هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۰:۱۱ چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴:۰۷ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
از: گویندالین (الین)
به: هرکسی که این نامه را می خواند.

هر آدمی می تونه گم بشه! حتی من! حتی تو!
یا توی خودش، یا توی خاطراتش، یا توی ترس هاش یا آرزوهاش. یا حتی توی تنهاییش. من قبلاً فکر می کردم که اگه غمگین باشی، ترسیده باشی، ترسیده باشی یا گیج شده باشی، می تونی فقط ماسکتو بزنی و بین بقیه گم شی!
فقط...
حواسم نبود که احساسات نمی تونن استعفا بدن! نمی تونن برن گم شن. نمی تونن قایم شن. هر کاریشونم که بکنی، باز "حس"شون می کنی!
چون "احساس"ن.
اون وقته که کارت سخت میشه. چون از همه چی می ترسی.
از خودت
از احساست
از نوشتنت
از پرواز کردنت
از ... هر چیزی
حتی از حرف زدنت! ( اونقدر ترسناک میشه که منو مجبور میکنه یادآوری کنم که "دارم درباره احساسات خودم باهات حرف میزنم."و خب تو هم داری لطف می کنی و می خونیشون! )
کار به جایی می رسه که دیگه نمی دونی چه احساسی باید داشته باشی. نمی دونی چی درسته. اصلا نمی دونی باید احساسی داشته باشی یا نه!
مرلین!
حتی نمی دونم نوشتن این نامه درسته یا باید پاره اش کنم و بزنم تو دیاگون و بزنم یکی رو شل و پل کنم! انگار خودمم از خودم توقع دارم همیشه یه جور باشم و حتی روی ماسکم هم یه ماسک دیگه بزنم! ( چه شود!)
و من الان حس می کنم گم شدم. بین خودم گم شدم.
و ترس فقط به خاطر این نیست.
من همیشه می ترسیدم بقیه رو ناامید کنم.
پدرم. برادرم. مدیرم. تنها پسری که بهم نزدیک بود. مسئولین باشگاه. دوستام... و از همه مهمتر....
"ارباب" رو!
و حالا انگار اولین کسی که ناامید کردم، خودمم!


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ یکشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۵

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۹:۱۵
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1092
آفلاین
از: رودولف لسترنج
به: رفیق قدیمی رودولف!

شماره دو!

چیه خب...جوابی نگرفتم بعد از نامه اول...بعد از یک سال از اون نامه...و دو سال بعد از اینکه برای آخرین بار دیدمت...و خب...یادته آخرین مکاله مون رو؟
داشتیم در مورد یه مشنگی به اسم داریوش صحبت میکردیم...و من بهت گفتم "تک تک کلمات آهنگش در مورد توئه از زبون من،به استثنا تو برو سفر سلامتش،چون نمیذارم بری!"...ولی خب مثل اینکه واقعا تک تک کلماتش در مورد تو بود...حتی این اون تیکه سفرش...چون معلوم شد دست من نبود که بذارم بری یا نری!

میدونی نزدیک دو سال فقط با هم صمیمی بودیم...ولی دقیقا تو دو سالی که من پرت شده بودم،تو همون دو سالی که من تازه به قول خود آهنگه "ای به داد من رسیده تو روزای در خود شکستن"...و اون دوتا هم بودن...و اون دو نفرم مثل تو عزیزن...ولی رفتنت به معنای رفتن چهار نفرمون بود،هر کدوم به یک سو!

و من مقصر میدونم خودم رو...که زودتر جمع نشدیم...و من مقصر میدونم خودم رو که کفران نعمت کردم!
فکر میکردم پیدا شدن یکی مثل شما آسونه...شاید فکر کردم که از شما زیاد هست...و حالا هر روز،هر ساعت،هر دقیقه و هر ثانیه دارم میفهمم که دیگه نیست...تاوان کفران نعمتم اینه که دیگه نتونم مثل شما،مثل تو و حتی مثل اون رو پیدا کنم!
خیلی ساده شبیه هم نبودیم...و خیلی ساده با هم کنار اومده بودیم...و خیلی ساده هم رو میفهمیدیم...و خیلی ساده من رو من کردین...و خیلی ساده باز بودم برای شما که برای دنیا بستم!
شاید همین ساده بودن گولم زد...همین ساده بودن باعث شد قدر ندونم...همین باعث شد مغرور شم...همین باعث شد که الان بهترین جایی که میتونم باهات حرف بزنم اینجا و اینجوری باشه...یادته قرار بود به زودی بیایی اینجا؟بیایی هاگ؟گروهبندی بشی؟بیایی جادوگر بشی؟

