هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶:۱۷ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸
#37

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۵۷
از زیر سایه پسر عزیزم
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 85
آفلاین
(سوژه جدی نویسی می باشد.)


خلاصه:
هري پاتر در نزدیکی دریاچه با روحی به اسم جورجی ملاقات کرده و روح برای آزادی از دنیای زنده ها از هری می خواد که جسد اون رو که توی دریاچه هست بیرون بیاره و دفن کنه، هری برای رفتن به عمق دریاچه به گیاه آبشش زا نیاز داره. لاتیشیا رندل گفته که این گیاه رو داره ولی در عوضش گردنبند لینی وارنر رو خواسته. حالا هری و هرمیون، رون رو انتخاب کردند تا با لینی صحبت کنه و گردنبندشو ازش بگیره.

* * *


دو کتف رون را هرمیون و هری گرفته بودند و او را کشان کشان به سمت راه پله ای که لینی معمولا در آن پرسه میزد میبردند.
نزدیک راه پله که رسیدند، رون را با لینی تنها گذاشتند و خودشان پشت دیوار ها پنهان شدند.

رون با قدم هایی که سعی داشت توامان با آرامش باشد به لینی نزدیک شد.
_اهم اهم... امم سلام لین! چه خبرا؟

هری و هرمیون که به این آغاز گفت و گوی مصیبت بار گوش سپرده بودند با دستهایشان بر پیشانی خود کوبیدند.
لینی در حالی که در هوا معلق بود و بال بال میزد به رون نگاه های مشکوکی انداخت.

رون تلاش می کرد تا جایی که در توانش بود روی خودش مسلط شود،
اما در اینجا بحث از رون ویزلی بود!
رون هرگز در زندگی اش اعتماد به نفس کافی نداشت. همیشه تحت الشعاع فرد و جرج بودن تاثیرش را روی زندگی وی گذاشته بود.
_امم... میگم ل...ل... لینی...من شنیدم تو یه گ...گ...گردنبند داری! میشه این گردنبندت رو به من بدی؟ بجاش منم باهات م...م...معامله میکنم و اگر درخواستی داشته باشی برات فراهمش میکنم.

لینی بال زدن هایش را سریع تر کرد. گردنبد کوچک آبی اش در گردنش می درخشید.
_توی خودت چی دیدی که بیای و بخوای سر چیزی که مال منه باهام معامله کنی؟!

از همان دقایق اول این گفت و گوی بی سرانجام، عدم انتخاب صحیح هری و هرمیون مشهود بود. لینی بال بال زنان با خشم از آن ها دور شد و به سمت تالار ریونکلاو به راه افتاد.

هری و هرمیون با احتیاط به رون نزدیک شدند.
_خراب کردم!
_یه خورده.

اما هرمیون با دیدن چهره مایوس رون از حرفش پشیمان شد.

در این بین هری هر لحظه برای آزاد کردن روح جورجی از این دنیا مصمم تر می شد.
_بچه ها... مهم نیست دیگه. باید به فکر راه دیگه ای باشیم.

رون که هم بخاطر مرگخوار بودن لینی و هم بخاطر برخوردش با او خشمگین بود، بلاخره ایده ترسناکش را به زبان آورد.
_ما باید گردنبند رو از لینی بدزدیم. به تالارشون میریم و گردنبند رو ازش می دزدیم.

هرمیون اصلا با این ایده میانه خوبی نداشت.
_رون...چی داری میگی؟! دزدی؟ این اصلا منصفانه نیست!
_اما اون یه مرگخواره هرمیون! اونم مثل دراکو ذاتا مشکل داره. ببینم اصلا خودت چه ایده ای داری؟!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳ ۲۰:۱۲:۵۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳ ۲۲:۲۱:۱۷
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۴ ۰:۰۳:۵۶



