون شمشیر می‌خواهد در من گِل بریزد...این چه سرانجام و عاقبتِ نحسی ست که مرا گرفتار خودش کرده است.

اگلانتاین مردد به کاتانا نگاه کرد. صدای فرد دومی که حرف میزد به نظرش بسیار آشنا می‌رسید.
- هممم...تام؟

کاتانا دهانش را باز کرد و باز هم صدای تام جاگسنِ حبس شده در آن، به گوش رسید.
- شوخی نمیکنم اگلا...سریع منو از اینجا بیار بیرون.
- ولی...ولی چرا این شکلی شد؟ قرار بود سرشو برام بیاری فقط؛ الان چرا آخه این جوری شده...

کاتانا با لحنی که سعی می کرد ناراحتی درونش مشخص نباشد، شروع به توضیح دادن کرد.
- امم...خب اگلا چان! بعد این که سامورایی رفت، خب کاتانا ها که افسردگی نمیگیرن...یعنی نباید بگیرن. کاتانا هم افسردگی نگرفته ها...ولی قدرت جذب گرفته، جذب روح. الان روح تام چان درون کاتانا مبحوس شده...امم...

لحن صدا تغییر کرد و بلند تر شد.
- اوهوی...گفتم که اگلا. منو از اینجا بیار بیرون!
- آه، خدای من! این چه بلوا و ولوله ایست که بر پا داشته اید؟ باید کمی بیاسایم...مسائل ناچیز و محقرانه‌ی خود را به جای دیگری ببرید.

درست مثل همیشه، کسی به غر زدن های پیپ توجهی نکرد.
نیشخندی گرگ مانند روی لب های پافت که به کاتانا زل زده بود، نشست.
- می خوای بیرون بیارمت جاگسن؟ هوم؟
- آره آره...فقط سریعتر؛ چون به تسترال ها قول دادم شام امشبو باهم بخوریم.

گویی تام‌ متوجه لحن خبیث پافت نشده بود.
- ولی یه شرط داره تا بتونی از شمشیر بیای بیرون...اونم اینه که هیچ وقت شخصیو توی زندگیت اذیت نکرده باشی.

لبخند اگلانتاین عریض تر شد و از سکوتی که پیش آمده بود، لذت برد.
تام با لحنی که سعی می کرد دوستانه و محبت‌آمیز به نظر برسد، گفت.
- ای بابا اگلا...گذشته ها گذشته؛ تو که کینه ای نبودی هیچ وقت.

پافت با نیشخندی که نشان میداد نه تنها کینه ای بود بلکه کاملا از آن وضعیت لذت هم می‌برد، رو به پیپ کرد و گفت.
- قراره کلی خوش بگذرونیم!
- آه، خدای من! باز هم این موجودات فانی و زوالپذیر...پس کی زمان انقراضشان می‌رسد؟

***


- آه، خدای من! آدمی‌زاد های همواره نادم و پشیمان...به چه می‌اندیشی عتیقه؟

اگلانتاین به پیپ نگاه کرد، آهی کشید و گفت.
- حوصله ام سر رفته...
- می توانی بازهم به آن کارهای شنیع و خوشگذرانی های فانی و زودگذر ادامه دهی...اما گویی عذاب وجدان به گلویت چنگ زده و دقایق آخر عمر کریه و بی ارزش خود را میگذرانی...حتی دروغ هم‌ میگویی. آه، خدای من!...

پیپ به سمت آینه برگشت تا باز هم به تصویر خودش زل بزند.
- میخواهی روح درون نیزه را بیرون بیاوری؟
- امم...
- من پاسخت را میدانم. آری!...میخواهی روح درون نیزه را بیرون بیاوری.

پافت از این که نمی‌توانست به پیپ دروغ بگوید، خوشش نمی‌آمد.
- حبس شدن توی یه شمشیر نمیتونه خوب باشه.
- من گمان می‌کردم برایت اهمیتی ندارد.
- برام مهم نیست...فقط ترجیح میدم خودم اذیتش کنم تا چیز دیگه ای.

پیپ دست از نگاه کردن به خودش برداشت، لب میز آمد و به اگلانتاین فهماند که میخواهد پایین بیاید.
پافت روی صندلی نشست و به پیپ که حالا کف دستش ایستاده بود، نگاه کرد.
- آیا حالا از من مساعدت می‌خواهی؟ که راهی برای بیرون آمدن آن صدا از نیزه بیابم؟

اگلانتاین سرش را به معنای تائید تکان داد. پیپ صدایش را صاف کرد و ادامه داد.
- آن مردک تسترال باز، چرا در خنجر گرفتار شده بود؟
- منظورت شمشیره؟ خب چون کاتانا افسردگی گرفت و درست کار نمی کرد.
- آری...آری! دقیقا. حالا باید کاری کنی تا نیزه، خشنود شود. آنگاه همه چیز به روال سابق خود باز میگردد.

پافت پیپ را کنار گذاشت، به سمت کاتانا رفت و با ناراحتی نگاهش کرد. روح تام و کاتانا در حال جر و بحث در مورد کانال تلویزیون بودند.
- کاتانا میخواد داستان زندگی اون مرد قرمز پوش و سامورایی رو‌ ببینه!
- برو بابا...جومونگ چیه دیگه. بزن کویدیچ ببینیم.

خوشحال کردن یک شمشیر به نظر چندان کار راحتی نمی‌رسید.

- "دفترچه ی راهنما"...تمام موجودات گیتی "دفترچه‌ی راهنما" دارند؛ تمام اوصاف و آرمان های شخص را با مشاهده ی آن، می‌یابی.

اگلانتاین به سمت پیپ برگشت که کنترل تلویزیونِ کوچک را برداشته و کانال ها را عوض می‌کرد تا "داستان های شکسپیر" تماشا کند؛ اما باز هم تقلب هایی به پافت می‌رساند.
- امم...کاتانا؟ میشه...میشه یه نگاهی به...
- کاتانا سامورایی ها را دوست داره...کاتانا وقتی جومونگ می‌بینه یادِ دوران خدمت خودش در کنار سامورایی تاتسویا می‌افته...
- بازی کویدیچ امشب مهمه...بازی رفت که توی خونه حریف بود...
- من فقط دفترچه راهنمای تو رو می‌خوام کاتانا!

دفترچه ی قهوه ای رنگ و کهنه ای، از دایره‌ی گرد و خاکی که روح های درونی شمشیر درست کرده بودند به بیرون پرت شد و به صورت اگلانتاین بر خورد کرد.
حروف طلایی رنگ روی جلد که کم کم درحال محو شدن بودند، کلمات "دفترچه راهنما" را تشکیل میدادند.

پافت شروع به ورق زدن دفترچه کرد.

نقل قول:
نام: کاتانا
نام خانوادگی: شمشیری
رنگ پوس‍ــ...


نه...این مشخصات به دردش نمیخورد. چند صفحه جلو رفت و سر فصل یکی از برگ ها، نظرش را جلب کرد.

نقل قول:
علاقه مندی ها:
(توجه: نیاز ها درحال به روز رسانی می‌باشند. لطفاً کمی صبر کنید.)


چند لحظه طول کشید که کلمات قبلی محو و آرزو و علاقه هایِ فعلیِ کاتانا، نوشته شدند.

نقل قول:
۱. تماشای جومونگ
۲. بازی بیسبال

- ها؟...فقط همین؟ خب خیلی خواسته های راحتین که!

اگلانتاین سرش را از دفترچه بلند و به دعوای تام، کاتانا و پیپ بر سر کانال تلویزیون، خیره شد. جومونگ نگاه کردن چندان کار ساده ای به نظر نمی‌رسید.
- ای چاکران! زمانی که پیپ ای با این عظمت، جلال، شکوه، زیبایی و...خلاصه...زمانی که ما می‌خواهیم داستان های یار گرمابه و گلستانمان، جناب شکسپیر را ببینیم، دیگر نیازی به یاوه گویی های شما نیست...خاموش!
- کویدیچ...کویدیچ مهمه...
- کاتانا سامورایی شمشیر زن...

پافت جلوی صفحه تلویزیون ایستاد، نفس عمیقی کشید و شروع به فریاد زدن کرد‌.
- جمع کنید دیگه این مسخره بازی هارو...من وقتی هم سن شما بودم پامو جلوی بابام دراز نمی‌کردم...صدامو بالا نمی‌بردم؛ چی شدن این نسل جوون؟ الان مشکلات جامعه دامن گیر شده...

پیپ، تام و کاتانا ساکت شدند. تعداد انسان هایی که داد زدن اگلانتاین را دیده بودند، انگشت شمار بود.
اگلا جلو رفت، کنترل را برداشت و ثانیه ای بعد کاتانا با ذوق و شوق، پفیلا به دست نشسته و جومونگ تماشا می‌کرد.

***


- چرا؟ به چه علت؟ مارا زابرا کردی که چه؟ چوب؟ توپ؟ بازی بیسبال؟ آیا عقلت را از دست داده ای عتیقه؟
- چه جوری توی سه ثانیه انقدر سوال می‌پرسی؟
پیپ توجهی به سوال اگلانتاین نکرد. در حالی که زیر لب غر غر میکرد، سعی داشت توپ را هل دهد تا جای بیشتری درون جیبِ پافت داشته باشد.

کاتانا رو به اگلانتاین ایستاد، توپ بیسبال را بالا گرفت و با تمام قدرتش آن را پرت کرد.

شـــتـــــرق...

- یعنی چی؟ چه غلطا...شیشه‌ی اتاق منو میشکنید؟ زمان سالازار یکی شیشه شکست، سالازار خورده شیشه ها رو به خوردش داد. وایسید تا...

ماروولو سرش را از پنجره بیرون آورد تا مهاجم ها را ببیند اما با دیدن حیاط خالی، زیر لب فحشی داد و و دوباره داخل اتاقش برگشت.

- آن آدمیزاد مجنون به بارگاهش بازگشت؟
- هیس...آره، آروم بیایید بیرون.

اگلانتاین از پشت درختی که زیر شاخه هایش پنهان شده بودند، بیرون آمد و ادامه داد.
- خب کاتانا! میخوای بازم بازی کنیم؟ ولی به نظر من پستِ...کاتانا؟ کاتانا کو پس؟
- آه، خدای من! از من می‌پرسد خنجر کجاست؟ نمیدانم عتیقه.
- می‌توانی از همان ابتدا پاسخ را...چیز نه... یعنی، خب از اول همینو بگو دیگه.

پافت به پشت درخت برگشت. کاتانا بیرون نیامــ...تـــــــق!

تخته چوبی بر فرق سر اگلا فرود آمد و پشت آن تامی با قیافه ای عصبانی نگاهش می‌کرد.
- من می‌کشمت...مرلین شاهده که می‌کشمت!
- نه...نه صبر کن توضیح بدم...

تام تخته چوب را بالا برد، ضربه ی دیگری به سر پافت کوبید و
بعد با خیال راحت ایستاد تا حرف های او را گوش کند.

اگلانتاین شروع به حرف زدن کرد و تازه فهمید که تمام موضوع بسیار غیرمنطقی به نظر میرسد.
-...به هر حال؛ الانم برای همین اومدم بیسبال بازی کنیم. کاتانا...راستی کاتانا کو؟

نگاه تام و اگلانتاین به سمت شمشیری که به درخت تکیه داده و با خودش صحبت می‌کرد، رفت.
- کاتانا جومونگ دید...کاتانا سامورایی هارو شناخت. بالاخره توپ بیسبال پرت کرد. کاتانا روح حبس شده درونش رو بالا آورد. کاتانا...

***


"...سرزمین ایرلیریای سبز و خرم بود. با کلبه های مرتب و منظم با بامهای نی پوش، درست مثل..."

- آه، خدای من! بله...سرزمین ایرلیریای...عجب خاطرات خوشی در آنجا داریم. در حالی که با شکسپیر پشت میز کافه ای نشسته بودیم، در نوشتن داستان هایش کمکش می‌کردم. آه، خدای من!

اگلانتاین پشت چشمی برای پیپ که حالا رو به تلویزیون نشسته و با خیال راحت "داستان های شکسپیر" تماشا می کرد، نازک کرد.

تق تق تق...

پافت در را باز کرد و با تامی که جعبه ی بزرگی در دستانش قرار داشت، رو به‌ رو شد.
- عه...چی می‌خوای تام؟
- اول یه سوال داشتم اگلا...چرا برای بیرون اومدن من از شمشیر، کمک کردی؟
- وقتی اون شکلی غمزده بودی حال نمیداد سر به سرت بذارم. کسی که خودش از قبل ناراحته نمیشه اذیت کرد.

تام نیشخندی زد و جعبه را در دستان پافت گذاشت.
- همون جوابی که نیاز داشتم...بعدا می‌بینمت اگلا!
- امم...ولی تام...

اما دیگر برای برگرداندن جعبه دیر شده بود...منفجر شدن بمب ها در دست های اگلانتاین، فریادش از سر خشم را ساکت می‌کردند.



ارباب...ناراحت شدید؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۳۳:۵۱ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۶:۱۸
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 81
آفلاین
پلاکس بلک vs شیلا بروکس


موضوع: قهر


_ مامان! میشه بس کنی؟ من میدونم باید شاگرد اول بشم و همه بهم افتخار کنن، و نباید کاری که خلافه قانونه انجام بدم. حالا برم؟
_ تو هیچوقت ارزش مامان باباتو نمیفهمی، برو اصلا فرار کن، برو که دیگه ریخت منو نبینی.
_ باشه باشه مامان معذرت میخوام.

