هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
#1
هنگامی که گرگ سیاه شب،به دنبال میش سپید صبحگاهی کرده بود و افتاب هنوز از پشت بلندترین و باشکوه ترین قله سر برنیاورده بود،قدم هایی به نرمی اما محکم،بر زمین جاده ی خاکی مینشست.

جاده ی انتهادار اما بی انتهایی که هرچه این قدم ها بیشتر انرا طی میکردند،مسیرش طولانی تر و دشوار تر میشد.
باد هم مانند ریز ذره های باقی مانده از سکوت شب،ارام ارام از کنار گوش هایش میخرامید و موهای بلند قهوه ای اش را به نرمی به اهتزاز در می اورد.
ایلین مدت ها بود که چشمانش به جاده بود.کوهی که در انتهای ان قرار داشت،همچنان در فاصله ای ثابت مانده بود .با این حال نه سراب بود و نه خیال.

شنیده بود بالای ان قله شهری است...که هم صحبت یک تنها،خود ماه است.قاتلان ان،تنها "گرگ" هارا میکشند و سروران ان،شیشه ی روح هیچ انسانی را به خاطر گفتن حرف حق نمیشکنند.شهری که از چشمه ی تخیل،"تعقل" صید میکنند.

با خودش گفته بود این راه را تا اخرش میرود و مدتها بود که این تصمیم را در ذهن داشت.ایلین کسی بود که محال بود تصمیم هایش را بر باد بسپارد.
اما اینبار باخود گفته بود:
هر چه باداباد...
و سفری میکرد برای اوج گرفتن.صعود و هرچه بالاتر رفتن.
اما طبیعی است..که هرچه قدر بالاتر میروی،شیب بیشتر،کارت را سخت تر میکند...

در تمام حالات،هیچ مسیری بدون مانع نمیماند...گاهی عاملی باعث توقف میشود.عاملی که گاه نابود میشود و گاه مانند ضایعه ای بر سر راهت
میچسبد که حتی جمله ی"از من دور شو" هم راه چاره ای برای نابودی ان نیست...

چوبدستی بر کمربندش غلاف بود و قدم هایش همچنان استوار و محکم.در مسیری که میرفت خستگی ناپذیری پیشه کرده بود.باد مینوازید،خاک میپراکنید،ابر میدوید و قدم های او را دنبال میکرد...

ولی در همان لحظات،چیزی او را متوقف کرد.جسمی سیاه رنگ...او یک شخص بود.
شخصی که کمی جلوتر از ایلین راه را میپیمود.
قدم هایش را تند کرد تا به او نزدیک تر شود.
درست به پشت سرش رسیده بود.خواست صدایش کند که ناگهان حرکت سریع چوبدستی اش اورا متوقف کرد.ثانیه ای بعد،چوبدستی درست جلوی صورتش قرار داشت.
ایلین چشمان شک زده اش را محتاطانه به سمت ان شخص برگرداند.

مرد جوانی بود با چهره ای عبوس،عصبی،سرد و رنگ پریده و موهای پرکلاغی صاف تاشانه اش، ردای بلند سیاه رنگ،قدی بلند،چشمانی سیاه و چند جای زخم که بر صورتش دیده میشد و یک کوله پشتی ساده که بر شانه اش حمل میکرد.
اما چیزی که در ان لحظه توجه ایلین را به خود جلب کرد،صندوقچه ای کوچک بود که مرد جوان انرا محکم در بغل خود با دست دیگرش گرفته بود.
در ان لحظه تنها حرکت،حرکت باد بون که در میان یک جفت چشم عبوس و یک جفت چشم ابیِ شک زده جریان داشت.

ـ کی هستی؟

ـ یه مسافر.

ـ از من چی میخوای؟

مرد اینرا گفت و صندوقچه را محکم تر در پهلویش فشرد.
ایلین خونسردی خود را بدست اورد.در همان هنگام که نوک چوبدستی به صورت ایلین نزدیک میشد،چوبدستی ایلین مسیر انرا منحرف کرد و به سمت دیگری کشید.
ایلین که با خود می اندیشید شاید بتواند برای ادامه سفر یک همراه برای خود پیدا کند،ناامید شد.

ـ هیچی!یادم نمیاد چیزی خواسته باشم!

هنوزچوبدستی ایلین در تلاش بود تا چوبدستی مرد را کنار بکشد،که خود او چوبدستی اش را کنار کشید غلاف کرد..مرد با چشمان سیاهش زیر چشمی به او نگاهی انداخت و گفت:
پس راه خودتو برو!

سپس با بی اعتنایی نگاهش را برگرداند و با بی حوصلگی کوله پشتی اش را بر دوشش درست کرد.
ایلین از رفتار او متعجب نبود...در اطراف او انسان های زیادی به همین شکل بودند...سرد و مانند تکه ای یخ.

