هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۱۳:۴۵ جمعه ۶ خرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۹:۱۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6690
آفلاین
- کلمه ای از حرف هایت را نفهمیدیم. هنوز یاد نگرفته ای در محضر ما شمرده تر سخن بگویی که ما بفهمیم چه بلغور می کنی؟

کتی بیش از حد هیجان زده بود و نمی توانست شمرده حرف بزند. برای همین، حرف هایش را با همان سرعت قبلی تکرار کرد و این بار با چهره عصبانی لرد سیاه مواجه شد.

- ظاهرا می خواهی ما به درک و فهم خودمان شک کنیم. خشمگین شدیم.
و یقه کتی را گرفت و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

درست بیست و شش ثانیه بعد دو ضربه به پنجره خورد و چهره پریشان اما خندان کتی پشت آن پدیدار شد.

لرد سیاه پنجره را باز نکرد و چپ چپ به کتی خیره شد.

کتی که متوجه شد نمی تواند وارد شود، راه حل جدیدی اندیشید و شیشه پنجره را "ها" کرد و شروع کرد به نوشتن.

-ارباب... لینی... خیانت... کرده...شما... الان... باید...

- پشت پنجره مان خوش منظره شدی. ولی نوشته ها برعکس است. نمی توانیم بخوانیم. خود را خسته نکن.




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰:۱۲ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۳:۴۹
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 365
آفلاین
بلاتریکس، پس از انداختن لینی درون چاه، دست هایش را تکاند و لبخندی سرشار از امید شوم زد.
- حالا یکی باید بره به ارباب بگه که لینی خیانت کرده و الفرار!

لبخند شومی زد.
- همچنین بگه که بلاتریکس، برای مقام مرگخوار محبوب، بسیار آمادست!

کتی، بالا و پایین پرید و دستش را در هوا تاب داد.
- من، من میرم بگم!

و قبل از اینکه بلاتریکس بتواند حرفی بزند یا منع کند، مانند فشنگ، از تفنگی، در شد و به سمت دفتر لرد سیاه، به راه افتاد.
کتی، با دستش روی در ضرب گرفته بود و منتظر بود در باز شود، گرچه، مواظب بود که مانند بار پیش، پشت در پِرِس نشود. در، بالاخره باز شد و بسیار زیبا، روی صورت کتی کوفته شد.

- کدوم ملعونی اینطور در زد؟

لرد سیاه، در را کمی با دیوار فاصله داد و مانند دفعه ی قبل، با کتی پِرِس شده ای که حجمش را از دست داده بود، رو به رو شد. کتی، کمی وول خورد و پس از بدست آوردن حجمش، مانند کودکان پیش فعال، ورجه وورجه کنان، پیغامش را رساند.
- ارباب! بلاتریکس لینی رو توی کیسه کرد و توی چاه انداخت. بعد گفت که بهتون بگم لینی خیانت کرده و از اینجا فرار کرده، و حالا یکی، باید جاشو به عنوان مرگخوار نمونه بگیره.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۱۰ دوشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۱

ریونکلاو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۴:۰۵
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 436
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه نوین:

- من دیگه نمی تونم این شرایط رو تحمل کنم.

سدریک با چشمان نیمه باز و پف کرده این را به سایر مرگخوارانی که در انبار جاروهای خانه ریدل خودشان را جا کرده بودند گفت.

- منم نمی‌تونم. دیگه نمی‌کشم، نمی شه تحمل کرد اصن...

بغض راه گلوی بلاتریکس را گرفت , با دو دست صورتش را باد می زد تا جلوی فرو ریختن اشک هایش را بگیرد. دیگران نیز سری در تایید حرف های بلاتریکس تکان دادند و چند نفری که نزدیک به او نشسته بودند شانه‌هایش را تسلی گرایانه فشردند. در همان لحظه در باز شد و مرگخواران از ترس اینکه مبادا لرد باشد هر یک خودشان را مشغول به کاری کردند.
ولی این لرد نبود که از در تو آمد، بلکه تری بوت؛ مرگخوار تازه وارد بود. هکتور که دست ایوان را در جمجمه‌اش می چرخاند و وانمود می کرد که مشغول معجون درست کردن است به تری گفت:
- تو اینجا چی کار می‌کنی؟
- واسه خودم می گشتم، از دیدنم خوشحال شدی؟

ایوان با دست دیگرش، دستش را از هکتور گرفت و آن را از جمجمه‌اش درآورد و به تری گفت:
- نه، این بچه بود افتاد تو دیگ معجون از اون موقع رو ویبره مونده. می گم... تو اومدنی ارباب رو ندیدی؟

تری لبخند عریضی زد و با شصتش پشت سرش را نشان داد:
- دیدم، لینی داشت ناخوناشونو کوتاه می کرد.