اصلا دلش نمیخواست بحث ادامه پیدا کند، گونه مادرش را بوسید و به سمت قطار دوید.
کوپه ها را یکی پس از دیگری رد میکرد؛ هیچکدام خالی نبودند.
با خودش فکر کرد آنقدر پدر و مادرش نصیحت کرده اند که حالا باید زمان طولانی تا رسیدن به هاگوارتز را در راه رو قطار میگذراند.
در همین فکر ها بود که متوجه شد در یکی از کوپه ها فقط یک نفر نشسته است، با خوشحالی در را باز کرد و بدون توجه به دختری که از پنجره به بیرون نگاه میکرد نشست.
دختر که متوجه حضور او شده بود برگشت:
_ سلام م....
_ تو... تو؟
هر دو از دیدن آنچه روبه رویشان بود خشک شده بودند، پلاکس آب دهانش را به سختی قورت داد و خواست بلند شود که صدای دختر مانع شد:
_ هه! جادوگرا باید برای خودشون متاسف باشن، واسه اینکه تو هم جادوگری! البته من فکر میکنم فشفشه باشی.

پلاکس دستش را مشت کرد، تحمل بی احترامی به قدرت جادوگری اش را نداشت:
_ فشفشه؟ درمورد خودت چی؟ من یه اصیل زاده ام، اما تو... هه... فقط یه گ...

نگفت، نباید آن حرف را میزد، حتی اگر فرد روبه رویش زمانی بزرگترین دشمن و قبل از آن بهترین دوستش بود.
نفس عمیق کشید و سعی کرد آرام باشد:
_ هیچ کوپه دیگه ای خالی نیست؛ مجبورم اینجا بشینم.

دختر هم سعی کرد آرام باشد.
هردو نشسته و به یکدیگر خیره بودند. هیچ کدام نمیتوانست بگوید چقدر برای با هم بودنشان دلتنگ است.
آخرین بار در روستایی در اطراف لندن یکدیگر را ملاقات کرده بودند، در ویلایی که مطعلق به خاندان بلک بود.
اما بخاطر دشمنی آنها، پدر پلاکس ویلا را فروخت.
سه سال بود که حتی اسم هم را به زبان نیاورده بودند، بخاطر همان دعوای بیهوده، دعوایی که حتی دلیلش هم خنده دار بود.
پلاکس نفس عمیقی کشید و ویلابی را نگاه کرد:
_ دلم... دلم... هیچ!

اما ویلابی حرفش را نخورد:
_ دل منم برات تنگ شده بود پلاکس.

پلاکس به سختی زبان گشود:
_ برای دوییدنمون دنبال اسب ها!
_ برای وقتایی که مامانم شیرینی میپخت.

پلاکس با وجد زدگی ادامه داد:
_ برای دسته گل هایی که واسه هم میچیدیم.

سکوت کوپه را فرا گرفت؛ هردو در دنیای آبی رنگ کودکی شان غرق شده بودند.
پلاکس اشک لغزیده از گونه اش را پاک کرد و به سمت ویلابی رفت.
چند لحظه بعد دو دوست قدیمی در بغل هم غرق شده بودند و اشک میریختند. برای سه سالی که از داشتن هم محروم بودند و لحظات زیادی را از دست داده بودند.

_ ویلابی؟
_ جانم؟
_ وقتی ما رفتیم... چی شد؟

ویلابی بینی اش را بالا کشید و اشک هایش را پاک کرد:
_ دنیای قشنگمون سیاه شد؛ البته سیاه شده بود، اما با رفتن شما سیاه تر شد.
_ کاش اون اسب هیچوقت به دنیا نمیومد. این که میگم برای الان نیست، خیلی وقته میدونم نباید از دستت میدادم.
_ وقتی یاد حرف هایی که بهت زدم میوفتم از خودم خجالت میکشم! چی شد که اینجوری شد پلاکس؟

پلاکس از آغوش ویلابی بیرون آمد و روی صندلی کنارش نشست:
_ یادم نمیاد!

ویلابی نفسش را با صدا ییرون داد:
_ بزار من بگم... بخاطر اون بود، همون اسبی که پشت بوته به دنیا اومد و مادرش مرد.

صدای پلاکس بخاطر بغضی که گلویش را میفشرد گرفته بود:
_ من خیلی دوستش داشتم، آخه خیلی ناز و قشنگ بود.
_ منم دوستش داشتم، میخواستم به هر قیمتی مال خودم باشه.

بغض پلاکس شکست:
_ قیمتش شدم من!

اینبار ویلابی هم از حرف زذن صرف نظر کرد.
یک ساعتی میشد که زل زده بودند به تنها و صمیمی ترین دوستشان!
سکوتشان با صدای ساحره ای شکست:
_ آب نبات، شکلات، تنقلات.

_ ویلابی! اون همیشه اینجا نمیمونه!


ویلابی شکلات قورباغه ای را جوید و گفت:
_ یادته وقتی شب میرفتیم خونه مادرت بخاطر لباس های کثیفت مجبورت میکرد یه لنگه پا تا خونه ما بیای؟

پلاکس با صدای بلند خندید:
_ آ... آره! همیشه هم تو از پنجره نگاهم میکردی و میخندیدی!
_ یادته یه بار اومدم سر مامانت داد زدم؟
_ اوهوم!
_ اون شب تا صبح کابوس میدیدم، یک هفته مریض شده بودم!

قهقهه های دو دوستی که بعد از چند سال قهر همدیگر را پیدا کرده بودند در تمام قطار پیچیده بود.
بعد از سه سال درد دوری خوب فهمیده بودند بزرگترین گنجینه زندگی شان وجود هم بود!


پایان


ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۰:۳۷:۵۶

با نقاشی هام مهربون باش!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۵۹ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۶:۱۸
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 81
آفلاین
پلاکس بلک vs لاوندر براون


موضوع: احتیاج به خون



گیاه غول پیکری را با مشقت فراوان از زیر خاک بیرون کشید، عرق نشسته روی پیشانی اش را پاک کرد و روی زمین نشست:
_ هوففف، آخه اینم شد آزمون؟

سرش را بلند و به باغچه نگاه کرد؛ انواع و اقسام گیاهان و گل های بزرگ و کوچک در سر تا سر باغچه روییده بودند و اگر میخواست عضوی از مرگخواران شود باید همه آنها را پاک سازی میکرد.
غر غر کردن هایش زمان زیادی ادامه یافت و مجبور بود بلند شود تا بقیه کارش را انجام دهد؛ سراغ علف های هرز رفت و مشغول شد.


هنوز زمان زیادی نگذشته بود که برخورد انگشت کسی با کمرش را حس کرد. برگشت تا شخص را مورد عنایت زبانی قرار دهد؛ اما با چیزی که دید سر جایش خشک شد.
گل آفتابگردانی با حدود سه متر قد و برگ هایی به بزرگی یک دیوار رو به رویش ایستاده بود، دندان های بلند و ترسناکش از میان تخمه های تازه جوانه زده بیرون آمده و آب دهانش جاری بود.

پلاکس خواست پا به فرار بگذارد اما دیر شده بود و پای راستش در چنگ گل بود.
درحالی که برعکس آویزان بود فریاد زد:
_ آییییییی، ولم کن، ولم کن وحشی، آخ پام، کـــــــــــــــمـــــــــــــک، پااااااام!

مرگخواران دست از فکر کردن به شرط بعدی برای پلاکس برداشتند و از خانه ریدل به سمت حیاط پشتی دویدند.

_ آی کمک، یکی کمک کنه، پام کنده شد، آخ پاااااااام!

لینی چوبدستی اش را در هوا چرخاند و گل مثل گلوله آی خاک روی زمین ریخت.
پلاکس هم با شدت سقوط کرد:
_ آخ! پام، کمک کنید، وای پام. نامردا ! آخرشم منو به کشتن دادین.

ملت مرگخوار سرهایشان را نزدیک بردند تا نتیجه کار را مشاهده کنند.
پای پلاکس زخمی و مثل رود از آن خون جاری بود، پلاکس هم همچنان فریاد میزد.
سدریک جلو رفت و چوبدستی اش را روی زخم های پلاکس تکان داد؛ خون، با شدت بیشتری فوران کرد.
فریاد پلاکس بار دیگر به هوا رفت و مرگخواران عقب رفتند.

_ بلا! بلاتریکس یه کاری بکن.

اما بلاتریکس صدای رودولف را نشنید؛ چون کیلومتر ها آنطرف تر، مشغول صحبت با لرد سیاه بود.
هیچ کس جرئت نزدیک شدن نداشت، فریاد های پلاکس کم کم رو به خاموشی رفت و بدنش نیمه جان روی زمین افتاد.

رودولف مشغول صحبت با ساحره های با کمالات شد، سدریک گوشه ای به خواب رفت، سو در کلاه هایش غرق شد و ماروولو شروع کرد به تعریف از پلاکس های زمان سالازار... مرلین بیامرز...

دار فانی به پلاکس نزدیک و نزدیک تر میشد.

بلاتریکس پس از مصاحبت طولانی با لرد به سمت اتاق های مرگخواران رفت تا خبر مهمی بدهد؛ ولی حتی لینی هم در هوا پر نمیزد، همه اتاق ها را گشت و سرانجام زمانی که حس کرد باید نگران عصبانی شود از خانه خارج شد.

بعد از کمی جست و جو کردن ملت را اطراف حیاط پشتی یافت.
با سرعت به سمت آنها رفت و کنار پلاکس متوقف شد:
_ چه خبره اینجا؟ این چرا اینجوری شده؟

رودولف سریعا به مکانی خالی از ساحره پناه برد:
_ زخمی شده.
_ خب چرا درستش نکردین؟

رودولف کمی فکر کرد:
_ چون خون میومد از پاش.

بلاتریکس به سختی آرامشش را حفظ کرد، ناظر تاپیک بود و اگر اتفاقی می افتاد یقه او را میچسبیدند.
برای همین چوب دستی اش را از لا به لای موهایش بیرون کشید و به سمت پلاکس رفت.
کنار پای غرق در خونش نشست و زیر لب وردی زمزمه کرد.
زخم ها یکی پس از دیگری بسته شدند و پای پلاکس مثل روز اولش شد
همه منتظر بودند پلاکس بلند شود و اصرار کند خشم ماروولو یا نگرانی بلاتریکس را بکشد؛ اما پلاکس باز هم با دهان باز به آسمان خیره بود.
رکسان لگدی نثار پلاکس کرد ولی جوابی نداد.
بلاتریکس وحشت داشت از کار بی کار شود و اربابش بی یار و یاور بماند:
_ زود باشین بلندش کنین، هکتور حتما یه معجون واسه خوب کردنش داره!

ملت پلاکس را برداشتند و به سمت خانه ریدل رفتند.



هکتور پاتیل معجونش را روی اجاق گذاشت و بدون توجه به چهره های نگران مرگخواران به پلاکس نیمه جان نزدیک شد:
_ خون زیادی از دست داده... باید براش خون پیدا کنین!

همه نگاه ها به سمت تام که مشغول گردگیری کبدش بود برگشت.

_ چیه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنین؟

_ نه، تام نمیشه، تنها کسی که میتونه به پلاکس خون بده رابستن لسترنجه!

ملت:
_ و اگر پیدا نکنیم چی میشه؟

بلاتریکس گفت.

_ میمیره!

بلاتریکس فکر کرد؛ دیگه چاره ای نیست، اگه این دختره بمیره خیلی گرون تموم میشه:
_ باید از راب خون بگیریم.
_ اما رابستن رفته خدمت!

سدریک همه را از خواب غفلت بیدار کرد و چون خسته بود خودش به خواب رفت.

_ خب ما هم میریم خدمت!

هیچکس نباید روی حرف بلاتریکس حرف می آورد؛ چند دقیقه بعد همه با کلاه و لباس چریکی و چکمه های مشکی تا زانو به صف بودند.
فقط فنریر و لینی کمی غیر عادی به نظر میرسیدند که لباسی به سایزشان پیدا نشده بود.

_ بریم.
_ صبر کنید! پلاکس رو هم ببرید، لازمتون میشه.
_ اما این که نمیتونه راه بره، داغونه!

هکتور دست انداخت و تام را از بین جمعیت بیرون کشید، سپس پلاکس را پشت تام سوار کرد و به سمت اتاق خالی ای رفت:
_ چند دقیقه صبر کنید، من حلش میکنم.
چند دقیقه ساعت ها طول کشید و بلاتریکس برای آماده کردن ملت تا میتوانست آنها را بشین پاشو و کلاغ پر برد.
اینبار حتی بلاتریکس هم داشت قید نظارت را میزد که در اتاق را باز شد.
تام لنگان لنگان در حالی که گیج بود و اعضای بدنش هرکدام به سمتی میرفت از اتاق خارج شد:
_ یه روز سوروس منو سپرد دست شما، ببینین چه بلایی سرم آوردین.

آگلانتاین دستش را جلوی دهانش گرفت:
_ یا خود مرلین! این صدای نازک رو از کجا آوردی تام؟
_ خب، از اونجایی که پلاکس به درد بخور تر از تام هست من گذاشتمش تو جسم تام که بتونه باهاتون بیاد. حالا برید زودتر خون بیارید.
_ حالا تام کجاست؟

هکتور نگاهی به رکسان انداخت:
_ تام هم مدتی در جسم پلاکس استراحت میکنه.

سربازان وظیفه شناس به دنبال یکدیگر به سمت خدمت به راه افتادند.

آپارات آنها را تا پای کوه برد، چون بالا آنتن نبود مجبور بودند پیاده از آن بالا بروند.
پس از رژه های طولانی، شب بیداری ها و گرسنگی و رنج زیاد، مرگخواران به دفتر نگهبانی کوچکی بالای قله اورست رسیدند که رابستن و بچه اش در آنجا خدمت میکردند.

