تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
افسانه لرد ولدمورت
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/01
تولد نقش: 1395/10/02
آخرین ورود: دوشنبه 10 شهریور 1404 20:23
از: من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
پستها:
539

- نـ... بله!
- لطف کنید یدونه سایه چشم رنگ جیگری بهم بدید.
- ام... باشه الان میارم.مارک خوبشم میارم.
رودولف رفت گشت و گشت و گشت و یک جعبه به رنگ سبز آورد.
-بفرمایید.
-ببخشید آقا؛سایه چشم من چی شد؟
-میتونید رودولف صدام کنید.این سایه چشم شماست دیگه!
-من گفتم سایه چشم این رژ لبه! من گفتم رنگ جیگری شما رنگ قرمز آوردین.
رودولف با تعجب به جعبه سبز نگاه کرد.
تازه فهمید آرایش کردن چقدر سخت است.
فهمید که در هنگام آرایش باید تفاوت رنگ جیگری و قرمز را بفهمند.
- بله شما درست میگید من اشتباه کردم.
رودولف دوباره جعبه به دست رفت تا این دفعه سایه چشمی که حتی نمیدانست چیست را بیاورد.
-هی میخوای رژ لب های مغازه منو بدزدی؟زود از اینجا برو بیرون.
-منو باش میخوام کمکش کنم. اصلا خودت سایه چشم جیگری به اون خانم باکمالات بده.
-پس بگو دردت چیه! دوباره کلی خانم با کمالات دیدی و یه دفعه شغل من شد شغل مورده علاقت.
- لطف کنید یدونه سایه چشم رنگ جیگری بهم بدید.
- ام... باشه الان میارم.مارک خوبشم میارم.
رودولف رفت گشت و گشت و گشت و یک جعبه به رنگ سبز آورد.
-بفرمایید.
-ببخشید آقا؛سایه چشم من چی شد؟
-میتونید رودولف صدام کنید.این سایه چشم شماست دیگه!
-من گفتم سایه چشم این رژ لبه! من گفتم رنگ جیگری شما رنگ قرمز آوردین.
رودولف با تعجب به جعبه سبز نگاه کرد.
تازه فهمید آرایش کردن چقدر سخت است.
فهمید که در هنگام آرایش باید تفاوت رنگ جیگری و قرمز را بفهمند.
- بله شما درست میگید من اشتباه کردم.
رودولف دوباره جعبه به دست رفت تا این دفعه سایه چشمی که حتی نمیدانست چیست را بیاورد.
-هی میخوای رژ لب های مغازه منو بدزدی؟زود از اینجا برو بیرون.
-منو باش میخوام کمکش کنم. اصلا خودت سایه چشم جیگری به اون خانم باکمالات بده.
-پس بگو دردت چیه! دوباره کلی خانم با کمالات دیدی و یه دفعه شغل من شد شغل مورده علاقت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/11/14 15:52:15
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/11/14 15:53:45
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/11/14 15:55:51
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/11/14 15:53:45
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/11/14 15:55:51
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!

جزئیات کاربر

رودولف خيلى از شغل کراب بدش اومد. رودولف براى کراب تاسف خورد. کمى توى دلش بحث کرد و حرف خودش رو به کرسى نشوند و به خودش افتخار کرد. چندبار با خودش دوئل کرد و برنده شد. همه ى نظر ها رو هم آتيش زد. نظر خودش رو توى گينس ثبت کرد. بعدش راهش رو کشيد که بره و از شغل بد کراب دور بشه.
يهو صداى بلند زنگ به گوش رسيد. تا رودولف بياد ببينه که زنگ مدرسه س يا چى، يه دسته دختر دبيرستانى ريختن توى مغازه ى آرايشى و بهداشتى کراب و برادران به جز اونى که سبيل داشت.
دخترا يکى کوتاه، يکى بلند. يکى سبزه نمکى يکى سفيد. يکى چشم و ابرو مشکى، يکى چشم دريايى. يکى از يکى در چشم رودولف خوشگل تر بودن. بلند بلند و با ناز و عشوه حرف مى زدن و توى مغازه اينور و اونور مى رفتن.
- بايد يه ماسک پوست کرگدن هم بخريم. براى جلوگيرى از چروک.
- من هر شب ناخن هامو تو آب نمک مى خوابونم. و صورتم رو با آب پوست نارگيل آفريقايى مى شورم.
قرار گرفتن بين اون همه دختر، براى رودولف مثل پرتاب شدن يه آهنربا توي ظرف سوزن بود.
رودولف توى دلش قيژى ويژى بود و جشن. داشت با خودش مى گفت" کدومو انتخاب کنم؟ کدومو جواب کنم؟ :hungry1:" بعدش پشيمون مى شد و مى گفت" همه ى خانوما باکمالاتن. انتخاب سخته!
" و در اين حال كه رودولف دو دل بود، به صورت اتوماتيک خانوما خودشون جذب رودولف شدن.
در اينجا چند نفر از عوامل صحنه با زور اعتمادبه نفس رودولف رو زمين نگه مى دارن تا رو به آسمون نره و فعلا جواب دخترا رو بده.
- ببخشيد آقا شما صاحب اين مغازه هستين؟
واقعا رودولف بود که گفت از شغل کراب بدش مياد؟
يهو صداى بلند زنگ به گوش رسيد. تا رودولف بياد ببينه که زنگ مدرسه س يا چى، يه دسته دختر دبيرستانى ريختن توى مغازه ى آرايشى و بهداشتى کراب و برادران به جز اونى که سبيل داشت.
دخترا يکى کوتاه، يکى بلند. يکى سبزه نمکى يکى سفيد. يکى چشم و ابرو مشکى، يکى چشم دريايى. يکى از يکى در چشم رودولف خوشگل تر بودن. بلند بلند و با ناز و عشوه حرف مى زدن و توى مغازه اينور و اونور مى رفتن.
- بايد يه ماسک پوست کرگدن هم بخريم. براى جلوگيرى از چروک.
- من هر شب ناخن هامو تو آب نمک مى خوابونم. و صورتم رو با آب پوست نارگيل آفريقايى مى شورم.

