جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  94 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1392 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو از اتاق بیرون اومد و به سمت طبقات پایین به راه افتاد. همونطور که داشت از پله ها پایین میومد، جایی میون طبقه دوم و اول، آماندا رو دید که از سکوت حاکم بر خونه استفاده کرده بود و تو یکی از پاگردا ولو شده بود و داشت یه کتاب به نام "عطش مبارزه: زاغ مقلد" رو می خوند. آماندا به محض اینکه وجود لودو رو حس کرد، سرش رو بالا آورد و با قیافه ای متفکرانه گفت: بیا این قسمت رو بخون! اگه ترفند هایی رو که کاپیتول تو این کتاب استفاده کرده، به کار ببریم، لندن رو خیلی سریع تر فتح می کنیم.

لودو با حیرت پرسید: تو داشتی استراق سمع می کردی؟

بعد صداشو پایین آورد و ادامه داد: از "چیز" استفاده کردی؟

آماندا با بی تفاوتی جواب داد: نخیر، نیازی به چیز نیست؛ از قابلیت های خودمه! صداتون به طور کاملا اتفاقی، تو حیاط، از پنجره ی باز اتاق ارباب به گوشم رسید.

لودو که فکش داشت با تخمین زدن فاصله ی پنجره تا حیاط می افتاد، تصمیم گرفت از ساحره ی خفنی مثل آماندا بخواد موضوع رو به سایر ساحره ها اعلام کنه. اما بعد از اینکه آماندا بهش گفت ساحره ها برای فرار از گرما می خوان استخر رو راه بندازن، پشیمون شد و به راهش ادامه داد.

بالاخره لودو خسته و بی حال، در حالی که از سر و روش عرق می بارید به استخر رسید و با دیدن ساحره هایی که هنوز ردا های بلند و ساده شون رو پوشیده بودن حالش گرفته شد.

فلور نالید: خــــیـــلی گرمه! نمیشه آب استخر رو خنک نگه داشت! عین یه دیگ آب جوش برا پختن ما شده.

بقیه ی ساحره ها هم با عصبانیت غر می زدن و سر اینکه چطور تفریح کنن با هم بحث می کردن. این وسط تنها اِما خوشحال بود که می تونست تو هوای آزاد آشپزی کنه. لودو که وضعیت اسف ناک ساحره ها رو دید، تازه به این پی برد که چرا هوگو با خواهش و تمنا ازش خواسته که اون موضوع رو به ساحره ها اعلام کنه. با این حال دلش رو به دریا زد و قدمی جلو رفت.
- آهای ملت! یه ماموریت جدید داریم. :worry:

سر همه ی ساحره ها به سمت لودو برگشت و لودو هم با ترس به کفش هاش خیره شد. دافنه گفت: لودو ولومت پایینه! مثل آدم حرف بزن ببینیم چی می گی!

همون لحظه صدای بلند آماندا از طبقه ی دوم به گوششون رسید: لودو می گه "آهای ملت! یه ماموریت جدید داریم."

همه برای چند ثانیه با تعجب به جایی که صدای آماندا ازش میومد خیره شدن. بعد ساحره ها مشتاقانه پرسیدن: حالا چجور ماموریتی هست؟

لودو که کمی جرئت پیدا کرده بود گفت: می خوایم کل لندن رو مال خودمون کنیم.

و در کمال تعجب با صدای جیغ و هورای ساحره های شاد مواجه شد.
- عجب سرگرمی توپی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1392 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به رودولف که به او خیره شده بود، گفت:رودولف،تو خجالت نمی کشی؟هیچ کس حق نداره به ارباب اینجوری خیره بشه!

رودولف که به خودش آمده بود سرش را پائین انداخت و گفت:ببخشید ارباب!

-بخشیده شدی!همونطور که لودو ایده های اربابو کپی کرده و بیان کرد،ارباب می خوان لندنو تسخیر کنن و زمانی که ساکنان لندن برمی گردند بر اونا حکومت کنند...

لودو که با دلخوری به زمین نگاه میکرد پرسید:ارباب چه جوری میخواین لندنو تسخیر کنین دقیقا؟من نمی فهمم!

-لودو سوال می پرسی تا مچ اربابو بگیری؟!به عنوان شام تحویل اما بدمت یا نجینی؟!

