هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲:۱۹ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۲

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۶:۴۴:۲۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
1- توی یک رول برام " نحوه درست کردن معجون اکسیر خودتون" رو بنویسید.(25 نمره)
میتونید خلاقیت به خرج بدید و روش های جدید ابداع کنید و یا می تونید از همون روشی که توی رول تدریس گفتم استفاده کنید.


- نمیشه بجای این همه کار برای ساختن یه معجون، تمرکزمو بذارم رو اینکه هویتمو گم نکنم؟

سدریک پشت میزی که درست در مرکز تالار خصوصی هافلپاف قرار داشت، نشسته و دستانش را زیر چانه زده بود و خیره به شیشه‌ی خالی معجونی که قرار بود بسازد، آه می‌کشید.
- فرایند ساختش هم عجیب غریبه آخه...چرا یه دستورپخت مشخص نداره؟ من از کجا باید بدونم معجونم چی لازم داره؟

هر چه بیشتر زمان می‌گذشت، میزان غرهای سدریک نیز از حد معمول فراتر می‌رفت. یادش نمی‌آمد آخرین بار کِی با آن حجم از غر مواجه شده بود.

- ببین تورومرلین، شب و روزمو ازم گرفته این هاگوارتز. سر کلاس حاضر شدن یه طرف، انجام دادن این تکالیفم یه طرف! خواب نذاشتن بمونه برای آدم که با این...

صدای خروپفش در سالن پیچید. زل زدن به شیشه‌ی خالی انرژی زیادی از او گرفته بود.
ساعتی گذشت تا مغزش در خواب پردازش کند و به این نتیجه برسد که مهلت چندانی برای آماده کردن معجون ندارد.

بنابراین همانطور خوابیده و با چشمان بسته بلند شد و به طرف اتاق هکتور حرکت کرد. زحمت در زدن را به خودش نداد و بصورت تسترال‌گونه‌ای وارد شد؛ که البته برای هکتوری که تا کمر درون پاتیل بزرگی خم شده، محتویات قهوه‌ای رنگی را هم میزد و کوچک‌ترین توجهی به اطرافش نداشت، مهم نبود.

- سلام هکتور. من این پاتیلو برای یه مدت قرض می‌گیرم.

ظاهرا گوش‌های هکتور نیز با تمام وجود درگیر معجونش بودند و صدای سدریک را نشنیدند. دقایقی بعد، سدریک پاتیلش را روی میز گذاشته بود و با جدیت تمام، بالای سرش خروپف می‌کرد.

اسنیچ کوچک و طلایی رنگی که از طرف گابریل به درون حلقش پرتاب شد تا صدای خروپفش را خفه کند، او را از خواب پراند.

- من بیدارم، بیدارم!

به پاتیل خالی زل زد.
- برای شروع...فکر کنم باید...آب بریزم؟ معجونا همیشه مایعن. پس ماده‌ی اولیه‌شون آبه دیگه...آره همینه! تازه آب مایه حیاتم هست!

سدریک خرسند از این کشف جدیدش، پاتیل را پر از آب کرد.
- خب، بعدش‌... بعدش... بعدش چی؟ الان باید چی کار کنم؟

آرزو کرد که کاش سر کلاس توجه بیشتری به درس نشان داده بود. کوشید مغزش را به کار بیاندازد و چیز جدیدی برای اضافه کردن به معجونش بیابد. چشمان بسته‌اش را سرتاسر سالن چرخاند و در نهایت، روی بالشش متوقف شد.
- نه...یعنی باید...بالشمو بندازم تو معجون؟ یادمه پروفسور یه چیزایی درمورد وسایلای موردعلاقمون گفت...

هرگز نمی‌توانست بالشش، یار همیشگی و عشق دیرینه‌اش را قربانی چنین چیزی کند!
بنابراین تنها به انداختن سه عدد از پَرهای داخلش اکتفا کرد، که البته آنها را هم با اکراه و گویی تکه‌ای از وجودش را از خودش جدا می‌کرد، از درون بالش بیرون کشید.
- آخ...منو ببخشید پرهای مرغوب...سرنوشت بدی براتون نوشته شده بود...باور کنید خودمم راضی نیستم اصلا.

پس از خداحافظی سوزناکش با سه عدد پر، منتظر ماند تا تغییراتی در معجون رخ دهد. ثانیه‌ها و در پی آن، دقایق سپری می‌شدند و هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد. سدریک همچنان به پاتیل نگاه می‌کرد و منتظر بود. دقایق تبدیل به ساعت‌ها شدند و سدریک انتظار می‌کشید.

- عه. زیرشو روشن نکرده بودم.

پس از اینکه آتش زیر پاتیل را برافروخت، طولی نکشید که آب جوشید و سدریک را با دیدن حباب‌های رویش، سرشار از حس موفقیت کرد.
- عالیه! حالا بعدش...امم...

خمیازه‌ای کشید و بازدمش ناخواسته با بخارهای بالای پاتیل مخلوط شد. بی آنکه خودش چیزی بداند، ذره‌ای از شخصیتش نیز وارد معجون شده بود.

- ای بابا، دیگه نمی‌دونم چی باید بریزم. ولی نمیشه کل معجونم فقط آب و پر باشه که...

خسته شده بود. بسیار بیشتر از حد توان از بدنش کار کشیده بود و عضلاتش ناراضی بودند. بنابراین دستش را همچون جارو روی میز کشید و هر چه بود را درون پاتیل خالی کرد.
- خوبه. پروفسور از کجا می‌خواد بفهمه؟ همون چندتا دونه پر فقط مهم بود که ریختمشون. بعید می‌دونم این چیزمیزایی که بعدش اضافه کردم چندان اهمیت داشته باشن.

سپس با خوشحالی ملاقه‌ای برداشت و شیشه‌ی خالی را از معجونی که رنگ‌ عجیب و غریبی به خود گرفته و اجسامی درونش شناور بودند، پر کرد.
- اینم از این. حالا فقط باید این شیشه رو ببرم و به پروفسور تحویل...

جمله‌اش به پایان نرسید. بدنش دیگر بیش از آن کشش ادامه دادن نداشت. هر چه باشد، تلاش زیادی برای درست کردن معجون هویتش کرده بود...


