هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
لرد که واقعا سرگردان شده بود، اعصابش هم از سرو صدا و پایکوبی تماشاگران متشنج شده بود، دستش را به طرف گردنش برد که زمان سرگردان را مجددا بچرخاند...

ولی آن دست هرگز به آن گردن نرسید!

چون وسط راه پیچش سختی داده شد و به پشت لرد برده شد و توسط طلسمی سرد و آهنین به دست دیگرش متصل شد.

-خب خب خب...نمایش دیگه بسه...الان که بردمت اداره پلیس حالیت می شه که یهو نمی تونی بپری وسط زمین و نظم مسابقه رو به هم بزنی. با این لباسات! با این قیافت!

لباس های لرد به نظر خودش بی نهایت شیک و زیبا بودند...قیافه اش هم مشکلی نداشت.
ولی فعلا کاری از دستش بر نمی آمد...
حداقل نه تا وقتی که دستانش بسته بودند.

باید هر طور شده دست هایش را آزاد می کرد.
-صبر کنین...شما سخت در اشتباهین! ما مربی هستیم! مربی همین تیمه که گل زد می باشیم.


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۳:۵۴
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 745
آفلاین
لرد که جای گرم و نرمی فرود اومده بود، خیلی برای بلند شدن از خودش عجله نشون نمیداد.
- ما محل فرودمون رو دوست داریم. هم سبزه هم نرم. فقط نمیدونیم این همه سر و صدا برای چیه. دستور میدیم همتون ساکت بشید.

در همون حین که لرد مشغول دستور دادن به تماشاچی ها بود که ساکت باشن و مزاحمش نشن، بیست نفر در حالی که دنبال یه توپ می دویدن داشتن مستقیم به سمتش میومدن.

- ما همیشه میدونستیم محبوب همگانیم. ولی تا حالا ان همه طرفدارمونو یک جا ندیده بودیم. البته نمیدونیم چرا انقدر چند رنگن. یاران ما باید سیاه پوش باشن. البته میبخشیمتون. اربابی هستیم بزرگوار!

- از قرارمعلوم این طرفدار سیاه پوش قصد نداره از وسط زمین بلند بشه. و بله نیروهای امنیتی میرن که این جیمی جامپ رو از زمین بیرون کنن.

لرد چشمش به سه نفر سیاه پوش نقاب دار افتاد که با چوب هایی دراز به سرعت به سمتش میومدن.
- بلاخره یارانمون اومدن. کم کم داشتیم احساس تنهایی میکردیم.

وقتی اولین نیروی امنیتی بالای سر لرد رسید چوبش رو دو سه دور تو هوا تکون داد و بلند بلند به زبون نا معلومی داد و فریاد کرد. لرد هم که کلا هیچ توهینی رو به خودش بر نمیتابید چوبدستیش رو در آورد و طلسمی رو به سمت مرد فریادکش روانه کرد.
مرد فریادکش سه متر شوت شد عقب، به توپ خورد و خودش و توپ رو با هم به درون دروازه برد.

-گگگگگگگگللللللللللللللللللللللل! گلللللللللللللللللللللل! گل برای سواحل گوران جنوبی در ثانیه های پایانی بازی. این اولین گل در تاریخ این کشورِ. حتی صعود این کشور هم بدون گل بوده. این کشور صرفا به دلیل اینکه تنها کشور قاره ی خودشونِ تونسته به جام جهانی صعود کنه. و همون طور که میدونید در مرحله ی گروهی هم تنها تیم گروهشون بودن و بدون بازی به این مرحله صعود کردن و طبق قوانین چون این قاره نماینده دیگه ای نداره همین یک گل حکم صعود اون ها به طور مستقیم به فینال مسابقاتِ. و اصلا مهم نیست که چهل و سه گل در این بازی خوردن. حالا اون ها قهرمان دنیا رو حذف میکنن.

