هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
لرد به رودولف که به او خیره شده بود، گفت:رودولف،تو خجالت نمی کشی؟هیچ کس حق نداره به ارباب اینجوری خیره بشه!

رودولف که به خودش آمده بود سرش را پائین انداخت و گفت:ببخشید ارباب!

-بخشیده شدی!همونطور که لودو ایده های اربابو کپی کرده و بیان کرد،ارباب می خوان لندنو تسخیر کنن و زمانی که ساکنان لندن برمی گردند بر اونا حکومت کنند...

لودو که با دلخوری به زمین نگاه میکرد پرسید:ارباب چه جوری میخواین لندنو تسخیر کنین دقیقا؟من نمی فهمم!

-لودو سوال می پرسی تا مچ اربابو بگیری؟!به عنوان شام تحویل اما بدمت یا نجینی؟!

لودو با مظلومیت گفت:ارباب من جرئت کنم مچ شمارو بگیرم؟بنده مرگخوار سیاه شما چه طور می تونم اجازه ی جنین بی حرمتی ایو به خودم بدم؟!:pretty:

لرد چشمانش را چرخاندد و گفت:در هر حال بر عکس تو لودو که از ذهن ارباب ایده می زدی ارباب ایده هاشو از روی هوا یا دفترچه ایده های پیکسی بر نمی داره!ارباب فکر این جاشم کرده!شما میرین همه ی خونه ها و میدونارو با وسایل شکنجه و آرم مرگخواران و رنگ سیاه پر می کنین!

رودولف با این که جواب سوالش را می دانست همچنان که سرش را پائن انداخته بود،پرسید:ارباب شما هم میاین؟!

لرد با عصبانیت گفت:اولن رودولف وقتی با ارباب حرف میزنی اربابو نگاه کن!دوما معلومه که نه...ارباب این جا می مونه و تو و آیلین باید اسایش و راحتی اربابو فراهم کنین!

-اما ارباب خودتون الآن گفتین که...

-رودولف رو حرف ارباب حرف میزنی؟!

رودولف آهی کشید و گفت:نه مای لرد!
و با بی حوصلگی خروج لرد از اتاق را تماشا کرد.لودو که تا آن موقع روی زمن ولو شده بود پرسید:ارباب رفت؟!میشه چشمامو باز کنم؟!

هوگو با چهره ای مظلومانه گفت:آره!میگم لودو جووووون میشه یه کاری برام کنی؟!:pretty:

لودو با شک و تردید پرسید:چه کاری؟!

-هیچی فقط به ملت ساحره دستور اربابو اعلام کن!

لودو با تعجب گفت:باشه!مشکلی نیست!

هوگو در دل لبخند شیطانی ای زد.لودو خبر نداشت که احتمالا به دلیل برخورد دمپایی های ساحرگان بی اعصاب بر سرش ضربه مغزی خواهد شد!


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5468
آفلاین
× سوژه جدید ×


خورشید با بی رحمی تمام آفتاب سوزانش رو نثار مردمی که در حال رفت و آمد در خیابونای لندن بودن میکنه. چند روزی بود که هیچ خبری از آن ابرها و باران های همیشگی در لندن نبود. تنها چیزی که تو آسمان میدرخشید خورشید بود ... تنهای تنها! سرتاسر آسمان آبی بود، حتی بدون اون ابرای کومولوس سفید رنگ که البته باران زا هم نیستن!

کمپ مرگخوارا تو لندن:

ساحره ها ردیفی کنار استخر ولو شده بودن و حمام آفتاب میگرفتن! انگار تنها کسایی که از وجود خورشید و نبود بارون لذت میبردن اونا بردن.

بلا جیغ وحشتناکی میکشه و میگه: نخیرم! از خودت مایه بذار! هوای ابری و بارونی و رعدی و کلا هرچیز تیره و سیاهی خیلی قشنگ تره!

فلور هورتی از تو نی نوشیدنیش میکشه و حرف بلارو تایید میکنه: دیگه فک کنم خود خورشیدم داره حالش از خودش به هم میخوره!