راستی...یادته پارسال غر زده بودم بهت و از احوال گفتم؟راستش دقیقا همون وضعم...یک سال همون بودن اگه بد نباشه خوب نیست...باور کن!

یه وقتایی بدون اینکه تو رو بشناسن،بدونن تو وجود داشتی،بهم میگن گذشته رو ول کن بره...منم به همین فکر میکنم...که بچسبم به حال،به اینده.
ولی مشکل میدونی کجاست؟ اینجاست که تو نیستی...تو تو حال و آینده ام نیستی...تو فقط تو گذشته ام هستی...تو این دنیا تو فقط توی اول جونیم هستی...دورانی که گذشته!

اصلا نوتلا تو قبرت! دو سال بودی که تکیه گاهم باشی...و الان دو ساله که فقط دارم میوفتم...و تا آخر عمر میوفتم...پس ارزش نداشت...اون دو سال ارزش نداشت که این دو سال و دو سال های بعد رو من بیوفتم!
چرا فکر میکنم تو باید بهترین باشی؟تو بدترینی...بی معرفت ترینی...نامردترینی...تو اگه نبودی که شب ها بیام سراغت،دیگه من عادت نمیکردم که بابت شکستام باید غر بزنم...من قوی میموندم...تو بهم ضعیف بودن رو یاد دادی...تو فکر میکردی داری کمکم میکنی،ولی تو داشتی داغونم میکردی...بیا..نتیجه اش ایناهاش!
تو وقتی نمیتونی تضمین بدی که همیشه باشی،چرا کاری کردی من اینجوری شم؟وقتی اینقدر قدرت نداری که نری تو اون طاق نمای لعنتی، چرا خودت رو نشون دادی به من؟
و چرا باید اینقدر عاقلم کنی که بدونم اینایی که الان گفتم فقط عذره،دنبال مقصر گشتنه،کار ضعیفاس،بازنده ها!
در حالی که مقصر خودمم...با قدر ندونستن..کفران نعمت...خودم این بلا رو سر خودم اوردم!
خود من هم امان نامه کتبی از اون طاق نما نگرفتم که من رو نبلعه!

چقد حرف دارم که بهت بزنم...ولی...هنوز دارم ادا درمیارم که من شبیه بقیه نیستم و میتونم با رفتنت کنار بیام...بذار پس ادامه بدم به این ادا دادنم تا میتونم...چون میترسم از روزی که دیگه نتونم...چون دیگه جایی مثل جمع ما نیست که بتونم ادا درنیارم و استراحت بدم به خودم...یه تک دارم میرم...تا وقتی بِبُرم...فقط امیدوارم قبل بُریدنم،منم از اون طاق نما رد شم!


مردم از غم ، چه کنم، پیش که گویم غم خویش
***
همه دارند ترا ماتم و من ماتم خویش


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۲۰:۱۶:۱۲

رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۶:۰۲ دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۵

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۱ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۱۱:۵۲ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین

از: هرجا که من بی توام.. میدونم که بهشت نیست.
به: هرجا که تو هستی.. مطمئنم بهشته.

سلام مامان.

فکر میکردم.. ینی میخواستم خیلی کوتاه شروع و تمومش کنم. میخواستم خیلی کوتاه بهت بگم: «میشه یه بار دیگه بغلت کنم؟» ولی مامان.. من حرف دارم.. من حرف دارم و تو نیستی و من نمیدونم باید چیکار کنم همه حرفای تو بغلیمو.. همه حرفایی که فقط وقتی می‌تونی بگیشون که تو بغل کسی باشی.. که امنه.. هنوزم اما حرف اولم همونه..