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۰:۲۵ جمعه ۴ آبان ۱۳۹۷
#36

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۵:۰۷ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
_محاله!اون یه مرگ خواره!میکشتمون!!!
رون این را میگوید و با عصبانیت پایش را به درختی میکوبد.
هرماینی سخت مشغول فکر کردن است.هری با طعنه میگوید:
_قطعا توی کتابخونه کتابی پیدا نمیشه که توش نوشته باشه چجوری گردن بند لینی وارنر مرگخوار پیکسی رو گرفت!
هرماینی نگاه تند و تیزی به او میکند.
_یه فک خوب دارم.
رون چاپلوسانه میگوید:
_تو همیشه فکرای خوب داری!
هرماینی با سرمستی قابل ملاحظه ای میگوید:
_اون گردنبند به جونش بستس..
هری با عصبانیت میگوید:
_مرسی از روحیه دهی تون!!
هرماینی که کلافه شده است با عصبانیت میبگوید:
_هری.میذاری حرف بزنم؟
وقتی سکوت برقرار میشود هرماینی ادامه میدهد:
_ماهم میتونیم بهش یه چیزی بدیم عین کاری که اون دختره کرد میدونید یعنی یه چیزی که دوست داره رو با گردنبنده معاوضه کنیم.
هری میگوید:
_ولی ما که نمیدونیم..
هرماینی دستی به موهایش میکشد و میگوید:
_ازش میپرسیم ها؟ پیدا کردن یه پیکسی آبی که اونجا تو راه پله گشت میزنه کار سختی نیست!
هری با شیطنت میگوید:
ولی خب کی باید با اون صحبت کنه؟
و هردو به رون خیره میشوند
رون پوزخندی میزند و میگوید:
شوخی میکنید دیگه نه؟
و سپس قیافه متعجبی به خود میگیرد و میگوید بچه ها تروخدا..
هری و هرماینی دو دست رون را میگیرند و او را به سمت راه پله ها میکشند
رون گریه کنان میگوید:
_بچه ها نهههه!خواهش میکنم!من دوستتونم!نهه!!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#35

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 415
آفلاین
نقل قول:
خلاصه: هري پاتر در نزدیکی دریاچه با روحی به اسم جورجی ملاقات کرده و روح برای رهایی از شرایطش و رفتن به دنیای مرده ها از هری می خواد که جسد اون رو که توی دریاچه است بیرون بیاره و دفن کنه، هری برای رفتن به عمق دریاچه به گیاه آبشش زا نیاز داره. لاتیشیا رندل به آن ها گفته که این گیاه را دارد.


هری، رون و هرمیون برگشته و به لاتیشیا نگاهی می اندازند. دخترک کتابی را در چنگ می فشرد و با نگرانی به سه نفر نگاه می کرد.
سر دخترک به سختی تا شانه های هرمیون می رسید.

- خب پس بدهش.

رون به سمت او خم شده و دستش را دراز کرده بود. دخترک چند باری پلک زده و سپس چند قدمی عقب عقب رفت.
از چیزی می ترسید!
- نه نه! اینجوری... یعنی همینجوری نمی دمش.

کتاب را محکم تر چنگ زد و به جلوی پایش خیره شد. مردمک ها درون چشمانش جست و خیز کرده و خبر از نزاع درونی اش می دادند، از نوعی حساب و کتاب.
سپس چیزی را زیر لب زمزمه کرد.

- چی؟

هری حتی حرکت لب های او را هم به سختی دیده بود.

- باید... باید یه کاری برام انجام بدی!

دخترک دستش را بالا آورده و شخصی را در سمت دیگر راهرو نشان داد و آنگاه چشمانش درخشیدن گرفتند!
- برام گردنبند لینی وارنر رو بدزدید!



নীরবতা


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
#34

ریونکلاو

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۵۱ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 33
آفلاین
- ولی هری تو نمی تونی همینطوری بری بپری تو دریاچه و یه جنازه رو بزنی زیر بغلت و مثل یه رقاص باله برقصی و اونو دفن کنی. 
- هرمیون راست می گه هری. مرلین رو خوش نمیاد.
- بچه ها اگه فقط می خواین همینطوری من رو سرزنش کنید و هیچ کمکی نکنید اصلا نمی خواد بیاید. من قول دادم و به قولم هم عمل می کنم.
- اگه خیلی مطمئنی که ما همیشه پشتتیم ولی خواهش می کنم بهش فکر کن.
- هرمیون من فکر هام رو کردم و می خوام این کارو انجام بدم. من قول دادم!

