جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
0
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-معجون چراغ غول تعمیر کن بدم؟

ثانیه ای قبل از آن که هکتور معجون عجیبش را روی چراغ بریزد و خراب کاری بیشتری به بار آورد، آرسینوس چراغ را از زیر دستش کشید.
-نه هکتور، نه!
-معجون غول محو کن چی؟
-

-یورتمه برو! یالا!

همه ی نگاه ها به سمت در آشپرخانه چرخید؛ غول موهای دلفی را گرفته بود و می کشید. دلفی، در حالی که صورتش از شدت درد در هم شده بود، تمام تلاشش را می کرد که یورتمه برود.

-کسی کتابی راجع به نحوه ی تعمیر چراغ غول ها سراغ نداره؟

هنوز ثانیه ای از اتمام این جمله نگذشته بود که صدای پایی از راه پله شنیده شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-نميپيچم!

دلفى فرياد زنان اين را گفت و مشغول كلنجار با غول شد.
-برو پايين...برووو!...كمرم درد گرفت!

غول، با خيال راحت پاهايش را دو طرف گردن دلفى انداخته بود و براى ضمانت جانش در برابر پيچش ها و بالا و پايين پريدن هاى او، دستانش را در موهاى دلفى فرو كرده بود.

-موهام رو ول كن. نكش...ميگم نكش!

ولى غول گوش شنوا نداشت. او گرسنه بود و غذا ميخواست...دو قرن را براى اين لحظه صبر كرده بود!

-باشه...باشه! ميرم...ميرم آشپرخونه. نكش فقط!

دلفى كه چاره اى نداشت، به سمت آشپزخانه رفت.
از بين مرگخواران كه تا آن لحظه، با دهان هاى باز شاهد ماجرا بودند، اولين نفر كه به خودش آمد، بلاتريكس بود.
-بازنشسته شده؟ يعنى بخاطر هيچ چى اون همه سكه داديم؟
-چه غول پررويى هم هست!

-خودتى!

صدا، صداى فرياد غول بود كه از آشپزخانه شنيده ميشد.
آرسينوس به تكه هاى چراغ اشاره كرد.
-من مطمئنم كه اگه اين رو درست كنيم، همه چى درست ميشه.

مرگخواران نگاهى به تكه هاى چراغ انداختند. به نظر مى آمد كه چاره ى ديگرى هم جز تعمير آن ندارند. چراكه احتمالا لرد سياه به هيچ وجه از اين مهمان ناخوانده استقبال خوبى نميكردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


مغازه های کوچه ناکترن، اصولا تنگ و تاریک و سیاه هستند! و این سیاه بودن را، بیشتر از کمبود نور، می توان به مراجعه کننده های دائمی این کوچه مربوط دانست.
بلاتریکس لسترنج و آستوریا گرینگرس، شاید دو نمونه از سیاه ترین ها بودند!
همین باعث شده بود که حتی مغازه داران نه چندان سپید ناکترن هم، با دیدنشان در آن وقت از روز، احساس خطر کنند.حضور ناگهانی و بی دلیل این دو ساحره، اصلا نشانه خوبی نبود.

هر دو با عجله گام برمی داشتند. واضح بود که هدف مشخصی دارند. از جلوی هر مغازه که عبور می کردند، صدای نفسی که از سر راحتی آزاد می شد به گوش می رسید.
-آخییییش...این جا هم نیومدن. پسر چند بار باید بهت بگم وقتی اینا رو این دور و برا دیدی کرکره رو بکش پایین.

طولی نکشید که مقصد آستوریا و بلاتریکس مشخص شد.

عتیقه فروشی...


چند ساعت بعد...خانه ریدل ها...


مرگخواران دور چراغ کهنه و قدیمی و زنگ زده ای جمع شده بودند. بلاتریکس و آستوریا، با لبخندی غرورآمیز به چراغ نگاه می کردند.

-این...الان...واقعا اونه؟
-مگه واقعیت داشت؟
-الان از توش غول در میاد؟

آستوریا سرش را به نشانه تایید تکان داد.
-بله. خودشه. می دونی چند سکه بابتش دادیم؟ ولی ارزششو داشت. غول چراغ جادو، الان جزو اموال ارتش سیاهه. خب...کی مایله برای اولین بار امتحانش کنه؟

همه دست ها با شور و شوق بالا رفت. بلاتریکس به دلفی اشاره کرد.
-تو...می دونی که باید چیکار کنی؟ دستاتو بذار دو طرفش و آروم حرکت بده. غول میاد بیرون و ازت می پرسه چه آرزویی داری. حواستو جمع کن. اول یه آرزوی کوچیک بکن که مطمئن بشیم درست کار می کنه.