قرار گرفتن بين اون همه دختر، براى رودولف مثل پرتاب شدن يه آهنربا توي ظرف سوزن بود.
رودولف توى دلش قيژى ويژى بود و جشن. داشت با خودش مى گفت" کدومو انتخاب کنم؟ کدومو جواب کنم؟ :hungry1:" بعدش پشيمون مى شد و مى گفت" همه ى خانوما باکمالاتن. انتخاب سخته!
" و در اين حال كه رودولف دو دل بود، به صورت اتوماتيک خانوما خودشون جذب رودولف شدن. در اينجا چند نفر از عوامل صحنه با زور اعتمادبه نفس رودولف رو زمين نگه مى دارن تا رو به آسمون نره و فعلا جواب دخترا رو بده.
- ببخشيد آقا شما صاحب اين مغازه هستين؟
واقعا رودولف بود که گفت از شغل کراب بدش مياد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/07/12
تولد نقش: 1390/07/17
آخرین ورود: سهشنبه 9 مهر 1398 12:54
از: هر جا ارباب دستور بدن!
پستها:
595

-صبر کنین ببینم. کی گفته ما مجبورم همه با هم یک کارو انجام بدیم؟ هر کسی میتونه بره دنبال استعدادها و علاقه هاش. اتفاقا این فرصت خیلی خوبیه. ما تا حالا اجازه نداشتیم کاری انجام بدیم. الان داریم!
-و علاقه تو دقیقا چیه وینسنت؟
این سوال را رودولف در حالی پرسید که قمه تیزش را ماهرانه در دست میچرخاند. این چرخش بسیار تهدید آمیز بود. وینسنت هم این را حس کرد.
-خب...چیزه...علاقه من...من...میخوام...یه مغازه باز کنم.
-و توش چی بفروشی؟
-و...وسایل...بهداشتی!
-مثلا؟
وینسنت گیر افتاده بود.بقیه مرگخواران هم اصلا قصد کمک نداشتند.
-وقتی باز شد میبینین...ارباب اجازه دادن. هیچ محدودیتی هم نذاشتن!
صبح روز بعد:
-خانم اون تستر نیست. نزن به لبت. بچه برو بیرون. اینجا چیزی برای تو نداریم. آقا دست نزن. تو از سایه سر در نمیاری که.
رودولف سد معبر نکن
...اهم...رودولف؟
رودولف با تاسف به اطراف نگاه کرد.
-بله...رودولف...اومدم علاقه ها تو از نزدیک ببینم...و کاش نمیدیدم. الان اینه آرمان ها و آرزو های تو؟ مکس فکتور؟ آوون؟ اتود؟
با شنیدن اسم هر مارک، برق جدیدی در چشمان وینسنت دیده میشد.
وینسنت با شوق به اطرافش نگاه کرد.
-فوق العاده نیست؟ لذت نمیبری از حضور در اینجا؟ نفس بکش...این هوا رو به درونت هدایت کن. بوی کرم پودر ها...رژ لب ها...این همه رنگ...پر از شعف نمیشی؟
-نه!
حال رودولف از شغل جدید وینسنت به هم خورده بود!
-و علاقه تو دقیقا چیه وینسنت؟
این سوال را رودولف در حالی پرسید که قمه تیزش را ماهرانه در دست میچرخاند. این چرخش بسیار تهدید آمیز بود. وینسنت هم این را حس کرد.
-خب...چیزه...علاقه من...من...میخوام...یه مغازه باز کنم.
-و توش چی بفروشی؟

-و...وسایل...بهداشتی!
-مثلا؟
وینسنت گیر افتاده بود.بقیه مرگخواران هم اصلا قصد کمک نداشتند.
-وقتی باز شد میبینین...ارباب اجازه دادن. هیچ محدودیتی هم نذاشتن!
صبح روز بعد:
-خانم اون تستر نیست. نزن به لبت. بچه برو بیرون. اینجا چیزی برای تو نداریم. آقا دست نزن. تو از سایه سر در نمیاری که.
رودولف سد معبر نکن
...اهم...رودولف؟
رودولف با تاسف به اطراف نگاه کرد.
-بله...رودولف...اومدم علاقه ها تو از نزدیک ببینم...و کاش نمیدیدم. الان اینه آرمان ها و آرزو های تو؟ مکس فکتور؟ آوون؟ اتود؟
با شنیدن اسم هر مارک، برق جدیدی در چشمان وینسنت دیده میشد.
وینسنت با شوق به اطرافش نگاه کرد.
-فوق العاده نیست؟ لذت نمیبری از حضور در اینجا؟ نفس بکش...این هوا رو به درونت هدایت کن. بوی کرم پودر ها...رژ لب ها...این همه رنگ...پر از شعف نمیشی؟
-نه!
حال رودولف از شغل جدید وینسنت به هم خورده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/31
تولد نقش: 1395/04/07
آخرین ورود: یکشنبه 15 مهر 1397 19:50
از: دُم سوجی پالتویی خواهم دوخت!
پستها:
52