بلاتریکس هق هق خفه‌ای کرد و مورگانا که در کنارش نشسته و دو زانویش را در آغوش کشیده بود، سرش را روی دو زانویش گذاشت و گفت:
- اون روزیم دیدم که داشت کله ارباب با شیشه پاک کن پاک...

بلاتریکس با آرنجش سقلمه‌ای به مورگانا زد:
- کله‌پاک کن! ... کله ارباب رو پاک می‌کرد؟

اشک در چشمان او حلقه زد و لب‌هایش لرزید و با بغضی که حالا راه گلویش را گرفته بود با صدای خفه‌ای گفت:
- بعد اون روز من داشتم دمپاییاشونو واکس‌می‌زدم‌اومدگفت‌دمپایی‌واکس‌زدن‌نداره...

بلاتریکس دیگر تاب نیاورد و صورتش را به دستانش پوشاند و با صدایی بلند های های گریست. تری که معذب شده و سعی داشت جو را تلطیف کند بدون آنکه مخاطب مشخصی داشته باشد گفت:
- حالا اون جورا هم نیستش که...

مورگانا بی‌پرده به میان حرفش پرید:
- ارباب دیگه ما رو دوست نداره، فقط لینی رو دوست داره.

سکوت محیط انبار را فراگرفت. حتی هق‌هق‌های بلاتریکس هم متوقف شدند و همه به مورگانا چشم دوختند. مورگانا در جواب شانه‌‌ای بالا انداخت.
- خب راست می گم دیگه!

- آه.

مرگخواران به این سوی و آن سوی انبار نگاه کردند ولی صاحب صدای را نیافتند که ناگهان پیکری از تنها چراغ آنجا آویزان شد. اسکورپیوس با دیدن شنل معلق در هوا جیغی زده و قصد متواری گشتن داشت که سرش به لبه در خورد و بیهوش شد و در وسط اتاق افتاد.

- کروشیو!

بلاتریکس که بسیار به تخلیه احساساتش نیاز داشت چوبدستیش را به سوی غریبه گرفته و طلسمی به سویش فرستاد و غریبه نیز موجود تیره‌ای که در دستش بود را به سمت طلسم گرفت و بعد پرتش کرد تا در دهان بازمانده اسکورپیوس تشنج کند.

- تو کی‌ای؟ اون بالا چی‌کار می‌کنی؟
- خود خویشتن خویش یک اغفالگر می‌باشیم و قصد مغفولیدن جنابانتان را داریم و بر این سرای نیز می‌زییدیم.
- اون بالا داشتی می‌زاییدی؟
- خیر، می‌زییدیم.

رودولف که به چشمان مرد نگاه می‌کرد سخت به فکر فرو رفته بود و به سبیلش دست می‌کشید و پس از لحظاتی لبخندی زد و سری تکان داد و چشمکی برای مرد آویزان زد و بعد سرش را به سمت کسی که در کنارش بود چرخاند و در گوشش گفت:
- داشته یکی رو موقع زاییدن دید می‌زده... پدرسوخته!

چند ثانیه بعد لبخند از لب رودولف محو شد و به سرعت به سمت پنجره کوچک رفت و مشغول بررسی گوشه و کنار منظره شد و زیر لب زمزمه می‌کرد «کو پس؟»، چندی طول کشید تا مرگخواران چشمانشان را از رودولف برگیرند و دوباره به مرد آویزان از چراغ بدوزند. بلافاصله لوسی ویزلی سرانگشتانش را روی هم چسباند و با چشمانی نافذ به مرد نگاه کرد:
- تو می خوای اغفالمون کنی، چرا باید بهت اعتماد کنیم؟
- جنابانتان اشرار بوده و اغفال نمودن نیز شرارت است و شرارت بر اشرار عملی است نیک و خود خویشتن شخصی نیکوکار در هنگام نیکویی می‌باشیم.

لوسی سرش را به سمتی کج کرد و دهانش را باز کرد و دوباره بست و چند بار این کار را تکرار کرد و دست آخر سرش را به نشانه تایید تکان داد و سپس گفت:
- منطقیه!

- آه، جناب مجانبمان تنها بیان می داریم که اگر لینی‌ای مباشد، لرد می‌بایست جایگزینی بر وی نهند و نیک‌تر از جنابانتان نیز مرگ‌تناول‌گری نمی شناسیم...