لودو با مظلومیت گفت:ارباب من جرئت کنم مچ شمارو بگیرم؟بنده مرگخوار سیاه شما چه طور می تونم اجازه ی جنین بی حرمتی ایو به خودم بدم؟!:pretty:

لرد چشمانش را چرخاندد و گفت:در هر حال بر عکس تو لودو که از ذهن ارباب ایده می زدی ارباب ایده هاشو از روی هوا یا دفترچه ایده های پیکسی بر نمی داره!ارباب فکر این جاشم کرده!شما میرین همه ی خونه ها و میدونارو با وسایل شکنجه و آرم مرگخواران و رنگ سیاه پر می کنین!

رودولف با این که جواب سوالش را می دانست همچنان که سرش را پائن انداخته بود،پرسید:ارباب شما هم میاین؟!

لرد با عصبانیت گفت:اولن رودولف وقتی با ارباب حرف میزنی اربابو نگاه کن!دوما معلومه که نه...ارباب این جا می مونه و تو و آیلین باید اسایش و راحتی اربابو فراهم کنین!

-اما ارباب خودتون الآن گفتین که...

-رودولف رو حرف ارباب حرف میزنی؟!

رودولف آهی کشید و گفت:نه مای لرد!
و با بی حوصلگی خروج لرد از اتاق را تماشا کرد.لودو که تا آن موقع روی زمن ولو شده بود پرسید:ارباب رفت؟!میشه چشمامو باز کنم؟!

هوگو با چهره ای مظلومانه گفت:آره!میگم لودو جووووون میشه یه کاری برام کنی؟!:pretty:

لودو با شک و تردید پرسید:چه کاری؟!

-هیچی فقط به ملت ساحره دستور اربابو اعلام کن!

لودو با تعجب گفت:باشه!مشکلی نیست!

هوگو در دل لبخند شیطانی ای زد.لودو خبر نداشت که احتمالا به دلیل برخورد دمپایی های ساحرگان بی اعصاب بر سرش ضربه مغزی خواهد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1392 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
× سوژه جدید ×


خورشید با بی رحمی تمام آفتاب سوزانش رو نثار مردمی که در حال رفت و آمد در خیابونای لندن بودن میکنه. چند روزی بود که هیچ خبری از آن ابرها و باران های همیشگی در لندن نبود. تنها چیزی که تو آسمان میدرخشید خورشید بود ... تنهای تنها! سرتاسر آسمان آبی بود، حتی بدون اون ابرای کومولوس سفید رنگ که البته باران زا هم نیستن!

کمپ مرگخوارا تو لندن:

ساحره ها ردیفی کنار استخر ولو شده بودن و حمام آفتاب میگرفتن! انگار تنها کسایی که از وجود خورشید و نبود بارون لذت میبردن اونا بردن.

بلا جیغ وحشتناکی میکشه و میگه: نخیرم! از خودت مایه بذار! هوای ابری و بارونی و رعدی و کلا هرچیز تیره و سیاهی خیلی قشنگ تره!

فلور هورتی از تو نی نوشیدنیش میکشه و حرف بلارو تایید میکنه: دیگه فک کنم خود خورشیدم داره حالش از خودش به هم میخوره!

دافنه به گلی که چند روز پیش شاداب بود و حالا در اثر آفتاب سوخته بود نگاه میکنه و میگه: فک کنم چن روز دیگه پوست ما هم این شکلی میشه!

ساحره ها دسته جمعی به گل خیره میشن. سوخته و پرپر شده بود و جنازه ی سیاه رنگش رو زمین باقی مونده بود. آستوریا بند و بساطشو جمع میکنه و میگه:

- منکه نمیخوام به سرنوشت اون دچار شم. :worry:

و از اونجا میره. بقیه ساحره ها هم با بیان حرفایی مشابه اون صحنه رو ترک میکنن. بلا که تمام این چند روزو برای "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" به اونجا اومده بود حالا با دیدن گل سوخته و سیاه امیدی تازه گرفته و اینبار با علاقه بیشتر خودشو جلو آفتاب پهن میکنه.