دافنه به گلی که چند روز پیش شاداب بود و حالا در اثر آفتاب سوخته بود نگاه میکنه و میگه: فک کنم چن روز دیگه پوست ما هم این شکلی میشه!

ساحره ها دسته جمعی به گل خیره میشن. سوخته و پرپر شده بود و جنازه ی سیاه رنگش رو زمین باقی مونده بود. آستوریا بند و بساطشو جمع میکنه و میگه:

- منکه نمیخوام به سرنوشت اون دچار شم. :worry:

و از اونجا میره. بقیه ساحره ها هم با بیان حرفایی مشابه اون صحنه رو ترک میکنن. بلا که تمام این چند روزو برای "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" به اونجا اومده بود حالا با دیدن گل سوخته و سیاه امیدی تازه گرفته و اینبار با علاقه بیشتر خودشو جلو آفتاب پهن میکنه.

رودولف از پنجره ی اتاقش در حال تماشای بیرونه و غرولندکنان میگه: همه دارن لندنو ترک میکنن، همه جا پیچیده که داره خشکسالی میاد. پس ما واسه چی باید اینجا باشیم؟ چی تو سر اربابه؟

لودو از جاش میپره و میپرسه: جدی میگی؟ خشکسالی؟ ترک اینجا؟ کوچ؟

رودولف با حرکت سرش حرف اونو تایید میکنه و لودو با خوش حالی بشکنی میزنه و میگه: پس بهتره لندنو به اسارت خودمون در بیاریم! این شهر از این به بعد میشه شهر مرگخواراااااا!

رودولف ابروشو بالا میندازه و میگه: میخوای واسه خودت حکومت کنی؟ کسی تو شهر باقی نمیمونه.

لودو لبخند شیطانی میزنه و میگه: ولی بالاخره که تموم میشه! آآآ ببینم تو گفتی اربابم میخواد همینجا بمونیم؟ نکنه من تو سر اربابم؟ چطور ممکنه تصمیمات لرد به ذهن منم برسه؟ یعنی من به مرحله ای از پیشرفت رسیدم که افکار ارباب تو مغزم رخنه میکنه؟

- زیاد حرف میزنه! بزنش.

- پـــــق!

هوگو با نیشی باز به سمت لرد که این دستورو داده برمیگرده و رودولف با تعجب به لرد خیره میشه.




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5468
آفلاین
× سوژه جدید ×


خورشید با بی رحمی تمام آفتاب سوزانش رو نثار مردمی که در حال رفت و آمد در خیابونای لندن بودن میکنه. چند روزی بود که هیچ خبری از آن ابرها و باران های همیشگی در لندن نبود. تنها چیزی که تو آسمان میدرخشید خورشید بود ... تنهای تنها! سرتاسر آسمان آبی بود، حتی بدون اون ابرای کومولوس سفید رنگ که البته باران زا هم نیستن!

کمپ مرگخوارا تو لندن:

ساحره ها ردیفی کنار استخر ولو شده بودن و حمام آفتاب میگرفتن! انگار تنها کسایی که از وجود خورشید و نبود بارون لذت میبردن اونا بردن.

بلا جیغ وحشتناکی میکشه و میگه: نخیرم! از خودت مایه بذار! هوای ابری و بارونی و رعدی و برفی و کلا هرچیز تیره و سیاهی خیلی قشنگ تره!

فلور هورتی از تو نی نوشیدنیش میکشه و حرف بلارو تایید میکنه: دیگه فک کنم خود خورشیدم داره حالش از خودش به هم میخوره!

دافنه به گلی که چند روز پیش شاداب بود و حالا در اثر آفتاب سوخته بود نگاه میکنه و میگه: فک کنم چن روز دیگه پوست ما هم این شکلی میشه!

