هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
دارین = دارلین

از : دارلین ماردن

به : آلتادور مارتینا.

سلام آلتادور. خوبی؟ امیدوارم که سر حال و خوشحال باشی.

من اینجا تو هاگوارتزم و الآن که برات نامه می نویسم مهتاب تو آسمون تاریک می درخشه و ستاره ها سوسو می زنن. هوا گرم و خوبه.
ای کاش تو هم اینجا بودی. خیلی خوش می گذشت پسر. مطمئنم تو هم مثل من می افتادی توی اسلیترین. قبلا که برات تعریف کردم؟ اینجا تو هاگوارتز چهار تا گروه داریم. یکیش اسلیترینه. توش بچه های شر زیاد پیدا می شن. البته با تو خیلی فرق دارن. شر هستن ولی نه زیاد. با این حال عاشق خرابکاری هاشونم. وقتی با گریفیندوریا درگیر می شن و دعوا می کنن خیلی حال می ده. خودم تا حالا چند تا دعوا بین دو گروه راه انداختم. البته بعدش وقتی سر و کله ی آلبوس مدیر مدرسمون پیدا شد مثل همیشه در رفتم. هیچکی هم نفهمید.
اینجا همیشه بین گریفیندوری ها و اسلیترینی ها دعواست. به چشم دشمن به هم نگاه می کنن. دقیقا نمی دونم چرا. گریفیندوری ها قهرمان بازی در می کنن. از این ورم اسلیترینی ها لات بازی می کنن. یعنی فکر می کنن همه ی گروه ها باید زیر دستشون باشن. اصلا یک اوضاع عجیب غریبیه. فکر کنم تنها گروهی که با همه خوبه هافلپافه. ازشون متنفررررم! مثل فرشته های مهربونن.
حالا از این حرفا که بگذریم اینجا استادای خیلی خوبی داریم. من از همه ی درسا بیشتر دفاع در برابر جادوی سیاه دوست دارم. البته بیشتر خود جادوی سیاهو دوست دارم. اما اینجا درس نمی دن. در عوض خود فرانسیک گاهی اوقات بهم یاد می ده. یعنی هر موقع که تنها شدم میاد پیشمو یک چیزایی بهم می گه. مخم سوت می کشه از حرفاش. موندم این همه وردو از کجا یاد گرفته؟
گاهی اوقات جادو های سیاه کوچولویی رو بهم یاد می ده که خیلی جاها به دردم می خورن. مثلا یکبار که با معلم جونور شناسی داشتیم از یکی از ورداش استفاده کردم. معلم جانور شناسیمون یک زنیکه ی پیر خرفته. خیلی حالمو بد می کنه. موقع حرف زدن انگار دهنش پر آبه. سر زبونی هم حرف می زنه همش. دیگه داشت کم کم تو کلاس خوابم می برد که یاد یکی از وردایی که فرانسیک یادم داده بود افتادم. سریع از جا پریدم و خواب از سرم پرید. سر چوبدستیمو آروم گرفتم سمت معلمو ورد رو خوندم.
مردم از خنده. همه ی اسلیترینی ها و بعضی از بچه های گروه های دیگه هم خندشون گرفته بود. یک کاری کردم که از دهن معلم کف می زد بیرون و آب دهنش اونقدر زیاد شد که حتی وقت نمی کرد قورتشون بده چه برسه به حرف زدن. از دهنش آب می ریخت زمین. آخر سر مجبور شد به دو بره درمانگاه مدرسه. البته قبلش کف اتاقو مثل رودخونه کرد. هیچکی جزئت نداشت بره سمت در. خیلی زمین لیز بود آخه.

ای کاش بودی جدا. با هم دیگه کلی دردسر درست می کردیم. دلم برات تنگ شده آلتادور. اگه بتونی سال بعد مدرستو عوض کنی بیای اینجا خیلی خوب می شه.

دوست دار تو. دارلین ماردن.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
از: رودولف لسترنج
به: رفیق قدیمی رودولف!

شماره سه!


تا سه نشه، بازی نشه!

