هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۰:۳۱ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۳:۵۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
نمرات امتحاناتِ شونن شوجوهای دلبندم!


گریفندور

فنریر گری بک: 30
لیزا چارکس: 29
آلکتو کرو: 30
هرماینی گرینجر: 30 (ـی ـی ـی )
آلیشا اسپینت: 28.5
ریموس لوپین: 28.75

هافلپاف

ماتیلدا استیونز: 28.5
نیمفادورا تانکس: 27 (نیمفا شوجو، رولت خیلی خب بود، منتهی دلیل اینکه نمره از دست دادی، این بود که فقط به امتحان اشاره کرده بودی و به واقع درموردش چیزی ننوشتی.)
سدریک دیگوری: 30

ریونکلاو

پنه لوپه کلیرواتر: 30+1 (پنی چان. از دیدن پیشرفتِ فوق‌العاده‌ت لذت بردم.)

کاتانا بهتون خسته نباشید می گه عزیزانم.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۴ ۱:۴۵:۵۸

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
سلام سنسه چان!
خوبین؟

***

نیم ساعتی از وقت مشخص شده برای شروع امتحان فلسفه و حکمت گذشته بود و دانش آموزا در حالی که نمیدونستن از شدت خوشی جیغ زنان به کدامین سو برن، کم کم وسایلشونو جمع کردن تا جسه رو ترک کنن. این طور که معلوم بود تا نیومدن استاد قرار نبود امتحان برگزار شه.

اولین دانش آموز جست و خیر کنان به سمت در رفت، اما همون موقع در یهو باز شد و خورد تو صورت دانش آموز. دانش آموز هم سه متر به عقب پر شد و بیهوش روی زمین افتاد.
تاتسویا با ظاهری آشفته و داغون در حالی که کاتانای دو نیم شدش رو با دست گرفته بود، به توجه به دانش آموز کتلت شده، روی صندلیش نشست و جیغ زد:
- شونن شوجو گم شین سرجاهاتون!

دانش آموزا آب دهنشونو با صدا قورت دادن و با نیم نگاهی به طرف اون طفلکی که روی زمین پخش شده بود، سرجاهاشون نشستن.

- شونن شوجو یه بار دیگه سنسه رو اینجوری نگاه کنین با کاتانا چشماتونو...

ناگهان حالت چهره تاتسویا عوض شد. لبهاش یه نیم دایره به سمت پایین تشکیل دادن و بعد اشک هاش مثل انیمه‌های ژاپنی به طور آبشاری سرازیر شدن.
- کاتانــام!

پنه لوپه کلی جراتی که تمام این سالا ذخیره کرده بود و میدونست یه همچین روزی به دردش میخوره رو به کار برد و پرسید:
- پ... پروفسور... ط... ط... طوری شده؟
- پنی چان دهنتو ببند و ساکت بتمرگ سر جات!

پنه لوپه که کلا شخصیتی براش نمونده بود و همش خرد و خاک شیر شده بود، ساکت نشست سرجاش و سرشو پایین انداخت.

- امتحان دارین! میفهمین؟

دانش آموزا نگاهی به هم کردن و سرشونو تکون دادن.

- کاتانای بیچاره من شکسته و من باید میرفتم و فکری به حالش میکردم. ولی از اونجایی که زیادی مسئولیت پذیرم، اومدم تا ازتون امتحان بگیرم! کلاس، کلاس فلسفه و حکمته! شماها باید همین الان طی پونزده دقیقه باقیمونده، بنویسین حکمت شکستن کاتانای من چی بوده! ولی و اگر هم نداریم. همین الان وقتتون شروع شده!

برای چند لحظه، دانش آموزا با حالت بیچارگی و با چاشنی بهت زدگی به هم دیگه نگاه کردن، اما بعدش بدون کوچیکترین مکثی مشغول نوشتن شدن.
اما اونا هیچی به ذهنشون نمیرسید و برگه امتحان در اون لحظه، براشون حکم علف برای گوسفند رو داشت.

بچه ها تازه داشت دستشون گرم میشد که آسمون رو به زمین ببافن و یه دلیل و حکمت خوب پیدا کنن...

- سه، دو، یک! وقتتون تموم شد!

تاتسویا که در اون لحظه اصلا اعصابی واسه صبر کردن نداشت، چوبدستیشو تکون داد و برگه ها با سرعت از دست همه کشیده شدن و روی میز تاتسویا نشستن.
بچه ها با ناامیدی و در حالی که امیدوار بودن لااقل با دوازده پاس شن، مشغول جمع کردن وسایلشون شدن؛ اما بعد با جیغ تاتسویا سرجاشون نشستن.

- شونن شوجو!ر از کلاس بیرون نمیرین تا من برگه‌هاتونو تصحیح کنم!

و به سرعت درحالی که با افکت خفنی قلم پر قرمزشو تکون میداد، سرشو داخل برگه‌ها فرو برد.
- کاتانای من شکسته چون من زیادی بهش وابسته بودم؟ اینطور فکر میکنی دیگوری؟

سدریک سیخ وایستاد و چندبار محکم پلک زد و بعد گفت:
- بلـ...
- بله؟! وقتی از هافلپاف امتیاز کم کردم میبینم که بله میگی یا نه! دیگوری... صفر!

و دوباره مشغول شد.
- کاتانای من شکسته چون قرار بود منو بکشه؟ صفر گرنجر! صفر! چون پیر شده بود؟! پیر خودتی و جد و آبادت استیونز! صفر! چون من ناراحتش کردم؟ امکان داره من تو رو بکشم کلیرواتر اما امکان نداره کاتانای عزیزمو ناراحت کنم. صفر! صفر! صفر!