ایلین دست از بدرقه کردن مرد جوان با نگاهش برداشت و به راهش ادامه داد.
باز هم مسیر،چشم انها را به یکدیگر می انداخت.اما انها کوچکترین توجهی به یکدیگر نداشتند.

رشته افکار ایلین را،صدای سردی از هم گسست.
ـ تو هم اونجا میری؟

چشمانش به سمت او برگشت.
ـ فک کنم خودت فهمیده باشی.

مرد جوان جواب نداد.رویش را به مسیر رو به رویش برگرداند.وزش یک باد،موی پرکلاغی صافش را مرتب از روی پیشانی اش کنار میزد.

ـ تو کی هستی؟
ایلین پرسید.

مرد ایستاد.نفسی که بیرون داد،درباد گم شد.نگاه تهدید امیزی به او کرد و گفت:
ـ اگه میخواستم خودمو معرفی کنم نیاز نبود اول تو بپرسی.

مرد سکوت کرد و چند لحظه ای به او نگاه کرد.سپس دوباره رویش را برگرداند.

ـ اسمت چیه؟

ـ چی؟

ـ پرسیدم اسمت چیه؟

مرد با تردید پاسخ داد.
ـ فرانک...

ـ ایلین هستم!

ـ خوشبختم.

ـ منم همینطور...

چشمان ایلین باری دیگر به همان صندوقی افتاد که به نظر می امد نزد او بسیار گرانبهاست.
چیزی مغزش را قلقلک میداد که چیزی جز کنجکاوی نبود.

- ببینم،چی توی اون صندوق داری؟

مرد ایستاد.باری دیگر نگاه سردش افتاد به چشمان ایلین.به سختی نگاهش میکرد.با سردس وصف ناپذیری.ایلین با خود می اندیشید...
که این چه نیرویی است که اینگونه او را به سردی و انجماد وا داشته است؟
و زل زد به جای زخم های روی صورتش.

- چیزیه که حاضرم به خاطرش زندگی یکی دیگه رو نابود کنم.

با جدیت تمام حرف میزد.چشمانش به سان گرگی زخمی بود.

این حرف ها ایلین را به هیچ وجه نمیترساند.درواقع اهمیتی به هیچ تهدیدی نمیداد.
کاری هم با ان صندوق ارزشمند فرانک نداشت.

******

ـ اکوامنتی!

ایلین جام را پر کرد و مقداری از ان بر گلوی خشکیده اش روانه ساخت.
خورشید به وسط اسمان رسیده بود و اندک اندک به سمت مغرب روانه میشد.

خستگی اندک اندک در جانش رخنه میکرد.نیاز به ایستادن داشت اما با خود عهد بسته بود که تا غروب خورشید از پا نایستد.
قدم هایش از قدم های فرانک عقب افتاده بود.در دل توان و جدیتش را تحسین میکرد.

پسرک گه گداری از بطری ابی اندکی مینوشید و به راهش ادامه میداد.اما انگار خستگی نمیشناخت.در نگاهش استحکامی نهفته بود اما...
گویی خونی در رگ هایش جریان نداشت تا قلب تپنده ای داشته باشد.

حرفی نمیزد.فقط گاهی چیزی را زیر لب نجوا میکرد که ایلین نمیتوانست بشنود.
قدم هایش را تند کرد تا با او همپا شود.

ـ هی!

نگاه پسرک به سمت او برگشت.
ـ بازم تو؟

ایلین چشمانش را ریز کرد و به او خیره شد.
ـ متاسفانه یا خوشبختانه بله!

ـ نمیتونی راه خودتو بری؟

ـ چرا میتونم!فقط چیزی که دوست داشتم بهت بگم اینه که به نظرم خیلی ادم عجیبی هستی!

فرانک حالت پرسشگری به خود گرفت.

ـ حس میکنم طوری رفتار میکنی که انگار از همه چیز متنفری!

ـ حس نکن!جدی میگم!

لحنش طعنه امیز بود.

ـ کاری به غیر از عصبی شدن بلدی؟

ـ نه اینکه ادم اعصاب خورد کنی باشی...نه!ولی راستش من اعصابمو به هر دلیلی خورد نمیکنم.و علاقه ای ندارم در این باره نظر بدم که درباره تو چه حسی دارم.

سپس پوزخندی زد و برای چندمین بار صندوق را در زیر بغلش جا به جا کرد.
ایلین دوباره نگاهش را به صندوق چوبی انداخت.

ـ نمیدونم چرا اینقدر این صندوق برات ارزشمنده...من تنها برای بهترین دوستم چنین ارزشی قائلم که تو برای این صندوق قائلی...

ـ شاید!

انگاه دستی بر صندوق کشید و گفت:
شاید من این صندوق رو به اندازه یه رفیق صمیمی دوست دارم.

