هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۰۹ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۵:۲۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 103
آفلاین
اما دابز: 27
خیلی خوبه. فقط جایی که ریموند اما رو میبینه و واکنشش... اون قسمت همش دیالوگه. اگه بین دیالوگ ها حالات شخصیت ها رو هم توصیف کنین خیلی بهتر میشه.

سپتیموس مالفوی: 26
پست تون خوبه. برای فاصله گذاری سه نقطه میزنیم نه چهارتا. توصیف حالات شخصیت ها هم مهمه. بنظر می رسه شما بیشتر متکی به شکلک بودین برای این کار.

مایکل رابینسون: 28
عجب پستی! اولش خیلی با خنده شروع شد یهو تراژدی شد! من شخصا نمی پسندم همچین چیزی رو... پست یا طنزه یا جدی. اگرچه که خیلی خوب نوشتین.

لینی وارنر:5-30=25
سوژه تون به طور کلی ساده اس ولی عالی نوشته شده!

ریموند:30
عالی!

آگاتا تراسینگتون: 27
فاصله گذاری با سه نقطه اس. بازم توصیه ای که بالاتر گفتم رو میگم. حالات شخصیت ها رو توصیف کنین، متکی به شکلک نباشین.

سوزانا هسلدن: 25
شکلک برای دیالوگه. بعد از توصیف شکلک نمی‌ذارن. به لحاظ نگارشی پست تون خوبه. خیلی شبیه خاطره نوشتن شده. شما وقایع رو تعریف کردین انگار... نه اینکه نشون بدین. مثلا همین بحث حضور و غیاب. بهتر این بود که وقایع اتفاق افتاده تو کلاس رو شرح بدین. مثلا رفتین کلاس معجون سازی و اسنیپ میاد. چی کار میکنه؟ چه واکنشی نشون میده؟ بچه ها چطور؟
جای دیگه سوزانا میره سراغ هرمیون. بسیار خب... هرمیون داشته چی کار می‌کرده؟ چه مکالمه ای بین شون بوده؟ وقایع رو تعریف نکنین توصیف کنین. نشون بدین که چه اتفاقی میفته.




تصویر کوچک شده

وایتکس!



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۱۷ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۳:۲۸ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
جادوآموزان، که اکنون همه به ریگولوس تبدیل شده بودند،‌ با حیرت و اندوه خودشان را نگاه می‌کردند. چهره‌های ریگولوسی‌شان عصبی به نظر می‌رسید. انگار خیلی دلشان می‌خواست خود را از پنجره به بیرون پرت کنند.

وضع سوزانا هم مشابه بود. او با شگفتی می‌دید که صدایش کلفت شده، دست‌ها و پاها و چهره‌اش تغییر کرده‌اند و حالا او، شخص مذکری است به نام ریگولوس.
باورش سخت بود و جنون‌وار به نظر می‌رسید. سوزانا، جملات استاد کریچر را مرور کرد. اگر نمی‌توانست خودش را به شکل اول برگرداند چه؟

عده‌ای گریه می‌کردند. حتی یک نفر محکم و با ضربات پی در پی سرش را به دیوار کلاس می‌کوبید.

سوزانا سرش را تکان داد و وسایلش را برداشت. کیفش را روی دوشش انداخت و سریع، کلاس را ترک کرد. کسانی که آن ساعت تغییر شکل نداشتند، با حیرت «ریگولوس‌ها» را نگاه می‌کردند. خیلی از آنها خشکشان زده بود و عده‌ای هم به «ریگولوس‌ها»ی بدبخت می‌خندیدند.

سوزانا نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. نمی‌دانست دلیل خنده‌اش چیست. اما به نظر می‌رسید دیوانگی‌اش به اوج خودش رسیده و این... خیلی عالی بود!
دو روز گذشت. سوزانا با همان سر و وضع «ریگولوسی» در کلاس‌ها حاضر می‌شد. مگر چاره‌ی دیگری هم داشت؟ تدریس و حضور غیاب برای پروفسور ها بسیار دشوار بود. زیرا چندین ریگولوس در کلاس بودند که معلوم نبود شخصیت واقعی‌شان چیست. وضع بدی بود.

سوزانا به سراغ هرماینی گرنجر رفت. اما او که خودش هم به یک «ریگولوس» تبدیل شده بود، با بعض ابزار تاسف و نگرانی کرد و دوان دوان از سوزانا دور شد.
سوزانا دیگر نمی‌دانست باید چه کار بکند. او، کتابخانه را زیر و رو کرد و کتاب‌های مختلف کتابخانه‌ی ممنوعه را خواند. اما به نتیجه‌ای نرسید. سوزانا کم کم داشت نا امید می‌شد. یک هفته از اجرای طلسم «ریگولوس» گذشته بود اما هیچ یک از آنها به حالت طبیعی خود باز نگشته بودند.

سوزانا، هنگامی که در سوئد در کنار خانواده‌اش بود، در یکی از کتاب‌ها خوانده بود که جادوی مزخرفی وجود دارد که هنوز کشف نشده به چه دردی می‌خورد.

دلش را به دریا زد و تصمیم گرفت جادو را روی خودش اجرا کند. چون می‌ترسید آن جادو درست عمل نکند، در عصر روز سه شنبه به دستشویی دخترانه‌ای که میرتل در آن ساکن بود، رفت. نفس عمیقی کشید و چوبدستی‌اش را بالا آورد:
-ایپارتاسیدو!
و چوبدستی را با حالت عجیبی دور خودش چرخاند.

دقیقا سه ثانیه بعد، حالت تهوع عجیبی به او دست داد و بعد از اینکه نیم ساعت طول کشید تا سر پا بایستد(معده‌اش کاملا خالی شده بود)، فهمید که به حالت اولش بازگشته است.
خیلی خوشحال شد و ورد را به همه یاد داد. ظهر روز چهارشنبه، دیگر هیچ «ریگولوس»ی در هاگوارتز نبود.


