هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۲
#83

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
ماندانگاس با قدم هایی آرام به پله ها نزدیک شد تا به طبقه بالا برود. اما جلوی پله ها متوقف شد و به کف زمین نگاه کرد. به نظر می‌آمد چیزی روی زمین ریخته است. ماندانگاس خم شد تا ببیند ایا همین اول کاری چیز دندان گیری پیدا کرده است یا نه:
- کارت بازی؟ کی این کارت ها رو ریخته کف زمین؟

صدای بچه‌گانه خفه ای به گوش رسید که گفت:
- کدوم بوقی کارت بازی ریخته جلوی پله ها؟ من گفتم لگو بریزین!

صدای بچه‌گانه دیگری جواب داد:
- هییییییش...آروم تر صدامونو میشنوه و میفهمه که ما خونه‌ایم. چیکار کنم لگو پیدا نکردم!

ماندانگاس پوزخندی زد و همان طور که تصمیم گرفت کارت ها را نادیده بگیرد پایش را روی آنها گذاشت تا از راه پله بالا برود، اما به محض تماس کف کفشش با کارت‌های پخش شده کف زمین کارت بازی های انفجاری همچون مین ضد نفر شروع به ترکیدن کردند!

ماندانگاس که سوزش عمیقی در ناحیه انتهایی پاهایش حس میکرد خودش را به روی پله ها پرتاب کرد و تمام فحش‌های رکیکی که از اول زندگی تا به امروز یاد گرفته بود را فریاد کنان به زبان آورد!

از بالای پله ها صدای سوتی نظرش را جلب کرد. همان طور که پاهای سوخته اش را با دست باد میزد روی پله ها ایستاد و نگاهی به بالای آن انداخت. در تاریکی آن بالا میتوانست چهره یک نفر را در کنار وسیله‌ای گرد و بزرگ تشخیص دهد.
- آهای کی اون بالاست؟ با زبون خوش بیا پایین.

صورتی که در بالای پله ها در میان تاریکی به زور قابل تشخیص بود لبخند شومی زد و گفت:
- من که نمیام ولی الان رفیقم میاد پیشت.

ماندانگاس با چشم های ریز شده اش که به بالا خیره مانده بود متوجه شد آن شئی بزرگ و گرد پاتیلی سیاه و سنگین است که دسته آن به طنابی بسته شده که از سقف آویزان است و با سرعت به طرف صورتش در حرکت است! قبل از آنکه ماندانگاس عملی فرصت داشته باشد تکانی بخورد پاتیل سنگین با صورتش برخورد کرد و او را از روی پله ها به عقب پرتاب کرد و باعث شد با پشت به روی باقی مانده کارت های بازی انفجاری روی زمین بیفتد و آن ها را هم بترکاند!
- آیییییییییی...لعنت به ریش مرلین! دعا کنین دستم بهتون نرسه!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۲۶ ۱۲:۴۱:۰۶

ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ شنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۲
#82

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
بچه بانز چند ساعتی منتظر آمدن دزد شد ولی اتفاقی نیافتاد. صدایی از هیچکس در نمیامد.
او که حوصله اش سررفته و از این همه انتظار کشیدن خسته شده بود فریاد زد:
- پس این دزدا کجان؟ سه ساعته منتظرم!
- هیس! سه ساعت کجا بود؟ پنج دقیقه بیشتر صبر نکردی.

این را یکی از کودکانی گفت که والد یا والدینش به او خواندن ساعت را یاد داده بود. بچه بانز که متوجه اشتباهش شده بود دوباره برگشت و سرجای خود مستقر شد. به هر حال بچه بود و کم تحمل.
همین موقع صدای باز شدن در آمد.

- سلام؟ کسی اینجا نیست...

ناکهان همه ی بچه ها با هم فریاد زدند:
- نه ما هیچ کدوم اینجا نیستیم.