ـ راستش هرکسی میتونه یه صندوق رو بخره!ولی...

ـ آره درست میگی!چون درک نمیکنی! آدم ها دیگر وقت شناختن چیزی رو ندارن!آدما هر چیزی که بخوان ساخته شده و آماده میخرن. اما از آنجا که هیچ فروشگاهی " دوست " نمیفروشه،هیچکس یه دوست واقعی نداره! میدونی؟

ـ نذاشتی حرفمو تموم کنم!

پسرک لحظه ای سکوت کرد.

ـ به نظر میرسه تو بهش وابسته شدی.فقط امیدوارم چیزی که اونجاست این ارزش رو داشته باشه که حتی یک لحظه هم نتونی ازش دل بکنی!

و باز هم سکوت...اما سکوتی پر حرف که در پس ان نگاه سرد میشد تک تک کلماتش را خواند.
احساساتی عمیق در پشت چهره اش نهفته بود.حسی دوستانه...محافظت،عشق و وابستگی!

این یک نقاب بود...و شاید همین نقابی که فرانک بر چهره داشت،سالها بود که مانند انرا ایلین بر چهره خود زده بود.نقابی که او را از "خودش" متمایز میکرد.

در همان گیر و دار ذهن پرتکاپویش،لحظه ای گویی کلمات از ذهنش تراوش کرد و مانند طلسمی از زبانش جاری شد...کلماتی که روزگاری فریاد انرا خفه کرده بود...

ـ نمیدونم واقعا خود واقعیت هستی یا نه... اما من ادم عجیبی ام.ادمی که انتقام و مجازات براش مشکلترین کار دنیاست...و ناراحتی دوستانم برام بدترین عذاب...

همینجا رشته ی کلام خود را برید.نمیدانست لحظه ای چه چیزی باعث شده بود چیز هایی را بر زبان بیاورد که با شخص شناخته شده اش در تضاد بود.

اما همه اینهمه،دامی بود که خود برای خود گسترده بود و گردابی که خودش ساخته بود و در ان فرو میرفت...و باید این نقاب ویرانگر را از خود دور میکرد.
*********
به جز ستارگان درخشان اسمان شب و ماه،که گویی همزادش را در اب جاری چشمه میدید،نور دیگری نبود که باقی راه را روشن کند.ماه با لشکر شب،در جنگ باشکوه افق،بر قلمرو خورشید ظفر یافته بود.

ایلین بر سنگ بزرگی نشسته بود و سرزمین بزرگ کوه ها و راه گذشته اش از نظر میگذراند.
همانطور چشمانش در اطراف میچرخید که لحظه ای متوقف شد.

فرانک،چند قدم انطرف تر،با تکیه بر سنگی خوابش برده بود.قدمی جلو تر خاکسترِ چوبی دیده میشد که هنوز دود از اتش کشته ی ان بلند میشد.

در کنارش یک کوله پشتی بر زمین افتاده بود و درست در کنار دستانش همان صندوق چوبی قدیمی محبوبش دیده میشد.
نگاهش همانجا خشکش زد.

بهتر نگاه کرد.نقش و نگار بر صفحه چوبیش را.
از لابه لای صندوق،از میان روزنه های ان،نوری به بیرون دویده بود.نوری که خبر از محتویات داخل صندوق میداد.نوری که ذهن را در خود غرق میکرد.نوری شبیه به آبِ درون قدح اندیشه.

ایلین برخواست...جلو رفت.درکنار او زانو زد و به چشمانش نگریست که در ارامش و درخوابی عمیق بود.
دست برد و صندوق را به ارامی از جا برداشت.

سرانجام کنجکاوی بر او چیره شده بود.هر جور میشد میبایست ببیند داخل ان صندوق چیست که اینگونه پسرک را شیفته خود کرده است.
نور صندوق در آیینه چشمان ایلین تلاءلو میکرد.

از جای برخواست و تا جایی که میتوانست از انجا دور شد...
کمی دور تر...درست بر لبه پرتگاهی ایستاد.باد تندی میوزید...گویی زوزه های باد خبر از واقعه ای شوم میداد.

در صندوق که باز شد...لحظه ای نور مقابل چشمانش را فراگرفت.اما لحظه ای بعد،همه چیز برایش شفاف شد.
در ان لحظه او چشمش به چهره ای افتاد...صورت زنی که در میان دریای ارام و درخشان و کوچک داخل صندوق،به او مینگریست.در قسمت هایی از صورت...جاهای سوختگی دیده میشد...

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ناگهان چیزی صندوق را محکم از دستش کشید.
غافلگیر شده بود.با شک زدگی برگشت و به پشت سرش نگاه کرد...
و انچه میدید یک چهره ی سرد اشنا بود که در میان تاریکی محو تر به نظر میرسید.
زبانش بند امده بود.قدمی به عقب رفت.دست برد تا چوبدستی خود را بکشد اما به لحظه نکشید که با حرکتی سریع خلع صلاح شد...