رودولف از پنجره ی اتاقش در حال تماشای بیرونه و غرولندکنان میگه: همه دارن لندنو ترک میکنن، همه جا پیچیده که داره خشکسالی میاد. پس ما واسه چی باید اینجا باشیم؟ چی تو سر اربابه؟

لودو از جاش میپره و میپرسه: جدی میگی؟ خشکسالی؟ ترک اینجا؟ کوچ؟

رودولف با حرکت سرش حرف اونو تایید میکنه و لودو با خوش حالی بشکنی میزنه و میگه: پس بهتره لندنو به اسارت خودمون در بیاریم! این شهر از این به بعد میشه شهر مرگخواراااااا!

رودولف ابروشو بالا میندازه و میگه: میخوای واسه خودت حکومت کنی؟ کسی تو شهر باقی نمیمونه.

لودو لبخند شیطانی میزنه و میگه: ولی بالاخره که تموم میشه! آآآ ببینم تو گفتی اربابم میخواد همینجا بمونیم؟ نکنه من تو سر اربابم؟ چطور ممکنه تصمیمات لرد به ذهن منم برسه؟ یعنی من به مرحله ای از پیشرفت رسیدم که افکار ارباب تو مغزم رخنه میکنه؟

- زیاد حرف میزنه! بزنش.

- پـــــق!

هوگو با نیشی باز به سمت لرد که این دستورو داده برمیگرده و رودولف با تعجب به لرد خیره میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1392 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
× سوژه جدید ×


خورشید با بی رحمی تمام آفتاب سوزانش رو نثار مردمی که در حال رفت و آمد در خیابونای لندن بودن میکنه. چند روزی بود که هیچ خبری از آن ابرها و باران های همیشگی در لندن نبود. تنها چیزی که تو آسمان میدرخشید خورشید بود ... تنهای تنها! سرتاسر آسمان آبی بود، حتی بدون اون ابرای کومولوس سفید رنگ که البته باران زا هم نیستن!

کمپ مرگخوارا تو لندن:

ساحره ها ردیفی کنار استخر ولو شده بودن و حمام آفتاب میگرفتن! انگار تنها کسایی که از وجود خورشید و نبود بارون لذت میبردن اونا بردن.

بلا جیغ وحشتناکی میکشه و میگه: نخیرم! از خودت مایه بذار! هوای ابری و بارونی و رعدی و برفی و کلا هرچیز تیره و سیاهی خیلی قشنگ تره!

فلور هورتی از تو نی نوشیدنیش میکشه و حرف بلارو تایید میکنه: دیگه فک کنم خود خورشیدم داره حالش از خودش به هم میخوره!

دافنه به گلی که چند روز پیش شاداب بود و حالا در اثر آفتاب سوخته بود نگاه میکنه و میگه: فک کنم چن روز دیگه پوست ما هم این شکلی میشه!

ساحره ها دسته جمعی به گل خیره میشن. سوخته و پرپر شده بود و جنازه ی سیاه رنگش رو زمین باقی مونده بود. آستوریا بند و بساطشو جمع میکنه و میگه:

- منکه نمیخوام به سرنوشت اون دچار شم. :worry:

و از اونجا میره. بقیه ساحره ها هم با بیان حرفایی مشابه اون صحنه رو ترک میکنن. بلا که تمام این چند روزو برای "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" به اونجا اومده بود حالا با دیدن گل سوخته و سیاه امیدی تازه گرفته و اینبار با علاقه بیشتر خودشو جلو آفتاب پهن میکنه.

رودولف از پنجره ی اتاقش در حال تماشای بیرونه و غرولندکنان میگه: همه دارن لندنو ترک میکنن، همه جا پیچیده که داره خشکسالی میاد. پس ما واسه چی باید اینجا باشیم؟ چی تو سر اربابه؟

لودو از جاش میپره و میپرسه: جدی میگی؟ خشکسالی؟ ترک اینجا؟ کوچ؟

رودولف با حرکت سرش حرف اونو تایید میکنه و لودو با خوش حالی بشکنی میزنه و میگه: پس بهتره لندنو به اسارت خودمون در بیاریم! این شهر از این به بعد میشه شهر مرگخواراااااا!

رودولف ابروشو بالا میندازه و میگه: میخوای واسه خودت حکومت کنی؟ کسی تو شهر باقی نمیمونه.

