هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲
#99

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
حیوان تا نام خود را از زبان صاحبش شنید، سرش را بالا گرفت، سینه اش را جلو داد و با غرور خاصی که حتی اسب رستم هم نداشت، قدم به میان مرگخوارن گذاشت.
- عر!

با جلو آمدن حیوان، بلاتریکس دستش را داخل جمع مرگخواران فرو برد و پس از مقداری جست و جو، یک عدد تام جاگسن از آنجا بیرون آورد و جلوی خر انداخت.
- زودباش برامون یکم تف بیار.

تام با اعتراض فریاد زد:
- بین این همه آدم چرا من؟
- مگه تو نبودی که همیشه می‌گفتی از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید؟

متاسفانه دقیقا خودش بود که این جمله را می گفت. و خب از آنجایی که حرف حساب جواب ندارد، ناچارا قبول کرد تا برود از حیوان مغرور پیش رویش تف بگیرد.

مقابل حیوان ایستاد و سعی کرد آن لطافتی که در برخورد با تسترال های خانه‌ی ریدل به کار می بُرد را به کار بِبَرد.
- الاغ خوب و نازنین. سر بر هوا. سم بر زمین. یالت بلند و پر مو دمت مثال جارو... یکمی به من تف میدی؟

مرگخواران منتظر بودند الاغ در جواب بگوید:
-نه که نمی دم!

و تام با ناراحتی بپرسد:
- چرا نمیدی؟

و الاغ مغرور هم بگوید:
- واسه این که من تمیزم پیش همه عزیزم. اما تو چی؟ موی بلند. روی سیاه. ناخن دراز! واهو واهو واه!

اما خب حیوان، در پاسخ تام فقط به عرعر کردن اکتفا کرد و حتی ذره از تفش را بیرون نریخت. با این کارش تمام ذهنیت مرگخواران و حتی خود تام را بهم ریخت. و اثبات کرد الاغی به شدت خر است.

بد برداشت نشود ها! "به شدت خر بودن" اصلا چیز بدی نیست. این کلمه یعنی خری اصیل و صد در صد اورجینال بودن که این اتفاقا خیلی هم خوب است.
البته یادتان باشد این اصطلاح برای حیوانات درازگوشِ بار بر به کار می رود فقط. در استفاده نکردن از این اصطلاح برای انسان ها، کوشا باشیم!

تام که احساس افسردگی و سرشکستی می کرد که حتی نتوانسته از یک خر مقداری تف بگیرد، به سمت افق به راه افتاد.
بلاتریکس مجدد دستش را درون جمعیت برد و شخص دیگری را بیرون کشید.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۲
#98

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
اگر هر فرد عادی دیگری در آن لحظه جای هکتور بود، نقشه کلا نقش بر آب می شد.
ولی او جادوگری عادی نبود. دگورث گرنجر بزرگ بود. و فورا راه حل را پیدا کرد.
- سلامتی ارباب چیزی نیست که بتونم ریسک کنم. خب من آب دهان مگس رو ریختم توی گلدون. ما احتیاج به آب دهان خرمگس داشتیم. طبق یک حساب ساده:
خرمگس - مگس= خر!
چیزی که ما الان کم داریم فقط یک خره. خر رو پیدا می کنیم و آب دهنشو به این گلدون اضافه می کنیم. آفرین و احسنت بر خودم.


ساعاتی بعد!

- می زنه!

مرگخواران، دور مشنگ مفلوکی حلقه زده بودند.

- جناب مفلوک، شما اجازه بده ما خودمون بلدیم چیکار کنیم.
- من خودم رفتار شناس حیواناتم. باهاش کنار میام.
- اگه زد منم می زنم. گفته باشم.

مزرعه دار که با گرفتن یک نات، چشمانش برق زده بود کمی عقب رفت.
- باشه... ولی فقط تفشو حق دارین بگیرین ها. با شیر و گوشت و پوست و شاخش کاری نداشته باشین.