_ تق تق تق.
_ کی بودن میشه؟
_ ماییم ماییم غذا آوردیم براتون.
_ ما غذا خوردن شدیم، مزاحم شدن نشین.
_ در رو باز کن راب، مرگخوارانی خسته ایم.

رابستن با شنیدن صدای بلاتریکس تا در پرواز کرد و آن را گشود.

رابستن:
مرگخواران:
رابستن: ش... شما... اومدن... شدین... دیدن... شدنِ من؟
مرگخواران:
_ وای باورم شدن نمیشه! بچه! بیا ببین کیا اینجا اینجا بودن شدن.

بچه که اصلا هم بزرگ نشده بود و اصلا هم قد نکشیده بود کنار آنها ظاهر شد.

_ حالا تعارف رو ول کن راب، ما داریم یخ میزنیم.
_ عه ببخشید، داخل شدن بشین.


ساعتی بعد _ کلبه نگهبانی

تمامی مرگخواران در کلبه ای به طول و عرض یک و نیم متر جا گرفته بودند.

_ هی خالی! شصت پاتو از چشم من بکش بیرون.
_ نمیتونم آگلا، جا نیست.

پلاکس آرنج فنریر را از دهان تام درآورد:
_ ما... چرا اینجا رو بزرگ نکردیم؟
ملت:

بلاتریکس در حالی که عقل های ناقص ملت را مورد عنایت زبانی قرار میداد، وردی را در سراسر کلبه جاری کرد.
هرکس گوشه ای جا گرفت.

_ آخجون! حالا که جا باز شدن شد بیاین خاله بازی کردن بشیم،من از مهمون های قلابی بابا رابستن خسته شدن شدم.

رابستن تبلت بچه را به دستش داد و او را راهی اتاقش کرد.

_ رابستن اصول تربیتی ات خیلی تغییر کرده!
_ وقتی ماه ها روی یه قله با یه بچه شیطون تنها بودن باشی همین شدن میشه! حالا گفتن بشین ببینم چی شدن شده که شما اومدن کردین اینجا؟

بلاتریکس کمی جا به جا شد و لم داد:
_ ما به سختی تا اینجا اومدیم که یه چیزی ازت بخوایم.
_ هرچی باشه قبول شدن میشه!

پلاکس خواست مثل همیشه شیرجه بزند وسط بحث اما تام به هزاران تکه تقسیم شد:
_ خون میخوایم.
_ چی خواستن میشین؟
_ ببین رابستن، پلاکس زخمی شده و خون زیادی از دست داده، تو تنها کسی هستی که میتونی بهش خون بدی.

رابستن متفکرانه به بلاتریکس خیره شد:
_ خب باشه، اما خون من که اینجا بودن نمیشه! من خونمو پادگان جا گذاشتن شدم.
_ خب برو بیارش!

رابستن نگاهی به ایوا که مثل قاشق نشسته خودش را وسط انداخته بود انداخت و چانه اش را خاراند:
_ خب... دلم خواستن میشه کمکتون کنم... اما... بچه...
_ ما نگهش میداریم!

این صدای پلاکس بود که حرف رابستن را قطع میکرد.

_ اگه شما مراقب بچه بودن بشین، من دو سوته رفتن میشم و خونمو آوردن میکنم.

بلاتریکس از جا پرید:
_ نه! نه! نه! نه!
_ آخه چرا بلا؟ من و همه خیلی مشتاقیم مراقب بچه باشیم.

پلاکس مشتاق بود، اما در قیافه های همه اثری از شوق دیده نمیشد.

باز هم بلاتریکس چاره ای نداشت:
_ باشه، ولی منم با راب میرم!

پلاکس آنقدر سریع موافقت و آن دو را راهی پادگان کرد که هیچ کس فرصت اعتراض کردن نداشت.

پس از چند صدم ثانیه بچه از اتاقش بیرون پرید و روی گردن کلفت رودولف جا گرفت.

_ پلاکس! تبلت این بچه رو بده دستش من حوصله ندارم ها!

اما دیگر دیر شده بود، تبلت جویده شده حالا مشغول حل شدن در اسید معده ایوا بود.

بچه از گردن رودولف لیز خورد و به سمت ایوا دوید:
_ تبلتمو پس دادن شو! من تبلتمو خواستن میشم! اههههه.
_ نه بچه خوب، آروم باش، ببین رکسان چقدر شبیه عروسکه، بیا باهاش بازی کنیم!
_ نخواستن شدم، نخواستن شدم، من تبلتمو خواستن میشم!

پلاکس خوب میتوانست با بچه ها کنار بیاید! هرچند این کار در بدن در حال ریزش تام کار سختی بود؛ ولی باز هم میتوانست:
_ دوستان! آیا حاضرین به نگهداری از این طفل بی گناه کمک کنید؟

ملت بی خبر از نقشه پلاکس:
_ خوبه، پس بیاین کلاس نقاشی راه بندازیم.
ملت با خبر از نقشه پلاکس:

بچه به سمت ماروولو گانت دوید و از او بالا رفت:
_ ایول! من کلاس نقاشی دوست داشتن میشم.
_ برو پایین بچه! خجالت بکش! بچه هم بچه های زمان سالازار... مرلین بیامرز... جرعت نداشتن به بزرگتر بگن تو، برو پایین بچـــــــــــــه!

پلاکس کاغذ و قلم و رنگ های بیشماری بین ملت پخش کرد و بچه را روی زمین نشاند.
طولی نکشید که همه بدون استثنا مشغول نقاشی کردن شدند.
پلاکس هم مثل همه مربی ها دست به کمر زد تا از نقاشی ها دیدن کند.
او در حالی که کاغذ نیم خورده ای را از دهان ایوا خارج میکرد، گفت:
_ ایوا، ببین، قلمو رو روی کاغذ بکش و بعد... آهان... آفرین... همینجوری.

ایوا بعد از این که مطمعن شد پلاکس دور شده کاغذ و قلمو ها را د دهان خود چپاند.

_ هعــــــــی! این کارت محشره لینی! خلاقیت تو قابل ستایشه.

سپس به آرامی از کنار لینی که در سطل رنگ غرق شده بود گذشت و به سمت بچه رفت.

_ من دیگه خسته شدن شدم. شما شاگرد بودن بشین من معلمتون!

بچه منتظر پاسخ کسی نماند و بلند شد تا مثل پلاکس از نقاشی ها بازدید کند.

_ عمو رودولف! این هویجه چرا انقد موهاش بلنده؟

رودولف قلمو را در سطل رنگ گذاشت و وقتی بینی اش را میخواراند رنگ دستش را به صورتش مالید:
_ این که هویج نیست، این یه ساحره با کمالاته عمو جان!

بچه که کنار رودولف چیز جالبی پیدا نکرده بود به سمت گابریل دوید.

_ خاله گابریل! شما کاغذتون هنوز سفید بودن میشه؛ من روش نقاشی کشیدن بشم؟

گابریل که خیلی سافت و گوگولی و مهربان بود قلمو را در سطل وایتکس فرو برد و به دست بچه داد.

_ این که هیچی کشیدن نمیکنه!
_ نقاشی باید تمیز باشه بچه خوب!

بچه دلش میخواست مستقیما بر مربی پلاکس نظارت کند، برای همین سراغ آگلانتاین که سوختن تام در پیپ و مگان که روی ناخن هایش نقاشی میکشیدند نرفت.
او حتی متوجه کلاه های رنگ و وارنگ سو و سدریک که بین رنگ ها خوابیده بود نشد.

_ خب پلاکس! خواستن میشم که ازت امتحان گرفتن بشم.

پلاکس دماغ تام را از سطل رنگ بیرون آورد و سر جایش گذاشت:
_ چه خوب! نظرت چیه وسواس گابریل رو برات بکشم؟ به نظر من وسواس اون سبز لجنیه!

بچه تنها کسی بود که از سبک نقاشی پلاکس استقبال کرد و آن دو مشغول کشیدن وسواس گابریل شدند.


مدت زیادی همه نقاشی کشیدند؛ بعضی ها نقاشی خوردند، بعضی ها نقاشی خوابیدند.
به هر حال زمان زیادی گذشت تا بلاخره درب کلبه به صدا درآمد.

بلاتریکس روی مبلی نشست و به مرگ‌خواران خیره شد.
رابستن هم کنار او نشست و به بلاتریکس خیره شد.

_ یه خبر بد دارم و یه خبر بد دیگه!
بیماری عجیبی دامن این ماگل هارو گرفته و پادگان تعطیل شده، و ما الان خون نداریم و باید برگردیم.


مرگ‌خواران رسیده و نرسیده همان جلوی در خانه خود را ولو کردند و به خواب عمیق فرو رفتند.
هکتور آمد تا بگوید که...
ولی با مرگخوارانی خسته و در خواب مواجه شد.
پلاکس چمدان وسایل نقاشی اش را داخل خانه آورد و روی زمین گذاشت:
_ آخی بخاطر من انقد خسته شدن.
_ پلاکس! بیا جسمتو تحویل بگیر، تام آنقدر باهاش حرکت های موزون انجام داده کم مونده قطعه قطعه بشه.
_ مگه نگفتی خون میخواد؟
_ تام انقد ذوق زده بود که جسم سالم پیدا کرده که خوبش کرد.


پایان


ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۹:۵۰:۱۵
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۲۰:۰۹:۲۷

با نقاشی هام مهربون باش!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱:۱۹ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۵:۴۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 374
آفلاین
گابریل تیت vs هدر

سوژه: انفجار!

قرمزی شعله های آتش در چشمانش دیده میشد، قطرات آب از چشمان خیسش سرازیر بود و بی حرکت به خونه ای که حال به رنگ قرمز و زرد داشت تغییر رنگ میداد مینگریست!

"فلش بک"

-خب جادوآموزان...کلاس تموم شد، فقط م...
-خسته نباشید پرفسور!

همه با هیجان از کلاس بیرون رفتن. گابریل داشت وسایلش رو جمع میکرد که رودولف صداش کرد.

-هی! تیت...تو کلاس بمون کارت دارم!

با خودش فکر کرد که حتما باز یه مهمونی مختلط قراره برگزار کنه رودولف و با بی خیالی روبه روی میزش ایستاد.

-اینقدر ادا درنیار! ناسلامتی معلمتم.
-خب باشه...این چطوره؟

تصمیم داشت کمی سربه سر رودولف بذاره، برای همین ادای بلاتریکس رو در آورد!

-خدا لعنتت کنه! روزم کوفتم شد.
-
-بگذریم...

نامه ای از لای "مجله ی ساحره گان" بیرون آورد بهش داد.

-بیا بگیر! دامبلدور گفت بدم بهت.
-برای من؟
-نه من!

با غرغر کردن از کلاس خارج شد.

گرومپ!

-از دست تو رودولف، درو از جا کندی!

گابریل با هیجان به سمت کتابخونه رفت تا نامه رو باز کنه و بخونه، اما امروز کتابخونه تعطیل بود!

-ای بابا! خیلی خب، مجبورم برم زیرزمین هافلپاف.

زیر زمین هافلپاف:

-چقدر اینجاااااا...تاریک و سرده!

زیر زمین هافلپاف معمولا انباری بود و خیلی کم پیش میومد که رودولف توش مهمونی بگیره، مگر اینکه دیر وقت باشه.

-لوم...لوموس.

نور چوبدستی گابریل زیر زمین رو کمی پر نور میکنه اما سرما هنوز استخوان سوزه!

-خب نامه رو بذار ببینم...این چیه توش؟

در داخل پاکت نامه شیشه ای نقره ای رنگ بود و ماده ی داخلش صورتی چرک!

-احتمالا معجون راستیه.

معجون رو درآورد روی میز کنارش گذاشت، نامه رو باز کرد.

گابریل عزیز:

نقل قول:
سلام باباجان؛

راستش چند روزی هست که محفل ماده ی جدیدی کشف کرده، خلاصه اینکه باباجان، ازت میخواستم که بفهمی این چه ماده ای هست؟
برای همین میخوام یه سر به کتابخونه بزنی باباجان.

پ.ن: باباجان کتابخونه رو من تعطیل کردم اما تو میتونی بری داخلش، اگه خواستی چندتا معجون برداری، برو تو کلاس 44.


نامه رو در پاکتش قرار داد، بی سر و صدا از زیر زمین خارج شد و به سمت کتابخونه روانه شد؛ به بچه هایی که بهش زل میزدن توجهی نکرد و در کتابخونه رو باز کرد و داخل شد.

-کلوپرتوس!

در رو قفل کرد و با عجله به سمت قفسه ی مخصوص آزمایش رفت، چندتا کتاب رو برداشت و در کیف دستیش پرت کرد؛ با سرعتی که وارد شده بود، خارج شد و به زیر زمین برگشت.

-خب خب خب...بذار ببینم؟

روی چهار پایه ای در گوشه ی کتابخونه نشست و برای ساعتها مشغول مطالعه ی کتابهایی که آورده بود شد.

ساعاتی بعد:

-خیلی خب! بزن بریم دفتر پرفسور.

دفتر دامبلدور:

تق تق تق...تق تق تق!

-بله باباجان؟
-پرفسور منم!
-اوه! بیا تو باباجان.

وارد دفتر شد، دفتر مثل همیشه مرتب بود. قدح اندیشه در کمد بود تابلوهای به تظاهر خواب بودن و ققنوس، بر روی شانه های پرفسور استراحت میکرد.