دای و رز لبخندی مصنوعی تحویل لرد دادن و به ارومی و بدون هیچ صحبتی از در خارج شدن و با جمعی انبوه از مرگخوارانی که فال گوش ایستاده بودن مواجه شدن .
_چیشده؟
_فعلا که اب پاکیو ریخت رو دستمون. :worry:
_یعنی چی؟
_یعنی تسترالمون زایید!
_چطور مگه؟
_نه تنها حقوقی در کار نیست بلکه باید خر حمالی هم بکنیم تازه نصف حقوقمونم تقدیم حضرت والا کنیم.
_من اعتراض دارم
در همین هنگام بود که بلاتریکس تسترال وار به وسط سوژه پرید!
_کروشیو ...هیچکس حق نداره رو حرف ارباب حرف بزنه همون که ایشون گفتن
_خب بلا منطقی باش الان مثلا چه کاری از دست ما بر میاد ؟یه معتاد و قمه کش و یه سادیسمی که زبونش رو کروشیو گیر کرده و یه به اصتلاح معجون ساز و یه گریفندوریه مایه ننگ و مسلسل کش و حشره و گیاه و پوکر فیس و ویبره زن ...چه تیم خفنی!
_وینکی جنِ مسلسل بکشه خووب؟
ارسینوس با لحن درمانده ایی گفت:
_مگه گریفندور چشه اقا؟! به این..
سیوروس به میان حرف ارسینوس پرید:
_چش نیست اعضاشه پره ویزلی پره کله زخمی پره خرخون...اصلا پنج امتیاز از گریفندور کم شد
_بعضی وقتا فکر میکنم چرا؟
_بدلیل دخالت تو کار پروفسور پنج تا دیگه هم کم میکنم.
ناگهان از انتهای سوژه صدایی شنیده شد که میگفت:
_معتاد هفت ژد و ابادته نکبت !
از انتهای سوژه بگذریم و بریم اولش:
لینی که تنها ریونکلایی جمع بود گلویی صاف کرد و بالاخره شروع به صحبت کرد
_بنظر من حرف ارباب خیلیم بد نیست حداقلش اینه یه چیزی گیرمون میاد دیگه قانع باشید الان فقط یه مشکل وجود داره اونم اینه که ببینیم چه شغلی برامون مناسبه.
_معجون سازی معجون سازی
_یه چیز غیر از معجون سازی هکتور !
_ معجون سازندگی معجون سازندگی
رودولف در حالی که داشت قمه اش رو برق مینداخت رو به لینی گفت:
_تو رو که نمیدونم ولی من میخوام بزنم تو کار بوتیک برای ساحرها .
_چقدرم که کارت میگیره نیست که ساحره صف گرفتن تو براشون بوتیک بزنی!
_من نزنم کی بزنه؟حتما روفوس
لینی با حفظ خونسردیش ادامه داد:
_بوتیک رو ولش کن رودولف,من یه فکر بهتر دارم نظرتون درباره درمانگاه چیه؟
_احساس میکنم یکی این وسط داره از سنت مانگو اسکی میره.
_نخیر از این احساسا نکن من پیکسیی نیستم که اسکی برم درمانگاهیی که ما بزنیم قراره خیلی خفن باشه با امکانات بیشتر !
_تازه هر اخر هفته هم توش معجون پخش میکنیم...
_پرستاراش قراره کیا باشن؟باکمالاتا رو انتخاب کنید !
_چیشده؟
_فعلا که اب پاکیو ریخت رو دستمون. :worry:
_یعنی چی؟
_یعنی تسترالمون زایید!
_چطور مگه؟
_نه تنها حقوقی در کار نیست بلکه باید خر حمالی هم بکنیم تازه نصف حقوقمونم تقدیم حضرت والا کنیم.
_من اعتراض دارم
در همین هنگام بود که بلاتریکس تسترال وار به وسط سوژه پرید!
_کروشیو ...هیچکس حق نداره رو حرف ارباب حرف بزنه همون که ایشون گفتن
_خب بلا منطقی باش الان مثلا چه کاری از دست ما بر میاد ؟یه معتاد و قمه کش و یه سادیسمی که زبونش رو کروشیو گیر کرده و یه به اصتلاح معجون ساز و یه گریفندوریه مایه ننگ و مسلسل کش و حشره و گیاه و پوکر فیس و ویبره زن ...چه تیم خفنی!
_وینکی جنِ مسلسل بکشه خووب؟
ارسینوس با لحن درمانده ایی گفت:
_مگه گریفندور چشه اقا؟! به این..
سیوروس به میان حرف ارسینوس پرید:
_چش نیست اعضاشه پره ویزلی پره کله زخمی پره خرخون...اصلا پنج امتیاز از گریفندور کم شد
_بعضی وقتا فکر میکنم چرا؟
_بدلیل دخالت تو کار پروفسور پنج تا دیگه هم کم میکنم.
ناگهان از انتهای سوژه صدایی شنیده شد که میگفت:
_معتاد هفت ژد و ابادته نکبت !
از انتهای سوژه بگذریم و بریم اولش:
لینی که تنها ریونکلایی جمع بود گلویی صاف کرد و بالاخره شروع به صحبت کرد
_بنظر من حرف ارباب خیلیم بد نیست حداقلش اینه یه چیزی گیرمون میاد دیگه قانع باشید الان فقط یه مشکل وجود داره اونم اینه که ببینیم چه شغلی برامون مناسبه.
_معجون سازی معجون سازی
_یه چیز غیر از معجون سازی هکتور !
_ معجون سازندگی معجون سازندگی
رودولف در حالی که داشت قمه اش رو برق مینداخت رو به لینی گفت:
_تو رو که نمیدونم ولی من میخوام بزنم تو کار بوتیک برای ساحرها .
_چقدرم که کارت میگیره نیست که ساحره صف گرفتن تو براشون بوتیک بزنی!
_من نزنم کی بزنه؟حتما روفوس
لینی با حفظ خونسردیش ادامه داد:
_بوتیک رو ولش کن رودولف,من یه فکر بهتر دارم نظرتون درباره درمانگاه چیه؟
_احساس میکنم یکی این وسط داره از سنت مانگو اسکی میره.
_نخیر از این احساسا نکن من پیکسیی نیستم که اسکی برم درمانگاهیی که ما بزنیم قراره خیلی خفن باشه با امکانات بیشتر !
_تازه هر اخر هفته هم توش معجون پخش میکنیم...
_پرستاراش قراره کیا باشن؟باکمالاتا رو انتخاب کنید !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

