جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] باغ وحش هاگزميد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- این چیه وینکی؟
- میمونه ارباب. ارباب وینکی همه چیز رو توضیح داد. وینکی جن متوضح خووب؟
- نه!
- ولی وینکی جن متوضح خووب!

لرد نگاهی به جن خونگی انداخت که فقط دو پایش از زیر کلاه وزرات پیدا بود. با دیدن کلاه، تمام کفش نیاوردن ها، شب بیداری های اجباری، حرف گوش ندادن ها و... در زمان برپایی ستاد های انتخاباتی یادش آمد.

- همچنان نه!
- ولی ارباب وینکی که ملت رو مسلسل بارون کرد براتون، جن خووب نبود؟

لرد باز هم فکر کرد. به زخم معده‌ی ناجینی که در اثر به رگبار مسلسل بسته شدن خانه‌ی ریدل به وجد آمده بود و به تمام رداهای سوراخش فکر کرد.

- باز هم نه.
- ارباب وینکی که مسلسل مجانی آورد سر سفره ها، آب و برق رو مجانی کرد؛ وینکی جن خووب؟

حافظه‌ی لرد آب و برق " مجانی " به یاد نمی‌آورد. حتی تا جایی که می‌دانست پول آب و برق در این دولت بیشتر هم شده بود.

- اصلا ورود حشره ها به خونه‌م هم به خاطر همون مسلسل های مجانیت بود که توری ها رو سوراخ کردن.نه!

وینکی له شد. وینکی نابود شد. وینکی بدون مسلسل سوراخ شد. وینکی کلاه وزرات درید و به قبرستان ریدل آپارات کرد.
ولی مسلسلش را جا گذاشت. مسلسلی که دیگر روی درخت ها بود!

گروه میمون ها رو درخت با گیجی به چیز عجیب غریب روبه رویشان خیره شده بودند. چه کاری از دست این شبیه چوب دراز و عجیب برمی‌آمد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین

و بعله گراز افتاده به دنبال ولده مورت،او داره از دست گراز فرار میکنه و داد میزنه:
-کمک، یعنی هیچ کس نمیخواد به ارباب کمک کنه، ای احمقا؟

همه ی مرگخوارایی که اونجا بودن از گراز میترسیدن،به همین دلیل هیچ کس نرفت کمک کنه در همین لحظات که ولده مورت کمک میخواست و میدوید،با خودش گفت:
-من اربابم،چرا باید از یه گراز بترسم؟الان یه اوداکاداورا میگویم و می کشمش.
ولده مورت چوب دستیش رو درآورد و با تمام قدرت داد زد:
-اوداکاداورا.

و گراز هم مرد!جسیکا با خودش فکر میکرد که اگر همین جوری پیش بره که تمام حیوانات میمیرن
باید یه کاری میکرد ولی کار خاصی هم نمیتونست انجام بده، بعد از نابود شدن گراز همه ی مرگخوارا برای ولده مورت دست زدن چون که اون گراز کشت و او را به سمت قفس میمونا راهی کردن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/28 10:42:20
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 03:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره توجه لرد، به موجود چاق و زشتی جلب شد که بینی خوک مانندی داشت و رنگش بیشتر به رنگ سوسکی - مخرج مشترک رنگ اورجینالش که قرمز بود و اثرات سیاهی شب - می ماند.
- چه موجود سیاه زیبایی! وینکی! این درو باز کن.

وینکی با ژست:" ارباب با من کار داره نه شما :relex:" جلو رفت و کلید را در قفل انداخت. تا آمد کلاس بگذارد، فریاد از کروشیو بدتر لرد، او را از جا دومتر بالاتر پراند:
- زودباش! وقت باارزش ما رو هدر نده!
- وینکی جن حرف گوش کن بود؛ وینکی زود در رو باز کرد. وینکی جن زود در بازکن خووب؟

لرد تصمیم داشت که بعدا حساب وینکی را برسد، اما چون فعلا کلیددار باغ وحش بود، کاری به کارش نداشت و اجازه داد تا از آخرین لحظات زندگی اش لذت ببرد.
- اسم این موجود چیست؟

جسیکا از پشت همه جلو آمد و گفت:
- گراز، قربان.
- هوم... گراز... در این فکر هستیم که این رو با خود به خانه مقدس ریدل ها ببریم...