چند دقیقه بعد، تاتسویا در حالی که بلند میشد تا از کلاس خارج بشه گفت:
- اصلا هم متاسف نیستم که شما همتون صفر شدین! سال بعد همدیگرو میبینیم شونن شوجو!

و درو باز کرد و با قدرتی باور نکردنی بعد از خارج شدنش، چنان درو به هم کوبید که چارچوب در به رنگ قهوه ای در اومد!

در نهایت داخل سالن امتحانات فقط دانش آموزا مونده بودن و برگه‌های امتحانی که با صفر قرمز و بزرگی تزیین شده و فکر این که قطعا کابوس تاتسویا و برق و کاتاناش رو میبینن.

این

این

این

این

خسته نباشید. ترم خوبی بود:)


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۴:۱۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 124
آفلاین
اوس پروفسور موتویاما!

با عصبانیت کتاب قطور فلسفه و حکمت را بستم و روی میز سالن عمومی هافلپاف پرت کردم. نیمفادورای ژولیده را دیدم که در کسری از ثانیه خود را به من رسانده و جلوی رویم ایستاده بود. نمی دانم اصلا کی از خوابگاه بیرون آمد و وارد سالن عمومی شد.

با حرص پرسید:
_ سدریک، میشه بگی برای چی اینقد سر و صدا میکنی؟ ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم از پس امتحان سخت پروفسور و کاتاناش بربیایم و جون سالم به در ببریم! اصلا برای چی این موقع صبح پاشدی؟

با درماندگی گفتم:
_ میگی چه کار کنم دورا؟ سه ساعت دیگه امتحان داریم و من هنوز یه خط از کتابم بلد نیستم! وای نمیدونم چه جوری باید امتحان بدم!

نیمفادورا به آرامی گفت:
_ اشکالی نداره؛ خودت که خوب میدونی فلسفه و حکمت درسی نیست که بخوای از رو کتاب یاد بگیری. تنها چیزی که لازم داره آرامش و تمرکزه که مطمئنم تو بهره ی خوبی از این خصوصیات بردی!

با نارحتی سری تکان دادم و گفتم:
_ آره، اما الان که استرس دارم هیچ کدوم از این خصوصیات همرام نیستن!

کلاس فلسفه

کلاس در همهمه ی دانش آموزان پر استرس غرق شده بود که ناگهان در چهارتاق باز شد و به دیوار برخورد کرد. همه به در خیره شده و منتظر استاد بودند. صدای تق تق برخورد فلز بر روی سطح زمین به گوش رسید. سپس کاتانا به آرامی و در کمال خ نسردی به تنهایی وارد کلاس شد و به طرف میز استاد به راه افتاد.

دانش آموزان پس از اطمینان از این که استادشان نیامده، دوباره شروع به حرف زدن کردند؛ اما اندکی بعد با صدای نچ نچ متوالی ای که معلوم نبود از کجا می آید، ساکت شدند.

پس از اندکی جستجو منشا صدا مشخص شد: کاتانا در حالی که دست به سینه نشسته بود، بی وقفه زیر لب نچ نچ می کرد.

پس از این که متوجه شد به قدر کافی نچ نچ کرده است، شروع به حرف زدن کرد:
_ خب بچه های ابله، باید بگم خیلی براتون متاسف شدم وقتی دیدم به نماینده ی استادتون اهمیت ندادین. از همین الان باید بدونین که دو نمره از امتحانتون کم شد! حالا بشینین سر جاتون تا پروفسور بیاد.

دقایقی به همین ترتیب در سکوت سپری شد. همه در اثر اتفاق عجیبی که پیش آمده بود، در حیرت بودند که ناگهان پروفسور موتویاما دوان دوان و نفس زنان وارد کلاس شد.

سپس با عجله گفت:
_ خیلی معذرت می خوام که دیر کردم. البته نه، من یه استادم و حق دارم که دیر کنم؛ پس به شماها هیچ ربطی نداره که دیر کردم. چون می دونستم دیر میام کاتانارو به جای خودم فرستادم تا به موقع اینجا باشه. خب، بریم سر امتحان. همه خیلی سریع برن تو محوطه.

بهت و حیرت همگی بیشتر شد. سابقه نداشت که کلاس فلسفه در محوطه برگزار شود. به هر حال همه به سمت در به راه افتادند.

ده دقیقه ی بعد، دایره ای از دانش آموزان در محوطه تشکیل شده و پروفسور در وسط آن ایستاده بود. پروفسور موتویاما با صدای بلندی شروع به صحبت کرد:
_ زیاد وقت تلف نمی کنم و میرم سر اصل مطلب. امتحانتون اینه که به نوبت باید از اون درختی که اونجاست برین بالا و روی بالاترین شاخش با این کفشایی که بهتون میدم راه برین.

سپس کفشی با پاشنه ی پانزده سانتی متری را بالا گرفت و بدین ترتیب آه همه بلند شد.

دختر اسلیدرینی ای که کم تر از بقیه از کاتانا می ترسید، پرسید:
_ ببخشید پروفسور، ولی راه رفتن با این پاشنه ها تو اون ارتفاع، چه ربطی به فلسفه و حکمت داره؟

تاتسویا موتویاما جوری به دختر خیره شد گویا مسئله ی کاملا واضحی بود. سپس گفت:
_ خب این که معلومه! این کار باعث میشه من میزان حفظ تعادل و آرامشتونو که همون مربوط به مدیتیشن میشه، بسنجم. خب، حالا اسم هر کسو که خوندم، میاد و امتحانشو میده.

