دکتر فیلی باستر به شدت مشغول تماشای آلبوسه و پیدا کردن روشی برای مداوای این مریض پشمک مانندشه.
پرستار شماره 1: جناب دکتر. من میگم یه آمپول بهش بزنیم
پرستار شماره 2: جناب دکتر من میگم دو تا آمپول بهش بزنیم
دکتر: اول ببریدش یه آمپپول تست بهش بزنید . اگه نمرد بعد دو تا آمپول بهش بزنید .
به این ترتیب آلبوس را به سمت بخش تزریقات حرکت دادند . ( البته لازم به تذکر نیست که ریش مربوطه را به دور برانکارد پیچیده بودند تا مشکل حرکتی ایجاد ننماید . )
پرستار شماره 1: پرستار شماره 2 الان پزشک کیشیک بخش تزریقات کیه؟
پرستار شماره2: دکتر گلیدی
پرستار شماره 1 مثل یه مامان مهربون به دامبل میگه .
- دامبل جون . عزیزم . ببین دکتر گیلی از قزوین اومده اینجا بهت آمپول بزنه . گریه نکنی ها .
دامبل با شنیدن اسم آمپول به شدت میزنه زیر گریه
____________________
بخش تزریقات . دکتر گیلی
در بخش تزریقات دکتر گیلی بلاتریکس و رودلف نشستن و منتظر اینن که نوبت آمپول زدن رودلف بشه . دکتر از پرستار میپرسه که بیمای دامبلدور چیه.
پرستار: جو گرفتگی حاد داره.
دکتر گیلی بزرکترین آمپولش رو برمیداره و با مایه ای بنفش رنگ ان رو پر میکنه و به سمت دامبلدور میره .
لازم به ذکر نیست که دامبلدور در حال سکته کردنه
دکتر گیلی از یک روش ابتداری برای آرام کردن دامبل استفاده میکنه:
دکتر بعد از اشاره به بلاتریکس میگه.:
ببین خاله اومده آمپول بزنه نمیترسه؟
بلا: رودلف رو آوردم آمپول بزنه دکتر بوقی
در این بین که توجه دامبل به خشانت بلا جلب میشه . سوزش شدید آمپول رو احساس میکنه.
در یک لحظه همه خاطره های عمرش یادش میاد.
دامبلدور جوان با ریش قرمز رنگ در حال دویدنه. داره از یه چیزی فرار میکنه . یه نفر داره دنبالش میکنه . یه لحظه دوربین میره رو صورت یارو .....
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/07
تولد نقش: 1385/12/02
آخرین ورود: یکشنبه 15 فروردین 1400 14:58
از: 127.0.0.1
پستها:
1391

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

بيو بيو بيو بيو(صداي آمبولانس)
ناگهان ماشين سفيدي در ابعاد گراپ با سرعت ميپيچه جلوي بيمارستان و با همان سرعت ترمز ميكنه و مي ايسته!در آمبولانس توسط يك فرد لباس سفيد پوشيده باز ميشود و يك ماده سفيدي شبيه به پشم ابتدا از آمبولانس بيرون مي آيد.
10 دقيقه بعد!
بالاخره آن ماده سفيد تمام ميشود و ناگهان ملت كپ ميكنند.اون ماده سفيد چيز نبود جز ريش و پشم دامبلدور.او را سوار بر برانكارد با سرعت تمام به طرف بيمارستان بردند.
در راه اتاق بخش اورژانس،سارا اوانز بالا سرش حركت ميكرد و جيغ و داد ميكرد:
-آي خدااااا.دامبلدورمو بهم بده.تازه قول طلاق از مك گوناگل رو ازش گرفته بودما..خدااا من دامبلدورمو از تو ميخوام!خدا يا،من سفيد فداكار لندن رو از تو ميخوام.خدايا اين مرد آسلام را به ما برگردون!
در همين هنگام كه دامبلدور عصباني شده بود و به اين شكلك شباهت زيادي داشت(
)از حالت بيهوشي در آمد و به چوب دستيش به طرف سارا گفت:
-خفشيوس جريوس!
به اين ترتيب بود كه ورد جديدي توسط دامبلدور اختراع شد و سارا اوانز هم به دليل اينكه ضايع شدن،خيلي بد چيزيه از بيمارستان به بيرون اخراج شد.دامبلدور دوباره افتاد و بيهوش شد.
اتاق اورژانس،دكتر فيلي باستر در كنار تخت دامبلدور!
دامبلدور:من ميخوام عضو مرگخواران بشم..تو رو خدااااا..نهههه،اسمشو نبر،منو نكش!من ميرم تو آشپزخانه كار ميكنم برات!تو رو خداااا!
ملت:
دامبلدور هر از گاهي حرف ميزد و در مورد بخشش از لرد سخني ميگفت و دوباره به بيهوشي فرو ميرفت.همه گان به ذات پليد قزويني وي آگاه شدند و دريافتند كه او جاسوس لرد در مخمل بوده است و اسنيپ هيچ گناهي نداشته است!
همچنين ملت متوجه شدند كه ريش هايي كه بر صورت دامبلدور تقلبي است و همه ي آنها را فقط در تخم مرغ شانسي در اورده است!
ناگهان ماشين سفيدي در ابعاد گراپ با سرعت ميپيچه جلوي بيمارستان و با همان سرعت ترمز ميكنه و مي ايسته!در آمبولانس توسط يك فرد لباس سفيد پوشيده باز ميشود و يك ماده سفيدي شبيه به پشم ابتدا از آمبولانس بيرون مي آيد.
10 دقيقه بعد!
بالاخره آن ماده سفيد تمام ميشود و ناگهان ملت كپ ميكنند.اون ماده سفيد چيز نبود جز ريش و پشم دامبلدور.او را سوار بر برانكارد با سرعت تمام به طرف بيمارستان بردند.
در راه اتاق بخش اورژانس،سارا اوانز بالا سرش حركت ميكرد و جيغ و داد ميكرد:
-آي خدااااا.دامبلدورمو بهم بده.تازه قول طلاق از مك گوناگل رو ازش گرفته بودما..خدااا من دامبلدورمو از تو ميخوام!خدا يا،من سفيد فداكار لندن رو از تو ميخوام.خدايا اين مرد آسلام را به ما برگردون!

در همين هنگام كه دامبلدور عصباني شده بود و به اين شكلك شباهت زيادي داشت(
)از حالت بيهوشي در آمد و به چوب دستيش به طرف سارا گفت:-خفشيوس جريوس!
به اين ترتيب بود كه ورد جديدي توسط دامبلدور اختراع شد و سارا اوانز هم به دليل اينكه ضايع شدن،خيلي بد چيزيه از بيمارستان به بيرون اخراج شد.دامبلدور دوباره افتاد و بيهوش شد.
اتاق اورژانس،دكتر فيلي باستر در كنار تخت دامبلدور!
دامبلدور:من ميخوام عضو مرگخواران بشم..تو رو خدااااا..نهههه،اسمشو نبر،منو نكش!من ميرم تو آشپزخانه كار ميكنم برات!تو رو خداااا!
ملت:

دامبلدور هر از گاهي حرف ميزد و در مورد بخشش از لرد سخني ميگفت و دوباره به بيهوشي فرو ميرفت.همه گان به ذات پليد قزويني وي آگاه شدند و دريافتند كه او جاسوس لرد در مخمل بوده است و اسنيپ هيچ گناهي نداشته است!