و دستش را جلو برد که روی سر گراز رول ما، دستی بکشد که...
- خاک بر سرم!
- چیشده من تازه رسیدم!
- گراز افتاده دنبال ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/28 3:15:49
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1396 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین

- عه لیسا اونجا رو ببین! عین توعه!

دارکو به جغدی اشاره کرد که در کنج عزلتی دور از بقیه لب ورچیده بود. لیسا دست هایش را به بدنش زد و گفت:
- قهرم باهات. قهرم باهاش. اصلا با همتون قهرم.

چیز جدیدی نبود. لیسا با زمین و زمان، با دلیل و بی دلیل قهرمی‌کرد، اما، وقتی جلوی آستوریا و حتی پشت سرشم کسی حق نداشت به پسرش بگوید که بالای چشمش ابرو هست. گرچه که دیگر به لطف کراب و لوازم آرایشش همون ابروی بور هم دیده نمی‌شد.

- با پسر من قهر می کنی؟ قند عسلم؟ دلت سوهان می‌خواد؟
- قهرم، قهرم، قهرم!
- واو! اونجا رو.

توجه هر دو به علاوه‌ی کل مرگخوار ها به سمتی که رودولف اشاره می‌کرد، جلب شد. دسته‌ای از ساحرگان با کمالات به پوف کوتوله‌ای ابراز علاقه‌ی خاص و رودولف دوستانه می کردند.

- عسیسمی که این قدر پفکی!

پالی با غیض به هر سه نگاه کرد، یکی از یکی باکمالات تر! به طرزی که رودولف نمی دوانست به کدام ابراز علاقه کند. عصبانیت پالی وقتی بیشتر شد که رودولف تصمیم گرفت هفته‌ی بعد به جای او و دوستانش با آن مثلا بی کمالات ها به سه دسته جارو برود.

- من برم ابراز علاقات خاص کنم.
- معجون ابراز علاقه‌ی خاص بدم؟

رودولف با شنیدن صدای هکتور با سرعت هرچه تمام تر به سوی ساحرگان کمالات دار دوید. اگر روزی می‌خواست کمالات رودولف گونه‍اش را از دست بدهد حتما از هکتور استفاده می‌کرد.

- به به! چه ساحرگان با کمالاتی!
ساحرگان:

پس از رفتن رودولف به دنبال ساحرگان، پالی بالای سر پوف توله رفت تا شاید جادوگر باکمالاتی به سراغش بیاید.
- اصلا هم کمالات نداری! شبیه پشمکی فقط.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خب...ارباب اسب آبی را کشتند و سوژه به فنا رفت .با تشکر از تیم مدیریت.
درست در لحظه ایی که ملت مرگخوار جنازه اسب آبی یا قرمز یا صورتی را به گوشه ایی میکشیدند،لینی دستان ارباب را که از آن تف و هر گونه کثافت دیگری میبارید را خشک کرد و برایشان صندلی آورد تا در قفس بنشینند.
کراب هم که قرار بود وارد سوژه بشود اما نشده بود با گریه به سمت دستشویی باغ وحش روانه شد.
رودولف هم که دچار افسردگی شده بود کم کم محو و در افق های دور ناپدید شد.
آستوریا با لحنی جدی رو به مرگخواران کردو گفت:
-زود باشید تنتون رو تکون بدید! زود تر باید از اینجا بریم!اربابمون خسته میشن!

آستوریا سوهان ناخنش را در آورد و به صورت تهدید آمیزی آن را رو به روی مرگخواران گرفت.ملت مرگخوار با خستگی و مشقت و سختی از جایشان بلند شدند تا از قفس بیرون رفته،بلکه حیوانی جدید و کمتر ریگولوسی را ببینند.
جسیکا که هر جا ارباب بود پیدایش میشد از گوشه ی قفس بلند شد و به سمت در رفت در حالی که در را میکشید رو به ارباب و بقیه مرگخواران کرد و با حالت پوکری گفت:
-بسته اس