-خب...چیشده باباجان؟
-خب راستش پرفسور من رفتم تو کتابخونه و چندتا کتاب رو مطالعه کردم، اما...
-اما چی باباجان؟
-اما...خب راستش باید برم تو مناطق مشنگ نشین پرفسور!
-که اینطور باباجان...

پرفسور مثل همیشه حالت تفکرانه ای به خودش گرفت و بعد به طبقه ی دوم دفترش رفت و با کلیدی برگشت.

-بیا باباجان! این کلید رو بگیر.
-ممنون پرفسور...اما آدرس خونه رو میشه؟
-اوه! البته، بفرما.

گابریل پاکت و کلید رو از دستان دامبلدور گرفت و از دفتر خارج شد.

خانه ی مشنگ نشین:

خونه در جنوب شهر لندن قرار داشت و با" پاتیل درزدار" دو کوچه فاصله داشت. خونه ای قدیمی با آجر سه سانت بود، سه طبقه داشت و صاحبخونه ای پیر و فرتوت مالک ملک بود.

-سلام دخترم!
-سلام پدرجان؛ ببخشید پدرجان، طبقه ی چندم باید برم؟
-اوه دخترم! طبقه ی همکف منم، طبقه ی دوم هم مال یک مرد رعنایی که علاقه ی زیادی به آثار هنری داره و هر روز میره موزه و با یک تابلو ی گرون برمیگرده و طبقه ی سوم تا دیروز مال پسر خودم بود!

پیرمرد شروع به گریه کردن کرد؛ گابریل سریع دستمالی بهش داد و علت گریه ی پیرمرد رو جویا شد.

-دخترم، پسر من...پسر رشید و رعنای من، دیروز خبر مرگش اومد!
-اوه!
-آره دخترم! صد دفعه بهش گفتم نرو، هی گوش نکرد؛ عاقبتش هم مرگ شد.

پیرمرد اینو گفت و به داخل ساختمان برگشت.

-پیرمرد بیچاره!

"پایان فلش بک"

در طبقه ی سوم غوغایی به پا بود! گابریل یک میز بزرگ رو توسط چوبدستیش در وسط خونه گذاشته بود و مشغول هم زدن، اضافه کردن و کتابخوندن بود.

-خیلی خب...یکم از این معجون آویشن...یکم هم عصاره ی بز کوهی...و حالا نوبت هم زدنه.

همینطور که با اشتیاق فراوان داشت معجون رو هم میزد، صدای کسی از پشت در اومد!

-کسی هست؟
-
-دخترم؟ خانم تیت!
-اوه! پدرجان شمایین؟
-آره دخترم منم.
-اومدم.

گابریل سریع با چوبدستیش حرکتی انجام داد و وسایل رو به طور میلی نانو متری کوچیک کرد و چوبدستیش رو در داخل رداش کرد و به سمت در رفت.

-سلام پدرجان.
-سلام دخترم...راستش مزاحم شدم بگم من یه چند روزی نیستم، اگه عیبی نداره شارژ طبقه دومی فردا باید پرداخت شه؛ شما ازش بگیر.
-اممم...باشه پدرجان.

پیرمرد رفت و گابریل دوباره به کارش مشغول شد.

-خب خب! ببین چی داریم اینجا!

در داخل پاتیل معجونی صورتی رنگ چرک دیده میشد، گابریل خوشحال به نظر میرسید و خوشحال از کشفش.

-همینه!

اما هیچ کس انتظار این انفجار رو نداشت.گابریل تصمیم گرفت مقداری از معجون رو توی شیشه ای بریزه و به پرفسور نشون بده اما...

پوووووووووف!

هیچ کس فکر نمیکرد معجونی که گابریل پس از سه روز ساخته بودش اسیدی باشه و شیشه رو از بین ببره؛ اما نکته ی عجیب بعدی این بود که ریخته شدنش بر روی زمین باعث به وجود اومدن جرقه های کوچیکی شد که پس از چند ثانیه به انفجاری مهیب منتهی شد!




ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۴ ۱۷:۰۵:۱۷

only Hufflepuff


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۲۹:۴۴ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۶:۱۸
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 81
آفلاین
پلاکس بلک   vs    نیوت اسکمندر


_ هه! اصیل زاده؟ تو حتی لیاقت هافلپاف رو هم نداری!

پلاکس صدای شکستن چیزی را از اعماق وجودش حس کرد، سرش را بین تمام کسانی که با پوزخند نگاهش می کردند چرخاند؛ دستش را مشت کرده بود و ناخنش را کف دستش فشار میداد تا مبادا اشک بریزد.

_ مالفوی! اگه اصیل بودن یعنی کسی مثل تو خودخواه و عوضی باشه ترجیح میدم اسم بلک رو مثل آشغال بندازم دور!

به چهره سرخ مالفوی تمامی طرفداران توجهی نکرد و با قدم های محکم از تالار خصوصی اسلیترین خارج شد.

_اصیل زاده، اصیل، باستانی، اگه من نخوام بلک باشم باید چی کار کنم؟ لعنت بهت مالفوی!

همانطور که با سرعت راه را طی می کرد و زیر لب غر میزد متوجه شد هدفی برای رفتن ندارد!
هنوز هم در راهروهای زیرزمین بود، راهروی باریک کنار دیوار سمت راستش دیده می‌شد. عصبانی بود ولی این باعث نمی شد که کنجکاوی اش بروز نکند و چند ثانیه بعد در راهروی باریک نباشد.

_ یادم باشه این راه رو هم به اکتشافات هاگوارتز اضافه کنم!

تمام راه رو پوشیده از تابلو بود تابلوهایی تماما خالی!
در کنار یکی از مشعل هایی که باعث روشنایی آنجا شده بود دریچه کوچکی با فاصله زیادی از زمین دیده می شد. پلاکس نزدیک رفت و بدون تردید دریچه را به سمت بیرون کشید؛ حفره تقریباً کوچکی روی دیوار بود، در وسط حفره جعبه کهنه ای به چشم می‌خورد.
پلاکس هیچ اهمیتی به اتفاقاتی که ممکن بود بیفتد نمی‌داد، جعبه را برداشت و دریچه را بست روی زمین نشصت تا با دقت بیشتری بتواند بررسی کند.

_ عجب چیز باحالی گیر آوردما!
اگه توش یه عالمه سکه باشه یا گردنبند زمان برگردان، حتی به شکلات قورباغه‌ای هم راضیم.

پلاکس به راحتی در جعبه را باز کرد؛ برخلاف تصوراتش آینه جیبی خاکستری رنگی در وسط جعبه خودنمایی می‌کرد.
آینه را در دست گرفت:
_ آینه به چه درد میخوره؟ فقط میتونم باهاش پلاکس اصیل زاده و مزخرف رو ببینم.

آینه را جلوی صورتش گرفت، چهره‌اش پدیدار و سپس ناپدید شد؛ بارها و بارها این اتفاق تکرار شد.
پلاکس آینه را چرخاند و همه جایش را وارسی کرد، در قسمت پایین دسته حروفی طلایی رنگ توجهش را جلب  کرد:
_ تنها راه نجات شما خواسته است از اعماق وجود!

پلاکس متوجه منظور آینه نشد، آن را برگرداند؛ نور شدیدی به چشمش خورد و بدنش را حس مور مور شدن فرا گرفت، لحظه احساس کرد پوست و گوشت و استخوانش به آب تبدیل شدند.
از احساسات عجیب و غریبی که داشت کلافه بود، هیچ حرکتی برایش ممکن نبود.
چشمانش را بست و فریادی از ته دل کشید.
چشمانش را باز کرد؛ قلعه‌ای در کار نبود! زمین وسیعی پیش رویش بود، آسمان پر از دود و خاکستری رنگ بود.
صداهای مختلفی از پشت سر باعث شد برگردد.
دهکده کوچکی با خانه های کوچک و نقلی چند متر آن طرف تر روبه رویش بود.
ناگهان صدا ها بیشتر و بیشتر شد و موجودات بی شماری در سر تا سر دهکده جاری شدند؛ زنان و کودکان می‌دویدند و مرد ها سعی داشتند از خانواده خود محافظت کنند.
موجودات قد بلند سبز رنگی با چهره های زشت و دماغ های بزرگ در حالی که گرز یا شمشیر در دست داشتند به هر طرف هجوم می‌بردند و همه چیز را ویران میکردند.
پلاکس ترسیده بود، هیچ رحمی در آن غول های بی شاخ و دم دیده نمیشد.
اما باید جلو می‌رفت تا میفهمید کجاست و چه بلایی بر سرش آمده!
درحالی که سعی میکرد خودش را پشت خانه ها و نرده ها پنهان کند نزدیک رفت.
غول ها عصبانی تر از قبل بودند، آنچنان غول به نظر نمی‌رسیدند و مثل یک انسان مجنون رفتار میکردند!
آب دهانش را به سختی قورت داد، ترس کم کم مهمان احساساتش شد.
دخترکی از زیر کالسکه ای که واژگون شده بود بیرون آمد و در حالی که جیغ میزد به سمت کلبه ای دوید.
یکی از غول ها پشت دخترک ظاهر شد و لباسش را کشید، دختر که چهار پنج ساله به نظر می‌رسید روی زمین افتاد.
تمام صداها قطع شد؛ صدای جیغ دختر و خنده وحشتناک موجود وحشتناک در گوش پلاس پیچید.
وحشت زده بود، وحشت، وحشت، وحشت!
نمی‌توانست حرکتی بکند؛ پاهایش روی زمین قفل شده بود.
سایه شخصی را جلوی رویش احساس کرد. از ترس به جلو پرید و برگشت؛ شمشیر تیز و بلند غولی در زمین فرو رفته بود و با عصبانیت به پلاکس نگاه میکرد.
پلاکس تمام عزمش را جزم کرد و با تمام توان دوید.
پشت خانه تقریباً سالمی پناه گرفت، دستش را روی قلبش گذاشت، از تپش شدید درد گرفته بود!
از شمال دهکده، همان‌جایی که غول ها ظاهر شده بودند چند نفر که شبیه انسان بودند به سمت غول ها میامدند.
پلاکس با دیدن ردا های آنها کنجکاوانه کمی نزدیک رفت:
_ امکان نداره! اونا دانش آموز هاگوارتزن؟
_ آره!
پلاکس وحشت زده به سمت صدا برگشت.
با دیدن لونا که با خونسردی نگاهش می کرد کمی آرام گرفت:
_ شما اینجا چیکار می کنید؟ جریان چیه؟

لونا شانه ای بالا انداخت و به سمت یکی از ساختمان‌های کاملا ویران و غارت شده رفت.

_اونا هاگوارتز رو می خواستن، چون نتونستن بگیرنش هجوم آوردن اینجا.
پلاکس با سرعت خودش را به لونا رساند:
_ اونا کین؟
_ اسمشون فلیکسه! بینهایت ازشون تو دنیا وجود داره، حالا هم یه نیروی شیطانی بهشون مسلط شده!

لونا با عجله وارد ساختمان شد، پلاکس تقریبا پشت سر او دوید:
_ یعنی چی؟

لونا چوب دستی شکسته ای را بیرون کشید و به سمت پلاکس برگشت:
_ میشه چوب دستی تو قرض بگیرم؟

پلاکس چوبدستی اش را بیرون آورد و به لونا داد،سپس پرسشگرانه به او خیره شد.
لونا وردی زیر لب خواند و چوبدستی اش را تعمیر کرد، چوب دستی پلاکس را به دستش داد و همانطور که از ساختمان مخروبه خارج می‌شد گفت:
باید نابودشون کنی! آواداکادورا!

و از خانه خارج شد.
پلاکس نگاهی به چوب دستی انداخت، مبارزه؟ آن هم در یک جنگ؟ به وضوح لرزید، زانوانش خم شدند و روی زمین افتاد؛ چهره دخترک و آخرین نگاهش مدام در ذهنش می چرخید! عرق سردی که به پیشانی اش نشسته بود پاک کرد و بلند شد.

قلبش با شدت زیادی میکوبید! با ترس قدم برمیداشت.
از در بیرون رفت و نگاهی به اطراف انداخت، بیشتر خانه ها سوخته و ویران شده بودند؛ دانش آموزان هاگوارتز و همینطور اغلب استادان سخت مشغول مبارزه بودند.
باز هم پاهایش قفل شد! اصلا توان حرکت نداشت. از ضعف خودش متنفر بود، چوبدستی اش را در دست فشرد و مصمم تصمیم گرفت حمله کند.
باز هم ضعف به سمتش حمله ور شد و روی زمین افتاد. آنقدر از خودش بدش آمده بود که دلش میخواست فریاد بزند.

جیغ وحشتناکی به گوشش خورد و کسی محکم به پهلویش ضربه و چند متر و تابش کرد.
درحالی که از ترس نفسش بند آمده بود بلند شد.
اسنیپ در حالی که پایش را از روی گلوی یک فلیکس برمیداشت به سمتش چرخید:
_ مواظب باش! اگه می‌ترسی برو داخل یکی از خونه ها پناه بگیر، هوا که تاریک شد بیا بیرون.

منتظر جواب نماند و با سرعت دور شد. پلاکس تصمیم گرفت همان کار را بکند، هیچ کاری از دستش بر نمی آمد و مجبور بود پنهان شود!
به سمت یکی از خانه ها رفت و واردش شد.
از پله های خانه بالا رفت و در گوشه اتاق خواب نشست، تخت کوچکی و کمد بچگانه ای در اتاق بود؛ خم شد تا عروسکی را که بخاطر ریزش سقف خاکی شده بود بردارد، زیر تخت تکان خوردن چیزی توجهش را جلب کرد.
کمی بیشتر خم شد و با دقت زیر تخت را نگاه کرد؛ پسر بچه ای در حالی که زانوانش را در آغوش گرفته بود نشسته بود و می لرزید.