نتیجه‌ی اخلاقی: کتاب بخوانید!


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۲۴ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۵۳:۵۱ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
جییغ!
کمک!
آگاتا عین مرغ پر کنده بالا و پایین میپرید و ماتیلدا با تعجب نگاهش میکرد.
_من واقعا نمی فهمم که تو انقدر ریلکس اینجا نشستی و منو نگاه میکنی! چطور میتونی انقدر بیخیال باشی!!
_خب عزیزم همه طلسما که ابدی نیستن. یه راه حلی پیدا میکنیم.
_اصلا تا حالا تو اینه به خودت نگاه کردی که قیافت چه شکلی شده!

آگاتا این را گفت و رفت جلوی اینه تا دوباره نگاهی به خود بیندازد و دوباره به سر خود بزند.
با دیدن کله کچل و بدن لاغر مردنی و بی قواره و پوست افتضاحی که پیدا کرده بود حناق کرد و غش کرد.

چند دقیقه بعد دوباره به هوش امدو بعد با دیدن چهره خودش دوباره غش کرد.
این اتفاق چندین بار اتفاق افتاد تا اینکه بار 78 ام ماتیلدا به آگاتا سیلی زد.
_بس کن آگی!
_چرا میزنی خو.

ماتیدا کتابی را به آگاتا نشان داد.

_این چه کتابیه؟
_روشو بخون خب!
_کتاب "فوت و فن های جادوگری؛خنثی کردن طلسم ها".

آگاتا گفت:
_اخه این کتاب؟!
_خب مگه چشه؟!
_چش نیست دماغه!ماتیدا! این کتاب و همه ی کتابای کتابخونه رو بچه ها نگاه کردن. راه درمانش نیست!

ماتیلدا که کفرش در امده بود زد پس گردن اگاتا و گفت:
_اینو من از تو کتابخونه نیاوردم احمق!
_عفت کلام!
_من اینو از ....کتابخونه ممنوعه....برداشتم.
_هااااا! چجوریییییی؟میدونی اگر بفهمن چه دماری از روزگارت....

ماتیدا جلوی دهان اگاتا رو گرفت و ارام گفت:
_اگر تو هوچی گری نکنی نمیفهمن. حالا هم بیا بریم یه جایی که کسی نباشه تا بخونیمش.
_بریم.

برج شمالی
_خب بیا بازش کنیم.
_یک،دو...

_دخترا!

اگاتا سرش برگرداند.یک ریگولوس پشت سرشان بود.
_اِ! تو کی ای؟....از این طرفا.
_من سدریکم.چیکار میکنین؟
_چیکار میکنیم؟چیزه...راس میگی...داریم چیکار میکنیم؟

اگاتا زیر لب به ماتیدا گفت:
_با یه وردی چیزی ناپدیدش کن.
_هر کاری میکنم نمیشه.

و بعد به سدریک گفت:
_جانم سدریک جان.کاری داری.
_برام سواله چیکار میکنید.
_هیچی.زانوی غم بغل گرفتیم.
_اره معلومه با اون کتابه. اون چه کتابیه؟
_چیزه...یه کتابه...
_بزار ببینم...
_نه!
_چرا نه؟!

سدریک کتاب را زبا ورد از بغل ماتیلدا به سمت خودش اورد.
_"فوت و فن های جادوگری؛خنثی کردن طلسم ها".این کتابه رو تا حالا ندیدم...

قبل از اینکه حرفش را تمام کند ماتیلدا جلوی دهانش را گرفت و گفت:
_اره از کتابخونه ممنوعه برش داشتم.به کسی چیزی نگو هر چی دیدی همینجا چال میشه.
_اما....
_هیس!
_خب بیاین بازش کنیم.

کتاب را که خواستند باز کنند کتاب ان ها را به عقب پرت کرد.

اگاتا که سرش را با دست گرفته بود گفت:
_چیشد دقیقا؟
_نمیدونم.
_بچه ها میخواستم بهتون بگم که مواظب باشید.بعضی کتابای کتابخونه ممنوعه رمز دارن.
_ای وای! رمزشو چطور پیدا کنیم؟

سدریک بلند شد و گفت:
_خیلی اسون.آلوهومورا.

کتاب باز شد.
اگاتا با تعجب گفت:
_یعنی رمز کتاباش اینه؟

سدریک که داشت کتاب را مطالعه میکرد پاسخ داد:
_بعضیاشون.درضمن اینا قفلن و با این ورد قفلشون باز میشه.
_اها.

اگاتا و ماتیلدا به سدریک پیوستند.
_فهرستو نگا کن.
_دارم نگا میکنم.
_ایناها!ایناها!خنثی کردن طلسم اشیا تغییر ماهیت داده شده.
_افرین.

+برای خنثی کردن این طلسم باید پوسته ی درخت ویگنتری و گل های گیاه مالی را مخلوط کنید و برای رقیق شدن از مخاط کرم فلوبر استفاده کنید.

_بدویین بریم درستش کنیم معجون رو.
_بریم.

دوساعت بعد
_اه.اه.چقدر بد بوئه.
_ولی مجبوریم بخوریمش.
_بچه ها دماغتونو بگیرید و سربکشیدش.

معجون را خوردند.
ماتیدا داشت معجون را بالا می اورد.
سدریک با دست اشاره کرد؛نه!نه!

انها به خود می پیچیدند و سرشان گیج میرفت و بعد از چند دقیقه بیهوش شدند.

چند دقیق بعد؛به هوش امدند
ماتیدا و اگاتا جَلدی پریدند دم آینه.

_دوباره خودم شدم!!!!
_تبریک میگم!


ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۱:۳۸:۱۸

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۴۹ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۴:۴۲:۱۵ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 274
آفلاین
ریگولوس ها به ریگولوس ها نگاه میکردن! ریگولوس هایی با دامن کوتاه از همه بیشتر جلب توجه میکردن!

جوزفین یکی از همون ریگولوس های دامن دار بود!
البته این جادوآموز دامن پوش طبق عادت همیشه اش، سر کلاس خواب بود و تا ساعت ها بعد از خالی شدن کلاس بیدار نشده بود!

هاممممم(افکت خمیازه کشیدن)

-فک نمیکردم کلاس کریچر اینقدر بتونه جذاب باشه!
خوشم اومد! ولی گردنم یکم...

جوزفین کش و قوس به خودش داد و بعد هم خم شد تا کوله ی اویزونش و از زیر صندلی برداره، اما... با صحنه ای مواجه شد که...
-پاهام! پاهام چرا اینقده بیریخت و... پاهام چرا مو داره؟ پاهام...

جوزفین از فرط چندشش شدن، حالی به حولی شدن، اوق زدن، گریه کردن، توسرش زدن، صورتشو چنگ انداختن و کلی حرکت انتحاری دیگه از هوش رفت و وسط کلاس ولو شد!

مدتی بعد که جوزفین به هوش اومد متوجه شده بود که علاوه بر پاهای عجیب، صدایی کلفت تر شده، موهایی کوتاه شده دچار تغیرات دیگه هم شده!
تغیراتی که جوزفین رو دوباره به خود زنی و پنجول کشیدن صورتش مجبور کرد.

جوزفین بی خبر از این که هستن ریگولوس های دیگه ای هم، که سخت دوست دارن به شکل خودشون برگردن، خجالت بیشتری میکشید و اندوه بیشتر تری رو تحمل میکرد و خعلی خعلی آروم و یواشکی از سالن های خالی از جمعیت و متروکه ی هاگوارتز راهی شده بود و به دنبال گوشه ای میگشت که به تنهایی ببینه چه خاکی، از چه نوع و رنگی باید روی سرش بریزه!
ساعت ها گذشت و جوزفین به دخمه ای مرطوب و کم نور رسید که مثل انباری ای قدیمی گوشه و کنارش پر بود از جعبه هایی چوبی و خالی و شیشه های شکسته و کثیف و پر از خاک.
جوزفین آیفون جدیدش و درآورد و سفت و سخت توی هاگوارتز اِسکولار مشغول سرچ کردن شد!

چگونه پسر نباشیم!؟
چگونه دختر شویم!؟
چگونه خودمان شویم!؟
چگونه ریگولوس نباشیم!؟
من نمیخوام ریگولوس باشم!؟
من و از ریگولوس بودن در آر!
و...


این ها کلماتی بود که جوزفین سرچ میکرد، اما مثل هر سرچ دخترونه ای جوزفین از مسیر اصلی سرچ هاش دور و دور تر شد و دقایقی بعد مثل گربه ای چشم درشت به گوشی خیره شده بود و اخرین انیمه ای که دوست داشت و نگاه میکرد!

ساعت ها گذشت و گذشت! جوزفین دیگه به انگشت کوچیکه ی پاش هم نبود که تغیر شکلی روش ایجاد شده و باید هر چی زودتر به شکل اولیه اش برگرده مگه نه کلاس بعدش رو از دست میده، یعنی یه جورایی... کلاس بعدیش هم دیگه به همون انگشت کوچکه ی پاش هم نبود!

چند هفته بعد، درست زمانی که اخرین ریگولوس هم از ریگولوس بودن خارج شده بود، جوزفین که بیخیالیه پسرونه ای روی مخش تاثیر گذاشته بود و همون گوشه ی انباری گردو های توی جعبه ها رو میخورد و انیمه اش رو میدید به ناگهان به جوزفین تبدیل شد!

طلسم ریگولوس کن که از بدن جوزفین بیرون اومده بود روی شونه ی جوزفین زد و گفت:
-مونت، خوش گذشت ولی... ولی دیگه اثر این طلسمه داره از بین میره و من باس برم!

طلسم تو سر خود زنون و گریه‌ کنون و بای بای کنون راهش کشید و از انباری بیرون رفت!

جوزفین هم که با نبود طلسم ریگولوس به حالت عادیش برگشته بود راهی کلاس درس شد و ...


سخنی با استاد:
(به ناگهان یاد این صحنه های عشقولانه ای افتادم که دختر و پسر وقتی هم و دارن کل زندگیشون فراموش میکنن و با هم خوشن!:/ شد داستان جوزفین و ریگولوس که وقتی با هم بودن و توی یه جسم بودن کاری به هیشکی و هیشکس نداشتن! ای جانم!)


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲ ۲۳:۵۲:۲۹


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱:۱۵:۱۶ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۰:۵۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4829
آفلاین
*
نقل قول:
ناگهان بچه ها فهمیدند کریچر قصد انجام چه کاری دارد.

در همین لحظه بود که لینی به سرعت از جاش بلند می‌شه و با جهش بلندی رو به پنجره‌ی باز کلاس خیز برمی‌داره تا در لحظه‌ی آخر تبدیل به پیکسی بشه و بال‌بال‌زنان از این فاجعه بگریزه. اما...
نقل قول:
افسوس که به شدت دیر شده بود.

شاید حدس اونچه که برای لینی رخ می‌ده چندان هم سخت نباشه. درست قبل از رسیدن به پنجره و آغاز تغییر شکلش این اتفاق رخ می‌ده. لینی چندین متر از زمین فاصله داشت. پس تبدیل شدن ناگهانیش به ریگولوس بلکِ بدون بال همانا و با مخ رو زمین فرود اومدنش هم همانا!