و بعد آنها در سکوت به سمت دریاچه راه افتادند. وقتی به دریاچه رسیدند هرمیون گفت:
- چطوری می خوای بری اون رو بیاری؟
- با استفاده از اون گیاهی که تو مسابقه جام آتش ازش استفاده کردم. - خب تو که الان نداریش.
- منم الان نخپاستم برم جنازه رو بیارم. اومدم که جورجی رو ببینم و ازش بپرسم که جنازش دقیقا کجای این دریاچه‌ست.

و بعد بلند فریاد زد:
- جورجی!! خواهش می کنم بیا. می خوام ازت یه سوالی بپرسم.

و وقتی دید کسی جواب نداد گفت:
- محل تقریبی جنازت کجاست؟

و باز هم کسی جواب نداد. ولی بعد صدای تق کوچکی از درخت پشت سرشان آمد. رون که انگار چیزی دیده باشد به سمت درخت رفت و کاغذی را از روی زمین برداشت و آن را بلند خواند:
«شرق دریاچه جلوی درختی که علامت ضربدر قرمز دارد.»
آنها شرق دریاچه را نگا کردند و به طور محو علامت قرمزی را روی یک درخت دیدند.
- خب بچه ها هوا تقریبا داره تاریک می شه بیاین برگردیم به قلعه و فردا کار رو انجام بدیم.

آنها به سمت قلعه راه افتادند. وقتی که داشتند در یک راهرو قدم می زدند هرمیون گفت:
- حالا اون گیاه رو از کجا میاری؟ دفعه پیش از انبار اسنیپ آوردی ولی الان دیگه اسنیپ از گیاه آبشش زا نداره.
- تو از کجا میدونی؟
- وقتی رفته بودم یه سوال از پروفسور مک گوناگل بپرسم دیدیم داره با اسنیپ حرف می زنه و از گیاه آبشش زا رو واسه یه معجونی می خواست و اسنیپ گفت که اون رو نداره.
- پس حالا گیاه آبشش زا رو از کجا بیاریم؟

غرق در صحبت کردن بودند که یکهو یکی از پشت سرشان گفت:
- من می تونم اون رو بهتون بدم.

ناگهان هر سه شان برگشتند و دختری که نصف موهایش در صورتش ریخته بود را دیدند که دست به سینه نگاهشان می کرد. او لاتیشا رندل بود. یک دختر ریونکلایی. پوستش بسیار سفید بود و زیر نور مشعل قیافه ترسناکی پیدا کرده بود. با پوزخندی گفت:
- مگه نمی خواستینش؟



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
#33

همیش فراتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۴:۴۲ سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷
از جایی بدون ستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 41
آفلاین
هرمیون با هم دردی با هاگرید صحبت میکرد که ناگهان هری با صدایی شبیه به غارغار درامد :
- بسه دیگه ! ... هاگرید من ازت معذرت میخوام ولی باید درمورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.

هاگرید صورتش را به طرف هری چرخاند و با لحنی که سپاس و ستایش در ان موج میزد گفت :
- واقعا ممنونم هری که میخوای درمورد پدرم حرف بزنی.
- نه هاگرید ؛ من میخوام درمورد جورجی با تو صحبت کنم.

هاگرید دستش را به ریشش کشید و شروع به قدم زدن در کلبه کوچکش کرد. سپس با همان لحن همیشگی ادامه داد :
- ببین ... این جورجی ، من نمیشناسمش ولی از پرفسور دامبلدور ... اره خود پرفسور دامبلدور شنیدم که میگفت
اون قبل از رفتنش یه چیزی رو کش رفته و فرار کرده ؛ حالا چی شده که درمورد اون سوال میکنید ؟
- هیچی ، اون الان یه شبحه و توی این منطقه سرگردونه ، اومد پیش من و از من خواست تا بدنشو از توی اب در بیاریم و یجایی دفنش کنیم.

رون بدون ملاحظه به دیگران شروع به حرف زدن کرد :
- صبر کن ببینم ، من دفنش نمیکنم.

هرمیون با لحنی عصبانی گفت :
- الان وقتش نیست که کنار بکشی ، باید همون موقع که هری گفت مخالفت میکردی نه الان.
- خوب من اون موقع نفهمیدم که غضیه چیه.