دلفی با هیجان چراغ را برداشت...دست هایش را دو طرف آن گذاشت و به آرامی شروع به حرکت دادن آن ها کرد.

-لعنتیا پس دو قرنه کجا هستین؟

صدای فریادی که فضای اتاق را پر کرده بود، با دود غلیظی که از لوله چراغ خارج می شد همراه شد، و باعث شد دلفی با وحشت، چراغ را روی زمین بیندازد.

غول آبی رنگ بزرگی از لوله چراغ خارج شده بود...سرفه کنان به طرف دلفی رفت...و با یک جهش بلند روی شانه هایش پرید.
-دوصد ساله که برای این لحظه صبر کرده بودم...

دست هایش را دور گردن دلفی پیچیده بود. دلفی که اصلا احساس راحتی نمی کرد پرسید:
-هی...تو الان نباید بپرسی چه آرزویی دارم؟

-دِ نه دیگه...گذشت اون دوران! همین یک ماه پیش بازنشسته شدم. الان دیگه وقت خوشگذرونیمه. و باور کنین یا نکنین، این بالا خیلی داره بهم خوش می گذره.

دلفی با فریادی معترض شد:
-زود برگرد تو چراغت!

-نمی شه خب کوچولو...تو همین چند لحظه پیش چراغمو انداختی زمین...شکسته! چقدر گشنمه...آشپزخونه کجاس؟ بپیچ اون ور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: شنبه 11 شهریور 1396 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه

-اینو ولش کن اصن. اون چی؟ اون چطوری مرگخوار شد؟

پیرمرد می دانست اتفاقی در حال وقوع است؛ سوزش علامت شومش این را به او می گفت.

-این یکی؟ این یکی... اولش سعی کرد عضو محفل شه. اون قدر تو گوشش خونده بودن که سفیدی خوبه و سیاهی بد، که میخواست تو محفل عضو شه، اما قبولش نکردن. بعد که خودش چشم و گوشش باز شد، متوجه شد قلبش به اندازه ی زغال سیاهه.
-لرد قبولش کرد؟
-خیلی رفت و اومد تا بالاخره لرد قبولش کرد. بهش می گفت تو هنوز معلوم نیست میخوای کدوم طرفی باشی، هنوز سیاهی رو تو وجودت نمی بینم. اما بعد از فعالیتای سیاهی که انجام داد، بالاخره با اکراه قبولش کرد.

پسرک که مجذوب لحن حرف زدن پیرمرد شده بود، بی آن که حتی پلک بزند پرسید:
-بعدش چی شد؟
-یه مدتی خیلی پیداش نبود. دیر میومد، زود می رفت. حتی گاهی اوقات تو ماموریت ها هم شرکت نمی کرد. بعضیا می گفتن لرد بهش یه ماموریت اختصاصی داده که خیلی مهمه، اما اون تو ماموریتش شکست خورد؛ برای همینم دیر برگشت. وقتی هم برگشت، هویتش رو عوض کرده بود. اون موقع دیگه نزدیکای غیب شدن لرد بود، به خاطر همین خیلی نتونست...

-حرف زدن با این بچه ی خون لجنی اینقدر مهمه که پیام های ما رو نادیده می گیری؟

پیرمرد و پسر بچه، هر دو، به سمت منبع صدا برگشتند.
باورش برای پسرک سخت بود، چندبار به تصویر روی دیوار نگاه کرد تا مطمئن شود.
-این... این... لرد سیاهه؟!

پیرمرد که به شدت احساس خطر می کرد، زیر لب گفت:
-هیچی نگو. هیچی نگو!

سپس با احتیاط قدمی رو به جلو برداشت و گفت:
-نه، سرورم! من فقط... این پسره میخواد مرگخوار بشه، من داشتم داستان مرگخوارا رو براش تعریف می کردم.
-کروشیو.

پیرمرد از درد به خود پیچید؛ قهقهه ی تیزی فضا را پر کرد.
لرد سیاه، پس از آن که دست از خندیدن برداشت، با صدای هیس مانندی به مرگخوار نافرمان گفت:
-فکر می کنیم درست رو به خوبی گرفته باشی. بعد از اینکه اون بچه رو کشتی، بیا.