گزارشگر عربده زنون این جملات رو می گفت و طرفدار های بی جنبه سواحل گوران جنوبی که تو خواب هم نمیدیدن بی هیچ زحمتی برن فینال ریختن وسط زمین و به جشن و پایکوبی مشغول شدن. اون وسط هم کسی به لرد توجه نمی کرد.
- چقدر شما پر سر و صدا هستین. ما داریم عصبانی میشیم.

حتی کسی به عربده های گزارشگر هم توجه نداشت.
- داور اعلام میکنه باید گل توسط var بررسی بشه. گویا گفته شده این گل توسط هیچ بازیکنی زده نشده و دست غیب توپ رو گل کرده.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لرد سیاه با دیدن مادرش در اون حال و روز نامتعادل، بشدت غمگین و افسرده میشه و دنیا در مقابل چشماش تیره و تار میشه.
پدر لرد سیاه همیشه براش مایه ی خجالت بود و حالا مادرش هم اضافه شده بود. تصمیم میگیره از این موقعیت فرار کنه.
برای کم کردن استرس و افسردگیش تنها چیزی که تو دستشه رو میچرخونه.

زمان سرگردان!

دنیا دور سرش میچرخه...دچار حالت تهوع میشه...به زمین و زمان فحش میده. تا این که بالاخره احساس میکنه دنیا متوقف شده و روی زمین میفته.

اولش چیزی نمیبینه. چون گرد و خاک توی چشماش رفته. فقط سرو صدای زیادی دور و برش هست و چمن خیس و سرد رو زیر پاش حس میکنه.

ناگهان صدای بسیار بلندی به گوشش میرسه:
-و حالا بازیکن حریف رو میبینیم که پا به توپ به طرف دروازه میره. در این بین یکی از هوادارا ظاهرا وارد زمین شده و وسط زمین نشسته...


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۴۵:۲۶ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
لرد چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت:"ای مومیایی های گستاخ ، باید چن تا آواداکداورا حرامتان کنیم."
بعد اشعه های سبز را به سمتشان شلیک کرد. اما طلسم ها بدون گذاشتن هیچ اثری بر مومیایی ها به سمت لرد برگشتند و او را مجبور به انجام یک حرکت چرخشی کردند تا از اصابت طلسم های مرگبار در امان بماند.
لرد با خونسردی گفت:"حرکات چرخشی برای کمرمان مفید است...قولنجمان شکست..."
این کفگیر جادوی لرد سیاه نبود که به ته پاتیل خورده بود ، مشکل از سطح ناهموار بدن مومیایی ها و قوانین شکست نور در فیزیک بود. لرد سیاه که وضعیت را به این شکل دید ، با خود فکر کرد :"درست است که موقع دویدن چندان با وقار به نظر نمی آییم ، اما نمی توانیم از اهمیت ورزش غافل شویم...جدمان سالازار گفته عقل سالم در بدن سالم."
در همان حال که لرد مشغول پوشیدن ردای ورزشی اش بود و خودش را برای مسابقات دو میدانی با حضور مومیایی ها آماده می کرد ، ناگهان مایعی صورتی رنگ به شدت و با فشار روی دهان و بینی مومیایی ها پاشیده شد. موجودات باند پیچی شده ، با حالتی نامتعادل تلو تلو خوردند و روی هم فرود آمدند.
لحظاتی بعد ، ساحره ای با موهای استخوانی رنگ و چشمان لوچ در حالی که تفنگ آبپاشی را حمل می کرد ، پدیدار شد و به سمت مومیایی ها رفت ؛ خم شد ؛ علائم حیاتی آن ها را بررسی نمود و زیر لب زمزمه کرد:"اُوردوز کردن...باید یه تغییراتی تو دستورالعملش بدم..."
لرد سیاه ردای ورزشی اش را داخل کوله پشتی جا داد و گفت:"مادر! شما اینجا چه می کنید؟"
-دارم یه سری تحقیقات گسترده رو مومیایی ها انجام می دم...می خوام بازارمو هدف یابی کنم...
-بازار چی رو؟
-بازار معجون عشق رو دیگه ، پسرم!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۷ ۱۸:۰۱:۱۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۷ ۱۸:۰۳:۴۱