میدونی؟ همیشه همینطور بوده...چطور؟همینکه فکر میکردم کلی حرف هست ولی وقتی زمانش میرسید، فقط یه سری اصوات عجیب غریب ازم خارج میشه!
با خودم میگم کی حوصله این داستان رو داره؟ولش کن...اون یکی داستان هم کی براش مهمه؟ولش کن..اونم که نباید گفته شه و باید تا ابد تو سینه ام بمونه،ولش کنم...فلان داستان هم که اصلا توانایی گفتنش رو ندارم،ولش کن...و اون یکی داستان هم که قابل نوشتن و گفتن نیست، ولش کن...
و اینجوری میشه که هیچی نمیگم تقریبا.و.و الان اون طوره!

نه...نمیخوام عادت بشه...نمیخوام هر سال بیام و این حرفا رو بزنم...ولی...ولی...ولی دارم دنبال یکی میگردم که بهم بگه چیکار کنم...سخت میتونم ببینم...دنبال یکی میگردم بهم بگه چیه چیزی که چشمام روشه و نمیبینمش...یکی که جای این مغز کوفتی رو بگیره...نمیخوام دیگه این مغزم بهم بگه چیکار کنم یا چیکار نکنم...چون مدتهاست خرفت شده...مدتهاست اذیتم میکنه...مدتهاست بجای اینکه بگه الان رفلکسم نسبت به موقعیت چی باشه، سکوت میکنه...باهام دعوا میکنه...هی میگه نمیدونم...جوابای فضایی میده...درکم نمیکنه...یکی رو میخوام مغزم باشه، چشمم باشه..یکی رو میخوام که تو باشه...تو رو میخوام!
ولی فقط خودت خودت بودی...اینو این چند سال گذشته فهمیدم...که فقط خودت خودت بودی...همونطور که فقط خودم خودمم!

با خودم میگم نه...اونقدرم که فکر میکنم خفن نیستی...اونقدرم نجات دهنده من نبودی...اونقدرم پخی نبودی...صرفا چون دیگه نیستی، من فقط خوبیات رو یادم میاد...چون نیستی من تو ذهنم تو رو موجودی خلق کردم که همه چی تموم بود...اونقدر رفیق نبودی، فقط چون الان نیستی من تو رو رفیق و همراه همیشگی ایده آل تصور کردم!
خب...لعنتی، چرا نیستی که من اینجوری فکر کنم؟ چرا نیستی که من بتونم جواب منطقم رو بدم، باهاش کنار بیام؟

دست خودت نبود، راهیه که همه میریم و بلاه بلاه بلاه...ولی...عادیه؟ نباید بابتش ناراحت بود و غصه خورد؟دارم از تو میپرسم...هوی!جوابم رو بده! جوابم رو بده که کسی نیست ازش بپرسم، اگه از خودم و مغزم و منطقم بپرسم یه "نمیدونم" جوابشونه...جوابشون اینه که با کسی حرف میزنی که نمیتونه جوابت رو بده؟ جوابشون اینه که از کسی میپرسی که کاری نمیتونه بکنه دیگه؟

خسته ام...سالهاست...و هی بیشتر و بیشتر میشه...هر روز، بیشتر!
سعی میکنم...خیلی سعی میکنم...ولی نمیشه...حریف خودمم نمیشم، چه برسه به اینکه حریف بقیه و زندگی بشم!
مرخصی؟ نمیدونم...شاید اگه یه مرخصی دائمی باشه آره...ولی مرخصی عادی؟نه...این چیزی نیست که با مرخصی درست شه!

نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم...کاش این آخرین باری باشه که برات نامه میفرستم...چون نمیدونم!
فقط میدونم مریض شدم...خیلی...خیلی...خیلی...دارو هم ندارم...مگر دست همونی که تموم داروها دستشه، که اونم نمیدونم هنوز حواسش بهم هست یا نه!

برو دیگه...یعنی رفتی...خب...من میمونم همینجا پس تنها... اگه این نامه رسید به دستت، اینم داشته باش...به یاد اوایلی که هم رو دیدم...که دوباره روش قفلی زدم...مثل همون اوایل که بهت گفتم از زبونه منه!