و کاملا و صد در صد خیال دزد را راحت کردند که اینجا نیستند!
دزد که طبق معمول ماندانگاس فلچر بود، اول می خواست پا به فرار بگذارد ولی بعد از کمی تحلیل و تجزیه متوجه شد تن صداهای زیر نمی تواند متعلق به یک بزرگسال باشد، پس خطر لو رفتن را به جان خرید و همانجا ماند.
- گفتین کسی اینجا نیست؟
- نیستیم دیگه مشنگ!
- چند دفعه می خوای بپرسی آخه؟

ماندانگاس به ملافه ای که تکان تکان تکان می خورد و غر میزد خیره شد و طی یک حرکت سری ملافه را کنار کشید و با بچه ای کم سن و سال مواجه گشت.

-امم... ببخشید داری چی کار می کنی؟
- نمی تونی منو ببینی مگه نه؟ من نامرئیم!... از من بترس!

دانگ با تعجب، بچه ای را که چشمانش را محکم بسته بود و هیچ جا را نمی دید؛ دور زد. فرزند خوانده ی بانز، بچه ی واقعی او نبود که بخواهد مثل خودش نامرئی باشد و کودک این حقیقت تلخ را نمی دانست.
چه موقعیتی بهتر از الان برای دزدی؟! حالا که محفلیان محفل را رها کرده یا بهتر بگویم، دست کودکان قنداقی که دهانشان بوی سیر... معذرت می خواهم بوی شیر و کله ی شان بوی قرمه سبزی می داد؛ سپرده بودند دیگر جای نگرانی برای ماندانگاس نبود.

- دارم میام بچه ها!

البته اگر می دانست که جلوتر چقدر تله برایش گذاشتند می فهمید کاملا هم جای نگرانی است.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
#81

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۳۳:۱۹
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 239
آفلاین
خلاصه: مرگخواران با نیتی پلید، سعی کرده بودند تا با گرفتن سرپرستی بچه های کوچک ارتش خودشان را قوی کنند. هر مرگخوار یک کودک را کاملا شبیه به خودش تربیت کرده بود. اما مرگخواران و لرد در اثر حادثه ای نابود شدند. حالا بچه مرگخوارها به محفل حمله کرده اند. اما هیچ محفلی انجا نیست.

----

-ارباااااب.
-آروم باش رز. ارباب اینجا نیست.
-اوه هکتور. همین الان محفلی هارو دیدم که داشتند تله پورت میکردند. قبلش به چند تا دزد پول دادند تا وارد خونه بشن و مارو بگیرن. باید کاری کنیم اونا واقعا خطرناکن و اسلحه دارن.
-همم. پس وقتشه وارد عمل شیم به سبک تنها در خانه.
-عه بلا جون تو هم دیدی؟
-به. اینو باش. ناراحت شدم از حرفت.
-تا چندشو دیدین؟
-من تا سه شو دیدم.
-مگه بیشتر از سه هم داره؟
-تو دیگه خیلی عقبی داوشم. من تا شیش شو دیدم.
-نه بابا.

کم کم بحث بالا گرفت و صحبت از فن فیکشن های تنها درخانه و سایت ایفای نقش تنهاگران هم به میان آمد که بلاتریکس با نعره ای حواس همه رو به سمت خودش جمع کرد.

-آیــــــــ نفســــــــ کشـــــــــ. حواسا جمع باشه. دشمن خیلی به ما نزدیکه. تعدادشون هم زیاده ولی چیزایی که ننه بابای مرگخوارتون یادتون دادن رو فراموش نکنید و مطمئن باشین که میتونیم شکستشون بدیم. قدم اول برید و همه جای این خونه رو پر از تله بکنید. تیله، ترقه، سیم برق، آرد و گچ، سوزن و پونز، طناب و چمدون کتاب، توپ بولینگ و دستگیره ی داغ از همش باید استفاده کنیم تا نتونن مارو بگیرن.
مرگخوار بچه ها به سمت اتاق ها و کمد ها رفتند تا از هر وسیله ای که میتونن برای دفاع از خودشون استفاده کنن. اولین نفر بانزبچه بود که ملافه ی سفید روی خودش انداخت تا وقتی ملافه برداشته میشه دزدا از نامرئی بودن اون زهره ترک بشن.



تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱
#80

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
- کیشته... عه! میگم کیشته! چرا کیشته روی اینا اثر نداره؟

"کیشته" گفتنها بی فایده بود و سگها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشدن. دلشون لک زده بود برای یه آدم تر و تازه، ولی بخاطر هیجانی شدن صحنه، آهسته آهسته جلو میرفتن.
زندگی لیلی از جلوی چشمش گذشت. درست لحظه ای که خودشو آماده بلعیده شدن کرده بود، صدای داد بلاتریکس بچه بلند شد.
- چه غلطی میکنین؟ بیاین اینجا ببینم!

سگها سر جاشون قفل شدن. همین یه لحظه کافی بود تا لیلی دوستاشو برداره و فرار کنه. تا سگها بخوان برای غذای از دست رفته شون ناله کنن، بلاتریکس بچه دمشونو کشید و پرتشون کرد پیش رودولف بچه.
- ماموریت جدید. پوشک رودولف بچه رو عوض کنین.

سگها هاج و واج موندن. پوشک بچه به قدری بد بو بود که اصلا نمیشد نزدیکش شد. ولی اونا سگ وحشی بودن. خطرناک بودن و درنده. میتونستن بجای پیروی از یه بچه، همه بچه ها رو یه لقمه چپ کـ...

- کروشیو.

ظاهرا نمیتونستن. با درموندگی دستمال به دهنشون بستن و دستکش پوشیدن، و رودولف بچه رو بردن برای تعویض. مرگخوار بچه ها خوشحال بودن که بالاخره میتونن نفس بکشن و به نقشه بلاتریکس بچه آفرین گفتن. بلاتریکس بچه خیلی دلش میخواست بمونه و به این تعریفا گوش بده، ولی آتش انتقام درونش هر لحظه قویتر میشد.
- ماموریت جدید؛ دنبال محفلیا میگردیم!



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳ سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰
#79

مارتین کاپلستون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۰ چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۲۲ یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱
از Spinners Street
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین

بچه مرگخواران به سگ های درنده و وحشتناکی که مشغول بو کشیدنشان بودند خیره شدند.

همه ساکت بودند تا اینکه لیلی دستش را برای ناز کردن سگ ها دراز کرد.

- اخی ! چه نازه ! ایوان به نظرت گشنشونه؟

ایوان لبخندی زد و دستش را تکان داد

نه لیلی نباید بهشون دست بزنی

لیلی به ایوان توجهی نکرد.

- چرا نباید بهشون دست بزنم؟! اونا خیلی نازن و به نظر من هم گشنشونه

سپس دنبال سگ ها راه افتاد ولی سگ ها هم جلوتر میدویدند

لیلی با اخم دنبال سگ ها کرده بود و می خواست به آنها دست بزند. ناگهان سگی برگشت و با خشم دست لیلی را

گاز گرفت لیلی اخ کوچکی گفت

-دیدی ایوان اون سگ های خونگی خیلی گرسنشونه

- اونکه سگ خونگی نیست احمق! اون یک سگ وحشی است. داره سعی میکنه تو رو بخوره! ازش دور شو!

ایوان چه بچه باشد چه نه، همیشه باهوش است.

لیلی از سگ ها دور شد و جنی را بغل کرد.

- راست میگی! جنی به نظر تو گشنشونه؟

جنی با ترس به سگ ها اشاره کرد

-..ا اره اون..ا گرسن..شونه

لیلی اخمی کرد و داد زد

-برید برید کیشته

اما سگ ها توجهی نکردند و در حال نزدیک شدن بودند


من کسی نیستم که حضورمو به کسانی که برای من اهمیتی قائل نیستن تحمیل کنم.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹ یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰
#78

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۶
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 294
آفلاین
بچه بلاتریکس خودشو با کارتک جمع میکنه و سریع به موج حمله اضافه میشه. بچه مرگخوار ها که هرکدوم سوار سگی شده بودن وارد خونه شده و هرکدوم به یه سمتی حجوم میبردن ولی نکته جالب این بود که هیچ محفلی توی خونه نبود!