با نگرانی به کفش هایی که در دست پروفسور تاب می خوردند، نگاه کردم. چرا پروفسور به فکر پسرهایی که تا به حال کفش پاشنه دار نپوشیده بودند، نبود؟

غرق در این افکار بودم که با خوانده شدن اسمم توسط پروفسور از جا پریدم و به طرف درخت به راه افتادم.

به جلوی درخت که رسیدم، با ناامیدی به بقیه نگاه کردم. کفش ها را پوشیدم و در همان ثانیه ی اول دریافتم که با این کفش ها حتی روی زمین نیز نمی توانم راه بروم، چه برسد بالای درخت!

هرطور که بود، خود را به بالای درخت رساندم. باید نمره ی کامل می گرفتم. نباید این درس را خراب می کردم.

با همین تفکر به مقصد رسیدم. سعی کردم به پایین نگاه نکنم، اما امری غیرممکن بود. دستم را از شاخه های کناری گرفتم و سرپا ایستادم. قدم اول را برداشتم و...

چه حس خوبی بود! گویی بال هایی نامرئی داشتم و در آسمان آبی اوج می گرفتم. اما یک جای کار می لنگید؛ مثل اینکه به جای اوج گرفتن، درحال سقوط کردن بودم. ثانیه ای بعد، دیگر وقت نشد درمورد سقوطم بترسم، زیرا بدنم سطح سفت زمین را لمس کرد.

چشمانم را گشودم و با سقف سفید و کله های گوناگونی بالای سرم مواجه شدم. در میان چهره ها، چشمم به چهره ی آشنای ارنی افتاد. پرسیدم:
_ چه اتفاقی افتاد؟ من سقوط کردم، نه؟

ارنی به نشانه ی تایید سری تکان داد و گفت:
_ پروفسور خیلی از دستت عصبانی بود. می گفت که ازت بیش تر از اینا انتظار داشته و همچنین گفت بهت بگم که اگه نمردی، خودش با کاتاناش می کشتت.

سپس ادامه داد:
_ از امتحانم حذف شدی سدریک. دیگه لازم نیست امتحانتو دوباره بدی چون پروفسور صفرتو داده. امیدوارم ناراحت نشده باشی!

اما من اصلا ناراحت نبودم؛ این اولین بار بود که از ندادن امتحانی خوشحال شدم، زیرا دیگر بیش تر از آن عضو سالم برای شکستن نداشتم!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۹:۵۰:۳۷

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۴ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۲ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
امتحان فلسفه و حکمت

کلاس فلسفه آن روز بیشتر از همیشه حالت خواب آوری پیدا کرده بود دانش آموزانی که مشغول استفاده از آخرین لحظات بودند به محض ورود به کلاس گرم و خفه کننده فلسفه پلک هایشان سنگین می شد تا اینکه صدای پروفسور موتویاما به گوش رسید:
-عصر بخیر بچه ها همون طور که میدونید وقت آزمون عملیه آزمون مون ساده اس. ممکنه فکر کنید چرا فضای کلاس اینقدر خواب آوره خب خواب در واقع مهم ترین وسیله امتحانتونه.

ریموس خمیازه کشید و موتویاما ادامه داد:
،امتحانتون ساده اس بخوابید. سعی کنید تو رویاتون وارد جایی بشین که می شناسیدش اما به یادتون نمیاد جایی که مثلا توی بچگی دیدین

سیریوس آرام در گوش ریموس گفت:
-مسخره است چطور جایی بریم که نمی دونیم کجاست؟!

ریموس فقط سر تکان داد گیج تر از آن بود که بخواهد جوابی بدهد. موتویاما گفت:
-موفق باشید!

ریموس از جا پرید متوجه شد تمرکزش را برای مدتی از دست داده و نفهمیده استادش چه گفته. نگاهی به بقیه دانش آموزان انداخت همگی تقریبا خواب بودند. ریموس چاره ایی نداشت اجازه داد خواب بر او چیره شود.

پلک هایش لحظه به لحظه سنگین تر می شد...جایی که یادش نمی آمد کجاست...دیگر نتوانست مقاومت کند چشم هاش بسته شد...ناگهان خودش را در ساختمان شیون آوارگان دید گرگی از درد به خود میپیچید و گاهی در و دیوار را چنگ میزد. گرگ ناگهان متوجه ریموس شد به سمت او آمد پنجه عظیمش را بلند کرد ریموس جیغ کشید اما گرگ ناپدید شده بود.

اتاق شیون آوارگان در حال محو شدن بود. ناگهان ریموس خود را در جنگل یافت. گرگینه بزرگ و پشمالویی به طرف سانتوری میرفت. سانتور بیچاره ترس در چشمانش نمایان بود تیر و کمانش را بالا گرفت اما گرگ در یک لحظه تیر و کمان را شکست. ریموس فریاد زد:
-نه!

اما دیر شده بود گرگ گلوی سانتور را پاره کرده بود و حالا داشت سراغ شکمش میرفت. جنگل کم کم محو شد اکنون او در اتاقی دایره شکل ایستاده بود که بر روی دیوار پشت میز پر بود از نقاشی های تک چهره های مدیران سابق هاگوارتز.

گوشه ای دیگر اتاقی گرگی در قفس خوابیده بود. نیمه شب بود. ریموس با ورود پروفسور دامبلدور و مک گونگال مطمئن شد آن جا دفتر دامبلدور است. مک گونگال گفت:
-اخراج میشه آلبوس. شک نکن

دامبلدور گفت:
-میدونم. من اجازه نمیدم هیچ کس نمی فهمه
-ولی دامبلدور! او خطرناکه اگه دفعه بعدی به یک دانش آموز حمله کرد چی؟

دامبلدور عینکش را کمی جا به جا کرد و گفت:
-بعد بهش چی بگیم؟ بگیم ببخشید تو یه سانتور رو کشتی و ممکنه دفعه بعدی بری سراغ دانش آموزا پس اخراجی. میدونی چه ضربه ایی میخوره؟ کاری که با روانش می کنیم کمتر از کاری که با سانتور شد نیست
-پس چیکارش کنیم؟

دامبلدور شنلی به دور شانه اش انداخت و گفت:
-چیزی یادش نمیاد ولی محض احتیاط حافظش رو پاک کن. از این به بعد میگم خانم پامفری هر ماه مراقبش باشه. من میرم با سانتور ها صحبت کنم.

