جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] كافه سه دسته جارو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1402 00:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جیمز، پسر شجاع و فداکار محفلی که از اولین یاران دامبلدور بود و همیشه و در همه حال او را یاری می کرد; پا به فرار گذاشت.
دامبلدور بعد از دیدن این صحنه ی بسیار غم انگیز قلبش شکست و مقداری از ریش هایش ریخت.
- جیمز، فرزند روشنایی چرا؟ چرا پشت منو خالی کردی؟

جیمز که پشت درختی پناه گرفته بود آرام سرش را بیرون آورد و با چشمان پر از اشک به دامبلدور خیره شد.
- ببخشید پروفسور. من الان خیلی جوونم! باید بزرگ بشم با لیلی ازدواج کنم و بزنم تو ذوق اسنیپ. اسنیپ افسرده بشه عقده هاشو سر بچه ی من خالی کنه. بعد شیش تا کتاب مردم رو گول بزنه و همه فکر کنن آدم بدست. ولی تو کتاب هفتم معلوم بشه اصلا آدم بده نبوده و...
- قارقارو جان بیا ما اینو دو دستی تقدیمت کنیم.

گویا جیمز به خوبی توانسته بود دامبلدور را ناامید و تام ریدل را امیدوار کند.
در واقع سیاهی درون جیمز به قدری زیاد بود که می توانست رقیب قدری برای تام ریدل باشد و البته که او این را نمی خواست. تام از همان کودکی درحال حذف رقبایش بود.
پس سعی کرد علیرغم میل درونی اش، خودش دامبلدور را نجات بدهد.

- جیمز! دستور می دیم از پشت درخت خارج شوی!
- نمی شم!تو ولدمورت هم بشی من به حرفات گوش نمی دم و جلوت وایمیستم تا جون زن و بچه مو نجات بدم.

تام که دید وضع جیمز خیلی خراب است و خاطراتی از آینده به یاد می آورد، بی خیال او شد.
سمت قارقارو چرخید.

- ولش کن قارقارو! این پیرمرد که فقط ریشه و به دردت نمی خوره. جیمز هم که... که خودت می بینی به هیچ دردی نمی خوره کلا. یدونه می خواست زن و بچه شو نجات بده که نرسیده مرد.ماخودمون بعدا یچیزی بهت میدیم.

نگاه قارقارو بین تام و جیمز در نوسان بود. باید چه کار می کرد؟

- بابا جانیان زود باشین نجاتم بدین دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1401 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا یه چیزی باید بگیرتت؟
-فرزندم دلیلش رو نمی‌دونم! شاید به روشنایی علاقه داره!
-پس ولت کنم؟

تام آماده بود تا دامبلدور را ول کند؛ اما دامبلدور دو دستی به او چسبیده بود. جیمز خم شد تا بهتر بتواند عمق رودخانه را ببیند.

-من که چیزی نمی‌بینم.

در همین حین کتی هم به سمت رودخانه خم شده بود و انگار داشت زیر لب با رودخانه صحبت می‌کرد.

-قاقارو! ولش کن... میگم ولش کن! خوردنی نیست...! غذا داریم فعلا! هنوز نارلک تو جیبمه! بیا بیرون!

همه‌ی سرها به سمت کتی چرخید که همچنان داشت با رودخانه حرف می‌زد.

-مگه قاقارو می‌تونه توی آب هم بره؟
-چقد خفنه! میدیش به من؟

گفتن این جمله اشتباه بود. خیلی اشتباه.

-چطوری جرئت می‌کنی؟

پلاکس سعی می‌کرد کتی را آرام کند و بقیه با اشتیاق، دعوا را تماشا می‌کردند. تام هم دلش می‌خواست مثل بقیه، دست به سینه، دعوا را نگاه کند؛ اما دامبلدور همچنان دو دستی او را چسبیده بود.

-کتی بل! به قاقاروت بگو این پیرمرد رو ول کنه بعدش برو دعوا تا منم بدون یک وبال گردن دعوا رو نگاه کنم!

با اینکه تام هنوز لرد سیاه نبود، اما لردیتش را داشت. کتی بلافاصله جیمز را رها کرد.

-قاقارو! ولش کن!

اما قاقارو که به شدت از جیمز ناراحت بود، فقط در صورتی راضی می‌شد دامبلدور را ول کند که به جایش جیمز را به او بدهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 21 مرداد 1401 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- دنیای روشنایی روشنه!

- دوست نداریم. چشممونو می زنه.