حالا دیگر همه مرگخواران به مرد چشم دوخته بودند و لبخندی شرارت‌بار روی صورت هایشان نقش می‌بست، البته همه مرگخواران به جز رودولف که اکنون تا کمر از پنجره بیرون آمده و با جدیت همه جا را با نگاهش می کاوید.

دشت و دمن:

- ببین لینی... بازیش اینجوریه که باید بری این تو.

لینی نگاهی به کیسه‌ای که در مقابلش و ده چوبدستی که به سمتش گرفته بود کرد و آب دهانش را قورت داد:

- ب... باشه.

همزمان با ورود لینی به کیسه، بلاتریکس در آن را بست و کیسه را به درون چاهی که پشت سرش بود انداخت...



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۲۴ جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۹:۱۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6690
آفلاین
(پست پایانی)



ولی البته که دمنتورها آنها را فراموش نکرده بودند.
به محض دیدن جادوگرانی سیاه پوش و شرور، با خوشحالی به طرف آن ها حمله ور شدند.

مورگانا سعی کرد سر کلاغ هایش را کج کرده و از مهلکه فرار کند. وفاداری اش را هم بعدا سر فرصت به لرد سیاه نشان می داد.
ولی کلاغ ها همکاری نکردند.

چند دقیقه بعد، مرگخواران و مورگانا در آسمان توسط دمنتورهای خوشحال محاصره شده بودند.

- خب... به نظرم یکی اکسپکتوپاترونوم بزنه.
- خودت چرا نمی زنی؟
- من مواد اولیه لازم رو ندارم. هر چی فکر می کنم خاطره خوبی یادم نمیاد. زندگیم سراسر فلاکت و بدبختی بوده.
- منم عاشق یکی از مرگخوارا هستم. اگه بزنم لو می رم. پاتروناسم جفت اونه. اصلا حرفشم نزنین.
- هکتور... تو بزن. تو خل و چلی. همیشه خوشی.

هکتور سرش را با جدیت تکان داد.
- یک دگورث گرنجر هرگز از چوب دستی استفاده نمی کنه.
- از کی تا حالا؟
- از همین چند دقیقه پیش. تصمیم گرفتم کل کارامو با معجون حل کنم.

مرگخواران به مورگانا نگاه کردند. مورگانا هم متوجه نگاه ها شد.
- کلاغای من از پاتروناسم خوششون نمیاد. ببیننش وحشی می شن.

در حالی که مرگخواران سرگرم جرو بحث و تعارف بودند، دمنتورها حلقه محاصره را تنگ تر کردند.
نزدیک تر شدند.
و بالاخره رسیدند!
هر کدام یقه یکی از مرگخواران را گرفت و او را روی هوا بلند کرد.

درست در همین لحظه گوزن سرگردانی جست و خیز کنان به طرف دیوانه سازها رفت و در مقابل چشمان حیرت زده مرگخواران، یکی یکی آن ها را پراکنده کرد.


چند ساعت بعد!


- سی و هشت... سی و هشت مرگخوار... یکی از این سی و هشت نفر برای ما توضیح بده که این چه وضعیه؟

لرد سیاه، سی و هشت کاغذ سفید را جلوی خودش گذاشته بود و نگاه خشمگینش را بین آن ها و مرگخواران می چرخاند.

- ببخشید... سی و هشت مرگخوار و یک من!
مورگانا بود که جمله لرد سیاه را اصلاح کرده بود و لرد سیاه اصلا از این کارش خوشحال نشده بود.

- یک عمر برای شرارت و سیاهی جنگیدیم... ارتش تشکیل دادیم. مرگخوار پرورش دادیم. که این کارنامه ها سراسر سفید باشند؟ باید دلیلی منطقی برای این اتفاق داشته باشید.

مرگخواران می دانستند که سکوت به نفعشان نیست. ولی وقتی لرد سیاه آنقدر خشمگین به نظر می رسید، حرف زدن هم زیاد به نفعشان نبود.

برای همین مورگانا را به جلو هل دادند.
مورگانا خوشحال بود که انتخاب شده بود. ولی آرزو می کرد که ای کاش برای ماموریت اول، وظیفه ساده تری به او محول می شد.
- ارباب تاریکی... مرگخوارا داشتن شرارت می کردن. جای شما خالی، خیلی هم خوب این کار رو انجام می دادن. ولی یهو سرو کله گوزنه پیدا شد. پاتروناس کله زخمی! از همون کتاب پنجم سرگردون مونده. علاف! همش این ور و اون ور می ره و ملتو نجات می ده. بس که سفید و فداکاره، زد کارنامه های این فلک زده ها رو هم اینجوری کرد.