سوژه جدید:
-ارباب...این سومین کروشیوییه که طی یک ساعت گذشته به من زدین. ولی چیزی عوض نشد. باور بفرمایین زندگی سخته!
-زندگی ما که بسیار سهل و آسان است.
-خب برای مرگخوارا نیست...حقوقشون کفاف خرج زندگی رو نمی ده. شما راضی هستین مثل محفلیا بریم جلوی سازمان های خیریه تجمع کنیم؟ خب البته نیاز های ما با اونا فرق می کنه. همین من...دای! اگه سالی سه ماه نرم اسکی زندگیم نمی گذره...اگه سه ماه دیگه سال رو نرم نقاط گرمسیری، ترک می خورم. ببینین...الان خوردم!
لرد سیاه به ترک سرتاسری و بسیار عمیق دای نگاهی انداخت. دای داشت از وسط نصف می شد. دای کامل هم همچین تحفه ای نبود. ولی یک دوم دای احتمالا به هیچ دردی نمی خورد.
-به ما چه...بودجه ما همینقدره...بیشتر هم نمی تونیم بدیم!
دای پشت گلدانی پناه گرفت. ولی گلدان با تکان های شدید برگ هایش اعتراض کرد.
-اوهوی...برو پشت میز! منم یه مرگخوارم مثل تو...
رز بعد از رد کردن دای، رو به لرد سیاه ادامه داد:
-ارباب من خرج کودمم نمی تونم در بیارم. هفته گذشته سه تا از غنچه هام نشکفته پر پر شدن. شما فرمودین نمی تونین بیشتر بدین...خب بیشتر ندین. به خودتون قسم همون حقوقمونو اگه بدین برامون کافیه! ما الان شش ماهه حقوق نگرفتیم!
لرد سیاه از حقوق دادن خوشش نمی آمد. او لرد بخشنده ای نبود! برای همین به فکر فرو رفت.
به گلدان معترضی که جلویش ایستاده بود نگاه کرد.
-خب...ما تصمیم گرفتیم!
دای و رز ذوق زده به چشمان لرد خیره شدند...ولی خیلی زود ترسیدند و سرشان را پایین انداختند. صدای همهمه خفیفی از پشت در اتاق به گوش رسید.
-این صدای چیه؟
-مرگخوارا هستن ارباب. منتظرن ما نتیجه رو بهشون اعلام کنیم. من و دای رو با قرعه کشی فرستادن تو! البته الان شک کردم که تو همه کاغذا اسم ما دو تا رو نوشته باشن.
-خب...داشتیم می فرمودیم...ما تصمیم گرفتیم که حقوق ندیم!
کاسبرگ های رز، به سرعت خشکیدند و زانوهای دای خم شدند.
-صبر کنین! حرف ما ادامه داره. ما حقوق نمی دیم. چون ارباب طمعکاری هستیم و حرص مال دنیا داریم. ولی به جاش به شما اجازه می دیم برای خودتون شغل دومی دست و پا کنین. به این شرط که در پایان هر هفته، نیمی از درآمدتون رو به ما تقدیم کنین. چون وقت شما متعلق به ماست. و باید خرجشو بپردازین! برو این بخشندگی عظیم ما رو به اطلاع یارانمون برسون و بگو برن شغل های جادویی و غیر جادویی خودشونو پیدا کنن.
-ارباب...این سومین کروشیوییه که طی یک ساعت گذشته به من زدین. ولی چیزی عوض نشد. باور بفرمایین زندگی سخته!
-زندگی ما که بسیار سهل و آسان است.
-خب برای مرگخوارا نیست...حقوقشون کفاف خرج زندگی رو نمی ده. شما راضی هستین مثل محفلیا بریم جلوی سازمان های خیریه تجمع کنیم؟ خب البته نیاز های ما با اونا فرق می کنه. همین من...دای! اگه سالی سه ماه نرم اسکی زندگیم نمی گذره...اگه سه ماه دیگه سال رو نرم نقاط گرمسیری، ترک می خورم. ببینین...الان خوردم!
لرد سیاه به ترک سرتاسری و بسیار عمیق دای نگاهی انداخت. دای داشت از وسط نصف می شد. دای کامل هم همچین تحفه ای نبود. ولی یک دوم دای احتمالا به هیچ دردی نمی خورد.
-به ما چه...بودجه ما همینقدره...بیشتر هم نمی تونیم بدیم!
دای پشت گلدانی پناه گرفت. ولی گلدان با تکان های شدید برگ هایش اعتراض کرد.
-اوهوی...برو پشت میز! منم یه مرگخوارم مثل تو...
رز بعد از رد کردن دای، رو به لرد سیاه ادامه داد:
-ارباب من خرج کودمم نمی تونم در بیارم. هفته گذشته سه تا از غنچه هام نشکفته پر پر شدن. شما فرمودین نمی تونین بیشتر بدین...خب بیشتر ندین. به خودتون قسم همون حقوقمونو اگه بدین برامون کافیه! ما الان شش ماهه حقوق نگرفتیم!
لرد سیاه از حقوق دادن خوشش نمی آمد. او لرد بخشنده ای نبود! برای همین به فکر فرو رفت.
به گلدان معترضی که جلویش ایستاده بود نگاه کرد.
-خب...ما تصمیم گرفتیم!
دای و رز ذوق زده به چشمان لرد خیره شدند...ولی خیلی زود ترسیدند و سرشان را پایین انداختند. صدای همهمه خفیفی از پشت در اتاق به گوش رسید.
-این صدای چیه؟
-مرگخوارا هستن ارباب. منتظرن ما نتیجه رو بهشون اعلام کنیم. من و دای رو با قرعه کشی فرستادن تو! البته الان شک کردم که تو همه کاغذا اسم ما دو تا رو نوشته باشن.
-خب...داشتیم می فرمودیم...ما تصمیم گرفتیم که حقوق ندیم!
کاسبرگ های رز، به سرعت خشکیدند و زانوهای دای خم شدند.
-صبر کنین! حرف ما ادامه داره. ما حقوق نمی دیم. چون ارباب طمعکاری هستیم و حرص مال دنیا داریم. ولی به جاش به شما اجازه می دیم برای خودتون شغل دومی دست و پا کنین. به این شرط که در پایان هر هفته، نیمی از درآمدتون رو به ما تقدیم کنین. چون وقت شما متعلق به ماست. و باید خرجشو بپردازین! برو این بخشندگی عظیم ما رو به اطلاع یارانمون برسون و بگو برن شغل های جادویی و غیر جادویی خودشونو پیدا کنن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/25
تولد نقش: 1395/04/30
آخرین ورود: دوشنبه 22 خرداد 1396 15:31
از: زیر یه درخت کهن سال
پستها:
53