هری و هرمیون با چهره ای که تعجب از ان سرازیر بود به هم نگاه میکردند ، رون دستش را بالا گرفت و ادامه داد :
- نگاه کنید ، اون مدت زیادیه که زیره ابه. پس من مطمئنم که بدنش زیر اب پلاسیده شده و اینطور چیزا...کلی گند کاری میشه.

هرمیون نگاه تندی به رون کرد و گفت :
- تو نگران نباش ، من خودم درستش میکنم.

هری که بی خیال جر و بحث شده بود به پیش هاگرید رفت و به هاگرید در حال گریه گفت :
- هاگرید ؟ دیگه چی میدونی ؟
- راستش ... فقط اینکه اون ادم عجیبیه و خیلی هم حیله گره.
- حیله گر ؟
-اره ؛ من که اینطوری شنیدم.
- باشه ... خیلی ممنون هاگرید ، ما فعلا میریم . بای
- به سلامت

هاگرید دستمال قرمز و گل گلی را از توی جیبش در اورد و جلوی دماغش گذاشت ، مسلما صدای ترمز قطار از ان صدا لذت بخش تر بود.

هری و رون و هریمون هر سه از کلبه خارج شدند.

- هری ؟ ما کجا میریم ؟
- سمت دریاچه.


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۶
#32

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۴:۳۴ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
رون و هرمیون همون طور که به همراه هری سمت کلبه‌ی هاگرید میرفتند، از او سوال‌هایی درباره‌ی جورجی میکردند.

_ جورجی مال چه زمانی بوده؟
_ دقیق متوجه نشدم که مال چه دورانی بوده ولی یادمه که گفت اسم مدیر اون زمان جیسون بوده!
_ جیسون؟ اون ساموئلزی که جهانگرده؟
_ رون داره میگه مدیررررر! فقط کم مونده بود جهانگرد بیچاره سختی کشییدرو نسبت بدی به صد سال پیش که دادی.

هری سرش را نامحسوس تکان داد و قدم‌هایش را تندتر کرد.

_ این آقای جیسون مدیر هاگوارتز بوده... اینم میدونم که قبل از مدیر زمان تام ریدل اینجا بوده... ولی بخاطر یه سری اتفاقات استعفا داده و رفته...
_ استعفا داده؟ یا مجبورش کردن استعفا بده؟

هرمیون نگاه تندی به رون انداخت و ادامه داد:
_این سیاه بازیا تو هیچ کتابی ثبت نمیشه مستر.

هری دستش را بالا آورد و به در کلبه کوبید. هاگرید در حالی که فین فین میکرد، چشمانش قرمز شده بود و اشک از چشمانش بر روی ریش‌های در هم گوریده‌اش میریخت؛ در را باز کرد. بچه‌ها نگران، به سرعت وارد خونه شدند.

_ هاگرید؟ هاگرید چیشده؟

هاگرید همون طور که گریه میکرد، بریده بریده گفت:
_ امروز... روز مرگ... پدرمه... اگر...اگر اون... نمرده بود...شاید یه پشتیبان... داشتم که... از مدرسه...اخراجم نکنن و... و...

هرمیون به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت.
_ آروم باش هاگرید... نظرت چیه که براش یه مراسم کوچیک بگیریم؟

ابروهای هری جوری به سمت بالا پرید که نزدیک بود از کادر صورتش خارج شود. جوری هرمیون رو نگاه میکرد انگار که اصلا ییادش رفته بود، علت اینجا بودنشون چیست.

_ خیلی ممنونم هرمیونی میشه کمک کنی کیک بپزم؟



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶
#31

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۲۵:۳۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 134
آفلاین
فردای ان روز