۲- یه نقاشی یا تصویر از معجون آماده شدتون.(5 نمره)

بفرمایین پروفسور.
می‌بینین هیچ جسم اضافی‌ای توش نیست؟ شما اصلا فانوس و قلم پر و دوتا لیوان می‌بینین تو پاتیل؟ نه!
بخاطر اینه که من معجونمو کامل و دقیق درست کردم و هیچ چیز دیگه‌ای توش نیست. مطمئن باشین.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۲:۱۵
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 308
آفلاین
۱.
دوریا به اطراف نگاه کرد.
همه‌ی جادوآموزان سریعا مشغول درست کردن معجون‌هایشان شده بودند. بعضی به سرعت از کلاس خارج می‌شدند تا وسیله‌ی مورد علاقه‌شان را از اتاقشان بیاورند و برخی در کیفشان دنبالش می‌گشتند.
اما ذهن دوریا خالی بود. به پاتیلش خیره شد و سعی کرد به چیزی فکر کند که بخش مهمی از زندگیش شده بود.
اگر فکر می‌کرد که همه‌ی افراد هدفی در زندگی دارند و این هدف از قبل برای آن‌ها مقدر شده است، باید چیزی را می‌یافت که او را با هدفش پیوند می‌داد.
اگر چیزی که هویت اصلی او را تعریف می‌کرد، برخوردش با دیگران بود، باید از دیدگاه دیگران به خودش نگاه می‌کرد.
و اگر هویتش مربوط به زمان تنهایی بود، باید از اشک‌هایش می‌پرسید که چه کسی است.
و درنهایت اگر اینطور در نظر می‌گرفت که همه چیز پوچ و دنیا تنها یک شوخی مضحک است، می‌توانست به راحتی گوشه‌ای از ناخن یا یک تار از موهای قهوه‌ای سوخته‌اش را در معجون بریزد؛ چون همه چیز سطحی و ظاهری می‌شد.
دوریا گیج شده بود.
به توضیحات پروفسور فکر کرد.
نقل قول:
این اکسیر به درد مواقعی میخوره که هویت اصلی خودتون رو گم می کنید.

شاید سوال اصلی، هیچ کدام از اما و اگرهایی که به آن فکر می‌کرد، نبود.
شاید این بود که آیا او همین حالا هم هویت اصلی خود را گم نکرده است؟
و در درجه‌ی اول، نکند او هیچ گاه هویت خود را پیدا نکرده باشد که حال بخواهد آن را گم کند؟
دوریا که بود؟

این سوالات، ذهنش را شلوغ می‌کرد. ترسیده بود. نمی‌دانست کیست. نمی‌دانست چه هدفی دارد. نمی‌دانست اصلا هدفی وجود دارد یا نه. نفس‌هایش به شماره افتاد. نه! او می‌دانست کیست؛ فقط نه امروز، نه در این لحظه. نفس عمیقی کشید. این درس معجون سازی بود نه فلسفه!

با چند نفس عمیق دیگر، آرامشش را بازیافت و سعی کرد در خاطراتش، دنبال نشانه‌ای برای پاسخ به پرسش‌هایش بگردد.
اما شاید نیاز نبود خیلی به گذشته برگردد. به تمام سوال‌هایش فکر کرد. برای پاسخ به این پرسش که چه چیزی او را تعریف می‌کرد، زیادی به عمق آن فکر کرده بود. همین بود! دقت و عمیق شدنش در مسائل، او را متمایز می‌کرد. پروفسور کران به سادگی نشانه‌ای از بیکاریش را در پاتیل ریخته بود و دوریا مشغول پرسیدن سوال‌هایی در مورد فلسفه‌ی زندگی و جهان شده بود. موضوع ساده‌‌تر از این حرف‌ها بود.
خوشحال از بابت پی بردن به ویژگی بارزش، آستین‌هایش را بالا داد تا ساخت معجون را آغاز کند. خب حالا باید چه چیزی را داخل آن می‌ریخت؟
یک آن ماتش برد. چه چیزی سبب دقتش می‌شد؟
-باید مغزمو دربیارم؟

در پی فریاد دوریا، چند تن از هم‌کلاسی‌هایش به او نگاه کردند.
-چته؟
-مغزتو می‌خوای دربیاری؟
-کمک می‌خوای؟

دوریا با غضب به آن‌ها نگاه کرد. او یک بلک بود؛ و یک مرگخوار. تنها نگاهش می‌توانست افراد را ساکت کند. نه! نمی‌توانست مغزش را دربیاورد. یا باید دنبال یک ویژگی دیگر می‌گشت یا به دنبال راه دیگری برای نشان دادن نکته بینی و عمیق بودنش در مسائل.
ناگهان فکری به سرش زد! تنها با نگاه کردن به هم‌کلاسی‌هایش، آن‌ها را ساکت کرده بود! شاید نگاهش هم می‌توانست بخشی اصلی از هویتش باشد. اما نگاهش را چطور باید در پاتیل می‌ریخت؟
-واسه اینم که باید چشمامو دریارم.

به هرحال، انگار باید یک قسمت از بدنش را با اره می‌برید تا تکلیف این استاد نورانی را به انجام برساند.
آه عمیقی کشید. باید چه می‌کرد؟ نمی‌دانست. دوباره گیج شده بود. این بار، حس استیصال داشت عصبانیش می‌کرد.
-این اساتید هاگوارتز هم که تا رُس ما رو نکشن، بی‌خیال نمی‌شن!

پروفسور کران، کمی سرش را از روزنامه‌ش بالا آورد، سرفه‌ای کرد و به بیکاریش ادامه داد.
همین بود! پروفسور بیکار بود و بیکاریش را به روزنامه‌اش گره زده بود. دوریا دقیق بود و دقتش را می‌شد در تکالیف و نوشته‌هایش احساس کرد. با عجله در کیفش شروع به گشتن کرد. تکلیف کلاس تغذیه‌ی جادویی را از کیفش در آورد. این تکلیف را با دقت نوشته و برای نوشتنش خون دل خورده بود. خواست پاره‌اش کند، اما نمی‌توانست. چرا باید این بلا سرش می‌آمد؟
اما اگر یه گوشه از آن را می‌کند چه؟ در این صورت هر دو تکلیف را به بهترین نحو ارائه داده بود. بله! راه حل همین بود. یک گوشه‌ی کوچک، فقط به اندازه‌ی یک مولکول، را کند و در پاتیل در حال جوش ریخت. وردهای لازم را خواند، سه بار در جهت عقربه‌ی ساعت و به صورت مارپیچ، معجون را هم زد. سپس با رضایت به معجونش خیره شد.