مک گونگال گفت:
-مواظب خودت باش آلبوس سانتورها خطرناکن الان هم که عصبانین.
-نگران نباش بلدم چطور باهاشون کنار بیام

ریموس جیغی کشید و ناگهان فهمید وسط کلاس درس است. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود و نفس نفس میزد ناگهان فهمید چندین چشم به او خیره شده اند. پروفسور موتویاما شکلاتی از جیبش بیرون آورد و به ریموس داد و گفت:
-بخور لوپین آفرین کارت عالی بود هرچند بنظر میاد چیزای خوبی ببینی ولی به خوبی با ذهنت ارتباط برقرار کردی. نمره کامل!

ریموس نمیدانست خوش حال است یا ناراحت!

تکلیف



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
امتحان فلسفه

-شونن نن نن. شوجو جو جو.

تاتسویا که از اکوی صدای خود بسیار راضی بود در وسط اتاق به صورت نیلوفری نشسته بود و به دانش آموزان رنگ پریده ای که در یک گوشه به هم چسبیده بودند، توجهی نمی کرد.
-این اتاق در قرون وسطی محبس دانش آموزان خطاکار هاگوارتزی بوده. اگه کارشون خیلی زشت و تبهکارانه بود، به صورت انفرادی به اینجا انداخته می شدن تا تو این جای تاریک بشینن و به کارای بدشون فکر کنن نن نن.

هرماینی که سعی می کرد از سرما و تاریکی فضا نلرزدد، مرلین را شکر کرد که این مجازات منسوخ شده. باورکردنی نبود که با دانش آموزان هاگوارتز چنین رفتاری می شد. با شدید شدن لرزیدن رون از ترس عنکبوت در کنارش، هرماینی دستش را بلند کرد تا بپرسد که این مکان چه ربطی به امتحانشان دارد. اما استاد موتویاما که موهایش را روی صورتش ریخته بود و لبخند عجیبی بر چهره داشت، او را ندید. تعجبی نداشت که او یک مرگخوار بود.

-من به شما عزیزانم انرژی های درونیو معرفی کردم. زندگی های قبلی تون رو براتون روشن کردم. حالا ازتون میخوام که از انرژی درونتون استفاده کنید و خاطره ی کسانی که اینجا حبس بودند رو از دیوارا استخراج کنید نید نید. در گروه های چهارنفره تلاشتونو بکنید، هر نفر یک دیوار. انتظار زیادی ازتون ندارم اماهرکس موفق شه پنجاه امتیاز برای گروهش کسب میکنه نِه نِه.

با جمله ی آخر استاد، همه ی جادوکاران یخ هایشان باز شد و پراکنده شدند که هرچه زودتر خودی نشان بدهند و از این مکان خارج شوند. در آن میان هرماینی مطالبی را که در کتاب ها خوانده بود، در ذهنش زیر و رو می کرد.
-بیدار کردن خاطره؟! این موضوع به تمرکز زیاد و فضاسازی ذهنی احتیاج داشت و درنتیجه ی بینش و درک قوی اتفاق می افتاد.

-هرگروه هفت دقیقه وقت داره عزیزانم نم نم.

هرماینی به پنه لوپه که مانند هیپنوتیزم شده ها به دیوار زل زده بود و ماتیلدا که انگار می خواست به دیوار مشت بکوبد، نگاه کرد. یه خطاکار چه احساساتی داشت؟ هرماینی به سرعت دنبال خاطراتش با رون و هری گشت. ترس، تپش قلب، هیجان و در اینجا خفگی!

-گروه بعدی دی دی!

صدای آه گروه هایی که همه ناموفق بودند پشت سر هم در اتاق می پیچید. در تمام این سه ربع فقط ریموس توانسته بود سایه کمرنگی از دیوار دربیاورد و استاد به او نصف نمره را داده بود. هرماینی خودش را در گروه بعد جا داد. او، رون، لاتیشا و نیمفادورا.

-تمرکز کنید و قدرت درونتون رو با احساسات گره بزنید نید نید.

هرماینی به دیوار مقابلش خیره شد، کنده کاری ها و ناخن کشیدن ها برای از بین بردن تنهایی و سکوت در همه جا نمایان بود. چشمانش را بست و به احساساتش وقتی گیر افتاده بود، فکر کرد. حس گریه، عذاب وجدان، حس اینکه حسابش را می رسند و ترس از اخراج شدن و بی آبرویی... هرماینی سرمایی را در برابرش حس کرد. این بار روی هیجان قانون شکنی و لذت انجام آن تمرکز کرد. چیزی که ارزشش برایش بیشتر از قانون بود... صدای تعجب اطرافیان تمرکزش را برهم زد. چشمانش را باز کرد و خود را رو به روی روحی دید که مستقیم به او نگاه می کرد. چشمان بی رنگش برق می زدند و کم کم کمزنگ می شد اما قبل از آن، دهانش باز شد و صدایی از آن بیرون آمد که شبیه ناخن کشیدن روی دیوار بود.
-ارزششو داشت پسر. عذاب آور، اما موقتیه، ارزششو داشت. اون دیگه نمیتونه بخند... .