میشه یه بار دیگه بغلت کنم..؟

مامان میشه برگردی؟ میشه دوباره ببینمت؟ دلم برای چشمات تنگ شده مامان. اونطوری که ساکت خیره میشدی فقط به آدم.. اونطوری که منو دوستم داشتی.. هیشکی بعد از تو منو اونطوری دوست نداشت.. من دیگه برای هیشکی اونی که واسه تو بودم نبودم.. تو رفتی.. و یه چیزی توی منم با تو رفت.. میشه یه بار دیگه ببینمت..؟ فقط چشماتو؟ فقط یه بار دیگه از پله‌ها یکی در میون بدوام بالا و بدون این که حواسم باشه خوابی، شیرجه بزنم تو بغلت؟ میشه دوباره تو بغلت قایم شم و میشه دوباره محکم منو نگهم داری؟ میشه دوباره.. تو بغلت.. گریه کنم..؟

مامان میشه یه چیزیو بهت بگم؟ از اون چیزاییه که باید به تو بگم. میدونی؟ هیشکی دیگه نمی‌فهمه.. میترسم ولی توام.. توام نفهمی.. توام ازم نا امید شی.. توام فکر کنی.. احمقم.. بچه م.. بی فکرم.. توام فکر کنی اشتباهه.. توام فکر کنی اشتباه کردم.. ولی مامان.. اگه یه اشتباه باعث میشه من انقدر خوشبخت باشم.. بذار همه انتخابام اشتباه باشه..

میدونم که میدونی.. میدونم که دیدیش.. میدونم که وقتی با اونم منو هم دیدی.. میدونم چشمامو دیدی.. میدونم که.. میدونم که میدونی چرا از شب خوابیدن متنفرم.. ولی.. اون.. مث سپرمدافع منه.. همه چیزای بد دنیا رو دور نگه میداره مامان.. این خیلی اشتباهه..؟ مامان.. میترسم.. میترسم نا امید شده باشی ازم.. مامان خیلی دلم برات تنگ شده.. خیلی.. خیلی.. خیلی..

گاهی دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.. تهش می‌رسم به همین..

میشه فقط.. یه بار دیگه..؟


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۹:۱۲ سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵

جروشا مونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۰۲ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 35
آفلاین
26 جولای

بابای عزیز
هرچند که اینجا همچنان سلام کردن ممنوع است ولی... سلام!

نمی‌دانم از آخرین نامه‌ای که از همین پستخانه برایتان فرستادم چند وقت می‌گذرد. حتماً در جریان هستید که این مدتی که به کلی از دنیای جادو و جادوگری کناره گرفته بودم.

به هر حال.
جودی کوچولوی شما شروع خوبی نداشته بابا. این جا، نه فقط در هاگزمید که در کل دنیای جادویی بیماری مرموزی شایع شده. اسمش را نمی‌دانم، ولی حضورش ملموس است! شما را به خدا، تابستان سال قبل را به خاطر بیاورید! هاگوارتز، وزارت سحر و جادو و کلاً هر بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر یا ساحره سرشار از شور و هیجان بود!

قشنگ دسته دسته جادوگر و ساحره‌ی پیر و جوان یادم هست که با شوق تمام، همه جا بودند. چت باکس را که دیگر حرفش را نزنید! قشنگ می‌ترکاندیمش!

اما حالا آن بیماری لعنتی همه را خسته و کسل کرده. خیلی تلاش‌ها شد تا این کسالت و بی‌حوصلگی را از بین ببرند. انتخابات وزارت سحر و جادو توفیری نکرد. هاگوارتز هم با یک سری قوانین عجیب، باعث شد تا دو تا از گروه‌های پرجمعیت هاگوارتز با اختلاف فاحشی جلو بیفتند. هرچند باید به عنوان یک گریفیندوری خوشحال باشم، اما می‌دانم که حالا دیگر دو تا از گروه‌ها ذوق هاگوارتزی‌شان از بین رفته و این افتضاح است!