-چرا یه تیکه اژ برگه‌ی تکلیفت رو کندی؟

صدای کوین کارتر، عضو خردسال گریفیندوری، او را به خود آورد. دوریا با لبخند به او نگاه کرد.
-من دقیقم و به عمق مسائل فکر می‌کنم! اینا توی تکالیفم معلومه! برای همین یه تیکه‌ی کوچک ازش رو کندم.
-اولش می‌حواشتی مغژتو دریاری بعدشم چشماتو. اژ اون موقع نگاهت می‌کردم؛ بیشتر شبیه یه شاحره‌ي گیج بودی. مطمئنی دقیقی و عمقی به مشائل نگاه می‌کنی؟ اگه اینطوری باشه، نباید یه جواب مناشب برای شوالاتت داشته باشی؟

دوریا به کوین خیره شد. نکند واقعا گیج بود؟ نکند اصلا خودش را نمی‌شناخت؟ همین حالا هم هویتش را گم کرده بود. بلافاصله دستش را برد تا یک قاشق از معجون را در دهانش بگذارد.

-حواشِت کجاست؟ واقعا گیجی‌ها!‌باید معجونو بو کنی نه اینکه بخوریش!

دوریا داشت بیشتر می‌ترسید؛ مثل اینکه او واقعا خودش را نمی‌شناخت. اما اگر گیج بود و خودش را نمی‌شناخت، معجونی که با گیج بازی درست کرده بود، باید کار می‌کرد!
پس معجونش را بویید. احساس کرد گذشته، حال و آینده را همزمان بو کرده است و این آرامشی آمیخته با ترس را در وجودش بر می‌انگیخت. دوریا، آنچه که باید را یافته بود. او هنوز داشت خودش را کشف می‌کرد و این هویت اصلی او بود.


۲. مهربان باشید! شکستنی است!


ویرایش شده توسط دوریا بلک در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۵ ۲۰:۱۷:۳۶


Tranquil Departure
,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ شنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
1. لینی با وحشت نگاهی به بقیه جادوآموزان می‌ندازه. برخی بی‌درنگ سرگرم اضافه کردن چیزی که بیانگر شخصیتشون بود بودن و برخی غرق در تفکر بودن تا اون چیز رو در مورد خودشون کشف کنن. اما لینی به هیچ‌کدوم از این دو گروه تعلق نداشت!

لینی به خوبی می‌دوست ویژگی بارز شخصیتیش که بیشتر از هر چیز دیگه‌ای دوسش داره چیه، اما نمی‌دونست چطور باید اون ویژگی رو به معجون اضافه کنه! یعنی باید تیکه‌ای از شاخکش رو می‌کند و می‌نداخت توی معجون؟ بالش رو حین ساخت معجون به معجون می‌زد؟ یا شاید باید خودش داخل معجون شیرجه می‌زد؟!

لینی مدت زیادی رو به فکر کردن راجع به این موضوع می‌پردازه. اما دقایق داشتن جای خودشون رو به ثانیه‌ها می‌دادن و باید هرچه سریع‌تر کاری می‌کرد.
- من نمی‌دونم چی کار کنم.

با بلند شدن فریاد ناگهانی لینی، بلبشویی تو کلاس برپا می‌شه و تعداد نه چندان کمی از کلاس بر اثر شوک حاصل از این فریاد خرابکاری به بار میارن!
اسکندر که چندین اسباب‌بازی به دست گرفته بود و مشغول انتخاب بود که کدوم یک بیشتر بیانگر شخصیتشه، هول می‌شه و تمام اسباب‌بازی‌ها به داخل معجون پرتاب می‌شن. دوریا که در مرحله دو بار ضربه زدن به معجون قرار داشت، اشتباها سه بار ضربه می‌زنه. تری که با پاتیلش در حال عبور از وسط کلاس بود، سندروم پای بی‌قرارش فعال می‌شه و طوری زمین می‌خوره که پاتیلش پروازکنان شتابی رو به جلو می‌گیره و در راه چندین پاتیل دیگه رو سرنگون می‌کنه و در نتیجه محتوای پاتیل‌های همسایه با هم ادغام می‌شه.

- من نبودم.

درسته که لینی به خاطر جثه کوچیکی که داشت دیده نمی‌شد و این در مواقع زیادی می‌تونست بعنوان یک نکته مثبت به کمکش بیاد. اما اینجا دقیقا بر ضدش بود، چون دقیقا به همین دلیل که اصولا صدا داشت ولی تصویر نه، آوا و تن صداش به خوبی بر همگان آشکار بود. پس تلاش لینی برای انکار کردن فایده‌ای نداشت.

پروفسور کران به آرومی روزنامه رو تا می‌کنه و بعد از نگاهی سرسری به فاجعه عظیمی که به بار اومده بود، با قدم‌هایی آروم‌تر به سمت لینی حرکت می‌کنه.

چشمای لینی مدام بین پروفسور کران و نگاه‌های عصبی جادوآموزان جا به جا می‌شه. حتم داشت که نه تنها ریونکلاو کلی امتیاز از دست می‌ده، بلکه از کلاس هم اخراج می‌شه! خب... حداقل اینطوری مجبور نبود خودش رو درسته تو معجون پرتاب کنه یا از اون بدتر، پیکسی دیگه‌ای پیدا کنه و اونو در راه یک معجون فدا کنه.

اما نزدیک شدن پروفسور کران بهش به جای این که فقط این موضوع رو اعلام کنه براش کمی عجیب بود. شاید پروفسور کران می‌خواست شخصا اونو بگیره و از کلاس به بیرون شوت کنه؟ شاید هم شاخکاش رو می‌کشید؟ یا شاید مجبورش می‌کرد اکسیر شخصیتی یه نفر دیگه رو سر بکشه و برای همیشه هویت اصلی خودشو از دست بده!

نکته قابل توجه دیگه آرامشی بود که تو چهره و حرکات پروفسور کران دیده می‌شد. لینی مطمئن نبود این نشانه خوبی باشه. شاید فقط آرامش قبل از طوفان بود و قرار بود فاجعه‌ای بدتر از اونی که سر معجون بقیه اومد، سر خودش بیاد.

بالاخره پروفسور کران به لینی می‌رسه در حالی که پشت سرش جادوآموزان در حال نچ‌نچ کردن هستن.

- چی رو نمی‌دونی لینی؟

هم جادوآموزان و هم لینی تعجب می‌کنن. هر دو هم به یک دلیل، برخورد آروم پروفسور کران. لینی آب دهنش رو قورت می‌ده و جواب می‌ده:
- چیزه... من... می‌دونین که، پیکسی‌ام. نمی‌دونستم... نمی‌دونستم چطور باید خودمو به معجون اضافه کنم.
- اگه به تکلیفی که دادم توجه کافی نشون بدی متوجه می‌شی که این تنها راه حل ممکن نیست. اصلا به این فکر کردی شاید روش‌های دیگه‌ای هم برای این کار باشن؟

لینی ناگهان متوجه می‌شه که از اول کلاس تا به الان فقط داشته به شایدهای احتمالی همین روش فکر می‌کرده بدون این که بذاره روح ریونکلاوی وجودش به پرواز در بیاد و خلاقیتی به خرج بده و به روش‌های دیگه فکر کنه.
- ممنون پروفسور.