درسته که لینی با صدای گرومپ مهیبی به زمین پرت شده بود، اما وضعیت بقیه دانش‌آموزا که در سلامت کامل به ریگولوس تبدیل شده بودن هم بهتر نبود. همه جیغ و دادزنان از این سو به اون سو می‌دویدن به طوری که لینی مطمئن بود اگه جمعیت کلاس فقط کمی بیشتر بود، شاید چند نفری زیر دست و پا تلف می‌شدن و احتمالا خودش هم که از قبل پخش زمین شده بود بعنوان اولین قربانی تو تاریخ ثبت می‌شد.

بعد از مشخص شدن تکلیف و صدای پاقی که نشون از آپارات کریچر می‌داد، یه مشت ریگولوس بلک بهت‌زده تو کلاس می‌مونه که هنوز تو شوک اتفاق رخ داده بودن.

صدای بال‌زدن پرنده‌های مهاجر که پشت پنجره‌ی کلاس به پرواز در اومده بودن، لینی رو به خودش میاره. با حسرت از جاش بلند می‌شه و بعد از تکوندن گرد و خاک روی رداش، به پرواز با نظم و ترتیبشون خیره می‌شه. انگار که خودش یک عمر بود که پرواز نکرده بود...

- کجایی روزگار قدیم! من دلم پرواز می‌خواد.

لینی آهی از سر حسرت می‌کشه. اما طولی نمی‌کشه که آرزوی پرواز به اون روحیه‌ای دو چندان می‌ده تا هرچه سریع‌تر خودشو از این وضعیت خارج کنه.
- منم بزودی تو آسمونا بهتون می‌پیوندم! شک نداشته باشین!
- می‌خوای خودکشی کنی؟ دیگه ریگولوس شدن در حدی که بخوای خودتو بکشی که بد نیست.

لینی بی‌توجه به ریگولوس بلکی که نمی‌دونست دقیقا کدوم دوستاش یا هم‌کلاسیاش ممکنه باشه، راهشو می‌کشه و می‌ره سمت میزش. کتاب تغییر شکلشو بیرون میاره بلکه راهکاری پیدا کنه.
- معلومه که پیدا می‌شه! این کتاب، منبع این ترمه. پس حتما تدریسایی که می‌شه تو کتابم آموزش داده شده!

منطق لینی با چیزی که هرکسی از کلاس انتظار داره جور در میومد. اما آیا تدریسای پروفسور کریچر هم به همون اندازه پیروی کتاب بودن که بخواد دستور العمل‌هاش توش پیدا بشه؟

بعد از دقایقی گشت و گذار تو کتاب و نیافتن حتی یک نشونه در مورد وضعیت رخ داده، لینی جواب این سوالو می‌گیره. خیر! کتاب پاسخگو نبود که نبود.

پرنده‌ها هم که گویا بیخیال گشت زدن دور هاگوارتز نشده بودن، دوباره با صدای بلندشون کنار پنجره ظاهر می‌شن. کاسه‌ی صبر لینی در حال لبریز شدن بود. اون باید تغییر شکل می‌داد و هم‌چون یک پیکسی تو آسمون پرواز می‌کرد!
- خب چی مانعم شده؟ ظاهرم ریگولوس شده، ولی هنوزم یه جانورنما هستم!

لینی محکم یکی می‌زنه به پیشونیش و به این شکل خودشو تنبیه می‌کنه که چرا زودتر به ذهنش نرسیده بود! می‌شد مشکل تبدیل شدنش به خودش رو به بعد واگذار کنه و فعلا به آروزی پرواز کردنش جامه‌ی عمل بپوشونه.

بنابراین امر می‌کنه و با تبدیل شدن به پیکسی، پروازکنان از پنجره کلاس خارج می‌شه. بعد از دقایقی ویز ویز کردن در پهنه‌ی آسمون، بالاخره نگرانی از باقی موندن به شکل ریگولوس بهش غلبه می‌کنه و برای انجام تکلیفش فرود موفقیت‌آمیزی به داخل پنجره‌ای که به تالار ریونکلاو می‌رسید می‌کنه.

- خب... حالا برم جلو آینه ببینم این پسره چقد زشت یا خوشگله!

درسته که ساعتی پیش یه عالمه ریگولوس تو کلاس دور و برش ورجه وورجه می‌کردن، اما اینقد به فکر پرواز بود که رو چهره‌شون زوم نشده بود.

- عه! این‌که خودمم!

در کمال ناباوری، کسی که جلوی آینه ایستاده بود پسری لاغر با صورتی کشیده، بینی بزرگ و موهای لخت نبود! بلکه دختری زیبا و دلربا... چیزه خب، خودش بود!
لینی برای دقایقی با سردرگمی به خودش زل می‌زنه. یعنی ممکن بود اثر تغییرشکلی که کریچر روشون انجام داده بود موقت بوده باشه و خود به خود پایان یافته باشه؟ لینی جواب سوالشو با دیدن ریگولوس بلکی که با فریاد "با همه‌تون قهرم!" وارد تالار می‌شه و بدون شک لیسا تورپین بود می‌گیره. پس چه چیز دیگه‌ای می‌تونست باشه؟

- هیییی! تغییر شکل! جانورنما! نکنه تبدیل شدنم به پیکسی این طلسمو شکست؟

به نظر این‌بار جواب نهایی سوالش رو پیدا کرده بود. پس به سرعت به سمت میزی می‌ره، قلم پر و کاغذ پوستی‌ای برمی‌داره و شروع به یادداشت راهکاری که پیدا کرده بود می‌کنه.

تکلیف کلاس تغییر شکل هم انجام داده شده بود!




