شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اما اگر بخواهید طول دیوار حاشا را اندازه بگیرید بارگاه مرلین را هم رد میکنید! این شد که خود را به کوچه علیچپ زد و سوتزنان در حال خروج از هدفگیری انگشت اژی بود که دستی بر شانهاش نشست. - اینجا دیگه آخر راهه اگلای مامان.
مروپ بعد از اینکه دیالوگ بالا را خطاب به اگلا گفت دست در گونیِ همراهش کرد تا تحفهی یادگاریای به اگلا، ناجیِ مرگخواران، بدهد. بعد از کمی گشتن بالاخره میوه مورد نظرش را یافت. - اگلانتاین مامان! این سیبی که در دستان مامان میبینی ماجراجوییهای بسیاری رو از سر گذرونده تا به اینجا برسه! در اول خلقت، انقدر که این سیب جذاب هست مامان قربونش بره، آدم و حوای مامان جذبش شدن و خوردنش! انقدر که این سیب مامان دانشمند هم هست که خورد تو سر نیوتون مامان قوانین جاذ...
در همین حین که مروپ از خصایص اخلاقی و فضایل رفتاری و دانایی والایِ سیب میگفت؛ ایوا سه ثانیه از وعده قبلیاش گذشت و گشنه شد. و این شد دلیل حمله ور شدنش به دست مروپ و خوردن آن تک سیبِ باقیمانده!
- آم... اگلای مامان... بیا با همین دعای خیر مامان به سمت دستان پر مهر اژی مامانبزرگ بدرقه شو فعلا!
و زیر لب برای سلامتی اگلا بعد از تکهتکه شدن دعا کرد.
و اگلا شروع به قدم برداشتن به سمت اژیای که علایق تامگونه پیدا کرده بود، کرد...
تام پیش از آنی که بهانهای برای خروج بتراشد، سر خورد و به اعماق اژدها رفت.
- حالا که افتادی یه نیگا بنداز ببین گازسوزه یا بنزینی ... زمان سالازار دوگانه سوز نبود که! همهی موتورا تکلیفشون با خودشون روشن بود. یه بار یه نفر به جاروش هم گاز زد هم بنزین، سالازار شلنگ گاز و بنزین رو همزمان کرد تو ...
- ارباب من اینجا مخزن گاز و بنزین نمیبینم ... به جاش یه عالمه دکمه و ... پدال و ... فرمون و ...
- پدربزرگ اگر اجازه بدید ما بشنویم ببینیم تام چی داره میگه!
- تام! صدات خیلی یواش میاد! بلندتر بگو بشنویم!
تام چیزی نشنید. یا ترجیح داد نشنود. ناگهان اژی شروع به تکان دادن بی جهت سر و دستهایش کرد.
- من خوبم! تام هم هیچ مشکلی نداشت. خیلی هم خوشمزه بود! فقط الان میخوام یکم بازی کنم. یک عروسک بهم بدین که دست و پاهاشو بکنم و با تف به هم وصل کنم ... آم ... به نظرم اون خوبه.
بلاتریکس نگاه تندی به تام انداخت. -چیزی گفتی تام؟ -چیز...نه...یعنی چرا...گفتم چقدر من کارای معوقه توی دهن یک اژدها دارم اتفاقا!
چند مرگخوار تام را به سمت اژدها هول دادند. اژی دهانش را تا جایی که می توانست باز کرد. لحظه ای روح تام از جسمش جدا شد و پس از سرک کشیدن کوتاهی در اطراف و ابراز تاسف برای شرایط پیش رو، دوباره با ناامیدی به جسمش برگشت. -پووووف! بو میده! من چطوری باید با این بو کنار بیام و برم داخل دهنش آخه؟ -ماما؟ تام به من گفت دهنم بو میده! -نه...منظورم این بود بوی گل میده! بوی بهشت!
تام با تاسف یک پایش را بر روی دندان پیش اژدها گذاشت و سعی کرد قبل از آنکه از هوش برود وارد دهان اژی شود.
لرد با عصبانیت سر اگلانتاین فریاد زد. -می تونی این قضیه گاز رو دو دقیقه فراموش کنی؟
-سعی می کنم ارباب.
تام که موقعیت را برای خودشیرینی مناسب می دید جلو پرید. -ارباب به نظر من این اصلا با گاز کار نمی کنه. مشخصه سیستمش گازی نیست. اژدهاهای گازسوز سالها پیش منقرض شدن.
لرد سیاه نگاهی به تام انداخت. نگاهی که اگلانتاین بسیار پسندید! چون این نگاه را می شناخت. این نگاه، خبر از دردسر و بدبختی می داد.
