هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱:۰۰ شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۳:۵۸
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 75
آفلاین
بیرونِ درِ باغ وحش، ماشین بنز قدیمی که شیشه هایش دودی بود ایستاد. درهای ماشین باز شد و دو مرد با کت شلوار قهوه ای رنگ از ان پیاده شدند. قد و قامت مردان بسیار بلند بود و مثل غول ها بودند. صورتشان خاکی رنگ بود، هر دو عینک افتابی به چشم داشتند و مردمی که از ان نزدیکی میگذشتند، از ترس خشکشان میزد. نفر سوم که پیاده شد نیکلاس بود. که با شنل مشکی که در باد هراسان بود و کلاه لبه دار و سیگار بزرگی که به لبش بود شناخته میشد.

نیکلاس و افرادش وارد باغ وحش شدند. نیکلاس به میز و نیمکت قدیمی تکیه داد و همینطور که سیگار را روی لبش مثل ابنبات تکان میداد به افرادش اشاره کرد.
-برید بیاریدش. مواظب باشید توی آب نرید و خیس نشید. یادتون نرفته که از گِل و خاک درست شدین.

دو گولِم قهوه ای رنگ با تکان دادن سرشان به سمت مدیر باغ وحش رفتند و اورا سر و ته کرده و نزد نیکلاس اوردند.
-اوردیمش رئیس.

مدیر در حالی که از ترس میلرزید جلوی نیکلاس روی زمین افتاد.
-ب..با من چ..چیکار داریـ..ن؟

با اشاره ی سر نیکلاس یکی از گولم ها مدیر را از شانه گرفت و بلند کرد و فشار داد.

-رئیس اینجا تویی؟
-آخــــ. اره. اره منم.

و دست در جیب پشتش کرد و در حالی که از درد مینالید و کاغذ سبز رنگی را از جیب پشتش بیرون کشید.

-اینم سندش. اینجارو به مبلغ دو هزار دلار از زوکیپر جونیور خریداری کردم. اخ اخ اخ.

حسن مصطفی هم که از ان جا رد میشد و پاپ کورن میخورد، با مدیر همزاد پنداری کرد.
-اخ اخ اخ هه هه هه ووی ووی ووی.

گولم قهوه ای رنگ که خاک و گل از لای دکمه های کتش بیرون میریخت. فشار محکمی رو شانه ی مدیر وارد کرد و ان را از جا در اورد.

-آآآآآآآآآ.

مدیر از درد به خودش می پیچید و جیغ میزد. خون از جای شانه اش به بیرون فواره میزد و با ان یکی دستش سعی میکرد جلوی خون را بگیرد.

-لعنت بهت شماره ی بیست و سه. من بهت گفتم اینجوریش کنی؟
-ببخشید رئیس.
-بیارش جلو.

گولم مدیر باغ را جلوی پای نیکلاس گذاشت و و ان یکی گولم هم دست مدیر را اورد.

نیکلاس چشمانش را بست و تمرکز کرد. هاله ی طلایی رنگ اورا احاطه کرد. دستش را روی شانه ی مدیر گذاشت و بازویش را به هم چسباند. هاله ی طلایی رنگ روی محلی که نیکلاس دستش را گذاشت متمرکز شد. چند ثانیه بعد نیکلاس چشمانش را باز کرد.

-خب مثل روز اولش شد. حالا بلند شو.

مدیر باغ وحش کمی انگشتانش را تکان داد و از چیزی که میدید به شدت تعجب کرد. دستش خوب شده بود و هیچ اثری از قطع شدن بازویش نبود، نه جای زخمی نه دردی. دستش خوب شده بود. هنوز در تعجب بود و با چشمانش که از حدقه بیرون زده بود به دستش نگاه میکرد و سعی میکرد تا بفهمد چه اتفاقی افتاده.

-ببین من این باغ وحش رو میخوام. البته میتونی به کارت به عنوان مدیر ادامه بدی ولی از الان اینجا مال منه. فهمیدی؟

مدیر اب دهنش را قورت داد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

-آفرین. این هم پول.

