هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بیلی در حال شادی از یافتن شغلی نون و آب دار بود که یهو خودشو وسط رینگ میابه!

دستکش های مشت زنی رو به دست میکنه و در حالیکه بالا و پایین میپره منتظر حریف ناشناسش...

شترق بوم پخ!

سه تا مشت از ناکجا آباد میاد و بیلی رو داغون میکنه.

بیلی سریع جمع و جور میشه.
-کی زد؟

صدا میاد.
-من...حریفت...بانز...شرمنده دیگه. هورکراکس اربابی ولی شرط بندی کردم. باید ببرم. نزنی میزنم!

بیلی بانزو نمیبینه که بزنه. برای همین تصمیم میگیره سو لی رو که جزو تماشاچیاس و روی حریف بانز-هر کی که هست- شرط بسته، بزنه.
یکی دو ضربه به سر و صورت سو لی میزنه که دل نویسنده خنک بشه، و بعد برمیگرده وسط رینگ و کتکشو میخوره.

این جدال نابرابر خیلی زود با شکست بیلی تموم میشه و همه متفرق میشن!

بیلی خیلی بی موقع یاد قراردادی که نخونده بوده میفته. نمیدونه تاوان شکستش چی میتونه باشه.
بیلی، چوب خوش بینیه. شاید دلشون براش میسوخت و کمی پول بهش میدادن.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۶:۰۳:۵۰

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۲:۳۶
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 541
آفلاین
موش و دو مرد بی نام و نشانی که برایش کار می کردند، چند ثانیه ای را بدون حرف، به بیلی خیره شدند.
-منو مسخره می کنی؟

دو مردی که آنجا ایستاده و با خشم به بیلی خیره شده بودند، به طرفش هجوم بردند.
-به چه حقی ارباب ما رو مسخره می کنی؟ تو دستت کجا بود که کاری ازش بر بیاد؟

با شنیدن کلمه‌ی ارباب، بیلی بی توجه به کتکی که می خورد، در رویا و خیالاتش غرق شد.
روزی می رسید که او هم ارباب شود و یارانی داشته باشد. یارانی که اجازه ندهند کسی با او رفتار غیر محترمانه ای داشته باشد...

با ضربه محکمی که سر پلاستیکی بیلی را از تنش جدا کرد، از خیالات بیرون آمده و تصمیم گرفت به دفاع از خودش بپردازد.

تق، توق، شترق

این صدای برخورد بیلی با صورت و سایر اعضای بدن آن دو مرد بود.
بیلی فقط از خودش دفاع کرد!

-دمت گرم... چه دردی داره کتکت!
-شما استخدامی.

بیلی ذوق کرد و با همان ذوق، برگه ای را امضا کرد که اسمش قرار داد بود. قراردادی که بیلی را موظف به مبارزه با حریفی نا معلوم، در رینگ می کرد.

البته بیلی آنقدر ذوق لرزان کرد که امضایش کج و کوله شد و حتی نتوانست متن قرارداد را بخواند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۳۸:۱۷ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 643
آفلاین
دو مرد دستان نداشته ی بیلی رو گرفتن و بیلی رو پیش رئیسشون بردن. بیلی انتظار نداشت محل کارش انقدر مکان با ابهتی باشه!
- ارباب میشه بیایم داخل؟

رئیس در حالی که یه حبه انگور بالا می‌نداخت اجازه داخل شدن داد.

بیلی و مردها وارد اتاق رئیس شدن، ولی بیلی هر چقدر می‌گشت رئیس رو پیدا نمی‌کرد.
- ام... میگما، فک کنم رئیستون نیستش، شاید رفتن مرلین‌گاه!

به رئیس توهین شده بود، پس خودش دست به کار شد.

- هوی یارو! بیل پلاستیکی! اینجارو نگاه کن! رئیس منم.

بیلی نگاهی به زیرپاش انداخت.
- چی؟!

بله! رئیس اون مجتمع بزرگ، همون موشِ تراکت پخش کن بود!
بیلی سعی کرد فک نداشته اش رو جمع کنه و مثل یه چوب با شخصیت بایسته.
- خب، چه کاری از دست من برمیاد؟


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۵:۰۴:۴۹

آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۱۳ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰
از سیرازو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
بیلی وارد شد.
از فرط خوشحالی لی لی کنان حرکت می کرد که قسمت پلاستیکی‌اش به زمین چسبید.

بیلی گیر کرده ولی نمیخواست که اینجوری نشون بده چون می دونست اگه بفهمن که جریان چیه فکر می کنن مشکل داره و شغل رو بهش نمی دن.

شروع کرد به تلاش کردن...اول کمی اینو و اونور کرد خودشو ولی اتفاق خاصی نیفتاد...جلو و عقب...بازم هیچی...شمال شرقی جنوب غربی...نتیجه همون بود.