همچنين ملت متوجه شدند كه ريش هايي كه بر صورت دامبلدور تقلبي است و همه ي آنها را فقط در تخم مرغ شانسي در اورده است!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/1 0:52:23
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

بلیز : من چرا اینجوریم ؟!
با این فریاد همه رویشان را به سمت بلیز برمیگردانند .
هوریس : ببین بلیز! الهی که قربونت نشم ایشالا ، فدات نشم ! همه بالاخره یه روزی براشون یه اتفاقی میفته دیگه ! حالا یه اتفاق برای صورتت افتاده ! این که غصه نداره !
بلیز : اما اما من زشت شدم !
و بعد شیونی کرد و مثل بچه کوچولو ها به شکم رو زمین دراز کشید و با دست و پاش زمین رو نوازش کرد !
هوریس : ای بابا مرتیکه ی ... . صورتت زشت شده که شده ! ارث بابات که نبوده !
بلیز با شنیدن این جمله کمی آرام شد و بعد با ادبانه از روی زمین بلند شد و ردایش را تکان داد . سپس دماغش را بالا کشید و گفت : آره راست میگی ! صورت من شبیه مامانم بود . من تمام اجزای صورتم رو از مامانم به ارث بردم . حتی یه مژم هم شبیه بابام نبود !!!
هوریس که دید کمی آدم شده است او را در آغوش کشید و گفت : آه که تو چقدر بچه ی حرف گوشکنی هستی . خوش به حال مامانت که یه همچی بچه ی خوبی داره !
بلیز با شنیدن کلمه ی مامان سرخ و برافروخته شد . خود را از آغوش اسلاگهورن بیرون کشید ، چوبش را در آورد و گفت : اوهوی مواظب حرف زدنت باش ها ! تو به ننه ی من چیکار داری پر رو ؟ فکر کردی من مثل پسرای دیگه بی غیرت و بی ناموسم ؟ هان ؟ حالا یه طلسم آوداکداورا حرومت میکنم تا دیگه با ناموس مردم بازی نکنی . مردک چشم سفید !
آوداکداوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
اما اسلاگهورن یه جاخالی باحال داد و طلسم سبز رنگ به شیشه ی اتاق عمل برخورد و اون رو شکست .
دکتر : نهههههههههههههههه ! من میترسم ! جون عزیزتوندیگه زا این شوخی ها نکنید . تو روخدا .. .
بلیز که تصویر خودش رو بار دیگر بر روی شیشه خورد شده ها دید این دفعه بد تر از قبل از خود بی خود شد و فریاد زد : نههههههههههههههههههههههههههههه !
بعد به طرف دکتر دوید و گفت :
صبر کنید خانم دکتر من دیگه نمیتونم با این صورت زندگی کنم . شما رو به خدا قسم میدم که اونو مرده رو که میخواین از اعضای بدنش برای لرد استفاده کنید بندازینش همون جایی که بود ! من حاظرم جونم رو برای لرد عزیزم فدا کنم ! خواهش میکنم التماس میکنم ! دستم به رداتون !اجازه بدید که من برای لرد بمیرم !
همه از این همه از خود گذشتگی بلیز یکه خورده بودند و در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود گزیه شان را شروع کدند .
استر دماغش را با گوشه ی ردای رابستن پاک میکنه و میگه : خانم دکتر خواهش میکنم بلیز رو به آرزوش برسونید . اون تو زندگیش به اندازه ی کافی زجر کشیده !نذارید که بازم بکشه !
فرد مجهول الهویه که همونطور شکم باز روی تخت شاهد ماجرا بود با حرکت سر حرف استر را تایید کرد !
دکتر : خوب باشه اما اول بذارید که من شکم این بنده ی خدا رو بخیه بزنم بعد شما هرجا که میخواید بندازیدش .
سپس با حرکت چوبدستی اش شکم مرده رو دوخت .
پسران اسلاگهورن در حالی که خون خونشان رو میخورد لارتن رو شانه هاشون گرفتند و بردند به نزدیک ترین سطل آشغال آن اطاف انداختند ! روی در سطل هم سنگ عظیمی گذاشتند تا مو نارنجی نتواند فرار کند .
و اما بیمارستان ! دقایقی به عمل اهدای عضو بلیز پیش نمانده بود که ییهو در باز میشه و هیکل عظیمی نمایان میشود . او کسی نبود جز ...
با این فریاد همه رویشان را به سمت بلیز برمیگردانند .
هوریس : ببین بلیز! الهی که قربونت نشم ایشالا ، فدات نشم ! همه بالاخره یه روزی براشون یه اتفاقی میفته دیگه ! حالا یه اتفاق برای صورتت افتاده ! این که غصه نداره !
بلیز : اما اما من زشت شدم !
و بعد شیونی کرد و مثل بچه کوچولو ها به شکم رو زمین دراز کشید و با دست و پاش زمین رو نوازش کرد !
هوریس : ای بابا مرتیکه ی ... . صورتت زشت شده که شده ! ارث بابات که نبوده !
بلیز با شنیدن این جمله کمی آرام شد و بعد با ادبانه از روی زمین بلند شد و ردایش را تکان داد . سپس دماغش را بالا کشید و گفت : آره راست میگی ! صورت من شبیه مامانم بود . من تمام اجزای صورتم رو از مامانم به ارث بردم . حتی یه مژم هم شبیه بابام نبود !!!
هوریس که دید کمی آدم شده است او را در آغوش کشید و گفت : آه که تو چقدر بچه ی حرف گوشکنی هستی . خوش به حال مامانت که یه همچی بچه ی خوبی داره !
بلیز با شنیدن کلمه ی مامان سرخ و برافروخته شد . خود را از آغوش اسلاگهورن بیرون کشید ، چوبش را در آورد و گفت : اوهوی مواظب حرف زدنت باش ها ! تو به ننه ی من چیکار داری پر رو ؟ فکر کردی من مثل پسرای دیگه بی غیرت و بی ناموسم ؟ هان ؟ حالا یه طلسم آوداکداورا حرومت میکنم تا دیگه با ناموس مردم بازی نکنی . مردک چشم سفید !
آوداکداوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
اما اسلاگهورن یه جاخالی باحال داد و طلسم سبز رنگ به شیشه ی اتاق عمل برخورد و اون رو شکست .
دکتر : نهههههههههههههههه ! من میترسم ! جون عزیزتوندیگه زا این شوخی ها نکنید . تو روخدا .. .
بلیز که تصویر خودش رو بار دیگر بر روی شیشه خورد شده ها دید این دفعه بد تر از قبل از خود بی خود شد و فریاد زد : نههههههههههههههههههههههههههههه !
بعد به طرف دکتر دوید و گفت :
صبر کنید خانم دکتر من دیگه نمیتونم با این صورت زندگی کنم . شما رو به خدا قسم میدم که اونو مرده رو که میخواین از اعضای بدنش برای لرد استفاده کنید بندازینش همون جایی که بود ! من حاظرم جونم رو برای لرد عزیزم فدا کنم ! خواهش میکنم التماس میکنم ! دستم به رداتون !اجازه بدید که من برای لرد بمیرم !
همه از این همه از خود گذشتگی بلیز یکه خورده بودند و در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود گزیه شان را شروع کدند .
استر دماغش را با گوشه ی ردای رابستن پاک میکنه و میگه : خانم دکتر خواهش میکنم بلیز رو به آرزوش برسونید . اون تو زندگیش به اندازه ی کافی زجر کشیده !نذارید که بازم بکشه !
فرد مجهول الهویه که همونطور شکم باز روی تخت شاهد ماجرا بود با حرکت سر حرف استر را تایید کرد !
دکتر : خوب باشه اما اول بذارید که من شکم این بنده ی خدا رو بخیه بزنم بعد شما هرجا که میخواید بندازیدش .
سپس با حرکت چوبدستی اش شکم مرده رو دوخت .
پسران اسلاگهورن در حالی که خون خونشان رو میخورد لارتن رو شانه هاشون گرفتند و بردند به نزدیک ترین سطل آشغال آن اطاف انداختند ! روی در سطل هم سنگ عظیمی گذاشتند تا مو نارنجی نتواند فرار کند .
و اما بیمارستان ! دقایقی به عمل اهدای عضو بلیز پیش نمانده بود که ییهو در باز میشه و هیکل عظیمی نمایان میشود . او کسی نبود جز ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دکتر در حالی که داد میزد خارج شد:آقا سیبیلووو کمک....این که بره اهدای عضو اوردید از شما هم بی ناموس تره
بلیز در حالی که به هوش اوومده بود اوومد بیرون.
بلیز:بچه ها این دکتره می خواست جیگر منو در بیاره منم فکر کردم می خواد بی ناموس بازی در بیاره ولی انگار اصلا جنبه نداره ،حالا چرا من رو فرستادید عمل؟؟
بورگین:شما کی هستید که به این راحتی با مرگخوارا پسرخاله میشید؟؟
بلیز:منم دیگه بلیز
ملت:
پرسی:ببین بلیز همه تو زندگی یه تغییراتی میکنن،اگه یه موقع رفتی جلو آینه تعجبب نکنیا
بورگین:حالا کی بره اهدای عضو بفرستیم
در همین لحظه که ملت مرگخوار دوباره از زنده موندن لرد ناامید میشن نگاه هووریس به محفلیا میفته که از خنده در حال انفجار بودن
تو فکر هوریس:فهمیدم ،همش تقصیر این لارتنه.بهترین گزینه برای اهدای عضو خودشه.
هووریس رو به بچه هاش:بچه ها بیاید اینجا میخوام یه واقعیتی رو براتون بگم.راستش اصلا مقصر اصلی تو به دنیا اوومدن شما این لارتن هست،اصلا این بلیز رو هم لارتن اغفال کرد وگرنه بلیز پسر خوبی بود
بچه های هووریس به طرف لارتن میرن
بچه های هووریس:جناب لارتن میشه با ما بیاید بیرون بیمارستان یه کار مهم داریم
و به این ترتیب لارتن با بچه های هووریس به بیرون بیمارستان میرن
..........................نیم ساعت بعد................................
در حالی که مرگخوارا دیگه قطع امید کرده بودن یکدفعه دوباره بچه های هووریس در حالی که یک جادوگر مجهول الهویه(لارتن) رو میارن طرف اتاق عمل
انسان مجهول الهویه:
محفلیا:چه جالب موش مثل لارتن نارنجیه،این خراش رو صورتشم مثل ماله لارتنه.این کیه؟؟
بچه های هووریس:تصادفیه ،از تو خیابون جمعش کردیم
ملت مرگخوار:بره اهدای عضو ببرینش اتاق عمل تا لرد بیچارمون زنده بمونه
و بچه های هووریس به سرعت لارتن رو به اتاق عمل میبرن
یک ساعت بعد در حالی که همه منتظر پایان عمل بودن یکدفعه بلیز به طور اتفاقی خودش رو در یکی از آینه های بیمارستان میبینه و لحظه ای بعد فریاد بلیز سنت مانگو رو به لرزه در میاره.
بلیز:من چرا اینجووریم
بلیز در حالی که به هوش اوومده بود اوومد بیرون.
بلیز:بچه ها این دکتره می خواست جیگر منو در بیاره منم فکر کردم می خواد بی ناموس بازی در بیاره ولی انگار اصلا جنبه نداره ،حالا چرا من رو فرستادید عمل؟؟
بورگین:شما کی هستید که به این راحتی با مرگخوارا پسرخاله میشید؟؟
بلیز:منم دیگه بلیز