کیسه ای جلوی پای مدیر انداخته شد. وقتی ان را باز کرد. چشمانش برق زد و نور طلایی رنگی صورتش را روشن کرد.

-حالا سند لطفا!

مدیر سند را با احترام خاص به نیکلاس داد و عقب عقب رفت. نیکلاس هم بلند شد و به سمت در خروجی حرکت کرد.

-راه میوفتیم. ایستگاه بعد، ارایشگاه عمو اگریپا!

وقتی نیکلاس و افرادش کاملا از باغ وحش خارج شدند مدیر تازه به خودش امد. سنگینی طلاها اورا به وجد می اورد. با خودش فکر کرد که حداقل چندین برابر ارزش ان باغ وحش و ان حیوانات کذایی بود.

-حیوانات کذایی؟ اوه. کاملا یادم رفته بود. اهای شماها حرکت کنید به سمت قسمت اسب های ابی.


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۵ ۱۲:۴۴:۳۸
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۵ ۱۹:۱۰:۲۸

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱:۲۱:۲۲ شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۰

اسلیترین

دلفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۹:۳۳ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰
از خلوت تنهاییم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
بلاتریکس که حالا با پوست موز توی دستش مقابل لرد سیاه ایستاده بود، تمام تلاشش را میکرد تا با لرد سیاه کمترین ارتباط چشمی را داشته باشد.
-ارباب
-بلا
-ارباب
-بلا... خیر!
-ارباب... قفس، اسب، آبی!
-زرد، لزج، منحنی... و میوه! میوه بلا! ما از میوه متنفریم.

این بار هم لینی مثل همیشه از هوش ریونکلایی‌ اش مایه گذاشت:
-ارباب میخواید من با دستام جلوی چشماتونو بگیرم که تجربه بصری برخورد میوه با صورتتونو محدود کنه؟
-لینی آخرین باری که ما دست هات رو دیدیم زمانی بود که زیر میکروسکوپ گذاشته بودیمت تا ازت برای کادوی تولد دخترمون نجینی معجون رشد بال درست کنیم‌.

لینی به طور میکروسکوپی بغض کرد.

مرگخوار ها میخواستند به فکر فرو بروند اما مدت زیادی بود توی قفس باغ وحش گیر افتاده بودند و فکرشان سفت و فرونرفتنی شده بود.

بچه ماگل لوس که کسی سر از انگیزه‌ی کم نظیرش برای دیدن پرت شدن پوست موز توی صورت لرد سیاه در نمی‌آورد، شدید تر از قبل شروع به زاری و شیون کرد.
-نمیخوام... نمیخوام اصلا بریم، یکی از میمونا دماغ نداره، دوست ندارم.

بعد یک مشت از پفک های توی دستش را به نشانه اعتراض پرت کرد توی صورت میمون بی دماغ... و رفت!

-ما از منحنی های نارنجی هم متنفریم. همین الان تصمیم گرفتیم.

نگران کننده ترین قسمت ماجرا این بود که مسئول باغ وحش اصلا به خاطر ناراضی شدن بازدید کننده باغ وحشش خوشحال به نظر نمیرسید.
-به صف وایستید دم در قفس، منتقل میشید قفس اسب های آبی.



تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴:۲۳ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
بلاتریکس با چهره "هرگز! حتی فکرشم نکنین" به مدیر باغ وحش خیره شده بود.
ولی دیگر خیلی دیر بود و فکرش را کرده بودند.

مدیر به بلاتریکس لبخندی زد.
-میمون... زود باش. درخواست بازدید کننده رو بپذیر.

بلاتریکس ابروهایش را بالا انداخت.
-آخه... توجه دارین که این میمون کچل... خیلی عذر می خوام ارباب... با میمون های کچل دیگه کمی فرق می کنه.

مدیر لبخندش را حفظ کرد.
-میمون... یادت که نرفته... اسب آبی!