ارباب که باورشان نمیشد در بسته باشد خودشان تا دم در قفس آمدند و بعد از حاصل کردن اطمینان از بسته بودن در، روی زمین نشستند و ردای خود را آلوده کردند.
ملت بی گناه و یا با گناه مرگخوار از آمدنشان به این باغ وحش پشیمان بودند و تحت هر شرایطی دوست داشتند به خانه برگردند.
جسیکا هم وقت آرایشگاه داشت و اگر به موقع نمی رسید آن را از دست می داد.چه بسا که ماسکش هم خراب شده بود و اینبار حتی بیشتر از رودولف غر داشت.
***
-در چه حد بی مسئولیتی؟ مدیران جز لم دادن و خوابیدن چه میکنند؟اربابشان در قفس موجودی پلید گیر افتاده است و آنها در دفاترشن آب میوه مینوشند ،بالهایشان را برغ می اندازند و فتو سنتز می کنند؟

-بله! من نویسنده جدید هستم و به دلیل بلاک شدن نویسنده قبل ادامه رول را خودم می نویسم!
***
در همین حال که مرگخواران به درگاه مرلین متوصل شده بودند و کمک می خواستند.ارباب که با خوشحالی به دور و اطراف قفس نگاه می انداخت و هر از چند گاهی بالای سر حیوان مرده میرفت. کم کم حوصله شان هم سر رفت ،که وینکی جلو آمدو گفت:
-دولت مسلسل و جارو کلید هم دارد!
ارباب:
جسیکا:
مرگخواران:

بله از آنجایی که وینکی، جن خوب !هم آنجا در قفس بود کلید را در قفل انداخت و در را باز کرد،تا اربابو مرگخواران به بازدید از دیگر قفس ها بپردازند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در 1396/5/22 17:15:19
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_اه چه بوی متعفنی می دهد این موجود،گفتید اسمش چه بود؟

_اسب آبی قربان.

_آه چطور می شود اسب باشد و آبی هم باشد ها؟این که رنگش آبی نیست.

_قربان چون تو آب زندگی می کنه بهش می گن اسب آبی.

_خب این موجود به چه دردی می خورد؟

_قربان برای ما به هیچ دردی نمی خورد.

_وای چه دندان های زشت و کجی دارد.حالمان بهم خورد.

_قربان می شه از قفس این موجود بریم بیرون؟

-خیر، کمی از این موجود خوشمان آمده. این چیست در ته حلق او بگذار با دست درش بیاوریم.

و در همین حین بود که اسب آبی نه گذاشت نه برداشت دهنشو بست.

_وای دستمان......... دستمان را نجات دهید.

_گفتید مؤنثه؟خب پس برید کنار که من اومدم.سلام چه اسب آبی قشنگی،به به میشه یکشنبه باهم قرار بذاریم بریم کافه؟

_رودولف احمق،آخه مگه این حیوان نفهم می فهمد قرار چیست؟اگر چیزی می فهمید الان دست لرد سیها را گاز نمی گرفت.

_ولی قربان

_ببند دهانت را، آهای اسب زشت بگیر اواداکداورا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سياه و مرگخوارا به باغ وحش ميرن.
دست راست لرد سياه، تو دهن اسب آبى گير كرده. رودولف بايد دست اربابش رو نجات بده. و ميخواد از جاذبه ى رودولفيش استفاده كنه.
.................................

و ملت كشيدند كنار...خيلى كنار... تقريبا خارج از قفس!

-حالا من هروقت ميگم بكشيد كنار، مثل هيپوگريف فقط نيگا ميكنينا. الان وقت حرف گوش كن شدنه؟!

رودولف چاره اى نداشت. ملت كشيده بودند كنار و لرد سياه، با آن نگاه معروفشان خيره شده بودند به جفت تخم چشم رودولف.

‏-

رودولف براى تمام آرزوهايى كه ديگر فرصت رسيدن به آنهارا نداشت، بغض كرد.
سپس در دل، براى تمام ساحرگان آشنا و غريبه... نه تنها آرزوى خوشبختى نكرد، بلكه آرزوى انقراضشان را كرد. چراكه معتقد بود: "پاتيلى كه براى من نجوشه، بايد روده ى تسترال توش بجوشه"!
سپس به اسب آبى نزديك شد.

-به به...چه اسب آبى با كمالاتى هستى شما... چه مژه هايى... چه هيكلى! دهنت رو باز كن دندونات رو ببينم!

-ساكت شو! داره فشار ميده!

و رودولف ساكت شد.

-يه كارى بكن!
-ارباب اين به جذابيت رودولفانه علاقه اى نداره.