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
خلاصه:

لرد از کشتن پدرش کمی متاسفه و می خواد این قضیه رو جبران کنه.
تصمیم می گیره به گذشته برگرده و رضایت پدرش رو جلب کنه. برای این کار از مرگخوارا می خواد که براش یه زمان برگردان تهیه کنن.
مرگخوارا زمان برگردان پیدا نمی کنن...به جاش چیزی به اسم زمان سرگردان می خرن که لرد با چرخوندنش از زمان و مکانی به زمان و مکان دیگه می ره. الانم وارد اهرام مصر شده و مومیایی ها دنبالشن!

....................


تپ...تپ...تپ...

تپ تپ تپ تپ تپ تپ...

تپ...تپ...تپ...

تپ تپ تپ تپ تپ تپ...



لرد سیاه نمی دوید! بسیار با آرامش حرکت می کرد. ولی صدای تپ تپی که از پشت سرش می شنید این حس را در او ایجاد می کرد که تحت تعقیب است.
-چه کسی پشت سر ماست؟

-اوس!
-کی بود ما را اوس خطاب کرد؟ خود را بنمایان!
-من پشت سرتون نیستم ارباب. جلوتونم. اگه برگردین این طرف می بینین که خودم نمایانده هستم. اینطور نیست کاتانا؟

لرد سیاه برگشت و ساحره ای با دامنی بسیار کوتاه در مقابلش دید.
-شما در انتخاب پوشش خود آزادید. دامن شما توجه ما را جلب نکرد...مگه ما رودولفیم؟کاناتا کیه؟ دامنتون؟

تاتسویا به شمشیر بلندش اشاره کرد.
-به ارباب سلام کن کاتانا...ببخشید ارباب...کمی خجالت می کشه.

-ما اهمیت خاصی به تاکانا نمی دهیم.

لرد سیاه نمی فهمید این ساحره چشم بادامی در میان قصر جدیدی که خودش کشف کرده بود چه می کند؛ ولی از آن جایی که او را "ارباب" خطاب می کرد...
-تو مرگخواری؟

ساحره با اشاره سر تایید کرد.
-البته ارباب.

-اینجا چه می کنی؟

تاتسویا به بازویش اشاره کرد.
-راستش در نبردی که با رودولف داشتم، خط عمیقی روی بازوم انداخت. نامرد! قمه اش خیلی تیز بود. البته نگران نباشین. من خط عمیق تری رو صورتش انداختم. ولی به هر حال بازوم احتیاج به باند پیچی داشت. منم اومدم اینجا کمی باند تهیه کنم...که کردم...و الان می رم.

لرد سیاه به باند های کثیفی که تاتسو به بازویش بسته بود نگاه کرد.
-در حالت عادی شاید جون سالم به در می بردی...ولی حالا قطعا می میری. قبل از مرگ به ما بگو کجا هستیم.

-خب...راستش...نمی دونم. من از این جا به عنوان داروخانه اختصاصیم استفاده می کنم... ولی اینو می دونم که اونایی که در تعقیبتون بودن مومیایی ها بودن. البته من پارچه های دور یکیشونو باز کردم. می دونین که. برای باند...اون یکی کمی گیج شده و داره دور خودش می چرخه. ولی بقیه شون شدیدا دنبال شما هستن...دارن می رسن. من برم ارباب...اوس!

ساحره اوس گویان غیب شد و ناکاتا را هم با خودش برد، و لرد سیاه فرصت نکرد بپرسد که تاتسویا چگونه و با چه وسیله ای به آن زمان و مکان آمده بود...


صداها نزدیک تر شده بودند...


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۰:۲۲ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 94
آفلاین
زمان سرگردان چرخید و چرخید و چرخید. چرخ زنان از زمان و مکانی به زمان و مکانی دیگر می رفت و در این حین، لرد با متانت گرد و خاکِ صحنه را از روی لباس هایش می تکاند. اربابی بود بسیار تمیز و درخشان!

