هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳

آشاold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۷ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴
از طرز فکرت خوشم اومد!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 162
آفلاین
اسلیترین

رول: به مدت بیست و چهار ساعت به زمان گذشته و جامعه مشنگی اون زمان فرستاده میشید. از اونجا که هنوز به این جادو مسلط نیستم، نمیتونم مشخص کنم هرکس کجا میفته! چیزی که مسلمه بعد از اتمام این بیست و چهار ساعت، اگه هنوز زنده باشید، توی خوابگاهتون ظاهر خواهید شد. برای جلسه بعد، سفرنامه تون رو به صورت رول همراهتون بیارید. بسته به شانستون ممکنه گیر آدم خوار های زولو بیفتید یا سربازان شاه عباس صفوی، و طبعا با چالش های مختفلی رو در رو خواهید بود که همه ش پای خودتونه . رولتون اجازه داره عریض و طویل باشه خعلی. 20+5 نمره، 5 نمره امتیازیست من باب خلاقیتی که به خرج میدید!


جینگابورااااااااااااا ....جیلینگ میلینگ آبووورا!
آشا با شنیدن آواز هایی چشمانش را باز کرد و خودش را روی تختی پوشیده از برگ و گل و میوه دید. تخت توسط چندین مرد سرخ پوست حمل میشد. اطرافش هم عده ای آواز میخوندن و میرقصیدند. مردان و زنان نیمه برهنه میومدند و روی تختی که همچنان به سمت جایی نامعلوم روان بود گل و برگ می انداختند و با یک تعظیم بلند از آنجا دور میشدند.
به خاطر آورد که شش ساعت پیش، به زمان گذشته برگشته بود و خود را در یک جنگل یافته بود. برای یافتن غذا و سرپناهی ، در بین درختان تنومند و متراکم راهی را گرفت رو رفت. تا اینکه صداهای آواز و طبل به گوشش رسید. به سمت منبع صدا رفت. وقتی رسید، در آستانه ی ورودش چندین مرد ایستاده بودند. نیزه به دست و حالت حمله به خود گرفته بودند. آشا بی درنگ چوبدستی خودش را بیرون کشید و چند نور رنگی از نوک آن بیرون جهید. یکیش به قلب یکی از آن مردان مسلح اصابت کرد و دیگری به دیگ بزرگی که روی آتشی بود برخورد کردو کمانه کرد... بعد...همه چیز تاریک شده و چشمانش را روی آن تخت باز کرد.
آشکار بود که آن قبیله که احتمالا از آمریکای جنوبی بودند، او را یکی الهه پنداشتند. آشا نفس راحتی کشید و راحت روی تخت دراز کشید. به آسمون نکاه میکرد و تخت همچنان در حال حرکت بود. دوست نداشت این 24 ساعت به زودی تمام شود. ولی گویا تا حالا 16 ساعت آن گذشته باشد.
به جای آسمون آبی و باز کم کم منظره ی بالای سر آشا را برگ های درختان و شاخه تشکیل دادند. هرچی که میگذشت منظره عجیب تر میشد. جمجمه های متعددی که از سوراخ آن ها گردندبند های رنگارنگی آویزان شده بود را بالای سرش میدید که روی درختان بودند.
بعد از مدتی تخت متوقف شد. دختر جوانی از قبیله دست او را گرفت و از تخت پایین آورد و بر روی صندلی بزرگی نشاند.
بالای صندلی جمحمه ی دیگری بود که بود که دستمال سر قرمزی داشت و منجوق و گردنبند و ... به آن متصل بود. آشا با اشاره ی دست خواست از همان دخترک بپرسد که این جمجمه ی چه کسی ست.

دخترک گفت: هسوجیوانگا .... جکا اسپاروییکا؟
- جک ا اس.. چی؟
دیگری گفت: دونگا مونگا! خداگانگا! بعد کشتیمشانگا! جک اسپارو کاپیتانگا! تو گانگا! الهانگا! سو یو گانا دایانگا!

آشا احساس کرد چیزی از حرف های آن مرد فهمیده اما بعد ترجیح داد خودش را به نفهمی بزند. این گزینه جالبتر از مردنش بود.
شب شد و آتش بزرگی بر پا شد. همه شروع کرده بودند به آواز خواندن و رقص دور آتش! فضا کاملا روحانی و ملکوتی بود. آتش! آواز! رقص! .... اما چرا در دل آشا چنان دلشوره ای بود؟ ده دقیقه بعد جوابش رو گرفت. چندین مرد مسلح آمدن کنار صندلی و نیزه ها را مقابلش گرفتند. آشا دست زد به ردایش تا چوبدستی را بیابد اما چوبدستی سر جایش نبود.
آشا: :worry:
قبیله آدم خوار:

از کجا میتوانست حدس بزند بین این همه زمان و مکان و قبیله و سنت، گیر یک عده آدم خوار افتادند که ابتدا با قربانیشان خوب رفتار میکنن و غذاهای چرب و چیلی میدند تا چاق بشه، چله بشه، بعد بیان اونو بخورن؟
تا دقایقی بعد، آشا رو به تنه ی چوب بلندی بستند و چوب را به شکل افقی، آواز خوانان به سمت آتش بردند.

عالم دور سرش میچرخید و چشمانش سیاهی میرفت. نمیخواست اینجوری بمیرد. نه اینطوری توسط یه مشت آدم خوار! نه چنین خفت بار! دوست داشت مثل یک قهرمن بمیرد نه قربانی!

چشمانش را بست و به درگاه مرلین دعا کرد که تمام گناهانش را ضربدر عمرش کند و سپس به توان دو برساند و بعد فاکتوریل آن را حساب کند. اینجوری حداقل به جایگاه اصلیش بازمیگشت.

چشمانش را بست... سرش گیج میرفت... ناگهان صدا ها قطع شد! میترسید چشمانش را باز کنم. آیا مرده بود؟ آیا اکنون در کینگزکراس بود؟

با صدای ساطوری که قبل از برخورد با تخته صدای شکستن استخوان را نیز میداد چشمانش را باز کرد و الادورا بلک را دید که جنی را سر بریده بود. الادورا سر را بالا گرفت و خون شرشرکنان از سر جن پیر ریخت. چشمان گرد و بزرگش هنوز باز بود و چهره ی غمگینی داشت.

آشا با شادی پرید و یک نور سبز هوایی درکرد. سپس به سلامتی بازگشت خودش، 24 عدد جن به مناسبت 24 ساعتش در بین اون ادم خوارها به شرییه ی (آپازیت آو خیریه) جن های خونگی که توسط شخص الادورا تاسیس شده بود اهدا کرد. تا در فردای همون روز سرزده بشن.



رولکچه: مشنگی رو به تصویر بکشید که پی میبره جادو وجود داره. یا تو وجود خودش یا با دیدن جادوی شما یا... . 10 نمره.


آشا در به در دنبال خواهرش میگشت. ایلین خواهر بزرگش سالها پیش او و خانواده اش را واسه خاطره یک مشنگ ترک کرده بود و از سمت پدر مادرش از فرزندی رد شده بود. اما تصمیمات ایلیین برای آشا اهمیتی نداشت. فقط میخواست کنار او باشد. باز شبها موهایش را شونه کند و قصه ی بچه هایی که توی در چشمه های خوشبختی بیماری های لاعلاج گرفتند و مردند، یا بچه هایی که توسط یک موجود چشم زرد شاخداره دمداره بدبویی که 13 بچه را یکجا قورت داده بود را بگوید. افسوس! دیگر پیشش نبود. اما آشا مصمم بود که خواهرش را پیدا کند. حتی اگر قرار باشد بین یه مشت مشنگ زندگی کند باز با او باشد. ته تهش مجبور میشد آب منطقه را سمی کند.

در یکی از روزهایی که در گوشه کنارهای محله های مشنگ نشین لندن در پی پیدا کردن خواهرش بود، به مسافرخونه ای رفت.
اتاقی را رزرو کرد و بعد از دریافت شماره و کلید، سوار آسانسور مشنگی شد و رفت به اتاقش. در را باز کرد. شنلش را در آرود. بعد از انجام چند طلسم محافظ و ضد صوت و صدا زدن جن خونگیش گفت که:که ناهارمو بیار اینجا! روی تختش داراز کشید.
با آرامش داشت در خواب میرفت. غلتی زد و دید که در قسمتی از تخت، زیر ملافه ی سفید به طور محسوسی برجسته است. ملافه را کنار زد و دید مردی میانسال به او لبخند میزند.

مردک: سلام جادوگر!
آشا:

اشا از جا پریدو رو به مرد گفت: ای مشنگ! تو توی اتاق من چیکار میکنی؟ چه جوری اومدی اینجا؟
مرد جواب داد: اولا مشنگ خودتی! دوما من یه بی خانمانه بی چارم که دزدکی اومده تو هتل و دزدکی اومده تو اتاق و بعدش دزدکی اومده تو تخت خوابیده. تو چه طور عجوزه؟ دیدم اون موجود رو ظاهر کردی! ... بگو بینم. چه جوری جادو میکنی؟ من همیشه به جادو اعتقاد داشتم. عصا هم داری؟ ببینم دندونات سیاهن؟ درسته که عجوزه ها زشتن؟ یعنی الان تو تغییر شکل دادی؟ خون آشام ها هم واقعین؟ ... گرگینه ها چه طور؟ اونا هم هستن؟ الان تو چند سالته؟ باید 360 رو داشته باشی آره؟ میگم برای چی اومدی اینجا؟ مگه شما تو جنگلا زندگی نمیکنین؟ یا تو غارها؟ درسته که گوشت حیوون هارو خام خام میخورین؟.....
آشا: سی لنسیو!


....I believe I can fly

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳

ویلیام آپ ست old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۹ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از دهکده هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 35
آفلاین
راونکلاو !

تکالیف:
رول: به مدت بیست و چهار ساعت به زمان گذشته و جامعه مشنگی اون زمان فرستاده میشید. از اونجا که هنوز به این جادو مسلط نیستم، نمیتونم مشخص کنم هرکس کجا میفته! چیزی که مسلمه بعد از اتمام این بیست و چهار ساعت، اگه هنوز زنده باشید، توی خوابگاهتون ظاهر خواهید شد. برای جلسه بعد، سفرنامه تون رو به صورت رول همراهتون بیارید. بسته به شانستون ممکنه گیر آدم خوار های زولو بیفتید یا سربازان شاه عباس صفوی، و طبعا با چالش های مختفلی رو در رو خواهید بود که همه ش پای خودتونه. رولتون اجازه داره عریض و طویل باشه خعلی. 20+5 نمره، 5 نمره امتیازیست من باب خلاقیتی که به خرج میدید!

الادورا :
ـ امروز ما می خواهیم شما را به زمانی ، عقب تر از ما بفرستیم . کی حاظر داوطلب شه ؟

نفس در سینه ها حبس شده بود ، همه می دانستند که جادوی زمان هنوز به خوبی کار نمی کند . ناگهان از آن پشت صدایی آمد :
ـ من ، من حاظرم به عقب سفر کنم .

صدای ویلیام آپ ست بود .

الادورا :
ـ تو ، نه . تو سال اولی ، نمی توانم چنین کاری بکنم . اجازه ندارم . آیا در بین بچه های بزرگ تر مرد پیدا نمی شود . دوباره می پرسم ، کی داوطلب می شه ؟
دوباره ویلیام حرفش را تکرار کرد . بعد از مدتی ، با اسرار ؛ ویلیام به عقب فرستاده شد .

ـ آماده ای ویلیام ؟
ـ بله . :worry:
ـ پلاکسو بروزمانو برنگردینو .

ناگهان همه چیز در مقابل چشمان ویلیام تیره و تار شد ، سرگیجه داشت . خود را درحال چرخش در گردابی طلایی می دید . که ناگهان بر روی زمین خاکی افتاد . صدایی از دور می شنید :
ـ آدمیو ، خوردنینو ، آسمینینو ، افتادینو ، خوردنینو :hungry1: .
ویلیام با خود گفت :
ـ هه ، خواب می بینم . اینا واقعا آدم خوارن .

آدم خواران به ویلیام نزدیک شدند ، ویلیام به سرعت فرار کرد .
ـ واستینینو ، خوردنینو .
ـ من خوردنینو نیستم .
ـ هستینینو ، هستینینو .
ناگهان یکی از آدم خواران شیرجه ای زد و ویلیام را گرفت ، ویلیام به هوش آمد .

ساعت 15– مقر آدم خواران
ویلیام به هوش آمد ، خود را در دیگی داغ دید .ویلیام :
ـ من را نخورید ،‌ جان مادرتون .
ـ نونینینگا ، نونینیگا.
ناگهان اتفاقی در آن محل افتاد . ویلیام ناپدید شده بود .

ساعت 21 – یونان
ویلیام روی میز فرود آمده بود . تمام لباسش کثیف شده بود .
ـ آه ، بچه ها این جا را . خداوند برای بندگانش انسانی را از آسمان فرستاده تا ما برای رسیدن به ریز ترین ذره موجود در انسان نبش قبر نکنیم !

ویلیام به سرعت برخواست و به طرف در فرار کرد ، سریع از شهر خارج شد . حالا از دست این یکی جان سالم به در برد که دوباره به زمانی دیگر رفت!

بعد از 3851 سال
ویلیام دور تا دور تاریخ را سفر کرد ، اما هنوز به هاگوارتز بر نگشته است . او حتی در یکی از سفر هایش با مرلین بزرگ ملاقات کرده و به دنیا آمدن ولدمورت را از نزدیک با دوچشمانش به صورت زنده مشاهده کرده است !

نتیجه اخلاقی :
خودم کردم که لعنت بر خودم باد .

رولکچه: مشنگی رو به تصویر بکشید که پی میبره جادو وجود داره. یا تو وجود خودش یا با دیدن جادوی شما یا... . 10 نمره.

بچه ماگلی در حیاط در حال بازی بود که در پشت پرچین صدایی شنید . به علت اینکه خیلی جسور و پرو و بی تربیت و شجاع بود ؛ به طرف پرچین رفت . ناگهان دید که گربه ای به انسان تبدیل شد . اما نترسید و گفت :
ـ یه بار دیگه ، یه بار دیگه .
ویلیام تا ساعت ها برای او کارهای جادویی انجام داد ولی او خستگی ناپذیر بود . از ویلیام درخواست کرد :
ـ میشه منو غیب کنی .
ـ نه .
بعد از التماس های فراوان او را غیب کرد .

2 ماه بعد .
جهان ویران شد ، هیچ چیز وجود نداشت . همه ی اینها باید کار یک نفر باشد ، اما چه کسی ؟



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳

اوون کالدون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۸ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
رول: به مدت بیست و چهار ساعت به زمان گذشته و جامعه مشنگی اون زمان فرستاده میشید. از اونجا که هنوز به این جادو مسلط نیستم، نمیتونم مشخص کنم هرکس کجا میفته! چیزی که مسلمه بعد از اتمام این بیست و چهار ساعت، اگه هنوز زنده باشید، توی خوابگاهتون ظاهر خواهید شد. برای جلسه بعد، سفرنامه تون رو به صورت رول همراهتون بیارید. بسته به شانستون ممکنه گیر آدم خوار های زولو بیفتید یا سربازان شاه عباس صفوی، و طبعا با چالش های مختفلی رو در رو خواهید بود که همه ش پای خودتونه. رولتون اجازه داره عریض و طویل باشه خعلی. 20+5 نمره، 5 نمره امتیازیست من باب خلاقیتی که به خرج میدید!


_اي خدا!!!چرا غیب شدیم؟!این جا کجایه؟!!!
اوون سعی کرد تشخیص بده که کجاست.هیچ نشانه ی خاصی که بتونه بفهمه در چه مکانی و یا چه زمانی هستش نبود...فقط تا چشم کار میکرد سیاهی و تاریکی بود لامصب!
یکهو نوری از یه جا تابید...دری بود که باز شده بود و نور بیرون به اتاق تاریک تابیده بود.مردی جلوی در وایستاده بود ولی چون نور پشتش بود صورت مرد معلوم نبود...
مرد داد زد:وقت هواخوریه!!!
اوون گفت:هان؟!هوا خوری؟!کجایم من؟!یکدفعه یک مرد دیگه از بقل دست اوون رد شد...
اوون چون تاریک بود اون مرد رو ندیده بود...اما وقتی صورت مرد که یه زخم خفن روش بود،توی نور قرار گرفته بود،اوون مرد رو شناخت...
_آل کاپون تویی؟!
آل کاپون رو به اوون کرد و گفت:تو رو کی اوردن توی سلول که من ندیدم؟
اوون گفت:سلول؟!نکنه میخوایی بگی اینجا زندانه؟!
آل کاپون نگاه عاقل اندر سفیهی به اوون کرد و گفت:خدا شفا بده!معلومه که زندانه!اونم چه زندانی؟!زندان آلکاتراز...
اوون همون لحظه گرخید و پیش خودش گفت:استاد!آخه چرا اینجا؟!جا قحط بود آخه؟!
مردی که درون چارچوب ایستاد بود،که همون زندانبان باشه گفت:هوی بلندشین دیگه بیرن تو حیاط!
اوون و آلکاپون با هم از سلول زدن بیرون و رفتن واسه هواخوری تو حیاط...
آل کاپون گفت:جرم تو چیه جوون؟!
اوون سرش رو با تاسف تکون داد و جواب داد:جادوگری!
آل کاپون گفت:چی؟!جدی؟!یعنی تو جادوگری؟!
اوون گفت:آره خب!پیش خودت نگفتی چه جوری توی اون سلول ظاهر شدم!
آل کاپون چشمش برقی زد و گفت:یعنی میتونی از زندان هم بیری بیرون و غیب بشی؟!من و با خودت ببر تو رو خدا!!!
اوون گفت:آخه من اگه میتونستم برم که توی زندان نمیموندم!
_پس چه جوری تونستی بیای تو ی سلول؟!
_من رو یکی غیب کرد وگرنه من هنوز نمیتونم این کار رو بکنم.توی سال های بالاتر یاد میگیریم.
_کدوم سالهای بالاتر؟!
_هیچی ولش کن!
_خب پس حداقل میتونی با جادو به پولشویی و رشوه و اینجور چیزا کمک کنی؟!
_معلومه که نه!
_خب پس میتونی پرونده قضایی من رو از بین ببری؟!
_اونم نه!
_پس چه غلطی میتونی بکنی؟!برو بابا خالی بند!اسکول کردی مارو؟!
اوون تا خواست چیزی بگه یک دفعه ای غیب شد و آل کاپون موند و حوضش!
اما اوون زارت روی تخت خوابش ظاهر شد.نفس راحتی کشید و خواست که بخوابه که یکدفه ای دقت کرد که پرده ها و تخت و در و دیوار قرمز و طلاییه...
با صدای جیغ دختری اوون از سر جاش پرید!
اون دختر جیغ میکشید:وااااای...یه پسر هافلپافی توی رخت خواب منه!توی خوابگاه دخترونه گریفندور...کمک...کمک...
اوون پیش خودش گفت:آخه استاد!تو که بلد نیستی واسه چی غیب و ظاهر میکنی؟!!!



رولکچه: مشنگی رو به تصویر بکشید که پی میبره جادو وجود داره. یا تو وجود خودش یا با دیدن جادوی شما یا... . 10 نمره.


آل کاپون توی وقت هواخوری زندان آلکاتراز گیج و منگ وایستاده بود...همین الان یه جادوگر رو دیده که غیب شده بود!
پیش خودش گفت:نکنه زندان و تنهایی خیالاتیم کرده؟!!!توهم بود شاید...
رفت پیش زندان بانی که اون رو به حیاط اورده بود و بهش گفت:دادش!من تنها از سلول اومدم بیرون یا یکی باهام بود؟!
زندان بان گفت:آل کاپون!پیر شدی!فراموشی گرفتی!معلومه که یکی باهات بود!
آل کاپون گفت:میشناسیش؟کی بود؟کی اومد؟الان کجاست؟
زندانبان که کلافه شده بود گفت:من چه میدونم!
آل کاپون غرق در افکار شد...احتمالا داشت به این فکر میکرد که با کمک جادو چه جوری میتونه بیشتر کلاهبرداری کنه!!!



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
تکالیف:
رول: به مدت بیست و چهار ساعت به زمان گذشته و جامعه مشنگی اون زمان فرستاده میشید. از اونجا که هنوز به این جادو مسلط نیستم، نمیتونم مشخص کنم هرکس کجا میفته! چیزی که مسلمه بعد از اتمام این بیست و چهار ساعت، اگه هنوز زنده باشید، توی خوابگاهتون ظاهر خواهید شد. برای جلسه بعد، سفرنامه تون رو به صورت رول همراهتون بیارید. بسته به شانستون ممکنه گیر آدم خوار های زولو بیفتید یا سربازان شاه عباس صفوی، و طبعا با چالش های مختفلی رو در رو خواهید بود که همه ش پای خودتونه. رولتون اجازه داره عریض و طویل باشه خعلی. 20+5 نمره، 5 نمره امتیازیست من باب خلاقیتی که به خرج میدید!


با صدای پاق بلندی، باری به 3000 سال پیش برگشت.ابتدا با چشمانی که دید تار داشتند به دور و برش نگاه کرد و بعد سوت بلندی زد و گفت:

-عجب.اینجا نه تنها سیاه و سفید نیست بلکه مثل کارتون ها هم نیست(!)

وقتی که چشمش به افراد دور و برش افتاد، از لباس های بلند ردا مانند بعضی هایشان فهمید اینجا یونان باستان است!
پیش خود فکر کرد:هووم.اگه پروف الا میتونه مارو با یه حرکت چوبدستی بفرستونه 1000 قبل از میلاد...پس بعضیا هم باید الان تو کرتاسه و ژوراسیک باشن!
با داد و فریاد یکی از اهالی به خود آمد:

-زئوسا.آرتالوس.دیمنولامیلا.

باری سرش را برگرداند و به پیرزن عصبانی خیره شد.وقتی دلیل عصبانیت او را فهمید، از گاری گوجه سبزش پایین آمد و ردایش را تکاند.

-ببخشید...شما حرفای منو بلدید؟
-تیمنوس.گالوکس.

باری کمی فکر کرد و بعد ورد یونانی ساز را به زبان آورد و گفت:

-حالا چی؟
-به زئوس قسم.پسره ی تردست احمق.میاد روی گاری منو و مسخره بازی درمیاره!

باری هیچی از حرف های پیرزن به جز تردست را نفهمید چون انگار پیرزن یک میگ میگ قورت داده بود.

-تردست؟همون جادوگر دیگه؟کجا میشه پیداشون کرد؟
-جهنم!
-چی؟
-انجمن جهنم!ته کوچه سمت راست.
-ممنونم.

و به سمت انجمن جهنم به راه افتاد.
-----------------------------------------

-به دلیل نمایش در دو کوچه پایین تر بسته است.لطفا کثیف نکنید!

باری نوشته روی درب را خواند و به سمت دو کوچه پایین تر به راه افتاد.در راه همه حواسش به مردمی بود که برای کارهای روزانه شان به مرکز شهر آمده بودند.
بعضی ها در خیابان داد می زدند:پوسترهای نقاش معروف آناستامیوس از المپ!طرح هایی از آپولو در جنگ تایتان ها!
چند نفری هم وسایلی روی زمین ریخته بودند و جار میزدند:استراتژی های 711 پادشاه آنخیلا برای حمله به روم و ایران،بقایای تروا،نیزه ی آرس
و هیچ اثری از جادو به چشم نمیخورد.
باری در ذهن خود نقشه ای از آتن یونان ترسیم کرد و توضیح کلی آنرا برای خودش داد:«آتن کشویه که مردمش کلا بی اعصابن.کوچه هاش باریک ولی باحاله.فروشنده ها و افراد عادیش عاشق خدایانشونن و شاه ها یا فرماندارانش عاشق جنگ با کشور های همسایه ان.عالیه!»
------------------------------------------------
-شما؟
-من از 3000 سال بعد اومدم.میشه منو برگردونید؟ :grin:
-بگو بینم 3000 سال بعد چه شکلیه؟
-لازم نیست بگم.شما خودتون عمرتون قد میده میرسین به اون زمان.

مرد قرمزپوش از انجمن جهنم ناگهان از گفتگو خوشش آمد و گفت:

-واقعا؟مگه میشه؟چجوری؟

باری که میخواست به نحوی این سفر در زمان را زودتر تمام کند و اصلا به این که الا چه عکس العملی نشان میدهد فکر نمیکرد، به مرد قرمز پوش گفت:

-تو هم یکی از المپ نشینا میشی.همون 12 تا خدای...

زیرلب گفت:

-مسخره و نادانتون!

قرمزپوش چوبدستی اش را بالا آورد تا طلسم الا را خنثی کند.آخرین کاری که باری قبل از رفتن کرد پرسیدن نام مرد بود و جواب مرد که او را بسیار شگفت زده کرد.

مرد گفت:«من هرکول هستم!»
-----------------------------------------------



رولکچه: مشنگی رو به تصویر بکشید که پی میبره جادو وجود داره. یا تو وجود خودش یا با دیدن جادوی شما یا... . 10 نمره.



یه روز یه مشنگ خیال پرداز بعد از خوندن سری هری پاتر تصمیم میگیره جادوگر بشه!
خلاصه اول میره با کلی بدبختی یه چوب شبیه چوبدستی پیدا میکنه.
بعد با کلی بدبختی تصمیم میگیره سوار قطار هاگوارتز اکسپرس بشه و سر همین موضوع خودشو 102 بار به سکوی 9 و سه چهارم میکوبه تا وقتی که از سکو رد بشه.بعد با چوبدستی و ردایی که از مغازه هالووین خریده بود که اتفاقا تنها دارایی جادوگریش بود،سوار قطار میشه.
تو راه رفتن به هاگوارتز با الادورا بلک هم واگنی میشه که بعدا از این موضوع بشدت پشیمون میشه.
وقتی از دریاچه با یه نیمه غول رد میشه می بینه یه مشکلی هست.
مشنگ نمیتونست هاگوارتزو ببینه!

نتایج اخلاقی:
1-هیچوقت یه رولی مثل این نزنید.
2-مشنگا نمیتونن هاگوارتزو ببین.
وقتی


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲:۲۱ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳

الادورا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
در کلاس که باز شد و درقی خورد به دیوار کنارش، همه ی سر ها به طرفش چرخید؛ اول کسی تو درگاهی دیده نمیشد و به نظر میومد در خود به خود باز شده. ولی بعد از چند ثانیه جن خونگی کوتاه قدی با قدم های لرزان وارد کلاس شد، که در نوع خودش میتونست عجیب ترین ورود غیرمنتظره قرن لقب بگیره؛ چون بارز ترین ویژگی خاص اتاقی که توش حضور داشن، سر قطع شده اجنه ای بود که با قاب های مختلف به دیوار ها وصل بودن. ویولت بودلر که ردیف آخر نشسته بود سرش رو آورد بیخ گوش نفر جلوییش و زمزمه کرد:
-جیمز، یارو استاده نه تنها جنه، از اون سادیست هاست!

لحظه ای بعد، با ورود یه نفر دیگه لبخند روی لب هر دو خشک شد. لرزیدن جن خونگی حالا توجیه معقول تری داشت؛ بهتون قول میدم اگه شما هم جن خونگی بودید، دوست نداشتید الادورا بلک اربابتون باشه!

الا با قدم های بلند به طرف تخته رفت و جلوش ایستاد. نگاه های مضطرب سال اولی ها، و تک و توک ارشد هاشون، بهش دوخته شده بود. تک تک چهره ها رو از نظر گذروند و با صدای بلند پرسید:
-کسی هست که معرفی نیاز داشته باشه؟

سکوت کلاس جواب واضحی بود. هیچ سال اولی نمیخواست بدونه کدوم استادی در و دیوار کلاسش رو با سر جن های خونگی تزیین میکنه. الا چوبدستش رو کف دست آزادش کوبید و نطق تدریسش رو شروع کرد:
-خوبه. درسمون رو از پایه شروع می کنیم. از پیدایش اولیه جادوگر ها!

دالاهوف وسط حرف الا پرید:
-از وقتی هر چیزی بوجود میاد یا به تعبیر دینی خلق میشه، نمونه های نامتقارن هم حتما در بین آن ها وجود خواهد داشت. از تولید چوبدستی جادوگری و جاروی پرواز بگیر تا انسان ها. هزاران سال پیش زمانی که هنوز انسان به این شکل مدنیت پیدا نکرده بود و شهرنشین نشده بود و اغلبا شکارچی بود و در حیات وحش میزیست، انسان هایی متوجه شدند که قابلیت هایی دارند که بقیه ندارند. متوجه شدند نامتقارن هستند! اصطلاحا چپول هستند....

اینجا بود که آنتونین متوجه شد کل کلاس به انضمام الادورا، در سکوت بهش خیره شدن و تصمیم گرفت نطق خردمندانه ش رو برای کلاس خودش نگه داره.الادورا نگاه سختش رو از آنتونین برداشت و دور کلاس گردوند.
-داشتم میگفتم که از پیدایش جادوگر ها شروع می کنیم. همونطور که آنتونین لطف کرد و توضیح داد [آنتونین با شرمندگی لبخندی زد و به سقف نگاه کرد. ] جادو از قدیم بین مشنگ ها شناخته شده هست. حتی بعضی از اونها توانایی جادو کردن در خودشون دیدن و خودشون رو جادوگر نامیدن...بله باری؟

باری که به هزار زحمت به خودش جرات داده بود دستش رو بالا بیاره پرسید:
-پس جادوگر های اصیل زاده چه فرقی با اونا دارن؟

-جادوی واقعی حقیقتا در رگ های اصیل زاده ها جریان داره و رگه های ضعیفی از اون توی وجود دورگه هایی مثل این پیدا میشه.

الا به ویولت اشاره کرد که با حواس پرتی مشغول وررفتن با مری بود، و ادامه داد:
-چیزی که مشنگ زاده ها، اصطلاحی که ما این مشنگ ها رو به این اسم میشناسیم، توی وجودشون دارن، جادوی حقیقی نیست...و، بله پاتر؟

جیمز دستش رو پایین انداخت و درحالی که چشم هاش شرورانه برق می زدن گفت:
-فشفشه ها چی؟

الادورا محترمانه سوال جیمز رو نادیده گرفت و به بقیه تدریسش پرداخت:
-در جوامع مشنگی باستانی از جادو استقبال های مختلفی شده...به عنوان مثال، در انگلستان افراد به جرم جادوگری آتش زده می شدن. در چین اونها رو به عنوان افراد صاحب کرامت میشناختن و تلاش میکردن ازشون تقلید کنن. در آفریقا ممکن بود رییس قبیله بشید و در هند ممکن بود به عنوان خدا پرستیده بشید حتی!

چهره های دانش آموزان حالا هیجان زده به نظر می رسید. زمزمه هایی بین بچه ها درگرفت که نشون میداد این موضوع جذبشون کرده. الا با رضایت چوبدستش رو بلند کرد و ادامه داد:
-این جلسه تکلیف عملی خواهید داشت.

تکالیف رو با حرکت سریع چوبدستش روی تخته نوشت. وقتی مطمئن شد همه تونسته ن نوشته های پای تخته رو بخونن، قبل از اینکه کسی بتونه به محتوای تکالیف اعتراضی بکنه، با حرکت بعدی چوبدستش همه از روی صندلیشون غیب شدن و تنها کسی که از جمع سابقا حاضر توی کلاس باقی موند، نازلیچر نگون بخت بود.

نقل قول:
تکالیف:
رول: به مدت بیست و چهار ساعت به زمان گذشته و جامعه مشنگی اون زمان فرستاده میشید. از اونجا که هنوز به این جادو مسلط نیستم، نمیتونم مشخص کنم هرکس کجا میفته! چیزی که مسلمه بعد از اتمام این بیست و چهار ساعت، اگه هنوز زنده باشید، توی خوابگاهتون ظاهر خواهید شد. برای جلسه بعد، سفرنامه تون رو به صورت رول همراهتون بیارید. بسته به شانستون ممکنه گیر آدم خوار های زولو بیفتید یا سربازان شاه عباس صفوی، و طبعا با چالش های مختفلی رو در رو خواهید بود که همه ش پای خودتونه. رولتون اجازه داره عریض و طویل باشه خعلی. 20+5 نمره، 5 نمره امتیازیست من باب خلاقیتی که به خرج میدید!


رولکچه: مشنگی رو به تصویر بکشید که پی میبره جادو وجود داره. یا تو وجود خودش یا با دیدن جادوی شما یا... . 10 نمره.

پاراگراف بندی و رعایت اصول نگارش مهم می باشع؛ پرداختن به سوژه و یکهو سر و تهش رو هم نیاوردن مهم می باشع. جدی یا طنز بودن نوشته مهم نمی باشع.






پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۳۰ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 413
آفلاین
درود

کلاس ماگل شناسی در این ترم توسط پروفسور الادورا بلک در تاریخ های زیر تدریس خواهد شد:

نقل قول:
سه شنبه، 17 تیر؛ مشنگ شناسی (الادورا بلک)
سه شنبه، 31 تیر؛ مشنگ شناسی (الادورا بلک)
سه شنبه، 14 مرداد؛ مشنگ شناسی (الادورا بلک)
سه شنبه، 28 مرداد؛ مشنگ شناسی (الادورا بلک)
سه شنبه، 11 شهریور؛ مشنگ شناسی (الادورا بلک)
سه شنبه، 25 شهریور؛ مشنگ شناسی (الادورا بلک)




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲

هلگا هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۱۴ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 211
آفلاین
► ماگل شناسی، جلسه ی امتحان ◄

1. کاربرد علم ماگل شناسی در زندگی روزمره چیست؟

2.
الف) قدم بعد از طبیعی جلوه کردن، برای ارتباط با ماگل ها چیست؟
ب) کدام حیوان در یکی از کلاس های ماگل شناسی خورده شد؟ چرا؟

3. فیلم نمایشی چیست؟ آیا گونه ی دیگری از فبلم ها هم وجود دارد؟ توضیح دهید.

4. پروفسور هافلپاف در جلسه ی چهارم از چه وسیله ای برای گوش دادن به موزیک استفاده کرد؟ چگونه آن ها را همزمان روشن کرد؟




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۹ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲

فرانک لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۴ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۲:۳۶ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
از خونمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
کاری که گفته شد رو انجام بدین:
هوا بارونی بود و به شدت میبارید . خیابونا خیلی شلوغ پلوغ بودن و هر کس به یه سر پناهی پناه می آورد تا خیس نشه، کلاه بارونیمو بیشتر کشیدوم رو سرمو و دستامو گذاشتم تو جیبم و قدم هامو تند تر کردم، حسابی خیس شده بود . مثل زرافه آب کشیده!
داشتم تند تند راه میرفتم که حس کردم خوردم به یه چیز محکم ...سرمو بلند کردم و ....یا مرلین! این دیه کیه؟ اوه اوه چه شاکی هم هس!
-هووووی حواست کجاس مرتیکه بوووووق؟؟ زدی ناکارم کردی..
مردک داشت غرغر میکرد و منم داشتم نیگاش میکردم وقتی که نفس کم آورد خواست نفس بگیره بعد بقیش رو بگه ، شونه هامو انداختم بالا و با خونسردی گفتم:
-معذرت!
و بعد به راه خودم ادامه دادم...عجب مشنگی بودا هنوز هم داشت از پشت سر میگفت ولی من عجله داشتم واس همین نتونستم جواب آبدارو تر گل و ور گلی بهش بدم...چقدم بیریخت بود ...با اون موهای وز وزش....قربون موهای خرمایی خودم بری!!
آهااان بالاخره رسیدم. داخل مغازه شدم و پس از خرید لباس مورد نظرم که یه لباس بلند مشکی که کلاه داشت (هرچی لباس کلاهدار هس واس من دوخته شده) بود به سمت صحنه فیلم برداری حرکت کردم ....
اوه اوه چه خبر بود این جا...همه آماده و شیک و بیک حاضر بودن الا منه بدبخت بارون زده! تند تند لباس مشکی رو از روی بارونی پوشیدم و عینک دودیمو هم زدم به چشمام(حالا یکی آفتاب بیاره خدمت من! ) .....عجب خفن شدی پسررررر!!! تیپت تو حلق همون مشنگ!
قرار بود من نقش یه کارآگاه دانا و فهمیده رو بازی کنم که قراره صحنه ی قورت داده شدن یه نفر توسط یه گیاه وحشتناک رو کارآگاهی کنه...هرچی باشه خودم کارآگاهم دیه....خب خب کوجا بودیم؟ آها یافتم موهامو دادم بالا و رفتم سر صحنه یه گیاه که ماکت بود و از پارچه پاچه شلوار یکی از کارکنای اون جا درست شده بود و خیلی به گیاه شبیه بود( دروغ سیزده!!) رو صحنه بود.
یه کم سس ریخته بودن رو زمین که مثلا خون طرفه که قورت داده شده! حالا من موندم تو کف این که کوجای این صحنه جنایی حماسی رمانیک رو قراره کارآگاهی کنم عایا؟؟ مسئولین هم که همش بیکارن! وسط صحنه بودم که صدای کات رو شنیدم، حالا یکی نیس به ما بگه قراره کوجا رو آباد کنیم؟!
قیافه کارآگاهانه به خودم گرفتم و رفتم کنار گیاه و دستی بهش کشیدم (دارم انگشت نگاری میکنم مثلا ) بعدش یه کم چونمو خاروندم و سرمو بردم جلو که...
-به نظرت چه اتفاقی افتاده؟
این دیگه کی بود؟؟؟ سرمو بلند کردم و با یه مرد کوتوله و کچل مواجه شدم ... همینه دیگه آدم بخواد با مشنگا فیلم بازی کنه بیشتر از این نمیشه ... فردا پس فردا هم همین فیلم میاد برنده جایزه بوووووووق میشه...شونه هامو بالا انداختم و و گفتم:
-باید بیشتر بررسی کنم من جواب رو فردا بهتون خواهم گفت در ضمن نباید بذاری چیزی نزدیک این ماکت....اوهوم..ینی گیاه بشه بیشتر مراقب باشین تا چیزی تو صحنه تغییر نکنه!
حالا مرده زل زده به من بر و بر منو نیگاه میکنه .....وااا خو منم جواب دادم دیه چرا همچین میکنه پس؟؟ اصلا بیخیالش... عینکمو یه کم جابه جا کردم و از صحنه پریدم بیرون ... آخیشش اینم از این ..به به بارون هم که بند اومده..کش . گقوسی به کمرم دادم و د بدو که رفتیم


some times I want to speak but I prefer to smoke......


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۲

گيديون پريوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۳:۵۳ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
1. کاری که گفته شد را انجام بدهید. (۳۰ امتیاز)
گیدیون به انبوه انسان های ماگل رو به روی خویش می نگریست.
سخت فکرش مشغول تکلیفی بود که بر عهده داشت. نفس عمیقی کشیدو به راه افتاد. او در حالی که نقشه آن محله ماگل نشین را در دست داشت به دنبال یک مغازه لباس فروشی می گشت. بعد از چند ساعت سردرگمی بالاخره به یک مغازه رسید.
وارد آن شد...
فروشنده مردی تیره پوست و قد بلند بود.
_ می تونم کمکتان کنم؟
_ شما لباس گلادیاتور های رومی دارید؟
_ مگه هالووینه؟
_ برای برای اجرای نقش تو فیلم می خواهم.
فروشنده لباسی به گیدیون داد.
گیدیون که پول ماگلی نداشت دستش را در جیب خود برد و وردی را زمزمه کرد. سپس پول ماگلی را به فروشنده داد.
چند دقیقه بعد گیدیون به همراه لباس گلادیاتور به سمت صحنه فیلم برداری به راه افتاد. وقتی به آنجا رسید انسان های بسیاری را دید که با عجله از سویی به سوی دیگر می روند. او از این قفلت استفاده کرد و لباسش را پوشید.
_ تام معلوم هست کجایی؟
مردی با عصبانیت به سوی گیدیون آمد. گیدیون گفت:
_ تام؟
_ بله، تام توضیح بده کجا بودی؟
گیدیون دریافت که ماگل ها او را تام صدا می زنند.
_ قربان داشتم لباس این صحنه فیلم برداری را می خریدم. او این را گفت و به لباس خود اشاره کرد.
_ بسیار خوب حالا آماده شو تا چند دقیقه دیه فیلم برداریه.
_ ببخشید قربان من باید چه کاری انجام بدم؟
مرد با تعجب گفت:
_ باید به عنوان یک گلادیاتور به میدان مبارزه بروی و توی آن مسابقه پیروز بشوی.
_ دیالوگی دارم؟
_ نه. حالا عجله کن. تا 2 دقیقه ی دیگر برداشت اول است.
گیدیون پشت دری ایستاد. بعد از چند دقیقه آن در باز شد و گیدیون رو به روی خود میدانی به شکل دایره و در بالای میدان تماشاگرانی دید که با ورود او به تشویقش پرداختند.
_ حرکت
فیلم برداری شروع شده بود. گیدیون به رقیب خود نگریست. سپس به او یورش برد و ناشیانه شروع به شمشیرزنی کرد. بعد از چند دقیقه رقیب او به خاک افتاده بود و صدای هلهله ی تماشاچیان بلند شد.
_ کات
مردی که گیدیون با او صحبت کرده بود گفت:
_ عالی بود تام.
***
2. نقشه ی روی تخته سیاه رو رسم کنید. (امتیاز تشویقی)
بفرمایید
http://8pic.ir/images/37808032763858651881.png


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۲

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
1. کاری که گفته شد را انجام بدهید. (۳۰ امتیاز)

مغازه های پرزرق و برق دور و برش را گرفته بودند. میان آن همه چراغ و تبلیغات گم شده بود. حتی چند دقیقه ای فراموش کرده بود، برای چه کاری آن جاست. اما با یادآوری تصمیمش، عزمش را جزم کرد و از یکی از رهگذرهای خیابان پرسید:
- خانم، ببخشید! لباس فوتبال از کجا می تونم تهیه کنم؟

زن که بچه ای در بغلش بود، بچه را محکم تر بغل کرد و جوری به آلیس نگاه کرد که آلیس یک لحظه از سوال خود پشیمان شد. اما بعد با پررویی تمام در چشم های زن زل زد و منتظر جواب ماند. زن پس از چند لحظه تسلیم شد و جواب داد:
- سه کوچه پایین تر، مغازه مش ممده. بعد از دوتا مغازه، مغازه ی کورممده. از اون بپرس، بهت میگه.

سپس راهش را کشید و رفت. آلیس بهت زده به جای خالی زن نگاه کرد و جمله ای را در ذهنش حک کرد:
- هیچ وقت از یه مشنگ آدرس نپرس.

آلیس پس از سه ساعت جست و جو و پرس و جو از مش ممد و بقیه، موفق به یافتن مغازه ای شد که به نظر می آمد، لباس ورزشی می فروشد. وارد مغازه شد و یکراست به سمت پیشخوان رفت و رو به صاحب مغازه که مردی کچل بود، کرد و پرسید:
-سلام آقا! یه دست لباس فوتبال می خواستم!

مرد به جعبه ای مکعبی شکل که در دستش بود، خیره شده بود و انگشت هایش با سرعت روی آن حرکت می کردند، بدون این که سرش را بلند کند پرسید:
- پسرتون چن سالشه؟

آلیس لبخند زد و جواب داد:
- واسه خودم می خوام!
مرد سرش را بلند کرد و آلیس برای اولین بار چهره او را دید. کمی شبیه ولدمورت بود و فقط دماغی که داشت اصلا مناسبش نبود.

مرد کچل نهیب زد:
- بفرمایید خانوم!

دور و برش را نگاه کرد و پرسید:
- کجا می تونم پرو کنم؟

مرد با بیحوصلگی پاسخ داد:
- پرو نداریم، خانوم! زودتر حساب کن، کار داریم.

آلیس زیرلب زمزمه کرد:
- حیف که به نمره احتیاج دارم وگرنه...

از مغازه خارج شد و به سمت ورزشگاهی که برای یک روز رزرو کرده بود، رهسپار شد.

روی صندلی ولو شد. به زمین چمنی که روبرویش بود، نگاه کرد و آهی کشید. بسته ی کنار دستش را برداشت و به سمت رختکن رفت.
با تعجب به کفش های اسپورتش که مارک رویش می درخشید و پیراهنش که شماره هشت روی آن حک شده بود، خیره شده بود.
سلانه سلانه به سمت وسط زمین رفت. چوبدستیش را بلند کرد و وردی را زیر لب زمزمه کرد. وقتی چشم هایش را باز کرد، 22 نفر دورش ایستاده بودند. 11 نفر مانند خودش قرمز پوشیده بودند. پس از سوت داور کاپیتان ها باهم دست دادند. آلیس به قیافه ی نفر روبروییش که مثل دمنتوری بود که تازه از حموم دراومده، نگاه کرد و خندش رو فرو خورد.

بازی شروع شد و آلیس بالاخره بعد از، از دست دادن 754 پاس موفق به گرفتن پاسی از جانب یکی از هم تیمیاش شد. مثل وحشی های آمازونی به سمت دروازه هجوم برد.

دوتا از ابی های دمنتورشکل یا دمنتورهای آبی شکل، به سمتش هجوم آوردند و با یه حرکت ساده، هم موفق به گرفتن توپ و هم موفق به زمین زدن آلیس شدند.
آلیس بر روی زمین دراز کشیده بود و ساق پایش می سوخت. به خورشید بالای سرش نگاه کرد. کمبود اکسیژن داشت و نفسش بالا نمی آمد. آخرین چیزی که دید، گلی بود که وارد دروازه شد.

2. نقشه ی روی تخته سیاه رو رسم کنید. (امتیاز تشویقی)

گذاشتم رو میزتون!


ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۹ ۱۸:۴۷:۳۹


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.