دامبلدور خیس، کمی فکر کرد.
- دنیای روشنایی پر از کار و تلاش و کوششه!
- اصلا خوش نمی گذره.
- پر از از خودگذشتگی و فداکاریه.
- بگو قراره عذاب بکشیم دیگه.
-قراره آدمای خوبی باشیم تام!
- و این وسط چی به ما می رسه؟

تام ریدل کم کم داشت سیاهی درونش را آشکار می کرد. دامبلدور هم کم کم داشت به او شک می کرد ولی خیلی زود شک و تردیدش را برطرف کرد و سعی کرد به همه اعتماد کامل داشته باشد. ولی مشکلش این بود که حالا نصفش داخل رودخانه بود و تام حاضر نبود نجاتش بدهد.

- جیمز... فرزند روشنایی. کاری بکن. در مقابل چشمانت داره قتلی اتفاق میفته.

جیمز کمی اندیشید. دامبلدور حتی در زمان گذشته هم آنقدر پیر بود که کشتنش قتل محسوب نمی شد. ولی او هم دوست داشت محفل ققنوس تشکیل شود. برای همین، سفیدانه گفت:
- پروفسور رو از مرگ طبیعی در آب رودخانه برهانید!

تام با اکراه کمی دامبلدور را بیرون کشید. ولی دامبلدور مقاومت کرد و نیامد.

- ببینین. من می کشم و نمیاد. خودش نمی خواد. می خواد بمیره. از زندگی خسته شده. حق هم داره. ما هم اگه این شکلی بودیم و ریشمان این همه رشد داشت، خسته می شدیم.

دامبلدور دست و پا زد.
- فرزند روشنایی متمایل به تیره ام. من می خوام بیام بیرون. ولی نمی تونم. انگار یه چیزی از پایین منو گرفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 تیر 1401 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین

*خلاصه: تام ریدلِ جوان قصد داره گروه مرگخوارا رو تشکیل بده. از اونطرف جیمز پاتر و دامبلدور هم دارن برای محفل ققنوس عضو جمع میکنن. تام ریدل جوان که تو راه به اونا بر خورد میکنه، تصمیم میگیره برای سر در آوردن از کار گروه مقابل، بهشون بپیونده.همگی با هم تصمیم می گیرن به خونه شماره 12 گریمولد برن و اونجا رو مقر خودشون بکنن. اما سر راهشون رودخونه ی بزرگی هست و دامبلدور ریشش تو آب میفته و نزدیکه که خودشم غرق بشه.

***


همه بهم نگاه میکردن و منتظر بودن کسی جواب تام رو بده، در همین حین دامبلدور در زیر آب با تمام توانش قل قل میکرد.
-قل قللل قل قلل!

پس از مدتی سکوت، تنها صدایی که به گوش میرسید صدای قل قل کردن دامبلدور بود.

-چه میگی پیرمرد؟
-قلللل قل قلل!

تام کمی پای دامبلدور رو به سمت خودش کشید تا سر دامبلدور کمی بالا بیاد.

-چی میگفتی پیرمرد؟

دامبلدور نفسی تازه کرد و ریشش رو از جلوی صورتش کنار زد.
-فرزندان روشنایی! امروز روز شماست تا روشنایی خود را ثابت کنید و به دنیای سفیدی بپیوندید؛ عضویت دائمی شما در اون دنیا تضمینی هست باباجانیان!
-کارت عضویت هم میدین پرفسور؟

گابریل راه خودش رو از بین جمعیت باز کرد و به لبه ی رودخونه نزدیک شد.
-کتابدار اونجا هم سخت گیره مثل خانم پینس یا بدون کارت عضویت میتونم از کتاباش استفاده کنم؟

دامبلدور که فرصت رو غنیمت شمرده بود شروع به تعریف از دنیای روشنایی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 15 اسفند 1400 09:28
نمایش جزئیات
آفلاین
همه این پا و آن پا می کردند و از جواب دادن طفره می رفتند.
گویا همه دو دل بودند و نمی دانستند چه باید بکنند، البته شاید نه همه؛ چون بالاخره ایوانا با جمله ای کوتاه اما دندان شکن و سهمگین و وحشتناک و غیره، سکوت را شکست.
-من که لازمش ندارم...ولش کن بره.

و اما این تازه شروع بود.
- منم لازم ندارم. شما دارین؟
- ریشش به دردمون نمیخوره؟
- نه بابا خیلی زود خیس میشه به درد نمیخوره!
- تازه شپش هم داره شپش میگیریم!

جیمز هم نیز که از دوران طفولیت همیشه آرزوی رهبر یک جبهه شدن را در سر داشت با بقیه موافق بود.
- آره..، من خودم می تونم جاشو بگیرم.