-هی دامبلدور اینقدر خوشحالی نکن.
دامبلدور برگشت و به ولدمورت خیره شد.سرش را خاراند و گفت:
-چی؟ منظورت چیه؟
ولدمورت خندید و گفت:اون مغزت رو هم بهم بدی قبول نمی کنم بهتون آب بدم.این پتو به درد من نمی خوره.
دامبلدور وا رفت.در چشمان هری خیره شد و گفت:هری یه چیز دیگه پیشنهاد کن.
هری ناامید به دامبلدور خیره شد.واقعا ناامید بود.حالا باید چه کار میکرد.سرش را خاراند.کمی به کله اش ضربه زد.فایده ای نداشت.به یک رینکلاوی باهوش نیاز داشتند.مثلا لونا.ولی اون که الان اینجا نبود.خودشو جای یه ریونکلاوی گذاشت و زیر لب گفت:
-فکر کن فکر کن د مگه پوست پسته به جای مغز تو کله ات هست؟ خو پس فکر کن دیگه ای بابا.
سرش را بلند کرد و به دامبلدور خیره شد.با نا امیدی تمام گفت:پرفسور من چیزی به ذهنم نمی رسه.
ویزلی شماره ی 24.نه 25نه ... حالا نمیدونم هر شماره ای که بود گفت:وا عمو دامبلی چرا اینجوری شد؟
هری به دامبلدور خیره شد. دامبلدور چهار زانو نشسته بودو یک دستش را روی چانه اش گذاشته بود و با دست دیگرش توی سرش میزد.
-وا آلبوس چرا اینجوری میکنی؟
دامبلدور برگشت و به ولدمورت نگاه کرد و گفت:
تامی بگو چی میخوای تا ما از بی آبی نمردیم. فکر ما که نیستی فکر این مرگ خواران شلغم خودت باش.
ولدمورت کمی سرش را خاراند و گفت:آمممم صبر کنید با زنم صحبت کنم. بلاتریییکس؟ عزیزمممممم؟ کجایی؟
بلاتریکس با مو های ژولیده اش پیش ولدمورت رفت و با صدای جیغش گفت: چیه؟ چی میخوای هاااااااا؟
-عزیزم این محفلی ها اومدن میگن ما آب میخوایم در عوض ما هم یه چیزی بهت میدیم .اول هری اومد یه پتو
مال مامان مرحومش که همیشه روش جاشو خیس میکرده و یه سوراخ که روغن موی اسنیپ روش ریخته بوده و کریچر اینقدر وایتکس زده بوده پاک نشده بس که ساییده بوده پاره شده و یه دایره ی سبز رنگ که جای طلسم خودم بوده بهم داد ولی قبول نکردم حالا دامبلی میگه هرچی میخوای بهت میدیم چی بهم بده؟
بلاتریکس که هاج و واج مانده بود گفت:خوب همون پتو رو بردار بیا این آب رو وصل کن من الان 5 هفته هست که حموم نرفتم هری خدا عمرت بده اون پتو رو واسه خودت بردار فقط طلسم ولدمورت رو از رو پتوت بردار بده به من که بعد این تام سو استفاده میکنه.د جون بکن برو آب رو وصل کن دیگه تام!
همه با تعجب به بلاتریکس نگاه میکردند که یکدفعه صدای پاره شدن چیزی آمد.همه به طرف صدا برگشتند و دیدند هری جای طلسم ولدمورت را از روی پتوی خود پاره کرده و به طرف بلاتریکس گرفته.
-بیا. حالا برید آب رو وصل کنید.
بلاتریکس که چشمانش برق میزد گفت:آفرین امروز روز آزادی آب توسط هری پاتر است آفرین هوراااا هی تام بدو آب رو وصل کن دیگه.
همه با خنده و شادی هری را در هوا بالا و پایین میکردند که با این حرف بلاتریکس هری را درهوا ول کردند و دست به پهلو با عصبانیت به طرف ولدمورت برگشتند.
همه باهم:د بدو دیگه.
هری:آخ!
دامبلدور:خفه هری!
-آخه دردم گرفت
- خب باشه بعدا داد و بیداد کن.
دوباره همه باهم: د برو دیگه مگه نون نخوردی؟
-نمیرم این جای طلسم به چه دردم میخوره؟
محفل خواران ( مرگ خواران و محفلی ها باهم):برو تا نیومدیم برات.
و ولدمورت که دید همه باهم دست به یکی کردن و گروه محفل خواران رو تشکیل دادن شیش تا شیر آب رو که مال مخفیگاه محفلی ها بود رو باز کرد شیش تای دیگه هم وصل کرد که فشار آب بیشتر و بهتر براشون بره آب خانه ی ریدل رو هم باز کرد تا بلاتریکس دست از سرش برداره و الفرار.
پایان.
دامبلدور برگشت و به ولدمورت خیره شد.سرش را خاراند و گفت:
-چی؟ منظورت چیه؟
ولدمورت خندید و گفت:اون مغزت رو هم بهم بدی قبول نمی کنم بهتون آب بدم.این پتو به درد من نمی خوره.
دامبلدور وا رفت.در چشمان هری خیره شد و گفت:هری یه چیز دیگه پیشنهاد کن.
هری ناامید به دامبلدور خیره شد.واقعا ناامید بود.حالا باید چه کار میکرد.سرش را خاراند.کمی به کله اش ضربه زد.فایده ای نداشت.به یک رینکلاوی باهوش نیاز داشتند.مثلا لونا.ولی اون که الان اینجا نبود.خودشو جای یه ریونکلاوی گذاشت و زیر لب گفت:
-فکر کن فکر کن د مگه پوست پسته به جای مغز تو کله ات هست؟ خو پس فکر کن دیگه ای بابا.
سرش را بلند کرد و به دامبلدور خیره شد.با نا امیدی تمام گفت:پرفسور من چیزی به ذهنم نمی رسه.
ویزلی شماره ی 24.نه 25نه ... حالا نمیدونم هر شماره ای که بود گفت:وا عمو دامبلی چرا اینجوری شد؟
هری به دامبلدور خیره شد. دامبلدور چهار زانو نشسته بودو یک دستش را روی چانه اش گذاشته بود و با دست دیگرش توی سرش میزد.
-وا آلبوس چرا اینجوری میکنی؟
دامبلدور برگشت و به ولدمورت نگاه کرد و گفت:
تامی بگو چی میخوای تا ما از بی آبی نمردیم. فکر ما که نیستی فکر این مرگ خواران شلغم خودت باش.
ولدمورت کمی سرش را خاراند و گفت:آمممم صبر کنید با زنم صحبت کنم. بلاتریییکس؟ عزیزمممممم؟ کجایی؟
بلاتریکس با مو های ژولیده اش پیش ولدمورت رفت و با صدای جیغش گفت: چیه؟ چی میخوای هاااااااا؟
-عزیزم این محفلی ها اومدن میگن ما آب میخوایم در عوض ما هم یه چیزی بهت میدیم .اول هری اومد یه پتو
مال مامان مرحومش که همیشه روش جاشو خیس میکرده و یه سوراخ که روغن موی اسنیپ روش ریخته بوده و کریچر اینقدر وایتکس زده بوده پاک نشده بس که ساییده بوده پاره شده و یه دایره ی سبز رنگ که جای طلسم خودم بوده بهم داد ولی قبول نکردم حالا دامبلی میگه هرچی میخوای بهت میدیم چی بهم بده؟
بلاتریکس که هاج و واج مانده بود گفت:خوب همون پتو رو بردار بیا این آب رو وصل کن من الان 5 هفته هست که حموم نرفتم هری خدا عمرت بده اون پتو رو واسه خودت بردار فقط طلسم ولدمورت رو از رو پتوت بردار بده به من که بعد این تام سو استفاده میکنه.د جون بکن برو آب رو وصل کن دیگه تام!
همه با تعجب به بلاتریکس نگاه میکردند که یکدفعه صدای پاره شدن چیزی آمد.همه به طرف صدا برگشتند و دیدند هری جای طلسم ولدمورت را از روی پتوی خود پاره کرده و به طرف بلاتریکس گرفته.
-بیا. حالا برید آب رو وصل کنید.
بلاتریکس که چشمانش برق میزد گفت:آفرین امروز روز آزادی آب توسط هری پاتر است آفرین هوراااا هی تام بدو آب رو وصل کن دیگه.
همه با خنده و شادی هری را در هوا بالا و پایین میکردند که با این حرف بلاتریکس هری را درهوا ول کردند و دست به پهلو با عصبانیت به طرف ولدمورت برگشتند.
همه باهم:د بدو دیگه.
هری:آخ!
دامبلدور:خفه هری!
-آخه دردم گرفت
- خب باشه بعدا داد و بیداد کن.
دوباره همه باهم: د برو دیگه مگه نون نخوردی؟
-نمیرم این جای طلسم به چه دردم میخوره؟
محفل خواران ( مرگ خواران و محفلی ها باهم):برو تا نیومدیم برات.
و ولدمورت که دید همه باهم دست به یکی کردن و گروه محفل خواران رو تشکیل دادن شیش تا شیر آب رو که مال مخفیگاه محفلی ها بود رو باز کرد شیش تای دیگه هم وصل کرد که فشار آب بیشتر و بهتر براشون بره آب خانه ی ریدل رو هم باز کرد تا بلاتریکس دست از سرش برداره و الفرار.
پایان.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هایدی مک آووی در 1395/5/27 15:06:27
ما فرزندان هلگا
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/18
تولد نقش: 1395/04/27
آخرین ورود: چهارشنبه 30 فروردین 1396 17:56
از: منم خفن تر مگه وجود داره؟!
پستها:
103

