هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۹:۵۴:۲۰ سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۲۷ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 229
آفلاین
- باید بگین ایمپریوش!
-مورفین؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
-این شوالی هشت که من باید اژ شما بپرشم!
شما تو اتاق من هشتین!

کتی دور تا دور اتاق دنبال کلید برق گشت و چراغو و روشن کرد.

اره! اتاق مورفین بود! آن گوشه یک تخت ساده ای بود و اینطرف آیینه ای شکسته توی ذوق میزد
گوشه ی اون طرفی یه کمد خاک گرفته و نیمه باز که توش چند کیسه مواد افتاده و اون یکی گوشه مورفین که داشت می کشید و بوی بد مواد ،تمام اتاق رو پر کرده بود.

-خب،حالا نگفتین شرا میخواین پلاکش رو طلشم کنین!

کتی و ایوا ترسیدند! خیلی هم ترسیدند!

کتی جلو رفت
-بیا این ۱۰۰ گالیون رو بگیر برو هرچی میخوای مواد بخر! ولی به کسی چیزی نگو!
-حق شکوت میدی؟ باشه من حق شکوت میگیرم!

-ایمپریو!
و بعد کتی،ایوا و پلاکس تحت تاثیر طلسم فرمان از اتاقی که بوی بد مواد تمام اون رو پر کرده بود خارج شدند


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۱۱ ۱۰:۳۹:۰۵

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳:۰۲ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
کتی دست ها و دهان پلاکس و ایوا هم پاهایش را گرفت و هر دو همزمان او را از زمین بلند کردند.
ایوا نگاهی به دو طرف راهرو کرد.
-خب حالا چیکارش کنیم؟

کتی عقب عقب به طرف یکی از درهای نیمه باز راهرو رفت.
-بیا ببریمش اون تو.

و به همراه ایوا، پلاکس را همانطور عقب عقب بردند توی اتاق. همین که در پشت سرشان بسته شد ایوا پاهای پلاکس را رها کرد و روی دیوار دنبال کلید برق گشت.
-اینجا چقدر تاریکه. بذار چراغ رو روشن کنم.
-نه! نه! ممکنه کسی نور زیر در رو ببینه و شک کنه. همین نور کافیه.

و چوبدستی اش را روشن کرد.
-خب ایوا! حالا طلسم فرمانو روش اجرا کن.
-من؟!
-نه پس من! نکنه بلد نیستی ورد رو؟
-چرا، چرا، بلدم.

ایوا چوبدستی اش را از معده اش درآورد و رو به پلاکس گرفت.
-وینگاردیوم له ویو سا!

بدن پلاکس ناگهان از روی زمین بلند شد و روی هوا شناور شد. کتی همانطور که طلسم ایوا را خنثی می کرد جیغ خفه ای کشید.
-چیکار داری می کنی؟! اون ورده معلق شدنه! طلسم فرمانو اجرا کن!
-آخ راست می گی، حواسم نبود. کروشیو!
-ایوا! دارم می گم طلسم فرمان!
-ام... ببخشید، اشتباه شد. استوپفای!
-ایوا! ایوا! ایوا! آخه من به تو چی بگم؟ به تو هم می گن مرگخوار؟! یعنی تو فرق طلسم بی هوشی با فرمان رو نمی دونی؟

و برای چندمین بار ورد ایوا را خنثی کرد.

-اصلا به من چه؟! تخصص من توی چیز دیگه ایه کتی! اصلا چرا خودت وردو اجرا نمی کنی؟

کتی که هل شده بود کمی این پا و آن پا کرد.
-خب من... چیزه... آخه...

در همین لحظه ناگهان صدای مرموزی از گوشه ی تاریک اتاق به گوش رسید.
-باید بگین ایمپریوس!



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۲۱ یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

ایزابلا سامربای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۹:۰۰ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۲۸ سه شنبه ۸ تیر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 16
آفلاین
_ولی زمانی که پرنسس ما پیتزا میخوره نباید کسی دور و برش باشه.

