دامبلدور بعد از دیدن این صحنه ی بسیار غم انگیز قلبش شکست و مقداری از ریش هایش ریخت.
- جیمز، فرزند روشنایی چرا؟
چرا پشت منو خالی کردی؟
جیمز که پشت درختی پناه گرفته بود آرام سرش را بیرون آورد و با چشمان پر از اشک به دامبلدور خیره شد.
- ببخشید پروفسور.
من الان خیلی جوونم! باید بزرگ بشم با لیلی ازدواج کنم و بزنم تو ذوق اسنیپ. اسنیپ افسرده بشه عقده هاشو سر بچه ی من خالی کنه. بعد شیش تا کتاب مردم رو گول بزنه و همه فکر کنن آدم بدست. ولی تو کتاب هفتم معلوم بشه اصلا آدم بده نبوده و...-
قارقارو جان بیا ما اینو دو دستی تقدیمت کنیم.
گویا جیمز به خوبی توانسته بود دامبلدور را ناامید و تام ریدل را امیدوار کند.
در واقع سیاهی درون جیمز به قدری زیاد بود که می توانست رقیب قدری برای تام ریدل باشد و البته که او این را نمی خواست. تام از همان کودکی درحال حذف رقبایش بود.
پس سعی کرد علیرغم میل درونی اش، خودش دامبلدور را نجات بدهد.
- جیمز! دستور می دیم از پشت درخت خارج شوی!

- نمی شم!
تو ولدمورت هم بشی من به حرفات گوش نمی دم و جلوت وایمیستم تا جون زن و بچه مو نجات بدم.
تام که دید وضع جیمز خیلی خراب است و خاطراتی از آینده به یاد می آورد، بی خیال او شد.
سمت قارقارو چرخید.
- ولش کن قارقارو! این پیرمرد که فقط ریشه و به دردت نمی خوره. جیمز هم که... که خودت می بینی به هیچ دردی نمی خوره کلا. یدونه می خواست زن و بچه شو نجات بده که نرسیده مرد.
ماخودمون بعدا یچیزی بهت میدیم.نگاه قارقارو بین تام و جیمز در نوسان بود. باید چه کار می کرد؟
- بابا جانیان زود باشین نجاتم بدین دیگه.

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