آیلین کوین را که سوار خر شده بود و "پیتیکو پیتیکو" می کرد از آن پیاده کرد.
- شاخ داره مگه؟

- ممکن بود داشته باشه خب. به هر حال شما فقط تفش رو از من خریدین. جفتک بابا جان. بیا جلو عزیزم. اینا باهات کار دارن.




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۲
#97

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۵۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
هکتور که تصور درمان کردن ارباب و ثابت کردن جای خود در قلب لرد سیاه، نزدیک بود مغزش را منفجر کند، بدون لحظه ای تردید، ماده زرد رنگ لزجی را که احتمال می داد آب دهان خرمگس باشد را در گلدان ریخت.
و با لبخندی پیروزمندانه که به دلیل ویبره های زیاد قابل تشخیص نبود کنار گلدان ایستاد.
مرگخواران دیگر که رفتار مشکوک هکتور توجهشان را جلب کرده بود به دور گلدان حلقه زدند.

-هکتور....نگو که ریختیش تو گلدون!
-ریختمش! و با احتمال 99/9- درصد میدونم که قطعا کار میکنه!
-

دیگر کار از کار گذشته بود. ماده زرد و لزج هکتور هرچه که بود الان در گلدان ریخته شده بود و خوشبختانه یا بدبختانه دیگر راهی برای خارج کردن آن نداشتند. بنابراین مرگخواران جان بر کف، در گروه های چند نفری تصمیم گرفتند تا پخش شوند و در مکان های مختلف به دنبال خوشبو ترین گل جهان، برای کامل کردن درمان لرد سیاه بگردند.

-نظرتون چیه، که مستقیم به خود انبار بزنیم و خوشبو ترین گل رو از همونجا برداریم؟
-کدوم انبار هکتور؟ کدوم انبار؟
-انبارِ گل های خوشبوی جهان! بیاید نگاه کنید همینجا روی نقشه ام نوشته!

مرگخواران سردرگم، به برگه ی مچاله شده ای که ترکیبی از معجون های مختلف روی آن ریخت8ه شده بود و در دستان هکتور بود نگاهی انداختند، و بله او راست می گفت! روی نقشه با خط درشت و واضح نوشته شده بود، انبار خوشبو ترین گلهای جهان!

-دیدید دیدید هکتور همیشه درست میگه!
-ایده خیلی بدی به نظر نمیرسه! حتی اگر گل اونجا هم نباشه باز هم گزینه ی خوبی برای گشتنه!
-حالا آدرسش کجا هست؟
-
-
-هکتووووور!

هکتور که از تبعات اعتراف به مکان قرار گرفتن ، انبار می ترسید تصمیم گرفت تا خودش رهبری گروه را به عهده بگیرد و بدون کوچکترین اشاره ای به مکان، مرگخواران را به محل انبار راهنمایی کند.
هکتور دفترچه یادداشتی که هر از گاهی، از آن برای نوشتن فرمول معجون هایش و یادداشت های روزانه استفاده می کرد را در آورد و به دنبال صفحه ای خالی برای رسم کردن مسیرشان گشت. اگر چه خوشحالی هکتور دوامی نداشت چون روی یکی از برگه ها، با خط خرچنگ غورباقه ای نوشته شده بود:

صفحه 23: معجون خرمگسیان! توجه شود آب دهان خرمگس سبز رنگ است !

سبز؟ مگر زرد نبود؟! هکتور با لرزه ای با سرعت نور تمام خاطراتش را مرور می کرد، و به تمام اشتباهات زندگیش می نگریست.

-تو گلدون زرد رو ریختم؟ نه...! سبز بود؟
-چی داری میگی هکتور؟
-اهم....هیچی، هیچی مهم نیست. بهتره سریعتر حرکت کنیم تا ارباب تلف نشدن!

هکتور این جمله را گفت، و جلوی صف عظیم مرگخواران به سمت محل انبار، به راه افتاد. حالا دو نگرانی برای هکتور وجود داشت! آب دهان مگس چه تاثیری روی ارباب خواهد گذاشت، و چجوری قراره خودشونو به انبار خوشبوترین گلها، که در نزدیکی یکی از محل های تجمع محفل ققنوس بود برسانند!



پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۲
#96

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. دکتر ملانی گلدونی میاره و اعلام می کنه که باید شخصی با قلب سیاه توش کاشته بشه که گلدون، میوه شفابخش بده. مارولو گانت رو توی گلدون می کارن. ولی سه تا چیز دیگه باید بهش اضافه بشه. موی یک تک شاخ ، خوشبو ترین گل جهان و آب دهان یه خرمگس! مرگخوارا تا الان موی تک شاخو پیدا کردن. هکتور هم میگه تو آزمایشگاهش آب دهن خرمگس داره و با وجود مخالفت مرگخوارا می خواد اونو به گلدون اضافه کنه. منتها خودش هم مطمئن نیست که شیشه ی تو دستش آب دهن مگسه یا خرمگس


- زمان سالاراز، مرلین بیامرزدش که اینطوری نبود! پدر بزرگ جماعتو تو گلدون نمی کاشتن!

مارولو گانت حسابی عصبی به نظر می رسید و دائم غر می زد. صدایش از زیر خروار ها خاک موجود در گلدان، قابل شنیدن بود.
- میدونین چند وقته نکشیدم؟ من هر روز این موقع می کشیدم!... موادو نمی گما! منظورم مسافره. مسافر!

مرگخواران می دانستند اگر مارولو بیشتر از این داخل گلدان بماند ، جای اینکه گل دهد؛ بید کتک زن می دهد. پس سعی کردند هر چه سریعتر کارهایشان را پیش ببرند تا مارولو بتواند زودتر خارج شود.

- خیلی خب اول بریم دنبال آب دهن خرمگس یا پیدا کردن گل خوشبو؟
- بریم دنبال گل خوشبو!
- اون وقت چرا هکتور؟

هکتور که حالا در مرکز دید همگان قرار داشت و احساس مهم بودن به او دست داده بود؛ با سرفه ای مصلحتی خواست جلب توجه کند.

- دقیقا چرا می خوای جلب توجه کنی وقتی تو مرکز توجه قرار داری؟

متاسفانه هکتور هرگز در مرکز توجه کسی نبود و همیشه با سرفه مصلحتی حواس دیگران را به خود جلب می کرد. بنابراین الان هم طبق غریزه و عادت و بدون توجه به موقعیتش داشت سرفه می کرد.
- عه راست میگنا... به هر حال می خواستم بهتون بگم دنبال آب دهن خرمگس نرین چون من یه شیشه ازشو دارم!
- جدی داری؟
- آره! برای یکی از معجونام لازمش داشتم رفتم خریدم و الان تو قفسه ی آزمایشگاهمه.

گفتن همین جمله کافی بود تا کل مرگخواران پشتشان را به هکتور کنند.

- همون بریم دنبال آ ب دهن خرمگس.
- آره واقعا! نباید به این هکتور اعتماد کرد.
- این از روی دستور العمل هم نمی تونه معجون تهییه کنه ما چرا باید بهش اعتماد کنیم؟

هکتور وقتی دید این همه تحقیرش می کنند. خیلی ناراحت شد و ویبره ای از سر نا امیدی زد.
از زمانی که بچه بود همیشه همین بساط برقرار بود. ملت یا تحقیرش می کردند یا نادیده اش می گرفتند. تازه از وقتی که لینی آمده بود لرد او را دو برابر قبل نادیده می گرفت و این ها همه باعث ناراحتی اش می شد.
ولی خب، هکتور بیدی نبود که با این باد ها بلرزد. او بسیار سمج بود و دوست داشت کار خودش را بکند.
بنابراین وقتی که مرگخواران حواسشان نبود و داشتند در موردش بدگویی می کردند؛ به آزمایشگاهش رفت و شیشه ای را که حاوی محتوی زرد رنگ بود؛ آورد.

- فقط کافیه اینو به گلدون اضافه کنم تا بدونن من چقدر خفنم!

نقشه هکتور خیلی دقیق بود! ولی تنها مشکلی که اینجا وجود داشت این بود که او نمی دانست این آب دهن مگس است یا خر مگس.