لودو لبخند شیطانی میزنه و میگه: ولی بالاخره که تموم میشه! آآآ ببینم تو گفتی اربابم میخواد همینجا بمونیم؟ نکنه من تو سر اربابم؟ چطور ممکنه تصمیمات لرد به ذهن منم برسه؟ یعنی من به مرحله ای از پیشرفت رسیدم که افکار ارباب تو مغزم رخنه میکنه؟

- زیاد حرف میزنه! بزنش.

- پـــــق!

هوگو با نیشی باز به سمت لرد که این دستورو داده برمیگرده و رودولف با تعجب به لرد خیره میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1391 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


اتاق لرد سیاه:

-ارباب خواهش میکنم آروم باشین.این کار واقعا لازمه.ظاهر شما باید به بهترین شکل ممکن در بیاد.عکستون به عنوان برترین جادوگر قرن در ذهن همه حک خواهد شد.تصویر شما از شکلاتهای قورباغه ای در خواهد اومد.:pretty:

لرد سیاه با بدخلقی دستی به صورتش کشید.
-ظاهر ارباب همینجوری هم به اندازه کافی جذاب و با ابهت هست.احتیاجی به تغییر نداریم.این چیه چسبوندین رو صورت من؟حداقل یه آیینه بدین ارباب ببینه چه شکلی شده.:vay:

گری بک با پنجه های تیزش تکه نخی را از ردای جدید لرد برید و کمی به لودو نزدیک شد و زمزمه کرد:
-حالا واقعا لازم بود براش ریش بذاریم؟بیست سی سال پیرتر به نظر میرسه.

لودو بگمن به سختی لبخندش را حفظ کرد و در یک چشم به هم زدن عینک کوچکی را به چشم لرد زد.
-آره...باید کمی مهربون به نظر برسه.نقاشه حساسه خب.یه جفت لنز آبی بیارین.منم اگه دو دقیقه دیگه به این چشما خیره بشم غش میکنم.سه وینچی حق داشته.

بعد از بیست دقیقه تلاش بی وقفه مرگخواران، لرد سیاه روی صندلی مقابل سه وینچی نشسته بود.
-ای حشره گستاخ...زودتر کارتو تموم کن.ارباب خسته شدن.اون موریانه چی داره در گوشت وزوز میکنه؟

سه وینچی سری به نشانه فهمیدن برای لودو تکان داد.
-بله..متوجه شدم.رنگهای شاد و دوست داشتنی.نظر خودمم همین بود.کلا سبک نقاشی من اینقدر بی روح و افسرده نیست....ببخشید جناب مدل، شما چیزی فرمودین؟

لرد که از اینکه جناب مدل خطاب شده بود بسیار خوشحال به نظر میرسید، دندانهایش را روی هم فشرد و منتظر تمام شدن کار نقاش شد.مطمئنا این همه زحمت ارزش دیدن چهره شکست خورده دامبلدور را داشت.لرد امیدوار بود عکسی از این لحظه تاریخی دامبلدور زمانی که تصویر لرد را در جایگاه میدید، در صفحه اول پیام امروز چاپ شود.لبخند لرد باعث اخم نقاش شد.
-نشد دیگه...گفتم نه لبخند بزنین نه نزنین.سبک کار من اینجوریه.


صبح روز بعد:

لرد سیاه خوشحال و شاداب خیلی زودتر از همیشه از اتاقش خارج شد.با لبخندی پیروزمندانه پشت میز صبحانه نشست.با اینکه تمام روز گذشته را به عنوان مدل ثابت روی صندلی نشسته بود به هیچ عنوان احساس خستگی نمیکرد.مرگخواران شبانه تصویرش را به جایگاه مخصوص برده بودند و بدون هیچ مشکلی نصب کرده بودند.
-یکی پیام امروزو بیاره برام.شنیدم خبرنگارا از چند ساعت قبل منتظر رونمایی تصویر بودن.سریع بیارین.

هوگو ویزلی دوان دوان پیام امروز را تقدیم لرد کرد.لرد سیاه مغرورانه نگاهی به صفحه اول روزنامه انداخت...و لبخند روی لبهایش خشک شد!
تصویر خندان لرد همانطور که انتظار داشت در صفحه اول چاپ شده بود ولی با عنوانی غیر منتظره:

آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور، برترین جادوگر قرن!