_ هی! تو حالت خوبه؟ بیا بیرون، نترس من دوستم!

پسرک آرام بیرون آمد و همانطور که می‌لرزید ایستاد. چهره دلنشین و معصومی داشت، موهایی بور و چشمانی سبز!

_ حالت خوبه؟ پدر و مادرت کجان؟
_ م... من خوبم. مامان و بابام... اون بیرون بودن!

بغض گلویش را فشرد و اشک از چشمانش جاری شد، پلاکس که خودش را از پسرک هم ترسو تر می‌دانست نزدیکش رفت و بغلش کرد:
_ نترس، نترس عزیزم! مامان و بابات حالشون خوبه و زود برمی‌گردن.

پسر دستانش را دور کمر پلاکس حلقه کرد و سرش را در سینه او فرو برد.
چند دقیقه نگذشته بود که هر دو به دور از هیاهو های بیرون به خواب عمیقی فرو رفته بودند.


✷ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✷


پلاکس چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید ماه بود که از پشت پنجره دیده میشد!
خواست با عجله بلند شود اما سنگینی پسرک مانع شد، خم شد و گونه او را بوسید، بغلش کرد و روی تخت گذاشت:
_ اگه پدر و مادرت رو ندیدی، غصه نخور، مرد باش!

اشک هایش را پس زد و از خانه خارج شد؛ همه چیز حتی از قبل هم ویران تر شده بود، خانه های زیادی آتش گرفته بودند و هنوز دود فضا را گرفته بود.
تنها صدایی که به گوش می‌رسید صدای جیرجیرک ها بود، و تنها چیزی که دیده میشد جنازه های کوچک و بزرگ در زیر نور آسمان شب!
از کنار هرکدام می‌گذشت اشک میریخت، با همه آنها خاطره داشت، آرزو هایشان را می‌دانست، علاقه هایشان را می‌دانست!
کم کم همه را از نظر گذراند، چشمش به دنبال شخص  خاصی میگشت.
درکنار یکی از درختان خشک مرد قد بلندی با ردای سیاه و موهای آشفته روی زمین افتاده بود؛ چشمان پلاکس از حرکت ایستاد و به سمت او دوید.
کنارش زانو زد و نبضش را در دست گرفت... سکوت!
سرش را روی سینه محبوب ترینش گذاشت، اشک ریخت، از اعماق وجودش اشک ریخت، اما اشک ریختن نمی‌توانست آرامش کند.
بلند شد و به سمت جنازه ها ایستاد:
_ جـــــــــــــــنـــــــــــــــگ! تو میتونی قتل عام کنی! میتونی بکشی! میتونی ویران کنی! من ضعیف بودم و کم آوردم، همشون رو از دست دادم.

بغض گلویش را فشرد و صدایش پایین آمد:
_ آرزو میکنم... هرگز، هرگز و هرگز نباشی. نباشی تا اونا باشن، تا پرفسور... سوروس... اسنیپ... بی جون... کنار یه درخت... نیوفته!

قلب شکسته اش درد عمیقی گرفته بود؛ بازهم همان احساسات غریب به سراغش آمد، بدنش مور مور شد و سریع تر از قبل در همان راه روی باریک ظاهر شد.

_ بلک! فکر نمیکنم بهونه خوبی برای بودن در اینجا، اون هم این ساعت از شب داشته باشی.

با دیدن اسنیپ که صحیح و سالم ایستاده بود بغضش ترکید و بلند هق هق کرد.
اسنیپ دلیل گریه های او را نمی‌دانست ولی دلش سوخت، حتما برای گریه های جان خراشش دلیل خوبی داشت، برای همین زیاد سخت نگرفت و از غرورش گذشت:
_ تا پنج دقیقه دیگه اگر در رخت خواب نبودی باید تا پایان سال دفتر من رو بسابی بلک!

پلاکس بلند شد، صحیح و سالم بودن اسنیپ برایش به اندازه دنیا میارزید.

پایان



با نقاشی هام مهربون باش!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۳:۲۱:۱۹ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
با احترام با حریف پلاکس بلک شروع میکنم .


این سوژه خیلی فرق داره ! درباره آیینه اس ولی هیچ آیینه درونش نیس ! درباره جادوس ولی هیچ جادویی درونش نیس .
روز روزگاری ! هه ! خیلی این جمله رو دوست دارم معمولا برای داستان های جادویی استفاده میشه و اما این اول داستان است .
در پس کوچه های شهر بزرگ تهران دخترکی تنها بود که در زیر زمین خانه زندگی میکرد اسم او مه ناز بود کلان سیزده سالش بود ولی فهمیده تر از یک هجده ساله .چهره ایی همچون معصوم و قدی متوسط داشت همیشه روسری قرمزی که روش گل داشت رو سرش میکرد و یک مانتوی قهوه ایی داشت که خیلی دوسش داشت ، آخه مادرش اونو بهش هدیه داده بود و شلوار مخملی سرمه ایی پاش بود چشمانی همچون یاقوت .مه ناز جوراب نداشت و با دمپایی راه می‌رفت و برای همین نوک پاهاش همیشه زخمی بود مه ناز زیبا بود مانند اسمش .صاحب خانه آنجا مردی به نام سام بود که همیشه مست بود از وقتی زنو بچش تو تصادف مردند برای فراموشی خاطراتش به مستی روی آورده بود حق میدم بهش بعضی ها کم میارن. اون مردی قد بلند بود و هیکل و خوشتیپ چشمایی عسلی و موهای خرمایی که همیشه دورشو سایه میزد و از همیشه جذاب تر میشد از نظر حاج آقا طبقه بالا خودشو شبیه شیطون درست میکرد و در طبقه بالا روحانی زندگی میکرد که هر شب به دعا می‌نشست اون مجرد بود بقول خودش (زن درست حسابی و مسلمون نیس) بهش میگفتن حاج احمدیان ! اون شکم داشت و ریشب سفید و همیشه بوی عطر میداد آخه همیشه می‌گفت تو محضر خدا باس خوش بود و تمیز بود . زندگی اون سه نفر جالب بود . دخترک گل می‌فروخت شب گشنه به خانه می آمد ، صاحب خانه در پارتی های شبانه بود و نصفه شب با همان حالت مستی برای دخترک شام می آورد ، و روحانی شام خود را خیلی مفصل و تنها میخورد و بعد به دعا می نشست .
آه خدایا ! آدم های عجیبی داری ! یکی هرشب در محضر توست که بندگان گشنه را فراموش میکند . یکی آنقدر مست است ، ولی در مستی نگران شکم گشنه دخترک زیر زمین نشین است ، و دخترکی که صبح تا شب را بدون غذا سر میکند و در آخر با غذای نصفه شبه صاحب خانه سیر می‌شود .چه دنیایی است که ساخته ایی؟ آیا انصاف است ؟ . بگذریم ! . روزی دخترک در کنار پارک ملت تهران در حال گل فروختن بود .

-آقا یک گل می‌خری ؟ آقا شما چی ؟ آقا ؟خانمتون گل نمی‌خواد ؟ آقا بخر دیگه ! بخدا نیاز دارم .

ولی کسی توجهی نمی‌کرد .دخترک خسته بود ! دل شکسته .ولی دست برنداشت رفت داخل خیابان ها به فروختن گل .چراغ قرمز شد .

-آقا واسه خانوم خوشگلتون گل بخرید !

جواب داد ! آآآره جواب داد . وای خداجون مرسی که ازش گل میخرن .خیلی خوب بود که مردم ازش گل میخریدن انگار خدا اونو دیده بود .از هر ده تا ماشین پنج تاشون گل می‌خریدند .دخترک خوشحال بود .ادامه داد.

-أقا گل نمی‌خواین؟

راننده روحانی نگه داشت .
-دخترم گل هات چنده ؟
-شاخه ایی ده تومن!
-اوه چه گرون دختر !
-آقا وضع اینجا همینه خرجا رفته بالا!

روحانی خنده زیبایی کرد و از دختر پنج تا گل خرید .آآره ایندفعه هم جواب داد خدایا شکرت که گل دختر داستانمون خوشحاله . دخترک اون روزدویست هزار تومان جمع کرد . زود به خونه برگشت ، زود تر از همیشه .
دوتا غذا گرفت و به خونه برد .از شانس خوب اون روز دخترک آقا سام هم خونه بود و داشت غذا درست میکرد اونم تخم مرغ. آخه آقا سام همش غذا سفارش میداد ولی دستش انگار پول نبود .مثل اینکه اتفاقی افتاده آخه آقا سام سابقه نداشته اینجوری باشه .
دخترک رفت در خونه رو زد و با صورتی خندون دم در ایستاد و با شیطنت خاصی به در نگاه کرد .ولی در باز نشد ! دوباره در زد! تق تق تق ! نه خبری نبود ! آخه چیشد یعنی ؟ ایندفعه محکم در زد و دست برنداشت ایندفعه آقا سام اومد دم در ولی چشماش خیس بود .چرا آخه ؟دخترک پژمرده شد .

-آقا سام چیزی شده؟

سام با دیدن دخترم همینطور با آستینش اشکاشو پاک کرد .
-(دماغشو با آستینش تمیز می‌کنه ) نه نه ! فقط داشتم پیاز پوست میکندم!

دخترک نخواست آقا سام غرورش خورد بشه و چیزی نگفت و با شیطنت و شادی همیشگیش غذاهارو بالا گرفت.

-اقا سام ! با اینکه بوی سوختن تخم مرغتون میاد ! و ازونجایی که تخم مرغ سوخته رو با پیاز نمی‌خورن بیا برات کباب گرفتم!

سام حالت شیطنت گرفت و دخترک رو از زیر بغلاش گرفت و آورد خونه و صدای خنده ایی از دختر درومد که درونش جیغ های با ذوق آمیخته شده بود .

-ای شیطون حالا به من تیکه میندازی؟
-نه بخدا !

از نظر آقا سام مه ناز مثل بچش بود و کوچیک بود پس باهاش راحت بود.

-نه به جون جفتمون !
-اع جون من قسم میخوری! حالا که از سلاح قلقلک استفاده کردم میفهمی جونمو از سر راه نیاوردم .

آقا سام مرده خوبی بود . روی هر بنی بشری اگه نظر داشت روی این بچه حتی کوچک ترین نظری نداشت اما نه از دید حاج احمدیان .

-نه تروخدا. وای نه .

صدای خنده بچگانه فضا رو پر کرده بود.آقا سام چون اون بچه شبیه بچه خودش بود آورد تو زیر زمین خونش ولی چرا نیاوردش خونه خودش ؟ جواب اینه آخه به گفته خودش نمی‌خواست بهش عادت کنه و همیشه باشه چون هنوز غم بچه و زن از دست رفته خودش تو دلش بود .

فلش بک زمانی که دخترکو بغل کرد

حاج احمدیان وارد حیاط شد و دخترکو دید که آقا سام بغل کرد و برد تو خونه و صدای بلند شدن خنده اومد .

-الله اکبر ! خدایا خداوندا ! چنین آدم های هوسرانو از بین ببر .

و به سمت خونه خودش رفت.

پایان فلش بک

سفره ایی زیبارو پهن کرده بود و دوتا کباب که بوش برای مه ناز از هرچی بهتر بود . آخه حاصل زحمت خودشو داشت میخورد .

-دست مه ناز خانمِ کوچولو درد نکنه ! امروز با دستای کوچیکتر منو یه دنیا شرمنده کردی !
-نگین آقا سام ! شماهم کم برا من زحمت نکشیدید ! همینکه اجاره نمی‌گیرین خودش یه دنیاس .
-شیطونِ زبون باز .

هردو ناهار خودشون رو خوردند و تمام شد با اصرار آقام سام سفره جمع شد . دخترک از کیف کوچولوی زرد رنگ خودش پول اون روز خودشو درآورد و برد پیش سام.سام در حال شستن قاشق ها بود که تموم شد و داشت دستاشو خشک میکرد که با دستای پر پول دخترک رو به رو شد ‌.

-این چیه؟
- آقا سام شما کم زحمت نکشیدید ! خواستم یکم از زحمت هاتون رو جبران کنم .
-دخترم این حاصل امروز توعه ! بزارش نیازت میشه .
-ولی آقا سام!

سام اصرار بر نگه داشتن پول پیش دخترک بود ولی دخترک بزور پول رو به آقا سام داد.
-دست منو رد نکنید!
-هوف ! باشه مه ناز خانم کوچولوعه شیطون .

اون روز گذشت غمگینیه آقا سام ازین نبود که پول نبود ! برعکس پول بود ولی خانواده ایی نبود .اون روز خیلی روز خوبی برای سام بود . دخترم به زیر زمین رفت و استراحت کرد از بس خوشحال بود که نمیتونست بخوابه ولی خوابید .در طبقه بالا حاج احمدیان ‌نمازش تموم شد و داشت دعا می‌کرد اونم با گریه و اشک فراوان .
-خدایا خداوندا ! این جوان های هوسران رو از بین ببر ! تا دخترایی مثل این دختر بچه خراب نشوند .الهی آمین .