کتی و ایوا به نجینی که خوردن یک برش پیتزا را سه ساعت طول میداد، نگاه کردند.

_چشم ارباب.

لرد سیاه نگاهی به چهره کتی و ایوا انداخت و میخواست چیزی بگوید که صدای مروپ به گوشش رسید.

_هلوی مامان بیا این کیوی ها رو که برات اماده کردمو بخور.

ناگهان سر و کله پیتر پیدا شد.

_ارباب میشه من به جای شما میوه بخورم؟
_خیر ملعون!
آمدیم مادرمان.

و به سمت مروپ رفت.

ایوا و کتی به هم نگاه کردند.

_به نظرت تا پیتزای نجینی تموم میشه بریم دنبال قلموی پلاکس؟
_اره.
_ولی چه جوری مجبورش کنیم قلمو رو بده.

کتی فکر کرد.باز هم فکر کرد. خیلی فکر کرد. تا اینکه ایده ای به ذهنش رسید.

_طلسم فرمان رو برای همین ساختن.
_میخواین کی رو طلسم کنین؟

ایوا به کتی نگاه کرد.کتی ابتدا به پلاکس که جلویشان وایساده بود و بعد به ایوا نگاه کرد.

_من دستاشو میگیرم تو هم پاهاشو بگیر!.


Only Hufflepuff


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸:۲۶ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۰:۴۶ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۱:۲۲ یکشنبه ۶ تیر ۱۴۰۰
از قلعه هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
کتی پیش قدم شد و تلفن کرد به بیرون بر مار سیاه!
-الو دوتا پیتزا میخواستم......
بله......
اره داشته باشه......
نه نه.......
بفرستین خونه ی ریدل......
ممنون.....
ایوا با تعجب به کتی چشم دوخته بود

چند دقیقه بعد.....
زنگ در خونه ی ریدل میخوره و کتی پیتزا ها رو تحویل میگیره و با تشریفات پیش نجینی میبره
نجینی آروم بیدار میشه و با دیدن پیتزا ها گل از گلش میشکفه
- هیس هیس هییسسسسس
-بفرمایید بانو برای شماست!
که یهو لرد ازون پشت پیداش میشه

-معلومه شما ها بالا سر نجینی من چه غلطی میکنیننننن؟؟؟؟

کتی قفل کرده بود که ایوا پرید جلو
-مای لرد، ما تصمیم گرفتیم که تا یه هفته هر شب برای نجینی پیتزا بخریم!
نجینی در پوست خود نمی گنجید!
-اونوقت به چه مناسبت؟
-اخه ارباب ما خیلی نجینی رو دوست داریم!
-افرین،افرین، واقعا کار خوبی میکنید،احترام به نجینی احترام به منه!

کتی با تعجب به ایوا نگاه میکرد
ایوا خوب میتونست تو لحظات حساس چرت و پرت سر هم کنه!
توی این یه هفته هم حتما میتونستن یه مژه نجینی رو بدست بیارن!


𝓗𝓪𝓹𝓹𝓲𝓷𝓮𝓼𝓼,𝓬𝓪𝓷 𝓫𝓮 𝓯𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓮𝓿𝓮𝓷 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓪𝓻𝓴𝓮𝓼𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼, 𝓲𝓯 𝓸𝓷𝓮 𝓸𝓷𝓵𝔂 𝓻𝓮𝓶𝓮𝓶𝓫𝓮𝓻𝓼 𝓽𝓸 𝓽𝓾𝓻𝓷 𝓸𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ✨


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲:۴۶ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۴:۱۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
کتی پیروزمندانه با تار مویی در دستش به سمت محل گذاشتن وسایل مخصوص موردنیاز میدوه تا این غنیمت جنگی ارزشمندو گم نکنه، خون دل ها برای به دست آوردنش خورده بود. ایوا هم دنبالش میره چون که.. صددرصد بودن پیش بلا زیاد خوب نبود. تا جایی می رن که به اندازه کافی دور میشن و کتی یهو وایمیسه و ایوا از پشت بهش میخوره.