- ما منتظریم پاتر!
هری به ماسماسک هایی که ویزلی ها به ولدمورت داده بودند، اشاره کرد و گفت: اینا کمتن؟ تضمین می کنم نصفشون رو نفروخته پول دو جلسه کاشت موت در می آد!
ولدمورت نیم نگاهی به دارایی هایش کرد. دو عدد گرگینه ی خیمه شب بازیِ صورتی، یک هفت تیر پاره پوره، کمی جوانه ی گندم، کره به مقدار لازم.
آهی کشید و گفت: کاری نکن آواداکداورات کنم پاتر. می گی چی می دی یا نه؟
سه پسته منتظریم. یادته تو کتاب هفت هی راه می رفتی باسیلیسک تو هورکراکسای ما می کردی؟ الانم چشمت کور، یه چی پیدا کن هورکراکسش کنیم. 
هری اخم کرد. چیزی برای پیشنهاد کردن نداشت. اما... یادش آمد. به آرامی گفت: یه چیزی هست که... ام، چیزه...
- بگو!
- آره، فرزندم. بگو! ما چیزی داریم که به این کچل بدیم؟
ام... یعنی معلومه که ما چیزی داریم که به این کچل بدیم. 
دامبلدور کمی به هری نزدیک شد و زیر گوشش گفت: نیروی عشقه؟ تام خوشش نمی آدا. قبول فک نکنم بکنه.
هری گفت: بخیت ختقخلت خلتقخ صمبثتب قب
دامبلدور دور شد که صدای هری را بشنود. آخر او دور شنوا بود و سمعکش هم خیلی وقت بود که سوخته بود و هرچه به آن مینروای بی خاصیت می گفت که "ای زن! قربون دستت. تو که سوات داری برو سر راهت یکی این سمعک ما رو بده درست کنن" او قبول نمی کرد.
هری گفت: گفتم نه. یه چیز دیگه می خوام پیشنهاد بدم. ولی ریشتون رفته بود تو دهنم.
بعد آروغی زد که جهان را لرزاند و دو کپه موی سیاه و سفید نشخوار کرد. سپس پتوی نخ نمایی را از جیبش در آورد.
- آه! ولدمورت. می دونی این چیه؟
- چیه؟
- این... این پتوی مامان مرحوممه. همیشه کار خرابی می کردم زیرمو با این خشک می کرد. بچه که بودم رو همین همه ی شب های پر ستاره و پر ادرارمو گذروندم. این سوراخشو می بینی؟ یه روز اسنیپ اومده بود خونمون روغن موش ریخت روش، هرچی کریچر وایتکس زد نرفت. آخر این قدر ساییده شد، پاره شد. این سبزی هم استفراغ نیست. جای همون طلسم خودته. خلاصه این که، خبرشم تو پیام امروز دادم. می خواستم به مزایده بذارمش .اما می دمش به تو. می تونی بجای این که بری تو دستار مردم، شبا تو این بخوابی! حتی تو شبا هم در حال ورزش کردنی انگار. شیکمت رو کوچیک می کنه. بت می دم تضمینی. به شرط برگشت آب.
ولدمورت کمی به چشمان هری - که خیلی شبیه چشمان مادرش بودند- نگاه کرد. دامبلدور هم با هیجان هری را تشویق کرد: پسر برگزیده ی خودمی. آخ دامبل فدای اون زخمش بشه. می دونی چقد بعدا از اسم تو پول در می آد؟ مردم حتی ممکنه اسم امروز رو بذارن روز هری پاتر. هیج کس تنها نیست، هری پاتر اول! هری من چقد قشنگه. ایشالا مبارکش باد.
پتوش خوش آب و رنگه، ایشالا مبارکش باد!
حالا بده قر رو تو کمر!
هری به ماسماسک هایی که ویزلی ها به ولدمورت داده بودند، اشاره کرد و گفت: اینا کمتن؟ تضمین می کنم نصفشون رو نفروخته پول دو جلسه کاشت موت در می آد!
ولدمورت نیم نگاهی به دارایی هایش کرد. دو عدد گرگینه ی خیمه شب بازیِ صورتی، یک هفت تیر پاره پوره، کمی جوانه ی گندم، کره به مقدار لازم.
آهی کشید و گفت: کاری نکن آواداکداورات کنم پاتر. می گی چی می دی یا نه؟
سه پسته منتظریم. یادته تو کتاب هفت هی راه می رفتی باسیلیسک تو هورکراکسای ما می کردی؟ الانم چشمت کور، یه چی پیدا کن هورکراکسش کنیم. 
هری اخم کرد. چیزی برای پیشنهاد کردن نداشت. اما... یادش آمد. به آرامی گفت: یه چیزی هست که... ام، چیزه...
- بگو!
- آره، فرزندم. بگو! ما چیزی داریم که به این کچل بدیم؟
ام... یعنی معلومه که ما چیزی داریم که به این کچل بدیم. 
دامبلدور کمی به هری نزدیک شد و زیر گوشش گفت: نیروی عشقه؟ تام خوشش نمی آدا. قبول فک نکنم بکنه.
هری گفت: بخیت ختقخلت خلتقخ صمبثتب قب
دامبلدور دور شد که صدای هری را بشنود. آخر او دور شنوا بود و سمعکش هم خیلی وقت بود که سوخته بود و هرچه به آن مینروای بی خاصیت می گفت که "ای زن! قربون دستت. تو که سوات داری برو سر راهت یکی این سمعک ما رو بده درست کنن" او قبول نمی کرد.
هری گفت: گفتم نه. یه چیز دیگه می خوام پیشنهاد بدم. ولی ریشتون رفته بود تو دهنم.
بعد آروغی زد که جهان را لرزاند و دو کپه موی سیاه و سفید نشخوار کرد. سپس پتوی نخ نمایی را از جیبش در آورد.
- آه! ولدمورت. می دونی این چیه؟
- چیه؟
- این... این پتوی مامان مرحوممه. همیشه کار خرابی می کردم زیرمو با این خشک می کرد. بچه که بودم رو همین همه ی شب های پر ستاره و پر ادرارمو گذروندم. این سوراخشو می بینی؟ یه روز اسنیپ اومده بود خونمون روغن موش ریخت روش، هرچی کریچر وایتکس زد نرفت. آخر این قدر ساییده شد، پاره شد. این سبزی هم استفراغ نیست. جای همون طلسم خودته. خلاصه این که، خبرشم تو پیام امروز دادم. می خواستم به مزایده بذارمش .اما می دمش به تو. می تونی بجای این که بری تو دستار مردم، شبا تو این بخوابی! حتی تو شبا هم در حال ورزش کردنی انگار. شیکمت رو کوچیک می کنه. بت می دم تضمینی. به شرط برگشت آب.
ولدمورت کمی به چشمان هری - که خیلی شبیه چشمان مادرش بودند- نگاه کرد. دامبلدور هم با هیجان هری را تشویق کرد: پسر برگزیده ی خودمی. آخ دامبل فدای اون زخمش بشه. می دونی چقد بعدا از اسم تو پول در می آد؟ مردم حتی ممکنه اسم امروز رو بذارن روز هری پاتر. هیج کس تنها نیست، هری پاتر اول! هری من چقد قشنگه. ایشالا مبارکش باد.
پتوش خوش آب و رنگه، ایشالا مبارکش باد!
حالا بده قر رو تو کمر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