پروفسور کران لبخندی می‌زنه و به سمت باقی جادوآموزان برمی‌گرده که از چهره‌هاشون مشخص بود حسابی معترضن. قبل از این که اعتراضی بخواد صورت بگیره می‌گه:
- ما با یک موقعیت ویژه تو این کلاس مواجه شدیم که اتفاقا فرصت خوبی برامون مهیا کرده! معجون‌های ادغام شده و معجون‌هایی که به هر شکلی اشتباهی تو مراحل ساختشون رخ داده رو بذارین روی میز من تا روی اثرات اشتباه تو ساخت اکسیر تحقیقات ویژه‌ای انجام بدم. از اول معجونتونو بسازین و منم لازم باشه وقت بیشتری بهتون می‌دم. البته این باعث نمی‌شه 20 امتیاز از ریونکلاو کم نکنم چون همیشه قرار نیست معجون‌هامون بی‌خطر باشن!

لینی حساب کتاب کوچیکی تو ذهنش انجام می‌ده و در نهایت راضی ازش بیرون میاد. چون با این که ریونکلاو امتیاز از دست داده بود که مورد بدی بود، اما به جاش هم طرز ساخت معجون رو پیدا کرده بود و هم از کلاس اخراج نشده بود.

پس بدون معطلی پاتیلو جلوش می‌ذاره و با شیرجه‌ای بغلش می‌کنه! البته نه از داخل، بلکه از بیرون. همچین! و بعد به آرومی شروع به زمزمه کردن چیزی در گوش(!) پاتیل می‌کنه.
- من پیکسی‌ام. بغلت کردم که خوب حسم کنی خب؟ فکر کنم تا الان دیگه باید منو فهمیده باشی نه؟

لینی پاتیلو ول می‌کنه و حدقه چشمی که نمی‌دونست متعلق به چه موجودیه رو داخل معجون می‌ندازه، طوری که رو به بالا قرار بگیره. بعدش پروازکنان در فاصله نزدیکی بالای پاتیل شروع به پرواز می‌کنه.
- بهت چشم هم دادم که منو ببینی. اکسیر لینیِ پیکسی برو که داری آماده می‌شی!

لینی همزمان با گفتن جمله آخر، طلسمی روانه آتیش زیر معجون می‌کنه و اونو روشن می‌کنه. برای چند ثانیه دیگه هم با احتیاط رو به چشم پرواز می‌کنه و بعد کنار می‌ره و دو بار پیکسی‌گویان به پاتیل ضربه می‌زنه. طولی نمی‌کشه که محتوای پاتیل به رنگ آبی در میاد و بخارهایی که ازش خارج می‌شه در حین خروج ظاهری شبیه به شکل شاخکای لینی پیدا می‌کنن.

لینی با دیدن اون‌چه پیش روی چشماش می‌دید لبخند رضایت‌بخشی می‌زنه و اکسیرو توی ظرفی خالی می‌کنه.

2. ایشون هستن پروفسور.
بله همونطور که می‌بینین معجون چنان تحت‌تاثیر قرار گرفته که به پاتیل نفوذ کرده و باعث شده بال پیکسی در بیاره که از چشمان تیزبین لینی جا مونده بود و واسه همینم تو رول اشاره‌ای بهش نشد که اگه می‌شد، احتمالا لینی از شدت ذوق بیهوش می‌شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۳۱ ۲۳:۴۱:۲۵



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۲

12345678912


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
از خونه کله زخمی...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 78
آفلاین
1)
تعداد زیادی از جادوآموزان کم کلاس، شروع به درست کردن معجون کردند! همه به جز آلبوس، بندن و کوین؛ ایزابل هم که داشت اشک می ریخت.
- من چه ویژگی دارم؟

نگاه آلبوس دور تا دور کلاس در جست و جو بود
- حتی در مرگ، کاش پیروز باشم!

آلبوس سعی در امیدوار کردن خودش برای پیدا کردن ویژگی مخصوصش بود.
- من آلبوس سوروس پاترم! پسر هری پاتر و جینی ویزلی، پسری که همه اونو شبیه پدرش تصور میکنند و تنها پاتر موجود که عضو محفل نیست! خودشه! من تنها پاتریم که مرگخوارم! این هم ویژگی من! شاید بتونم از پوست مار هم استفاده کنم، من خیلی به مار ها علاقه دارم.

آلبوس به چیز های زیادی نیاز نداشت، پوست مار، نشانه ای که مرگخوار بودنش را ثابت کند و کمی موی پدر کله زخمی اش!

- پروفسور کران! میتونم برم بیرون؟
- میتونی بری، ولی زود برگرد؛ من کلی کار دارم که باید انجامشون ندم!
- بهتره اول برم و یکم پوست از یه مار قرض کنم. ولی برای اثبات مرگخوار بودنم چی لازمه؟
- آلبوس داشت به سمت جنگل می رفت و در راه فکر هایش را کنار هم قرار می داد تا به نتیجه برسند.
- خودشه!

آلبوس مارزبان بود، پس برای برقراری ارتباط با مارها مشکلی نداشت!
- ببخشید میتونم یکم از پوستتون رو قرضص بگیرم؟
- من تازه پوست اندازی کردم، میتونی یکم از پوست قبلیمو داشته باشی!
- ممنون!

آلبوس راهش را به طرف خانه کله زخمی کج کرد و در راه با خودش فکر می کرد که چرا مارزبان بودن را در ویژگی هایش از قلم انداخته.
- میتونم یه جمله به زبون مارها بنویسم و توی پاتیل بریزم.

آلبوس در خانه را به سرعت باز کرد، اول یه سراغ اتاق پدرش رفت و موهایی که روی بالش پدرش بود را برداشت. کلی زخمی پدرش روز به روز خالی تر می شد.

- فقط یه چیز مونده، اثبات مرگخواریم، همه مرگخورا به ویژگی مشترک دارن، نشان!
- آلبوس سریع خودش را در کلاس ظاهر کرد.
- حتی در مرگ، کاش پیروز باشم!
( آلبوس حس کرد بندن به او نگاه می کند)

آلبوس، پوست مار، موی پدر کله زخمی و جمله ای که به زبان مار ها نوشته شده بود را درون پاتیل انداخت. سپس آستینش را بالا زد تا کمی از پوست ساعدش را که نشان مرگخوارن روی آن بود را جدا کند.
- یکم درد داره، ولی میشه تحملش کرد.

آلبوس نوک چاقویش را روی ساعد دستش گذاشت...
- آخخخ!