و پیرمرد را با پسرک تنها گذاشت.

پیرمرد با تردید نگاهی به پسربچه، که داشت از ترس به خود می لرزید، انداخت. سپس چشمانش را بست و صورتش را برگرداند.
-آواداکداورا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پسرک با کنجکاوی به تصاویر خیره شده بود. چشمانش از روی تصویری به روی تصویر دیگر می دوید. نمی دانست کجا باید متوقف بشود. به دنبال یک تفاوت بود...

و خیلی طول نکشید که آن را یافت!

در حالی که انگشت اشاره اش را به طرف یکی از تصاویر گرفته بود، شروع به بالا و پایین پریدن کرد.
-اون...اون...اونو بگو...اون چطوری مرگخوار شد؟ اصلا چطوری قبولش کردن؟ چرا قبولش کردن؟ چه احتیاجی بهش داشتن؟

پیرمرد لبخندی زد. عجله و شور و شوق پسر، برایش جالب بود.
-آروم باش. می گم. همه رو برات تعریف می کنم...این یکی...داستان غمگینی داشت. وفادار بود. خیلی وفادار. خودشو وقف ارتش سیاه کرده بود. از بچگی! تو هاگوارتز بارها به دلیل شرارت هاش مورد بازخواست قرار گرفت. بعد از فارغ التحصیل شدن یکراست سراغ لرد سیاه رفت و درخواست داد...ولی نشد...

پسرک شانه ای بالا انداخت!
-نبایدم می شد!

-مسخرش کردن. بهش گفتن بچه اس. به درد نمی خوره. گفتن وقتشونو نگیره. ولی اون نرفت...همونجا جلوی در خانه ریدل ها نشست. همه فکر می کردن خسته می شه. دیر یا زود خسته می شد و می رفت...

-رفت؟

-باد وزید...بارون بارید...شب شد...روز شد...ولی نرفت! فقط برای رفع احتیاجات اساسیش از جاش بلند می شد. بعد برمی گشت و همون جا می نشست. تا این که لرد خسته شد. می گفتن حوصلش از دیدن قیافه تکراریش سر رفته بود. صداش زد و بهش گفت که درخواستشو می پذیره.

پسرک تشنه و کنجکاو به نظر می رسید. سکوت کرد تا پیرمرد به سخن گفتن ادامه دهد.

-لرد بهش ماموریت داد. یه ماموریت طولانی و سخت. و اون با جان و دل قبول کرد. رفت و سال ها تلاش کرد و با دست پر برگشت...و دید که هیچی سر جاش نیست.

پسر بچه با نگرانی اخم هایش را در هم کشید. پیرمرد باز سکوت کرده بود. درست وقتی که داستان به نقطه مهیجش رسیده بود.
-چی سر جاش نبود؟

-هیچی...لرد نبود. مرگخوارا نبودن. همشون رفته بودن...تمام زندگیشو برای رسیدن به یه سراب هدر داده بود. به محض برگشتن دستگیرش کردن و منتقل شد به آزکابان. بعدش هم...

پسرک این بار متعجب به نظر می رسید...یک نگاه به تصویر کرد و نگاه دیگری به پیرمرد. و ظاهرا جوابش را پیدا نکرد.
-آزکابان؟...ولی اون...فقط یه عنکبوته!

حالا نوبت پیرمرد بود که تعجب کند.
-عنکبوت؟

به تصویر دقیق شد. در گوشه یکی از عکس ها عنکبوتی آواره و پریشان در حال استراحت بود. با چوب دستی اش ضربه ای به پای عنکبوت زد.
-اینو می گی؟ این که تو عکس نیست...روی عکس وایساده بود. اون فقط یه عنکبوت بی ارزشه. منم یه ساعته دارم داستان فردی که تو عکسه رو برات تعریف می کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1396/5/29 23:20:41
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پيرمرد رو به روى تصوير زنى كه اصلا قيافه ى دوستانه اى نداشت، ايستاد.

-اين چشه؟ چرا انگار با خودشم قهره؟!

پيرمرد لبخندى زد.
-نه نيست. مدلش همينجورى بود...هيچوقت نميخنديد و وقتى ميخنديد، بهتر بود كه جونت رو بردارى و فرار كنى! هميشه سياه بود...ذهنش، قلبش...راجع به همه چيز شك داشت. همه چيز...به جز مرگخوار شدن.