نفس مرگخواران در سینه حبس شده بود.همه منتظر عکس العمل لرد بودند.لرد با صدایی زمزمه وار شروع به صحبت کرد.
-کی دیروز منو برای نقاشی آماده کرد؟کی این ریش مسخره رو روی صورتم گذاشت؟همینطور این لنزهای آبی رو...و این کلاه نفرت انگیز و این عینک مضحک رو...و البته این ردای نارجی گلدار...که مسلما هرگز نپوشیدمش!

لودو بگمن با هر جمله لرد بیشتر بطرف زیر میز میخزید.مرگخواران با ترس و لرز از گوشه و کنار سرک کشیدند.با دیدن تصویر آهی از سر تعجب کشیده و با افسوس سرشان را تکان دادند.لرد شباهت انکار ناپذیری به دامبلدور پیدا کرده بود!


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 19 آذر 1391 07:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره با تلاش و اهتمام کراب و البته به لطف یک پارچ بزرگ آب <<سه وینچی>> به هوش آمد و در حالی که مشخص بود چندین گنجشک در بالای سرش در حال پرواز کردن هستند و چشمانش سیاهی میرود شروع به صحبت کردن کرد:

_ من کیم؟ اینجا کجاست؟ این کیه؟ اون کیه؟ نه نه منو آتیش نزنید اعتراف میکنم که زمین گرد نیست!
کراب: زمین چیه! بابا اون یکی دیگه بود! تو نبودی که گردی زمینو کشف کردی! توهم زدی! یه زمان دیگه بود! قرون وسطا بود!

سه وینچی کم کم متوجه اوضاع شد و دور و برش را بر انداز کرد تا اینکه نگاهش به ارباب افتاد و جا در جا دوباره غش کرد، در حالی که زیر لب زمزمه میکرد:
_ من جهنم نمیرم! من پیش ابلیس نمیرم!

ارباب که مشکوک شده بود () به کراب گفت:
_ اووووم کراب این چی میگه؟ چرا دوباره عین بز غش کرد؟

کراب: ارباب هیچی! داشت از جبروت و جلال شما میگفت. هیووووم جسارتا بنظرم ارباب شما اینجا نباشید بهتره، وقتی به هوش اومد خودم میام صداتون میکنم. این ابهت و شکوه شما رو میبینه میگرخه بنده خدا دوباره غش میکنه. حقم داره خب! چه جلالی چه جبروتی ... نیست بلاتر از سیاهی رنگ!

لرد ولدمورت که از پاچه خواری کراب خوشش آمده بود در حالی که نیشخند میزد از اتاق بیرون رفت. تا لرد از اتاق خارج شد کراب آهسته به دافنه گفت:
_ نمیدونم چیکار کنیم! این اربابو میبینه میترسه فکر میکنه آوردنش جهنم عذابش کنن!

دافنه کمی فکر کرد و گفت:
_ تنها راهش اینه که سر و ظاهر اربابو تغییر بدیم تا بتونه ارباب رو نقاشی کنه. فقط یک مشکل وجود داره که اونم قابل حله! بعد از اینکه ارباب رو با ظاهر جدید کشید تا زمانی که تصویر ارباب رو به عنوان بهترین جادوگر قرن پرده برداری نکردن نباید بذاریم ارباب ببینتش وگرنه نمیذاره نقاشیو نشون بدن! بعد که توی تی وی نشون دادن و دید اگه خوشش اومد که چه بهتر وگرنه ما باید در کسری از ثانیه فلنگو ببندیم ولی حداقل خیالمون راحته این ماموریتو انجام دادیم کلکشو کندیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 17 آذر 1391 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- :vay: اینا منو روانی کردن ارباب، یه گونی با خودشون نیاورده بودن بندازیمش اون تو بیاریمش خدمت شما. کراب برداشت طلسمش کرد، اون هم با کله رفت تو سطل رنگ سبز!!!

لرد لحظه ای سه وینچی را بیخیال شد. به ایوان نزدیک شد، چوب دستیش را بیرون کشید و به طرف ایوان گرفت. ایوان با دستپاچگی گفت:

- ا...ا...ارباب! من مگه چیکار کردم؟!