ملت:

پرسی:ببین بلیز همه تو زندگی یه تغییراتی میکنن،اگه یه موقع رفتی جلو آینه تعجبب نکنیا
بورگین:حالا کی بره اهدای عضو بفرستیم
در همین لحظه که ملت مرگخوار دوباره از زنده موندن لرد ناامید میشن نگاه هووریس به محفلیا میفته که از خنده در حال انفجار بودن
تو فکر هوریس:فهمیدم ،همش تقصیر این لارتنه.بهترین گزینه برای اهدای عضو خودشه.

هووریس رو به بچه هاش:بچه ها بیاید اینجا میخوام یه واقعیتی رو براتون بگم.راستش اصلا مقصر اصلی تو به دنیا اوومدن شما این لارتن هست،اصلا این بلیز رو هم لارتن اغفال کرد وگرنه بلیز پسر خوبی بود
بچه های هووریس به طرف لارتن میرن
بچه های هووریس:جناب لارتن میشه با ما بیاید بیرون بیمارستان یه کار مهم داریم
و به این ترتیب لارتن با بچه های هووریس به بیرون بیمارستان میرن
..........................نیم ساعت بعد................................
در حالی که مرگخوارا دیگه قطع امید کرده بودن یکدفعه دوباره بچه های هووریس در حالی که یک جادوگر مجهول الهویه(لارتن) رو میارن طرف اتاق عمل
انسان مجهول الهویه:

محفلیا:چه جالب موش مثل لارتن نارنجیه،این خراش رو صورتشم مثل ماله لارتنه.این کیه؟؟
بچه های هووریس:تصادفیه ،از تو خیابون جمعش کردیم