چنان اشک می‌ریخت که حتی خدا هم دلش به باور کردن بود ولی ....بگذریم ! فردای آن روز آقا سام رفته بود فروشگاه لباس ! و برگه ایی تو دستاش بود و کیسه ایی پر از لباس های خوش رنگ و زیبا و وسایل دخترانه گرفته بود . انگار برای بچش میخواست اتاق بچینه . آقا سام داشت به سمت ماشین می‌رفت که لباس هارو به وسایل دیگه اضافه کنه
ناگهان صدای ترمز و دیگر هیچ ! دیگر خبری از خوشحالی نبود . خون زمین روز قرمز کرده بود .آقا سام داشت نفس میزد ولی نه نفس نبود خرِ خِر بود میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست.
-دخخخخـ.....
-زنگ بزنین اورژانس سریییع!

صدای اورژانس اومده بود و به نزدیک ترین بیمارستان بردنش.

-سریع ببرینش اتاق عمل سریع بچه ها ! آماده شین.

اتاق عمل

-دکتر خون کم داره!
-خون بدین.

بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق این صدای بوق لعنتی قطع نمیشد چرا ؟

-شوک بدین!

صدای شوک ! نه باز بوق بوق بوق بوق بوق بوق !

-درجه رو ببر بالا یک دو سه !

نه کار نمی‌کرد بوووووووووووووووق و تمام ! ولی نه آقام سام نباید میمرد! دخترک چی؟ مه ناز کوچولو چی؟

بعد از چند ساعت خونه آقا سام

صدای زنگ تلفن به صدا در اومد دخترک برای اینکه وقتی آقا سام اومد خوشحال شه خونشو تمیز میکرد.

-ای بابا این کیه این وقت ظهر ! بله؟
-خونه آقای سام راد؟
-بفرمایید؟
-شما چکارشی؟
-بنده همسایشون هستم اومدم خونشون تمیز کنم !
-لطفا به خانوادشون اطلاع بدین که ایشون به دلیل تصادف امروز صبح حوالی ساعت ۱۱ متاسفانه فوت شدند .

این جمله مثل بمبی در سر دخترک بود دیگر تاب نگه داشتن تلفن را نداشت و از دستش افتاد . چشمانش مثل ابر بهاری پر از اشک شده بود .ولی چطور آخه!ناگهان صدای افتادن دخترک در خانه و شکستن مجسمه توجه حاج احمدیان رو جلب کرد و سریع به خانه آقا سام رفت.

-الله اکبر خدایا منو ببخش خونه فساد پا میذارم ! یالله.

تا وارد شد با جسم بی جون دخترک رو به رو شد .حاج احمدیان با بسم الله بسم الله دخترکو به همون بیمارستان که نزدیک بود و آقا سام اونجا بود برد .چند ساعت بعد روی تخت چشماشو باز کرد.پرستار مهربونی بالا سرش بود .

-به به دختر خانم گل! شما مگه چند سالته که غش میکنی حالا؟

ناگهان دخترک زد زیر گریه و اسم آقا سام رو آورد.

-آقا سام کجاست ؟ به من بگید !
-دخترم ! دخترم ! آروم باش ! بگو آقا سام کیه تا برم هرجا هست بیارمش .

دخترک نفس نفس زنان توضیح میداد.همینطور که نفسشو ناگهانی می‌برد تو خودش .
-الا ... الان ! یکی زنگ زد خب!
-خب!
-گفت آقا سام تصادف کرده مرده!

پرستار دوهزاریش جا افتاد.

-من ....من تنها کسیم که داره ! زنو بچش مردند.
-دخترم آروم باش ! آروم باش .

و اونو تو آغوشش گرفت .روز بعد همون خونه ! همون مکان ولی ایندفعه صدای خنده بچگانه و آقا سام فضارو پر نکرده بود ! بلکه صدای قرآن با صدای عبدالباسط پخش شده بود . پرچم های سیاه وصل شده بود .عجیب بود حاج احمدیان خیلی گریه کرده بود .دخترک با چشم خیس مثل یک مرد ایستاده بود و کمک میکرد و مجلس رو راه انداخت . بعد مجلس پسر عموی آقا سام احسان نامه بدست و چشمای گریون جلو اومد و نامه ایی که خونین بود به دخترک داد.

-بعد مرگ زنو بچش همیشه نامه می‌نوشت به خدا و تو دفترش میذاشت اون بهترین مرد دنیا بود .
-برا منم همینطور ! ممنونم آقا احسان ! میشه تنها باشم؟
-هرطور مایلی عمو!

نامه باز شد .

خدا جون ممنونم که این نعمت رو دادی ! می‌خوام مستی رو بذارم کنار و اون موجود کوچولو رو برا خودم کنم! می‌خوام به فرزندی بگیرمش خدا ! باورت میشه من عاشق این بچم! اون مثل بچه خودمه. خدایا مرسی ازت که اینو آفریدی .قول میدم ! قول قول قول که ازش مثل جونم محافظت کنم. از امروز دیگه نامه های غمگین نمینویسم . سام تغییر کرده .با این بچه دنیامو میسازم.
پایان .

خون هایی که روی نامه بود دوباره تر شد . اشک های دخترک جاری شده بود .دخترک حتی باورش نمیشد .

چند سال بعد

نه خونه ایی بود نه پولی ن چیزی و نه غذایی حاج احمدیان برادر سام بود ولی بدلیل اینکه حاج احمدیان فکر میکرد که باید فامیلیشو بخاطر سام عوض کنه این کارو کرد ولی سام به احترام بزرگتر بود حاج احمدیان طبقه بالا رو بهش داده بود. حاج احمدیان هنوز اون صحنه بغل کردنو یادش بود و برای همین فکر میکرد جای این دختر که اونو به چشم هرزه میدید تو ساختمون نیست و اونو از ساختمون بیرون انداخت .ولی خداپرستی اینجوری نیست .یکی نیست بگه مگه تو خدایی ؟ یا پیامبر که داری این کارو میکنی .بذارید از اول بگم ولی با کمی تغییر .
در پس کوچه های شهر بزرگ تهران دخترکی تنها بود ولی نه خانه ایی بود نه هیچی همان لباس ها و همان قیافه ولی لاغر تر از همیشه حالا یک دختر ۱۴ساله شده بود ولی اندازه ی یک ۱۰ساله شده بود .کسی از دخترک گل نخرید .دخترک کنار جوی آب نشست،دخترک خسته بود چند وقت بود غذا نخورده بود ، دخترک چشماشو بست ، دخترک دیگر چشم باز نکرد .

چند وقت بعد همان روحانی که ازش گل گرفت جنازه دخترو برداشت و با خرج خودش براش مراسم گرفت .
......................................
سوژه آیینه بود ، زندگی آیینه عبرت دیگران است ! آری در داستان آیینه ایی نبود بلکه شما داشتین آیینه را می‌دیدین . این آیینه ، آیینه عبرت بود ، آیینه زندگی ، این داستان واقعی بود همه داستان واقعی بود و شد آیینه زندگی من که در تمام بدی ها همیشه نوری از سفیدی هست که باید بهش دقت کنی ! شد آیینه من و در اون دیدم که نباید قضاوت کرد ، شد آیینه من تا بدونم آدم اگه دنبال خوب بودن باشه همیشه بهونه ایی برای خوب بودن پیدا میشه.دخترک مرد ولی با خودش یک چیزایی رو جا گذاشت ! اینکه در برابر خوبی ، خوبی کن ، حتی اگه در تنگ ترین شرایط ممکن باشی ! در زندگی تلاش کن .و اما این آیینه به من یاد داد آدم هایی که دوستمون دارن کمن قدرشونو بدونیم .حاج احمدیان و اون راننده روحانی به من یاد دادن که شاید تو یک لباس باشند ولی این کجا و آن کجا. هیچوقت یک لباس دلیل بر خوب بودن نیس و هر گریه کردنی واقعی نیست.و یاد گرفتم از خدا همیشه صلاح رو بخوام چون ممکنه چیزی که بخوام رو بده ولی پشتش دردسر باشه. تو این داستان جادو در زبان ها بود مراقب چیز هایی که میگیم باشیم ! تو این داستان جادو در محبت بود ! ازین جادو کم نذارید ! همین آیینه زندگی خودش جادوی بزرکی در جهان است ازش بدرستی استفاده کن و ببین .

این داستان آیینه !

پایان .









.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۹ ۱۵:۵۸:۳۷

چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴:۳۲ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۸:۱۷
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 501
آنلاین
تام جاگسن د.م. الکساندرا ایوانوا


- دکتر مطمئنید راه دیگه‌ای نیست؟

دکتر عکسِ تفیالوژی تام را دوباره بر انداز کرد. چند قدمی به سمت دیوار روبرویش که با چوبدستیِ لوموس‌ماکسیما دِه‌ای روشن شده بود، برداشت و تفیالوژیِ تام را در کنارِ اَشکالِ شکل گرفته بر روی دیوار گذاشت.
- ببینید جناب جاگسن، اینی که توی دستِ... اخ... تف!

دکتر تفیالوژیست بود... انتظاری غیر از این هم از او نمی‌رفت!
- شرمنده. ترک عادت‌های دیرینه سخته دیگه. می‌گفتم، دست راستِ من عکسِ غلظت تف‌های در برگیرنده مفاصل شماست و تصویری که روبروتون مشاهده می‌کنید، مقدارِ نرمالِ آبِ‌دهان در مفاصلِ یک تفی‌زی هستش. خودتون مقایسه کنید و شانسِ زنده موندنتون رو متصور شید!

تام به تصاویری که جلوی چشمش بود دقت کرد... فاصله دور بود، چشمانش را تا می‌توانست باز کرد... باز هم کم بود، یک چشمش را در آورد و با پرتابی که از دروازه‌بانی کوییدیچ یاد گرفته بود، آن را روی میزِ دکتر پرتاب کرد تا دید درستی داشته باشد... و دید!
مقدار تفِ موجود در مفاصل او در مقایسه با مقدار عادی، مثلِ آبِ یک‌ لیموسنگی بود، در برابرِ دریای مدیترانه!

شکی نبود... دکتر درست می‌گفت. مقدار تفِ باقی‌مانده در بدن تام بسیار کم بود و به زودی همین یک‌ذره تف را هم از دست می‌داد و او که تمام زندگی‌اش از وفاداری تف‌ها به مفاصل و زخم‌هایش تامین میشد، به لقاءالمرلین می‌پویست.
- درست میگی دکتر... ممنون بابت کمکات.
- حالا غم برا چیه جاگسن گلی؟ بیا گوش شنوای من شو خودم با گیتار برات چندتا آهنگ بخونم از این چهار ساعتی که مونده لذت ببری! یه احساسیش رو می‌خونم اصلاً لذت...

و تام، قبل از اینکه مجبور به شنیدن آوازِ "احساسی" دکترِ تفیالوژیست شود، محل را ترک کرد.

"فلش‌بک"

- اون‌سمت هم بی‌زحمت یه بیل بزن. پیشی‌ت عاقبت به خیر بشه انشاالمرلین.

تام از دومینیک که علاقه وافری به بیل‌زنی داشت، بیگاری می‌کشید تا کاری را که تام موظف به انجام دادنش با دست و پا و قاشق است، یعنی جابه‌جا کردنِ فضولاتِ تسترال‌ها برایش انجام دهد.

- چه‌قدر خوبه! من چه‌قدر خوشحالم! پیشی هم از همیشه فعال‌تر شده!

تام نگاهی به "پیشی" که بیشتر به شامپانزه می‌ماند تا موجود ملوسی مثلِ گربه، نگاه انداخت. او که چندان فعالیتی در به درخت تکیه دادن و موز خوردنِ پیشی نمی‌دید!
اما نکته‌ی برجسته‌تر و حائز اهمیت‌تر در این اتفاق، این‌ بود که دومینیک اصلاً حس نمی‌کرد که در حال سوءاستفاده قرار گرفتن باشد، و تام شدیداً از این موضوع راضی بود.

در گوشه‌ی دیگری از خانه ریدل‌ها اما، وقت ناهار فرا رسیده بود و همه‌ی مرگخواران به صرفِ شلیلِ شکم‌پرِ کبابی دعوت شدند.

"سالن غذاخوری"

می‌دانید... نفرت چیز بدی‌ست.
نفرت باعث می‌شود بروید عطاریِ سر کوچه‌تان، بگویید چیزی می‌خواهید که قادر به کویر کردن لوله هایِ آب‌رسانیِ لندن هم باشد، بعد پودری را به قیمت ده گالیون تحویل بگیرید، بیایید بالای سرِ شخصی که از او نفرت دارید و...
- بـــــــه! تــــــام! چه خبرا رفیق؟

تک‌تکِ موهای تام از تعجب ریختند. آخر اگلانتاین و چنین خوش‌وبشِ گرمی با او؟! در حالی که گردن الکساندرا را در دست داشت و از او به عنوان جارویی برای جمع کردنِ موهای ریخته‌شده روی زمین استفاده می‌کرد، با لکنت سرش را به سمت اگلانتاین برگرداند.
- هـ...هـ...هیچی! تو چه...چه خبرا؟
- منم هیچی. فقط خواستم بیام یه احوالی بپرسم ازت.

و با دستش محکم به کمرِ تام زد. این اتفاق باعث شد سر تام به میز برخورد کند، پایه‌های میز ناهارخوری به خوردِ الکساندرا داده شوند و مهم تر از همه... کسی متوجهِ پودری که توسط اگلانتاین به درون غذای تام ریخته می‌شود، نشود.

تام هم بی‌توجه به بافتِ اسفنجی‌ِ غذا، که برایِ شلیلِ شکم‌پر کبابی چندان معقول نبود، با وَلَع غذایش را میل کرد.
اگلانتاینی که در نقطه دیگری از میز مشغول بازی کردن با غذایش بود، کنارِ "ریختن پودر اسفنج تو غذای تام برای اینکه خشک شه. " را در دفترِ برنامه‌ریزی‌اش تیک زد.