-تام... مثل این که اطلاعاتت در این مورد زیاده! الان اژی دهانش رو باز می کنه. تو تا هر جایی که لازمه می ری توی دهنش و ایرادشو پیدا می کنی.
تام وحشتزده شد. -نه ارباب... من...من که شفادهنده نیستم. ملانی این کارو بکنه. خیلی برای این کار مناسبه. سالها درس خونده. تحصیل کرده. دکتر مل، برای خدمت به شما سر از پا نمی شناسه.
در آن لحظه ملانی سرگرم تراشیدن خزه های روی ساقه درختان اطراف و جویدن و تف کردنشان داخل یک کیسه بود. اصلا مشتاق به نظر نمی رسید و کاملا هم سر از پا می شناخت.
-نه تام. تو انتخاب بهتری هستی. اژی جان... دهنتو تا جایی که می تونی باز کن! تام کمی اون تو کار داره.
اگلانتاین این را گفت و فورا اسپری گاز فندکش را درآورد و در اژی ...
- پافت؟ الان میخواهی فرزند ما را سوراخ کنی؟
- سوراخ که ... خوب ارباب آمپول هم سوراخ میکنه ... درد داره ... اما در انتها برای آدم ...
سنگینی نگاه لرد اگلانتاین را هر لحظه مضطربتر و گیجتر از قبل میکرد.
- نه ارباب! نمیخواستم سوراخ کنم اصلا! میخواستم از سوراخهای موجود استفاده کنم! اژی جان دهنت گازخوره یا دماغت؟
- همینه دیگه! زمان سالازار فندک نبود که! با کبریت سیگارشونو روشن میکردن. یک بار سالازار داشت رد میشد، یک نفر با کبریت سیگارشو روشن نکرد ... کبریت نداشت اصلا. پرسید جناب سالازار آتیش دارید؟ سالازار گفت بعله که دارم داداش ... بفرما! بزرگوار انقدر خاکی بود.
کسی نپرسید ارتباط این ماجرا به اژی و آتش خاموش شدهاش چیست تا مقدمهی یک خاطرهی جدید نشود.
- ارباب شاید پول گازش رو نداده ... قطع کردن! گازبند شده!
حس مادربزرگانهی مروپ دوباره قلمبه میشه. - ببینین با نوهی مامان چی کار کردین! باید چک کنم چه چیزی درمانگر این وضعه که بدیم این بچه بخوره.
مروپ ضمن گفتن این حرف دستی به سر اژی میکشه و بعد مشغول خالی کردن محتوای گونیِ میوههاش میشه.
اژی که همزمان هم مورد توجه قرار گرفته بود و هم محبت، یه لحظه وجودِ له و لوردهشو فراموش میکنه و با خوشحالی منتظر اون چه که قرار بود بخوره میشه. اژی بچه اژدهایی بیش نبود و فکر میکرد مامانِ ماماش با یک خوراکی میتونه هر بلایی سرش اومده رو خوب کنه.
اما اژی با دیدن میوههای رنگارنگی که از گونی بیرون میریخت نا امید میشه. اژی نمیدونست کی و کجا و چند بار اینو شنیده بود، ولی میدونست ماما میوه دوست نداره و اونم باید دوست نمیداشت پس!
مروپ که هر میوهای در میاورد یکی دو جمله هم در مورد خاصیتش به اطلاع حضار میرسوند تا به میوهی مد نظرش برسه، با شنیدن این حرف متوقف میشه.
- هم بچهت میوه نخوره هم نوهت. این جا دیگه جای من نیست. میرم خونه سالمندان.
مروپ چمدونش رو که قبلا زیر بالهای اژی جاسازی کرده بودو بیرون میاره. لرد یه نگاه به اژی که خراب شده بود میندازه و یه نگاه به مروپ و چمدونش. وضعیت جالبی نبود!
چشمان اژی پر از اشک بود و سرو صورتش کج و کوله. -من دیگه اژدها بشو نیستم...کج شدم...له شدم... آتیشدونم هم خراب شد. ببینین... هوووففففففف!
به سمت موهای بلاتریکس فوت کرد.
بلاتریکس برای لحظه ای وحشتزده شد. ولی ظاهرا اژدها راست می گفت. هیچ آتشی از دهانش خارج نمی شد.
-بیچاره شدیم! -این که خراب شد! -گارانتی نداشت؟ -اگه گارانتی داشته باشه هم قبول نمی کنن که. ضربه فیزیکی خورده. لهش کردیم. -همش تقصیر هکتوره. ولی بیایین تام رو بزنیم. -که چی بشه؟ -هکتور ببینه و بترسه و درس عبرت بگیره.