ساحره ها دسته جمعی به گل خیره میشن. سوخته و پرپر شده بود و جنازه ی سیاه رنگش رو زمین باقی مونده بود. آستوریا بند و بساطشو جمع میکنه و میگه:

- منکه نمیخوام به سرنوشت اون دچار شم. :worry:

و از اونجا میره. بقیه ساحره ها هم با بیان حرفایی مشابه اون صحنه رو ترک میکنن. بلا که تمام این چند روزو برای "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" به اونجا اومده بود حالا با دیدن گل سوخته و سیاه امیدی تازه گرفته و اینبار با علاقه بیشتر خودشو جلو آفتاب پهن میکنه.

رودولف از پنجره ی اتاقش در حال تماشای بیرونه و غرولندکنان میگه: همه دارن لندنو ترک میکنن، همه جا پیچیده که داره خشکسالی میاد. پس ما واسه چی باید اینجا باشیم؟ چی تو سر اربابه؟

لودو از جاش میپره و میپرسه: جدی میگی؟ خشکسالی؟ ترک اینجا؟ کوچ؟

رودولف با حرکت سرش حرف اونو تایید میکنه و لودو با خوش حالی بشکنی میزنه و میگه: پس بهتره لندنو به اسارت خودمون در بیاریم! این شهر از این به بعد میشه شهر مرگخواراااااا!

رودولف ابروشو بالا میندازه و میگه: میخوای واسه خودت حکومت کنی؟ کسی تو شهر باقی نمیمونه.

لودو لبخند شیطانی میزنه و میگه: ولی بالاخره که تموم میشه! آآآ ببینم تو گفتی اربابم میخواد همینجا بمونیم؟ نکنه من تو سر اربابم؟ چطور ممکنه تصمیمات لرد به ذهن منم برسه؟ یعنی من به مرحله ای از پیشرفت رسیدم که افکار ارباب تو مغزم رخنه میکنه؟

- زیاد حرف میزنه! بزنش.

- پـــــق!

هوگو با نیشی باز به سمت لرد که این دستورو داده برمیگرده و رودولف با تعجب به لرد خیره میشه.




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۳:۰۰ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
(پست پایانی)


اتاق لرد سیاه:

-ارباب خواهش میکنم آروم باشین.این کار واقعا لازمه.ظاهر شما باید به بهترین شکل ممکن در بیاد.عکستون به عنوان برترین جادوگر قرن در ذهن همه حک خواهد شد.تصویر شما از شکلاتهای قورباغه ای در خواهد اومد.:pretty:

لرد سیاه با بدخلقی دستی به صورتش کشید.
-ظاهر ارباب همینجوری هم به اندازه کافی جذاب و با ابهت هست.احتیاجی به تغییر نداریم.این چیه چسبوندین رو صورت من؟حداقل یه آیینه بدین ارباب ببینه چه شکلی شده.:vay:

گری بک با پنجه های تیزش تکه نخی را از ردای جدید لرد برید و کمی به لودو نزدیک شد و زمزمه کرد:
-حالا واقعا لازم بود براش ریش بذاریم؟بیست سی سال پیرتر به نظر میرسه.

لودو بگمن به سختی لبخندش را حفظ کرد و در یک چشم به هم زدن عینک کوچکی را به چشم لرد زد.
-آره...باید کمی مهربون به نظر برسه.نقاشه حساسه خب.یه جفت لنز آبی بیارین.منم اگه دو دقیقه دیگه به این چشما خیره بشم غش میکنم.سه وینچی حق داشته.

بعد از بیست دقیقه تلاش بی وقفه مرگخواران، لرد سیاه روی صندلی مقابل سه وینچی نشسته بود.
-ای حشره گستاخ...زودتر کارتو تموم کن.ارباب خسته شدن.اون موریانه چی داره در گوشت وزوز میکنه؟

سه وینچی سری به نشانه فهمیدن برای لودو تکان داد.
-بله..متوجه شدم.رنگهای شاد و دوست داشتنی.نظر خودمم همین بود.کلا سبک نقاشی من اینقدر بی روح و افسرده نیست....ببخشید جناب مدل، شما چیزی فرمودین؟

لرد که از اینکه جناب مدل خطاب شده بود بسیار خوشحال به نظر میرسید، دندانهایش را روی هم فشرد و منتظر تمام شدن کار نقاش شد.مطمئنا این همه زحمت ارزش دیدن چهره شکست خورده دامبلدور را داشت.لرد امیدوار بود عکسی از این لحظه تاریخی دامبلدور زمانی که تصویر لرد را در جایگاه میدید، در صفحه اول پیام امروز چاپ شود.لبخند لرد باعث اخم نقاش شد.
-نشد دیگه...گفتم نه لبخند بزنین نه نزنین.سبک کار من اینجوریه.