هری امتحانشو به خوبی داده بود و به همراه هرمیون و رون درحال قدم زدن تو حیاط مدرسه و حرف زدن درمورد امتحان بودند که هری یادش افتاد که به جورجی چه قولی داده بود. هری دستی تو موهاش کشید و روبه هردو گفت:
_ امممم , بچه ها باید یه چیزی بگم.
_ خوب بگو هری.
_ من دیروز با یه شبح به اسم جورجی اشنا شدم , اون یکم خجالتی بود و درمورد خودش باهام حرف زد , درمورد راحت نبودن تو این دنیا و اینکه میخواد از اینجا خلاص بشه.
_ خوب بعدش...
_ بعدش بهم گفت جسدش توی دریاچه غرق شده و تا وقتی که جسدش یجای بیرون از دریاچه دفن نشه اون تا ابد تو این دنیا موندگاره.
_ خوب چرا نمیره دفنش کنه اون که یه شبحه و میتونه توی اب نفس بکشه.
_ امممم. راستش خودمم نمیدونم فقط بهم گفته که نمیتونه وارد دریاچه بشه انگار اون شی که باهاش بود نمیزاره...
_ شی؟! اون دیگه چیه؟
_ راستش , خودمم زیاد متوجه نشدم. فک کنم یه چیز با ارزشی باشه اون خودشم چیزی از اون به یاد نمیاورد.

هرمیون ایستاد و روبه هری کرد ابروشو بالا انداختو با جدیت گفت:
_ هری برو سر اصل مطلب شما دوتا...
_ من بهش گفتم جسدشو از تو دریاچه درش میارم و دفنش میکنم.

هرمیون چشماش گرد شد و رون دهنش ده سانتی باز شد.
_ چی؟ تو چجوری میخوای اینکارو بکنی هان؟ اصلا به اینجاش فکر کردی؟!
_ شاید بهتر باشه به یکی از پروفسورها بگیم شاید اونا کمک کنن.
_ رون به هرکی بگیم قطعا مخالفت میکنن.
_ رون هرمیون درست میگه. ولی اگه بتونیم این کارو بکنیم خوب میشه چون حداقلش میتونیم بفهمیم اون شی چیه که نمیزاره اشباح وارد اون دریاچه بشه.
_ خوب هری انتظار داری چجوری اینکارو بکنیم هوم؟... اوه یه فکری به سرم زد , شاید هاگرید بتونه تو این موضوع کمک کنه.

هری و رون با نظر هرمیون موافق بودن و بازم بهتر از هیچی بود , هرسه کتاب هاشون رو بغل گرفتند و به طرف کلبه هاگرید به راه افتادند.



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵ یکشنبه ۳ دی ۱۳۹۶
#30

هافلپاف

آدر کانلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۹ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
سوژه ی جدید!

هری در حالی که دست هایش را در جیب هایش فرو کرده بود ، بر ساحل ماسه ای دریاچه قدم می زد. روز آفتابی و بهاری خوبی بود. آب دریاچه آرام بود و مثل همیشه صدای شلپ شلپ برخورد موج ها به ساحل به گوش می رسید.
هری برگشت و به هاگوراتز نگاه کرد. چمن های حیاطش برق می‌زدند و زیر نوازش های خنک نسیم به سمتی کج شده بودند. انگار که در آن هوای گرم و مطبوع کسی جزء هری میلی به بیرون آمدن نداشت. یا شاید هم بعضی هایشان میل داشتند ولی مجبور بودند کتاب معجون سازی را بخوانند. برای فردا شنبه امتحان معجون سازی داشتند. هری دو ساعتی درس خواند. ولی بعد احساس کرد مغزش سنگین شده و توان ادامه دادن ندارد. هرماینی پیشنهاد کرد به بیرون بیاید و نیم ساعتی هوایی تازه کند. هری هم که احساس می کرد پیشنهاد بدی نیست به حرف هرماینی گوش داد. بیست مری جلو رفت و رو به دریاچه ایستاد و لبخند زد.

- باد خوبی میاد نه؟ البته من که خوب حسش نمی کنم. آخه از داخل بدنم رد میشه ولی باید باد خوبی باشه. یک باد گرم. درسته؟ هر چی باشه الآن بهاره. فصل میوه های خوشمزه. فصل طبیعت و زندگی.

هری با تعجب برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. پسری آنجا ، لب مرز درختان جنگل ممنوعه و ساحل دریاچه ایستاده بود. به نظر همسن هری می آمد. هم قد او بود و لبخند می زد و ابرو هایش از هم فاصله داشت. البته تمام بدنش مثل یک غبار آبی بود و از داخل آن می شد پشت سرش را هم دید. هری با کنجکاوی و تعجب چند لحظه ای مکث کرد و بر پسر خیره شد. او هم به هری خیره شده بود و منتظر حرفی یا عکس العملی بود. هری گفت :
- آآآ... سلام.