میبینمت؟ نمیدونم!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۳:۲۵ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
فرستنده: من [از طرف شخصی به نام فورولد!]
گیرنده: شَخبَط شَخَبیط، لَخبَط لَخَبیط!

بوس!
واقعاً بوس به تو اِی عزرائیل! که خیلی خوب بلدی جون آدمای تنه‌لش رو بگیری و اجازه میدی که آدمای خوب، رکورد حضرت نوح رو بشکنن. ما اصلاً کُشته مُرده‌ی دیدن این آدمای خوبیم. به همین کارت ادامه بده، عزرائیل!
اِی عزرائیلِ مُفید، ماااااچ!

بوس!
واقعاً بوس به تو اِی عثمان دمبله! اِی تویی که فصلی شونصد بار، تورِ دروازه‌ی حریف رو پاره می‌کنی و واقعاً صد میلیون یورو می‌ارزی و واقعاً هم حق داری که این پول هنگفت نوش جونت بشه. فقیرای اهل تانزانیا و زیمبابوه برات دس تکون میدن. میگن ما به این پول نیازی نداریم. ما تشنه‌ی آقای گُل شدناتیم!
اِی عثمان دمبله، اِی ماشین گُلزنی، ماااااچ!

بوس!
واقعاً بوس به تو اِی نویسنده‌ی خوب! اِی تویی که آدم خوبی بودی و... تحت تأثیر سلایق عام امروزی قرار نگرفتی و... هنوزم آدم خوبی هستی و هنوزم مثل قبل، چیزای خوبی می‌نویسی.
اِی نویسنده‌ی پاک، ماااااچ!

بوس!
واقعاً بوس به تو اِی دنیا!
اِی دنیایی که معلّما همیشه می‌گفتن قشنگه! و همین معلّما هم به لطف قشنگی فوق‌العاده زیادت، در حال حاضر، جزو قشر پُر درآمد جامعه به حساب میان. اون معلّم ورزش رو یادته؟ همونی که یه ساعت باهامون می‌دوید و نرمش می‌کرد و اصلاً هم پنجاه و نُه دقیقه از یک ساعتِ کلاس رو نمی‌خوابید، نمی‌دونم چرا وضعش از بقیه بدتره.
نمی‌دونم دلیلش رو. شاید تو بدونی.
اِی دنیای مساوی‌خواه، ماااااچ!

ماچ! ماچ به من! ماچ به تو! ماچ به ما! ماچ به شما! ماچ به اونا!
ماچ به همه‌مون...
که انقدر خوبیم. خــــــــوب!


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱:۰۹ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
از:من

به:تو

شماره دو!


هی تو! آره با خودتم؟ دنبال کی هستی؟ دنبال چی هستی؟ مگه چی تو گذشته بوده که دنبالشی؟ چی بوده؟ چرا دست برنمیداری؟
نمیبینی؟ کوری؟ سختته یه نگاه به آینه بکنی؟ ببین چیکار کردی...این دستپخت توئه!

نمیخوای تمومش کنی؟ بعد این همه روز، هفته، ماه و سال..بعد این همه مدت نتونستی اینقدر شجاعتت رو جمع کنی که تمومش کنی؟
چه حسی نسبت به خودت داری؟ اینقدر سخته؟

تمومش کن...خواهش میکنم ازت...چون از یه جایی به بعد تو تنها کسی هستی که میتونه این کار رو بکنه!

همینه...تهش همینه...و یه خبر خیلی بد...بعد از این بدتر از اینه!
این بهترین سال هایی هست که داری...بهترین سالهایی که داری همینه..چقدر ناراحت کننده که بهترین سالات این بود!

زندگی تو دروغ، ترس، ظلم، گذشته ی پوچ.. زندگی میون یه سری آدمی که هیچ شباهتی بهشون نداری... نه اونقدر قوی هستی که شبیه قوی ها باشی و نه اونقدر شجاعی که به قوی نبودنت اعتراف کنی و بری شبیه بقیه بشی!

