مری ادی و استرجس یکصدا گفتند:
- خدا کنه!!!
به محض اينكه بچه ها اين حرف رو زدن عده اي زياد به داخل مغازه اومدن!!!!!!!!!!!!!!!
ادي:واي خدا يعني شروع شد
استرجس و بقيه هم در حالي كه داشتن از جاشون بلند ميشدن گفتند:
آره ...............................
همه ي بچه ها شروع به كار كردن ادي به سمت صندوق رفت و بقيه بچه ها هم به درخواستهاي مشتريها رسيدگي ميكردن.
يكي :آقا ببخشيد كتاب خون آشامها رو دارين؟؟؟؟
مريدانوس:بله بله حتما داريم.......صبر كنيد لطفا......
يكي ديگه:ببخشيد آقا كتاب عشق در زندگي رو داريد؟؟؟؟
استرجس :بله بفرماييد ......!!!!!!!!!
طرف خواست كتاب رو بگيره ولي بجاش يك فيش گرفت...
طرف:قربان اين چيه؟؟؟؟؟
استرجس:

خب قبض ديگه برو صندوق پولشو بده بيا كتابو بگير.
طرف:آهان........
شخص به سمت صندوق حركت كرد وقتي به صندوق رسيد قبض رو داد به ادي
اونم كه سر از پا نميشناخت سريع گفت:
22 گاليون........
طرف خيلي عادي پول رو داد ادي هم راحت تر پول رو گرفت و روي قبض طرف مهر مغازه رو زد
طرف رفت گتاب رو از استرجس گرفت
در اين بين تمام طرفداران رومسا دورشو گرفته بودن و ازش امضا مي خواستن
رومسا هم كه از خوشحالي داشت گريه ميكرد در حال امضا دادن بود.................................................................
*يك ساعت بعد*
همه ي بچه ها به غير از ادي از حال رفته بودن و خوابيده بودن ادي در حال پول شماردن بود دوروورشو كاملا پول گرفته بود
ادي:369 گاليون
ناگهان
عدهاي داخل مغازه ميشن و ميگن:
دستاتو بزار روي ميز و پولهارو بريز پايين ميز
ادي در حالي كه ترس تمام وجودشو گرفته بود به در مغازه نگاه كرد عده اي سياه پوش در حالي كه چوب دستيشونو به سمت قلب ادي گرفته بودن جولوش ايستاده بودن
يكيشون:بچه ها بيدار شين ديگه.............
استرجس در حالي كه داشت چشماشو ميمالوند گفت:
اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟
برو بچ هنوز از هيچي خبر نداشتن..............!!!!!!!!!!!!!!
چه اتفاقي مي افتاد؟؟؟؟؟؟
ادامه دارد................