پسر با کف بر سرش زد و لبش را گاز گرفت. موهای فر دارش در هوا تاب خورد.

- آه متاسفم. وقتی زنده بودم مادرم همیشه بهم می گفت که قبل از حرف زدن با کسی اول سلام کن. ولی من همیشه یادم می رفت.
- تو روحی؟
- آره.
- یکی از ارواح هاگوارتز؟
- درسته.
- پس چرا من هیچ وقت تو رو ندیدم؟
- خب راستشو بخوای من یکم خجاتی ام. معمولا با ارواح دوست میشم. بیشتر اوقات تو جنگل ممنوعه پرسه می زنم. البته نه که خیلی از اونجا خوشم بیاد. ولی من به مدرسه ترجیحش می دم.
- اسمت چیه؟
- اسمم جورجیه. ولی اینکه کی بودم و چه کارا کردم یادم نیست. فقط یک ته رنگایی از موقعی که زنده بودم یادم مونده. چیز زیادی نمی دونم. فقط یک مشت تصاویر و مکالمه های نامفهوم تو ذهنمه البته یادمه که توی هاگوارتر بودم. درس می خواندم و شاد بودم و چهره های گنگی از دوستام به خاطر دارم. آه راستی ، تو گروه گریفیندور بودم. تو از کدوم گروهی؟

هری با لبخند زد و گفت :
- منم از گریفیندورم.

روح جلوتر آمد و خندید و گفت :
- اوه ، چه عالی! اسمت چیه؟
- هری پاتر.
- هری پاتر؟ هنوز هم جیسون مدیر مدرسه است؟

هری اخم کرد و بعد چند لحظه گفت :
- جیسون؟

لبخند به آهستگی از صورت جورجی پاک شد و گفت :
- وای ، مثل اینکه از اون موقع خیلی گذشته. آره؟
- من تا حالا اسم این کسی که گفتی رو نشنیدم. اصلا نمی دونم کیه؟

جورجی در سکوت با چهره ای جدی به نقطه ای خیره شد و بعد چند لحظه دوباره لبخند زد و گفت :
- همیشه برای قدم زدن اینجا میای هری؟
- نه. چطور؟
- هیچی. همینطوری پرسیدم. آخه ، من همیشه جمعه ها اینجام. معمولا وقتایی که بقیه نیستن میام.

جرجی به دریاچه اشاره کرد و گفت :
- آخه می دونی. جسد من اونجاست. توی دریاچه.

هری برگشت و به دریاچه نگاه کرد. جورجی کنار او ایستاد. آهی کشید و هیچی نگفت. هری با تعجب گفت :
- توی دریاچه؟ چطور مردی؟

جورجی شانه بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم. از لحظه ی مرگم هیچی یادم نیست. فقط می دونم روز جمعه بود. ترسیده بودم و... یک چیزی ... یک چیزی توی دستام بود و می دویدم. فکر می کنم چیز با ارزشی بود.

هری چیزی نگفت. در سکوت به او نگاه می کرد و با خود فکر می کرد که ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چه اتفاقی برای جورجی افتاد و چطور مرد؟
جورجی برگشت و به هری نگاه کرد. دستش را بر شانه ی هری گذاشت. از پر هم سبک تر و کمی سرد بود. جورجی گفت :
- می تونم ازت یک خواهشی بکنم هری؟

در نگاهش التماس و تمنا موج می زد.