خاطره محو شد و هرماینی آهی از سر آسودگی کشید. هرگز دوباره این کار را تکرار نمی کرد. صدای تشویق استادش او را از جا پراند:

-عالی بود هرماینی. اون خود حرفای زندانی بود! تو امتیاز کامل رو میگیری ری ری.


مدیتیشن
اثر پروانه ای
تناسخ
دنیای موازی


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۶:۲۲:۴۵
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۷:۲۲:۲۶

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۲۶
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 195
آفلاین
امتحان فلسفه و حکمت




- ما نمي دونيم چرا انقد خودتونو به آب و آتيش مي زنين؟ يه امتحانه ميديم تموم مي شه مي ره ديگه. استرس نئاره داشا! فوق فوقش مياد مي گه با يه انگشتتون کاتانا رو نگه دارين که اونم کاري نداره.
- آره وقتي که نمره نياوردي و از هاگوارتز پرت شدي بيرون بهت مي گم.
هرمايني با عصبانيت اين موضوع را گوشزد کرد.

- حالا مي بينيم کي نمره نمياره.
آلکتو با خونسردي چاي سبزش را سر کشيد.

*********************



همه دانش آموزان با استرس سر کلاس فلسفه و حکمت نشسته بودند و منتظر امتحان عملي سختي که، در انتظارشان بود، بودند. چند نفر از استرس ناخن مي جويدند، چند نفر سرشان را به نيمکت مي کوبيدند و عده اي هم در حال که با تاسف به ديگران نگاه مي کردند، درس هاي داده شده، در طول ترم را مرور مي کردند. اما آلکتو تنها با بيخيالي مشغول جويدن آدامس توت فرنگي اش بود.
مدت زيادي نگذشت که، در کلاس به شدت باز شد. تاتسويا با چند شمشير وارد کلاس شد.
- اوس دانش آموزا!
- اوس پروفسور موتايوما!

تاتسویا در حای که شمشیر ها را روی میز می گذاشت، رو به دانش آموزان کرد و گفت:
- خب واسه یه نبرد جون دار آماده اید؟

دانش آموزان حیران و سرگردان، نگاهی به تاتسویا انداختند. اما تنها هرماینی گرنجر دست خود را بلند کرد.

- بله دوشیزه گرنجر! سوالی داشتید؟
- می شه بپرسم، منظورتون از نبرد چیه؟
- خب واضحه به عنوان امتحان عملی تون قراره با هم نبرد کوچیکی داشته باشین.

همه دانش آموزان وا رفتند. فقط آلکتو در پوست خود نمی گنجید. آلکتو در جنگ و خونریزی ماهر بود و مطمئن بود در این یکی هم می تواند خوش بدرخشد.

- خب! هر کدومتون بیاین یکی از این کاتانا ها رو بردارید.
- کاتانا برای چی پروفسور؟
- از اونجایی که نحوه نبرد با کاتانا رو تو جلسات پیش واستون توضیح دادم، الان انتظار دارم با تمریناتی که داشتیم، بتونید از پس این نبرد بر بیاین.

حالا نوبت خوشحالی بقیه دانش آموزان بود. آلکتو به دلیل اینکه در جلسات قبل حضور نداشت وا رفت.

- اول همه جزوه ها و وسایل متفرقه رو از کلاس بیرون ببرید. خصوصا روی صحبتم با شما بود، دوشیزه کرو. اون آدامسم از دهنتون دربیارید بیرون!

دانش آموزان سریع همه وسایل را از کلاس بیرون بردند؛ آلکتو هم با کلی غصه چوب بیسبالش را دم در کلاس گذاشت و آدامس بادکنکی اش را که، تنها امیدش برای پیروزی بود، در سطل آشغال انداخت.

- خب حالا قرعه کشی می کنیم دو به دو با هم می جنگید.

تاتسویا اولین کاغذ را از جام بیرون کشید.
- هرماینی گرنجر درمقابل...
سپس کاغذ دیگری را گشود.
- آلکتو کرو!

آلکتو نفس عمیقی کشید. شکست دادن هرماینی گرنجر کار سختی نبود. هرماینی فقط در کتاب و درس غرق بود و از نبرد چیزی نمی دانست. شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و مقابل هرماینی ایستاد. هرماینی هم همین کار را تکرار کرد. پس از احترام نبرد شروع شد. آلکتو شمشیرش را بالا برد تا ضربه ای به هرماینی وارد کند، اما هرماینی زود تر از او، ضربه ای به بازوی چپش وارد کرد. آلکتو از درد به خود می پیچید؛ هرماینی با استفاده از این موقعیت با گفتن "غودا" ضربات متعددی به کمر، شکم و بازوی راست آلکتو وارد کرد. آلکتو نالان و خونین مالین بر زمین نشست.

- من دان سه کاراته دارم چی فکر کردی؟!

تاتسویا دست راست هرماینی را گرفت و بالا برد.
- خب بر همگان واضح و مبرهنه که برنده، هرماینی گرنجره! و لطفا یکیم بیاد دوشیزه کرو رو تا درمانگاه همراهی کنه.



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور

آلیشیا اسپینت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۴۵:۴۲ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 101
آفلاین
آلیشیا کتاب به دست وارد جلسه امتحان شد.از شدت استرس، مدام پوست لبش را میجوید...

-آلیشیا!

با صدای کتی بل از جا پرید.دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
- چیه؟ ترسیدم!
-هیچی میخواستم ببینم واسه امتحان خوندی؟ میگن خیلی سخته!

آلیشیا که همچنان پوست لبش را میجوید و تقریبا یک لایه از پوست را جدا کرده بود، گفت:
- امیدوارم کنسل شه.