_ پس اینا کجا رفتن؟!
_ شاید داخل اون کیکه قایم شدن!

ملت مرگخوار توجهشون به کیکی که وسط پذیرایی قرار داشت جلب شد و همگی دورش هلقه زدن.

_ کیک نام نام؟

_ نه رودولف. ممکنه توش زهری چیزی ریخته باشن و بخوان مارو مسموم کنن بعد تو گونی کننو پخ پخمون کنن...
_ بلاتریکس بچه... اروم باش. محفلیا از اینکارا نکردن و نمیکنن. شاید میخوان عذر خواهی کنن مثلا...

_ کیک نام نام؟

_ نمیدونم رودولف. اصلا حس خوبی به این کیک ندارم. بنظرم...
_ کیک نام ناااام.

رودولف که نتونسته بود جلوی معدشو بگیره روی کیک شیرجه زد و شروع به خوردنش کرد.
چیزی نگذشت که رودولف به تنهایی کل کیک رو تموم کرد و روی زمین دراز کشید.

_ خب دیگه. اینم از کیک. حالا همه مرگخوارا جمع شین و کل خونه رو بگردید. نباید بزاریم محفلیا از دستمون در برن!

ملت مرگخوار آماده حرکت شده و گشتن تازهشروع کرده بودن که توجه بچه بلاتریکس به سمت بچه رودولف رفت.
_ رودولف! چرا حرکت نمیکنی پ؟

بچه رودولف هیچی نگفت.

_ رودولف با توام. راه بیوفت دیگه همه روزو وقت نداریم که.

بچه رودولف همچنان سکوت کرد ولی اینبار اشک رو گوشه چشماش جمع شد.

_ رودولف چیزی شده؟ نه مثل اینکه یچیزیت شده. گفتما که به اون کیک دست نزن. گفتما که نمیشه به محفلیا اعتماد کرد.
_رودولف جون بکن بگو چت شده دیگه...

بچه رودولف درحالی که اشک از گوشه چشماش شروع به ریختن کرده بود اروم اروم برگشت و پشتشو به سمت ملت کرد و بلافاصله بچه مرگخوار ها با دیدن صحنه دهنشون باز موند و کرک پرشون ریخت.
پوشک بچه رودولف ده برابر شده بود و به رنگ قهوه تیره تغییر رنگ داده بود. بلافاصله هم بویی شدید کل فضارو در بر گرفت که همه سگ های وحشی بیهوش شدن.

_ حاجی مثل اینکه این یکی جدیده، شیمیایی زدن، بو باقالی میده. بزن ماسکو...


In the name of who we believe, We make them believer.


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ جمعه ۵ آذر ۱۴۰۰
#77

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
بچه بلاتریکس با دیدن این حجم از آمادگی که در بین دسته‌ی سگ‌های وحشی و بچه‌های مرگخواران موج می‌زد جوگیر می‌شه و دستور حمله رو سریعا صادر می‌کنه.
- با دستور من حمله رو آغاز می‌کنیم.

بچه بلاتریکس با نگاهی مشتاق منتظر آغاز حمله بود که خب رخ نمی‌ده. با این فرض که صداش به گوش ملت و سگ‌ها نرسیده مجددا تکرار می‌کنه.
- گفتم با دستور من حمله رو آغاز می‌کنیم.

بچه‌های مرگخواران و سگ‌ها از شدت ذوق سرجاشون بالا و پایین می‌پریدن، ولی حرکتی رو به جلو مشاهده نمی‌شه و فقط به بچه بلاتریکس زل زده بودن.