- بگو. اگه تونستم انجامش می دم.
- من هیچی از گذشته ی خودم نمی دونم. ولی می دونم که دلم نمی خواد اینجا باشم. دلم نمی خواد توی این دنیای پست و فانی بمونم. من باید برم به دنیای خودمون. ولی نمی تونم. من هر جمعه اینجا میام و فکر می کنم که چه بلایی سرم اومد؟ من قبل مرگ چی کار می کردم؟ کی بودم؟ اما هیچی یادم نمیاد. می دونم یک چیزی اون پایین هست که به این موضوع مرتبطه. می تونی... می تونی جنازه ی من رو از دریاچه بیاری بیرون؟ من نمی تونم به دریاچه برم. اگرم برم نمی توانم جنازمو دفن کنم. این دریاچه برام مثل یک دیواره که نمی تونم توش نفوذ کنم. نمی دونم چرا؟ خواهش می کنم هری! این دنیا برام مثل زندان شده. به خاطر هم گروه بودنمون هم که شده جنازه ی من رو از دریاچه بیاری و بیرون دفنش کن. خواهش می کنم.

هری نمی دانست چه بگوید. دو دل بودند که این کار را بکند یا نه؟ کمی شک داشت. اما وقتی جورجی را دید که چطور التماس و خواهش می کند نتوانست تحمل کند و گفت :
- باشه. من بعدا با دوستام یک سری به اونجا می زنم.

جورجی مثل یک فنر از جا پرید و از خوشحالی منفجر شد و کلی از هری تشکر کرد. هری از اینکه می توانست برای او کاری کند خوشحال بود و از طرفی خیلی دوست داشت بداند درون دست های جسد داخل دریاچه چه چیزی است؟









من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
#29

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴:۳۷ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
پست پایانی!

-آلبوس؟
-جانم؟
-خب حالا که فهمیدیم. همش دروغ بوده بهتر نیست بریم ؟

دامبلدور فهمید یا الان یا هیچوقت. پس رودرواسی را کنار گذاشت و با صدای رسا درخواستش را اعلام کرد.

-زن من میشی؟

البته شاید نباید به همین رسایی اعلام میکرد چون بیشتر از صد تا کله از گوشه کنار اتاق بیرون امد و به ان دو زل زد.

-اممم. من نمیدونم چی باید بگم!
-بگو آره.
-باشه. "آره"

صدای کلکله و همهمه و دست و جیغ و هورا از همه جا به هوا خواست و هاگرید جلوی البوس و مینروا ایستاد.و از جلوی هاگرید صدایی امد.
-ملچ ملوچ ملچ اوم اوم ملچ.

-هاگرید؟ برو اونور بذار ما هم ببینیم!
-نمیشه بد اموزی داره. هر موقع خودتون ازدواج کردین. بعدا از این کارا کنید.

فردای انروز : دفتر پروفسور

-پروفسور؟ هستین؟ اتفاقی افتاده که باید بهتون بگم.
-نه پروفسور نیست. اختیار اینجا فعلا با منه کارتو بگو.
-اما من با پروفسور کار داشتم اخه.
-پروفسور دامبلدور با پروفسور مینروا رفتن ماه عسل و من اینجا مسئولم. تو مشکلی با این قضیه داری ؟ تصویر کوچک شده


نوگل تازه شکفته در جا پژمرده شد و کمی هم خودش را خیس کرد و گریه کنان از اتاق خارج شد. گیبن هم پایش را روی میز گذاشت و دستش را در ظرف شکلات های دامبلدور کرد و سعی کرد تا حد امکان از نبود آلبوس استفاده کند.

پــــــایــــــــان!


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲:۱۶ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۶
#28

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
دامبلدور، به محض دیدن مینروا، به هاگرید علامت داد که برود.

- من که متوجه حرفاتون نمیشم پروف!
- ميگم
- یعنی ناراحتین الان؟
-

هاگرید متوجه علامت دامبلدور نميشد. درست در همین لحظه، سوزان که با زور رز، از تالار هافلپاف بیرون آمده بود، درحالیکه پتویش را روی زمین می کشید و بالشتش را در بغل داشت، از جلويشان گذشت؛ در همین لحظه، دوسیکلی شان افتاد.

- یعنی بچه ها دروغ گفتن؟
- چرا فرزندان روشنایی باید دروغ بگن؟

هاگرید که این چند ثانیه سکوت کرده بود، به حرف آمد:
- عجب صحنه رومانتیکی!

سیم های مغز مک گوناگال و دامبلدور، کمی مانده بود که به برق وصل شوند، اما از آنجا که وسایل مشنگی در هاگوارتز کار نمیکنند، این اتفاق نیفتاد

- آلبوس؟
- جانم؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.