پيرمرد نفسى تازه كرد...
-وقتى كه مرگخوار شد، خيلى شيطنت داشت. هيچكس از دستش آسايش نداشت. چند وقت بعد با دراكو مالفوى ازدواج كرد و صاحب يه پسر شدن. اما اگه از من بپرسى، ميگم كه هيچوقت عاشق مالفوى نبود. دقيقا برعكس دراكو!...همه چيز خوب بود. ولى...يهو رفت!
-خيانت كرد؟!

پيرمرد نگاهى به تصوير انداخت.
-نه! هيچوقت خيانت نكرد. برگشت...ولى عوض شده بود. بي حوصله...عصبى...تنها كسى كه دليلش رو ميدونست لرد سياه بود! هيچكس فكر نميكرد دوباره پذيرفته بشه، اما شد!

پسر بچه نگاهى به تصوير انداخت.
-بعدش چى شد؟
-هيچى...الان فقط منتظره...

نوبت تصوير بعدى بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
با لحن نه چندان خوشایندی دوباره شروع به توضیح دادن کرد:

-منو ببین بچه جون..وقتی...وقتی یه فردی به یک گروهی یا حتی به یه فرد دیگه ایی وابسته باشه و وفاداری داشته باشه نمیتونه ولش کنه!

پسرک با نگاه به عکس دوباره پرسید:همشون وفادار موندن؟

پیرمرد با حالت غرورآمیزی گفت:
-همشون خیلی ها هم هستن که هنوز هم برای بودن با مرگخوارا تلاش میکنن.خیلی ها هستن که هنوزم میخوان و میتونن سیاه باشن.وفاداری یعنی یه چیزی برات ارزش داشته باشه ،یعنی ولش نکنی.

پیرمرد نمیخواست دل پسرک را بشکند اما خون ماگلی اش مانع درک این موضوع می شد.یا لاقل او اینطور فکر می کرد.
پسرک دستش را در جیب هایش فرو برد و با صدای آرامی گفت:

-درمورد محفل چی؟همشون وفادارن؟

پیرمرد سرش را خاراند و با لحن ناامیدانه ای گفت:

نمی دونم.شاید! نظر تو چیه؟

پسرک کمی فکر کرد وگفت:

-ترجیح میدم عضو هیچکدومشون نباشم و برای خودم وابستگی ایجاد نکنم.

پیرمرد آهی کشید و دوباره به عکس خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 03:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: یک بچه ی مشنگ زاده که تازه متوجه شده جادوگر است، به کوچه ی ناکترن می رود تا خرید کند. او عکس مرگخواران را روی دیوار آن جا می بیند و پیرمردی به او می گوید که آن ها و اربابشان در حال بازگشت هستند.
پسرک از پیرمرد درباره ی نحوه و علت مرگخوار شدن آن ها می پرسد و او، شروع به تعریف کردن داستان یکایک مرگخواران می کند...
..............


-چطور این قدر مطمئنه؟ چطور میشه اینقدر مطمئن بود؟

پیرمرد نگاهی به چهره ی پسرک انداخت...
نه! با وجود آن همه توضیحی که برایش داده بود، هنوز هم وفاداری را نمی فهمید. شاید هم تقصیر خودش نبود، خون غیر اصیلش نمی گذاشت این چیزها را بفهمد.

پیرمرد چشمانش را بست تا شاید راه جدیدی برای توضیح وفاداری به پسرک پیدا کند، اما از شدت سوزش ساعد چپش نتوانست. بی اختیار با دست دیگرش ساعد چپش را گرفت و اخم هایش را در هم کشید.

پسرک که فکر کرد پیرمرد از سوال او ناراحت شده، نگران به او نگاه کرد.
-چی شد؟ سوال بدی پرسیدم؟

پیرمرد چشمانش را باز کرد. سوزش علامت شومش هر بار بیشتر از دفعه ی قبل می شد و این خبر خوبی بود، لااقل برای او. به خاطر این خبر خوب هم که شده نمی خواست به پسرک زیاد سخت بگیرد.
چشمانش را به چشمان پسرک دوخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوم... این اسمش...

پسرک به میان صحبتش پرید.
-نه...وایستا...کسی هست که عکسش اینجا نباشه؟

پیرمرد تمام تصاویر را از نظر گذراند.
- نه همه هستن...البته...نه! لوسیوس مالفوی جای عکسش خالیه.
- چرا خالیه؟

پیرمرد به فکر فرو رفت.
- خب چون...اصلا بذار از اولش تعریف کنم.