بالاخره از این همه چرخش، سرِ زمان برگردانِ بیچاره به دوران افتاد و محکم با سطحی خشک و خاکی برخورد کرد. لرد ولدمورت هم با وقار پاهایش را روی زمین گذشت و تعادلش را به راحتی حفظ کرد. اربابی بود بسیار متعادل!

- باز هم بیابون؟ محضِ خاطرِ مبارک ما قرار نیست به یه جای خوش آب و هوا بریم؟

کپه ی خاری از مقابل ارباب تاریکی گذشت و موزیکِ وسترنی در پس زمینه پخش شد. لرد با نارضایتی سری تکان داد و آماده شد تا مکان جدید را ترک کند. در همین لحظه سایه ی عظیمی که روی زمین افتاده بود، توجهش را جلب کرد. برگشت و با منظره ی با شکوهِ "اهرام مصر" روبه رو شد.

- اوه، همیشه می دونستیم کاخ کابوس هامون باید یه جایی منتظرمون باشه. ارباب خیلی دانایی هستیم به جان هکتور. حتما خدمتکاران وفادارمون که این کاخ های مثلثی رو ساختن، منتظرمون هستن تا ابراز ارادت کنن.

لرد سیاه با این افکار جلو رفت و وارد بزرگترین هرمِ مقابلش شد.

- چه فضای خاک آلود و نامناسبی! باید هرچه سریع تر این جا یه تهویه نصب کنن تا ریه هامون آزرده نشه. اما هوای خنک و مناسبی داره پس می بخشیمشون.

لرد سیاه از راهروهای بی پایان و مارپیچی عبور کرد. از زیر سرسرا های با شکوهی عبور کرد و ساعت ها به تفتیشِ کاخِ بزرگش پرداخت.
- چه کاخِ با عظمتی، درست مثل خودمان. اربابی هستیم بسیار بزرگ.

نگاهی به اطرافش انداخت و ادامه داد:
- عجیبه، یعنی رعایای گوش به فرمانمون کجا هستن؟ ما که هرگز گم نمی شیم... ولی اون ها حتما گم شدن.

در همین حین، چشم لرد ولدمورت به راهرویی کوچک خورد که به زیرزمینی بزرگ منتهی می شد. ردای سیاه و تمیزش را با یک دست جمع کرد و وقاری مثال زدنی از پله هاپایین رفت.

چوب دستی اش را با "لوموس" ـی مقتدرانه روشن کرد و به مسیرش ادامه داد. همان جا بود که سه رعیتِ آماده به خدمت را دید که به دیوار تکیه داده بودند و انتظارش را می کشیدند.

- پس اینجا بودید! می خواستین مارو غافلگیر کنین؟ اربابی هستیم بسیار غافلگیر شده. خب... حالا دستور می دیم به بقیه ی افراد خبر بدین حاضر باشن و فرمایشات جدیدمون رو بشنون.

"سه رعیتِ آماده به خدمت" همچنان به دیوار چسبیده بودند و لام تا کام حرف نمی زدند. آن ها به تاریکی عمیقِ راهرو زل زده بودند؛ البته کمی سخت بود که بگوییم به کجا زل زده بودند، زیرا چشمانشان دو دایره ی خالی و سیاه بود.

- حالا که داریم دقت می کنیم، می بینیم خودتون رو معرفی نکردید. البته ما شما رو می شناسیم، فقط می خوایم مطمئن بشیم که خودتون هم هنوز خودتون رو می شناسین یا خیر! تویی که نقاب زدی... سینوسی!

لرد سیاه به رعایا نزدیک تر شد و متوجه شد آن ها به جای لباس، سر تا پا – بله حتی صورت هایشان – را با پارچه های سفید پوشانده اند و دست هایشان را ضربدری روی سینه شان قرار داده اند.
- حالا که لباس درست و حسابی هم تن ندارین، رودولف نیستین؟ مگه ما چند تا مرگخوار داشتیم که جامه بر تن نمی کردن؟

در همین لحظه، اجسام سفید پوش تکان نامحسوسی خوردند و دست هایشان را به سمت لرد گرفتند.
- که اینطور... به قدری کار کردین که توانایی حرف زدن هم ندارین. اجازه می دیم همینطوری استراحت کنید و می ریم به اطراف سرکشی کنیم و با رعایای دیگه هم صحبت کنیم. زیر سایه ی ارباب، استراحت کنید.