اژدها فوت بی نتیجه دیگری کرد. -آتیشدونمو خراب کردین، بهم توجه هم نمی کنین؟ بِگِریَم؟
- عه اژی؟ بیدار شدی؟ - میخوای بازم بخوابی؟ خواب خیلی خوبهها. - پیش پیش پیش...لا لا لاااا... - بدبخت شدیم باز. - ایول! حالا دیگه میتونم از تو خاک درشون بیارم.
مرگخواران احساسات متفاوتی داشتند. برخی از شروع دوبارهی بدبختیها و سختیهایشان ناراحت بودند و سعی داشتند اژی را دوباره بخوابانند، و بعضی نیز از این که دیگر مجبور نیستند اموالشان را از شر نفس آتشین اژی پنهان کنند، خوشحال و راضی بنظر میرسیدند.
اژی دوباره به سر هکتور اشاره کرد. - من از اونا میخوام! زود باشین! دارین دیر میکنینا... میخواین کاری کنین گریه کنم؟ شماها هیچی از نگهداری از یه اژدها بلد نیستین. حتما این موارد رو باید گزارش کنم. برطرف نکردن نیازهای حیاتی من؟ حیوان آزاری اونم تو روز روشن؟ من دیگه تحمل ندارم، باید خودمو آتیش بزنم! آره! همین کارو می...
بلاتریکس که از غرغرها و تهدیدهای مداوم اژی اعصابش خراب بود، فرصت اتمام جمله را به اژی نداد. با یک حرکت به سمت هکتور حملهور شد، برج پاتیل را از سرش برداشت و بر فرق سر اژی کوبید.
- آخ! ماما...سرم درد گرفت!
و درست در همان لحظه که اژی میخواست گریه و داد و فریاد همیشگیاش را راه بیندازد، پاتیلها که بر اثر رفتار خشونتآمیز و بیدقت بلاتریکس جابهجا شده بودند، سقوط کرده و بر سر و روی اژی ریختند.
در همون زمان هم هکتور در فکر بود که چطور میتونه از دارایی های مهم و با ارزشش محافظت کنه. از دارایی هایی که همه ی زندگیش رو صرف اون ها کرده بود و با از بین رفتن اون ها قطعا علم بشریت دچار خلا میشد.
- خاکشون کنم؟ نه نه... خاکی میشن. بذارم بالای درخت؟ نه اونم نمیشه. فهمیدم همشونو بغل میکنم!
هکتور بعد از گفتن این جمله پنجاه و پنج تا پاتیلش رو روی هم میذاره و صاف میذارتشون روی سرش. ارتفاع سرش حالا کمی کمتر از خانه ی ریدل ها بود.
با اولین ویبره ی هکتور برج پاتیل ها به شکل ترسناکی به لرزه در اومد ولی نریخت! هکتور در این زمینه بسیار مهارت داشت.
- حالا دیگه پاتیل هام در امانن! - هک این پاتیل ها خالین دیگه؟ - یکیشون خالیه. میخوای معجون بپزم؟
خب گویا مرگخوار ها علاوه بر اژی باید مراقب برج پاتیل ها هم میبودن!
- ماما اینا خوبه از اینا میخوام!
برج ویبره رونده اژی رو بیدار کرده بود و اژی حالا دلش برج پاتیلی میخواست!
همه در تلاش بودند لاکن بلاتریکس در ناامیدی مطلق! با ارزش ترین داراییاش فرو رفته بود در مغز سرش...
-بلاتریکس مامان... مامان میگه بیا بتراشیمت... میتراشیم و قایم میکنیم. بعدا که خطر رفع شد، با یه سوزن میدوزیم فرق کلهات باز! -اصلا کلاه گیسش میکنیم. هر وقت خواستی میذاری و هر وقت نخواستی برمیداری. شبا هم دیگه فرو نمیره تو گوش و حلقت. در میاری آویزون میکنی بالا تخت.
-یا اینکه سرت رو ببریم و دفن کنیم و امیدوار باشیم گردنت جوونه بزنه و یه سر جدید در بیاد!
گوینده که مرگخوار مجهول الهویهای بود، توسط بلاتریکس به دو نیم تقسیم شد. یک نیمش خوراک تسترال و نیم دیگرش که قرار بود به عنوان عبرت سایرین در حیاط آویزان شود، توسط ایوا بلعیده شد.
-من میگم عزیزم حجاب مصونیته نه محدودیت، تو باور نمیکنی... یه روسری گلدار خوشگل سرت میکنیم... موهات مصون میمونن!
اگر هکتور پاتیلش را روی سر رودولف چپه نکرده بود، قطعا خنجر بلاتریکس صاف وسط دو چشمش فرود میآمد. رودولف خوش شانس بود، اما بلاتریکس هیچ شانسی برای حفاظت از باارزش ترین داراییاش نداشت!