ملت مرگخوار:بره اهدای عضو ببرینش اتاق عمل تا لرد بیچارمون زنده بمونه
و بچه های هووریس به سرعت لارتن رو به اتاق عمل میبرن
یک ساعت بعد در حالی که همه منتظر پایان عمل بودن یکدفعه بلیز به طور اتفاقی خودش رو در یکی از آینه های بیمارستان میبینه و لحظه ای بعد فریاد بلیز سنت مانگو رو به لرزه در میاره.
بلیز:من چرا اینجووریم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

بعد از ده دقیقه دکتر در حالیکه شلنگ بلندی دستش گرفته که به نظر میاد یه روده باشه ، با پاش درو باز میکنه و میگه : جون مادرتون بیاید کمک ، من دستیار نمیخوام ، بیاید این سیبیلوهه رو ببرید !
مرگخوارا با دیدن وضع پرستار هول میشن و با کله میریزن توی اتاق عمل ؛ هوریس در حالیکه با دو دستش دو طرف سیبیلش رو گرفته بود ، با شکل نامناسبی روی زمین ولو شده و داره چرت و پرت میگه !
مرگخوارا با دیدن این وضع عصبانی تر از قبل شدند .
دالاهوف در حالیکه از خشم میلرزید چوبدستیش رو در آورد گفت : پاشو بیا برو گمشو بیرون مردک ...
مالسیبر همانطور که چوبدستی اش را از زیر ردا خارج میکرد : فریاد زد : میای بری بیرون یا جادوت کنم ؟
پرسی که لحظه به لحظه بر افروخته تر از قبل میشد ، چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد : ایمپریوس کارس !
لحظه ای سکوت در اتاق برقرار شد ، هوریس که تعجب کرده بود ، مثل فنر از روی زمین بلند شد و در حالیکه دستانش رو مثل صلیب دور سیبیلش حلقه کرده بود از اتاق فرار کرد !
پرستار که چیزی نمانده بود گریه اش دربیاید ، با صدای بمی گفت : واقعا ممنون ، واقعا !!! میخواید همتون همینجا بمونید که اون دیگه برنگرده !
پرسی سری تکان داد و گفت : خیالتون راحت باشه ، دیگه بر نمیگرده ، و با اشاره به مرگخواران گفت که از اتاق عمل خارج بشن و برای کمک به پرستار در اتاق جراحی ماند !
دقایقی با سکوت و آرامش گذشت ؛ ولی پرستار این بار ، که چیزی شبیه کلیه در دست چپش بود ، در اتاق رو باز کرد : آقا سیبیلوووووو ، جون مادرت بیا منو از دست این نجات بده
مرگخوارا با دیدن وضع پرستار هول میشن و با کله میریزن توی اتاق عمل ؛ هوریس در حالیکه با دو دستش دو طرف سیبیلش رو گرفته بود ، با شکل نامناسبی روی زمین ولو شده و داره چرت و پرت میگه !
مرگخوارا با دیدن این وضع عصبانی تر از قبل شدند .
دالاهوف در حالیکه از خشم میلرزید چوبدستیش رو در آورد گفت : پاشو بیا برو گمشو بیرون مردک ...
مالسیبر همانطور که چوبدستی اش را از زیر ردا خارج میکرد : فریاد زد : میای بری بیرون یا جادوت کنم ؟
پرسی که لحظه به لحظه بر افروخته تر از قبل میشد ، چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد : ایمپریوس کارس !
لحظه ای سکوت در اتاق برقرار شد ، هوریس که تعجب کرده بود ، مثل فنر از روی زمین بلند شد و در حالیکه دستانش رو مثل صلیب دور سیبیلش حلقه کرده بود از اتاق فرار کرد !
پرستار که چیزی نمانده بود گریه اش دربیاید ، با صدای بمی گفت : واقعا ممنون ، واقعا !!! میخواید همتون همینجا بمونید که اون دیگه برنگرده !
پرسی سری تکان داد و گفت : خیالتون راحت باشه ، دیگه بر نمیگرده ، و با اشاره به مرگخواران گفت که از اتاق عمل خارج بشن و برای کمک به پرستار در اتاق جراحی ماند !
دقایقی با سکوت و آرامش گذشت ؛ ولی پرستار این بار ، که چیزی شبیه کلیه در دست چپش بود ، در اتاق رو باز کرد : آقا سیبیلوووووو ، جون مادرت بیا منو از دست این نجات بده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
ملت هری رو به سوی اتاق عمل میبرن و بچه های هوووریس دورش جمع میشن
یکی از بچه ها که همانا سبیلش از بقیه پر پشت تر بوده در حالی که بغض در گلوش جمع شده:یعنی چی پدر؟؟
هوووریس:یعنی اینکه شما الان چند روزتون بیشتر نیست ونه ماه زودتر به دنیا اوومدید و اینکه تو این سن انقدر بزرگ باشید که حرف بزنید.....تازه اون سیبیل های ضایع خیلی غیر عادیه،شما به خاطر اوون (و به بلیز اشاره میکرده) به وجود اووومدید وگرنه من و مادرتون توافق کردیم شما به دنیا نیاید.
فرزندان هووووریس در حالی که بسیارخشمگین بودن به سمت بلیز که همانا با جینی هنوز تو کف سجده و رکوع بودن میرن
بچه ها:جناب بلیز میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیریم
-------------------دروون بیماستان-----------------------------
ملت هری رو به سمت اتاق عمل میبردن که ناگهان محفلیا جلوی اووونا سبز میشن
لارتن:هری رو کجا میبرید اینو اگه بردید ملت جادووگری کارش میخوابه
بورگین:برین اوونور جون اربابم در خطره
پس گذشت دقایقی نبرد سختی بین محفلی ها و مرگخوارا در میگیره و در طی این نبرد هری خودش رو آزاد میکنه و در میره.پس از اینکه ملت به خودشون میان میبینن هری اوونجا نیست
ملت مرگخوار:چی شد
ملت محفلی:فرار کرد
ملت مرگخوار که حالا نمیدونستن باید چی کار کنن دنبال یک داوطلب میگشتن.درهمین لحظه دکتر میاد و میگه اگه تا سه دقیقه دیگه یکی داوطلب نشه ولدیتون میمیره
در همین حال که ملت مرگخوار در اووج ناامیدی بودن ناگهان بچه های هوووریس در حالیکه فرد مجهول الهویه ای که اوضاش بسیا وخیم بوده رو میارن طرف اتاق عمل(البته بعد ها معلوم میشه این فرد مجهول الهویه بلیز زابینی بوده که توسط بچه های هوریس به این وضع افتاده بوده و صورتش از بس ضربه دیده بوده قابل تشخیص نبوده)
بورگین:ایل خودشه همینو رو بره اهدای عضو میفرستیم
پرسی:این کیه ؟
بورگین:بدجوری کتک خرده معلوم نیست.ولی یه خورده آشناست.
و رو به بچه های هوریس میگه:از کجا اوردینش؟اصلا کیه؟
بچه های هووریس:اینو بره عمل اوردیم.از تو خیابون پیداش کردیم، نمیدونیم کیه.
مرگخواران به سرعت بلیز رو به داخل اتاق عمل انتقال میدن.و تنها دکتری که حالا تو بیمارستان مونده بوده و یک ساحره بوده به داخل اتاق عمل میره
هووریس در حالی که به دنبال دکتر به داخل اتاق عمل میره:شاید کمک بخواد، تنهاست
چند دقیقه بعد صداهایی از تو اتاق عمل میاد
دکتر:گفتم با دستمال عرقمو پاک کن...این کارا چیه...سیبیلوی بی ناموس ولم کن .....ولم کن الان لردتون میمیره هاااااا
یکی از بچه ها که همانا سبیلش از بقیه پر پشت تر بوده در حالی که بغض در گلوش جمع شده:یعنی چی پدر؟؟
هوووریس:یعنی اینکه شما الان چند روزتون بیشتر نیست ونه ماه زودتر به دنیا اوومدید و اینکه تو این سن انقدر بزرگ باشید که حرف بزنید.....تازه اون سیبیل های ضایع خیلی غیر عادیه،شما به خاطر اوون (و به بلیز اشاره میکرده) به وجود اووومدید وگرنه من و مادرتون توافق کردیم شما به دنیا نیاید.
فرزندان هووووریس در حالی که بسیارخشمگین بودن به سمت بلیز که همانا با جینی هنوز تو کف سجده و رکوع بودن میرن
بچه ها:جناب بلیز میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیریم

-------------------دروون بیماستان-----------------------------
ملت هری رو به سمت اتاق عمل میبردن که ناگهان محفلیا جلوی اووونا سبز میشن
لارتن:هری رو کجا میبرید اینو اگه بردید ملت جادووگری کارش میخوابه
بورگین:برین اوونور جون اربابم در خطره
پس گذشت دقایقی نبرد سختی بین محفلی ها و مرگخوارا در میگیره و در طی این نبرد هری خودش رو آزاد میکنه و در میره.پس از اینکه ملت به خودشون میان میبینن هری اوونجا نیست
ملت مرگخوار:چی شد
ملت محفلی:فرار کرد

ملت مرگخوار که حالا نمیدونستن باید چی کار کنن دنبال یک داوطلب میگشتن.درهمین لحظه دکتر میاد و میگه اگه تا سه دقیقه دیگه یکی داوطلب نشه ولدیتون میمیره
در همین حال که ملت مرگخوار در اووج ناامیدی بودن ناگهان بچه های هوووریس در حالیکه فرد مجهول الهویه ای که اوضاش بسیا وخیم بوده رو میارن طرف اتاق عمل(البته بعد ها معلوم میشه این فرد مجهول الهویه بلیز زابینی بوده که توسط بچه های هوریس به این وضع افتاده بوده و صورتش از بس ضربه دیده بوده قابل تشخیص نبوده)
بورگین:ایل خودشه همینو رو بره اهدای عضو میفرستیم
پرسی:این کیه ؟
بورگین:بدجوری کتک خرده معلوم نیست.ولی یه خورده آشناست.
و رو به بچه های هوریس میگه:از کجا اوردینش؟اصلا کیه؟
بچه های هووریس:اینو بره عمل اوردیم.از تو خیابون پیداش کردیم، نمیدونیم کیه.

مرگخواران به سرعت بلیز رو به داخل اتاق عمل انتقال میدن.و تنها دکتری که حالا تو بیمارستان مونده بوده و یک ساحره بوده به داخل اتاق عمل میره
هووریس در حالی که به دنبال دکتر به داخل اتاق عمل میره:شاید کمک بخواد، تنهاست

چند دقیقه بعد صداهایی از تو اتاق عمل میاد
دکتر:گفتم با دستمال عرقمو پاک کن...این کارا چیه...سیبیلوی بی ناموس ولم کن .....ولم کن الان لردتون میمیره هاااااا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
جزئیات کاربر

مرگخوارا ممد کوماندو وهری رو که با طناب به هم چسبیده بودن رو بلند کردن و به سمت بیمارستان حرکت کردند.
و آن فرد مجهول الهویه نبود.بلیز زابینی غم بیماری ارباب را فراموش کرده و با جینی ویزلی روابط ملودرام سنگینی را در طی چند ثاانیه،برقرار کرده بود.
ناگهان در یک اقدام انتحاری و از پیش طراحی نشده،هورریس اسلاگهورن که اصالتا یک جوات بود،آفتابه ی طلایی مرلین را از جیب سمت راست شلوار شش جیبش بیرون کشید.
هورریس:همه توجه کنند.....این نشان مامور مخصوص ریش بزرگ،مرلینه....احترام بگذارید.شما در برابر سیبیل،معاون مرلین هستید.
کل ملت میگرخند و به سجده و رکوع میروند
هوریس اسلاگهورن:شما متهم هستید که با ژانگولر بازی و کشتن افراد داستان را از ژانر فانتزی بیرون کشیده و به ژانر علمی تخیلی میبرید.
تو بلیز!
بلیز:بله!
صدا از پشت جینی میاد که برای احترام به رکوع رفته.از قضا بلیز برای احترام گذاردن،سجده رو بیشتر دوست داشته
هورریس:در کجای دنیا طی یک شب ،بچه ها به دنیا می آیند و تازه بچه ها سیبیل هم دارند؟
بلیز:
هورریس:ببند نیش را.....تو رابستن!
رابستن:بله!
هورییس:شما روی دیوید کاپر فیلد را سفید کردید....ای بوقی!...چه شکلی میشود که اعضای بدن به سر پرستار بچسبند و بیرون بیایند؟
در همین لحظه زیر نویسی دیده میشود:ادامه ی این داستان در برنامه ی بعدی.
ملتی که احترام گذارده اند،با دیدن زیر نویس بیخیال احترام میشن و به حمل هری تا اتاق جراحی ادامه میدهند.
---------------------------------------
شفاف سازی:بیشتر پارازیت بود تا رول.و همش برای شوخی بود.اصل خنده ی رول به ژانگولر بازیشه.بکنید آقا.ژانگولر بازی بکنید.
و آن فرد مجهول الهویه نبود.بلیز زابینی غم بیماری ارباب را فراموش کرده و با جینی ویزلی روابط ملودرام سنگینی را در طی چند ثاانیه،برقرار کرده بود.
ناگهان در یک اقدام انتحاری و از پیش طراحی نشده،هورریس اسلاگهورن که اصالتا یک جوات بود،آفتابه ی طلایی مرلین را از جیب سمت راست شلوار شش جیبش بیرون کشید.
هورریس:همه توجه کنند.....این نشان مامور مخصوص ریش بزرگ،مرلینه....احترام بگذارید.شما در برابر سیبیل،معاون مرلین هستید.
کل ملت میگرخند و به سجده و رکوع میروند
هوریس اسلاگهورن:شما متهم هستید که با ژانگولر بازی و کشتن افراد داستان را از ژانر فانتزی بیرون کشیده و به ژانر علمی تخیلی میبرید.
تو بلیز!
بلیز:بله!
صدا از پشت جینی میاد که برای احترام به رکوع رفته.از قضا بلیز برای احترام گذاردن،سجده رو بیشتر دوست داشته