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۱۱ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین

مایکل رابینسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷:۲۴ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۲۵:۲۱ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از رنجی که می بریم
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
_کریچر به ملت تبریک گفت. همه تبدیل به ارباب ریگولوس شد! تکلیف جلسه بعدتون اینه بود که راهی پیدا کرد تا به حالت عادی برگشت.(30 نمره) کریچر براتون آرزوی موفقیت کرد!

طبق روال همیشگی کریچر بعد از گفتن تکلیف غیب شد. کلاس مملو از دانش آموزان شنل پوش و نقاب دار یک شکلی بود که با تعجب به یک دیگر نگاه می کردند تا آنکه سکوت با فریاد ریموند شکسته شد.
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

و سعی کرد نقابی که به صورتش چسپیده بود را جدا کند. به دنبال او فریادهای نارضایتی در کلاس بالا گرفت.
- مامانم اگه بفهمه خالکوبی دارم کله مو می کنه!
- الان خیلی چیزای دیگه هم داری که ننه ت اگه بفهمه کله تو می کنه!
- من نمی خوام برم آزکابان!
- چرا من؟ چرا مــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟
- کسی معجون مرکب نداره؟
- فقط صبر کن من به بابام بگم...
- حتی دیگه نمی تونم به پیکسی تبدیل بشم...

ناگهان آستریکس از آن سر کلاس فریاد کشید:
- هوی لینی! تقصیر تو بود که من این ترم این درسو برداشتم...

و کرشیویی به سمت او حواله کرد. لینی از نیمکت به زمین افتاد. آلبوس که تا به حال تلاش می کرد خشمش را مهار کند، با دیدن این صحنه از کوره در رفت.
- آسکاریس با هم قد خودت در بیوفت! له وی کوریپوس!

تنش بر فضا سایه افکند بود. دانش آموزان، ناامید از پیدا کردن راه حل به جان هم افتاده بودند و طنین هکس و نفرین از هر گوشه ی کلاس به گوش می رسید. در این اثنا اما دابز مورد اصابت یک استیوپیفای کمانه کرده قرار گرفت. بی هوش شد و هنگام سقوط، سرش به لبه ی نیمکت برخورد کرد. گردنش صدای مرگ داد و بلافاصله، جسمش به حالت عادی برگشت.

ارنی مک میلان، ریگولوسی مزین به فرق وسط، در میانه ی کلاس ایستاده و با دهان باز و نفس حبس شده نظاره گر این حادثه ی شوم بود. طلسم های متنوع و هفت رنگ از اطراف وی عبور و فضا را معنوی می کرد. ارنی زیر لب "اما"یی گفت و با قدم های اسلوموشن به سمت جسد بی جان دخترک حرکت کرد.

دو زانو روی زمین نشست. کله ی جسد را در آغوش گرفت و هق هق بی صدا، شانه هایش را به لرزه انداخت. مدتی را در همان حال سپری کرد تا آنکه غم، جایش را به خشم داد.

ارنی با سری افکنده، صورتی خیس و دماغی روان جسد را رها کرد و از جا بلند شد. نفس عمیقی کشید. با یک حرکت سریع دست، بینی اش را پاک کرد و محتویات از سوراخ های ماسک، صورت ملیندا بوین را مورد عنایت قرار داد.

ملیندا فریاد عجز سر داد و محتویات ترش و شور به دهانش راه پیدا کرد. نمی توانست تنفس کند. درحالی که گردنش را گرفته بود و عقب عقب می رفت، "کرونا"ی بی جانی زمزمه کرد و به زمین افتاد. جسد او نیز به حالت عادی بازگشت.

ارنی بی خبر از این حادثه، با قدم هایی بلند به صدر کلاس رسید. نمی دانست کدام یک از آن ریگولوس ها عشق زندگی اش را به کام مرگ کشانده اما خوب می دانست که انتقام شیرین تر از شربت عسلی ست.

چوبش را بالا گرفت و بی مقدمه، "آداوراکاداورا"هایش را نثار تک تک شنل پوشان کرد تا آنکه دیگر کسی باقی نماند جز سایه ای نشسته در منتهی الیه سمت چپ کلاس که با توجه به مکان نشستنش، می بایست مایکل رابینسون باشد.

مایکل تمام آن مدت سر جایش نشسته بود. دستانش را روی نیمکت گذاشته و به خال گوشی مو دار انگشتش نگاه می کرد و حاضر بود قسم بخورد که پیش از این خالی وجود نداشته.

ارنی کنار نیمکت او ایستاد.
- هی... هوی! مایک؟ مایک؟

مایکل نگاه ماتی به مرگخوار انداخت.
- چیکار می کنی مایک؟
- من... من صبح قهوه نخوردم... صبح هاست قهوه نخوردم. آشپزخونه قهوه نداشت. من... اینجا کجاست؟

اشک های ارنی امانش را برید و قلبش به درد آمده بود چرا که در آن لحظه فهمید غم هم کلاسی اش از او بزرگ تر است. دست مایکل را گرفت. چوبدستی خود را در دست او گذاشت و گفت: منو بکش. خواهش می کنم منو بکش. دیگه نمی تونم... نمی تونم.

مایکل با همان نگاه مات و دهان نیمه باز، به نشان درک بالا اندک سری تکان داد و زمزمه کرد: آداوراکاداورا.

با شل شدن دستان ارنی، چوب از میان انگشتانش سر خورد و به زمین افتاد. کلاس مملو از جسد هم کلاسی هایش بود و به یاد نمی آورد چه اتفاقی افتاده. حتی اسم خود را به یاد نمی آورد اما یک چیز را می دانست، که در این سرزمین نم کشیده قهوه ندارند. دهانش را به ملچ ملوچی بی حاصل برای یادآوری طعم موکا باز و بسته کرد.

نگاه بی رمقی به جسد ارنی انداخت. حق با او بود. زندگی بدون قهوه معنی نداشت.