حتی قلم پر تندنویس...
قبلاً اگر کسی مثل «وزیر باروفیو» که الان بهترین نویسنده، وزیر سحر و جادو و فردی به شدت سوژه‌ساز است مهمان قلم پر می‌شد، همه می‌ریختند و طرف را چنان سوال پیچ می‌کردند که نگو! اما حالا این استقبال کم از هر چیزی، فقط و فقط می‌تواند نشان از بیماریِ کسل کننده‌ی لعنتی باشد.


اگر خسته نشده‌اید کمی از زندگی خودم برایتان بگویم. دیشب به این جا رسیدم و اتاقی در مهمان خانه‌ی هاگزمید گرفتم. اگر خسته نبودم که حتماً این نامه را دیشب می‌نوشتم و پست می‌کردم. برنامه‌ی بعدی‌ام خیلی مشخص نیست. احساس می‌کنم کشش عجیبی مرا به خانه‌ی گریمولد می‌کشد.

نظر شما چیست بابا؟ ربکا، آن دختر شر می‌خواهد به زور هم که شده مرا به محفل برگرداند! آخ! معرفی‌اش نکردم؟ حالا بماند برای بعد. مسئله این است که الان خیلی سردرگم هستم. بعید می‌دانم مرگخوار شوم، اما بدجوری دلم می‌خواهد خاکستری بمانم.

شاید... شاید هم این نشان می‌دهد که من هم بیمار شده‌ام! خدا نکند!
خب، بیشتر از این سرتان را به درد نمی‌آورم.
ارادتـــمـــنـــــد شــمــــا
دختر از گور بازگشته‌تان!
جودی


پی نوشت: راستی، امیدوارم این کاغذ فانتزی روی اعصاب شما نبوده باشد. سلیقه‌تان را نمی‌دانم، ولی این اطراف کاغذی بهتر از این پیدا نمی‌شود!


ویرایش شده توسط جروشا مون در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۵ ۹:۱۶:۴۹

فقط میخواستم ببینم میبینی یا نه که معلوم شد میبینی!
اینجوریاس مکار خان!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۱:۴۵
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 193
آفلاین
از: چشمانم
به : دلم!

سلام!
چطوری نازک نارنجی؟ چ خبرا؟ امروزا خیلی منو توی دردسر می اندازی. هی بغض. هی اشک توی چشم. مشکلت چیه؟

قربانت، چشم!


از: دل
به : چشم

علیک سلام.
ببخشید که اینطوری شدم. و ببخشید اگه تو رو توی زحمت می اندازم. دست خودم نیست. تو همه ی اون چیزایی که من احساسش می کنم رو میبینی. نظرت دربارشون چیه؟ فقط میبینی و میگذری. اما این منم که باید احساسشون کنم. این منم که باید تحمل کنم. منم که تقاص پس میدم.

تو میبینی ولی من چی؟ وقتی میبینی دوستات با هم دعوا میکنن. هم دیگه رو متقلب و فریب کار میخونن؟ چ احساسی داری؟ اصلا احساسی داری؟
میبینی که زحماتت بر باد میره. وقتی با شوق کاری رو انجام میدی ولی هیچ چیز گیرت نمیاد. وقتی شب از فرط شوق بیدار میمانی ولی فردا بهت زده فقط نگاه میکنی. چه احساسی داری؟
وقتی که کسی بهت چیزی میگه. میری و پشت سر را نگاه نمیکنی تا شانه خالی کنی. این منم که باید عذاب بکشم. اره! این روزا نازک نارنجی شدم!

از: چشم
به: دل

ببخشید!