هورریس:در کجای دنیا طی یک شب ،بچه ها به دنیا می آیند و تازه بچه ها سیبیل هم دارند؟
بلیز:

هورریس:ببند نیش را.....تو رابستن!
رابستن:بله!
هورییس:شما روی دیوید کاپر فیلد را سفید کردید....ای بوقی!...چه شکلی میشود که اعضای بدن به سر پرستار بچسبند و بیرون بیایند؟
در همین لحظه زیر نویسی دیده میشود:ادامه ی این داستان در برنامه ی بعدی.
ملتی که احترام گذارده اند،با دیدن زیر نویس بیخیال احترام میشن و به حمل هری تا اتاق جراحی ادامه میدهند.
---------------------------------------
شفاف سازی:بیشتر پارازیت بود تا رول.و همش برای شوخی بود.اصل خنده ی رول به ژانگولر بازیشه.بکنید آقا.ژانگولر بازی بکنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1386/4/5 12:38:31
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2115/c29]هری پاتر و شاهنامه(به دست آمده ا�
جزئیات کاربر

ملت : جییییغ !
رابستن : این چیه دیگه به کله ی دکتره آویزونه ؟
بلیز در حال بررسی قطعات چسبیده به کله ی دکتر میگه : هوم...اینم رودشه ، اینم معده وقلب و...
بلیز جمله اش را به اتمام نرساند و با وحشت به بقیه خیره شد .
ممد کوماندو : هووم . این حرکت منو یاد ژانگولر بازی های ممد کاپرفیلد میندازه . از بچه های دهاتمون بودش .
حسن : خیلی خطرناکه ولی باید کمپلت اجزای بدنش رو از یکی دیگه بگیره .
ممد کوماندو در حالی که از پنجره خم شده و داره بیرونو نگاه میکنه . بورگین : ممد بدو بیا ...چی رو داری نگاه می کنی ؟
ممد کوماندو جواب نداد وهمچنان در بحر صحنه ی بیرون بود .
ملت پاشدن که ببینن چی ممد کوماندو را میخکوب کرده .رابستن : ایول ! کله زخمی داره با جینی ویزلی به شدت راز و نیاز میکنه .
_ بیا کنار منم ببینم .
_ با تلسکوپ چه خوب دیده میشه .
_ با میکروسکوپ هم خوب دیده میشه !
_ خیلی خطرناکه حسن ، اونقدر خم نشو ، از پنجره میفتی پایین .
ممد کوماندو : یافتم یافتم ! اوره کا اوره کا !
و در حالی که داشت لباساشو میکند تا به دانشمند ارزشی یونانی شباهت بیشتری پیدا کند گفت : کله زخمی! هری پاتر ! ما باید اونو بیاریم اینجا وجرش بدیم واجزای داخلی بدنش رو بذاریم توی بدن لرد ، هم اونو کشتیم وهم حال لرد رو خوب کردیم .
و قبل از آن که ملت پاسخی بدهند از پینجره پایین پرید و شروع به پرواز نمودن کرد !
شترق .
ممد کوماندو روی جینی ویزلی فرود میاد وهری در حالی که چشماشو بسته بوده شروع به راز و نیاز با ممد کوماندو میکنه ، ممد کوماندو هم سریع شروع به بستن هری با طناب میکنه .
ممد کوماندو تو فکرش : باید حسابی سفت ببندمش تا نتونه بازش کنه ...آها خوب شد !
در همین حال ملت مرگخوار برای بردن هری، در بیرون از بیمارستان جمع شدند . بلیز : ممد بیارش .
رابستن : همانا هری پاتر هم نابود گشت!
ممد در حالی که تقلا میکنه با ناامیدی میگه : نمیشه ...طناب رو دور خودم هم بستم .
جینی هم که بسیار پرطرفدار ! بود در آن لحظه با فرد مجهول الهویه ای شروع به راز ونیاز کرده بود . هری به هیچ وجه متوجه حضور مرگخوارن نشده بود و در حالی که به جینی نگاه میکرد : نامرد ! بوقی ! می دونستم بهم خیانت می کنی ! گفته بودن این دخترای فرنگ همه شون پرطرفدارن !
مرگخوارا ممد کوماندو وهری رو که با طناب به هم چسبیده بودن رو بلند کردن و به بیمارستان انتقال دادن .
رابستن : این چیه دیگه به کله ی دکتره آویزونه ؟

بلیز در حال بررسی قطعات چسبیده به کله ی دکتر میگه : هوم...اینم رودشه ، اینم معده وقلب و...
بلیز جمله اش را به اتمام نرساند و با وحشت به بقیه خیره شد .
ممد کوماندو : هووم . این حرکت منو یاد ژانگولر بازی های ممد کاپرفیلد میندازه . از بچه های دهاتمون بودش .

حسن : خیلی خطرناکه ولی باید کمپلت اجزای بدنش رو از یکی دیگه بگیره .
ممد کوماندو در حالی که از پنجره خم شده و داره بیرونو نگاه میکنه . بورگین : ممد بدو بیا ...چی رو داری نگاه می کنی ؟
ممد کوماندو جواب نداد وهمچنان در بحر صحنه ی بیرون بود .
ملت پاشدن که ببینن چی ممد کوماندو را میخکوب کرده .رابستن : ایول ! کله زخمی داره با جینی ویزلی به شدت راز و نیاز میکنه .

_ بیا کنار منم ببینم .
_ با تلسکوپ چه خوب دیده میشه .
_ با میکروسکوپ هم خوب دیده میشه !
_ خیلی خطرناکه حسن ، اونقدر خم نشو ، از پنجره میفتی پایین .
ممد کوماندو : یافتم یافتم ! اوره کا اوره کا !

و در حالی که داشت لباساشو میکند تا به دانشمند ارزشی یونانی شباهت بیشتری پیدا کند گفت : کله زخمی! هری پاتر ! ما باید اونو بیاریم اینجا وجرش بدیم واجزای داخلی بدنش رو بذاریم توی بدن لرد ، هم اونو کشتیم وهم حال لرد رو خوب کردیم .
و قبل از آن که ملت پاسخی بدهند از پینجره پایین پرید و شروع به پرواز نمودن کرد !
شترق .
ممد کوماندو روی جینی ویزلی فرود میاد وهری در حالی که چشماشو بسته بوده شروع به راز و نیاز با ممد کوماندو میکنه ، ممد کوماندو هم سریع شروع به بستن هری با طناب میکنه .
ممد کوماندو تو فکرش : باید حسابی سفت ببندمش تا نتونه بازش کنه ...آها خوب شد !
در همین حال ملت مرگخوار برای بردن هری، در بیرون از بیمارستان جمع شدند . بلیز : ممد بیارش .
رابستن : همانا هری پاتر هم نابود گشت!
ممد در حالی که تقلا میکنه با ناامیدی میگه : نمیشه ...طناب رو دور خودم هم بستم .