مدتی جیب شنل را گشت تا اینکه دستش دور چوب دستی محکم شد. با زاویه ی صحیح آن را در دهان قرار داد. چشمانش را بست و خود را درحال نوشیدن یک لیوان لته ی دارچینی تصور کرد.
- آداوراکاداورا...

***


قصه ی ما به سر رسید، مایکل به قهوه ش نرسید
البته تکلیف انجام شده بود: همگی به حالت عادی برگشتن.








ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۱:۰۸:۳۴
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۱:۱۲:۴۸



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۰:۲۸:۱۵ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین

سپتیموس مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲:۱۴ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۰۳:۴۵ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از عمارت مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
-باورم نمیشه، باورم نمیشه....
-اوووووف دو دیقه آروم بگیر بشین....از وقتی اومدیم سیصد دفعه این مسافت رو رفتی و امدی.
-چرا تو عین خیالت نیست هان؟

سپتیموس به اندازه چند ثانیه سرش رو از توی کتاب«چگونه جادو ها را خنثی کنیم»در آورد و به آدلایدی که با شکل ریگولوس اخمالو و دست به کمر زده به او خیره بود نگاهی انداخت. سری تکان داد و باسکوت و خونسردی تمام به داخل کتاب برگشت.

-چرا هیچی نمی گی من که اون موقعی که کریچر اینکار رو کرد صورتت رو دیدم مطمئنم اگر به خاطر نمرت نبود بی شک می کشتیش پس چرا ال...
-سایلنسیو....خب بهتر شد.

آدلاید سخت در تلاش بود که بتونه دهنش رو باز کنه تا دوباره شروع به سخنرانی کنه ولی هرچقدر سعی کرد نتونست توی این فاصله هم سپتیموس چهار پنج تا کتاب رو زیر و رو کرد تا بتونه راهی برای ریگولوس نبودن پیدا کنه.

پس از دو سه ساعت که برای آدلاید یه عمر گذشت بلاخره تونست دهنش رو باز کنه.

-درینا تو...
-هیس.
-یعنی چی هیس هی....
-د میگم هیس.
-اوف خدایا من چی میگم این...
-میشه دودقیقه ساکت باشی

آدلاید دست به سینه شد و چپ چپ به سپتیموس نگاه کرد که متوجه شد سپتیموس داره چیزی رو از توی برگه ای کهنه از لای کتاب زمزمه میکنه اخم هاش رو باز کرد و به سمت سپتیموس که روی تخت کنار میز نشسته بود خیز برداشت و کنار او نشست و خط به خط برگه رو شروع کرد به زمزمه کردن.

-معجون بازگشت از شکل ریگولوس. اگر شخصی به طور اتفاقی توسط کریچر به ریگولوس تبدیل شده است با خوردن این معجون به شکل خودش بازمی گردد...
-میشه هیچی نگی بذاری تمرکز کنم؟ بلکه بتونیم از این مخمصه ای که توش گیر کردیم خلاص شیم؟
-یعنی چی هیچی نگم این راه نجات می تونیم مثل قبلمون بشیم و در ضمن نمره هم می گیریم
سپتیموس:
-تو یعنی به این قضیه مشکوک نیستی؟
-چیش مشکوکه؟ اینکه یه کاغذ پوسیده راه حل مشکل ما رو داره؟
-و اینکه زیادی از حد داره درست میگه.
-خب یکم مشکوک هست ولی چه اشکالی داره...بیخیال.

آدلاید بلند شد و کاغذ رو برداشت و به کلاس معجون سازی آپارات کرد و فرصت هیچگونه واکنشی رو به سپتیموس نداد و او را دنبال خود کشید.

کلاس معجون سازی

سپتیموس به دیوار تکیه زده بود و به آدلایدی که اینور و اونور می رفت چشم دوخته بود.

-خب بذار ببینم چی لازم داریم؟
خون تک شاخ
گردنبند از جنس زمرد
نیش باسیلیسک
و....و....
رو کرد به سپتیموسی که با کنجکاوی نگاهش می کرد.

-و خون دورگه.
-برو بابا من که گفتم اشتباهه خون دورگه باید الان از کجا بیاریم؟
-خب بابا کاری نداره که این مدرسه اینهمه دورگه داره فوقش اینه که یه دورگه رو می کشیم دیگه کاری نداره.
-کی رو می خوای بکشی هان...مثلا پروفسور اسنیپ خوبه؟
-اینم فکر بدی نیستا.
-آآآآآآآه.

سپتیموس این رو گفت و به فکر فرو رفت. یک دو رگه که راضی بشه چند قطره خونش رو به اونها بده یعنی کی میتونه باشه؟ناگهان جرقه ای در ذهن او خورد.

-اما کارلیو.
-بنده مرلین چجوری می خوای خون اون دورگه بد عنق رو بگیری؟
-به زور شمشیر.

خوابگاه اسلیترین

-سلام امای عزیز...سریع مقداری از خونت رو رد کن بیاد.
-چی میگی درینا؟...حالت خوبه؟....چیزی خوردی؟
-پتریفیکوس توتالوس..

و بعد اما در حالت خشک شده روی زمین افتاد سپتیموس جلوتر رفت و با چاقو روی دست اما کشید مقداری خون بیرون ریخت آدلاید شیشه ای ظاهر کرد و خون رو برداشت.

-ما معذرت می خوایم....واقعا معذرت می خوایم....راستش اگر کریچر مارو این شکلی نمی کرد ما هم دنبال راه حل نمی رفتیم که بفهمیم به خون تو...
-آدل اگر اعتراف نامه ات تموم شد پاشو بیا
-من بازم معذرت...
-آدل...

و بعد با هم به سمت کلاس معجون سازی را افتادند.