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

مونیکا ویلکینزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
از :من
به:هر کی که اینو میخونه

سلاااااااااااااااااام اینکه نوشتم برا این بود که حوصله ام سر رفته اصلا حال و حوصله ی هیچ کدوم از این تایپیکای مزخرف و کسل کننده رو ندارم
و نمی رم بنویسم
و فعالیتم کم شده
و وقتی بخوام برم مرگخوار بشم ارباب میگه فعالیتت کمه و از اینجور حرفا
آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چرا من چرا اینهمه بدبختی اومده سر من
تو هم زیاد پر رو نشو دیگه نمی نویسم خودمو خالی کردم حوصله ی تو رو هم ندارم پس فعلا خداحافظ
نمیییییییییییییییییییییییییییییییی خوام خداحافظی کنم اصلا


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱:۴۴ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۹:۱۵
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1092
آفلاین
از:من

به:تو


بدترین قسمتش اینه که چند قسمته...یکی از یکی بدتر!
بدترین قسمتش اینه که نمیتونم چیزی بهت بگم...چون چیزی نیست!
بدترین قسمتش اینه که میخوام نباشیم...چون...خب من وجود دارم...ولی خسته شدم دیگه از این وجودم!
بدترین قسمتش اینه که نمیدونم...چیزایی که باید بدونم هست،ولی من دیگه نمیتونم چیزی رو بدونم،نمیتونم بفهمم!
بدترین قسمتش اینه که...هرچقدرم حرف بزنم فایده نداره...واسه همین گفتم دیگه چیزی نیست...چون باد هواست!چون گفتن و نگفتنش فرق نداره...چون چرا بگم دیگه؟

تقصیر خودمه...میدونم...خواستم اینجوری باشم که هستم...گفتم تحمل میکنم...گفتم من قوی ام...خودم خودم رو به این حال انداختم..آسون نبودن رسیدن به اینی که هستم...ولی لعنتی اینی که هستمم اسون نیس!
سرپاینی این جاده کجاس؟رسیدن بهش یه جاده سربالایی بود،سخت بود...جایی که هست هم سربالایی آخه؟

این مشکله...نمیتونم ولش کنم چیزی که الان هستم،چون براش راه سختی رو رفتم،حیفه...نمیتونم ولش نکنم،چون ضعیف تر از اونی هستم که فکر میکنم!
مثل همیشه...مثل همیشه گیر کردم بین چیزی که میخوام و نمیخوام...مثل همیشه عجیبه چیزی که میخوام،همونیه که نمیخوام!دقیقا همون...همون!

کاش یکی پیدا بشه بگه که چقدر باید سرگردون باشم؟چن روز؟چن هفته؟چن ماه؟چن سال؟اگه ادمی بیشتر از یه قرن هم زندگی میکنه،چن قرن؟
تمام عمر؟مشکلی نیست،فقط یکی بهم بگه چن سال لعنتی دیگه مونده از این عمر که طی شده توی همین سرگردونی...همین دوراهیا!

این کلمه نفرت انگیز شده زندگیم...مقصر اینجاس...خودمم...میخواستم سفت باشم،ضربه ها خوردم که سفت بشم...و حالا همه اش این کلمه نفرت انگیز توی زبونم میچرخه..."کاش"...کاش سفت نبودم...کاش نَرم میموندم!
و هیچکی نمیتونه تصور کنه چه احساس زجر اوری هست که اینی که هستی رو بابتش چیزی رو هزینه کردی که دیگه قابل جبران نیست و بازگشت نیست...و حالا بخوای نداشته باشیش!
هیچکی نمیفهمه...گیر افتادن لعنتی رو...چیزی که ازش همیشه فراری بودم...و جالب اینکه همیشه سَرَم اومده!

چی میشد اگه تموم شه؟اگه نبود؟اگه اینقد چیزی که ساختم محکم نمی بود؟چی میشد که اینقد احمق بودم،اینقد بچه بودم که حداقل امیدِ اینکه بزرگ بشم،عاقل بشم رو داشتم...اگه امید اینو داشتم که تمام این حرفام به خاطر جاهل بودنمه،چه خوب مشید!
ولی..سخته...میدونی؟امید میگن اخرین چیزیه که میمیره...
داره میمیره...مرگ رو تو چشاش میبنم!