جینی هم که بسیار پرطرفدار ! بود در آن لحظه با فرد مجهول الهویه ای شروع به راز ونیاز کرده بود . هری به هیچ وجه متوجه حضور مرگخوارن نشده بود و در حالی که به جینی نگاه میکرد : نامرد ! بوقی ! می دونستم بهم خیانت می کنی ! گفته بودن این دخترای فرنگ همه شون پرطرفدارن !

مرگخوارا ممد کوماندو وهری رو که با طناب به هم چسبیده بودن رو بلند کردن و به بیمارستان انتقال دادن .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/4/5 10:32:52
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/4/5 16:16:42
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/4/5 16:21:15
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/4/5 16:16:42
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/4/5 16:21:15
جزئیات کاربر

یا لطیف
جمعیت انبوهی داخل اتاق عمل تجمع کرده اند ، رئیس بیمارستان ، معاونش و مسئول بخش هم به خاطر وضعیت بحرانی اتاق عمل به اونجا اومده :
مسئول بخش : آقایون و خانوما ، به علت نقص فنی کله ی یکی از دکتر های ما توی سینه ی این مرتیکه ی بوووق ...
ملت مرگ خوار : آواداکدورا ... مرتیکه ی بووووووق خودتی ...
معاون بیمارستان که در اونجا حظور داشت صحبت های مرحوم مسئول بخش رو ادامه داد :
- بله ...خوب ما باید دست به دست هم بدیم و سر دکتر رو از سینه ی ایشون بیرون بیاریم .
بلیز : آواداکدورا ...
ملت مرگ خوار : برا چی کشتیش ؟ اون که چیزی نگفته بود !
بلیز : فکر کرده من خرم ( بلا نسبت
) به لرد می گه ایشون !!!
ملت مرگ خوار :
رئیس بیمارستان که تحت تاثیر رفتار مرگ خوارها قرار گرفته بود با حرکات دست شروع به صحبت کرد
-.... . ........ ...... . ... ............... ....... ... ( حرکات دسته دیگه ! انتظار دارین صداشو بشنوین؟
)
چند دقیقه بعد ملت درون اتاق عمل در حالی که پای دکتر را گرفته بودند ( به جز هوریس که ...
) شروع به خواندن کردند :
- بیا بیا بیرون بیا از توی لرد بیرون بیا ...
پشت در اتاق عمل
ملت محفلی :

لارتن : اگه یه دوربین داشتیم ، چی می شد ! فیلم کمدی قرن می شد . مخصوصا اون هوریس که ...
حرف لارتن با صداهایی که از داخل اتاق عمل می آمد قطع شد....
در نقد پست های انجمن شهر لندن نقد شد.
جمعیت انبوهی داخل اتاق عمل تجمع کرده اند ، رئیس بیمارستان ، معاونش و مسئول بخش هم به خاطر وضعیت بحرانی اتاق عمل به اونجا اومده :
مسئول بخش : آقایون و خانوما ، به علت نقص فنی کله ی یکی از دکتر های ما توی سینه ی این مرتیکه ی بوووق ...
ملت مرگ خوار : آواداکدورا ... مرتیکه ی بووووووق خودتی ...
معاون بیمارستان که در اونجا حظور داشت صحبت های مرحوم مسئول بخش رو ادامه داد :
- بله ...خوب ما باید دست به دست هم بدیم و سر دکتر رو از سینه ی ایشون بیرون بیاریم .
بلیز : آواداکدورا ...
ملت مرگ خوار : برا چی کشتیش ؟ اون که چیزی نگفته بود !
بلیز : فکر کرده من خرم ( بلا نسبت
) به لرد می گه ایشون !!!ملت مرگ خوار :

رئیس بیمارستان که تحت تاثیر رفتار مرگ خوارها قرار گرفته بود با حرکات دست شروع به صحبت کرد
-.... . ........ ...... . ... ............... ....... ... ( حرکات دسته دیگه ! انتظار دارین صداشو بشنوین؟
)چند دقیقه بعد ملت درون اتاق عمل در حالی که پای دکتر را گرفته بودند ( به جز هوریس که ...
) شروع به خواندن کردند : - بیا بیا بیرون بیا از توی لرد بیرون بیا ...
پشت در اتاق عمل
ملت محفلی :

لارتن : اگه یه دوربین داشتیم ، چی می شد ! فیلم کمدی قرن می شد . مخصوصا اون هوریس که ...
حرف لارتن با صداهایی که از داخل اتاق عمل می آمد قطع شد....
در نقد پست های انجمن شهر لندن نقد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/4/5 9:44:01
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/4/6 12:13:22
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/4/6 12:13:22
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