-مشکلی دارین؟

بیلی نگاهی به شخص گوینده کرد و مردی رو که تقریبا سه برابر خودش بود دید.
-مشکل؟ نه چه مشکلی! فقط دارم خودمو گرم می کنم.
-برای چی اینکارو می کنین؟

بیلی ایده ی خاصی برای جواب دادن به این موضوع نداشت ولی باید سریع یه جواب پیدا می کرد.
-چیزه...می دونین...برای آزمون عملی!

مرد دم گوش کسی که کنارش بود، گفت:
-رمز همین بود دیگه نه؟ آزمون عملی!
-آره همین بود...گفتن یکی رو می فرستن که اینو بهتون میگه!

بیلی نگاهی به این پچ پچ کردن ها کرد و اون رو به نیت خیر گرفت.



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۶:۴۸ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6938
آفلاین
بیلی خوشحال بود...خودش هم نمی دانست چرا اینقدر خوشحال است!

کمی فکر کرد. آیا پولی در آورده بود؟...نه!
آیا ارباب شده بود؟...نه!

ولی ناگهان به حقیقت شیرینی نایل شد! دلیل خوشحالی اش را فهمید.
-بیل! دسته بیل! هی...این شغل اجدادی منه. این هویت منه...این خود منم!

بیلی با خوشحالی آدرس را در دست گرفته بود و به سمت شغل آرزوهای رده دومش می رفت.
چون ارباب شدن همیشه برای اون در رده اول قرار می گرفت.

بالاخره رسید.

سرو وضعش را مرتب کرد...چون اصلا از جای خوبی نیامده بود. سعی کرد دسته بیل متشخص و مودبی به نظر برسد.

با سرش در زد.

-کیه؟
-بیل!

در باز شد...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۴:۱۰:۴۷



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۶ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 407
آفلاین
- عاااااااااااا!

بیلی وضعیت وحشتناکی داشت. تصور کنین، یه پلاستیک قرمز مسخره روی سرتون باشه، اسمتونم گذاشته باشن تلمبه پلاستیکی، تا چند لحظه پیش مشغول تخلیه محتویات کولون‌ بزرگ ملت باشین، و الانم که با سرعت در حال سقوطین.

تنها چیزی که به بیلی امید می‌داد، تراکتی بود که توی حفره‌های تنش چپونده بودش و تا الان از جونش بیشتر مواظبش بود. پس تراکت رو بیشتر توی حفره فرو کرد و با عزم راسخی که این‌بار برای ثروتمند شدن بود، بالاخره از تونلی که توش بود خارج شد و با شدت به کف چاه فاضلاب شهری خورد.

کمی خودش رو به کناری کشید و تراکت رو باز کرد. تمام امیدش این بود که این‌جوری بتونه به جایی برسه.

- خب... ببینم اینجا چی نوشته...
چی؟ پذیرش دسته بیل‌ها در انواع و اقسام اندازه و رنگ و طرح، جهت استفاده در درگیری های فیزیکی.با حقوق بسیار خوب و بالا!
به ما بپیوندید!

... یعنی منظورش از درگیری فیزیکی چیه؟ ولی هر چی که هست از تلمبه دستی بودن که بدتر نیست! بزن بریم به سوی شغل نون و آب‌دار ِ جدید!


گب دراکولا!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۰۱ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 552
آفلاین
بیلی دوباره با صورت توی دستشویی فرو شد. موقعیت براش به شدت نفرت انگیز بود. و تراکتی که توی حلقش بود، هر لحظه بهش انگیزه بیشتری برای فرار میداد.
البته اصلا راسخ نشده بود، فقط میخواست فرار کنه در اون لحظه. به عبارت دیگه ای راسخ شده بود، اما روی فرار کردن!

بیلی به بدنه ش نگاه کرد. نصف بدنه ش به شدت لزج شده بود. نصف دیگه ش هم که توی دست مرد نامرد بود، هنوز خشک و تمیز بود...
و بعد فکر بکری به ذهنش رسید. همونطور که توی دستشویی جلو و عقب میشد، این فکر مثل یه چکش توی سرش کوبیده شد.
- نه من اونطوری اصن نمیتونم!

و اگر بیلی که هورکراکس لرد سیاه بود و انقدر جاه طلب نمیتونست، اصولا هیچکس دیگه ای هم نمیتونست. اما در این موقعیت، بیلی مجبور بود توی نتونستن ها ستاره بشه و محدودیت هاشو نابود کنه.
بنابراین در لحظه ای که مرد از دستشویی کشیدش بیرون، سریع گفت:
- آقای محترم و مهربون، میشه لطفا یه لحظه من رو بیارید بالا؟

و مرد نامرد که اصلا انتظار همچین تغییر رفتاری رو نداشت، بیلی رو بالا آورد و جلوی صورتش نگه داشت. و بیلی، مقداری از اون ماده لزج معلوم الحال داخل دستشویی رو تف کرد توی صورت مرد.