میشه تمومش کنم؟


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۳:۲۸ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵

دلفیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
از جایی به نام هیچ جا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
از : ماگل
به : کله زخمی

موضوع: درخواست جارو

سلام آقای کله زخمی! من یک ماگل مشنگ قشنگ هستم و دارم از دور براتون می نویسم. تا جایی که یادمه تا دو سالگی راه نمی رفتم و فقط صندوق عقب سره می کردم. از جمله تفریحات سالم خانواده ما در روزهای سهمگین و آخر جنگ این بوده که منو میذاشتن گوشه دیوار و می گفتن: بیا! منم نیشمو با حماقتی که هنوز توی نگاهم باقی مونده، باز می کردم و زباله دانمو جلو عقب می کردم و سمت کسی که صدام کرده بود می رفتم. فکر کنم علت اینکه الان هم از این عضو گرانقدر تنها قدر دو تا توپ تنیس باقی مونده همین سایش های مدام کودکی بوده. سالها بعد با سرگذشت غرور آفرین و حماسی شما آشنا شدم و الانم در رزومه ام این افتخارو دارم که هر هفت جزء تورو حفظم. این اواخر تصمیم گرفتم بجای سوهان کشیدن به خودم که از خردسالی به عنوان یه عادت مونده برام، هر طور شده مثل شما بتونم با جارو یه بار پرواز کنم و بیام هاگوارتز.

پنجره رو که وا می کنم چیزی از فراسوی لایه خاکستری علامت شوم ولدمورت که مستقر بالای شهره، میاد و میره زیر پوستم و مولکول هاش هواییم میکنه که جاروی نیمبوس یا آذرخش تو رو داشته باشم و سوارش بشم و از پنجره تو دل آسمان برم. پرواز کنم و ببینم همه صرافی های این شهر زیر پام کوچیک و کوچیک تر میشن و صفر های جلوی قیمتا دارن کمتر و کمتر میشن. همه مردم حریصشو مثه مورچه هایی که واسه بردن لاشه حشره نیمه جون از سر و کول هم بالا میرن ببینم و حقیر تر و کوچیک تر از اون باشن که غمگینم کنن. یه دفعه اوج بگیرم اونقدری اوج بگیرم که از پول و درد و ترافیک دور بشم، تا جایی که تنها هوای خوب باشه و آسمون باشه و خودم. اونقدر بالا برم که مرگ هم به گرد پام نرسه. جایی باشه که هیچ زمزمه ای رو نشه به حکم مرگ جواب داد و دود سوزوندن اعتقادات مکتوب به چشمم نرسه. جایی که هیچ خرفت خرافه پرستی رو نبینم و تنها اعتقادم به ابرهای زیر پام و مسیر صاف روبروم باشه. بازم باید برم اونقدر بالاتر که موشک کروز هیچ آمریکایی هم نتونه زندگی و همه آرزوهامو زیر خروارها خاک و آوار و صدای آژیر دفن و محو کنه. باید جایی برم که دست ترس ها و آرزوهای نرسیده و غم هم عمراً بهم نرسه. اون وقته که اگه هنوز چیزی از عضوی به نام شش برام باقی مونده باشه، میشه این شش رو از هوا پر کرد و با اولین بازدمم همه دلواپسی ها و نرسیدن ها و تنهایی ها ازم دور میشن. اون وقت اون بالا میتونم خودمو به عنوان موجود زنده ثبت کنم و بعدش با شتابی خیره کننده به سمت هاگوارتز پرواز کنم. آخرم بفهمم هاگوارتز رو این روزا کرایه دادین به کلوپ پیروان دامبولیسم، عکستو بجای روی جلد روی شورت جنیفر چاپ میکنن و رولینگ هم هنوز زنده ست و غزل فکر میکنه!!!

جادوتو نخواستم، هاگوارتز و خاطراتتم مال خودت. جاروتو فقط بده یه دور بزنیم...


ارادتمند
مشنگ


با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۵:۰۰ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
کاش می‌تونستم ازت متنفر باشم.
سعی کردم... نشد!
یعنی خاطرات نذاشت.. این لعنتیای دوست داشتنی.. این دارایی‌هایی غیر مادی.