کلاس معجون سازی

-به نظرت چه مزه ایه؟
-برای من مزه اش مهم نیست این مهمه که دارم خون یه دورگه بدبخت رو می خورم

و بعد با هم خوردند و پس از آن لبخندی رضایت بخش که حاصل تغییرشون بود رو بهم زدند و به سمت خوابگاه راه افتادند و منتظر کلاس نابود کننده دیگر کریچر ماندند.


ویرایش شده توسط سپتیموس مالفوی در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۲ ۹:۳۳:۲۰
ویرایش شده توسط سپتیموس مالفوی در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۲ ۲۳:۱۹:۳۳

?AFTER ALL THIS TIME

ALWAYS




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۳۲ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۵:۲۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 103
آفلاین
نمرات جلسه اول تغییر شکل

گریفندور:

آستریکس: 21=5_26
پست شما حاوی چندین غلط املائی هستش. حتما قبل از ارسال یکبار بخونید پست خودتون رو. شکلک برای دیالوگ هاست.

ریونکلا:

ریموند: 29
خیلی خوب بود. فقط در مواردی مثل سبزی پیدا کردن و اینجور چیزا بهتره جادویی فکر کنیم. مثلا به جای سبزی بنویسید شروع کردن کاشت مهر گیاه. به جای کفشدوزک مثلا داکسی پیدا شه و این جور چیزا.

لینی وارنر: 24.5=5_29.5
خوبه. یه کم سریع رد شدین از بعضی جاها که ظرفیت داشت.


تصویر کوچک شده

وایتکس!



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹:۲۳ دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
خانه گریمولد- اتاق اما

اما روی تختش نشسته بود و با عجله صفحات کتاب هایی که روی تخت پخش و پلا بودند، ورق می زد.
-چه گونه از شر خال های خود راحت شویم؟... این نیست!... چه گونه مو های خود را بلند کنیم؟... اینم نیست!... چگونه مهرگیاه پرورش دهیم؟... نه... مثل اینکه تو اینم نبود!

اما، کتاب "پاسخ به چرا و چگونه های جادوگری" را کنار گذاشت و به سراغ کتاب دیگری رفت.
-معجون ها و کاربرد آنها در زندگی.فهرست و نام معجون ها... معجون شادی، معجون مرکب، معجون رعد و برق، معجون بازگشت...بذار ببینم چی راجع به این نوشته...معجون بازگشت.این معجون یکی از قوی ترین معجون هاست که می تواند همه چیز را به شکل اولش برگرداند. فقط کافی است که یک شیشه از این معجون را سر بکشید تا دوباره مثل قبل شوید و... آره! آره! پیداش کردم بالاخره! اینطوری می تونم به حالت عادی خودم برگردم.

اما که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید کتاب را بست و تصویر خود را در آینه تماشا کرد.
از وقتی که وارد خانه شده بود، خود را در اتاقش حبس کرده بود و به دنبال راه حلی می گشت تا از دست چهره ریگولوسی راحت شده دوباره به شکل اصلی خود بازگردد. او آنقدر در اتاق مانده بود که کسی از وجودش در آنجا خبر نداشت.

-فکر کنم تو آشپزخونه یه شیشه معجون داشته باشیم... باید دوباره خودم بشم.

آشپزخانه

-کو پس؟... چرا اینجا نیست؟...
-جیییغ!

اما از بالای کابینت با سر به زمین افتاد.
-آخ سرم!...چرا جیغ می کشی پنی!؟
-دزد! تازه اسم منم بلده!...دزد!
- کو؟ کجاست؟... دزد کو؟... نکنه منظورت منم؟
- بله تو دزدی. آی دزد اومده تو خونه گریمولد!...
-آخه کدوم دزدی این همه وسایل رو ول می کنه و میره بالای کابینت؟... من اما...

شترق!

- من... کجام؟

اما داخل اتاقی تاریک قرار داشت که تنها منبع نور، چراغ آوازیزان بالای سرش بود. اما خواست تکان بخورد ولی نشد.
-چرا من رو به صندلی بستین؟... پس عشق محفلی چی شد؟:brokenhearted:
- پس بیدار شدی!
-ریموند! میشه بی زحمت منو نجات بدی؟
-نچ!
-چرا؟
-چون اینجا ما سوال می پرسیم و شما جواب میدی!
-

ریموند اولین بارش بود که از کسی بازجویی می کرد به همین دلیل خیلی ذوق و شوق داشت.
- میشه یه سوال بپرسم؟
-نه خیر. خب، شروع می کنیم! نام،نام خانوادگی، شهر یا کشور میوه...
-ری مگه داری اسم فامیل بازی می کنی؟
- شرمنده پنی. خب، دوباره شروع می کنیم. اسمت چیه؟
-اما دابز هستم. یعنی یادتون نمیاد؟:oh2:
- چه ادعایی! راستش رو بگو کی هستی؟
- ولی من اما هستم. همه چیز تقصیر پرفسور کرچره. پنی من اما دابزم.
- پنی ببخشید تقصیر من بود! انقدر محکم زدم با ماهیتابه زدم تو سرش که یادش نمیاد کیه.
- ریموند ناراحت نباش. من حالم خوبه و یادم میاد کی هستم.
-مثل اینکه وضعیتش خیلی بده؛ ببریمش سنت مانگو؟...
- نه! من رو نبرین سنت مانگو. من اما هستم...

دو ساعت بعد.

ریموند کم کم داشت خوابش می برد و اما هم از بس توضیح داده بود دهانش کف کرده بود.
-مثل اینکه نمی تونیم از زیر زبون حرف بکشیم. بیا فعلا بی خیال بشم تا بعدا پرفسور بیاد و بگه چی کار کنیم.
-باشه.