کتی به ایوا نگاه میکنه یادش میوفته که ایوا تونست تو به دست آوردن تارموی بلا بهش کمک زیادی کرد. پس تصمیم میگیره تموم داستانو براش بگه و میرسن به فهرست تا کار بعدی رو انجام بدن، کتی از بالا تا پایین فهرستو نگاه میکنه.
-بهتره بریم سراغ مژه نجینی.
-مژه نجینی؟ موی بلا بس نبود حالا مژه ی نجینی؟ میدونی اگه نجینی رو اذیت کنیم میشیم شامش؟

کتی فکر میکنه، حرف درستی بود ولی هرچه سریعتر میخواست سخت ترین ماموریتارو تموم کنه تا در آخر آسون ترینشون رو با خیال راحت انجام بده، به ایوا نگاه میکنه.
-بالاخره که باید بریم سراغش. چرا الان نریم؟
-آخه... آخه...هوفف... باشه.

ایوا نتونست روی حرف کتی حرفی بزنه. پس تصمیم گرفتن برن به سمت جایی که نجینی خوابه، به سمت جایی حدس میزدن نجینی خواب باشه و بالاخره میرسن به اونجا، کتی و ایوا پست ستون منتظر میمونن و نجینی رو میبینن که تو خواب ناز فرو رفته.
-حالا چجوری مژه ـشو بگیریم؟
کتی لبخند میزنه.
-وقتی گفتی میشیم شامش یاد یه چیزی افتادم... فکر کنم بهتره زنگ بزنیم تا برامون پیتزا بیارن ایوا، اونوقت میتونیم مژه نجینی رو به دست بیاریم.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۹:۱۱:۳۴ شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
کتی: واااای چه خوب شد که اومدین! اتفاقا دنباله شما می گشتیم!

بلا: دنباله من؟ زیر در اتاق ارباب دنباله من می گشتین؟!

کتی: نه... راستش از بقیه که پرسیدیم گفتن احتمالا پیش ارباب تشریف دارین، ماهم چون نمی خواستیم مزاحمه جناب لرد بشیم..

بلا با لحنی که نشان می داد اصلا حال و حوصله ندارد گفت:
-خب، با من چیکار داشتین؟

کتی: می خواستیم موهاتونو قیچ... شونه کنیم!

بلا: موهای منو؟! برای چی؟ یعنی می خوای بگی موهای من به هم ریخته س؟!

ایوا خودش را جلوی کتی انداخت و گفت:
-نه! ما همچین جسارتی نکردیم! راستش ما یه کمپین با عنوان "موی نرم" راه انداختیم و می خوایم موهای سیزده نفر از جذاب ترین اشخاص تاریخ رو شونه کنیم تا ببینیم موی کدومشون شونه خور بهتری داره. و خب برای شروع، چه کسی برازنده تر از شما؟

کتی با چشم های گرد شده ایوا را نگاه می کرد و در این فکر بود که او این همه چرت و پرت را یهو از کجا آورده، که در همان لحظه ایوا سقلمه ای بهش زد و کتی با عجله گفت:
-آره! آره! تازه بعدش هم می خوایم ریش دامبلدور رو شونه کنیم!

بلاتریکس که به نظر می آمداز کمپین آنها خوشش آمده، حرف کتی را نشنیده گرفت و گفت:
-خب، من مشکلی با این کمپین تون ندارم. فقط زودتر کارتون رو شروع کنید چون من عجله دارم.

ایوا سرش را تکان داد و از جیب ردایش یک شانه( با نیم متر طول و بیست سانت عرض) و از جیب دیگرش یک چهارپایه تاشو درآورد و به بلا اشاره کرد تا بنشیند.

کتی هم که محو کارهای عجیب ایوا شده بود، کارش را شروع کرد و پس از مدت کوتاهی در گوش ایوا زمزمه کرد:
-تو حواسش رو پرت کن تا من مو...