اون دور دورا رو یادته؟
اون موقع که ما تازه اومده بودیم و اونایی که قدیمی بودن داشتن میرفتن؟ نه که تیریپشون میدون دادن به جوونا و امید من به شما پیش‌دبستانی‌های هاگوارتز باشه.. نه.. اونا نخواستن پشت رفقای تبعیدیشون رو خالی کنن.. دسته جمعی رفتن.. نه اینکه خاطره نداشته باشن! خیلی‌هاشون حق آب و گل داشتن ولی رفتن به خاطر رفیقاشون.

اونا رفتن و یاد دادن که رفاقتای اینجا میتونه خیلی عمیق‌تر باشه.. یاد دادن میتونم بیشتر از تدی باشم.. میتونم جیمزتدیا باشم!
اونا رفتن و ما موندیم.

یکی دو سال بعدش یادته؟ ما که سعی کردیم یادمون بره هم یادمون نرفت.. اونایی که نبودن هم یادشون نرفت.
اون لشگر کشیا و جنگای داخلی رو میگم.. اون موقع که خیلیا نشون دادن هر کی اسم رفیق رو یدک میکشه رفیق نیست.. که رفاقتای واقعی رو محک زدن..
که اینجا رو جهنم کردن!
که تا پای تهدید به تبعید رفتیم..
بازم نتونستم ازت متنفر باشم.
یادته آخرش چی شد؟
اونا رفتن و ما موندیم.

میدونی.. حتی اون موقع که چند سالی نبودم هم بودم.. در حد یه سر زدن و گفتن " هر چه می خواهد دل تنگم" .. یا یه زوزه کشیدن وسط چت باکس و چرت ولدکو پاره کردن..شده در حد ورق زدن دفتر خاطرات تلخ و شیرینم..

مزه‌ی خونه به همینه.. همیشه میدونی درش به روت بازه.. میتونی سرتو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره‌ای اونجا.. چون جوابش معلومه.. خونه‌‌ت اونجاست.. حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی.

هیچوقت نتونستم ازت متنفر باشم..
اگه می‌تونستم دوباره برنمی‌گشتم که بیشتر از یه سر زدن باشم.. بر نمی‌گشتم حتی به بهونه ی سرنگونی وزارت مورفین گانت!
اما موندم و صفحه صفحه اضافه شد به این دفتر.. خاطره‌ها تجدید شد..توی صفحات خالیش از نو نوشته شد..

دیگه خیلی حرص نخوردم که اثری از بازی‌های تیمم قدیمم نیست..
اون تیم رفت و ما موندیم
ما موندیم و شدیم یه تیم جدید.. با خاطرات جدید..

میدونی؟
دیشب نبودنت رو باور نکردم.. خاموش شدن همیشگی‌ات رو باور نکردم..
مثل عزاداری بودم بودم که بهش خبر مرگ عزیزی رو دادن و توی بهت نشسته و به یه گوشه زل زده..

بیا و نذاریم دوباره ماتم نبودنت رو بگیریم!
روزای سوت و کورت غم انگیزه .. آره. اما تو مثل ققنوسی...با همه ی محفلی‌هات و مرگخوارات.. با شادی‌ها و دعواهات.. با گروه‌‌های چهارگانه‌ات.. با امید‌هات و نا امیدی‌هات..
تو مثل ققنوسی و هر از گاهی میسوزی تا از نو پا بگیری..
و این ققنوس رو ... این خونه ی ما رو که هر کدوم یه گوشه‌ایش رو این سیزده سال گرفتیم.. هیچکس نمی‌تونه از بین ببره..

نمی تونم تو رو به چوب یکی دیگه بزنم و ازت متنفر باشم.. اگه یکی زمین زدن خونه رو امضا میکنه که تقصیر خونه نیست!

یادت باشه...

ترک کردنت تو کار ما نیست..

چون آخرش, اونا میرن و ما می‌مونیم.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
از: لوییس ویزلی
به: بهترین بهترینی، که در عمرم دیدم

سلام! خوبی؟ منو یادته؟من همون پسری ام که تورو ساختم!بزار بگم داستان چطوری بود.