تام که بعد از غذا عادت به خوابیدن داشت، به اصطبل رفت و بدونِ جمع‌کردنِ باقی مانده‌ی فضولات، همانجا خوابید.
فردا صبح میشد و او که احساس خستگی، بدبویی و مشکل در حرکت می‌کرد، به سمتِ مطبِ دکترِ تفیالوژیست راهی میشد...

"پایان فلش بک"

تاکنون یک‌ساعت از چهار ساعتی که به پایان عمرش مانده بود را با بی‌هدف پرسه زدن در خیابان ها، پا انداختن جلویِ مردمی که سعی داشتند از کنارش رد شوند، چپه‌کردن سطل‌آشغال‌ها و فرار از دستِ رفتگری که با جارو به دنبالش بود تا نشانش دهد "یک‌من ماست چه مقدار کره دارد"؛ گذرانده بود.
اما قطعاً دوست نداشت به این شکل زندگی‌اش به پایان برسد... چیزی می‌خواست که در یادها ماندگارش کند... چیزی که باعث شود مرگخواران هر وقت به تف فکر می‌کنند چهره‌ی او را متصور شوند و اشک بریزند... خب نه. این را هم نمی‌خواست حالا... ولی می‌خواست ماندگار شود دیگر، از کسی که چندساعت دیگر می‌میرد انتظارِ نظمِ تفکرات دارید؟

همین افکار را با خود مرور می‌کرد که با کله به دری شیشه‌ای برخورد کرد. سرش را بالا آورد و تابلویِ سردر مغازه را خواند... "فست‌فودِ بیرون بر"... چراغی بالای سرش جرقه زد، نور داد و از شدت جوگیریِ تام آتش گرفت و پودر شد!

دقایقی بعد...

باید از درِ پشتی وارد میشد. ساعت، به ساعتِ شام نزدیک بود و تام زیر لب مرلین را شکر کرد و تصمیم گرفت زمانی که به آن دنیا می‌رود با دسته‌گل از او تشکر کند؛ زیرا اکنون همه در سالن غذاخوری خانه ریدل‌ها آماده سرو غذا بودند و نیازی نبود از دیگران مخفی شود. فقط یک سد جلوی راهش بود، که باید برای گذشتن از آن تلاش می‌کرد.
غذاهایی که از فست‌فودی گرفته بود را در گوشه‌ای پنهان کرد و درِ آشپزخانه را زد.

تق تق...

صداهای نامفهومی از آشپزخانه به گوش می‌رسید، اما کسی در را باز نکرد.

تق تق...

تام دوباره در زد.

- اومدم! اومدم!

و مروپ کارد به دست درِ آشپزخانه را برای تام باز کرد و باعث شد این‌بار ریشه‌ی موهایی که قبل‌تر در آشپزخانه ریخته بودند، کاملا جزغاله شوند!

- ب...بانو؟!

مروپ نگاهی به چاقوی در دستش کرد و در حالی که می‌خندید آن را کنار گذاشت.
- اوه تام مامان! داشتم بامیه‌هارو خورد می‌کردم بریزم تو غذای مرگخوارای مامان، یادم رفت کنار بذارمش.
- آ... آهان! اومدم که بگم رفتم دکتر، گفت باید ماهیچه‌هام تقویت شه. برای شروع می‌خوام غذای امروز رو اگه بذارین من سرو کنم برای ارباب و مرگخوارا.

مروپ نگاهی به دستان تام، که قطرشان قابل مقایسه با قطر ساقه‌ی جعفری بود، انداخت... تام واقعاً به تقویت ماهیچه‌هایش نیاز داشت!
- خب... از نظر مامان که مشکلی نداره. فقط حواست باشه غذاهای مامان خراب نشن که...

و کارد را دوباره در دستش گرفت و جلوی روی تام آورد.
تام آب دهانش را قورت داد.
- نه نه نه! اصلاً نیازی به این کارا نیست! خیالتون راحت!

مروپ رفت و تام را با ظرف‌هایِ سرو غذا، غذای خودش و البته، پیتزاها و همبرگرهایی که پشتِ آشپزخانه پنهان شده بودند، تنها گذاشت.

"سِرو شام"

مرگخواران همه بر روی صندلی هایی دور یک میز نشسته بودند و در صندلی شاه‌نشینِ میز، لرد سیاه چشم‌ها را به خود جلب کرده بود.
تام در حالی که سخت نفس می‌کشید، ظرف هایِ پوشیده شده غذا را روی میز گذاشت و خود، بر روی صندلیِ کنار افلیا راشدن نشست.

- مرگخوارانمان! زیر سایه ما و با درود بر ما و هورکراکس هایمان، دستور می‌دهیم خوردن را آغاز کنید!

مرگخواران، در از روی ظرف‌های غذایشان برداشتند و لیوان هایِ در دارِ نوشیدنی را گشودند... و با صحنه‌ای به غایت شوکه برانگیز روبرو شدند!
برای اولین بار شامشان فست‌فود بود! آنان که همه شوکه شده بودند، هم‌دیگر را و زیر چشمی، بانو مروپ را نگاه می‌کردند و چشم‌هایشان چهارتا شده بود.
در میان همه اما، تام که آمادگیِ این اتفاق را داشت، و می‌دانست طبق گفته دکتر تا سی ثانیه دیگر زندگی را وداع می‌گوید؛ نوشابه‌اش را سر می‌کشید و گاز های بزرگ به همبرگرش میزد.

- تام مامان!

و تام خوب معنی این نگاهِ مروپ و حلقه‌ی بسکتبالِ خشمِ دور سرش را فهمید... قرار بود دهانش سرویس شود!

در ادامه چیزی که مرگخواران دیدند، دمپایی‌هایی بود که به سمت تام پرتاب میشد، تامی که می‌دوید و مروپی که کارد به دست با جمله‌ی "وایسا مامان کاریت نداره!" تام را دنبال می‌کرد.

اما اگلانتاین شوکه شده بود... چرا تام تا الان زنده بود؟!

این شد که به دفترچه‌ی همراهِ پودرش سری زد... خط آخر، پانوشتی مهم خودنمایی می‌کرد.

نقل قول:
پ.ن: نوشابه به دلیلِ گاز موجود در آن، اثرِ این پودر را خنثی می‌کند.


اما اکنون دیگر این اتفاق اهمیتی نداشت... تام به دست مروپ کشته میشد و اگلا به هدفش، مرگخواران به غذای دل‌چسبشان و مروپ، به آرامش می‌رسید!

پایان.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۳:۴۷:۰۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۳:۵۸:۱۱

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹:۰۲ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۴:۳۵
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 146
آفلاین
تام جاگسن VS الکساندرا ایوانوا



بر فراز شهرِ ابری و گرفته لندن، پیرمرد و دختری بر روی جارویی کهنه، پرواز میکردند.
از آن بالا، مردم به صورت لکه هایی تار، مانند مورچه هایی وحشت زده و در تکاپو، دیده میشدند.
ولی کسی آن دو و جارویشان را که پت‌پت میکرد و زیر وزنشان خم شده بود نمیدید.

با شانس بسیار خوبی که داشتند، هوای آن روز لندن مثل بیشتر مواقع، بارانی و گرفته بود و پیرمرد تلاش های بسیاری برای به دست آوردن کنترل جارو میکرد.
-زمان سالازار... خدا بیامرز... وسط تابستون که بارون و باد و سرما نبود که! یه روز وسط تابستون بارون بارید... سالازار جفت پا پرید تو دهن...

بادی غرش کنان وزید و جارو و دو مسافرش را به سویی کج کرد. جارو به دیواره‌ی ساختمانی برخورد کرد ولی قبل از آن که فرو بپاشد و آن دو وسط بزرگراهی که ماشین ها با سرعت رد میشدند، سقوط کنند، پیرمرد فرمان را صاف کرد.
دختر با ذوق، به فرو ریختن چند تکه تراشه ای که از جارو کنده شده بود نگاه کرد و با خود تصویری دلنشین از جاروی خرد شده ای که ماشین ها با صدای قرچی از رویش رد میشوند را، تصور کرد.

پیرمرد هم که تراشه های کنده شده را دیده بود و داشت زخم هایی را که بر روی بدنه‌ی جارو به وجود آمده بود بررسی میکرد، با دلخوری تشر زد:
-زمان سالازار... خدا بیامرز... ضعیفه‌ جماعت که به فکر زیبایی نبود که! دختر همسن تو رو... زود پونزده سالگی شوهر میدادن میرفت پی زندگیش! تو خونه‌ی شوهر هم باس می‌سابید و می‌شست و می‌پخت... از این ادا و اطوارها نبود که... یه بار یه ضعیفه گفت نمیخواد شوهر کنه... سالازار چنان...
-اما بابابزرگِ ارباب... من که نمیخواستم... بقیه گیر دادن برو...
-بسه دختر! یه بار یه ضعیفه‌ پرید وسط حرف بزرگترش... سالازار...

دختر گوش نکرد. در عوض با شادمانی به تکه چوب هایی که بر اثر برخورد به دیوار داشتند از تهِ جارو ریزش میکردند چشم دوخت.

فلش بک!


مرگخواران و اربابشان، پشت میزی بلند و باشکوه در سرسرا، ناهار میخوردند و متفکرانه به آگهی های بازرگانی ای که از تلوزیون پخش میشد چشم دوخته بودند. هم تلوزیون برایشان جدید بود، و هم آگهی های بازرگانی.

اولین آگهی بازرگانی با حضور نقش های اصلی، یعنی دندانی کرم خورده و خمیر دندانی که شنل سوپر قهرمانی پوشیده بود شروع شد.
بعد هم مردی با لبخندی ابلهانه، در حالی که دندان های سفید گنده اش را به نمایش گذاشته بود و خمیر دندانی در دست داشت جست و خیز کنان، از جلوی صحنه گذشت.
در آخر هم به تماشاچیان توصیه شد که از خمیر دندان مریدنت استفاده کنند چون خیلی خوب است و از این حرف ها.

-آیا از نا مرتب بودن دندان های خود رنج میبرید؟ آیا نیاز به ارتودنسی دارید؟ آیا فک‌تان نا متقارن است؟ آیا چانه ندارید؟ آیا کج و کوله هستید؟

مرگخواران برگشتند و به ایوا که سهم غذای خودش را خورده، ساکت سر جایش نشسته، ویواشکی در حالی کش رفتن غذای فنریر از داخل بشقابش بود خیره شدند.
تلوزیون ادامه داد:
-... ما به شما دکتر هلو رو پیشنهاد میدیم! آدرس...خیابان سی و یکم آرویل... جنب کوچه‌ی آلاله! مشتاقانه منتظر دیدار با شما هستیم.

و بعد، تلوزیون چند کودک تپل و ترسناک، با چشمان آبی ورقلمبیده که پوشک به پا داشتند و "مای بیبی، مای بیبی، ما دوست داریم... مای بیبی مای بیبی با تو خوشحالیم..." میخواندند، نشان داد که سدریک بسیار از آن استقبال کرد. سپس چند تا آگهی رب گوجه فرنگی نشان داد و دیگر چیزی نشان نداد.
ولی مرگخواران، هنوز در فکر "دکتر هلو" و مطبش بودند...

پایان فلش بک!


و حال، ایوا، پشت سر ماروولو نشسته، دستانش را دور شکم چاقالوی او حلقه کرده بود، و هردو، لق لق زنان، سوار بر جارو، زیر باران به سوی مطب دکتر هلو پیش میرفتند.

-میبینی بچه؟! میبینی چجوری تو این بارون خودمو اسیر کردم؟! همش هم تقصیر توعه! بس که کج و کوله ای! زمان سالازار... یکی کج و کوله بود... سالازار یکی خوابوند دم... تو اصلا میدونی کوچه‌ی آلاله کجایِ خیابون آوریله؟ یا منو علاف خودت کردی؟

ماروولو برگشت و به ایوا که دهانش را باز کرده بود و میگذاشت قطرات باران داخل آن بریزد، نگاه کرد و در عوض غرولندی تحویلش داد.
اما یک لحظه حواس پرتی ماروولو مساوی شد با از دست دادن کتنرل جارو و در نتیجه آن دو، با جاروی بینوایشان که ماروولو در لحظات آخر هم دست از کلنجار رفتن با آن بر نمیداشت داخل سوپی از گل و لای سقوط کردند!

***


ماروولو کش و قوسی به بدن کوفته اش داد. غلتی زد و چشمانش را به آرامی باز کرد و همان لحظه، با چهره‌ی خندانِ کسی که رویش خم شده بود و به دقت نگاهش میکرد مواجه شد.
-نکن دختر ترسوندیم!

ماروولوی ترسیده، ایوا را کنار زد و نشست و به اطراف نگاه کرد. جارویش مفلوکانه گوشه ای افتاده بود.
-اینجا کدوم قبرستونیه؟! الان کجاییم دقیقا؟!
-قبرستون نیست... هنوز نمردیم که... مردیم؟ من که نمیدونم.

ماروولو با عصبانیت به ایوای خنگ و خوشحال رو به رویش خیره شد. برخاست و به اطرافِ کوچه ای که داخل آن سقوط کرده بودند نگاه کرد. چشمش افتاد به تابلوی کوچه:
(کوچه‌ی آلاله)


-هی دختر! دیدی! رسیدیم! اینجا کوچه‌ی آلاله است! میبینی؟ من یه راننده‌ی فوق‌العاده‌م! حالا باس ببینیم این مطب وامونده‌ی دکتر هلو کجاست.