لرد لبخند زنان پرسید:

- اینی که دست منه چیه ایوان؟
- چو چوب جادو...
- تو چی هستی ایوان؟
- اسکلت... :worry:

لرد ایوان را کروشیو میکنه و پرخاش کنان میگه:
- ابله، میگم تو چی هستی؟!
- اهان من جادوگرم.

لرد به طرف سه وینچی میره، نگاهی به نیم تنه بالاییش که به رنگ سبز مغز پسته ای در اومده نگاه میکنه و با عصبانیت میگه:
- خب اسکلت کله پوک و نفهم. وقتی تو جادوگری و چوب جادو هم داری لازم نیست عین مشنگ ها یه گونی بگیری دستت با خودت ببری. میتونی گونی رو اونجا احضار کنی!

صدای "اوه" فضای اتاق رو پر کرد. غیر از ایوان هیج کدوم از مرگخوارهای دیگه هم متوجه این موضوع نشده بودن و این چیزی نبود که اونها دوست داشته باشن لرد متوجهش بشه.

کراب که خودش طلسم رو انجام داده بود و نقاش نگون بخت رو عین تخم مرغ شانسی نصفه رنگ آمیزی کرده بود، برای اینکه موضوع بح رو منحرف کنه به سه وینچی که وسط اتاق پهن شده نزدیک میشه و به لرد میگه:

- ارباب، میخواین زودتر به هوشش بیارم؟ به هر حال زشته بزرگترین جادوگر قرن اینجا وایساده و این عین ماست پهن شده کف زمین! باید بلند بشه با احترام سریع تر نقاشی شما رو بکشه. الان به هوشش میارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دافنه:هوگو، گونی بکش!
هوگو:لودو گونی بکش!
لودو:سوروس گونی بکش...اهه!تو وسط ماموریت ما چیکار میکنی؟تو که مرگخوار نیستی.

در حالیکه سوروس سرگرم سوت زدن شده بود خشم ایوان فوران کرد.
-یکی یه گونی بده.خودم میکشم رو سر این.زود باشین.الان یارو بساطشو جمع میکنه میره خب.:vay:

کسی از جایش تکان نخورد.ایوان کم کم داشت متوجه موضوع میشد.
-یعنی هیچکدوم از شما کم خردا به فکرتون نرسید که برای دزدیدن یک موجود زنده به گونی احتیاج داریم؟الان چطوری بدزدیمش؟شما تمام نقشه های منو نقش بر آب کردین.بیچاره شدیم.ارباب هممونو میندازه تو دستگاه چرخ گوشت.بعد از این طرفش میگیره و به سیخمون میکشه.قبلش هم با پیاز قاطیمون میکنه که اشکمون در بیاد.منم که حساسیت شدیدی به هر نوع پیاز...

در میان داد و فریاد ایوان، کراب طلسم بیهوشی را روی سه وینچی اجرا کرد.نقاش پخش زمین شد.ایوان که کمی تا قسمتی ضایع شده بود سعی کرد آرامشش را حفظ کند.
-این چه کاری بود انجام دادین؟دیدی چی شد؟افتاد تو سطل رنگ سبز.اگه گونی آورده بودین این اتفاق نمیفتاد.قدرت برنامه ریزی ندارین که.حالا یکی کولش کنه، سریع آپارات کنیم خانه ریدل.ارباب منتظرن.و زیاد از انتظار خوششون نمیاد.


چند ثانیه بعد:

-ایوان؟تو نمیدونستی ارباب منتظرن و زیاد از انتظار خوششون نمیاد؟

ایوان سرش را پایین انداخت.
-ارباب به جان شما منم همینو بهشون گفتم.نمیفهمن که!

لرد سیاه به موجود سبز رنگی که روی فرش ابریشمی دستباف بافته شده توسط شخص هلگا هافلپاف(اشاره به ثروت بی حد و حصر ارباب)، ولو شده بود اشاره کرد.
-این همون نقاشه؟!موقع آوردن زیاد پیچ و تابش دادین که این رنگی شده؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان معروف به توت فرنگی کال، در حالیکه روی زمین میخزید به سه وینچی و رنگهایش نزدیک شد.نقاش کاملا روی چهره زیبای دامبلدور تمرکز کرده بود.گلرت هم همینطور.ایوان به آرامی رنگ سفید را(که بیشترین کاربرد را در نقاشی دامبلدور داشت)برداشت و با رنگ قرمز مخلوط کرد.