...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۲
#95

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۶:۳۹
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 558
آفلاین

-ولم کنید احمقا! ارباب به کمک من نیاز داره ولــم کنــید!
بلاتریکس بی وقفه در تمام راه بازگشت به خانه ی ریدل ها به جیغ و داد و طلسم و نفرین می پرداخت و به لطف او، تعدادی از لک لک های ارتش لک لکیوس بزرگ، نارلـک، منهدم شدند.
نارلـک که در سر دسته ی ارتش بزرگش پرواز می کرد با دیدن این صحنه دستور توقف و فرود رو صادر کرد.
هم اکنون مرگ خواران ، ارتش لک لک ها و لک لکیوس بزرگ، نارلـک در گورستان ریدل بودند.

-ای مرگخواران به گوش باشید! این مرغان دریایی دشمنان ما هستند! اینان جزو ارتش روشنایی هستند! آنها می خواهند ارباب در رنج و عذاب باشد و ما باید در برابر اینان به پا خیزم و جلـ...
-کافیست!

صدای پرقدرت لک لک بزرگ برای چند ثانیه سکوت را بر گورستان برقرار کرد.
-لک لک ها عضو جبهه ی روشنایی نیستند ای انسان! این انسان بدون وقت ملاقات در دریاچه ی ما فرود آمد و آرامش خاطر ما لک لک ها را بهم زد. اما ما به دلیل ضروری بودن شرایط و وخیم بودن اوضاع ارباب بزرگ، به او کمک کردیم.

بلاتریکس حالا با کمی دقت می توانست چند لخته موی سفید در دستان لزج تام ببیند. اما بلاتریکس هیچ وقت شرمندگی رو دوست نداشت.
-مشخصه!برای کمک به ارباب نباید از هیچ چیز دریغ می کردید!باید الان دسته ای از موهای تک شاخ هارو برای ما فراهم می کردین نه تنها دو لاخه مو! بسیار هم کم کاری کردید.

لک لک ها با حالتی معذب بال های خود را مرتب می کردند و به زمین زیر پاهاشون نگاه می کردند.
اما زمان داشت می گذشت و هنوز خوشبو ترین گل جهان و آب دهان خرمگس را برعکس موی تک شاخ، پیدا نکرده بودند.
هر لحظه که می گذشت ملانی بیشتر از قبل نگران مریضش می شد و باید به سرعت به کمکش می شتافت!
-وقتی برای بحث و جدل نیست! ارباب در حال جان دادن هستند و ما باید زودتر خوشبو ترین گل جهان و آب دهان خرمگس رو پیدا کنیم.

در همین حین هکتور که در آخر صف مشغول درست کردن معجونی از سنگ قبرهای متفاوت بود، به یاد آورد که در یکی از معجون هایش مجبور به استفاده از آب دهان یک مگس شده بود.
اما تشخیص مگس از خرمگس برای هکتور کار سختی بود.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰
#94

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۶:۴۵
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 294
آفلاین
تام به همراه نارلک و بقیه لک لک ها به سمت اصطبل درحال پرواز بودند که با ترافیک حجیم پرنده های فلزی ماقلی روبرو شدند و بنا به قوانین راهنمایی و پروازی مجبور به صبر کردن پشت ترافیک بودند که به دلیل مالیدن چند تا پرنده ماقلی بهم و دعوای آنها بین اوتوبان هوایی بوجود اومده بود شدند. بعد از گذشت چند دقیقه که دعوای ماقلا تموم نشده بود هیچ تازه به یقه کشی کشیده بود؛ فکری به سر نارلک زد و یهویی با شعار قوانین راهنمایی پروازی مروازی نمالیدم به جاده خاکی زده و از ترافیک گذاشتند.

_ آقای لک لکسیوس، اصطبلی که دنبالش میگشتیم پیدا کردیم. همین پایینه.