دختر بچه که دید چند ثانیه ای از درخواستش گذشته و خطر اجرا نشدنش وجود دارد، خودش را روی زمین انداخت و در حالی که در گل و لای می غلتید، پاهایش را روی زمین کوبید و شروع به گریه و فریاد و فغان کرد.
این میزان از تمایل برای کوبیده شدن پوست موز به صورت میمونی کچل، اصلا عادی نبود.

بلاتریکس از بچه های لوس متنفر بود. گرچه از بچه های غیر لوس هم متنفر بود. از بزرگتر ها هم متنفر بود. بلاتریکس از هر کسی بجز لرد سیاه، متنفر بود.

از درخت پایین آمد و آخرین تکه موز را هم خورد. حالا فقط پوست موزی در دست داشت و لرد سیاهی که روبرویش ایستاده بود.

یا باید پوست موز را توی صورت لرد سیاه می زد و یا همگی با اسب آبی وحشتناک درنده آشنا می شدند.




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۴۷ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۹:۳۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
مرگخواران نفس هایشان را حبس کردند. شاید تنها چیزی که بدتر از خشم بلاتریکس بود قفس اسب ابی بود و مرگخواران این را به خوبی میدانستند.
- به هورکراکس ارباب قسم کوتاه بیا تا خورده نشدیم..ببین گل های صورتی روی موهام پژمرده شده!
- یعنی میگی بیخیال کتی بشم؟

رامودا حرفش را خورد. بهرحال هیچکس نمی‌خواست مورد خشم بلاتریکس قرار بگیره، مخصوصا رامودا که مرگخواری تازه وارد بود و هنوز راه زیادی در پیش داشت. ولی این دلیل از حساسیت موضوع کم نمی‌کرد.
- ارباب شما دلتون میخواد با اسب آبی تو یه قفس باشید؟ اونوقت بقیه چی میگن؟
- بلا؟

از قضا لینی که مرگخوار فرصت طلبی بود، راه نجات را برای مرگخواران هموار کرد و نتیجه این کار نگاهی تیره و تار از جانب لرد سیاه به بلاتریکس بود.
بلاتریکس نگاهی ترسناکی به لینی انداخت و بلافاصله روی درخت پرید و حرکت اکروباتیکی را به نمایش گذاشت به مانند یک میمون .
- اقا! تو تلویزیون دیدم میمون پوست موز رو زد تو صورت میمون کچل...میشه بگید این کار رو بکنه؟

در این لحظه رئیس باغ وحش نگاهی به بلاتریکس و سپس به لرد کرد و لرد و بلاتریکس نگاهی به دختر بچه.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۹ ۱۹:۰۰:۳۳

میخوای کلاهت رو ور دارم؟


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱:۴۴ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۲۵:۵۵ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 137
آفلاین
- کتی به کی گفته مجسمه؟
بلاتریکس نگاهش را روی کتی قفل کرده بود.

-من نبودم دستم بود، تقصیر قاقاروم بود.
-دروغ میگه! خودش گفت.
قارقارو نگاه چپی به کتی انداخت و همانطور که عینکش را صاف می کرد، رفت تا بقیه قفس های باغ وحش را ببیند.

-مار تو آستینم پرورش دادم. بلا میشه این یه دفعه رو ندید بگیری؟
-نمیشه!
-گناه دارم.
-نداری!

کتی در آن لحظه مفهموم ضرب المثل "هر کس خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند" را کامل درک کرد. او نباید سمت بلاتریکس می رفت.
همانطور که کتی ذره ذره آب میشد، شور و شوق بلاتریکس برای اجرای کروشیو بیشتر و بیشتر می شد. تمامی مرگخواران می دانستند که اگر بخواهند جلوی بلاتریکس را بگیرند، خودشان قربانی میشوند به همین دلیل لام تا کام چیزی نگفتند.

- آقا مدیره! آقا مدیره! اون مجسمه مو فرفریه داره تکون می خوره!

بچه ی کوچکی که خیلی ریز داشت آن صحنه را تماشا میکرد، با دستش به بلاتریکس اشاره کرد. بلافاصله مدیر در جلوی در قفس نمایان شد.