آلبوس یادش رفته بود که پس از لمس نشان، لرد را احضار میکند. ولی لرد از تمام اتفاقات خبر داشت و تنها با یک پس گردنی به آلبوس هشدار داد.

بعد از آنکه آلبوس چند بار دیگر سوزش را پشت گردنش حس کرد، بالاخره مقداری از پوست دستش را هم درون پاتیل ریخت و ابا چوبدستی به ان ضربه زد!
پاتیل جوشید ، ابتدا به رنگ قرمز بود. بعد به بنفش خال خال پشمی تغییر رنگ داد و در نهایت به رنگ آبی در آمد. اکسیر بویی شبیه به بوی شکلات می داد و تقریبا شفاف بود.

- پروفسور! اکسیر من حاضره.
- خوبه آلبوس! خوبه! میتونی بری.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اکسیر


EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۰:۵۸
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 155
آفلاین
ایزابل با شنیدن حرف های پروفسور کران آرام آرام در افکار خود غرق شد ...
همیشه در زندگی اش به دنبال یک معرف گشته بود ...
چیزی یا کسی که به او بگوید واقعا کیست ...؟
او خیلی سال بود که سعی میکرد خودش را پیدا کند...
خیلی سال بود که به دنبال خود واقعی اش میگشت ...

از وقتی چشم باز کرده بود این گردنبند در گردنش بود ... این تنها نشان ایزابل از خود واقعیش بود ...

گردنبندی که پاسخ خیلی از سوال های ایزابل را در خود پنهان کرده بود... از اصل و نصب و خانواده اش گرفته تا آینده سیاهی که در انتظارش بود ... اینده سیاهی که وقتی زمانش می رسید ... باعث می شد ایزابل با خودش تکه ای از احساسات ، روح و حتی جسم یک پسر عاشق را برای همیشه ببرد و در وجود آن پسر ، یک جای زخم عمیق باقی بگذارد.


ایزابل با خیس شد صورتش به دلیل جاری شدن چند قطره اشک از دریای چشمانش ، به خود آمد. وقت زیادی از کلاس نمانده بود ... باید دست به کار میشد.


پاتیلش را روی شعله گذاشت.

گردنبندش با یک طلسم باستانی طلسم شده بود که باعث میشد فقط با خواست خود ایزابل از گردنش باز شود .
چشمانش را بست و لحظه ای برای باز کردن گردنبندش تمرکز کرد و سپس آن را در دستانش تماشا کرد.

با تردید آن را درون پاتیل انداخت و ناگهان رنگ معجون داخل پاتیل به رنگ چشمان ایزابل در آمد.
آبی خالص

کمی از اکسیر را درون یک بطری ریخت که باعث شد بر روی بطری نقش نگار هایی به رنگ قهوه ای بال های عقاب ریونکلاو، پدید بیاید.

تعجبی نداشت...
او وارث بود.
وارث نیم تاج روونا ریونکلاو.

-----------------

تصویر اکثیر خاص من



ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۲۷ ۱۱:۳۹:۰۵

•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۲

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۰:۴۱ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
تکلیف جلسه اول

1- توی یک رول برام " نحوه درست کردن معجون اکسیر خودتون" رو بنویسید.(25 نمره)
میتونید خلاقیت به خرج بدید و روش های جدید ابداع کنید و یا می تونید از همون روشی که توی رول تدریس گفتم استفاده کنید.


بندِن سخت به فکرفرو رفت. آیا او اصلا ویژگی بارزی داشت؟آیا او اصلا ویژگی داشت؟ دیگران او را با چه چیزی یاد می کردند؟احتمالا هیچی! چون هر کس تا به حال او را دیده بود، مرده بود!
حالا او وسط کلاس معجون سازی سردرگم ایستاده بود! بندِن تنها بویی که به خاطر داشت، بوی جنازه بود!
با نگاهی به اطرافیانش که حالا سخت مشغول به درست کردن معجون هایشان بودند، پاتیل بزرگی را انتخاب کرد (چون پاتیل های کوچکتر قابلیت تحمل جذابیت و خفنیت بندِن را نداشتند.) و آن را روی شعله گذاشت و با حرکت کوچکی به عصایش به گورستان هاگزمید، طی الارض کرد!
ویزژزززژزززژزززژژزز
-یا مرلییییین. فکر کنم دیگه برای این کار خیلی پیر شدم!
بندن بعد از مدتی که توانست از شر تهوعی که دچارش شده بود خلاص شود، بیلی برداشت و سخت مشغول کندن یکی از قبر ها شد.

-هی! هی ! هی آقا چیکار داری میکنی؟
بندن سرش را به نشانه تاسف تکان داد!
-حالا که متاسفانه منو دیدی، باید بمیری!

پیرمرد که بهت زده به چهره پیک مرگی که رو به رویش ایستاده بود نگاه می کرد، دهانش راتکان داد:

-ابوقنانلبتبتسلنت!
-چی؟
-
-چی داری میگی؟ واضح تر حرف بزن!
-ابوسیلنتملتنیتل!

پیرمرد که توانایی حرف زدن نداشت نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست.نور سفیدی دیده شد و روح او توسط جارو برقی روح، کشیده شده و ازبدنش خارج شد!
بندن که دیگر حال بیل زدن نداشت، جنازه پیر مرد را گرفت و با نوک عصایش گوشه جمجمه اش را شکافت!

-لامصب عجب بویی میده!پیفففففففف یه حموم رفتن انقدرسخته؟!

با حرکت بعدی نیزه اش جمجمه جدا شده و خودش را به کلاس معجون سازی برگرداند!

-بندن تا الان کجا بودی؟

بندن جمجمه را پشت ردایش قایم کرد و با لحنی که تلاش می کرد مضطرب به نظر نرسد گفت:

-پ...پروفسور داشتم با خفنیتم، مواد اکسیرمو پیدا می کردم. و بهتون اطمینان میدم کسی در طول این پروسه آسیبی ندیده!
-باشه زودتر دست به کار شو!

بندِن با یک حرکت سریع جمجمه و یکی از عصاهای یدکش را درون پاتیل انداخت و شروع به هم زدن شد.
انتظار داشت تا اکسیرش به سیاه یا سبز تغییر رنگ بدهد اما گاهی خودمان هم خود واقعی امان را نمی شناسینم، چون پس از حدود20 دقیقه هم زدن، معجون بندِن پیک مرگ خفن، به رنگ صورتی دیده می شد و برخلاف تصورش علاوه بربوی جنازه بوی وانیل هم می داد!