- چرا نمی‌فهمین شماها؟ می‌گم با دستور من حمله رو آغاز می‌کنیم.
- باشه خب چرا می‌زنی؟ قبول کردیم تو دستور بدی دیگه.
- چرا هی تکرار می‌کنی که تو می‌خوای دستور بدی؟ فقط دستور رو بده دیگه.
- نکنه بلد نیستی دستور بدی؟ بگو یک دو سه حمله تا شروع کنیم.

بچه بلاتریکس که تازه دو گالیونیش افتاده بود که دستور حمله رو به درستی صادر نکرده، بعد از افزودن روش صحیح دستور دادن به دستور زبانش و محو کردن بچه مرگخوار آخر از روی هستی، گلویی صاف می‌کنه.
- یک... دو... سه... حمله!

با صادر شدن دستور حمله، بچه مرگخواران و سگ‌های وحشی که هیچی از نقشه متوجه نشده بودن چنان به سمت خانه گریمولد هجوم می‌برن که بچه بلاتریکس زیر دست و پا می‌مونه و چند تن دیگه هم اون وسط تلف می‌شن تا این که بالاخره در ورودی می‌شکنه و لشگر به داخل محفل هجوم می‌بره!




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
#76

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۰:۰۳
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 267
آفلاین
خلاصه: مرگخواران تصمیم گرفتن مشغول به تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون بشوند تا آنها را برای پیوستن به ارتش لرد سیاه آماده کنند. هر مرگخوار وظیفه تربیت یک بچه را به عهده گرفت.در طی مبارزه ای بین بچه ها سرپرست هاشون به دلیل سر و صدای زیاد بچه ها دیوار صوتی شکسته و باعث نابودی مرگخواران و لرد سیاه شد.
وزارت خانه بنا به خواسته دامبلدور سرپرستی بچه های مرگخواران را به محفلی ها میدهد ولی بعد از چند روز به دلیل آزار و اذیت زیاد بچه ها محفلیون آنها را در چله زمستان، وسط حیاط پرت می کنند. حالا بچه ها در حیاط با دسته سگ وحشی مواجه شدند که بنظرشان می توانند با آنها انتقام رفتار بد محفلیون را بگیرند.
———–— ✦ —————

- بچه ها بنظرتون این سگ میتونند انتقام بگیرند؟
- چرا خودمون رو نگران کنیم، تهش هم خودمون همراه اینا یارو ریش پشمکی و بقیه شون می میریم دیگه! نیازی نیست ما هم کاری کنیم.
- راست میگه! به جای این کار می تونیم بگیریم بخوابیم.

بچه سدریک که تا آن موقع سر روی بالشت سرپرستش نگذاشته بود، بالشتی را از زیر دست بچه گابریل کش رفت و زیر سرش گذاشت. طولی نکشید که هفت پاداش در خوابش حضور به هم رساندند.

- بگو "خاله" خاله ببینه!
- بنظرت میتونن بگن "چه ساحره با کمالاتی"؟
- قطعا در بلند مدت میشه!

بلاتریکس بچه که تا آن موقع به اندازه کافی خیمه شب بازی دیده بود، مانند سرپرستش کروشیو ای نثار رودلف بچه کرد. او همانطور که با دستش راستش ورد کروشیو را اجرا میکرد، با دست چپش مشغول پیچاندن گوش کتی بچه بود. او نیز مانند بلا همه فن حریف بود.

- میدونید من تا یه دسته از اون موهای هویجی گیرم نیاد آروم نمیگیگرم.
- منم تا نصف صفحه روزنانه سیصد و سی و سه رو پس نگیریم، سر جام بند نمیشم.
- سر جام بند نمیشه یعنی چه؟
- نمیدونم... دیزی می گفت بلد باشم ممکنه نیاز شه.
- ملت همه مون یه دلیل برای انتقام گرفتن داریم، باید یه نقشه اساسی بکشیم.