ایوا که پشتش به او بود، به ساختمانی کج که روبه رویشان قد علم کرده بود اشاره کرد:
-اونجاست؟


***


در مطبی خاک گرفته و نمور، دو زن با اشتیاق به صفحه‌ی تلوزیونی قدیمی و برفک دار چشم دوخته بودند.
تلوزیون تصویر خون و خون ریزی و شمشیر کشی عده‌ای کره‌ای را نشان میداد.
یک جنگجوی وحشی که آدم بد محسوب میشد، سر یک جنگجوی آدم خوب را از تنش جدا کرد.
-اوه! نگاه کن پولی!
-تینا! انگار اون آدمه خیلی بده!

پولی غیب گفته بود.
تینا در حالی که چشمانش را جمع کرده و با بی تابی منتظر صحنه‌ی بعدی فیلم بود، با تکان سر تایید کرد. اما همان لحظه که "آدم خوبه" قصد داشت "آدم بده" را بزند، در با لگدی باز شد.
-هی! ضعیفه ها! اینجا مطب دکتر هلوعه؟!

"هی ضعیفه ها" بر گشتند و با تعجب به پیر مرد و دختری کثیف، که در آستانه در ایستاده و آغشته به گل و لای بودند و آب باران از سر و صورتشان روی زمین میچکید نگاه کردند.
تینا لبخندی تحویل آنها داد و گفت:
-اممم... سلام! بله! خوش اومدید! چه کاری از دستمون برمیاد؟!

ماروولو، با اخم به آن ها که با دستپاچگی سعی داشتند پوست چیپس و پفک و شکلات هایی را که میل کرده بودند قایم کنند، چشم دوخت و گفت:
-دکتر هلو کدومتونه؟! زود باشید که ما عجله داریم!

زن از حرکت باز ایستاد، لبخندش روی صورتش ماسید وگفت:
-اوه... پس دنبال دکتر هلو هستید... ولی... خب... اون ده سال پیش... فوت کرد... بعد از اون هم... دیگه هیچ مشتری ای برامون نیومد... زمانی که دکتر هلو مرد، من و پولی تازه دستیار دندون پزشک شده بودیم... واسه همین... شاید نتونیم کاری بک...

اما صدای تینا با سقلمه‌ای که پولی به پهلویش زد خفه شد!
پولی با خوشحالی گفت:
-پس ینی در اینصورت میتونید رو "ما" حساب کنید!

ماروولو نگاهی به فضای چسبناک، کثیف، تاریک و خاک گرفته¬ی مطب کرد:
-صحیح! پس...

ماروولو ایوا را به جلو هل داد و ادامه داد:
-این دختر رو میبینید؟ یه نمه کجه... شایدم بیشتر از یه نمه... دُرُسش کنید! از اون سیم میم ها که هستن... از اونا بزنید.

پولی با شوق دست هایش را بر هم زد و با صدایی که بعد از ده سال امید در آن موج میزد گفت:
-آها! پس سیم و اینا میخواین پس! معلومه که درمانش میکنیم!

و تا ایوا چشم به هم بزند، پولی و تینا او را روی صندلی مخصوص دندان پزشکی خواباندند، عینکی به چشمش زدند و... دیگر حالا بقیه اش را بعدا میبینید دیگر!

در همان حال که ایوا روی صندلی مخصوص دراز کشیده بود، پولی دستور میداد:
-تینا! مکنده!

تینا مکنده‌ی آب را در دهان ایوا قرار داد.

-تینا! دستگاه باز نگه دارنده‌ی دهان رو هم بیار!

تینا غرولندی کرد و با دستگاه برگشت و آن را به پولی داد.

ایوا دختر خوبی بود. ولی خب... بعضی اوقات هم دختر خوبی نبود.
ایوا دوست نداشت ساعت ها، دراز کشان، درحالی که دو تا زن تا آرنج در دهانش هستند روی صندلی بنشیند.
ایوا اصلا از آن دستگاه ترسناک داخل دستان پولی خوشش نیامد.
بنابراین تصمیم گرفت یک الم شنگه‌ی حسابی راه بیاندازد.

-نکن دختر! یه جا وایسا! این که کاریت نداره! میندازیمش دور دهنت... هیچی هم نمیشه بهت! البته... شاید دهنت یکمی گشاد بش... ولی اصلا مهم نیست که این!

ایوا فریادی کشید و دست پولی را گاز گرفت و سعی کرد از روی صندلی بلند شود. اما تینا اورا، در حالی که لگد میزد، دوباره روی صندلی خواباند و دستهایش را گرفت.
-ببین دختر! خوب به حرفام گوش کن! یه جا میشینی و و تکون نمیخوری! فهمیدی یا نه!

ایوا فهمیده بود. بنابراین دوباره خوابید و با نگرانی به سیم ها‌، وسایل عجیب و تیزی که قرار بود در دهانش فرو بروند و تینا و پولی که لب هایش را میکشیدند و به دندان ها و لثه هایش سیخونک میزدند خیره شد.
دهانش لحظه به لحظه گشادتر و سنگین تر میشد و سیم های پیچ در پیچ بیشتری در دهانش قرار میگرفت.

-تینا! آمپول مخصوص بی حسی رو بده!

تینا‌ی سرگردان، آمپولی با محتویاتی سبز رنگ را برداشت و به دستِ پولی داد.
پولی با شک نگاهی به سرنگ سبز انداخت.
-تینا... مطمئنی این... همون آمپوله؟ قرمزه نبود مگه؟ این... مطمئنی؟ مخت توی این ده سال کوچیک شده ها! قرمزه رو بده!

تینا با عصبانیت سرنگ را از دست پولی قاپید و نگاه کرد.
-وا! چه حرفا! من هیچ وقت یادم نمیره که دکتر هلو همیشه میگفت سرنگ سبز واسه بی حسیه! احمق نشو! بذار خودم آمپول رو بهش میزنم...
-نخیر خانم محترم! دکتر هلو هم آخر عمری قات زده بود یه چیزی میگفت واسه خودش! وقتی من میگم قرمزه است، یعنی قرمزه است!

پولی این را گفت و سرنگِ با محتویات قرمز رنگ را برداشت و در یک حرکت ناگهانی آن را در لثه‌ی ایوا فرو کرد!
ایوا دادی زد و از جایش بلند شد.
در همین حین، تینا بر سر پولی فریاد کشید:
-نه! نه! خدای من! تو کشتیش! تو کشتیش! تو اصلا هیچی بلد نیستی! از اول هم گفتم سبزه است! اون الان میمیره! دکتر هلو گفته بود این کشنده است! این الان میمیره و مجوز دکتریِ تو و من باطل میشه!

رنگ از سر و روی پولی پرید!
تینا ادامه داد:
-این آمپوله تا نیم ساعت دیگه این دختره رو میکشه و بعدش ما بدبخت و آواره میشیم... همش هم تقصیر توعه!

پولی بینوا بریده بریده تکذیب کرد:
-نه... نه... نمیکشه... نباید بکشه... حالا شاید یه راهی باشه... من... من...
-خیر بانو! هیچ راهی نیست! کودن! از اول هم نباید میذاشتم بیان! ما که تجربه‌ی کافی نداریم که! تو هم همش خیال پردازی میکنی...

الم شنگ‍ه ای که زن ها به راه انداخته بودند‌، ماروولو را به داخل اتاق کشاند.
-اینجا چه خبر شده؟ چرا هوار میکشید؟ یه جا وایسید ببینم!

با صدای ماروولو زن ها دست از جیغ کشیدن برداشتند و با نگرانی به او نگاه کردند.
-چه خبرتونه؟ چی میکنید؟ ایوا کو؟ ایوا...

چشم ماروولو افتاد به ایوا که تلو تلو خوران پیش می آمد و سیم های ارتودنسی به طرز ترسناکی از دهانش بیرون آمده بودند.
-چشمم روشن! این دختر رو چرا این ریختی کردید؟! کم کج و کوله بود؟! دهنش چرا پر از سیمه پس؟! حالا چرا داد میزدید؟ چه بلایی سرش آوردید؟

پولی ملتمسانه به تینا خیره شد ولی او با نگاه خشمگینش فهماند که خودش باید توضیح بدهد. پولی آهی سوزناک کشید و گفت:
-اوه... متاسفم... من... آمپول اشتباهی به دخترتون زدم... حالا اون تا نیم ساعت دیگه خواهد مرد... اوه الان شد بیست و نه دقیقه دیگه... اوه...

و ادامه‌ی حرفش میان هق هق های نفرت انگیزش گم شد.
ماروولو دیگر مانده بود که چه بگوید. به خانم دکتر های نازنین و خجالت زده ای که گوشه ای کز کرده بودند و اشک میریختند نگاه کرد.
سپس دست ایوا را گرفت و از مطب خارج شد.

تینا و پولی، همدیگر را بغل کرده بودند و زار زار گریه میکردند و به فکر آینده‌شان بودند و این که دیگر نمیتوانند شوهر گیر بیاورند و تا وقتی که پیر دختر شوند در این مطب خواهند ماند و در تنهایی با عذاب وجدان خواهند مرد. سپس در تصوراتشان صحنه ای غم انگیز بعد از مرگشان را دیدند که مردم در مطب دور جسد های رنگ پریده‌شان جمع شده اند و با تاسف بهشان نگاه میکنند. و از این تصورات بیشتر دلشان به خود سوخت و البته کمی هم حالشان جا آمد.
اما ناگهان رشته افکارشان با صدای تینا از هم پاره شد:
-اممم... پولی... ولی فکر کنم... اشتباه کردم... سبزه... آره! آها! سبزه کشنده بود و قرمزه بی حسی بود! ما بد بخت نمیشیم پولی! تو آمپول درست رو زدی! حالا هم ما به زندگی مون ادامه میدیم!

پولی از شنیدن این خبر چنان آسوده شد که بی حال بر روی زمین افتاد و به خود زحمت فحاشی به تینا را نداد. تینا هم کنار او دراز کشید و هر دو به خوابی عمیق فرو رفتند.
***


ایوا و ماروولو از ساختمان بیرون آمدند.
-دختر... بچه! با تو ام! بیبین... حالا... اوه...

ماروولو برگشت و به ایوا نگاه کرد. در چهره‌ی ایوا اثری از نگرانی و ناراحتی دیده نمیشد. ایوایی بود همواره خوشحال.
-میگما... تو ینی اصلا ناراحت نیستی؟ داری میمری ها! گفتن نیم ساعت وقت داری... ینی تا ساعت چهار!

ایوا در حالی که با تکه فلزهای باقی مانده در دهانش ور میرفت و آن ها را از دهانش در می آورد با شادی جواب داد:
-راستی؟ من خیلی گشنمه... چیزی واسه خوردن نداری؟

ماروولو آهی کشید و جیب هایش را برای پیدا کردن تکه ای شکلات و یا مویز و کشمش جست و جو کرد.
در آخر هم کیکی سوخته که گوشه اش گاز خورده بود را یافت و آن را به دست ایوا داد:
-واهاهایی! ممنونم! ذوق کردم!

ماروولو تا حالا از این محبت ها به کسی نکرده بود. با بی قراری پاهایش را روی زمین پس و پیش کشید و گفت:
-بچه! میگم... حالا که میمیری... آخرین خواسته ات چیه؟! نه که مهم باشه ها... ولی شاید یه کاری کردم...

چشمان ایوا برقی زد و کیک را بلعید.
-ینی هر خواسته ای داشته باشم میشه؟!

ماروولو سر تکان داد.
ایوا کیک را جوید و قورت داد. سپس با حالتی شیطانی به ماروولو‌ی گرد و قلنبه‌ی رو به رویش خیره شد. بسی گرد، بسی گوشتالو... و ایوایی که بسی گرسنه بود...
ایوا خیز برداشت و بعد... دیگر ماروولویی نبود!
-این هم آخرین خواسته ام! بهترین ناهار عمرم!

ایوا دستی بر شکمش کشید و احساس راحتی و سیر بودن کرد. فقط چند دقیقه مانده بود...
ایوا روی پله های سردِ جلوی خانه ای نشست... و دلش برای خودش، کوچک بینوایی که آخر عمرش را داشت در سوز و سرما سپری میکرد سوخت. یاد داستان دختر کبریت فروش افتاد... البته... آن شب خودش دختر کبریت فروش و کبریت هایش را خورده بود... ولی به هر حال یاد آن داستان غم انگیز که خودش بعد از آن اتفاق سرِ هم کرده بود افتاد دیگر!
ایوا کمی اینور و آن ور شد. چرا نمی مرد پس؟
ساعت بزرگ شهر "دنگی" کرد و ساعت چهار بعد از ظهر را نشان داد.
ایوا از جایش بلند شد. ایوایی بود سرحال و خوشحال! زنده بود و سالم! ساعت بزرگ ساعت چهار و یک دقیقه را نشان داد.
از روی پله ها پایین پرید و راه خانه را در پیش گرفت.

در آن بعد از ظهر دل انگیز که بعد از باران خورشید کم کم از پشت ابرهای تیره بیرون می آمد، مردم با تعجب به دختر بی قواره ای که جست و خیز کنان از خیابان ها میگذشت خیره میشدند و جلوی چشم فرزندانشان را میگرفتند که به آن هیولای ترسناک نگاه نکنند!
شاید هم... روز چندان دل انگیزی نبود؛ ایوا سوت زنان و خوشحال به سوی خانه ریدل ها می رفت، جایی که اربابش در انتظار پدر بزرگش و بانو مروپ در انتظار پدرش بود!

بگذارید کمی ترحم کنیم و دیگر بقیه اش را نگوییم!


پایان دیگه!




ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۱۸:۰۱:۱۷
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۸ ۲۱:۳۲:۲۳








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.