کتی که دید الیشیا بی حوصله است، از او دور شد.
الیشیا کتابش را باز کرد و نگاهی به پاکت نامه ای که از مغازه شوخی های سرگرم کننده گرفته بود انداخت تا از وجودش اطمینان پیدا کند. فروشنده گفته بود اگر کاغذ داخل این پاکت را پاره کند، باعث به وجود آمدن دودی غلیظ و بوهای نامطبوع میشود که حتی شاید جلسه امتحان را بهم بزند.

الیشیا نگاهی به اطراف انداخت و با استرس به سمت صندلیش رفت ونشست.
تاتسویا وارد سالن امتحان شد و گفت:
- شروع کنید.

همه بچه ها شروع به نوشتن کردند، فقط الیشیا بود که با گیجی نگاهی به بقیه مینداخت وپوست لب خود را میجوید.
-چرا نمینویسی الیشیا؟

الیشیا نگاهی به پروفسور موتویاما انداخت وسر خود را انداخت پایین و شروع کرد به نوشتن.
داشت روی برگه اش نقاشی میکشید و به دیروز فکر میکرد که به جای درس خواندن رفته بود بیرون و لای کتابش را هم باز نکرده بود.

با استرس نگاهی به کاغذ که توی جیبش بود انداخت. چون چیزی رویش نوشته نشده بود، به راحتی توانسته بود آن را به جلسه امتحان بیاورد.
پس از چند دقیقه، آلیشیا به آرامی و البته با استرس برگه را از جیب خود در آورد و همراه با پاسخ نامه اش از جای خود بلند شد تا امتحانش را تحویل دهد.
امیدوار بود وقتی میخواهد برگه اش را تحویل دهد، بتواند با استفاده از عامل حواس پرتی، اندکی تقلب کند.
به سمت میز پروفسور موتویاما حرکت کرد. در طول مسیر، یکی از پسرها را دید که برگه اش را کاملا پر کرده است. لبخندی زد و در ذهن گفت:"خودشه! برگش رو کش میرم ازش!"

پس از آن، در نزدیکی میز پروفسور موتویاما، کاغذ درون جیبش را پاره کرد و روی زمین انداخت.
اتفاقی نیفتاد.
آلیشیا در حال ناامید شدن بود...
اما ناگهان ابرهای غلیظی از نقطه برخورد کاغذ به زمین، شروع به پخش شدن در محیط کلاس کردند.
دانش آموزان شروع کردند به جیغ و فریاد کشیدن، تعدادی شعار میداند برای کنسل شدن امتحان و تعدادی هم میخواستند دوستانشان را پیدا کنند و از کلاس فرار کنند.

بعد از یک دقیقه تاریکی، ناگهان صدای غرشی از ابرها شنیده شد و بوی بسیار بدی در کلاس پیچید.
بالاخره نظم کلاس به طور کامل بهم ریخته شد و دانش آموزان از جای خود بلند شدند تا فرار کنند. همین موضوع، لحظه طلایی برای آلیشیا را فراهم کرد.
او بلافاصله برگه بی نام خودش را با برگه آن پسر عوض کرد و برگه وی را که حالا مزین به نام خودش شده بود، روی میز استاد گذاشت.

چند دقیقه بعد، زمانی که اوضاع آرام شد، پروفسور موتویاما که به سختی در لباس های سامورایی خودش گره خورده بود، از زیر صندلی بیرون آمد.
موهایش به شدت ژولیده شده بودند و صورتش به رنگ سبز در آمده بود.
دانش آموزان با دیدن چهره وی نتوانستند جلوی خنده شان را بگیرند، پروفسور موتویاما با خشم گفت:
- سریع برگه هاتون رو تحویل بدید و از کلاس برید بیرون، این موضوع رو قطعا به مدیریت اطلاع میدم!

دانش آموزان هم قطعا همان کار را کردند.


تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

لیزا چارکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶:۱۹ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
امتحان فلسفه و حکمت



در سرسرای عمومی سکوتی غیرقابل باور همه جا را فرا گرفته بود. همه مجبور نبودند که حرف بزنند، بلکه همه مجبور بودند که حرف نزنند.

استاد موتویاما بدون ایجاد صدایی از کف پا در آن سکوت از بین بچه‌ها گذشت و روبه روی بچه‌هایی که بر روی فرش حصیری نشسته بودند، نشست.

لیزا با خود فکر می‌کرد که حتما امتحانی آسون و حوصله سربر خواهد داشت. همانموقع صدای رسای تاتسویا موتویاما سکوت حاکم را شکست.
- اهم، اهم... خب امتحان شما نیاز به مدیتیشن خیلی آسونی داره. من و کاتانا همیشه این مدیتیشن آسون رو انجام میدیم و لذت فراوان میبریم.

سپس تاتسویا با چشمانی بسته سه بار دور خودش چرخید و کله معلق زد و روی انگشت اشاره خود ایستاد. چند ثانیه بعد انگشت اشاره‌اش را تا کرد و مثل فنر از جا بلند شد.
تاتسویا همانطور که با چشمان بسته در فضای سرسرای عمومی میچرخید و پرواز میکرد با صدای بلند گفت:
- همین، حالا نوبت شماست.
و بعد روی یک پا مانند یک سامورایی فرود آمد.

دانش‌آموزان هاج و واج به یکدیگر نگاه میکردند.
هرمیون گرنجر اولین نفری بود که جرات انجام این حرکت سامورایی‌وارانه را داشت. او با چشمانی باز سه دور، دور خودش چرخید و کله معلق کج و معوجی زد و بعد سعی کرد روی انگشت اشاره‌اش بایستد. اما صدای استخون‌های انگشتش در آن سکوت به گوش لیزا خورد و بعد خودش بر روی زمین افتاد.