-اهم...عالیییی شد. دقیقا همون چیزیکه میخواستم! مطمئنم یه مشکلی داره! شخصیت لجنی و سیاه منو چه به این کارا و رنگا؟ این بوی چیه؟

درهمین هنگام پروفسور کران به بالای پاتیل او رسید. و با نگاهی پرسشگرانه ابتدا به اکسیر و سپس به چهره بندن که ازخودش هم سردرگم تر بود نگاه کرد.

-اهم! پروفسور شرمنده فکر نمیکردم انقدرخراب از آب دربیاد.
-مشکلی نیست بندِن! اکسیرت خوب و درست به نظر میرسه میتونی وسایلت رو جمع کنی و بری!

بندن که زبانش بند آمده بود و نمی توانست کلمه ای را شکل دهد، سرش راتکان داد، عصای تیزش را ازکنار قفسه ها برداشت و قبل از اینکه کسی محتویات پاتیل و یا چهره بهت زده اش را ببیند، با سرعت ازکلاس خارج شد.

۲- یه نقاشی یا تصویر از معجون آماده شدتون.(5 نمره)
پروفسور کران که انتظار واکنش بندِن به محتوایات پاتیلش را نداشت، باری دیگر نگاهی به اکسیربندِن انداخت و شروع به بررسی معجون دیگر دانش آموزان کرد.



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
1- توی یک رول برام " نحوه درست کردن معجون اکسیر خودتون" رو بنویسید.(25 نمره)
میتونید خلاقیت به خرج بدید و روش های جدید ابداع کنید و یا می تونید از همون روشی که توی رول تدریس گفتم استفاده کنید.


اکثر بچه های خوب و حرف گوش کن، مشغول درست کردن اکسیر هایشان شدند. ولی عده ی بسیار کمی، برخلاف آن گروه از بچه ها، همینطور ایستاده بودند و در و دیوار را نگاه می کردند.
کوین هم جز دسته ی دوم بود متاسفانه.
البته او پسر خوب و حرف گوش کنی بود. منتها چنان غرق فکر کردن شده که فراموش کرده بود باید دست به کار شود.

- یعنی چی باید بریژم تو معجونم که کل ویژگی هامو داشته باشه؟

ناگهان جرقه ای در سرش شکل گرفت و دست کوچکش را بالا برد تا برای خروج از کلاس اجازه بگیرد.
- پروفشور اجاژه هشت برم بیرون؟

دیزی با شنیدن صدا، برای لحظه ای سرش را از روزنامه بیرون آورد و نگاهی به بچه انداخت. هیچ وقت فاز کودکانی که زنگ تفریح دستشویی نمی رفتند و نگه می داشتند تا سر کلاس بروند را نمی فهمید.
حقیقتا دلش نمی خواست اجازه خروج بدهد ولی با دیدن جثه ریز کوین، احتمال داد تحملش هم کم باشد و بخواهد همانجا خرابکاری کند. پس بی معطلی به او اجازه ی خروج داد.
البته پرفسور کران نمی دانست که کوین، قصد رفتن به دستشویی را ندارد وگرنه اگر میدانست قرار است چه کند؛ هرگز به او اجازه رفتن نمی داد.
هنوز مدت خیلی زیادی از رفتن پسرک نگذشته بود که صدای جیغ دانش آموزان دوباره کاری کرد که دیزی دست از خواندن بردارد.
همین که روزنامه اش را پایین گرفت با تصویر عجیبی مواجه شد.

کوین که معلوم نبود کی برگشته، روی چهارپایه پشت پاتیلش ایستاده بود و آن را هم می زد. درون پاتیل هم مردی کت و شلواری و بسیار شیک با دست و پای بسته افتاده و در حال جوشیدن بود.

- این دیگه چیه؟ چی کار می کنی بچه؟
- ایشون بابامه! تد کارتر بژرگ! مردم همیشه با دیدن من، یاد بابام و با دیدن اون، یاد من میفتن. یشری هم میگن من و بابام مشل شیبی هشتیم که اژ وشط دو نیم شده.

در واقع نبودند. کوین جز در رنگ مو و چشم، هیچ شباهت دیگری با پدرش نداشت. آن دسته از آدم هایی هم که می گفتند او و پدرش مثل دو نیمه ی سیبند؛ یا می خواستند حرص مادر کوین را در بیاورند یا قصد چاپلوسی داشتند.
البته که برای دیزی هیچکدام از اینها مهم نبود. او فقط نمی خواست کلاس معجون سازی اش به کلاس آدم پزی تبدیل شود. بنابرین با تند ترین سرعت ممکن جلو آمد و آقای کارتر را از پاتیل خارج کرد.

- عه پروفشور چرا نمی ژارین معجونمو درشت کنم؟
- بچه گفتم یچیزی بریزین که بارزترین ویژگی شخصیتتون باشه. نه که بردارین باباتونو که بهش شباهت ظاهری دارین بریزین.
- یعنی حاله هامو بریژم؟
- میشه دست از ریختن آدما برداری؟ تو زندگیت چیز دیگه ای نداری که ویژگی خاص تو باشه؟
- کلور حیلی حاشه! هیچکش یه تنبل رو به عنوان حیوون حونگی نگه نمیداره. الان کلور رو بنداژم تو دیگ؟

دیزی محکم روی سرش کوبید و به کوین گفت که از حیوانات هم بیرون بکشد.
- ببین هرچی انتخاب می کنی جاندار نباشه لطفا.

کوین سخت مشغول فکر کردن شد.
چه چیزی او را خاص کرده بود؟ ویژگی بارز شخصیتش چه بود؟
همه می دانستند که او سه سال و نیم دارد و نمی تواند درست و حسابی صحبت کند. اما اینها ویژگی هایی نبودند که کسی بتواند داخل معجون بریزدشان. علاقه به بازی، اسباب بازی و عروسک خرسی هم که بماند... او حاضر بود پدرش را در پاتیل بجوشاند ولی اسباب بازی هایش را هرگز!

- خب چی شد چیزی پیدا کردی؟

کوین که دستش را لا به لایه موهایش برده بود و داشت فکر می کرد؛ خواست جواب بدهد : نه... که ناگهان ایده ی دیگری به سرش زد.

- موهام!
- چی گفتی؟
- موهای من بارژ ترین ویژگی ژاهریمه! نگاه کنین این دشته اژ موهام چطوری رو هوا موندن!

پسرک راست می گفت! دسته ای از موهایش مانند شاخ بالای سرش ایستاده بودند و قصد صاف شدن نداشتند.

- نکنه می خوای اون دسته از موهاتو کوتاه کنی و بریزی تو معجون؟
- دقیقا!... پش با اجاژتون من برم کوتاهشون کنم و ژود برگردم.

و قبل از اینکه دیزی بتواند حرفی بزند؛ کوین از کلاس خارج شد.