با اشاره لک لکسیوس نارلک همه لک لک ها روی سقف اصطبل فرود اومده و از سوراخی که چند ساعت پیش تام ازش پرت شده بود به وضع داخل اصطبل نگاه کردند. مرگخوارا تقریبا همگی یا به دیوارها برچسب شده یا زیر نعل های تک شاخ ها به روی زمین مهر موم شده بودند. تام با دیدن این شرایط رو به لک لکسیوس کرد.
_ نظری داری چجوری اینارو آروم کنیم ؟
_ چرا که نه. ما پرنده ها همیشه سلاح مخفی مخصوص خودمون رو داشته و داریم.

لک لکسیوس بلافاصله بعد از تموم کردن حرفش پرواز کرد و از بالای اصطبل با هدف گیری بی نقص یک خراب کاری حجیمی بروی یکی از تک شاخ ها روانه کرد.
خراب کاری نارلک بروی گردن یکی از تک شاخ ها اصابت کرد؛ بقیه تک شاخ ها بلافاصله برگشتند و با دیدن خرابکاری که شده بود جیغ بنفشی کشیده و روی دستشون زدند.

تک شاخ ها که همیشه نماد زیبایی و تمیزی بودند به هیچ عنوان این کثافط کاری رو نمی تونستند تحمل کنند همگی به سمت تک شاخ کثیف شده شتافته و با زبونشون مشغول تمیز کردن کثیف کاری شدند.
تام با دیدن این صحنه فرصت رو غنیمت شمرده و سریع از سقف پایین پرید و به ارومی با موچینی که به همراه داشت به یکی از تک شاخ ها از پشت نزدیک شد و به آرومی هرچه تمام یکی از مو های تک شاخ رو کند ولی بلافاصله تک شاخه دوباره جیغ بنفشی کشید و همه تک شاخ ها به سمت تام برگشتند و با دیدن صحنه ناموسی که بوجود اومده بود رگ غیرت در گردن همشون بیرون زد و نفس نفس زنان به تام نزدیک شدند...
_ لک لِکسوس لَکسیوس نجاتم بدههه!

ناگهان تک شاخ ها به تام حمله ور شدند و شروع به گاز گرفتن و لیس زدن با زبون هاشون شدند که سریعا به دستور نارلک همه لک لک ها به اصطبل حجوم بردند و هرچی مرگخوار و تام لیس زده شده بود رو گرفته و ازاونجا خارج کردند.


In the name of who we believe, We make them believer.


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱:۵۶ جمعه ۷ آبان ۱۴۰۰
#93

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
تام در حالی که هنوز میان آسمان و زمین معلق بود، با گوشش که در اصطبل جا مانده بود در جریان موضوعات و بحث میان مرگخواران بود؛ اما حال که مرگخواران شروع به دویدن و فرار کرده بودند، گوش تام بیچاره در زیر دست و پایشان له می شد و تام دستش را به گوشش گرفت و آخ و اوخ می کرد.
- آخ! اوخ! با گوش بیچاره من چی کار دارین؟!

تام داشت همین‌طور آخ و اوخ می کرد که نیروی جاذبه بر نیرویی که تک شاخ او را پرت می کرد، غلبه کرد و تام در کنار دریاچه ای فرود آمد.
- آخ کــلــه‌م!

تام در جایی که فرود آمده بود، نشست. در حالی که هنوز یک دستش را بر روی گوشش نگه داشته بود، با دست دیگرش سرش می مالید. او با تعجب به منظره‌ی رو به روی خود که در کنار دریاچه بود، خیره شد.

در کنار دریاچه، دسته ای لک لک در کنار هم بودند. یکی از لک لک ها دراز کشیده بود و داشت آفتاب می گرفت و دیگر لک لک ها به او می رسیدند.
آن لک لک که عینک طلایی رنگی زده بود، بر روی منقارش مقدار زیادی کرم زده بود. چندین لک لک دیگر نیز داشتند با ناخن گیر، ناخن های پای لک لک را می گرفتند و همچنین با موچین در حال گرفتن پر های زائد دست و بدن لک لک بودند.