ـ تو چیکار...

چشمان فرانک از خشم لبریز بود.چوبدستی اش را باخشم در دست میفشرد.

ـ درسته برای جواب دادن دیره!اما این چیزیه که حالا باید بدونی!اتفاقا،منم درست مثل تو ادم عجیبی ام!در زندگیم در مورد چیز هایی حساسم که اگه کسی پیدا بشه که پا ازشون فراتر بذاره،رهاش نمیکنم تا زمانی که نابودش کنم!و برام مهم نیست یه دوست باشه یا دشمن!در این صورته که تا انتقام نگیرم و هزار برابر بیشتر تلافی نکنم و اون شخص رو وادار به پشیمونی نکنم دست بردار نخواهم بود! . فقط در اون صورته که هیچوقت نمیبخشم...فقط در اون صورته که با ناراحتیش از ته دل خوشحال خواهم شد!آدم عجیبی ام...هوم؟فقط اگه کسی پاشو از یک سری خط قرمز هام رد کنه،قدم هاش که هیچ،چیزی که من میشکنم زندگیشه!

درون چشمانش را خون فراگرفته بود.
ـ فرانک...خواهش میکنم...متا...

ولی پیش از انکه ایلین توان انجام واکنشی را داشته باشد،دستی او را محکم به لبه پرتگاه هل داد...
ثانیه ای زیر پایش خالی شد.احساس وحشتناکی وجودش را فراگرفت...لحظه ای مرگش در برابر چشمانش تداعی شد.

او با فریادی بلند از فرط وحشت،به عمق تاریکی سقوط میکرد.
اما در همان ثانیه های سقوط...در کمی پایین تر،شاخه ای را دید که سر از سنگ براورده بود.
چشمانش را بست و در ثانیه ای بعد سنگی را چنگ زد که احتمال میداد شاخه همانجا باشد.

لحظه ای در خلاء...لحظه ای در تعلیق...لحظه ای در سکوت...لحظه ای در ثبوت...و لحظه ای که گویی زمانی در ان توقف یافته بود اتفاق افتاد...

ایلین هنوز تنفس را احساس میکرد و خونی که هنوز در رگ هایش جریان داشت.
چشمانش را باز کرد و خود را در حالی دید که شاخه ی محکمِ بیرون دویده از دل سنگ را محکم گرفته بود...شاخه ای که همچون فرشته ی نجاتی بی جان،به یاری اش شتافته بود...شاخه ای که اکنون(زندگی) را مدیون ان بود.

خودش را به سختی بر روی شاخه کشید.به بالای سر خود نگریست.او را هنوز انجا میدید که همچون کرکسی در انتظار مرگ قربانیش،قد علم کرده بود.
نگاه نفرت امیزش را احساس میکرد.نگاهی که از عدم موفقیتش در گرفتن جان او ناخشنود بود.

مرد فریاد زد:
خیلی خوش شانسی...ولی مهم نیست!میتونی تا ابد اونجا بمونی!

ایلین خندید.خنده اش تلخ بود.اما خندید.
با صدایی بلند فریاد زد:
ـ شاید...ولی...میبینی؟کار عجولانه هیچوقت به سر انجام نمیرسه...اگه میخواستی دفعه ی بعد کسی رو نابود کنی،اول موانع رو پیدا کن تا اینطور با شکست مواجه نشی!... حداقل زمانی که مثل یه تیکه یخ زندگی میکنی!مثل همیشه ات!

مرد موذیانه قهقهه زد.
صدای قهقهه اش کوهستان را فراگرفت...
اسمان دوباره به سپیده دم بازگشته بود.همان سپیده دم پیشین...که در ان راه ان دو به یکدیگر رسیده بود اما اکنون جدا میشد...

روز را غروب نابود کرد...و شب را سپیده دم.اما همان خورشیدی که در غروب ناپدید شد...در طلوعی دیگر و اینبار باشکوهتر،دوباره درخشید...
در همان بحبوحه ی سپیده دم،ناگهان خورشید باری دیگر از پشت کوهساران پدیدار شد و چشمان پسر جوان را نیز به خود جلب کرد.

نور لحظه ای چنان همه جا رافراگرفت...که دیگر چشم ها توان دیدنش را نداشت.
و اندکی بعد از طلوعی شکوهمند...چشمان بهت زده فرانک دیگر هیچکسی را بر شاخه ی پایین پرتگاه نمیدید...انگار همه انها فقط یک خواب بود.اما خوب میدانست که نبود!
گویی هم زمان با ناپدیدی شب او نیز ناپدید شده بود به ناکجا ابادی که تنها خودش میدانست کجاست...!