اما قبل از آنکه حرفش تمام شود، چشمش به شانه افتاد که یک گوله از موهای بلاتریکس روی آن جمع شده بود!


-شما دو تا اون پشت چی دارین به هم می گین؟


کتی در حالیکه از خوشحالی شانه از چهارپایه نمی شناخت، گفت:
-هیچی، هیچی، کار ما تموم شد! حالا برید و منتظر باشید تا اسمتون رو به عنوان نفر اول مسابقه اعلام کنیم!

کتی حالا می فهمید که چرا روی برس بلاتریکس هیچ تار مویی وجود نداشت! چون او هیچوقت از آن استفاده نمی کرد!



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹:۱۴ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۴:۱۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
ولی کتی میتوانست به راحتی یک تار موی بلا را به دست بیاورد؟
مسلما نه.

کتی به سرعت به سمت اتاق لرد رفت تا دوروبر آن دنبال بلا بگردد، با خودش میگفت که هرچه سریعتر این کار را انجام دهد زودتر میتواند از آن خلاص شود.
و همینطور که میدوید به ایوا خورد که در حال خوردن قاشق های آشپزخانه بود و رد میشد. ایوا روی زمین افتاد و قاشق ها از روی زمین پرت شدند.

-چیکار میکنی؟!
-امم... اینارو بیخیال. ایوا میتونی کمکم کنی؟ دنبال تار موی بلا میگردم.
-چی؟ تار موی بلا؟
-داستانش طولانیه، کمک میکنی یا نه؟

و ایوا تصمیم به کمک گرفت. پس به دنبال کتی بلند شد و هردو به سمت اتاق لرد رفتند و همان دور و اطراف شروع به گشتن کردند، کتی در راهروی کنار اتاق سرک کشید و ایوا راه پله را نگاه کرد و هرجا را که گشتند توانستند بلا را پیدا کنند، تنها گزینه شان اتاق لرد بود که برای ورود به آن و گشتن آن باید دلیل موجهی میداشتند. کتی ایده خوبی داشت.
- من در میزنم تو حرف بزن.
-

و مثل اینکه ایده کتی ازنظر ایوا خوب نبود. همان جور که این پا و آن پا میکردند و جلوی در لرد منتظر می ایستادند و حتی خم میشدند و از زیر در اتاق پایین را نگاه میکردند تا ببینند لرد در اتاق است یا نه ناگهان در اتاق باز شد و بلا را دیدند که از آن بالا به آنها خیره شده بود. با بدخلقی گفت:
-شما اینجا چیکار میکنین؟

ایوا و کتی باید هرچه سریعتر بهانه ای برای خم شدن جلوی در لرد جور میکردند...


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۲۳ جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
خلاصه:

یکی از گیاهان مورد علاقه لرد سیاه، مغز انیشتین رو خورده و الان تبدیل به گیاهی هوشمند و سخنگو شده. کتی اشتباهی پاشو روی این گیاه می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی، ملاقه هکتور، یکی از بال های لینی، قلموی پلاکس، یکی از ناخن های فنریر و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

کتی مدتی دنبال تار موی بلاتریکس گشت و پیداش نکرد. تصمیم گرفت مستقیم از سرش بکنه!

.....................

دو ساعتی می شد که کتی جلوی در اتاق بلاتریکس منتظرش مانده بود.
ولی خبری از بلاتریکس نبود.
بعد از دو ساعت، تنها چیزی که نصیبش شد، کله نصفه و نیمه رودولف بود که از لای در خارج شد.
- وضعیت تاهل شما... آخ!

کله به سرعت به داخل اتاق کشیده شد و به دنبالش صدای کوبیده شدن چیزی به دیوار به گوش رسید.

کتی با کنجکاوی به داخل اتاق نگاه کرد.

کشی به دور گردن رودولف بسته شده بود و با جدیت او را پشت سر هم، به دیوار می کوبید. ظاهرا به کلمه "تاهل" حساس بود.