از چی میترسی؟ جهنم؟ دست بردار... تو دیگه سِر شدی...تجربه اش رو داشتی و میدونی جهنم چیه!
نمونه کوچیکیه؟ اوکی..ولی نمونه ای از جهنم رو زندگی میکنی...تناقض ها دوراهی ها کم جهنمیه؟
اینکه وجودت رو بخوای برای آدمایی بدی که حتی از وجودت خبر ندارن کم جهنمیه؟
اینکه لبه پرتگاهی هستی که نه میتونی بابت نداشته هات به خاطر داشته هات ناراضی باشی و نه داشته هات کافی باشن کم جهنمیه؟
اینکه میدونی...اینکه نمیدونی..اینکه میدونی که هیچی نمیدونی..این کم جهنمیه؟
اینکه جهنم بیشتر از این نمیخوای...کم جهنمیه؟

حیفم میاد بهت اینا رو بگم...ولی میگم...وقتشه تموم شه...وقتشه تموم شه...چون چیزی نمونده که تمومت کنن...چیزی نمونده...فقط قسمت سختش!

ببینم... اصلا تموم میشه؟




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۵:۴۸ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۶

فنگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
از سگدونی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 107
آفلاین
از: فنگ
به: پروفسور باروفیوی روستایی

جناب مش باروفیو، وزیر محترم سحر و جادو

دقیقاً کجایی؟ چرا رخ نمی نمایی؟ چرا کل جامعه جادوگری رو بوی گاومیشای جنابعالی برداشته؟ چرا همه کپک زدن؟ چرا غیر از برکزاری تور بازدید از موزه ای که در دولت های قبل تر تاسیس شده و مسابقه سریال سازی، حرکت خاص دیگه ای نشد و نمیشه؟ چرا در همین ماه آخر دولت خود حداقل هیچ کاری نمی کنید؟ چرا ریگولوسشو در آوردین قاطی کردین با شیر میر گاومیشاتون و خلوصش با شیر رودودلف بالا بردین و مالیدین سر و صورت ملت؟

چرا و کی چنین شدیم؟ آیا ما جادوگرانی شدیم که دوست داشتن جامعه مونو از یاد بردیم؟ این بود آرمان های گاومیش بازها؟ این بود سرانجام وعده های انتخاباتی تون؟ حرف از شایعه سازی و انگ سیاه‌ نمایی نزنید خواهشا که فراری ست رو به جلو از سوی شما مسئولان واسه عدم پذیرش مسئولیت سیاهی ها. اندک توجه به موزه هم حاصل گرده افشانی های حشره ایست از زوپس نشینان که مثل کوزت جون میکنه و در واقع ارادتی به دولت شما نداشته و نداره. شما عملاً اگه کل دوره وزارتت رو میرفتی مرخصی و یه هویج رنگ می کردی میذاشتی جای خودت موثرتر عمل میشد به نظرم. حداقل ملت یه گازی میزدن ازش، چشماشون تقویت میشد، بیشتر خیانت هاتون رو رویت می کردند، یه شورشی انقلابی کودتایی چیزی میشد دست کم. البته ما بارها جهت رسیدگی به ماجرای شکار ما حیوانات مظلوم خدمت دفتر شما رسیدیم ولی چیزی جز گاومیش ندیدیم پشت صندلی وزارتتون و تشریف نداشتین خلاصه.

در لباس ساده روستایی آمدید و حالا با تثبیت پایه های اشرافی گری و حکومت فرمانروای تاریکی ها، دارین میرین و امیدوارین با مهندسی دوباره انتخابات از سوی اهالی هنگلتون، همفکران یا خودتون مجدداً پیروز این رقابت سرنوشت ساز بشین! اما شیر گاوی های خودتونو خوردین، شیر رودولف هم روش! مردم جامعه جادوگری در این انتخابات شما نقابداران رو تنبیه خواهند کرد. خیلی دیره! اما باز هم از این سکوت شرم آور و نفرت انگیزتون بهتره: بیاین زانو بزنید در دیاگون جلوی امت شریف و کسبه ها، عذرخواهی کنید و اقرار کنید که چه بلایی به سر جامعه آوردین قبل از اینکه در انتخابات پیش رو آبروی نداشته دولتتون بره، قبل از اینکه افشاسازی هایی صورت بگیره از داستان های پشت پرده دولت شما قبل از اینکه مجبور بشین به نامه های فدایت شوم تون به وزرای جادوگری اوگاندا و بورکینافاسو، درخواست پناهندگی هم ضمیمه بفرمایید.