مرگخواران سعی کردند قیافه هایشان را فلک زده کنند.

لرد سیاه حکم را صادر کرد.
- امروز اصلا احساس بخشندگی نمی کنیم. شما را به دار مجازات خواهیم آویخت. مایه عبرت خواهید شد. تو هم مورگانا.

مورگانا ترسید و مرگخواران نفس راحتی کشیدند.
به خوبی می دانستند لرد سیاه اگر قصد اعدام داشت، همان جا کارشان را تمام می کرد.

این بار هم نجات پیدا کرده بودند.


پایان.




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲:۴۹:۳۵ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
((دپارتمان بازی ها و ورزش های جادویی در کمال تاسف اعلام می دارد که وقوع وضعیتی اضطراری در زمین کوییدیچ هاگوارتز منجر به زخمی شدن تعداد بسیار زیادی از بازیکنان و تماشاچیان شده است.خواهشمند است که مرکز جلوگیری از سوانح جادویی هرچه سریعتر برای کشف علت فاجعه و جلوگیری از آن اقدام به اعزام نیرو به زمین کوییدیچ کند.

پی نوشت:بنا بر حدس های زده شده و طبق شواهد و مدارک فعلی،امکان حمله ی مجدد دمنتور ها وجود دارد.

امضا:الکساندرا ایوانوا))


هکتور ناگهان سکوت کرد و به‌همراه آن سکوت سنگینی در فضای مرگخوارانه حاکم شد.
تنها یک فکر در ذهن همه ی مرگخواران جولان میداد.جنایت!
چشمان مرگخواران از شرارت درخشید.هرکسی در خیال و تفکر خود غرق بود.
بلاتریکس به کروشیو های آبداری فکر میکرد که میتوانست روی موجی از انسانهای وحشت زده اعمال کند.لینی به مغز هایی فکر میکرد که با حرکت چوبدستی اش به فضا میپاشید و مورگانا به چند مورد جدید برای تبدیل به ترشی های نیمه زنده می اندیشید.

لحظه ای بعد مرگخواران به دود تبدیل شدند و قهقهه زنان به سمت زمین کوییدیچ به پرواز در آمدند.
و‌ مورگانا که هنوز مرگخوار نبود،درحالی که ده کلاغ او را با پنجه گرفته بودند و با بدبختی در آسمان میکشیدند،به عنوان یک اسلیترینی وفادار،به دنبال مرگخواران به راه افتاد.
اما آنها آنقدر غرق در شوق بودند که رقیبان سرسخت خود،دمنتور ها را فراموش کرده بودند.



ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۶ ۲:۵۲:۳۹
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۶ ۲:۵۴:۰۲
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۶ ۲:۵۶:۴۳

در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۴۲ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۰