ولى با ديدن چهره ى لرد سياه كه لحظه به لحظه سرخ تر ميشد، سريعا جمله اش را كامل كرد.
-ولى ارباب، آريانا گفت اين از خودش حركات كراب وارانه نشون ميداده. فكر كنم زبون كراب رو بهتر بفهمه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1396 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-مونثه!

رودولف با حالت "غلط کردم" از ته دلی چند قدم عقب تر رفت.
-ای بابا...نر بود که. تو مشخصاتش نوشتن. از رو تابلو خوندم.

آریانا لبخندی زد و جواب داد:
-وقتی اومد نر بود...بعد از مدتی حرکات کراب وارانه از خودش نشون داد. براش درخواست عمل تغییر جنسیت کردیم که باهاش موافقت شد. الان ماده اس. حالا برو دست ارباب رو نجات بده.

کراب با چشمانی پر از اشک و نگاهی درک کننده به اسب آبی خیره شد و رودولف به این موضوع اندیشید که یک انسان دیگر چقدر می تواند بخت برگشته و بخشکی شانس باشد.
چاره ای نداشت!
پای مرگ و زندگی دست راست ارباب در میان بود.

-ارباب شما چپ دستین یا راست دست؟

-رودولف...ما الان اگه می تونستیم از این جانور فاصله بگیریم قادر بودیم با دست راست یا چپ و یا حتی انگشت کوچیکه پایمان تو رو به قتل برسونیم. در این وضعیت اسفناک ما، وقت سوال و جواب کردنه؟ ما راست دست می باشیم!

رودولف زیر لب جمله ای شبیه" خب اینو از اول می گفتی دیگه" گفت و قبل از اینکه با سوال "چی گفتی؟" مواجه شود شروع به توضیح دادن کرد.
-عه؟ خب کاش نبودین. ولی مهم نیست. ارباب دانشمندان دریافته اند که مهارت های هر دست رو می شه تقویت کرد. شما حتی اگه راست دست باشین هم می تونین دست چپتونو اونقدر تقویت کنین که درست مثل دست راست براتون کار کنه.

-و ما چرا باید چنین کاری انجام بدیم رودولف؟ بهتر نیست دست راست ما کار خودشو انجام بده و دست چپمون هم به وظایف خودش برسه؟ گذشته از این...ما با یک دست چطور تو رو خفه کنیم؟

رودولف پروژه درخشان"دست ارباب رو از آرنج قطع کنیم که مشکل حل بشه" را بلافاصله از روی میز برداشته و به زیر میز انتقال داد.

-خب...ظاهرا باید برم سراغ پلن C...
-پلن B چی بود مگه؟
-پلن B ندارم من هیچوقت...یه راست می پرم به C که دشمن غافلگیر بشه. الان باید از جاذبه رودولفی خودم برای راضی کردن اسب آبی بهره ببرم! بکشین کنار که رودولف داره میاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: جمعه 22 بهمن 1395 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آریانا با ایما و اشاره به مرگخوارا می‌فهمونه که واکنشی نشون بدن. مرگخوارا هم با تردید نگاهی به هم می‌ندازن.

- ارباب فک نکنم چپ‌چپ نگاه کنه. قیافه عادیش این شکلیه.

دیگه تحلیل حرکت اسب آبی اهمیتی نداشت. چون لرد به داخل قفس قدم گذاشته بود و سرگرم برانداز کردن هیکل اسب آبی بود.
- بسیار موجود تنبلی به نظر می‌رسه. همچون بشکه‌س.

مرگخوارا با نگرانی نگاهشونو از لرد برداشته و به اسب آبی می‌دوزن. خوشبختانه اسب آبی خسته‌تر از این بود که واکنشی به سخنان لرد نشون بده. لرد با احتیاط چند قدم به جلو برمی‌داره.
- مایلیم بعنوان مبل ازش استفاده کنیم. مبلش کنین تا روش جلوس فرماییم.

اسب آبی که چیزی از حرفای لرد نمی‌فهمید شروع به خمیازه کشیدن می‌کنه. لرد که به دنبال استفاده‌های ابزاری دیگه‌ای می‌گشت بلافاصله خم می‌شه و به درون دهن اسب آبی نگاهی می‌ندازه.
- پشیمون شدیم. گنجینه‌های با ارزشمونو درونش جاسازی می‌کنیم.