سی ثانیه بعد:

صدای فریاد سه وینچی:واااااای...بیچاره شدم.بدبخت شدم.این چه بلایی بود سر من اومد.کدوم مشنگی این رنگ قرمزو گذاشت اینجا؟حالا چیکار کنم؟ریشش قرمز شد!!باید از اول شروع کنم.من نمیتونم دو ساعت دیگه این پیرمرد غرغرو رو تحمل کنم.

ایوان توت فرنگی کوچکی را از شاخه ای که بهش وصل بود کند و در دهانش گذاشت و بصورت همزمان لبخندی شیطانی زد.
دافنه:هی ایوان.اون توت فرنگیا پلاستیکین.اگه نخوریشون هم مشکلی پیش نمیاد.

صدای داد و فریاد سه وینچی قطع نمیشد.گلرت که به سختی آلبوس را راضی به پوشیدن آن ردا کرده بود پرسید:حالا نمیشه یه کاریش کرد؟شما ناسلامتی ماهرترین نقاش هستین.ماده ای برای پاک کردنش ندارین؟
سه وینچی قلمش را کنار گذاشت و گفت:بله.چنین ماده ای دارم.ولی نه برای نقاشی مهم و حساسی مثل این.متاسفانه باید کار رو از اول شروع کنیم.منم امروز خسته شدم.بهتره کار رو به فردا محول کنیم.فردا صبح همینجا منتظر من باشین.:vay:
آلبوس و گلرت غر غر کنان از جا بلند شده و بطرف خانه شماره 12 حرکت کردند.درحالیکه سه وینچی سرگرم جمع کردن وسایلش بود ایوان به انگوری ها اشاره کرد:الان بهترین موقعیته.یه گونی بکشین رو سرش که بدزدیمش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آذر 1391 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-پیشته گربه سیاه!پیشته!

ایوان با ترس از این که گربه به او پنجول بزند،جیغ زنانه و یواشی کشید و گفت:اینو از من دورش کنین.میخاد استخونامو بخوره!
ایوان در حالی که میلرزید با خود زمزمه کرد:گربه سیاه احمق!تو این سرما کسی میاد استخون بخوره؟
یکی از مرگخواران کنار ایوان زمزمه کرد:برو خدا رو شکر کن که سگ نیست.

ایوان نالید و گفت:آشنایی با شما خیلی خوب بود.من میرم که خدا رو شکر کنم.
و بلند شد و بدون ترس از دیده شدن،شروع به رفلتن کرد.یکی از مرگخواران به زور او را کشید و گفت:هیس!

صدای دامبلدور در هوا و فضا پیچید:
-سه وینجی،اوی سه وینج،چرا اینقدر طول میدی نقاشی رو؟گردنم خشک شد.لبام همه تبخال زد از بس حرف نزدم.سبیلام شپش دار شد از بس شونه شون نکردم.میدونی چند دقیقست که غذا نخوردم؟تازه،این لباس سیاه زشت ایکبیری هم که منو جوری نشون میده انگار جادوگر سیاهم.گلرت،تو یه چیزی بگو.

گلرت به نقاش نگاهی کرد و گفت:آلوبس،تو فکر نمیکنی برای این عکس یکمی..فقط یکمی داری اذیت میکنی؟
آلبوس دامبلدور چشمان پر از اشکش را پاک کرد و در حالی که دماغ مقدس خود را فرو میخورد گفت:منو دیگه دوس نداری گلرت؟این مشنگ..
با لحن خاصی ادامه داد:این مشنگ تو رو شیفته خودش کرده گلرت؟چرا من این روزا اینقدر برات بی اهمیت شدم؟گلرت،چرا جوابمو نمیدی؟

مرگخواران که گویی در حال تماشای فیلم هندی بودند،آهی کشیدند و خدارا شکر کردند که سرور و مولایشان قدرت درک بیشتری از آلبوس دامبلدور دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