نورین کرکبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۵:۰۲ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۳۷:۴۲ شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
جاناتان که قصد داشت جغد شهوتی را پر به سر کند در حالی که روی شاخه نازک درخت عقب می رفت،کمی این بال ان بال کرد.
_ چیزه..من..جناب..من چیزم..اها من کلاغ وزیرم..یعنیییی کلاغ وزارت خونه ام!!!
جغد چینی به صورتش داد.
_ چییی؟!چشمم روشن! از کی تاحالا به جای جغد کلاغ استخدام می کنن؟
جغد سر تا پای جوناتان را با بی رغبتی برانداز کرد
_ بگو ببینم دست پرورده کودوم وزیری که کلاغ می خره رنگ می زنه به جای جغد؟
جوناتان نگاهی به قواره مورگانا که زیر درخت حریصانه انتظار می کشید انداخت. بی نوا فکر اینجایش را نکرده بود. با درماندگی گفت:
_ وزیر..لی فای.
_ اسمشو نشنیدم. تو کودوم وزارتخونه کار می کنه؟
_ وزارت.. مبارزه با استفاده های دکوری از موجودات زنده.
_ چی چی؟
_ اسمشو نشنیدی؟عجیبه.. وضع جرم و جنایت خرابه ها! واسه همینه که وزیر لی فای ..هه هه ..هر روز دارن ترفیع می گیرن و هرررر روز هم به.. سخاوتشون افزوده می شه.
مورگانا با ولع به جغد زل زد. جغد که از این حرف به وجد امده بود در حرکتی فوری پرید جلو و جاناتان را غافلگیر کرد.
_ بگو ببینم جوجه، می تونی به رییست سفارش منو بکنی؟ ..اخ کمرم شکست از بس که این ور و اون ور فرستادنم. احمقا فکر کردن ما جغدا حقوق بشر نداریم!!! می رم نامه برسونم میشم توپ جمع کن. تازه...
جغد دست برداشته بود به ناله و مویه .جاناتان که از فرط خوشحالی چشمانش برق می زد گلویش را صاف کرد و گفت:
_ قارر پس دنبالم بیا!
از شاخسار درخت پر زد و نشست روی شانه بانوی سفید. مورگانا چشم هایش را ریز کرد و در کمال تعجب دید که جاناتان موفق شده پرنده را به دنبال خود بکشاند. جغد معلق و دو به شک بین اسمان و زمین بال می زد. ناگهان قوه خباثت مورگانا به کار افتاد و تصمیم گرفت یکی از هزار سنجابی که در طول راه محض تفریح جمع کرده بود که بعدا اگر شد ترشی بیندازدشان ، را حرام این جغد خوش بر و رو کند پس دست به جیب برد و سنجابی را بیرون کشید و انداخت جلوی جغد.
چند دقیقه بعد جاناتان ذوق مرگ شده بود و یک لحظه ام صدایش را نمی برید و همین طور قار قار می کرد.
پرنده پیر میان انبوه برگ های خشک روی زمین، بی حرکت افتاده بود. در فاصله ای اندک از لاشه جغد قطره های داروی بیهوشی روی جیب خونین و پر از جک و جونور مورگانا با وزش سوز می خشکید. هکتور دوید و نامه را از پای جغد باز کرد.
ظاهر مواج و لک به لک لوحه به خوبی نشان می داد مربوط به کدام وزارتخانه است با این حال بلند خواند:
دپارتمان بازی ها و ورزش های جادویی در کمال تاسف اعلام می دارد که وقوع وضعیتی اضطراری در...




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۳:۳۰:۵۲ پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
مورگانا که هم یک مورد تاکسیدرمی جدید و هم فرصت را مناسب میدید، یک پس گردنی به جاناتان زد:
تو‌ نمیخوای هیج غلطی بکنی؟

- قار! به من چه آخه؟

- اگه جغده رو راضی کنی و دلشو به دست بیاری که نامه رو بهت بده،قول میدم موقع تاکسیدرمیش چیزای تو بدنشو بدم خودت بخوری.دلت دل و جیگر تازه نمیخواد؟

جاناتان با اینکه روباه نبود،با این حرف ها شیر شد و با سینه ای سپر کرده بادی در غبغب انداخت‌.

- لیدیز اند جنتلمن!فقط یه پرنده است که زبون یه پرنده رو میفهمه!بسپریدش به من!

و‌‌ پرواز کنان به بالای درخت رفت و کنار جغد نشست.

- به به چه سری چه دمی عجب پایی!چه جغد زیبایی!

جغد سفید زیبا پر و بال خود را تکانی داد.با چشمان طلایی خود نگاهی به جاناتان انداخت و بعد با صدای مردانه ی جغدی شروع به صحبت کرد:
به به‌ میبینم که یه نمونه خاص از کلاغ ها به تورم خورده....

کم مانده بود پرهای جاناتان برای چندمین بار در عمرش ریزش کند.به راستی که تا کنون در چنین مورد عجیبی از تمایلات در همنوعان خودش برخورد نکرده بود.وضعیت کثیف بود،زشت بود،مستهجن بود.اما وقتی جاناتان به صاحب مهربان و به مرگخواران مهربانتر و منتظر زیر پایش نگاه کرد،تصمیم گرفت از همین راه قضیه را حل و فصل کند.
جغدِ پیرِ پرحاشیه،چشمان خود را شهلا کرده بود و به جاناتان نزدیک و نزدیکتر میشد.

- داشتی میگفتی پسرم.راستی اسمت چی بود؟

مغز کوچک جاناتان به سرعت چرخ دنده های ساعت کار میکرد.به نامه ی بسته شده به پای جغد پیر نگاه کرد.باید راهی برای کش رفتن نامه پیدا میکرد.



