لرد ولدمورت با خشم مرتب اتاق تاریک را دور می زد و هر از گاهی لگدی نثار یکی از وسایل درون اتاق میکرد. در آنسوی اتاق ایوان که به دلیل حمل جوجه اردک زشت دامبلدور درون حفره بینی اش ناچار به تحمل همجواری اجباری با لرد شده بود با ناراحتی درجایش جا به جا میشد. آخرین مرتبه ای که ایوان درجایش تکان خورد لرد با خشم به جانب او برگشت:
- چه مرگته ایوان؟لازمه حتما کروشیوت کنم تا سرجات ساکن بشی؟یا به بلا بگم بیاد به زمین میخت کنه تا تکون نخوری؟
ایوان با ناراحتی زیر لب گفت:
- آخه سرورم این جوجه ققنوس هی تو دماغم وول میخوره و قلقلکم میده. عطسه کردن هم که تو محضر شما ممنوعه.
لرد با خشم گفت:
- پس یعنی داری میگی از تحمل رنج و عذابی به این سادگی در راه اربابت ناخوشنودی؟
ایوان وحشت زده سری به علامت نفی تکان داد:
- نه به هیچ عنوان سرورم!عفو کنید.
- ارباب الان حوصله بخشش و شنیدن این اراجیف محفلی پسندو نداره.برو گوشه دیوار بایست و یه پاتو بگیر بالا.
ایوان:
ارباب نعره زد:
- مثل اینکه هوس کروشیو کردی؟
ایوان از ترس کروشیو شدن از جا برخاست و به سرعت خود را به کنار دیوار رساند و یک پایش را بالا گرفت.لرد نگاهی به وضعیت ایوان انداخت.
- خوبه حالا هر دو تا دستاتم بگیر بالا!
ایوان:ارباب؟
- این کارا فایده نداره ایوان. یا همین الان دوتا دستاتو میگیری بالا یا امشب باید خودتو به خندان معرفی کنی. اتفاقا عاشق جویدن استخونه!
ایوان که از شنیدن این جمله تمام بدنش به لرزه افتاده و صدای به هم خوردن استخوان هایش شنیده میشد با بی میلی دست هایش را بالا گرفت. لرد لبخند شومی زد. در همان لحظه در با شدت گشوده شد و لرد با همان شدت از جا جست. ایوان به اجزای سازنده اش تبدیل شد و جمجمه اش به همراه فاکس روی زمین افتاد و قل خورد.
- ارباب. منو احضار کره بودین؟ :pretty:
در محفل ققنوس
دامبلدور کماکان در همان جایی که نامه را دریافت کرده بود بدون حرکت ایستاده و نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخته بود.دستش را نیز بی حرکت روی ریشش نگه داشته بود. ظاهرا عمیقا در فکر فرو رفته بود. کم کم بی حوصلگی و نارضایتی بر ملت محفلی چیره میشد.
- ای بابا این چرا هیچی نمیگه؟
- یه ساعته همینجوری سرجاش خشکش زده...
مالی جیغ کوتاهی کشید.
- نکنه مرده و ما نفهمیدیم؟ :worry:
رون که حالا مشغول گاز زدن تکه نانی بود با بی خیالی جواب داد:
- نگران نباش مامان. این پیرمرد اگه قصد مردن داشت تا حالا مرده بود.
ملت محفلی:
مالی برای جمع کردن دست گل رون با ملاقه محکم توی سر او کوبید:
- خجالتم خوب چیزیه. بچه هم بچه های قدیم. ما کی جرئت می کردیم در مورد بزرگترامون حتی اینجوری فکر کنیم؟ حالا که اینطوره خودت میری ببینی چی شده... زود!
رنگ از صورت رون پرید. او از عواقب نزدیک شدن به دامبلدور به خوبی آگاه بود. نگاه ملتمسانه ای به سایرین انداخت که بی هیچ ترحمی به او می نگریستند. رون آب دهانش را قورت داد و آهسته به دامبل نزدیک شد.سپس درحالیکه می کوشید از فاصله یک متری بیشتر به او نزدیک نشود دستش را دراز کرد و روی شانه او گذاشت.دامبلدور هیچ حرکتی نکرد. رون آب دهانش را بار دیگر قورت داد.ظاهرا عمق تفکر پیرمرد بیشتر از آن بود که فکر می کرد.درحالیکه در دل خود را به مرلین می سپرد او را تکان داد و مصرانه گفت:
- پروفسور؟
دامبلدور تکانی خورد و رون وحشت زده عقب پرید:
- بله؟چی شد؟ من کجام؟...اوه رون توئی؟
ببخشید انگار یه لحظه خوابم رفته بود! ملت محفلی:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

کروشیو.
. پرفسور پرفسور پرفسور ...پرفسور پرفسور پرفسور . . .