کتی با صدای بلندی گفت:
-دنبال خانم لسترنج می گردم!

رودولف در حال کوبیده شدن جواب داد:
-بیخودی اینجا منتظر نشو. بلاتریکس رو بیشتر از این جا می تونی دور و بر اتاق ارباب ببینی! آخ... اوخ...





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹:۱۰ جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۴۸ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5086
آفلاین
کتی نگاهشو از لیست بلند بالا برمی‌داره و گفتگویی بین خودش و خودش شکل می‌گیره.

- تار موی بلاتریکس به نظر آسون میاد.
- بلاتریکس! از بین اون همه گزینه رفتی سراغ بلاتریکس!
- نه ببین تو رو نکته‌ی اشتباهی زوم کردی. باید روی مو تمرکز کنی نه بلاتریکس.
- ولی اون مو برای بلاتریکسه خب!

کتی برای لحظه‌ای در تصمیمش دچار شک و تردید می‌شه. اما سعی می‌کنه با مرور دلایلی که موی بلاتریکس رو در اولویت قرار داده بود، دوباره مصمم بشه.

- تا حالا موهای وز بلاتریکس رو دیدی؟ قطعا اون مو در حین شونه کردن چندتاش لای برس جا می‌مونه! حتی لازم نیست با بلاتریکس مواجه بشم. فقط برسشو می‌خوام!
- خب قانع شدم.

و همین کافی بود تا کتی به دنبال اتاق بلاتریکس روانه‌ی این سو و اون سوی خانه ریدل‌ها بشه. ازونجایی که مرگخوارا برای پیدا کردن گیاه همه جا پخش شده بودن، عبور از بعضی مناطق سخت بود. اما خوشبختانه راهروی منتهی به اتاق بلاتریکس، عاری از هر گونه جنبنده‌ای بود.

- یافتم!

کتی با جهشی خودشو داخل اتاق بلاتریکس پرت می‌کنه و بلافاصله توجهش به برسی جلب می‌شه که کنار آینه خودنمایی می‌کرد. پس به سمتش می‌ره.
- مگه می‌شه؟ این چرا هیچی مو لاش نیست؟

کتی برای یافتن بورسی دیگه، سرتاپای اتاقو برانداز می‌کنه و حتی به دنبال نشونه‌ای از مو داخل سطل زباله رو هم چک می‌کنه، اما چیزی عایدش نمی‌شه. به نظر بلاتریکس اصلا و ابدا ریزش مو نداشت و کتی باید تار مو رو مستقیما از منبعش می‌کند!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲:۱۶ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۱۶ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 789
آفلاین
در همین بین مرگخواران به سختی مشغول گشتن به دنبال گیاه بودند.
-فایده نداره. جدا میشیم. هرکی بره اتاق خودش رو بگرده.

در نتیجه مرگخواران متفرق شدند و تام راهی اصطبل شد.
-سبزی؟ اینجایی؟ اگه بدونی چه مغز خوشمزه‌ای برات آوردم! تازه تازه... ناب ناب... مال یه هکتوری بوده، کلا اصلا ازش استفاده نکرده. بیا بیرون دیگه...

تام شروع به گشتن اصطبل کرد و کتی را که با شنیدن صدای تام قایم شده بود، تا مرز سکته برد.
-جناب تسترال؟... شما یه گیاه سخنگو ندیدی؟ تقریبا اینقدر قدشه و سبزه و تو یه گلدونه!

تسترال مذکور خواست که پاسخ تام را بدهد، لاکن تمدنش مغلوب خوی حیوانی‌اش شد و در عوض جفتکی روانه او کرد.

-آخ... چرا می‌زنی خب؟! ببین کارهات رو! تنم ریخت! حالا کبدم کجا رفت؟

کبد تام قل خورده بود و صاف افتاده بود جلوی پای کتی. پس او هم وقت را تلف نکرد و کبد را زیر بغلش زد و دور از چشم تام از اصطبل فرار کرد تا به سراغ گزینه بعدی لیستش برود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.