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲:۰۴ چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۹:۱۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6690
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه از مرگخوارا خواسته که برن و نامه اعمالشون رو براش بیارن و البته که باید سیاه باشه.
مرگخوارا تصمیم می گیرن که اول کمی کارهای سیاه انجام بدن که کارنامه شون کاملا سیاه بشه و بعد بگیرن و تحویل لرد بدن.
جغدی که حامل نامه محرمانه وزارتخونه اس از بالای سرشون رد می شه. تصمیم می گیرن بگیرنش و در کار مملکت اختلال ایجاد کنن.

.................................................


- لینی... به پرواز در آی و او را بگیر!

لینی به هیکل ظریف و کوچک و آبی رنگش اشاره کرد.
- من حشره هستم! اون جغده. اگه برم جلو که یه لقمه چپم می کنه. ارتفاعش هم زیاده. من اونقدر بالا برم فشار هوا منو متلاشی می کنه.

هکتور همانطور که می دوید بطری کوچکی را از جیبش خارج کرد و بشدت تکان داد. سر بطری را به طرف پرنده گرفت و با لبخندی شیطانی سعی کرد چوب پنبه سر بطری را باز کند که پنج مرگخوار بطور همزمان رویش پریدند و جلوی این حرکت خطرناک را گرفتند.

کمی بعد پرنده خسته شد و روی شاخه درختی نشست. مرگخواران هم زیر درخت تجمع کردند.

- بریم بالا؟
- پرواز می کنه و می ره خب. نباید بترسونیمش.
- آوادا بزنم؟
- نامه فوق محرمانه اس. کاغذش حساسه. جغد می میره. کاغذ می سوزه.
- راست می گه. اینا زیادی حساسن. من یه بار دیر بازش کردم دلش شکست. بعدش دیگه نصف نامه خونده نمی شد. دو ماه فرستادمش پیش مشاور تا نصف دیگش هم خوانا شد.
- لینی رو بدیم بخوره... وقتی سرگرم خوردنه و حواسش پرت شده نامه رو ازش بگیریم.
- باهاش مذاکره و صحبت کنیم؟




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۵۱ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۴:۰۵
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 436
آفلاین
- آه، درخت!

آقای زاموژسلی به منظره تک درختی خشک با دو شاخه کج و معوج در غروب آفتاب و مرگخوارانی که از پی جغد به سمت افق می‌رفتند نگاه می کرد.

- خر.
این کلمه را درخت گفته بود.

- دنگ‌ِ دینگ‌آ، درخت با جنابتان کار می‌دارد.
-تووووو.

لادیسلاو نگاهی به چپ و سپس به راست انداخته و یکی از شاخه‌های درخت را کند و پشت سرش انداخت و از جای شاخه خون فوران کرد و بر سر و صورت مرد پاشید و درخت که با از دست دادن شاخه مرکز ثقلش جابه‌جا شده بود، واژگون گشت.
در انتهای درخت یک سر بود.

- خررررر... پففففف.

سدریک دیگوری واژگون بی‌توجه به پای کنده شده‌اش خوابیده بود، پروسه پرتاب، تلاش برای گرفتن جغد و سقوط او را بسیار خسته کرده بود و از دست دادن چند لیتر خون برایش اهمیتی نداشت.
سدریک انسان لارژی بود.

- ویزی ویزی ویز.

دنگ، حشره کوچک و سیه چرده معتقد بود که کماکان امیدی هست و شاید... شاید... اگر سدریک را به بیمارستان می رساندند یا جلوی خون ریزی را می گرفتند او زنده می ماند!

- باشد.

آقای زاموژسلی دنگ را از زمین برداشته و در سوراخی که خون از آن شره می کرد فرو برد و بعد فرار کرد.
مرگخواران نیز همچنان به دنبال جغد به سمت افق می دویدند.



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۳۶ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۰:۰۷
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 797
آفلاین
در کسری از ثانیه توجه همه به جغد جلب شد… تقریبا همه البته!
هکتور همچنان دماغش را به آسفالت چسباند بود و تلاش می‌کرد تا عصاره‌ای از لینی پیدا کند و سدریک نیز چون نور چشمش را آزار می‌داد، با چشم بسته به ساق پای تام زل زده بود.

-چجوری بگیریمش؟

سوال، پاسخی ساده داشت.

-بگیرش سدریک!

بلاتریکس سدریک را بلند کرده و به سمت جغد پرتاب کرد.

شپلق!

و سپس مسیر حرکت او تا زمین را مشاهده کرد.
-آخ! فکر کنم دردش اومد!

-بریم دنبالش؟

قطعا این پیشنهاد عاقلانه تر از اقدام بلاتریکس بود. پس مرگخواران به سمتی که جغد در حرکت بود دویدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.