داستان حدود 2 ماه پیش شروع شد.بدو بدو رفته بودم کوچه دیاگون تا اونجا بگردم.میدونی که،کوچه دیاگون همیشه پر از چیزهای عجیب،جادویی و جدیده که ندیدنشون یه روزی حسرت میشه. چه دیر،چه زود.یادمه قبل از اینکه توی کوچه گشت بزنم یه آه کشیدم و به کوچه نگاه کردم...یه چیزی فرق کرده بود...یه مغازه اضافه شده بود!

همونطور که خوندی گفتم که چیزهای جدید توی کوچه دیاگون زیاده اما مغازه جدید یه چیز دیگه است.مثل یه اثر هنری جدید توی یه موزه میمونه که نسبت بقیه جدیدتر و متفاوت تره.به دو سه نفر کوبوندم و خودم رو به مغازه ای رسوندم که از چوب قهوه ای پررنگ درست شده بودو روی سردرش نوشته بود"کارگاه چوبدستی سازی"همین کافی بود که بی درنگ بپرم تو مغازه.وقتی رفتم تو دیدم پر وسایل مختلفه: پر ققنوس،چوب درخت سرو و ... چند قدم رفتم جلو و به اون خانومی که پشت میز نشسته بود گفتم: اینجا چیکار می کنن؟
سوال احمقانه ای کردم نه؟! به هر حال اون خانوم بهم گفت اینجا جاییه که مردم چوبدستی خودشون رو میسازن! و وقتی خودشون چوبدستی دلخواهشون رو بسازن چوبدستی هم اونارو انتخاب میکنه.به خودم گفت: خیلی باحاله!

چند روزی از اون ماجرا گذشت و من هم هر روز میرفتم به اون کارگاه چوبدستی سازی و برای خودم چوبدستی های مختلف می ساختم.یه روزی رفتم توی کارگاه. اون روز خیلی سرحال بودم و یه چوبدستی خارق العاده برای خودم ساختم.باورت نمیشه، از چوب درخت برزیلی و مغز پر ققنوس.قدرتمند بود و رودست نداشت، از همه نظر:خوش دستی، قدرت، ریزه کاری ها و... اونو همونجا گذاشتم تا پولیشش بکنن و فردا پس فردا بگیرمش.
در یکی از همین روزهای جالب بود که یک بار دیگه به کوچه دیاگون اومدم و دیدم...شپلق!،یه مغازه دیگه هم اضافه شده!رفتم دیدم روی سر درش نوشته"کارگاه معجون سازی". راستی راستی کم مونده بود سکته رو بزنم.میدونستم که اگه همینجوری ادامه پیدا کنه و یک جای متفاوت به شماره های 19 و 20 برسه دیگه کوچه دیاگون خیلی خفن میشه.در حدی که حتی توصیف کردنش هم هیلی سخت و در واقع غیرممکن میشه!
رفتم تو مغازه دیدم کارگاه ساخت معجونه!معجون!خلاصه دیگه چندین و چند ساعتی مشغول بودم و کوچه دیاگون هم فقط با همین دوتا مغازه بهتر و بهتر شده بود.هی از خودم میپرسیدم: کی این جاهارو ساخته؟ ایدش واسه کیه؟

اما حتما خودت از همین نامه فهمیدین که این ماجرا خیلی خوب بوده و در نتیجه قسمت منفی اون سخت تر و غم انگیز تره.توی یکی از همین روزهای خفن، دوباره رفتم که به این مغازه ها سر بزنم اما دیدم نیستن!
خیلی راحت دوتا مغازه رفته بودن!بدون مقدمه و هیچ قاعده و قانونی.بعد از اینکه حسابی پرس و جو کردم دیدم برای خطرناک بودن پلمپ شده! خنده دار نیست! نزدیک بود برم وزارت سحروجادو و هرچی از دهنم در اومد بهشون بگم اما نرفتم.دیگه هیچوقت تو،چوبدستی خفن رو ندیدم.
این نامه هم برای تو بود.چوبدستی که من بهتر از اون رو ندیده بودم.امیدوارم که از صاحبت راضی باشی.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.