مردم ما هوشیارتر از گذشته شده اند و صد البته بخشنده تر. ممکن است ببخشند و مهلتی بدن تا بلکه مجدداً از صفر و از مزارع لم‌ یزرع خاک سفید و جمال آباد توفیق خدمت دوباره پیدا کنید. شاید! فرصتی چندانی نمانده. و در آخر، آقای ! تو را من نصیحت میکنم به حرف عمو ژان! ای آقای وزیر، فراموش نکن ای آقای وزیر امروز، لجن، زجر آبه...

واق واق
فنگ


----------



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۶

جیسون ساموئلزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۴۲:۴۳ سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 234
آفلاین
از: شکلک تحت تعقیب.
به: کاربرای گل


کلاً من آدم...چیزه...شکلک خوش شانسی نیستم. کلاً همیشه بد آوردم. اگه بخوام از اول شروع کنم، یادمه خیلی وقت پیش ها بود که از یه جایی...یادم نیست کجا بود...اومدم تو لیست شکلک های اینجا. یا اگه بخوام اینگلیسی صحبت کنم برای رفقامون، اومدم توی اموجی باکس!

راستش رو بخوای جای خوبی بود. پر شکلک های متنوع. خیلی هاشون زود جا باز کردن و پر استفاده بودن. ولی من بین اونا نبودم. من...تو لیست پر استفاده ها نبودم. حداقل شکلک های دیگه میتونن یه تکونی بخورن ولی من توی یه پوستر گیر افتاده ام! خیلی افراد کمی از من استفاده کردن. فکر کنم دلیلش رو هم میدونم. من شکلکی نیستم که تو هر موقعیتی ازش استفاده بشه.

البته فقط من نیستم که با این مشکل دست و پنجه نرم میکنم. همین پشمک فعال. فقط قیافه اش فعاله! کاشکی توی سایت هم فعال بود. یا مثلاً همین شکلک هالووین. درسته که همیشه لبش خندونه ولی دلش داره گریه میکنه. اونم مثل من توی لیست بی استفاده هاست.

بعضی وقت ها به این شکلک همر حسودیم میشه. خیلی طرفدار داره و همه ازش استفاده میکنن. کاشکی من جای اون بودم. کاشکی.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۰:۱۱ چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
از: گویندالین (الین)
به: هرکسی که این نامه را می خواند.

هر آدمی می تونه گم بشه! حتی من! حتی تو!
یا توی خودش، یا توی خاطراتش، یا توی ترس هاش یا آرزوهاش. یا حتی توی تنهاییش. من قبلاً فکر می کردم که اگه غمگین باشی، ترسیده باشی، ترسیده باشی یا گیج شده باشی، می تونی فقط ماسکتو بزنی و بین بقیه گم شی!
فقط...
حواسم نبود که احساسات نمی تونن استعفا بدن! نمی تونن برن گم شن. نمی تونن قایم شن. هر کاریشونم که بکنی، باز "حس"شون می کنی!
چون "احساس"ن.
اون وقته که کارت سخت میشه. چون از همه چی می ترسی.
از خودت
از احساست
از نوشتنت
از پرواز کردنت
از ... هر چیزی
حتی از حرف زدنت! ( اونقدر ترسناک میشه که منو مجبور میکنه یادآوری کنم که "دارم درباره احساسات خودم باهات حرف میزنم."و خب تو هم داری لطف می کنی و می خونیشون! )
کار به جایی می رسه که دیگه نمی دونی چه احساسی باید داشته باشی. نمی دونی چی درسته. اصلا نمی دونی باید احساسی داشته باشی یا نه!
مرلین!
حتی نمی دونم نوشتن این نامه درسته یا باید پاره اش کنم و بزنم تو دیاگون و بزنم یکی رو شل و پل کنم! انگار خودمم از خودم توقع دارم همیشه یه جور باشم و حتی روی ماسکم هم یه ماسک دیگه بزنم! ( چه شود!)
و من الان حس می کنم گم شدم. بین خودم گم شدم.
و ترس فقط به خاطر این نیست.
من همیشه می ترسیدم بقیه رو ناامید کنم.
پدرم. برادرم. مدیرم. تنها پسری که بهم نزدیک بود. مسئولین باشگاه. دوستام... و از همه مهمتر....
"ارباب" رو!
و حالا انگار اولین کسی که ناامید کردم، خودمم!