و اما دامبلدور که ناامید شدن اصلا در کارش نبود و با تایپش جور نبود و خلاصه از این حرف ها، حس کرد که باید از خود دفاع کند وگرنه سرش به باد خواهد رفت.
- بابا جانیان! فرزندان رو...

اما تام ریدل کمی دستش را بالا تر آورد و سر دامبلدور زیر آب رفت؛ اما دامبلدور تسلیم نمیشد.
- قل قلقلقل قل قلقل...

حوصله تام دیگر نه تنها سر رفته، بلکه تمام شده بود کلا.
-پس ولش کنم بره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 14 اسفند 1400 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
حداقل مقداری از مسیر برایشان روشن شده بود.

باید از رودخانه عبور می کردند.

- کار آسونیه!
- مثل آب خوردن... اون یکی رو می خوریم، از این یکی رد می شیم.
- خنک هم می شیم تازه.
- کمی خروشانه البته.
- بی رحم و سهمگین...
- توش هم ممکنه کوسه و نهنگ باشه!
- توی رودخونه؟

سوال کتی که نارلک را از منقار گرفته بود و در جیبش می گذاشت، حضار را به فکر واداشت.
از این رودخانه خشمگینی که در مقابلشان می دیدند اصلا بعید نبود که کوسه ای را در کودکی آورده و آن را بزرگ کرده باشد که حالا به جان جادوگران و ساحره ها بیندازد.

دامبلدور کمی جلو رفت که اوضاع را بررسی کند. ولی مثل همیشه کنترل ریشش را نداشت. نصف ریشش داخل آب رفت و خیس و سنگین شد و دامبلدوری را که از بدو تولد کهنسال بود، به درون آب کشید.

تام ریدل ناخودآگاه عکس العمل نشان داد و پای دامبلدور را گرفت.

و صد البته که فورا پشیمان شد. در سال های آتی زندگی اش هم هر روز خودش را به خاطر این اشتباه، مثل یک جن خانگی سرزنش می کرد.

شانسش را امتحان کرد و از جمع پرسید:
- اینو... لازمش دارین؟ ولش کنم بره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1400 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس و دامبلدور، در حال تشویق کردن نارلکی بودند که پس از چند ثانیه پرواز، در حال تپه تپه کردن و وا رفتن بود.

- تو میتونی نارلک! آفرین!
- یه چیزی میبینم!

همه، حتی تام ریدل جوان نیز، با کنجکاوی به سمت نارلک برگشتند که در نقطه ای ایستاده بود و چیزی را نگاه میکرد.
- از رودخونه دو قدم برین جلوتر بعد بپیچین به سمت...

که پشمالوی ریزه پیزه ای، از نا کجا آباد درون هوا پیدا شد و نارلک بدبخت را پایین کشید.
- آفرین قاقارو! حالا میتونیم برا شام شبمون بپزیمش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 دی 1400 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس بخاطر عشق بی نهایتی که به بچه‌ها داشت، مسئولیت هدایت نارلک را به عهده گرفته بود. به همین جهت، درحالی که لک لک را از گردنش گرفته و پشت سرش روی زمین میکشید حرکت می‌کرد.
پس از مدتی، گروه به بالای برج رسیدند.
تام ریدل با بی‌حوصلگی نارلک را از پلاکس جدا کرد و اورا به جلو هل داد:
_ برو، برو پرواز کن که اگر نکنی یک راست داخل اسید معده ایوانا غرق میشی.

در همان حین که اعضا نفسی تازه میکردند، نارلک با ضربه کوچک انگشت تام به پایین پرتاب شد.
پلاکس سریعا متوجه ماجرا شد و به سمت لبه بام هجوم برد. جوجه لک‌لک، یکنواخت و لطیف به پایین سقوط میکرد و... «شاپ» به چیزی برخورد کرد.
گوشه بال نارلک به گوشه باز یکی از پنجره‌های برج گیر کرده بود.

_ گفتم این جوجه عرضه شو نداره ها!

این را تام ریدل گفت و بعد از اینکه دست هایش را_به نشانه پایان کار_ به هم زد، از لبه پرتگاه کنار رفت.