- اسب آبی مون خیلی مهمون دوست داره! بیاین بریم تا دیر نشده!





بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳:۱۶ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۳:۲۱
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 268
آفلاین
ویزلی های مو قرمز، به مرگخواران و ارباب خشک شده شان، نگاه میکردند. ناگهان، یکی از نینی ویزلی ها، زیر خنده زد، و این خنده، مانند یک بیماری، به کل قوم ویزلی ها سرایت پیدا کرد. همان طور که ویزلی ها، از شدت خنده، اشک از چشمانشان میریخت، لرد سیاه، بیشتر و بیشتر، اخم میکرد. این وضعیت، اصلا خوب نبود. ناگهان، یکی از مرگخواران، از حالت خشک شدگی، در آمد.
- اهم!

ویزلی ها، دست از خنده کشیدند، و به دخترک قد کوتاه پشت قفس، خیره شدند. کتی، با تکبر، دستش را به کمرش زد.
- ببخشید، میتونم علت خندتون رو بپرسم؟

خب، قطعا کتی، باید همراه گلوله ای پشم میبود که آن گلوله ی پشم، به طرز مسخره ای، کنار پلاکس، سیخ ایستاده بود. کتی، اخمی کرد و سعی کرد اردنگی به قاقارو نزند. لبخندش را حفظ کرد، و روی سوالش، تاکید کرد.
- علتش رو نگفتید.

ویزلی ها، در حالی که سعی میکردند خودشان را، جمع و جور کنند، به مرگخواران پشت سرش، اشاره کردند.
- اومدیم این مرگخوارا رو، مسخره کنیم.

کتی، زیر چشمی به مامور باغ وحش نگاه میکرد، که حواسش به مشتریان دیگرش بود.
- خب! شما مو قرمزا، فکر کردین ارباب من، با اون عظمتش، اینجاست؟ اگه اینجا بود، کل باغ وحشو، نابود میکرد. نه عین اینکه، یه مجسمه به درد نخور، اینجا وایسه.

لرد سیاه، نگاه بسیار بدی، به کتی کرد. بعدا حسابش را میرسید!
کتی، آب دهانش را قورت داد و قیافه اش را خونسرد نگه داشت.

- پس اونا چین؟

کتی، در ذهنش را جستجو کرد. چرا آنجا بودند؟ بعد، به دو ماگل نگاه کرد که مانند دیوانه ها، به کتی، نگاه میکردند.
- آهان... اونا، چن تا جادوگر بودن، که میخواستن با عنوان لرد سیاه و مرگخواران، بیان اینجا و مسخرمون کنن. منم خشکشون کردم.
- اما اونا که دارن میلرزن!

کتی، سرش را به سمت مرگخوارانی که پایشان، درد گرفته بود و داشت میلرزید، چرخاند.
- خب... آهان!

رفت و چوبش را، مانند شلاق، روی دست و پای هر کدامشان که میلرزید، زد. روبه روی بلاتریکس ایستاد. این کار، در گینس ثبت میشد. اگر میتوانست، بعدش زنده بماند. بعد، با چوبش، روی دست بلاتریکس زد.
- بنظرتون، اگه بلاتریکس واقعی بود، میتونستم بزنمش؟

محفلی ها، در حالی که واقعا قانع شده بودند، دستی برای کتی تکان دادند و رفتند. آبروشان حفط شده بود! اما...
کتی، در حالی که از ترس، به سقف قفس چسبیده بود، داد میزد.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۲ ۱۱:۰۶:۲۵

ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰:۰۴ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۲:۰۸
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 230
آفلاین
- قفس اسب آبی دیگر چیست؟ اصلا به چر جرعتی ما را تهد...

حرف لرد سیاه با دیدن محفلی ها ناتمام ماند.
به سمت یارانش برگشت و زمزمه کرد:
-یاران ما! توجعشان را جلب نکنید! مجسمه بشوید!

مرگخواران همگی مجسمه شدند و سعی کردند که مثل مجسمه هایی خوب و تازه برق افتاده به نظر برسند؛ اما در این کار اصلا خوب نبودند!