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۵
#2
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخوارا هزارتویی ساختن. ولی وزارتخونه مسئولی فرستاده که به لرد اطلاع بده که این هزارتو باید خراب بشه. سیوروس و رودولف و خانم مسئول به اتاق لرد می رن که این موضوع رو بهش اطلاع بدن.

******

ـ درود بر ارباب!

سیوروس با چهره ای درمانده داخل شد و پس از انکه رودولف و سپس خانم مسئول با قر و اطوار وارد اتاق شدند در را بست.

ـ چه کردی سیوروس؟برایمان سیر تا پیاز تعریف کن!

سیوروس از سیر تا پیاز ماجرا را برای ارباب تعریف کرد.انگاه با انزجار به خانوم مسئول که لبخندی به پهنای صورتش به لب داشت اشاره کرد تا اورا معرفی کند.اما خانوم مسئول خودش زحمت معرفی کشید.

-چیچلام, عچجیجم من مسئول چتید چجاچ چردن پارچ ها هچتدم بوچ, بوچ, شکلک یاهو

لرد که از نحوه صحبت کردن او منزجر شده بود تنها چشم پشتی زد.نگاهی به هیکل چوب کبریتی و نی قلیانی اش که گویی خودش بسیار به ان میبالید انداخت و سعی کرد از اینکه دستور بدهد او را بگیرند و پرس کنند و به عنوان خلال دندان نجینی استفاده کنند،خود داری کند.

ـ خب!شما میتونید امروز بعد از ظهر شروع به تخریب هزار تو کنید.نکات قابل ذکر رو هم فهرست کردیم و به سیوروس دادیم تا ضمیمه کارتون کنید.دلمان میخواد وقتی برگشته باشیم،همون قصر با شکوه،پراباهت و خوفناکمان را زیر پایمان مشاهده کنیم!

انگاه در حالی که چشمان قرمزش برق میزد با حالتی مرموز گفت:
وگرنه شما را هم با نجینی به پیک نیک خواهیم فرستاد!

خانوم مسئول کلیپسش را صاف کرد و با عشوه غرولند کرد:
چه حرفا میجنی ها عجیجم!ناچونم بچگنه کی چواپ میته؟

انگاه یک کپه از کاکل جلوی صورتش را با نارضایتی به طرفی دیگر از صورتش هل داد.
لرد نمیدانست این دستور زبان مضحک را چه کسی ساخته است اما اگر او را گیر می اورد،هم سبیلش را دود میداد و هم دودمانش را بر باد.
او که چیزی از حرف های مسئول دستگیرش نمیشد و همچنان احساس انزجارش نسبت به او بیشتر میشد و چیزی نمانده بود که رنگ صورت رنگ پریده اش به سبزیِ سرخس های کنار تخت اربابی اش شود،گفت:
یکی حرف های این تسترال را برایمان ترجمه کند!

سیوروس با شنیدن حرف لرد رویش را به طرف رودولف برگرداند.رودولف که میدید چگونه مردانگی اش و حاصل زحمات تمام سال های قتل و کشتار و سلاخی اش یک روزه، انهم تنها با ترجمه کردن زبان دخترانه،بر باد میرود،ترجیح داده بود سکوت کند.اما اینبار دل را به دریا زد و بین "مبدل شدن به رودولف خانوم" و "مرگ"،یکی را انتخاب کرد.

ـ میگه ممکنه ناخونش...

ـ ارباب!

سر همه به طرف صدا برگشت.هکتور بود.مثل همیشه با معجون هایی اویخته از گوش و گردن و دست ویبره زنان به اغوش ارباب میشتافت به طرف انها میدوید.به محض انکه چشم هکتور به خانم مسئول افتاد،ویبره زنان گفت:
اوه ممنونم ارباب!گفته بودم برای معجونم به یه موجود عجیب و غریب نیاز دارم.ببینم نوعی شتره؟

ـ ینی چی که جردوبرددخویلبهمتانمتبغایغعغمختهجحگچ}غالذنئاذادللنئبفیتئغ؟؟

ـ

ـ

خوشبختانه چرت و پرت های خانوم مسئول با نگاه نافذ لرد پایان یافت.باشد که دیگر کسی جرعت نکند بیش از این وقت همایونی را بگیرد.

ـ ارباب!

ـ بله هکتور؟

از انجایی که به نظر میرسید هکتور از مکانی نا کجا اباد تمام ماجرا را در همان نزدیکی و یا تقریبا بیخ گوش لرد زیر نظر دارد،با هیجان شیشه معجونی را از درون یقه ردایش بیرون کشید و گفت:
من یه معجون هزار تو خراب کن براتون درست کردم ارباب!من تمام مدت داشتم براتون معجون درست میکردم.و فک میکنم معجون خوبی از اب در اومده باشه ارباب!ایندفعه بهم اعتماد کنین ارباب!