صبح روز بعد:

لرد سیاه خوشحال و شاداب خیلی زودتر از همیشه از اتاقش خارج شد.با لبخندی پیروزمندانه پشت میز صبحانه نشست.با اینکه تمام روز گذشته را به عنوان مدل ثابت روی صندلی نشسته بود به هیچ عنوان احساس خستگی نمیکرد.مرگخواران شبانه تصویرش را به جایگاه مخصوص برده بودند و بدون هیچ مشکلی نصب کرده بودند.
-یکی پیام امروزو بیاره برام.شنیدم خبرنگارا از چند ساعت قبل منتظر رونمایی تصویر بودن.سریع بیارین.

هوگو ویزلی دوان دوان پیام امروز را تقدیم لرد کرد.لرد سیاه مغرورانه نگاهی به صفحه اول روزنامه انداخت...و لبخند روی لبهایش خشک شد!
تصویر خندان لرد همانطور که انتظار داشت در صفحه اول چاپ شده بود ولی با عنوانی غیر منتظره:

آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور، برترین جادوگر قرن!


نفس مرگخواران در سینه حبس شده بود.همه منتظر عکس العمل لرد بودند.لرد با صدایی زمزمه وار شروع به صحبت کرد.
-کی دیروز منو برای نقاشی آماده کرد؟کی این ریش مسخره رو روی صورتم گذاشت؟همینطور این لنزهای آبی رو...و این کلاه نفرت انگیز و این عینک مضحک رو...و البته این ردای نارجی گلدار...که مسلما هرگز نپوشیدمش!

لودو بگمن با هر جمله لرد بیشتر بطرف زیر میز میخزید.مرگخواران با ترس و لرز از گوشه و کنار سرک کشیدند.با دیدن تصویر آهی از سر تعجب کشیده و با افسوس سرشان را تکان دادند.لرد شباهت انکار ناپذیری به دامبلدور پیدا کرده بود!


پایان سوژه




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۷:۳۶ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
بالاخره با تلاش و اهتمام کراب و البته به لطف یک پارچ بزرگ آب <<سه وینچی>> به هوش آمد و در حالی که مشخص بود چندین گنجشک در بالای سرش در حال پرواز کردن هستند و چشمانش سیاهی میرود شروع به صحبت کردن کرد:

_ من کیم؟ اینجا کجاست؟ این کیه؟ اون کیه؟ نه نه منو آتیش نزنید اعتراف میکنم که زمین گرد نیست!
کراب: زمین چیه! بابا اون یکی دیگه بود! تو نبودی که گردی زمینو کشف کردی! توهم زدی! یه زمان دیگه بود! قرون وسطا بود!

سه وینچی کم کم متوجه اوضاع شد و دور و برش را بر انداز کرد تا اینکه نگاهش به ارباب افتاد و جا در جا دوباره غش کرد، در حالی که زیر لب زمزمه میکرد:
_ من جهنم نمیرم! من پیش ابلیس نمیرم!

ارباب که مشکوک شده بود () به کراب گفت:
_ اووووم کراب این چی میگه؟ چرا دوباره عین بز غش کرد؟

کراب: ارباب هیچی! داشت از جبروت و جلال شما میگفت. هیووووم جسارتا بنظرم ارباب شما اینجا نباشید بهتره، وقتی به هوش اومد خودم میام صداتون میکنم. این ابهت و شکوه شما رو میبینه میگرخه بنده خدا دوباره غش میکنه. حقم داره خب! چه جلالی چه جبروتی ... نیست بلاتر از سیاهی رنگ!