رونالد ویزلی آب دهان خود را خیلی واضح قورت داد و با حرکت دست تاتسویا، اینبار او شروع کرد. سه دور چرخید و ایستاد و کله معلق زد و بعد با استرسی فراوان و عرق روی صورت بر روی انگشت اشاره‌اش در کمال ناباوری جمع ایستاد. با حرکت بعدی فک همگی بر زمین افتاد و آب دهانشان روانه‌ی زمین شد.
رون انگشتش را تا کرده بود و پریده بود و حالا در حال پرواز بود.
اما اشتباه او همانجا بود که چشمانش باز بود و میخندید و شلوغش کرده بود که از هرمیون بهتر است. ثانیه‌ای بعد با صدای بدی بر روی تاتسویا سقوط کرد و همانطور که شصت پایش در بینی تاتسویا بود داد و فریاد میکرد.

دانش‌آموزان که از دیدن محتوای خارج سنشان خجالت کشیده همه به ترک دیوار ضلع جنوبی سرسرای عمومی توجه میکردند. دقایقی بعد رون از خجالت سرخ شده به آنها پیوست.
لیزا که میدانست که نفر بعدی اوست، صورتش مثل ریش‌های دامبلدور سفید شده بود.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
اوس پرفسور موتویاما.

در راهرو های پر پیچ و خم بالا و پایین می رفتم.
به ساعت نگاه کردم. ثانیه ها یکی بعد از دیگری می گذشتند و به زمان امتحان درس فلسفه و حکمت نزدیک می شدند.

سراسیمه به دور و بر خود نگاهی می انداختم. اما کلاس فلسفه و حکمت در بین هزاران در دیگر مخفی شده بود.
امتحان هم تا یک دقیقه دیگر شروع می شود.

دریییینگگگگ

نفس نفس زنان روی زمین افتادم. اما آنجا خبری از راهرو های پیچ در پیچ نبود، آنجا خوابگاه هافلپافی ها بود.
روی تخت نرمی نشستم. خواب مزخرفی بود.
زنگ ساعت را خاموش کردم و به پوشیدن ردای هاگوارتز مشغول شدم.

کم کم تمام سال اولی ها از خواب بیدار شدند.
به طرف کلاس پرفسور سامورایی حرکت کردم. می دانستم خیلی به زمان امتحان مانده بود اما وحشت داشتم که نکند خوابم به واقعیت تبدیل شود.

راهرو ها خلوت بودند چون بیشتر دانش آموزان در حال صبحانه خوردن بودند.

دست گیره ی در را به آرامی رو به پایین فشردم. در تقی کرد و باز شد.
داخل کلاس برعکس راهرو ها انقدر ها هم خلوت نبود.
صدای خروپفی هولناک تن و بدن آدم هیچ، دیوار ها هم می لرزاند.

سامورایی پاهایش را روی میز گذاشته و خوابش برده بود.
اما همچنان دستش روی کاتانا، شمشیر مخصوصش بود.

سعی کردم بدون هیچ صدایی بروم و آخر کلاس بنشینم.
اما خب...در کارم موفق نبودم.
پایم روی سنگ کوچکی لیز خورد.
سنگ قل خورد...قل خورد و قل خورد. رفت و به چکمه های مشکی و بلند تاتسویا برخورد کرد.

لحظه ای بعد تیغه ی تیز کاتانا زیر گلویم بود.
_ به چه حقی وقتی من خواب بودم به اینجا اومدی؟ هان؟

سعی کردم عقب بروم و شمشیر را از خود دور کنم.
اما دست قدرتمندی یقه ی لباسم را گرفته بود.
_ من نمی دونستم شما خوابید پرفسور. من فقط...من فقط...

راستش دلیلی قانع کننده ای نداشتم تا به تاتسویا بفهمانم من قصدم ایجاد مزاحمت برای او نبود.
پس جمله ام را اینطور پایان دادم:
_ من فقط می خواستم پرفسور گری بک را ببینم.

کاتانا را از زیر گلویم برداشت.
_ آها. خیلی خب اون الانا دیگه پیداش میشه.
گاوم زاییده بود.

در چهار تاق باز شد و فنریر خندان به داخل کلاس آمد.
_ خب مثل اینکه با من کاری داشتی نیمفادورا.

مات و مبهوت به پرفسور موتویاما و گری بک نگاه کردم.
_ خب دورا مگه با فنریر کاری نداشتی؟
_ امم...پرفسور...من...من می خوام به شما سوسیس هدیه بدم.

گری بک نگاه مرموزی انداخت اما بعد لبخندی زد و گفت:
_ ممنون عزیزم.

بار دیگر مات و مبهوت نگاه می کردم. فنریر ادامه داد:
_ تاتسو جان تو هم سوسیس می خوای؟

تاتسویا با سرخوشی جواب داد:
_ البته. من عاشق سوسیس هستم.

سعی کردم جلوی غش کردن خود را بگیرم.
اولین بار بود که پرفسور موتویاما لبخند می زد.
فنریر از غیب سه سوسیس بلغاری ظاهر کرد.
دو استاد کف کلاس نشستند و شروع به کباب کردم سوسیس هایشان کردند.

من هم تصمیم گرفتم تا وقتی که اوضاع خوب بود، ازش استفاده کنم، پس نشستم و شروع به خوردن سوسیس کردم.

چند دقیقه ای از سوسیس خوردنمان گذشت، که یادم آمد من اصلا برای چه به این کلاس آمدم.
در همان لحظه صدای تق تق در زدن به گوشم رسید.
_ نیمفادورا بیدار شوو.