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ یکشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
از: رودولف لسترنج
به: رفیق قدیمی رودولف!

شماره دو!

چیه خب...جوابی نگرفتم بعد از نامه اول...بعد از یک سال از اون نامه...و دو سال بعد از اینکه برای آخرین بار دیدمت...و خب...یادته آخرین مکاله مون رو؟
داشتیم در مورد یه مشنگی به اسم داریوش صحبت میکردیم...و من بهت گفتم "تک تک کلمات آهنگش در مورد توئه از زبون من،به استثنا تو برو سفر سلامتش،چون نمیذارم بری!"...ولی خب مثل اینکه واقعا تک تک کلماتش در مورد تو بود...حتی این اون تیکه سفرش...چون معلوم شد دست من نبود که بذارم بری یا نری!

میدونی نزدیک دو سال فقط با هم صمیمی بودیم...ولی دقیقا تو دو سالی که من پرت شده بودم،تو همون دو سالی که من تازه به قول خود آهنگه "ای به داد من رسیده تو روزای در خود شکستن"...و اون دوتا هم بودن...و اون دو نفرم مثل تو عزیزن...ولی رفتنت به معنای رفتن چهار نفرمون بود،هر کدوم به یک سو!

و من مقصر میدونم خودم رو...که زودتر جمع نشدیم...و من مقصر میدونم خودم رو که کفران نعمت کردم!
فکر میکردم پیدا شدن یکی مثل شما آسونه...شاید فکر کردم که از شما زیاد هست...و حالا هر روز،هر ساعت،هر دقیقه و هر ثانیه دارم میفهمم که دیگه نیست...تاوان کفران نعمتم اینه که دیگه نتونم مثل شما،مثل تو و حتی مثل اون رو پیدا کنم!
خیلی ساده شبیه هم نبودیم...و خیلی ساده با هم کنار اومده بودیم...و خیلی ساده هم رو میفهمیدیم...و خیلی ساده من رو من کردین...و خیلی ساده باز بودم برای شما که برای دنیا بستم!
شاید همین ساده بودن گولم زد...همین ساده بودن باعث شد قدر ندونم...همین باعث شد مغرور شم...همین باعث شد که الان بهترین جایی که میتونم باهات حرف بزنم اینجا و اینجوری باشه...یادته قرار بود به زودی بیایی اینجا؟بیایی هاگ؟گروهبندی بشی؟بیایی جادوگر بشی؟

راستی...یادته پارسال غر زده بودم بهت و از احوال گفتم؟راستش دقیقا همون وضعم...یک سال همون بودن اگه بد نباشه خوب نیست...باور کن!

یه وقتایی بدون اینکه تو رو بشناسن،بدونن تو وجود داشتی،بهم میگن گذشته رو ول کن بره...منم به همین فکر میکنم...که بچسبم به حال،به اینده.
ولی مشکل میدونی کجاست؟ اینجاست که تو نیستی...تو تو حال و آینده ام نیستی...تو فقط تو گذشته ام هستی...تو این دنیا تو فقط توی اول جونیم هستی...دورانی که گذشته!