لرد ولدمورت که از پاچه خواری کراب خوشش آمده بود در حالی که نیشخند میزد از اتاق بیرون رفت. تا لرد از اتاق خارج شد کراب آهسته به دافنه گفت:
_ نمیدونم چیکار کنیم! این اربابو میبینه میترسه فکر میکنه آوردنش جهنم عذابش کنن!

دافنه کمی فکر کرد و گفت:
_ تنها راهش اینه که سر و ظاهر اربابو تغییر بدیم تا بتونه ارباب رو نقاشی کنه. فقط یک مشکل وجود داره که اونم قابل حله! بعد از اینکه ارباب رو با ظاهر جدید کشید تا زمانی که تصویر ارباب رو به عنوان بهترین جادوگر قرن پرده برداری نکردن نباید بذاریم ارباب ببینتش وگرنه نمیذاره نقاشیو نشون بدن! بعد که توی تی وی نشون دادن و دید اگه خوشش اومد که چه بهتر وگرنه ما باید در کسری از ثانیه فلنگو ببندیم ولی حداقل خیالمون راحته این ماموریتو انجام دادیم کلکشو کندیم!



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۳۰ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱

فنریر گری بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۲۱ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
- :vay: اینا منو روانی کردن ارباب، یه گونی با خودشون نیاورده بودن بندازیمش اون تو بیاریمش خدمت شما. کراب برداشت طلسمش کرد، اون هم با کله رفت تو سطل رنگ سبز!!!

لرد لحظه ای سه وینچی را بیخیال شد. به ایوان نزدیک شد، چوب دستیش را بیرون کشید و به طرف ایوان گرفت. ایوان با دستپاچگی گفت:

- ا...ا...ارباب! من مگه چیکار کردم؟!

لرد لبخند زنان پرسید:

- اینی که دست منه چیه ایوان؟
- چو چوب جادو...
- تو چی هستی ایوان؟
- اسکلت... :worry:

لرد ایوان را کروشیو میکنه و پرخاش کنان میگه:
- ابله، میگم تو چی هستی؟!
- اهان من جادوگرم.

لرد به طرف سه وینچی میره، نگاهی به نیم تنه بالاییش که به رنگ سبز مغز پسته ای در اومده نگاه میکنه و با عصبانیت میگه:
- خب اسکلت کله پوک و نفهم. وقتی تو جادوگری و چوب جادو هم داری لازم نیست عین مشنگ ها یه گونی بگیری دستت با خودت ببری. میتونی گونی رو اونجا احضار کنی!

صدای "اوه" فضای اتاق رو پر کرد. غیر از ایوان هیج کدوم از مرگخوارهای دیگه هم متوجه این موضوع نشده بودن و این چیزی نبود که اونها دوست داشته باشن لرد متوجهش بشه.

کراب که خودش طلسم رو انجام داده بود و نقاش نگون بخت رو عین تخم مرغ شانسی نصفه رنگ آمیزی کرده بود، برای اینکه موضوع بح رو منحرف کنه به سه وینچی که وسط اتاق پهن شده نزدیک میشه و به لرد میگه:

- ارباب، میخواین زودتر به هوشش بیارم؟ به هر حال زشته بزرگترین جادوگر قرن اینجا وایساده و این عین ماست پهن شده کف زمین! باید بلند بشه با احترام سریع تر نقاشی شما رو بکشه. الان به هوشش میارم.



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
دافنه:هوگو، گونی بکش!
هوگو:لودو گونی بکش!
لودو:سوروس گونی بکش...اهه!تو وسط ماموریت ما چیکار میکنی؟تو که مرگخوار نیستی.