یک ساعت بعد

تقریبا کل بچه ها معجون های خود راساخته و خوشحال و خندان، درحال ترک کلاس بودند. دیزی هم بالای کوهی از مجله و روزنامه ها نشسته بود و دنبال شغلی دیگر می گشت.
همین موقع درب کلاس باز و کوین دست از پا دراز تر داخل شد. موهایش هنوز سرجایش بودند بدون هیچ تغییر خاصی.
دیزی که متوجه ورود پسر شده بود، از روی انبوه روزنامه ها پایین آمد و خودش را به او رساند.
- چی شد بالاخره؟
- هیچی پروفشور. خودتون ببینید.

دیزی با دست ابر خیالات کوین را کنار زد و آمد کنارش نشست. او پروفسور مهربانی بود و دوست داشت شاگردانش را به بهترین نحو راهنمایی کند.

- ببین عزیزم با ناامیدی هیچی درست نمیشه. بیا این بار با کمک هم فکر کنیم ببینیم چی کار... عه! باز که بابا تو انداختی تو دیگ! ولش کن اون بنده مرلینو!
- آحه من جژ بابام هیچی ندارم! دلم نمیاد اشباب باژی و شی دی هامو بریژم تو معجون.

دیزی نمی فهمید چرا بچه های دهه ی جدید انقدر قدر نشناس شده اند که حاضرند پدرانشان در پاتل بجوشد ولی وسایلشان نه. به هرحال او باید جلوی این کار را می گرفت به همین دلیل با یک حرکت چوبدستی پاتیل را به جایی دور از دسترس کوین منتقل کرد. سپس درحالی که درب خروج را به جناب پدر نشان میداد؛ نزد کوین بازگشت.
از دور به نظر می رسید پسر بچه ناامید است. ولی اینطور نبود! او با خیال نسبتا راحتی روی نیمکت لم داده بود و بستنی می خورد.
کوین با حس کردن نگاه های خیره ی دیزی، با زبان دور دهانش را پاک کرد و با خجالت سرش را پایین انداخت.
- ببحشید که دارم وشط کلاش بشتنی می حورم. وقتایی که حالم حوب نیشت کمکم میکنه... شرمنده به شما تعارف نکردم پروفشور. گفتم فردا پش فردا پشت شرم حرف در میارن که دارم به اشاتید رشوه میدم.

دیزی به حرف های کوین اهمیت نداد. توجه او بیشتر به بستنی جلب شده بود. البته نه بخاطر اینکه هوا گرم بود و او هم هوس کرده بستنی یخی بخورد. نه! بلکه بخاطر اینکه کمتر کسی را دیده بود که این همه عشق بستنی باشد؛ طوری که سر کلاس درس، بی توجه به حضور استاید مشغول لیس زدن بستنی شود.
بنابراین فکری به سرش رسید و طی یک حرکت آنی، بستنی را از دست بچه قاپید و داخل پاتیل انداخت.
پاتیل با سر و صدای زیادی شروع به قل قل کرد.

- پروفشور چی کار کردین؟ بشتنی عژیژمو انداحتین تو پاتیل؟... چطور؟ چطور دلتون اومد؟

کم مانده بود بغض کوین بترکد و شروع به گریه کند ولی با به هوا برخاستن حباب های رنگارنگ از درون پاتیل، این اتفاق نیفتاد.

- چه حوشگله!

کوین سرگرم ترکاندن حباب ها شد و دیزی نفس راحتی کشید. چون واقعا نمی دانست اگر بچه زیر گریه بزند چگونه می خواهد آرامش کند.
حالا که دیگر اکسیر رنگارنگ کوین، با کمک پروفسور کران آماده شده بود، هردوی آنها می توانستند با خیال راحت به کار خود برسند. البته دیزی کار نداشت و می تونست به بیکاری خود برسد.





۲- یه نقاشی یا تصویر از معجون آماده شدتون.(5 نمره)

بفرمایید!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ شنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۳:۱۱
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 238
آفلاین
جلسه اول کلاس معجون سازی

"اکسیر خاص تو"



هوا به طور تسترال پزی گرم بود. ملت در کلاس بدون تهویه معجون سازی روی نیمکت های چوبی لم داده بودند و با هر چیزی که میشد خود را باد میزدند.

- تری لطفا با یه چیز دیگه خودتو باد بزن. پای من اصلا مناسب این کار نیست
- همینِ که هست.
- تو مگه نباید تو ویترین باشی برای فروش؟! اینجا چی میگی؟!

تری تا آمد جواب اسکورپیوس را بدهد، ناگهان درب کلاس باز شد و نور سفیدی کل کلاس را در برگرفت.
ملت به کل گرما را فراموش کرده و ثانیه شماری میکردند تا ببینند از پشت آن نور چه چیزی ظاهری میشود. البته نیازی به ثانیه شماری نبود زیرا در صدم ثانیه دیزی کران، محبوب دلها از قلب نور سفید بیرون آمد.
- جذاب بود نه؟!

از دیوار صدا در آمد ولی از ملت جادو آموز ابداً. نمای رو به روی استاد معجون ساز فقط چند صورت بی حس، خنثی و پوکر بود.

چندی بعد علاوه بر دیوار، صدای وجدان دیزی نیز در آمد و جمله " چیزی از محبوبیت کم نشده " را چند بار گفت و به مغز رساند. مغز که فکر میکرد وجدان او را تسترال فرض کرده است، پیام مخابره شده از وجدان را دریافت نکرد و مشغول جمع کردن آبرو و محبوبیت بر باد رفته وی شد.

-خب لازمه بگم سلام و خیلی خیلی به کلاس معجون سازی خوش اومدید. بی مقدمه بریم سراغ مقدمات درس امروز.

جادو آموزان گرما زده ی خسته و پوکر فیس خودشان را جمع کرده و آماده نوشتن شدند. هنوز نوک قلم پرهایشان به کاغذ پوستی ها نخورده بود که یک آن تمامی آن قلم ها و کاغذ غیب شد و جادو آموز ماندند و چهره های تعجب زده شان.

- معجون سازی جزو دروس عملی حساب میشه. پس نیازی به نوشتن نیست. فقط باید خوب گوش کنید و خوب ببینید تا بفهمید که قراره چیکار بکنید و چجوری توی معجون سازی مهارت پیدا کنید.

آن صورت های پوکر طور کم کم جایشان با لبخندی که در نیمکت ذخیره ها بود، عوض کردند. هنوز لبخند ها سر پست خود مستقر نشده بودند که با حرکت چوب دستی دیزی، روی میز وسط کلاس وسایل مورد نیاز تدریس ظاهر شد.