_ نباید نجاتش بدیم؟

پلاکس نگران جوجه لک‌لک بی گناه محکوم به پرواز بود و آنچنان از پرتگاه آویزان شده بود که یک چهارم از پاهایش در هوای اینطرف پرتگاه و بقیه بدنش در هوای آنطرف پرتگاه معلق بود.
پلاکس به حال نارلک افسوس و غصه خورد. و بعد قطره‌ای اشک از چشمش جاری شد و از گونه‌اش لغزید، در پایین چانه‌اش تاب خورد و به پایین سقوط کرد.
قطره‌ی اشک روی سر نارلک فرود آمد و چون از اعماق قلب پلاکس برآمده بود، روح نارلک را نوازش کرد.
در این هنگام صحنه ای عجیب و تکرار نشدنی‌‌ رغم خورد.
نارلک بالهای طلایی زیبایش را گشود و خودش را از نوک تیز و برنده پنجره رهانید.
جوجه لک لک، در کمال ناباوری به پرواز درآمد و از محبت خارها گل شد.
ملت به صحنه باور نکردنی مقابلشان خیره شده بودند و اشک شوق می‌ریختند.
دامبلدور با دستمال گلدوزی شده‌ی زرد رنگی اشکش را پاک کرد:
_ چقدر بهتون گفتم باباجان هوای همو داشته باشید، این صحنه زیبا از روشنایی و سفیدی پدید اومده.

پلاکس سری تکان داد:
_اما شما که ندیدید اشک من افتاد روش!
_من جادوگر قوی‌ای هستم باباجان.

تام ریدل با عصبانیت به هردو چشم غره رفت:
_ بس کنید دیگه، بهش بگید این مقر تونو پیدا کنه وگرنه یه کاری میکنم رو هوا آتیش بگیره.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 دی 1400 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
نارلک که هنوز جوجه لک لکی بیش نبود برای اثبات خودش به والدین جدیدش, بادی به غبغب انداخت, چند بار تمرینی روی زمین بال زد و بعد کمی دور خیز کرد تا شروع به پرواز کند. تمام جمع منتظر این پرواز شکوه انگیز بودند و انگشت به دهان به صحنه خیره شده بودند.

-شترق!

نارلک مثل لواشک روی زمین پهن شده بود و دور سرش ستاره میچرخید.

-ستاره! چه روشنایی های قشنگی فرزندم! اینا رو به در اتاقم در مقر جدیدمون آویزون میکنم.

دامبلدور کمی جلوتر رفت و ستاره های دور سر نارلک را یکی یکی جدا کرد و زیر ردایش چپاند!
تام کم کم داشت صبرش لبریز میشد.
-این مگه قرار نبود مقر پیدا کنه الان که مثل لواشک چسبیده به این آسفالتا!

فنریر گفت:
-من توی کلاس تغییر شکل یه طوطیفسور داشتم. می گفت پرنده ها باید اول برن روی یه جای بلند بعد بپرن و پرواز کنن.

تام, نارلک را از گردنش گرفت و بلند کرد و همزمان با دست دیگرش به یک ساختمان سی طبقه اشاره کرد و گفت:
-عالیه پس می ریم اون بالا!

دامبلدور در حالی که به ساختمان نگاه می کرد؛ آب دهانش را خیلی صدا دار قورت داد.
-تام فرزندم من زانو هــ...
-می ریم اون بالا!

دامبلدور که دوست نداشت وسط خیابان تک و تنها بماند پشت سر بقیه گروه راه افتاد.

-راستی تو بمون پایین ساختمون ایوا, میخوام این لک لکه انگیزه داشته باشه. اگه بازم افتاد پایین میتونی ناهار لک لک بخوری.

ایوا که از این پیشنهاد بدش نیامده بود پایین ساختمان با دهان باز, برای انگیزه دادن به نارلک منتظر بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 28 آذر 1400 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نارلک طرد شده بود. لک لک ها او را نمی خواستند. حداقل نه تا وقتی که جوجه بود.
او هم گشت و گشت و گرم و نرم ترین جادوگر حاضر در جمع را انتخاب کرد.
- شما والدین من هستید.

چشمان دامبلدور از این انتخاب، پر از اشک شد و فورا تصمیم گرفت والدینی نارلک را قبول کرده، او را پرورش داده و لک لک سفید خوبی تحویل جامعه بدهد.

- آخ... اوخ... داری چیکار می کنی پیرمرد. له شدم!

دامبلدور که روی نارلک نشسته بود، بلند شد.
- چی شد فرزند؟ مگه نباید بشینم تا از تخم بیایی بیرون؟

نارلک با بالش اشاره ای به خودش کرد.
- الان توی تخم به نظر می رسم؟

دامبلدور اصلا والدین خوبی نبود. ولی به هر حال نارلک هم به جمع تحمیل شده بود. دامبلدور تصمیم گرفت از این فرصت استفاده کند.
-خب... ببین... تو بال بزن و کمی بالا برو. ببین خانه شماره دوازده رو می بینی یا نه. ما باید پیداش کنیم. قراره اونجا مقر گروه قدرتمندمون بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!