انگاه در بحبوحه نگاه های پوکر فیس جمع،با انگشت به طرف بالای تخت ارباب...یعنی خیلی بالا تر از تخت ارباب اشاره کرد و گفت:
بقیه معجون هم اونجاست ارباب!توی اون پاتیل!دقیقا دم دستتون درست کردمش که اگه خواستین ازش استفاده کنین!

نگاه های همه بر بالای درخت خشکید.یک پاتیل معجون سیاه رنگ ،دقیقا بالای درختی که مبل راحتی لرد زیر سایه ان قرار داشت،به طرزی غیر ماهرانه بر روی بالاترین شاخه درخت،درست بین چند شاخه تکیه داده شده بود و اتش جادویی معلقی در زیر ان-درمیان فضای خالی بین شاخه ها و پاتیل روشن بود!

رودولف و سیوروس اب دهان خود را قورت دادند.سیوروس وقتی بهتر نگاه میکرد،هرجور تخمین میزد،هرلحظه ممکن بود پاتیل کج شود و پایین بیفتد.بااین حال لرد انقدر ذهنش مشغول بود که اعتنایی به ان نکرد.

ـ لازم نکرده هک!ما این مسئول رو نیاوردیم اینجا واسه هوا خوری!تازه کلی با مشقّت هم گیرش اوردیم!

ـ ولی ارباب،این یکی فرق داره ارباب!با بقیه معجون ها فرق داره.بهتون قول میدم درست عمل کنه ارباب!اصن عالیه ارباب!

ـ میگوییم نه هکتور!

هکتور همچنان از چنین و چنانِ معجون تعریف میکرد و هر لحظه هم به طرز نگران کننده ای ریشتر زلزله اش افزایش میافت.تا انکه اندک اندک زمین به لرزه افتاد.جوری که درخت ها شروع به تکان خوردن کردند.
کسی نمیدانست کی اتفاق افتاد اما ناگهان پاتیل بالای درخت مانند اجل معلق از بالای درخت به پایین پرت شد و در حالی که ماده ی قهوه ای رنگ ان در هوا پخش شد،نیمی از ان به طرزی غیر منتظره
بر سر لرد ریخت...!!


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۹۴
#3
الین اخم تلخی کرد و غرولند کنان سوار جارویش شد و پرواز کنان از انجا دور شد.

ـ خب...دیگه سراغ کی بریم؟
ـ اممم...نمیدونم.
ـ ایلین پرنس چطوره ارسی؟
ـ نمـ...

سخن ارسینوس هنوز به طور کامل از دهان زیر نقاب بیرون نزده بود که...

ـ تق!
ـ اخ!کی چنین جسارتی به رودولف کرد؟

رودولف در حالی که پس کله اش را میمالید به سمت منبع پرتاب ان شیء کوچک سفت برگشت.
ـ جسارت؟
ـ اوه چه حلال زاده!

ـ عه شمایین بانو پرنس؟
ـ متاسفم رودولف!تیله های من زیاد خطا میره معمولا.
ـ فدای سرتون بانو ایلین.حالتون چطوره؟
ـ رودولف!
ـ

ارسینوس عینکش را از روی نقاب مرتب کرد.

ـ حالتون چطوره بانو پرنس؟
ـ سلام ارسینوس!شنیدم درباره من حرف میزدین!

ایلین اینرا گفت و شروع کرد به بالا و پایین انداختن تیله ها در دستش.

ـ همین الان ذکر خیرتون بود...میخواستیم نظر شما رو دراین باره بپرسیم که از نظر شما یه مرد خوب چه ویژگی هایی داره؟

ایلین کمی فکر کرد و تیله هایش را در جیب ردایش گذاشت.

ـ هوممم...مثل هیپوگریف کاری،مثل جن خونگی باوفا،مثل توپّک* بانمک و مثل تسترال مطیع و رام!

ـ

ـ لازم به ذکره که این ویژگی های ذیل رو باید نداشته باشه:
1.مشنگ نباشه مثل توبیاس
2.بیشعور نباشه مثل توبیاس
3.ترسو نباشه مثل توبیاس
4.خنگ نباشه مثل توبیاس
5.نفهم نباشه مثل توبیاس
6.از تیله هام بدش نیاد مثل توبیاس
7.از معجون هام بدش نیاد مثل توبیاس
8. وقتی گفتم یه کالسکه چهار تستراله رو برای سیو بخره بگه چشم!خسیس نباشه مثل توبیاس
9. وقتی...

دوساعت بعد.

ـ مثل توبیاس بی شخ...

ـ خیلی ممنونیم بانو پرنس!

و با سرعت هرچه تمام تر انجا را ترک کردند.


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: بهترین ناظر سال
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۹۴
#4
ویولت بودلر!


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۰:۳۰ چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴
#5
ـ اهم اهم...عذر میخوام خانوم!