اصلا نوتلا تو قبرت! دو سال بودی که تکیه گاهم باشی...و الان دو ساله که فقط دارم میوفتم...و تا آخر عمر میوفتم...پس ارزش نداشت...اون دو سال ارزش نداشت که این دو سال و دو سال های بعد رو من بیوفتم!
چرا فکر میکنم تو باید بهترین باشی؟تو بدترینی...بی معرفت ترینی...نامردترینی...تو اگه نبودی که شب ها بیام سراغت،دیگه من عادت نمیکردم که بابت شکستام باید غر بزنم...من قوی میموندم...تو بهم ضعیف بودن رو یاد دادی...تو فکر میکردی داری کمکم میکنی،ولی تو داشتی داغونم میکردی...بیا..نتیجه اش ایناهاش!
تو وقتی نمیتونی تضمین بدی که همیشه باشی،چرا کاری کردی من اینجوری شم؟وقتی اینقدر قدرت نداری که نری تو اون طاق نمای لعنتی، چرا خودت رو نشون دادی به من؟
و چرا باید اینقدر عاقلم کنی که بدونم اینایی که الان گفتم فقط عذره،دنبال مقصر گشتنه،کار ضعیفاس،بازنده ها!
در حالی که مقصر خودمم...با قدر ندونستن..کفران نعمت...خودم این بلا رو سر خودم اوردم!
خود من هم امان نامه کتبی از اون طاق نما نگرفتم که من رو نبلعه!

چقد حرف دارم که بهت بزنم...ولی...هنوز دارم ادا درمیارم که من شبیه بقیه نیستم و میتونم با رفتنت کنار بیام...بذار پس ادامه بدم به این ادا دادنم تا میتونم...چون میترسم از روزی که دیگه نتونم...چون دیگه جایی مثل جمع ما نیست که بتونم ادا درنیارم و استراحت بدم به خودم...یه تک دارم میرم...تا وقتی بِبُرم...فقط امیدوارم قبل بُریدنم،منم از اون طاق نما رد شم!


مردم از غم ، چه کنم، پیش که گویم غم خویش
***
همه دارند ترا ماتم و من ماتم خویش


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۲۰:۱۶:۱۲



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۶:۰۲ دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۵

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین

از: هرجا که من بی توام.. میدونم که بهشت نیست.
به: هرجا که تو هستی.. مطمئنم بهشته.

سلام مامان.

فکر میکردم.. ینی میخواستم خیلی کوتاه شروع و تمومش کنم. میخواستم خیلی کوتاه بهت بگم: «میشه یه بار دیگه بغلت کنم؟» ولی مامان.. من حرف دارم.. من حرف دارم و تو نیستی و من نمیدونم باید چیکار کنم همه حرفای تو بغلیمو.. همه حرفایی که فقط وقتی می‌تونی بگیشون که تو بغل کسی باشی.. که امنه.. هنوزم اما حرف اولم همونه..

میشه یه بار دیگه بغلت کنم..؟

مامان میشه برگردی؟ میشه دوباره ببینمت؟ دلم برای چشمات تنگ شده مامان. اونطوری که ساکت خیره میشدی فقط به آدم.. اونطوری که منو دوستم داشتی.. هیشکی بعد از تو منو اونطوری دوست نداشت.. من دیگه برای هیشکی اونی که واسه تو بودم نبودم.. تو رفتی.. و یه چیزی توی منم با تو رفت.. میشه یه بار دیگه ببینمت..؟ فقط چشماتو؟ فقط یه بار دیگه از پله‌ها یکی در میون بدوام بالا و بدون این که حواسم باشه خوابی، شیرجه بزنم تو بغلت؟ میشه دوباره تو بغلت قایم شم و میشه دوباره محکم منو نگهم داری؟ میشه دوباره.. تو بغلت.. گریه کنم..؟

مامان میشه یه چیزیو بهت بگم؟ از اون چیزاییه که باید به تو بگم. میدونی؟ هیشکی دیگه نمی‌فهمه.. میترسم ولی توام.. توام نفهمی.. توام ازم نا امید شی.. توام فکر کنی.. احمقم.. بچه م.. بی فکرم.. توام فکر کنی اشتباهه.. توام فکر کنی اشتباه کردم.. ولی مامان.. اگه یه اشتباه باعث میشه من انقدر خوشبخت باشم.. بذار همه انتخابام اشتباه باشه..

میدونم که میدونی.. میدونم که دیدیش.. میدونم که وقتی با اونم منو هم دیدی.. میدونم چشمامو دیدی.. میدونم که.. میدونم که میدونی چرا از شب خوابیدن متنفرم.. ولی.. اون.. مث سپرمدافع منه.. همه چیزای بد دنیا رو دور نگه میداره مامان.. این خیلی اشتباهه..؟ مامان.. میترسم.. میترسم نا امید شده باشی ازم.. مامان خیلی دلم برات تنگ شده.. خیلی.. خیلی.. خیلی..