چندی بعد_ وسط حیاط

لینی بچه بار دیگر به نقشه ای که در دست داشت نگاه کرد. همه چیز بی نقص و کامل بود. آن طرف بلا بچه داشت گروه ها را برای حمله آماده می کرد.

- نقشه مون با تاکتیک چهار چهار سه جلو میره! نبینم تاکتیک سه چهار چهار برید. مفهومه؟

با اینکه نیمی از بچه مرگخواران و تمامی سگ های وحشی فرق بین چهار چهار سه و سه چهار چهار را نمی دانستند، سرشان به نشانه تاکیید تکان دادند. کم کم همه چیز داشت برای حمله آماده می شد.


تصویر کوچک شده

~ only Raven ~


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰
#75

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
همانطور که سگ ها در حال نزدیک تر شدن بودند، بچه مرگخواران قدم به قدم عقب تر می رفتند البته نه همه‌شان! بلکه فقط بچه لینی و بچه آلانیس و بچه سو عقب می رفتند، هر چه باشد آنها ریونی بودند و هوششان هرچند کم باز هم از بقیه بیشتر بود و می دانستند به سمت سگ ها رفتن مصادف با خودکشی محض است!

-حالا چی کار کنیم؟

بچه لینی، با اینکه مانند مادرش ریز بود و کمتر کسی او را می دید اما سعی می کرد انقدر بلند حرف بزند که همه متوجه‌اش بشوند، اما او را هم عین مادرش هیچ کس جدی نمی گرفت...

-با شماما!

اما هیچ کس باز هم او را جدی نگرفت! تا اینکه بچه ایوانوا استخوانی را که از یکی از سگ ها گرفته بود، از دهانش درآورد و در همین حین آب دهانش سرازیر شد و با صدایی نا واضح گفت:
-نظرتون چیه بخوریمشون؟

بچه رودولف سرش را به معنای «نه» تکان داد و گفت:
-شاید بشه ازشون سگ های باکمالات در آورد!

بلاتریکس دستش را بر سرش گرفت و با حالتی سرزنش گرایانه گفت:
-نه، احمق! باید یه طوری فراریشون بدیم!

بعد از این حرف بلاتریکس، بچه مرگخواران به فکر عمیقی فرو رفتند، تا اینکه بچه سو که کلاهش را بر سرش سفت گرفته بود، تا مبادا باد آن را ببرد، گفت:
-از این فرصت استفاده می کنیم... عه... یعنی سگ ها رو به جون آدمای اون داخل میندازیم!


ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۱۴:۰۸:۵۰
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۱۴:۱۸:۳۵
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۱۶:۰۹:۳۸



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰
#74

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
بچه مرگخواران به سگ های درنده و وحشتناکی که مشغول بو کشیدنشان بودند خیره شدند.

همه ساکت بودند تا اینکه بچه کتی دستش را برای ناز کردن سگ ها دراز کرد.
- آخی! چه سگ های نانازی!

- ناز؟ اینا بیشتر کثیفند. مطمئنم شپش دارند! تازه به نظر میاد می خوان بخورنمون!
بچه گابریل این را گفت و با انزجار به سگ ها خیره شد.

بچه کتی به بچه گابریل توجهی نکرد.
- چرا نمیذاره نازش کنم؟

کتی با اخم دنبال سگ ها کرده بود و می خواست به آنها دست بزند. سگ ها هم کم نیاورده و سعی میکردند دست کتی را گاز بگیرن.

- اونکه سگ خونگی نیست احمق! اون یک سگ وحشی است. داره سعی میکنه تو رو بخوره! ازش دور شو!

بلاتریکس چه بچه باشد چه نه، همیشه رئیس است.

کتی هم از سگ ها دور شد و بچه قاقاروی خودش را بغل کرد.
- راست میگی! قاقاروی خودم از این سگ های زشت خیلی بهتره.

اما سگ ها در حال نزدیک شدن به بچه مرگخوار ها بودند و به نظر گرسنه می آمدند.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.