لرد با به پایان رسیدن جملاتش نفسی عمیق کشید و به سمت راهرو حرکت کرد. رعایا – که امیدوارم متوجه شده باشید، مومیایی های ساکن هرم بودند – به دنبال لرد تاریکی حرکت کردند. لرد سرعت قدم هایش را بیشتر کرد، مومیایی ها هم همینطور!

مسلما لرد در آن راهروی بلند و خاکی نمی دوید، اما مومیایی ها شروع کردند به دویدن!


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۳ ۰:۲۱:۰۳
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۳ ۰:۳۶:۱۳
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۳ ۱۶:۴۲:۳۱

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۴۵:۲۶ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
دستیاران دانتون صندوق بزرگی را روی صحنه آوردند و دربش را گشودند.صدها مار بزرگ و کوچک در حالی که در هم می لولیدند ، از صندوق خارج شدند. لرد سیاه که دلش برای نجینی تنگ شده بود ، همه ی آن خزنده ها را شکل مار محبوب خودش می دید.
-نجینی های من ....
دانتون فریاد زد:"لیدیز اند جنتلمن!...شما رو به دیدن نبرد گریفیندور و اسلیترین دعوت می کنم..."سپس در سوت خود دمید و مسابقه ی کوییدیچ آغاز شد. شیرها و مارها در حالی که سوار جارو شده بودند ، به هوا برخاستند.
در گرماگرم مسابقه ، یکی از مارها دست از بازی برداشت ؛ به سمت دانتون فرود آمد و گفت :"هیس هاس فیس فس..." مدیر سیرک که زبان مارها را نمی فهمید ، فورا لرد سیاه را به عنوان مترجم استخدام کرد و ولدمورت حرف های مار را ترجمه نمود.
-می گه یکی از گریفیندوری ها دغل بازی دراورده...
دانتون فورا کارت قرمز را به شیر متقلب نشان داد ، اما جانور خشمگین شد و او را خورد. لرد سیاه وظیفه ی داوری را بر عهده گرفت و کروشیو کنان ، شیرها را یکی یکی از بازی حذف کرد. بالاخره بعد از نبردی خستگی ناپذیر ، یکی از مارها موفق شد اسنیچ را ببلعد و مسابقه با پیروزی اسلیترین به پایان رسید. ولدمورت کاپ قهرمانی را به دُم کاپیتان تیم برنده سپرد و در حالی که زمان برگردان را می چرخاند ، آن مکان را ترک کرد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲ ۲۰:۱۰:۰۶


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
لرد به زمان سرگردانی که می چرخید خیره شد و زیر لب برایش خط و نشان کشید. زمان سرگردان با بیخیالی زبانش را برای لرد بیرون آورد و به گزینه های زمانی اش نگاه کرد. جاهایی بود که نرفته بود و دلش میخواست ببیند، جنگل های آمازون، کوه اورست،استرالیا، زیر اقیانوس آرام حتی، ولی یک نگاه به چشمان خون گرفته ی لرد سیاه کافی بود تا زمان سرگردان خوف کند و در اولین گزینه دم دستش بایستد، و همینطور هم شد. با ایستادنش، لرد به اطرافش که سیاه و ساکت بود نگاهی انداخت. به اطرافش دست کشید. آنجا تنگ و تاریک و انگار مخملی بود، مانند یک چاه عمیق بود و بالای سرش دریچه نوری دیده می شد. مطمئنا محل زندگی پدری اش نبود. لرد با عصبانیت دهانش را باز کرد تا اعتراضی بکند که احساس کرد ردایش از بالا کشیده میشود.
_کدام احمقی جرات کرده لباس مارا بکشد. هوی. عه ول کن. :Voldemort:

کشیده شدن ادامه داشت. هرچه لرد تهدید و چشم غره آمد فایده نداشت. حتی به اطراف لگد انداخت تا خودش را نگه دارد اما باز هم با سماجت به بیرون کشیده می شد. بلاخره لرد سیاه کشیده شدنش را پذیرفت. با اخم بی حرکت ماند و لحظه ای بعد تلپی به بیرون از سیاهی پرتاب شد.
پرنور بود. خیلی پرنور بود. نور های اطراف برای چشمانش کورکننده بودند ولی لرد ناتوانی شان در باز شدن را نمی پذیرفت. او لرد توانایی بود. چشمانش را با اخم باز کرد و جمعیت بزرگی متشکل از صورت های برق برقی و بزک کرده در حال تشویق را جلویش دید ولی جا نخورد. همه آنها به لرد نگاه می کردند و با ذوق کف می زدند‌.
-البته که ما قابل تحسین و تشویق هستیم. بلاخره جای درستی وارد شدیم...ولی چرا انقدر خندان و خوشحال هستن....ما از خنده و ذوق خوشمان نمی آد.

حالت موقرانه ی لرد با تکانی از زیرش برهم خورد.
-چیزه، میشه یه تکونی به خودت بدی؟

زمین از او میخواست به خودش تکانی بدهد. بعد از آن قضیه بیابان و غیره این یکی زیاد برایش عجیب نبود. حتی نگاهی هم به زمین سخنگو نیانداخت تا خودش ساکت شود. او لرد...
تلپ. لرد برای دومین بار به روی زمین دیگری که سفت تر بود پرت شده بود. این بی ادبی را نمی بخشید. به سمت زمین سخنگو برگشت تا تهدیدی نثارش کند که اورا دید که با قیافه ماگلی و سیبیل روغن زده و فردارش بلند شده و جلیقه مشکی و لباسهای دیگرش را می تکاند و به بقیه لبخند می زد.
-حضار و تماشاگران گرامی، همونطور که دیدید من، دانتون بزرگ، انقلابی در شعبده بوجود آوردم. در مقابل چشمان شما از کلاه خالی خودم، از هیچ، یک مرد زنده بیرون آوردم. البته متاسفم که زیاد خوش قیافه نیست.

ماگل در حالی که به لرد نگاه نامطمئنی انداخت جمله اخر رو اضافه کرد و به سمت تماشاگرانی که بیشتر کف می زدند چشمکی زد.

لرد با تعجب به محیط اطراف و پشت سرش که متوجهشان نشده بود نگاه کرد. حلقه هایی بزرگ به همراه آتشدان بلندی در کنارشان و بند ها و طناب های مختلفی در اطراف به چشم میخورد. کمی آنورتر قفسی پر از شیرهای بزرگی بود که با قیافه های کنجکاو به لرد نگاه می کردند. لرد دلش برای نجینی تنگ شد. بیشتر از همه ماگلی که لباسهای رنگارنگ و سبیل فردار داشت برایش عجیب بود. هنوز از حرف هایش در شوک بود.
-گفت ما رو از کلاه، از هیچی درآورد؟ به خودش چی گفت؟ شعبده باز دانتون چی چی؟ گیر یک ماگل افتادیم؟

صدای شعبده باز بعد از اینکه تعظیمی کرد باز هم بلند شد.
-اما این همه ی اجرای امشب نیست. امشب تازه شروع شده.





lost between reality and dreams


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۴:۲۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 138
آفلاین
لرد چشماشو باز کرد و خودشو وسط جنگل پر از درخت سر سبز دید.
_ خوب اینجا کدوم گوری دیگه ؟

لرد تصمیم گرفت یکم راه بره شاید کسی یا چیزی رو میدید که بشه باهاش حرف زد.
لرد همچنان درحال راه رفتن بود که حس کرد چیزی زیر نظرش داره. ایستاد و با جدیت به اطرف نگاه کرد و سعی کرد بتونه پشت درختارو ببینه.