- ممم اووممم ماممم اممم.
- چی گفتی فرزند؟
- خیلی دیگه پیر شدی دامبلدور! صدا ازین نبود. ازون طرف بود.
توجه دامبلدور و ویزلیهایی که هرچه داشتن و نداشتن خالی کرده بودن، به سمتی که لرد اشاره کرده بود جلب میشه.
- عه هری! به کل فراموشت کرده بودم. ولی درسته، ما به خاطر تو اینجا اومده بودیم. هریمونو بدین بریم.
دامبلدور اینو میگه و با یک تکان چوبدستیش دست و پا و دهن هریو باز میکنه. هری به محض آزاد شدن دست به گریبان زخمش میشه.
- آخ زخمم. خیلی درد میکنه.
همون موقع ویزلیها راهی که از روی دامبلدور طی کرده بودن تا به لرد برسنو برمیگردن و گرداگرد هری حلقه میزنن و شروع به ابراز نگرانی از بابت سوزش زخمش میکنن.
لرد که به دیدن چنین صحنههای ملایمی عادت نداشت، بعد از جاسازی اندک مالی که از ویزلیها به جیب زده بود، گلوشو صاف میکنه.
- هی! ما اینجاییمها! داشتیم قول و قراری میذاشتیم.
دامبلدور نگاه نگرانشو از هری برمیداره و نگاه نگرانترشو به لرد میدوزه.
- چه قول و قراری؟
لرد شوکه نمیشه. لرد انتظار هرگونه اتفاقات اینچنینی رو در مقابل دامبلدور میداد. پیریِ دامبلدور از مرز طبیعیش پا فراتر گذاشته بود و چنین فرسودگیای کاملا ازش انتظار میرفت.
- ما شونصد لیتر آب به شما میدیم. شما هم در عوض...
- آخ زخمم.
- این دیالوگ تکراری و مسخرهتو بذار کنار پاتر!
دامبلدور در یک حرکت سریع هری رو میقاپه و از سر راه طلسم لرد کنار میکشه. که البته به دلیل کهولت سن چندین مهره از ستون فقراتش در اثر این حرکت سریع جا به جا میشه.
- تام چرا همیشه برداشت اشتباه میکنی؟ مطمئنم هری میخواست بعنوان پسر برگزیده سهمی تو این مبادلهی شونصد لیتر آب داشته باشه.
دامبلدور بعد از گفتن این حرف هریو به جلو هل میده؛ و هری که عادت داشت مشکلات دامبلدور و محفلو به دوش بکشه، آهکشان منتظر میایسته.
- چی گفتی فرزند؟