نفسی تازه کرد.
- لوسیوس از روز اول سیاه بود... سیاه مطلق! تو مدرسه طرفدارای زیادی داشت... یه مالفوی بود خب!

زهر خندی زد.
- جزو اولین افراد ارتش سیاهی بود. هرجا لرد سیاه بود، با سر خم، گوش به فرمان بود و هرجا لرد نبود، با گردن افراشته، رهبر.

پسرک رشته ی صحبت پیرمرد را پاره کرد.
- یعنی چی رهبر بود؟
- یعنی هرجا لرد نبود، اون جلوتر از بقیه بود...البته بعضیا میگن بلاتریکس...ولی اول اون بود و یک قدم عقب ترش، بلاتریکس. لوسیوس وفادار مطلق بود، یه خادم واقعی!...تو اولین ظهور لرد سیاه، مرگخوار شد. وقتی همه فکر میکردن لرد نابود شده، اون تو آزکابان، فقط با اطمینان به برگشت اربابش زنده موند...زنده موند و فرار کرد...به زور دوز و کلک، از شر اتهاماتش خلاص شد.
- یعنی خیانت کرد؟

پیرمرد کمی فکر کرد...نه! لوسیوس خیانت به لرد سیاه را بلد نبود.
- نه! وقتی آزادیش رو به دست آورد، شروع کرد به پیدا کردن مرگخوارای وفادار. چهارده سال...چهارده سال تموم برای برگشتن لرد سیاه، به هر دری زد. تا آخرش موفق شد. لرد سیاه برگشت...و باز هم لوسیوس به جایگاهش تو حلقه ی نزدیکان لرد سیاه رسید. خونش رو به عنوان مقر ارتش سیاهی، در اختیار مرگخوارها و لرد سیاه گذاشت. توی ماموریت های زیادی ارتش مرگخوارها رو رهبری کرد.

پسرک جواب سوالش را نگرفته بود.
- نگفتی...چرا عکسش اینجا نیس؟
- کسی نمیدونه. ولی اگه نظر من رو میخوای...میگم چون باز هم یه راهی واسه خلاص شدن پیدا کرده و حالا، داره سعی میکنه صاحب همه این عکس هارو قبل از وزارتی ها پیدا کنه و دور هم نگهشون داره.

قبل از اینکه پسرک سوال شکل گرفته در ذهنش را بپرسد، پیرمرد جوابش را داد.
- چون مطمئنه که لرد سیاه باز هم برمیگرده و برای تشکیل دوباره ی ارتش سیاه، به همه ی این مرگخوارهای وفادار نیازه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب... این یکی چی؟

پیرمرد به بیلبرد نگاه کرد.
- منظورت آمانداست؟
- آماندا؟ پس فامیلیش چیه؟
- نمیدونم فکر کنم از روز اول فامیلی نداشت.
- مگه میشه؟

پیرمرد یکم فکر کرد اما به نتیجه ای نرسید بنابر این گفت:
- نمیدونم به هرحال اینم از روزی که به دنیا اومد فقط میخواست که به دست لرد سیاه کشته بشه برای همین اول رفت برای محفل ققنوس درخواست عضویت داد تا شاید توی جنگ به دست لرد سیاه کشته بشه.
- محفل ققنوس دیگه چیه؟

پیر مرد بعد از کمی فکر کردن جواب پسر را داد:
- یه گروهه که دقیقا متضاد گروه مرگخوارهاست.
- آهان، خب پس چطوری آماندا مرگخوار شد؟
- خب بعد از اینکه دامبلدور درخواست اونو رد کرد اونم به این نتیجه رسید که لرد سیاه به قدری بی رحمه که حتی اطرافیان خودشم گاهی اوقات میکشه برای همین اون وارد گروه مرگخوار ها شد.
- پس اون هیچ علاقه ای به گروه مرگخوار ها نداشت؟
- اولش شاید اما بعدش به این نتیجه رسید که کاملا به این گروه وابسته شده؛ گاهی اوقات بعضی تصمیمات به آدم کمک میکنه خودشو بهتر بشناسه!
- در نهایت به دست لرد سیاه کشته شد؟
- شاید آره شایدم نه!

پسر به تصاویر نگاه کرد و به نفر بعدی اشاره کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