در حالیکه سوروس سرگرم سوت زدن شده بود خشم ایوان فوران کرد.
-یکی یه گونی بده.خودم میکشم رو سر این.زود باشین.الان یارو بساطشو جمع میکنه میره خب.:vay:

کسی از جایش تکان نخورد.ایوان کم کم داشت متوجه موضوع میشد.
-یعنی هیچکدوم از شما کم خردا به فکرتون نرسید که برای دزدیدن یک موجود زنده به گونی احتیاج داریم؟الان چطوری بدزدیمش؟شما تمام نقشه های منو نقش بر آب کردین.بیچاره شدیم.ارباب هممونو میندازه تو دستگاه چرخ گوشت.بعد از این طرفش میگیره و به سیخمون میکشه.قبلش هم با پیاز قاطیمون میکنه که اشکمون در بیاد.منم که حساسیت شدیدی به هر نوع پیاز...

در میان داد و فریاد ایوان، کراب طلسم بیهوشی را روی سه وینچی اجرا کرد.نقاش پخش زمین شد.ایوان که کمی تا قسمتی ضایع شده بود سعی کرد آرامشش را حفظ کند.
-این چه کاری بود انجام دادین؟دیدی چی شد؟افتاد تو سطل رنگ سبز.اگه گونی آورده بودین این اتفاق نمیفتاد.قدرت برنامه ریزی ندارین که.حالا یکی کولش کنه، سریع آپارات کنیم خانه ریدل.ارباب منتظرن.و زیاد از انتظار خوششون نمیاد.


چند ثانیه بعد:

-ایوان؟تو نمیدونستی ارباب منتظرن و زیاد از انتظار خوششون نمیاد؟

ایوان سرش را پایین انداخت.
-ارباب به جان شما منم همینو بهشون گفتم.نمیفهمن که!

لرد سیاه به موجود سبز رنگی که روی فرش ابریشمی دستباف بافته شده توسط شخص هلگا هافلپاف(اشاره به ثروت بی حد و حصر ارباب)، ولو شده بود اشاره کرد.
-این همون نقاشه؟!موقع آوردن زیاد پیچ و تابش دادین که این رنگی شده؟!




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۱

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ایوان معروف به توت فرنگی کال، در حالیکه روی زمین میخزید به سه وینچی و رنگهایش نزدیک شد.نقاش کاملا روی چهره زیبای دامبلدور تمرکز کرده بود.گلرت هم همینطور.ایوان به آرامی رنگ سفید را(که بیشترین کاربرد را در نقاشی دامبلدور داشت)برداشت و با رنگ قرمز مخلوط کرد.

سی ثانیه بعد:

صدای فریاد سه وینچی:واااااای...بیچاره شدم.بدبخت شدم.این چه بلایی بود سر من اومد.کدوم مشنگی این رنگ قرمزو گذاشت اینجا؟حالا چیکار کنم؟ریشش قرمز شد!!باید از اول شروع کنم.من نمیتونم دو ساعت دیگه این پیرمرد غرغرو رو تحمل کنم.

ایوان توت فرنگی کوچکی را از شاخه ای که بهش وصل بود کند و در دهانش گذاشت و بصورت همزمان لبخندی شیطانی زد.
دافنه:هی ایوان.اون توت فرنگیا پلاستیکین.اگه نخوریشون هم مشکلی پیش نمیاد.

صدای داد و فریاد سه وینچی قطع نمیشد.گلرت که به سختی آلبوس را راضی به پوشیدن آن ردا کرده بود پرسید:حالا نمیشه یه کاریش کرد؟شما ناسلامتی ماهرترین نقاش هستین.ماده ای برای پاک کردنش ندارین؟
سه وینچی قلمش را کنار گذاشت و گفت:بله.چنین ماده ای دارم.ولی نه برای نقاشی مهم و حساسی مثل این.متاسفانه باید کار رو از اول شروع کنیم.منم امروز خسته شدم.بهتره کار رو به فردا محول کنیم.فردا صبح همینجا منتظر من باشین.:vay:
آلبوس و گلرت غر غر کنان از جا بلند شده و بطرف خانه شماره 12 حرکت کردند.درحالیکه سه وینچی سرگرم جمع کردن وسایلش بود ایوان به انگوری ها اشاره کرد:الان بهترین موقعیته.یه گونی بکشین رو سرش که بدزدیمش!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۱

دافنه گرینگراسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
-پیشته گربه سیاه!پیشته!