لرد به قصد اینکه ببینه گنجایش اسب آبی چقدره دستشو دراز کرده و وارد دهن اسب آبی می‌کنه. در همین لحظه اسب آبی در حالی که دست لرد تا آرنج تو حلقشه، دهنشو می‌بنده.

- دستمون رو پس بده ای موجود بی‌خاصیت.

مرگخوارا که با دهنی باز به صحنه خیره شده بودن، با بلند شدن صدای فریاد لرد بلافاصله بدو بدو جلو اومده و به داخل قفس می‌رن.
- ارباب نگران نباشین. چون گیاهخواره الان رزو بهش تعارف می‌کنم تا دست شما نجات پیدا کنه.

دای اینو می‌گه و بی‌معطلی رزو که سوت‌زنان در حال خارج شدن از کادر بود به وسط صحنه برمی‌گردونه. اما ظاهرا شکم اسب آبی پر بود و تمایلی به باز کردن دهنش و خوردن رز نداشت. اورلا که بیرون قفس ایستاده بود با نگرانی متذکر می‌شه:
- همین نیم ساعت پیش غذاشو خورده.

دای با ناامیدی برای آخرین بار رزو جلوی چشمای اسب آبی تکون می‌ده. اما وقتی واکنشی دریافت نمی‌کنه اونو رها می‌کنه.

- ارباب معجون باز کردن دهن بدم؟

هکتور بلافاصله معجونیو از جیبش در میاره و می‌ره که رو دست لرد خالیش کنه تا معجون سر بخوره و تو دهن اسب آبی بریزه، اما رودولف مانع می‌شه.
- جنسیتش رو مشخص کنین. اگه مونث باشه کار، کار خودمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1395 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- اما ارباب، این حیوون خیلی خطرناکه! منم تخصصم جانوران شگفت انگیزه! روی این حیوون ها تسلط ندارم که بتونم ازتون محافظت کنم.

نیوت، که همچنان در فضای سریال شب گذشته قرار داشت، ناگهان زانو زد و گفت: ارباب، خواهش میکنم... تجدید نظر کنید!

اما صدای برخورد نیوت با میله‌های قفس، مرگخواران را از زانو زدن و درخواست تجدید نظر پشیمان کرد.

- ارباب نیاز به محافظت هیچ کسی نداره احمق!

لرد با گفتن این جمله رو به اورلا کرد و با تعجب پرسید: این قفسو از چی ساختید؟ دفعه‌ی قبل که از این غلطا کرد، دو تا برجو باهاش نابود کردم. این مشنگای احمقم نفهمیدن از کجا خوردن گفتن هواپیما بوده!

اورلا با نگرانی نگاهی به آریانا کرد و گفت: این قفس‌ها قراره حیوانات جادوییو توی خودشون نگه داره. دربرابر همه چیز محافظت شدن.
سپس در حالی که اعتماد به نفس خود را به دست آورده بود ادامه داد: ضمنا هیچ‌کس هم حق نداره وارد این قفس‌ها بشه.

اما با دیدن چوب‌دستی لرد که این‌بار به طرف او حرکت می‌کرد پشیمان شد و سریعا اضافه کرد «البته جز شما! » و به سرعت پشت آریانا پناه گرفت.

لرد با دیدن قیافه‌ی اسب آبی که گویی چپ چپ به او نگاه می‌کرد، از کوره در رفت و با عصبانیت فریاد زد: یا همین الان در این قفس لعنتیو باز میکنید، یا جفتتونو انقدر شکنجه میدم تا بمیرید!

سپس بار دیگر رو به قفس کرد و با صدای بلندتر گفت: خودتو چپ چپ نگاه کن حیوون زبون نفهم

آریانا و اورلا که راه دیگری به ذهنشان نمیرسید، به ناچار کلید قفس را به لرد دادند. هردوی آن‌ها می‌دانستند که اسب آبی با اینکه یک حیوان مشنگی است، دربرابر تمامی جادوها مقاوم است. بنابراین به آرامی از جمع مرگخواران فاصله گرفته و با سرعت به سمت اتاقک نگهبانی دویدند تا در آن پناه بگیرند.

لرد کلید را داخل سوراخ قفل قفس کرد و رو به حیوان گفت: الان بهت یاد میدم که هیچ‌وقت نباید به من چپ چپ نگاه نکنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!