ـ بله؟

ـ عه شمایین دوشیزه سلستینا؟

ـ بله کاری داشتید؟

از انجایی که سلستینا به شدت جذب تار های صوتی ارسینوس و رودولف شده بود.اندو ترجیح دادند سوال را رک و پوست کنده بپرسند.

ـ به نظر شما یه مرد خوب چه ویژگی هایی داره؟

سلسی کمی فکر کرد و چشمانش را به نشانه تفکر به طرفین چرخاند.دست راستش را زیر چانه گذاشت و متفکرانه گفت:
به عطرخریدن علاقه داشته باشه!

ـ اممممم...به غیر از اون؟

ـ تارصوتی مرغوبی داشته باشه!

صدای قورت دادن اب دهان ارسینوس و رودولف باعث شد پوزخندی شیطانی برلبان اوای مرگ بنشیند.

ـ ممکنه گلچین کنید لطفا؟

سلستینا نگاهش را از تار های صوتی انها برداشت و پس از اندکی تفکر گفت:
1.تار های صوتی مرغوبی داشته باشه.
2.اهل عطر خریدن باشه.
3.مرگخوار باشه
4.به صدای من علاقه داشته باشه و هرروز به اوازم گوش بده
5.در ازمایشاتم بهم کمک کنه و فداکار باشه
6.تار صوتی زیبایی داشته باشه
7.تار صوتی یدکی داشته باشه
8.عاشق عطر باشه
9. تار...

ـ خیلی ممنونیم از شما!...رودی؟

ارسینوس با ایمای چشمانش این مفهوم را به رودولف رساند که:(فقط-بریم!)
چرا که نگاه های سلستینا اندک اندک در حال مبدل شدن به واکنش های فیزیکی بود.


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۴
#6
ـ اوه...نه!

گیبن این جمله را با فرمت (بدبخت شدم رفتـ)ـی میگوید و تنها راهی که به فکرش میرسد را انجام میدهد.
با تمام سرعت شروع به دویدن میکند.

صدای کوبیده شدن کفش هایش بر زمین،توجه مرگخواران را به خود جلب میکند.بدجوری دستش رو شده بود.
تنها هکتور بود که او را میدید اما این امتیاز مثبتی بود برای گیر انداختن گیبن.
اکنون کسی به این موضوع نمی اندیشید یا حدس نمیزد که چه میشود اگر ارباب بفهمد هکتور مرده است!

سه حالت داشت:
1.فرستادن بقیه پیش هکتور
2.فرستادن وینکی نزد هکتور
3.جشن و پایکوبی!

در هرصورت روش اول اصلا نمیصرفید!

ـ هکتور بگیرش!

هکتور اکنون بیش از هرزمان در زنده بودنش هیجان زده بود.
به محض انکه نگاهش به گیبن در حال فرار افتاد،با سرعت هرچه تمام تر به دنبالش پرواز کرد.

ـ هکتور بگیرش!هکتور تو میتونی!تو می...

جمله ی وینکیِ هکتور نما ناقص ماند زمانی که ارباب درست وسط اتاق ظاهر شده بود و به او زل زده بود.


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱:۵۱ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۴
#7
ـ هی! انتظار نداری که به اندازه ی زمان مصرف شده برای پیدا کردن کاغذ رو برای بار دوم برای پیدا کردن قلم مصرف کنیم؟

ـ قطعا نه...

ـ البته که نه! ارباب موچرب تا اون موقع دخلمونو میاره!ارباب موچرب به وینکی دستور داد بره لونه زاغی رو تمیز کنه!وینکی خدمتکار نیست!

ـ یعنی هیچکس اینجا جوهر نداره؟ :vay:

ـ جوهر نه...ولی خون چرا!

سر همه به طرف دای برگشت که در استانه در به دیوار تکیه داده بود و لاله را از روی شانه نوازش میکرد.

ـ تازه خفن تر و تاثیر گذار تر هم هست...مشکلو حل میکنه؟

ارسینوس با بی حوصلگی نفسی بیرون داد.از چهره مرگخواران مشخص بود که چاره ای جز این نبود.بعلاوه دای راست میگفت.خون میتوانست تاثیرگذار تر و مرگخوارانه تر و خفن تر باشد.علاوه بران،استحکام نامه را به زئوس نشان دهد.

ورقی که تنها یک طرفش سفید بود همچنان در انتظار لمس جوهری برای نوشتن کلمات بود.
ارسینوس با چشمانی که اشک در ان حلقه زده بود به ارباب نگاه کرد و سپس رویش را به طرف دای برگرداند.

ـ حله داداش!جبران میکنم!

در این میان برای انکه فضا بیش از حد لوس و فیلم هندی نشود،باری تراورز با استفاده از جوگیری انقلابی خود از ناکجا اباد امد و گفت:
خون!با خون مینویسیم!نابود میکنیم به ازای خون!انقلاب میکنیم علیه وزیر ارباب جدید!یوهاهاهاهاها!