ایوان با ترس از این که گربه به او پنجول بزند،جیغ زنانه و یواشی کشید و گفت:اینو از من دورش کنین.میخاد استخونامو بخوره!
ایوان در حالی که میلرزید با خود زمزمه کرد:گربه سیاه احمق!تو این سرما کسی میاد استخون بخوره؟
یکی از مرگخواران کنار ایوان زمزمه کرد:برو خدا رو شکر کن که سگ نیست.

ایوان نالید و گفت:آشنایی با شما خیلی خوب بود.من میرم که خدا رو شکر کنم.
و بلند شد و بدون ترس از دیده شدن،شروع به رفلتن کرد.یکی از مرگخواران به زور او را کشید و گفت:هیس!

صدای دامبلدور در هوا و فضا پیچید:
-سه وینجی،اوی سه وینج،چرا اینقدر طول میدی نقاشی رو؟گردنم خشک شد.لبام همه تبخال زد از بس حرف نزدم.سبیلام شپش دار شد از بس شونه شون نکردم.میدونی چند دقیقست که غذا نخوردم؟تازه،این لباس سیاه زشت ایکبیری هم که منو جوری نشون میده انگار جادوگر سیاهم.گلرت،تو یه چیزی بگو.

گلرت به نقاش نگاهی کرد و گفت:آلوبس،تو فکر نمیکنی برای این عکس یکمی..فقط یکمی داری اذیت میکنی؟
آلبوس دامبلدور چشمان پر از اشکش را پاک کرد و در حالی که دماغ مقدس خود را فرو میخورد گفت:منو دیگه دوس نداری گلرت؟این مشنگ..
با لحن خاصی ادامه داد:این مشنگ تو رو شیفته خودش کرده گلرت؟چرا من این روزا اینقدر برات بی اهمیت شدم؟گلرت،چرا جوابمو نمیدی؟

مرگخواران که گویی در حال تماشای فیلم هندی بودند،آهی کشیدند و خدارا شکر کردند که سرور و مولایشان قدرت درک بیشتری از آلبوس دامبلدور دارد.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۱

سیبل  تریلانیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
-نظرتون درباره این ایده چیه که موهامو سیاه و مواج بکشین؟فراموش نکنین کمی سایه آبی رنگ اطراف چشمم بزنین که نگاهم عمیق تر و نافذتر به نظر برسه.علاوه بر این بسیار ازتون سپاسگزار خواهم بود اگه شکستگی دماغم رو هم ترمیم...

همینجا طاقت سه وینچی تموم میشه و قلم موی حاوی رنگ نقره ای رو بطرف دامبل پرت میکنه.کمی رنگ نقره ای روی ریش دامبل پاشیده میشه.
-اوه!چه زیبا، چه با ابهت.این یکی به ذهن من نرسیده بود.شما بسیار ماهر هستین.فقط این چونه من کمی میخاره.اگه ممکنه...

سه وینچی آهی میکشه و به کارش ادامه میده.

مرگخواران انگوری کمی به سمت چپ تغییر مسیر میدن تا بتونن تابلو رو بهتر ببینن.
-ایول...عجب چیزی داره از آب در میاد.من کنجکاو شدم آخرشو ببینم.بذاریم کارشو تموم کنه.
-نه نمیشه.ممکنه به محض تموم شدن بفرستنش و فرصت نابود کردنشو از دست بدیم.ایوان،آهان...ایوان..توت فرنگی؟

ایوان با عصبانیت جواب میده:چیه؟

-تو به رنگا نزدیکتری.یه بلایی سرشون بیار. با همدیگه قاطیشون کن.خاک بریز توشون.جادوشون کن.یه کاری بکن دیگه.این نقاشه جای رنگا رو حفظه.موقع کشیدن نگاه نمیکنه.

ایوان ضمن اعلام این موضوع که کسی حق نداره بهش دستور بده تکونی به برگهای توت فرنگیش میده و منتظر فرصت میشه.


ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در تاریخ ۱۳۹۱/۹/۱۵ ۱۲:۲۲:۰۸

آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.