همون لحظه چندتا بچه سیبیلو میان خر هوریس رو میچسبن!
بچه ها: بابا .. بابا ... بابا سیبیلو!
هوریس: ای بابا بچه ها به سیبیلم آویزون نشید! ولم کنید من باباتون نیستم! مگه هر کی سیبیل داره باباتونه؟
بچه ها: بابا ممدکوماندو برامون بستنی قیفی نخرید ما رو برد اونور خیابون بعد با یه ماندانگاس نامی سر ما معامله کرد بعدشم خودش در رفت! ما هم فرار کردیم!
هوریس: چی؟ قاچاق بچه؟ هووووووووم! این ضد قانون حقوق بشره! به جون این ...
در همون لحظه بلیز که از جواب هوریس ناامید شده در حالی که داره مقادیری سیبیل و دندون مصنوعی های جا مونده در دهنشو تف میکنه بیرون سعی میکنه در ذهنش جای هوریس تصویر پرستاره رو مجسم کنه و اینگونه فکر سیبیلای هوریس رو از ذهنش دور کنه و بدین ترتیب با روحیه بسیار بالا به سمت اتاق عمل راه می افته!
در اتاق عمل!
همه مرگخوارا از پشت اتاق شیشه ای به لرد خیره شدن و براش دارن دعا میکنن. سرانجام بعد تحقیقات بسیار دکترا تصمیم گرفتند که در قلب لرد باتری بزارن.
لرد: آقای دکتر جون مادرت آمپول بیهوشیه رو آروم بزن!
دکتر: نترس بابا آمپول که ترس نداره .. بگیر که اومد!
لرد: آخخخخخخ ... خیلی نامردی ... آواداکدور.....
(قبل از اینکه حرف لرد تموم شه بیهوش میشه)
چند لحظه بعد
دکتر با همکاری همون پرستار معلوم الحال روی سینه لرد شکافی ایجاد کرده و مشغول کار کردن در داخل سینه لرده!
دکتر: پرستار بی زحمت چند تا باتری قلمی بده!
پرستار چند تا باتری قلمی رو میده به دکتر!
دکتر: اه چقدر در قلبش سفته پرستار پیچ گوشتی!
پرستار پیچ گوشتی میده به دکتر!
دکتر: اوه اوه چقدر قلبش خاک گرفته فووووووت فووووووت (صدای فوت کردن)! خوب خوبه باتریه رو کار انداختم!
پرستار: قربان قطب منفی و مثبتش برعکسه!
همون لحظه در داخل اتاق شیشه ای
رابستن: واقعا به کارش وارده! خیلی دکتر مسلطیه!
فورتسکیو: انگار داره فراری تعمیر میکنه! خیلی تسلط داره
مرگخوارا: به به به .. چه چه چه!
همون لحظه که مرگخوارا مشغول تعریف و تمجید از دکتر بودن در داخل اتاق اتفاقاتی رخ میده.
دکتر: پیشونیم عرق کرده!
پرستار با دستمال دستی روی پیشونیه دکتر میکشه همون لحظه دکتر تماس دست پرستار با پوست صورتشو حس میکنه و ناگهان از شدت خوشی از حال میره و غش میکنه و میخوره روی دستگاه های تنفسی لرد و بعد با کله میره تو سینه لرد و کلش بین قلب و معده لرد گیر میکنه و همون لحظه به صورت کاملا تصادفی روده بزرگه لرد دور گردن دکتره گره میخوره!
دکتر: کمک گیر کردم! یکی دستمو بگیره .. منو بکشین بیرون!
همون لحظه پرستاره یه پاشو میزاره رو کله لرد و دو دستی سعی میکنه دکتره رو بکشه بیرون از اونور هوریس دیگه نمیتونه تحمل کنه و در اتاق رو باز میکنه میپره تو تا به پرستاره کمک کنه.....
مرگخوارا:
در اون گیر و ویر ناگهان روی صفحه دستگاه ضربان قلب لرد به صورت یک خط صاف با یه صدای سوووووووووت مانند در میاد.
پرستار: جییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
مرگخوارا: جیییییییییییییییییییییییییییییییغ
بچه سیبیلو ها: جییییییییییییییییییییییییغ
عوامل پشت صحنه: جییییییییییییییییییییییییییییغ
بلافاصله در اتاق باز میشه و سیلی از دکتر ها به سمت لرد هجوم میارن ....
بچه ها: بابا .. بابا ... بابا سیبیلو!
هوریس: ای بابا بچه ها به سیبیلم آویزون نشید! ولم کنید من باباتون نیستم! مگه هر کی سیبیل داره باباتونه؟
بچه ها: بابا ممدکوماندو برامون بستنی قیفی نخرید ما رو برد اونور خیابون بعد با یه ماندانگاس نامی سر ما معامله کرد بعدشم خودش در رفت! ما هم فرار کردیم!
هوریس: چی؟ قاچاق بچه؟ هووووووووم! این ضد قانون حقوق بشره! به جون این ...
در همون لحظه بلیز که از جواب هوریس ناامید شده در حالی که داره مقادیری سیبیل و دندون مصنوعی های جا مونده در دهنشو تف میکنه بیرون سعی میکنه در ذهنش جای هوریس تصویر پرستاره رو مجسم کنه و اینگونه فکر سیبیلای هوریس رو از ذهنش دور کنه و بدین ترتیب با روحیه بسیار بالا به سمت اتاق عمل راه می افته!
در اتاق عمل!
همه مرگخوارا از پشت اتاق شیشه ای به لرد خیره شدن و براش دارن دعا میکنن. سرانجام بعد تحقیقات بسیار دکترا تصمیم گرفتند که در قلب لرد باتری بزارن.
لرد: آقای دکتر جون مادرت آمپول بیهوشیه رو آروم بزن!
دکتر: نترس بابا آمپول که ترس نداره .. بگیر که اومد!
لرد: آخخخخخخ ... خیلی نامردی ... آواداکدور.....
(قبل از اینکه حرف لرد تموم شه بیهوش میشه)
چند لحظه بعد
دکتر با همکاری همون پرستار معلوم الحال روی سینه لرد شکافی ایجاد کرده و مشغول کار کردن در داخل سینه لرده!
دکتر: پرستار بی زحمت چند تا باتری قلمی بده!
پرستار چند تا باتری قلمی رو میده به دکتر!
دکتر: اه چقدر در قلبش سفته پرستار پیچ گوشتی!
پرستار پیچ گوشتی میده به دکتر!
دکتر: اوه اوه چقدر قلبش خاک گرفته فووووووت فووووووت (صدای فوت کردن)! خوب خوبه باتریه رو کار انداختم!
پرستار: قربان قطب منفی و مثبتش برعکسه!
همون لحظه در داخل اتاق شیشه ای
رابستن: واقعا به کارش وارده! خیلی دکتر مسلطیه!
فورتسکیو: انگار داره فراری تعمیر میکنه! خیلی تسلط داره
مرگخوارا: به به به .. چه چه چه!
همون لحظه که مرگخوارا مشغول تعریف و تمجید از دکتر بودن در داخل اتاق اتفاقاتی رخ میده.
دکتر: پیشونیم عرق کرده!
پرستار با دستمال دستی روی پیشونیه دکتر میکشه همون لحظه دکتر تماس دست پرستار با پوست صورتشو حس میکنه و ناگهان از شدت خوشی از حال میره و غش میکنه و میخوره روی دستگاه های تنفسی لرد و بعد با کله میره تو سینه لرد و کلش بین قلب و معده لرد گیر میکنه و همون لحظه به صورت کاملا تصادفی روده بزرگه لرد دور گردن دکتره گره میخوره!
دکتر: کمک گیر کردم! یکی دستمو بگیره .. منو بکشین بیرون!
همون لحظه پرستاره یه پاشو میزاره رو کله لرد و دو دستی سعی میکنه دکتره رو بکشه بیرون از اونور هوریس دیگه نمیتونه تحمل کنه و در اتاق رو باز میکنه میپره تو تا به پرستاره کمک کنه.....
مرگخوارا:
در اون گیر و ویر ناگهان روی صفحه دستگاه ضربان قلب لرد به صورت یک خط صاف با یه صدای سوووووووووت مانند در میاد.
پرستار: جییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
مرگخوارا: جیییییییییییییییییییییییییییییییغ
بچه سیبیلو ها: جییییییییییییییییییییییییغ
عوامل پشت صحنه: جییییییییییییییییییییییییییییغ
بلافاصله در اتاق باز میشه و سیلی از دکتر ها به سمت لرد هجوم میارن ....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/4/4 22:21:53
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج