هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۱۰ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
- دعوتنامه‌س... از وزارته!
- لایت تو خودتم تو وزارتی.
- ولی این از وزارته!

خیلی اونور تر از جایی که لینی زانوی غم به بغل گرفته، لایتینا که نامه‌ای رو توی دستش گرفته بود و بالا پایین می‌پرید، همزمان درحال بحث با دای هم بود.
- ببین نوشته... برای لایتینا از طرف وزارت.

دای:

دای دلش میخواست در اون لحظه از لاله‌ به عنوان طناب دار استفاده کنه و یه بار برای همیشه دنیا، مرگخوارا و حتی خودشو از شر لایتینا راحت کنه. اما سعی کرد به خودش مسلط باشه و ویبره‌های بی وقفه‌ی لایتینا رو نادیده بگیره.
- حالا برا چی هست؟
- گفتن یه چیزی رو به اسمم زدن و شخصا ازم میخوان افتتاحش کنم.
- واو.

لایتینا دچار شکست واکنشی شده بود. اون این همه بالا پایین نپیرده بود که بعدش یه "واو" بشنوه.
- فقط همین؟
- خب... اممم... واهاهای؟
-

لایتینا به این نتیجه رسید که نمیتونه واکنش بهتری از یه خون آشام خسته‌ی شب دریافت کنه. پس شونه بالا انداخت و دوباره با ذوق به نامه نگاه کرد.
- بیا بریم دای. نمیخوام دیر برسم.
- من که دعوت نشدم.
- تو مهمون افتخاری‌ای.

لایتینا این رو گفت و مچ دست دای رو گرفت و سعی کرد با کشیدن دست دای، به راه رفتن وادارش کنه.

- نصف ملت خونه ریدل خواستن برن افتتاحیه نیم ساعت به خودشون رسیدنا، تو حتی به خودت تو آیینه‌م نگاه نکردی.

اما لایتینا هدفون رو گوشش بود و چیزی از حرف‌های دای نمیشنید. فقط دست دای رو گرفته بود و پشت سر خودش میکشیدش.
و به این ترتیب نقشه‌ی دای برای این که قبل از رفتن یه کمی بخوابه هم نقش بر آب شد و تصمیم گرفت خودش لایتینا رو تا مراسم همراهی کنه تا دستش از جا درنیومده.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۰ ۰:۱۷:۱۹
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۰ ۰:۲۳:۰۴

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۲:۴۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5099
آفلاین
بالاخره لینی که به خیال خودش بسیار پیکسی آراسته‌ای شده بود، بال‌بال‌زنان خودشو به محل برگزاری مراسم می‌رسونه. جایی که هزاران جادوگر و ساحره و موجود جادویی، فقط برای دیدن اون و افتخار به وجودش گرد هم میومدن. حدس این که چه چیزی قرار بود به نامش ثبت بشه چندان سخت نبود.

شاید کوچه‌ای که مخصوص محل زندگی حشرات می‌شد؟ یا شاید مکانی که محل گردهمایی‌ها و تجمعات حشرات می‌شد؟ فکر خیابانی که به خاطر حضور پررنگ و مفیدش در جامعه به نامش می‌زدن، از همه جالب‌تر بود!

بیچاره لینی که دقایقی دیگه تمام افکار خوشش تبدیل به رویایی که هرگز به حقیقت نمی‌پیوست می‌شد! شاید اگه از اول می‌دونست با چی قراره مواجه بشه، چنان لبخند شادی تحویل جمعیت نمی‌داد.

بالاخره در میون تشویق تماشاچیا که به نظر بسیار هم مصنوعی میومد، لینی به سن می‌رسه. به آرومی به سمت میکروفون بال می‌زنه.
- اهم اهم...
- باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود!
- می‌خواستم بابت این اتفاق فرخنده... عه.
- باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود!

به نظر میومد ذوق ملت برای دیدن چیزی که به نام لینی ثبت شده بود، بیشتر از سخنرانی خودش بود. بنابراین از پشت میکروفون کنار می‌ره و خودشو به جعبه کادوپیچ شده می‌رسونه.
- آه! یعنی تابلوی کدوم خیابو... این یه شوخی زشته!

لینی با دیدن چیزی که به نامش ثبت کرده بودن تو شوک عظیمی فرو می‌ره. همونجا سقوط می‌کنه و زانوی غم به بغل می‌گیره و همچون دیوانه‌ها به آسمون زل می‌زنه. حضار بدون توجه به پیکسی کوچیکی که پخش زمین شده بود، به شیئی که از جعبه بیرون اومده بود زل می‌زنن.

حشره‌کش!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۲:۴۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5099
آفلاین


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۳۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6629
آفلاین
در حالی که مرگخواران در تلاش و تکاپو بودند، لرد سیاه، رسمی ترین و سیاه ترین ردایش را پوشیده، و سرگرم برانداز کردن خودش در آینه بود.
گهکاهی از داخل همان آینه نگاهی به مار غول پیکری که درست پشت سرش روی تختخواب مجللش چنبره زده بود می انداخت.
-اون جوری زل نزن به ما. گفتیم نمی تونیم ببریمت. اون جا که جای حیوانات نیست. یه مراسم خیلی رسمیه. بسیاری از طرفداران و هواداران ما حاضر خواهند بود. ما تو رو به چه کسی بسپاریم و برای سخنرانی به بالای سکو بریم؟

نجینی صورتش را برگرداند.

-حداقل نظری بده. چطور به نظر می رسیم؟

نجینی فس فسی کرد که مطمئنا حاوی نظرات مثبتی نبود. چرا که بلافاصله بعد از آن، لرد سیاه سرش را به نشانه افسوس تکان داد و دیگر چیزی نپرسید.

چند دقیقه بعد دو ضربه به در اتاق خورد.

-بیا تو!

لایتینا، اول یک پوشه و سپس سرش را از لای در وارد اتاق کرد!
-ارباب ببخشید. فرموده بودین سریعا باید برین. ولی می خواستم بپرسم وقت رسیدگی به این مورد اضطراری رو هم...
-نداریم!

با صدای نسبتا بلندی گفت و لایتینا فورا از اتاق خارج شد.

-نمی فهمن...بالاخره زحمتی کشیده شده. مراسم با شکوهی تدارک دیده شده. مکانی به اسم ما ثبت شده. در شان ما نیست دیر برسیم. تو که هنوز تو همی!

بار دیگر صدای فس فس نجینی به گوش رسید.

-بله...شش بار دیگه هم پرسیدی. تو دعوتنامه نوشته شده این دعوتنامه مختص یک نفره و نمی شه با خودمون همراه ببریم.

فسسسسسسسسس

-چی رو می خوای ببینی دقیقا؟...گیرم نشونت دادیم ...چی می فهمی ازش؟ انگار خوندن بلده.

نجینی به چشمان سرخ رنگ لرد سیاه خیره شد. چشمانی که به وضوح از روبرو شدن با چشمانش فرار می کردند...
او را خوب می شناخت.
از پایه تخت خزید و بالا رفت...از میله های کنار تخت هم بالا رفت. تا جایی که صورتش درست در مقابل چهره لرد قرار گرفت.
-یسیییسیس فیسسسس...

چشمان سرخ رنگ باز هم فرار کردند...ولی این بار سوال واضحی پرسیده شده بود که به هیچ بهانه ای نمی توانست از پاسخ گفتن طفره برود.
کمی فکر کرد...به دنبال راه فراری گشت...ولی پیدا نکرد.
عاقبت تسلیم شد و روی صندلی نشست.
آهی کشید.
-اممممم....خب...هنوز نه...ولی سرشون شلوغه. ما اینو می دونیم. اصلا منظورت چیه؟ که فراموش شدیم؟ خب تو اون شلوغی کمی دیر فرستاده شده. همین الاناس که برسه. دعوتنامه ما تو راهه. ما باید آماده باشیم. به محض این که رسید حرکت کنیم. و مطمئنیم توش نوشتن که نمی تونیم تو رو همراه خودمون ببریم. شاید هم ننوشته باشن...ولی چیزی که می دونیم اینه که می رسه.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بانز برای صدمین بار سوال تکراریشو از لیسا میپرسه.
-خوش تیپ شدم؟

لیسا بدون این که سرشو بلند کنه جواب میده:
-بانز...چند دفعه باید بهت بگم؟ آره...خیلی...
و زیر لب ادامه میده:
-آخه تو تیپت کجا بود؟ ده لایه لباس رو هم رو هم پوشیده.کراوات زده....

-به نظرت یکی از نقابای شیک آرسینوسم بزنم؟ این اولین باره که اینقدر برای من ارزش و اهمیت قائل شدن. میخوام خیلی خوب به نظر برسم. فکر میکنی بطور مستقیم تو جادوگر تی وی پخش بشه؟

لیسا هوووففف بلندی میکشه و به حالت قهر اتاق رو ترک میکنه.
بانز هم راهی افتتاحیه میشه.
.
.
.
-اوهوی!

بانز از این برخورد بی فرهنگانه میرنجه. ولی وقار و متانتشو از دست نمیده.
-ببین عزیزم. من بانزم. اوهوی نیستم. من مهمون افتخاری این افتتاحیه میباشم. حتی صاحبشم! در نتیجه میتونم همینجا تو رو اخراج کنم و کاری کنم که تا آخر عمرت دیگه کار پیدا نکنی. فهمیدی توله تسترال هیپوگریف قورت داده؟

بله...بانز اولش قصد داشت وقارشو حفظ کنه ولی وسطا انصافا دیگه اعصابش نکشید...نتونست.

نگهبان بی توجه به حرفای بانز، یقه شو میگیره و میکشه عقب.
-دربیار!

بانز گیج میشه.
-کدومو دقیقا؟

-همشو...لباس ممنوعه.

و به کارت دعوت اشاره میکنه. بانز تازه خط ریزی رو میبینه که گوشه ی کارت نوشته شده.

افتتاحیه ی اتاق های آینه کاری شده...ورود شرکت کنندگان با هر گونه لباس ممنوع میباشد.این خط بسیار ریز است.


بانز سرخورده و غمگین میشه. نمیدونه از این عصبانی بشه که همچین چیز منحرفانه ای رو لایقش دونستن یا این که الان مجبوره همه ی لباساشو در بیاره...


چند دقیقه بعد...


-بله...مهمانان عزیز...و هم اکنون شاهد سخنرانی غرا و سهمگین جناب آقای بانز بانز، میباشیم.

بانز پشت میکروفون میره و شروع میکنه.
-خب...اهم...سلام!

صدا دوباره به گوش میرسه.
-خب...شرکت کنندگان عزیز...ظاهرا اشکالی در فرستنده ها وجود داره. ما فقط صدای آقای بانز رو داریم. خبری از تصویر نیست. با همین سر کنین.

توهین پشت توهین. بانز که خیلی بهش برخورده کاملا احساس لیسا بودن میکنه در اون صحنه.


و یه جایی دورتر از اتاق های آینه کاری شده ی به درد نخور، مرگخوار دیگه ای در حال آماده شدنه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۱:۵۷ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۲:۴۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5099
آفلاین
- نامه داری حشرکم!

با به هوا برخاستن صدای رز، توجه لینی به برگی جلب می‌شه که دستشو از زیر در دراز می‌کنه و بعد از گذاشتن نامه‌ای ناپدید می‌شه.

لینی به سرعت جلو می‌ره و از نیشش بعنوان قیچی استفاده می‌کنه و پاکت نامه رو پاره می‌کنه. با هر خطی که می‌خونه، لبخندش گشادتر می‌شه.
- واااااو! منو می‌گه! یه جاییو به افتخار من می‌خوان نام‌گذاری کنن! مرگخوار پیکسی! مرگخوار محبوب لرد! باید آماده شم!

لینی نامه رو گوشه‌ای پرتاب می‌کنه و پروازکنان خودشو به آینه‌ی کوچیکی که توی اتاقش قرار داشت می‌رسونه. نگاهش روی برس متوقف می‌شه.
- اول موهامو شونه کنـ... یعنی شاخکامو صاف کنم.

لینی برسو سرجاش می‌ذاره و دستشو دراز می‌کنه تا وسیله‌ی بعدیو برداره. ولی هرچی نگاه می‌کنه چیزی برای برداشتن پیدا نمی‌کنه. زندگی حشرات عاری از هرگونه لوازم آرایشی خاصی بود!
- خب همینطوری خوبم. چیزی لازم ندارم... اوه داشت تو رو یادم می‌رفت!

لینی با هیجان عطرو برمی‌داره، اما قبل از اینکه بخواد ازش استفاده‌ای بکنه، توجهش به بوی آشنایی که از اون خارج می‌شه جلب می‌شه. بنابراین با تعجب ظرف عطرو برمی‌گردونه و...
- هکتووور!

- بامزه بود نه؟

لینی با خشم به سمت در می‌ره و حشره‌کشی که هکتور در جایگاه عطرش قرار داده بودو فرق سر هکتوری که پشت در کمین کرده بود و صدای خنده‌هاش به هوا برخاسته بود می‌کوبه.
بعد از رفتن هکتور، لینی چند نفس‌عمیق می‌کشه و با بدست آوردن دوباره‌ی آرامشش، رهسپار جایی می‌شه که تو پاکت نامه نوشته بود.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۲:۴۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5099
آفلاین


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۴۲ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
- « چیزی از درونمان رد شد ... فکر میکنم دچار فعل و انفعلات معنوی شدیم !! »

- « چیز خاصی نبود ارباب ... پیوز بود ... عینکش رو نزده دوباره چشماش درست نمیبینه هی از بین این و اون رد میشه ... »

دوربین به دنبال پیوز از درون (!) لرد ولدمورت رد میشه و پیوز رو نشون میده که در حالی که با کمک عصاش پرواز (!) میکنه به سرعت در حرکته. پیوز جلو و جلوتر میره و از وسط دیوار خانه ریدل خارج میشه و دوربین هم به دنبالش حرکت میکنه و ...

دنگ !!

دوربین توی دیوار خورد و بطور کامل درون صورت فیلمبردار فرو رفت ...

<><><><><><><><><><><><>

پیوز وسط میدان کوچکی قرار داشت. چهار طرف میدان، چهارخیابان بسیار باریک سنگفرش بود. خانه ها بسیار قدیمی بودند و بوی نم و کثافت حیوانات همه جا را گرفته بود. تراس همه خانه ها پر از بند رخت بود که لباس های کهنه و پاره رنگی رنگی به آنها آویزان شده بود. اینجا احتمالا قدیمی‌ترین و فقیرترین محله هاگزمید بود.

پیوز کمی به اطرافش نگاه کرد. مردی در کنارش ایستاده بود.

- « تو کی هستی ؟»

- « ... همین الان خودم رو معرفی کردم که ... پدر جان شما آلزایمرت خیلی شدیده ... من نماینده وزارت سحر و جادو هستم قراره این عمارت باستانی رو به نام شما نامگذاری کنیم و باهم افتتاحش کنیم ... »

- « کدوم عدالت سازمانی ؟!؟»

- « عمارت باستانی !! ... ایناهاش ... »

مردی که در کنار پیوز بود، دستانش - که بسیار پرمو بود، صد رحمت به گوریل ... اه اه اه ... مرتیکه حالمونو بهم زد ... با همین دستا حتما غذا هم میخوره !!! - را جلو بُرد و پرده را عقب زد. زیر پرده یک سازه کوچک آجری قرار داشت که یک قاب فلزی بالای آن بود، یک شیر آب برنجی داشت روی قاب فلزی، یک دست فلزی قلم‌زنی شده بود. هرچه که بود، کاملا قدیمی، خراب و کثیف بود ...

- « این دیگه چه کوفتیه ؟!؟»

- « سقاخانه است قربان ... »

پیوز با عصایش محکم در سر نماینده وزارت کوبید و گفت : « صفاخونه ؟!؟!؟؟؟ ... واقعا که ... از دولت آسلامی کالین کریوی چنین انتظاری نداشتم ...»

- « پدرجان سمعکتون رو نذاشتین ؟!؟ سقاخونه ... دولت کالین کریوی هم مال عهد بوقه ... الان آرسینوس وزیره!»

- « کُسینوس ؟!؟ ... کسینوس کیه ؟!؟ مگه وزیر همین فک و فامیل لُرد نبود ؟!؟ »

- « منظورتون مورفین گانته ؟»

- « کُتانژانت ؟!؟ »

نماینده وزارت :

- « دست کیه اینجا حکاکی شده ؟!؟»

- « دسته مرلینه ... »

- « خاک بر سرم ... دسته‌ی مرلین چیه دیگه ؟!؟ »

- « دسته‌ی مرلین نه ... دسته مرلین ... »

- «پسرم یا تو داری هکسره رو رعایت نمی‌کنی ... یا من دارم بیناموسی مینویسم خودم خبر ندارم ... »

نماینده وزارت :

ماهیت هکسره :

<><><><><><><><><><><><>

چند دقیقه بعد، که بالاخره مفهوم سقاخانه به پیوز حالی شده بود، در حالی که خبرنگاران مشتاقانه عکس می گرفتند، نماینده وزارت ابتدا رو به دوربین با پیوز دست دادند، که البته دست نماینده از وسط پیوز رد شد و باعث شد تعادلش بهم بخورد ...
سپس نماینده وزارت دستش را در جیبش کرد و یک قیچی اندازه هیکل خودش بیرون کشید که ربان کوچک صورتی رنگی به آن زده شده بود و آن را به پیوز داد ... اما قیچی هم از وسط پیوز رد شد و به زمین افتاد ...
سرانجام نماینده وزارت تسلیم شد و خودش رُبان را بُرید تا سقاخانه افتتاح شود ... در این لحظه دوربین میچرخه ... روی صورت مردی زوم میکنه و مرد شروع به خوندن میکنه : « دیشب اومدم خونتون نبودی، راستشو بگو کجا رفته بودی ... »
از سمت دیگه دختری با چادر سفید گلگلی وارد میشه و به سمت «سقاخونه پیوز» حرکت میکنه و میخونه « به خدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم ... شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم ... »

خبرنگاران، نماینده وزات و پیوز : (اون گوریله نماینده پُرموی وزارته !)


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۳۹ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
رودولف با دیدن صندوق صدقاتی که به اسم همسرش نامگذاری شده بود، نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد..اما این خنده از نظر بلاتریکس پنهان نماند...
_میخندی رودولف؟
_چی؟ نه...من فقط دارم خمیازه میکشم!
_خمیازه میکشی؟ یه صندوق صدقات نامگذاری کردن به اسمم فقط، اون وقت تو خمیازه میکشی؟
_خب نه..یه خمیازه عادی نبود...خمیازه ی از روی خشم و عصابنیت بود!
_منظورشون از این کار چیه؟ یعنی ما فقیریم؟ ما نداریم؟
_به نیمه پر لیوان نگاه کن عزیزم...صدقه هفتاد نوع بلا رو دفع میکنه..تو هم " بلا"یی!
_منظورت از این حرف چی بود؟

رودولف نمیتوانست بیشتر از این ظاهرسازی کرده و جلوی خنده اش را بگیرد...پس بلاخره منفجر شد!
_صندوق صدقات...بلا...هارهارهارهارهارهار!

بلاتریکس دستش را به سمت چوبدستیش برد، اما قبل از آنکه طلسمی به سمت رودولف بفرستد کمی فکر کرد...سپس رو به رودولف کرد و گفت:
_خب عزیزم...اشکالی نداره...بیا بریم ببینم چی رو به اسم تو نامگذاری کردن!

رودولف که توقع چنین برخوردی از بلاتریکس را نداشت، ابتدا کمی شک کرد...اما از ذوق اینکه به مراسم رونمایی و افتتاحیه مکانی که به اسمش نامگذاری شده بود خواهد رفت، خنده اش قطع شد و خودش را جمع و جور کرد...او امیدوار بود که حداقل دبیرستان جادوگری دخترانه ای به نام او نامگذاری شده باشد! پس دست بلاتریکس را گرفت و به قصد مکانی که در پاکت نامه نوشته شده بود آپارات کرد.

چند ثانیه بعد، پارک دروازه غار دیاگون!

رودولف و بلاتریکس نگاهی به اطراف خود انداختند...تنها یک چراغ فضای پارک را روشن کرده بود...رودولف بیشتر به اطراف نگاه کرد...
_میگم بلا...احتمالا اشتباه اومدیم...نه خبری از خبرنگار و عکاس هست، نه فرش قرمزی، نه ساحره ای!
_کاملا هم درست اومدیم رودولف...اونجا رو نگاه کن!

رودولف به ساختمان کوچک و بدترکیبی که بلاتریکس اشاره میکرد، نگاهی انداخت...

"سرویس بهداشتی مردانه رودولف لسترنج"


رودولف بغض کرد...حالا نوبت انتقام بلاتریکس که بلند بلند بخندد!
_نخند بلا...نخند...لامصبا دسشویی زنونه هم نذاشتن به اسمم...ای چیز تو این شانس...چطور افتتاح میشه حالا؟ آها...فهمیدم...برم افتاح کنم این دسشویی و شانس و زندگی و...!

بلاتریکس همچنان که رودولف در حالی غر زنان کمربندش را باز میکرد تا به داخل سرویس بهداشتی عمومی رفته و آن را افتتاح کند، به خندیدنش ادامه داد!
او میدانست که دنیایی جادویی آنقدر خیابان و میدان و ساختمان خاص ندارد که به اسم مرگخواران نامگذاری شود...پس مطمئنا دیگر مرگخواران هم حال و روز بهتری نداشتند!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۷:۵۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 790
آفلاین
در طرف ديگر، رودولف مشغول چانه زدن با بلاتريكس بود.

-بلا!... چرا چغرى ميكنى؟... دعوتنامه من زودتر اومد.
-زودتر اومد كه زودتر اومد! به من چه كه زودتر اومد؟... يعنى ميخواى بگى تو مهم تر از منى؟... يعنى ميخواى بگى من بى اهميتم؟... يعنى ميخواى بگى...
-غلط خوردم بلا... اشتباه كردم!... باشه!... باشه! اول ميريم افتتاحيه تو!... قبوله!

بلاتريكس رو به روى آينه ايستاد.
-خوب شدم؟

رودولف نگاهى به بلاتريكس انداخت.
لباس مشكى رنگى كه هميشه به تن مى كرد را زير ردايش پوشيده بود.

-عزيزم... خوب كه بودى... فقط ايكاش كفش بپوشى!

و تمام سعيش را كرد كه به كلاغى كه سرش را از موهاى او بيرون آورده بود، نگاه نكند!

به هر صورتى كه بود، رودولف به همراه بلاتريكس به محل افتتاحيه آپارات كردند.

خيابانى يك طرفه و بدون عبور مرور!
بلاتريكس به سمت پرده مشكى رنگ رفت.
-اهم... رودولف حاضرى؟

حاضر بود!
بلاتريكس با هيجان به سمت پرده رفت و آن را كشيد.

صندوق صدقات!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.