تام بلند شد. او به سمت لک لکی که در میان دیگر لک لک ها بود، راه افتاد، که در همین حین دو لک لک که لباس بادیگاردی به تن داشتند، جلوی او را گرفتند.

- جایی می رفتی انسان؟
- من می خواستم از اون لک لکی که منقارش از بقیه بزرگتره، یه چیزی بخوام.
- ایشون خانِ خاندان لک لکیوس، نارلک هستن. درست صداشون کنین. الان هم مشغول کار مهمی هستن و وقت ندارن!


تام فکر کرد. آفتاب گرفتن، مگر چقدر کار مهمی بود؟ او اعتراض داشت! باید به کار او رسیدگی می شد!
- هوی مرتیکه، نــارلـــک! من کار خیلی مهمی دارم!

با فریاد او حواس تمام لک لک ها به او جمع شد. لک لک ارشد عینکش را برداشت و به دو بادیگاردی که حال تام را از یقه بلند کرده بودند، دستور داد که تام را رها کنند. او چند قدم به سمت تام پیش رفت.
- سلام انسان!

تام که کمی ترسیده بود و حال از حرف قبلی اش پشیمان شده بود، با شک و ترس پاسخ او را داد.
- سلام.

نارلک لبخندی زد و جلو رفت. یکی از بال هایش را بر روی شانه تام گذاشت و گفت:
- آه... از دست شما انسان ها! چی می خوای حالا؟ چرا صداتو گذاشتی رو سرتو ریلکس منو خراب کردی؟
- اوم... میشه یکی از موچیناتو بهم بدی؟ و همچنین منو برگردونی پیش اربابم؟


نارلک با شنیدن کلمه «ارباب» چشمانش برق زد.
- اربابت؟!... ارباب لرد ولدمورت کبیر رو میگی؟! ارباب دل ها رو میگی؟!

تام سرش را به نشانه تایید تکان داد.

نارلک تعظیم بلند بالایی کرد و بعد رو به دیگر لک لک ها به زبان لک لکی کلماتی را بلغور کرد.
- لک! لـــک! لکول موچین! لــکــول لـــریع!

یکی از لک لک ها با شنیدن حرف او بلافاصله موچینی را به او داد و سریع پشت دیگر لک لک ها قایم شد.

نارلک با حالت سرخوشی و خوشحالی خاصی گفت:
- زود باش دیگه! ارباب نباید منتظر بمونن!

او تام را از شانه هایش گرفت و به سمت اصطبل شروع به پرواز کرد.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۷ ۹:۱۱:۰۰
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۷ ۱۱:۳۰:۳۸


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰
#92

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۴:۱۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 716
آفلاین
- هیشکی از جاش تکون نخوره! همه بی‌حرکت بشینین رو زمین تا تک‌شاخا آروم بشن!

مرگخواران وحشت‌زده‌تر از آن بودند که بتوانند یکجا نشستن را به فرار کردن با تمام سرعتشان ترجیح دهند. اما پس از گذشت مدتی کوتاه و سوراخ شدن سر تا پایشان توسط تک‌شاخ‌ها، دریافتند که محیط کوچک اصطبل به قدر کافی فضای فرار ندارد و ناچاراً به توصیه‌ی پلاکس اعتماد کرده و روی زمین نشستند.

- یه لحظه صبر کنید ببینم...این مگه روش برخورد با سگ نبو...

لگدی که از سوی تک‌شاخی خشمگین به تام اصابت کرد، او را به دوردست‌ها پرتاب کرده و فرصت تمام کردن جمله‌ را از او گرفت. اما در عوض سایر مرگخواران متوجه شدند که این راه رام کردن تک‌شاخ نیست و دوباره فریادزنان دویدن را از سر گرفتند.

- خیلی خب، دفعه قبل اشتباه کردم...ولی این دفعه دیگه مطمئنم! باید وایسید روبه‌روشون و بعد محکم با مشت بکوبید تو پوزه‌شون!

صدای تام از کیلومترها دورتر به گوش رسید.
- اینم روش مقابله با خرس قهوه‌ایه!
- باشه باشه...این یکیو گوش کنین، من مطمئنم که باید...

قبل از اینکه ایده‌ی درخشان دیگری از دهان پلاکس خارج شود، مرگخواران به سرعت تکه پارچه‌ای در دهانش چپاندند. سپس سعی کردند در حین دویدن و فرار کردنشان گفتگویی مسالمت‌آمیز با تک‌شاخ‌ها در پیش بگیرند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ پنجشنبه ۸ مهر ۱۴۰۰
#91

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۵:۱۸
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 56
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. دکتر ملانی گلدونی میاره و اعلام می کنه که باید شخصی با قلب سیاه توش کاشته بشه که گلدون، میوه شفابخش بده. مارولو گانت رو توی گلدون می کارن. ولی سه تا چیز دیگه باید بهش اضافه بشه. موی یک تک شاخ ، خوشبو ترین گل جهان و آب دهان یه خرمگس!
تصویر کوچک شده

موی تک شاخ از بقیه گزینه ها ساده تر به نظر می اومد؛ چون بیرون کشیدنِ آب دهن یه مگس به خاطر اندازه اش سخت به نظر می رسید و علاوه بر اون معلوم نبود برای پیدا کردنِ خوشبو ترین گل جهان باید تا کجای کره زمین برن!

بعدش مرگخوارا باید فکر می کردن که کجا یه اسب تک شاخ پیدا بکنن.
ناگهان تام ایده ای به ذهنش رسید و از جاش پرید.
-فهمیدم! روبروی اون اسطبلی که یه مدت داخلش بودم، یه اسطبلِ دیگه بود که داخلش تسترالِ رنگین کمونی نگهداری می کردن!
-اون دیگه چیه؟ ما موی تک شاخ می خوایم نه موی تسترال!
-بابا منظورم همون بود دیگه! از بس که هر صبح بیدار می شدم و روبروم تسترالایی رو می دیدم که کله شون رو آوردن جلو و با یه صدایی شبیهِ عرعر بهم صبح بخیر می گفتن، دیگه همه چیزو شبیهِ تسترال می بینم.

مرگخوارا که به لطف تام بارِ بزرگی از روی دوششون برداشته شده بود، آدرسِ دقیق اسطبل رو از تام گرفتن و رفتن سراغِ اسطبل تک شاخا.

اسطبلِ تسترال رنگین کمونی

مرگخوارا درِ قفل شده ی اسطبل رو شکوندن و داخل شدن.
باورنکردنی بود! غذای تک شاخا گلی تقریباً شبیه ختمی بود که عطر دلنشینی داشت و بجای مگسایی که تنها هدفشون تغذیه از گوشت و خونِ تسترالا بود، مگسایی رو دیدن که جلو اومدن و برای خوش آمدگویی آبِ دهنشون رو که حاویِ چیزی با بوی شبیه به ژله توت فرنگی بود به سر و روی مرگخوارا می پاشیدن.

مرگخوارا فرصت رو ِغنیمت شمردن و رفتن جلو تا موی یکی از تک شاخارو بکنن.
اما هر کاری راه و چاهی داشت و تک شاخایی که توی ناز و نعمت زندگی می کردن و کسی تا به حال بهشون نازک تر از گُل نگفته بود، ناگهان وحشی شدن و شروع کردن به حمله به مرگخوارا!

-وای شاخش فرو رفت تو کبدم!
-یکی بیاد با کاردک منو از زمین جدا بکنه!

مرگخوارا باید چاره ای پیدا می کردن تا تک شاخارو آروم بکنن؛ وگرنه باید دست از پا درازتر بر میگشتن پیشِ لرد!


پسره ی خاله زنک!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
#90

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۴۵ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
در زورخانه ماگل ها گروهی از مرگخواران به همراه مایکل رابینسون رفتند.

مایکل گفت:

-این دقیقا مثل ساخته های جادوگر های باحاله!

-آره!

-خب پس شروع به ورزش کن.

مرگخواران در کنار هم شروع به ورزش زورخانه ای کردند!

و بعد رفتند به تالار نازنین خود برگشتند!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.