گاهی دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.. تهش می‌رسم به همین..

میشه فقط.. یه بار دیگه..؟


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۹:۱۲ سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵

جروشا مونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۰۲ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 35
آفلاین
26 جولای

بابای عزیز
هرچند که اینجا همچنان سلام کردن ممنوع است ولی... سلام!

نمی‌دانم از آخرین نامه‌ای که از همین پستخانه برایتان فرستادم چند وقت می‌گذرد. حتماً در جریان هستید که این مدتی که به کلی از دنیای جادو و جادوگری کناره گرفته بودم.

به هر حال.
جودی کوچولوی شما شروع خوبی نداشته بابا. این جا، نه فقط در هاگزمید که در کل دنیای جادویی بیماری مرموزی شایع شده. اسمش را نمی‌دانم، ولی حضورش ملموس است! شما را به خدا، تابستان سال قبل را به خاطر بیاورید! هاگوارتز، وزارت سحر و جادو و کلاً هر بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر یا ساحره سرشار از شور و هیجان بود!

قشنگ دسته دسته جادوگر و ساحره‌ی پیر و جوان یادم هست که با شوق تمام، همه جا بودند. چت باکس را که دیگر حرفش را نزنید! قشنگ می‌ترکاندیمش!

اما حالا آن بیماری لعنتی همه را خسته و کسل کرده. خیلی تلاش‌ها شد تا این کسالت و بی‌حوصلگی را از بین ببرند. انتخابات وزارت سحر و جادو توفیری نکرد. هاگوارتز هم با یک سری قوانین عجیب، باعث شد تا دو تا از گروه‌های پرجمعیت هاگوارتز با اختلاف فاحشی جلو بیفتند. هرچند باید به عنوان یک گریفیندوری خوشحال باشم، اما می‌دانم که حالا دیگر دو تا از گروه‌ها ذوق هاگوارتزی‌شان از بین رفته و این افتضاح است!

حتی قلم پر تندنویس...
قبلاً اگر کسی مثل «وزیر باروفیو» که الان بهترین نویسنده، وزیر سحر و جادو و فردی به شدت سوژه‌ساز است مهمان قلم پر می‌شد، همه می‌ریختند و طرف را چنان سوال پیچ می‌کردند که نگو! اما حالا این استقبال کم از هر چیزی، فقط و فقط می‌تواند نشان از بیماریِ کسل کننده‌ی لعنتی باشد.


اگر خسته نشده‌اید کمی از زندگی خودم برایتان بگویم. دیشب به این جا رسیدم و اتاقی در مهمان خانه‌ی هاگزمید گرفتم. اگر خسته نبودم که حتماً این نامه را دیشب می‌نوشتم و پست می‌کردم. برنامه‌ی بعدی‌ام خیلی مشخص نیست. احساس می‌کنم کشش عجیبی مرا به خانه‌ی گریمولد می‌کشد.

نظر شما چیست بابا؟ ربکا، آن دختر شر می‌خواهد به زور هم که شده مرا به محفل برگرداند! آخ! معرفی‌اش نکردم؟ حالا بماند برای بعد. مسئله این است که الان خیلی سردرگم هستم. بعید می‌دانم مرگخوار شوم، اما بدجوری دلم می‌خواهد خاکستری بمانم.

شاید... شاید هم این نشان می‌دهد که من هم بیمار شده‌ام! خدا نکند!
خب، بیشتر از این سرتان را به درد نمی‌آورم.
ارادتـــمـــنـــــد شــمــــا
دختر از گور بازگشته‌تان!
جودی


پی نوشت: راستی، امیدوارم این کاغذ فانتزی روی اعصاب شما نبوده باشد. سلیقه‌تان را نمی‌دانم، ولی این اطراف کاغذی بهتر از این پیدا نمی‌شود!


ویرایش شده توسط جروشا مون در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۵ ۹:۱۶:۴۹

فقط میخواستم ببینم میبینی یا نه که معلوم شد میبینی!
اینجوریاس مکار خان!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.