- امروز قراره یاد بگیرید چطور اکسیر خاص خودتون رو بسازید. این اکسیر به درد مواقعی میخوره که هویت اصلی خودتون رو گم می کنید. خواص این معجون اینه با یه بوییدن ساده شما رو از سردرگمی نجات میده.

پشت میز ایستاد. یکی از روزنامه های روی میز را برداشت. آن را ریز ریز کرد و درون پاتیل روی اجاق ریخت. اجاق کوچک را روشن و بوی کاغذ نیمه سوخته کم کم فضای کلاس را پر کرد.

- این اکسیر نیاز به ویژگی خاص و بارز شما داره. این ویژگی میتونه وسیله مورد علاقه شما، اخلاق و ویژگی بارز، کتاب، فیلم و هر چیزی که مربوط به شخصیت شما و یا حتی نیاکان و خانوادتون هست رو شامل بشه . به زبون ساده تر ماده اصلی این معجون همون چیزی باید باشه که شخصیت شما رو خاص کرده. ¹

بچه ها کم کم داشتند به درس جذب میشند. برق عجیبی در چشمان بعضی از آنها سو سو میزد و برخی دیگر با حیرت به پاتیل نگاه میکردند. آن سمت دیزی با چوب دستی اش دو ضربه به پاتیل رو اجاق زد و روزنامه درون پاتیل به مایع خاکستری رنگ تبدیل شد و شروع به قل زدن کرد.

- به طور مثال برای من این ویژگی روزنامه ای که میخونم. این روزنامه از یه زمانی به بعد یه تیکه مهم از شخصیتم شده. بعد از پیدا کردن اون ویژگی و ماده خاص و اضافه کردن اون به پاتیل، فقط کافیه دو ضربه با چوب دستی تون به پاتیل بزنید و فرمون رو بسپارید دست خود پاتیل تا کار رو براتون جلو ببره. با این روش ساده شما اکسیر خودتون رو دارید. خب فکر میکنم برای امروز کافیه.
- استاد به این زودی تموم شد؟!
- واقعا تاثیر گذار بود.
- مزه ریزی بسه! بیکار نشینید تا نیم ساعت دیگه باید شیشه های اکسیر تون رو روی میزم ببینم.

بچه ها تند و تیز مشغول درست کردن اکسیر هایشان شدند و آن سمت دیزی روزنامه را از جیپ ردایش در آورد و در میان آگهی های آن شروع کرد به پیدا کردن شغلی دیگر.

___________________


دوباره سلام!

تکلیف جلسه اول

1- توی یک رول برام " نحوه درست کردن معجون اکسیر خودتون" رو بنویسید.(25 نمره)
میتونید خلاقیت به خرج بدید و روش های جدید ابداع کنید و یا می تونید از همون روشی که توی رول تدریس گفتم استفاده کنید.

۲- یه نقاشی یا تصویر از معجون آماده شدتون.(5 نمره)


- لازمه یه سری توضیحات درمورد تکلیف این جلسه بدم:
۱- ببنید هر شخصیت یک ویژگی بارز داره. مثلا هکتور معجون سازه، لینی پیکسیه، ربکا خیلی جیغ میزنه، خود شخصیت من بیکاره.
ممکنه شخصیت شما ویژگی اخلاقی و جسمی خاصی نداشته باشه، شاید یه وسیله یا یه کار جادویی اون رو خاص کرده باشه. مثل سدریک که بالشتش همیشه همراهشه یا بلاتریکس و کروشیو های معروفش!

۲- اگر شخصیت شناخته شده ای هم ندارید، آزادید که هر ویژگی که دوست دارید رو برای شخصیتتون انتخاب کنید.

۳- ظاهر و رعایت علائم نگارشی در پستتون برام مهمه؛ پس بهش دقت کنید.


همین!
اگه سوالی داشتید بهم پیام شخصی بدید.


تصویر کوچک شده

بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ جمعه ۱۶ تیر ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
ترم سبک 27 تابستانی هاگوارتز


تدریس این کلاس در این ترم برعهده‌ی پروفسور دیزی کران است.

جلسه اول:
تاریخ تدریس: شنبه 24 تیر
مهلت ارسال تکالیف: تا ساعت 23:59 سه شنبه 3 مرداد

جلسه دوم:
تاریخ تدریس: چهارشنبه 11 مرداد
مهلت ارسال تکالیف: تا ساعت 23:59 شنبه 21 مرداد

جلسه سوم:
تاریخ تدریس: یکشنبه 29 مرداد
مهلت ارسال تکالیف: تا ساعت 23:59 چهارشنبه 7 شهریور




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۳۰ شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۰۹ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 956
آفلاین
نمرات امتحان پایان ترم درس معجون سازی:


اول این نکته رو بگم که در جریان هستید که دیگه نقد کردن توی جلسه امتحان معنایی نداره. بنابراین سعی کردم اگه تغییری در طول ترم ازتون دیدم اینجا بیان کنم. در ضمن امتیاز از ده نمره به روند کل تغییرات پست هاتون داده شده. یعنی اگه دو پست زدین مقایسه اون دو تا و اگه توی همه جلسات شرکت کردین مقایسه همه پست ها.

زاخاریاس اسمیت: 17 + 7

زاخاریاس پستت نسبت به قبلی پیشرفت خوبی داشت ولی در مجموع در بعضی از موارد نسبت به نقد هایی که بهت میشه مقاومت نشون میدی. در نتیجه پیشرفتت یه مقدار سینوسی پیش میره.

ایزابلا تینتوئیستل: 16

ایزابلا قبلا توی کلاسم شرکت نکرده بودی. نوشته ات کیفیت خوبی داشت. فقط یه مقدار اشکالات ریزی داشت و کمی هم ایراد پردازشی.

گابریل تیت: 14

گابریل شما هم قبلا توی کلاسم نبودی. با اینکه شخصیت هکتور رو خوب نوشته بودی ولی پستت سوژه و خلاقیت لازم رو نداشت.

دراکو مالفوی: 12

دراکو به نظرم باید خیلی با شخصیت ها بیشتر آشنا بشی و تو نوشتنت دقت زیادی انجام بدیم.

فلور دلاکور: 19+ 8

فلور سطح پست هات در تمام جلساتی که شرکت کردی خوب بودن. و پیشرفتت هم کاملا قابل مشاهده بود.


الکساندرا ایوانوا: 18 + 9

ایوا شکلک هاتو خوردی؟ قشنگ مشخصه گشنه بودی! و اینکه خب خیلی کم اضافه کردی. هنوزم کمرنگ بود.


سوروس اسنیپ: 10+ 5

سوروس واقعا واقعا انتظاراتم ازت خیلی بیشتر بود. فکر کنم بیشتر جهت اینکه شرکت کرده باشی پست زدی.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.