-بابابزرگ! اونجا رو! مرگخوارا!
آرتور ویزلی، در حالی که سعی داشت بچه های موقرمزی را که مانند سوسک از سر و کولش بالا می‌رفتند را از خودش جدا کند،بی تفاوت، به سمت جایی که ویزلی کوچک اشاره کرده بود برگشت.
-چی؟

لرد سیاه و مرگخواران به همراه دو ماگل در قفس،در باغ وحش بودند!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶:۴۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۹:۳۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
صدای مدیر باغ وحش مصادف شد با همهمه و زلزله ای عظیم درون باغ وحش ، که صدایش درون محوطه پیچید.
لرد و مرگخواران با صداها اشنا و از ان بیزار بودند.

- فرزندان روشنایی بیایید به جای دادن و گرفتن بلیت بهم محبت کنیم چرا که ما نباید دلمون برای کسایی که زنده نیستن بسوزه!
-
- بابا اون انگشتمو خورد!
- گشنمه!
- همین الان بهتون سوپ پیاز دادم!
- ظهور ولدمورت رو حس می کنم.


نگهبان ورودی که دید چاره ای جز دادن بلیت به محفلی ها ندارد و ، اگر به انها بلیت ندهد معلوم نیست چه اتفاق ناگواری پیش نمی آید . برای یکبار هم شده روش دوستی و محبت دامبلدور جواب داده بود.

ان طرف وسط قفس میان لرد ، مرگخواران و زندانیان ماگلی


- یارانمان چاره ای بیندیشید تا ابرویمان جلوی محفلی ها حفظ شود و از بین نرود!
مرگخواران فکر کردند تا چاره ای بیندیشند اما خوب چاره ای جز کنار امدند با قضیه نداشتند و حالا کسی باید این را به لرد می گفت .

مرگخواران بر خلاف مسئله ی قبلی چاره ی ، این را خوب می‌دانستند و حالا باید مرگخوار تازه وارد و بخت برگشته ای به نام اسکورپیوس را مأمور رساندن این پیام می کردند .

- ارباب مرگخوارا چاره ای پیدا نکردند منو فرستادن قضیه رو ماست مالی کنم!
-
-
-
-
-
-
در همین لحظه صدای مدیر باغ وحش به گوش رسید و باعث شد مرگخواران بیشتری بر اثر نگاه لرد ذوب نشونند .

- حیوانات ادم نما شما ها که تو قفس افتادید گوش کنید الان بازدید شروع میشه هر کی بی نظمی کنه و تماشاگرا رو سرگرم نکنه می یوفته تو قفس اسب ابی!
- بفرمایید وارد شید اینا حیوانات جدیدمونه که دیروز وارد باغ وحش شدن و من تضمین می کنم خیلی سرگرم کننده هستن!
- به ما توهین کرد؟
-اشارها و تهدید های مسئول باغ وحش شروع شده شده بود .


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۰ ۱۴:۳۴:۰۹

میخوای کلاهت رو ور دارم؟


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۲۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
- جارو مال ماست!

لرد جمله اش را گفت و منتظر بازخوردش شد!

نیک به جک، جک به نیک، و مرگخواران به هر دو نگاه می کردند.

ایوان روزیه که تازه از قبر خارج شده بود و هنوز یادش نمی آمد که لرد سیاه چقدر ترسناک است، سوال اصلی را پرسید.
- کدوم جارو ارباب؟

لرد سیاه زیادی غرق در خاطرات کودکی و نوجوانی اش شده بود.

-منظورمون اینه که ماگل ها ساکت. این اسکلت بیشتر از هممون زیر خاک بوده و این زیرا رو می شناسه. اون بگه کجا رو بکنیم که نجات پیدا کنیم.

ایوان با خوشحالی دستی به خاک کشید. مشتی برداشت و بویید. کمی خورد(که از قفسه سینه خالی اش دوباره به طبیعت پیوست)... و با اطمینان به سمتی اشاره کرد.
-اون طرف رو!

پلاکس با تردید پرسید:
- مطمئنی؟ به نظرم از همون طرف اومدیم ها!