- کفتار صفتِ شیش ستاره!

و بیلی در لحظه آخر از اینکه شیش تا ستاره مرحله رو گرفته اعلام رضایت کرد. اصلا هم متوجه نشد که مرد نامرد، با ادب بود و فحش هاش رو با شیش تا ستاره جایگزین کرد.
و البته بعد از اینکه مرد نامرد پرتش کرد توی دستشویی و سیفون رو هم روش کشید، دیگه نتونست اعلام رضایت کنه.



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
-برو بمیر!
-چی؟ برو بریم؟ آفرین... پس معلومه شوق و ذوق کار رو داری!

بیلی تصمیم گرفت حرف دیگری نزند و پوکرفیس به مرد نامرد خیره شود.
مرد بیلی را در سطل آب فرو برد و سپس به سمت مستراح بعدی رفت...

و بیلی را با سر درون چاه فرو کرد، در همین حین ناگهان موشی تراکت پخش کن از چاه بیرون آمد و شروع به صحبت کرد.
-آیا یک چوبید؟
-بله!
-آیا میخواهید ارتش بزنید؟
-آره!
--آیا پول ندارید؟
-اوهوم!

موش بدون حرف دیگری تراکت را در حلق بیلی گذاشت و در چاه ناپدید شد. حتی به خودش زحمت نداده بود درمورد آن کار آبرومندانه و پر درآمد توضیح مختصری بدهد، موش ایرانی بود و میخواست سریع کارش را تمام کند تا به حل جدول بپردازد و از ساعت دوازده ظهر تا هشت شب در ساعت ناهاری باشد.

بیلی تصمیمش را گرفت... البته سر قولش بود و دیگر راسخ نشد... فقط تصمیم گرفت هرجور شده فرار کند و از تبلیغ هم مثل جانش محافظت کند تا از این طریق به زندگی اربابی خود ورود کند!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
-آی ...اوی..نکن...اوقق..اوق

بیلی چوبه میخواست تمام محتویات معده اش را بالا بیاورد،اما چوب که معده نداشت!
مرد که نامرد شده بود،چوب بیچاره را بیشتر در چاه مستراح فرو کرد.
بیلی همونطور که بالا پایین میشد و بو های بدی رو حس میکرد به یاد خاطره هاش با لرد سیاه افتاد.

فلش بک:

لرد سیاه، بیلی را از روی تخت مخصوصش برداشت و به باغچه ی پشت خانه ریدل رفت.
تاب کوچکی در آنجا نصب شده بود،که سوراخ گردی وسطش داشت.
هورکراسش را درون گردی گذاشت و شروع به هل دادن تاب کرد.
صدای خنده های بیلی خانه ریدل را پر کرده بود.
-هاهاها ...هاهاها

فلش فوروارد:

هاهاها...هاهاها...
صدای خنده های آن زمان در سرش‌ اکو میشد.
همونطور که بیشتر و بیشتر در چاه مستراح فرو میرفت وکم کم
ماده لزجی بدن چوبی بی نقصش را آلوده میکرد،به این فکر کرد که کارش چطور به اینجا کشیده شده است.به راستی چطور؟
اما با بیرون کشیده شدن از چاه افکارش از هم پاشید.
-خب اینجا که تمیز شد.کارت عالی بود !
حالا بریم بقیه دستشویی هارم تمیز کنیم،حالاحالاها باهات کار دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۷:۵۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۷:۱۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 5419
آفلاین
بیلی که بسیار از کرده‌ی خود پشیمون شده بود، آخرین تلاشش رو قبل از وارد شدن به اون منطقه‌ی دل‌انگیز به کار می‌بره.
- حالا نمی‌شه یه کار دیگه برات بکنم؟ من چوب توانمندی هستما!

به نظر توانمندی‌های دیگه‌ی بیلی در اون لحظه برای مرد هیچ اهمیتی نداشت. مرد فقط و فقط درست شدن توالتش براش مهم بود و بس.
- نمی‌شه!

بیلی اما کوتاه بیا نبود. بالاخره اصرار کردن از فرو رفتن تو اون محوطه بهتر بود.
- نصف این کارم حقوق می‌گیرم. ببین چقد قانعم، توام قانع باش خب.

با این حرف مرد تصمیم می‌گیره سوء استفاده از موقعیت رو به حد اعلا برسونه.
- خیلی حرف زدی! هم وقت ارزشمندمو گرفتی هم سرمو به درد آوردی. واسه همین کار نصف مبلغ قبلی بت حقوق می‌دم.

بیلی دچار شوک روحی می‌شه!
نه‌تنها نتونسته بود از زیر بار شغل فعلیش در بره که حتی حقوشم نصف شده بود.
- نامر...

حقا که مرد نامرد بود! چون حتی نذاشت بیلی کلمه‌ی "نامرد" رو کامل بیان کنه و بلافاصله داخل کاسه توالت فرو بردش!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.