ـ اینم خون!

دای اینرا گفت و قوطی مرکب پر از خونی را+ یک عدد پر به ارسینوس داد.

چشمان ملت مرگخوار با هیجان به دستان ارسینوس خیره گشت که در حال نوشتن نامه بود...








eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱:۰۹ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۴
#8
ـ یا مسواک مرلین!

ـ یا ته ریش مرلین!

ـ یا اکثر امامزاده ها به جز بیژن!

ـ حالا چرا به جز بیژن؟

ـ من چـ...

پیش از انکه محفلی لب از لب باز کند،سخنش همانجا در گلو گیر کرد.حال چرا؟

دلیلش دقیقا یک عدد باسیلیسک زیبا نگار هزار ایکس لارجی بود که از درون صفحه نمایش با دهانی تا بنا گوش باز شده به سمت انها می امد.

طبیعی بود که وقتی عینک را از چشمانت برنداری،همچنان فیلم بعدی را سه بعدی میبینی.
ویزلی ها هم طبق قول های یاد شده،سوادی هم نداشتند که بخواهد به فکرشان برسد که لااقل عینک را از چشمشان بردارند!

کوچکترین ویزلی با جیغی نزدیک به موج گوشخراش فروصوت فریاد زد:
پناه بگییییرییییید!

تا دامبلدور و مابقی محفلی ها بجنبند،صدای جیغ های درهم رفته جمعیت 23233 ویزلی ها سالن را پر کرد.

اکنون محفلی ها مانده بودند و جمعیت جیغ کشان ویزلی های مشوش و باسیلیسکی که هنوز هم که هنوز بود تمام بدن درازش از صفحه نمایش به بیرون راه نیافته بود!

و در ان اشفته بازار،درست در پشت پرده ی سه بعدی، دستانی نامرئی با صدای خنده ای شیطانی از جانب صاحبشان باسیلیسک مجازی را کنترل میکردند.

برنامه ریزی بانز برای ایجاد حداکثر وحشت خوب پیش میرفت...


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۰:۱۵ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۴
#9
1)چرا اینقدر به پشت بوم علاقه داری؟

یا چرا روی پشت بومی؟

2)همیشه ادم راستگویی هستی؟

3)شده تا حالا یکی ازت سوالی کنه و تو برای اینکه حوصله جواب دادنشو نداشته باشی،بهش جواب دروغ بدی؟

4)ادم کینه ای هستی؟

5)میزان مغرور یا متظاهر بودنت چقدره؟

6)از چه کسایی بدت میاد در همینجا؟

7)لرد رو خیلی دوست داری نه؟ کلا انگار تعداد سیاه هایی که دوست داری بیشتر از سفید هاست(یا شاید من اینطور فکر میکنم).ولی خودت سفیدی!


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۱۸ ۰:۳۱:۳۲

eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۰:۰۵ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۴
#10
صفحه نمایش ابتدا تاریک و سپس روشن میشود و با اهنگی اینچنین مینویسد:

دینگ،دینگ،دینگ
دینگ،دینگ،دینگ

درین ورین!


و راوی داستان شروع میکند به گفتن دیالوگ های تعریف داستان:

در زمان جادوگرانیان، شخصی بود به نام وی که نصیحت هایی پند اموز بر همگان میداد.
او نصیحت هایش را با حالت اکو داری میداد تا خوب در ذهن افراد نشیند.باشد که پند بیاموزند.

اما وی به دلیل کهولت سن،نمیتوانست جملات را خوب بر زبان بیاورد و بنده خدا هزار جور درد و مرض از قبیل الزایمر و آسم و تنگی نفس گرفته بود.همین باعث شده بود که وی اکو دار بودن جملات حکیمانه اش را از دست بدهد و از ان به بعد جملاتش را بدون اکو بگوید.

روزی وی در خانه خود نشسته بود و به عکس های سلفی اش با ماموت ها مینگریست که...

زیییییینگ!

ـ چه...کسی؟

ـ منم ای وی!

شخص که یک جادوگر خدایی بود،وارد گشته و در پیشگاه وی حضور یافت و گفت:
ای وی!من خیلی بی تابم!چاره ای بیندیش یا نصیحتی به من ده تا اینقدر بیتاب نباشم.

وی اندکی اندیشید و به افق چشم دوخت و انگاه دست در کیسه ای کرد و تابی بیرون اورد و انرا به مرد داد و گفت:
بگیر...نباش!

مریدان با دیدن این چاره اندیشی وی،یقه ها دریدند و نعره ها زدند و عده ای در دود و مه و افق و شفق به درجه رفیع انفجار نایل شدند.

مرد هم تاب را گرفت و بلند شد و رفت.

بدین ترتیب ان جادوگر دیگر بی تاب نبود.




eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.