بلاتریکس سرش را از جایی پشت سر لرد دراز کرد.
-ارباب بکشمش که دیگه نتونه تردید کنه؟

لرد با زمزمه بلاتریکس از جا پرید!
- بلا صد بارگفتیم بی سرو صدا این ور و اون ور ما پنهان نشو. جایی که ایوان گفت رو بکنیم و جلو بریم.


یک ساعت بعد!


-ایوان؟
-بله ارباب؟
-خودت می میری یا بکشیمت؟

صدای مدیر باغ وحش به گوش رسید.
- پنج دقیقه بعد، بازدید شروع می شه. اون چاله چیه؟ اونو پر کنین سریع.

لرد سیاه، ایوان و مرگخواران، درست وسط قفسشان در باغ وحش بودند. ولی این بار دو ماگل خوشگل هم همراهشان بود.




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۹:۰۱:۰۶ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۴:۱۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا نصف شب از باغ وحش هاگزمید بازدید میکنن و به صورت اتفاقی توی یکی از قفسا گیر میوفتن، و صاحب باغ وحش اونارو برای به دست آوردن بازدید بیشتر نگه میداره، مرگخوارا سعی میکنن با کندن زمین فرار کنن و به یه کانال فاضلاب میرسن و میفهمن که دوتا ماگل هم دارن از زندانشون فرار میکنن، گابریل از کثیفی چاله بی‌هوش میشه و ماگلا و مرگخوارا میخوان که با کمک همدیگه از اونجا فرار کنن، تا اینکه بین ماگلای زندانی یعنی نیک و جک دعوا پیش میاد.

***

لرد همیشه لرد بود، از همان بچگی همیشه ارباب بود، همیشه خون و خصلت اربابیت در وجود لرد بود و او هم به این خصلت افتخار می‌کرد، لرد همیشه در بچگی به همسن و ‌سالانش دستور می‌داد و همیشه هم خوب دستور می‌داد. همان‌طور که گفتم... لرد بهترین لرد و اربابی بود که این دور و بر پیدا می‌شد.

فلش بک
-بابا اون جارو مال منه!
-نخیر! مال خودمه!
- دوث داری با من دوث بشی؟

کسی به نفر سوم اهمیت نداد، نفر سوم که فقط در آن آشوب دنبال دوست می‌گشت ناراحت و دل‌شکسته به سمت جاروی خودش رفت.
اما جدا از همه این‌ها، در بین آشوب و آشفتگی، همیشه بهترین‌ها نیز یافت می‌شوند، وقتی آن دونفر با هم بر سر بهترین جارو دعوا می‌کردند، کسی از میان جمعیت آن‌ها را دید و به سمتشان رفت، ردایش روی زمین کشیده می‌شد و چشم‌هایش اشعه مرگبار شلیک می‌کردند. کسی در جمعیت پس از برخورد اشعه مرگبار با وجودش بیهوش شد.
-اینجا چه خبر است؟
-تام! اون می‌خواد جارومو بگیره!
-چون جارو مال خودمه!

لرد آن موقع لرد ولدمورت نبود، فقط تام بود. اما تامی قدرتمند و ارباب. کمی فکر کرد و به دو جادوآموز که بهم تنه می‌زدند خیره شد.
-
-چیه؟
-
-
جادوآموزی که لرد به او خیره شده بود درحال سوختن بر اساس اشعه‌های مرگبار بود، برای همین لرد تصمیمش را گرفت تا بیشتر از این جادوآموز مردم نسوزد. تصمیم خوبی هم گرفت، می‌توانست همه را راضی نگه دارد و اربابیتش را استفاده کند.
-تصمیم گرفتیم. جارو مال ما است.
-ولی...
-جارو-مال-ما-است!

و با رضایت کامل جارو را از جادوآموز ها گرفت.

پایان فلش بک

لرد به آن دونفر نگاه کرد، به یاد ایام جوانی‌اش افتاد.
فهمید باید چکار کند.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۱ ۹:۱۹:۲۷

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.