چشم هایم را باز کردم. دو پرفسور سوسیس خور غیب شده بودند. من روی تخت خواب گرم و نرمم دراز کشیده بودم و لیندا به سرم میزد.
_ وای این یکی هم خواب بود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۶:۳۷
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
اوس پروفسور موتویاما. کاتاناتون چطوره؟؟

سوزن ده سانتیمتری را از دست رون گرفتم. با خوشحالی به طرف آقای گری بک رفتم و سوزن را در دستم نگه داشتم. از اینکه قرار بود کمی از حرصم را از درس ها و دعواهای کلاس آقای فنریر را بر سر خود او خالی کنم، خوشخال بودم. اما از اینکه ممکن بود او بیاید و من را جزو سوسیس بلغاری اش کند، می ترسیدم.

به سدریک نگاه کردم که با آرامش، سوزن را در صورت آقای گری بک می کند. مگر نگفته بودند که باید چکارای دست را اول باز کنیم؟ پس چرا سدریک اینکار را نکرد؟ هوای کلاس خیلی گرمتر شده بود و بوی عود بیشتر من را اذیت میکرد. اما این موضوع چندان اهمیت نداشت.

دقیقا جلوی فنریر... یعنی آقای فنریر ایستادم. چون نوبت من بود که ایشان را زخمی کنم. سوزن را مثل دارت به طرف او گرفتم. چشمانم را بستم و آنجا را مثل یک مهمانی در نظر گرفتم. خودم را تصور کردم که دم پلاستیکیِ گربه ای را گرفتم و می خواهم آن را به پوستر گربه ی بی دم بچسبانم. در خیالاتم جلو رفتم و در واقعیت هم خودم را با آن پیش بردم.

من فکر می کنم که هوش و حواس سرشاری دارم. حتی بیشتر از ریونکلاوی ها. پس می خواستم که خودم را به جمع حاضر در کلاس ثابت کنم. هنوز چشمانم بسته بود. سوزن و دم گربه را آماده کردم. یک... دو... سه! محکم و با شتاب زدم. من بیشتر در خیالات خودم بودم تا در واقعیت. پس بخاطر اینکه پوستر سفت و سخت بود، محکم زدم. اما اصلا حواسم نبود که در واقعیت اینجوری نبود!

چشمانم را باز کردم. پروفسور انقدر فریاد زد که نزدیک بود سرم از سر و صدای آن، منفجر بشود. با او به دقت نگاه کردم و سعی کردم سوزن خودم را بین کلی سوزن دیگر پیدا کنم. خیلی کار آسانی بود. چون یک سوزن که نصفش در بینی گری بک که قبلا آنجا نبود، وجود داشت. پس شکی در این نبود که آن سوزن، برای من بود!

چرا انقدر بی دقتم؟ مثلا می خواستم چاکرای دست او را باز کنم نه دماغ او را! آقای گری بک پوست سرسختی داشت و بخاطر این موضوع، پوستش فقط تا ده سانتیمتر فرو رفته بود و خون نیامده بود! رویم را با خجالت از او برگرداندم و به پروفسور موتویاما خیره شدم.
- من متاسفم. آمم... فکر کنم که سوزن خراب بود! تقصیر من نبود!
- می دونم ماتیلدا شوجو. عیبی نداره. یه سوزن دیگه بردار و دوباره امتحان کن.
- ممنون استاد.

آقای گری بک سرش را با مخالفت تکان داد و داد زد:
- یعنی چی؟! ای تسترالی... یعنی چیزه... سوسیس بلغاری شوجوی من!

او بخاطر این جمله ی دومش را ناتمام گذاشت چون کاتانای محبوب تاتسویا موتویاما، زیر گلویش قرار گرفت. موتویاما چند ثانیه در آن حالت ماند و بعد، کاتانا را از زیر گلوی او برداشت و گفت:
- کارتو بکن شوجو جان!

من طبق گفته ی استادمان، سوزنی دیگر از رون گریفی گرفتم و دوباره تمرکز کردم که یکی در زد و بدون شنیدن پاسخ، وارد شد. او یکی از شاگردان بود.
- ببخشید استاد موتویاما که...
- حرف نباشه شونن! برو بشین سرجات. امتحانتم صفر میشی! آخر کلاسم بمون تو کلاس.

آن دانش آموز از شدت ترس، خودش را خیس کرد و لیوان آبی که در دست داشت را بر زمین ریخت. اما تاتسویا توجهی نکرد. من هم توجه نکردم. این دفعه چشمانم را بیش از حد باز کردم به طوری که داشت از حلقه بیرون میزد! جلوتر رفتم که با دقت بیشتری بزنم که دوباره اتفاق بد افتاد.

زمین خیس بود و من دقت نکرده بودم که بر روی آن رفته بودم. وقتی پایم را زمین گذاشتم، لیز خوردم و محکم بر زمین خوردم. و سوزن از دستم در رفت و در شصت پای گری بک فرو رفت. او جیغ بنفشی کشید و این دفعه بیشتر داد کشید. چرا استاد موتویاما کفش و جوراب آقای فنریر را در آورده بود؟ به نظرم این اتفاق به خاطر استاد تاتسویا بود. ولی اگر این را می گفتم، دیگر در این دنیا نبودم.

پس من سریع از جایم پاشدم و به نیمکت نشینان پوزخند زن، پیوستم. و از آن روز به بعد، دیگر نه تنها جلوی بچه ها، بلکه جلوی دو استاد آبرو نداشتم!

اولی

دومی

سومی

چهارمی




ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۶ ۱۲:۳۰:۰۸

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.