از بالا درختان یک مرد سیاه پوش نقاب به صورت به همراه چند تا شمشیر پایین پرید و با جدیت به لرد نگاه کرد.

_ تو کیستی؟! سیاه پوشیدی , پس حتما از دنیای سیاه هستی , خوب منم که لرد سیاهم و این خوبه. نقابم که داری , پس حتما از خانواده ارسینوس ملعون ما هستی. ای مردک من ارباب سیاهیم و ارباب نوه نوه های تو زانو بزن و شمشیرتو دراختیار من قرار بده.

جمله اخرو لرد در حالی گفت که در حال نزدیک شدن به مرد سیاه پوش بود. ولی مرد سیاه پوش در جواب...

_غوووووداااااا

لرد بزور تونست به شمشیری که می خواست سرشو از بدن جدا کنه جاخالی بده. با چشمای گرد شده و نفس نفس زنان به نینجای پیش روش خیره شد. لرد نفسشو با تندی بیرون داد و با چشمای پر از خشم به نینجا نگاه میکرد , چوبدستیشو بیرون کشید و گفت:
_ مردک , فکر کردی که کی هستی به روی لرد تاریکی شمشیر می کشی , اگه روی ما یه خش بیوفته میدم سافکار دهنتو سرویس کنه , بعد اینکه فرستادم اون دنیا شمشیرتو می گیرم می کنم تو سوراخ دماغت که مثل غار علیصدر گندس. آواداکاورا.

نینجا با فرضی به افسون لرد جاخالی داد و در عوض چند تا از خنجر هاشو به طرف لرد پرتاب کرد و لرد هم با اجرای یک افسون دیگه همشونو تو هوا پودر کرد.
نینجا که از کارهای لرد تعجب کرده بود ولی نمیخواست به روی خودش بیاره. هردو نفس نفس میزدند و تازه گرم شده بودند که از بالای درختان ده ها نینجای دیگه رو زمین فرود اومدن و دور لرد رو گرفتن و همگی با غووود غووود غووودااااا کردنشون برای لرد خط نشون می کشیدند.
لرد با خودش فکر که اگه بایسته و باهاشون بجنگه حتما کشته میشه و اسمش تو تاریخ محو میشه و این چیزی نبود که لرد می خواست. پس تصمیم گرفت که با زمان برگردان یجا دیگه بره ولی با خودش عهد بست که حتما بعدا تلافی همه اینارو سر ارسینوس ملعون در میاره.
لرد زمان برگردان رو در میان اون همه ملت نینجا دراورد و شروع به چرخوندنش کرد. بعد چند ثانیه دیگه خبری از لرد نبود و همه نینجا ها که از درختان پایین اومده بودن غر غر کنان با زحمت دوباره به بالای درختا رفتن.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۲۹ ۱۳:۳۵:۰۸


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۸:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
لرد سياه كه كم كم از گشت و گذار با زمان سرگردان خسته شده بودند، به جايى كه ظاهر شده بودند نگاهى انداختند.
-اينجا كجاست؟

فقط لرد سياه بودند و شن!
-اينجا!... تو كجايى؟

آنجا، مانند مكان قبلى بى ادب نبود.
-بيابونم!
-بيابون... خب بگو ببينم پدر و مادر ما رو نديدى؟ ميخوايم بريم... مهم نيست! كارشون داريم!

آنجا كمى فكر كرد تا آخرين انسانى كه ديده بود را به ياد آورد.
-والا آخرين آدمى كه اومد اينجا، چند صد سال پيش بود... اما...

امايش ديگر اهميتى نداشت.

-مهم نيست چه بلايى سرش اومد... پدر ما نبوده! ما كه صد سالمون نيست... بايد بريم جاى ديگه اى رو بگرديم.
-نرو!
-بايد بريم!
-نرو! من تنهايى اينجا چيكار كنم؟
-به آسمون و ستاره ها نگاه كن! اون سياهيه ماييم! ما ميريم و تو رو به شن هات مى سپاريم...

و قبل از آنكه بيابان ناله ديگرى كند، لرد زمان سرگردان را چرخوانده بودند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.