پنی با بی حالی کلید برق را فشار داد و همزمان با آن صدای بانو بلک بلند شد.
-خائن ها... گندزاده ها، بی اصل و... ریگولوس؟
- نه اشتباه گرفتید...
- پسرم کی برگشتی؟ عزیز مامان. مایه افتخار خاندان بلک!
-نه من اما...
-خونه ی ما رو از دست این خائن ها و گندزاده ها نجات بده...آهای چرا پرده رو می کشی!...پسرم!

پنی و ریموند با لبخند هایی ترسناک به اما نزدیک شدند،
- چرا اینجوری نگاه می کنید؟:worry:
- پس گفتی که اما یی و از مرگخوارا خبر نداری؟!
- آره.:worry:
- ری اون ماهیتابه رو میدی؟... تا تو باشی دیگه دروغ نگی.
- نه!

کلاس تغییر شکل.

- کریچر به جادو آموزان سلام کرد. تبدیل شدن به ارباب چه طور بود؟
- خیلی خوب بود پرفسور.

اما نگاهی به کبودی های روی دستش انداخت. تبدیل شدن به ریگولوس اصلا خوب نبود و اگر سیریوسی وجود نداشت که فرق بین او و ریگولوس را بفهمد قطعا کارش به سنت مانگو می کشید. ولی باز هم یک جای کار ایراد داشت. همه به جز اما هنوز شبیه ریگولوس بودند.
-پرفسور میشه یه سوال بپرسم؟
- اما تونست سوال پرسید. بپرس.
-چرا همه هنوز شکل ارباب ریگولوس تون هستن؟

ناگهان همه از خنده منفجر شدن.
-کریچر همه رو به ارباب تبدیل کرد و حالا قراره خودش همه رو به شکل قبل برگردونه. از قبل این رو کریچر به همه گفت.
- چی؟ یعنی لازم نبود که به شکل قبلی خودمون برگردیم؟

اما که واقعا برای رسیدن به شکل واقعی اش کلی تلاش کرده بود و کلی کتک خورده بود بعد از شنیدن جمله پرفسور کریچر غش کرد و به سنت مانگو منتقل شد.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۲۰ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۵:۲۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 103
آفلاین
جلسه دوم درس تغییر شکل

بعضی شب ها آدم راحت میخوابد. معمولا خیلی کم پیش می آید. آن شب جزو معدود شب هایی بود که کریچر راحت خوابیده بود. دوست بسیار بسیار عزیزش مانداگاس، چوبدستی ای که کریچر مدتها پیش سفارش داده بود را برایش فراهم کرده بود. کریچر لبخندی زده بود. چوبدستی را کنارش گذاشت و راحت خوابید. فردا برنامه ویژه ای برای شاگردانش تدارک دیده بود. مطمئن بود همگی از آن لذت خواهند برد.

***


بعضی چیزها ترسناک است. مثلا اگر به شما بگویم فردا دایناسور های جهش یافته فضایی به زمین حمله می کنند، کاملا حق دارید بترسید. اما اگر بگویم فردا به همه بستنی قیفی مجانی می‌دهند قطعا نخواهید ترسید. بستنی قیفی نه تنها ترسناک نیست که خیلی هم خوشمزه است. اگر بگویم شهاب سنگ، حق دارید بترسید اما اگر بگویم کریچر برای شاگردانش برنامه ویژه ای تدارک دیده بود نه تنها حق دارید بترسید که کاملا جا دارد وحشت کرده و خودتان را زیر تخت حبس کنید، شاید حتی شهاب سنگ و دایناسورهای جهش یافته فضایی آن قدر ها هم ترسناک نباشد!

دانش آموزان وارد کلاس شدند. برخلاف همیشه، کریچر از قبل در کلاس حضور داشت و چوبدستی کوتاهی را میان انگشتان بلند و کشیده اش می چرخاند.
چند لحظه بعد کریچر شروع به صحبت کرد.
_کریچر امروز برنامه ویژه ای برای دانش آموزان داشت!

نگاه هایی حاکی از "مرلین خودش بهمون رحم کنه! " بین بچه ها رد و بدل شد.

_کریچر احساس کرد که دانش آموزا خیلی با کلاسش حال نکرد. برای همین تصمیم گرفت روند تدریس رو عوض کرد.

بچه ها کمی امیدوار شدند. آیا بالاخره از نوشتن لحظه لحظه زندگی خانم بلک خلاص می شدند؟

_کریچر فهمید که بچه ها چندان از نوشتن خوششون نیومد.

چوبدستی که در دست داشت را بالا گرفت.
_این چوبدستی رو یکی از دوستان خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عزیز کریچر، براش از صاحبش "قرض" کرد. کریچر با خودش فکر کرد شاید اگه بچه ها نوشتن دوست نداشت با درس عملی بیشتر حال کرد!

ناگهان بچه ها فهمیدند کریچر قصد انجام چه کاری دارد. افسوس که به شدت دیر شده بود.

کریچر چوبدستی را بالا گرفت.
_سکتوم اربابسرا!

گوی سبز رنگ بزرگی از نوک چوبدستی خارج شد و بالای سر بچه ها قرار گرفت. سپس طلسم های سبز رنگ از گوی خارج شدند. هر طلسم به سمت یکی از بچه ها رفت. طلسم هم چون ماری به دور هریک از دانش آموزان پیچید. لحظه ای بعد، همگی تبدیل به پسری لاغر با صورتی کشیده، بینی بزرگ و موهای لخت شده اند.

_کریچر به ملت تبریک گفت. همه تبدیل به ارباب ریگولوس شد! تکلیف جلسه بعدتون اینه بود که راهی پیدا کرد تا به حالت عادی برگشت.(30 نمره) کریچر براتون آرزوی موفقیت کرد!

طبق روال همیشگی کریچر بعد از گفتن تکلیف غیب شد.


تصویر کوچک شده

وایتکس!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.