- خیلی دیگه پیر شدی دامبلدور! صدا ازین نبود. ازون طرف بود.

توجه دامبلدور و ویزلیهایی که هرچه داشتن و نداشتن خالی کرده بودن، به سمتی که لرد اشاره کرده بود جلب میشه.
- عه هری! به کل فراموشت کرده بودم. ولی درسته، ما به خاطر تو اینجا اومده بودیم. هریمونو بدین بریم.

دامبلدور اینو میگه و با یک تکان چوبدستیش دست و پا و دهن هریو باز میکنه. هری به محض آزاد شدن دست به گریبان زخمش میشه.
- آخ زخمم. خیلی درد میکنه.

همون موقع ویزلیها راهی که از روی دامبلدور طی کرده بودن تا به لرد برسنو برمیگردن و گرداگرد هری حلقه میزنن و شروع به ابراز نگرانی از بابت سوزش زخمش میکنن.
لرد که به دیدن چنین صحنههای ملایمی عادت نداشت، بعد از جاسازی اندک مالی که از ویزلیها به جیب زده بود، گلوشو صاف میکنه.
- هی! ما اینجاییمها! داشتیم قول و قراری میذاشتیم.

دامبلدور نگاه نگرانشو از هری برمیداره و نگاه نگرانترشو به لرد میدوزه.
- چه قول و قراری؟

لرد شوکه نمیشه. لرد انتظار هرگونه اتفاقات اینچنینی رو در مقابل دامبلدور میداد. پیریِ دامبلدور از مرز طبیعیش پا فراتر گذاشته بود و چنین فرسودگیای کاملا ازش انتظار میرفت.
- ما شونصد لیتر آب به شما میدیم. شما هم در عوض...
- آخ زخمم.

- این دیالوگ تکراری و مسخرهتو بذار کنار پاتر!

دامبلدور در یک حرکت سریع هری رو میقاپه و از سر راه طلسم لرد کنار میکشه. که البته به دلیل کهولت سن چندین مهره از ستون فقراتش در اثر این حرکت سریع جا به جا میشه.
- تام چرا همیشه برداشت اشتباه میکنی؟ مطمئنم هری میخواست بعنوان پسر برگزیده سهمی تو این مبادلهی شونصد لیتر آب داشته باشه.

دامبلدور بعد از گفتن این حرف هریو به جلو هل میده؛ و هری که عادت داشت مشکلات دامبلدور و محفلو به دوش بکشه، آهکشان منتظر میایسته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/5/16 2:46:42
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

- ممم اووممم ماممم اممم.
- چی گفتی فرزند؟
- خیلی دیگه پیر شدی دامبلدور! صدا ازین نبود. ازون طرف بود.
توجه دامبلدور و محفلیون به سمتی که لرد اشاره کرده بود جلب میشه.
- عه هری! به کل فراموشت کرده بودم. ولی درسته، ما به خاطر تو اینجا اومده بودیم. هریمونو بدین بریم.
دامبلدور اینو میگه و با یک تکان چوبدستیش دست و پا و دهن هریو باز میکنه. هری به محض آزاد شدن دست به گریبان زخمش میشه.
- آخ زخمم. خیلی درد میکنه.
همون موقع محفلیون گرداگرد هری حلقه میزنن و شروع به ابراز نگرانی از بابت سوزش زخمش میکنن.
لرد که به دیدن چنین صحنههای ملایمی عادت نداشت، گلوشو صاف میکنه.
- هی! ما اینجاییمها! داشتیم قول و قراری میذاشتیم.
دامبلدور نگاه نگرانشو از هری برمیداره و نگاه نگرانترشو به لرد میدوزه.
- چه قول و قراری؟
لرد شوکه نمیشه. لرد انتظار هرگونه اتفاقات اینچنینی رو در مقابل دامبلدور میداد. پیریِ دامبلدور از مرز طبیعیش پا فراتر گذاشته بود و چنین فرسودگیای کاملا ازش انتظار میرفت.
- ما شونصد لیتر آب به شما میدیم. شما هم در عوض...
- آخ زخمم.
- این دیالوگ تکراری و مسخرهتو بذار کنار پاتر!
دامبلدور در یک حرکت سریع هری رو میقاپه و از سر راه طلسم لرد کنار میکشه. که البته به دلیل کهولت سن چندین مهره از ستون فقراتش در اثر این حرکت سریع جا به جا میشه.
- تام چرا همیشه برداشت اشتباه میکنی؟ مطمئنم هری میخواست بعنوان پسر برگزیده سهمی تو این مبادلهی شونصد لیتر آب داشته باشه.
دامبلدور بعد از گفتن این حرف هریو به جلو هل میده؛ و هری که عادت داشت مشکلات دامبلدور و محفلو به دوش بکشه، آهکشان منتظر میایسته.
- چی گفتی فرزند؟

- خیلی دیگه پیر شدی دامبلدور! صدا ازین نبود. ازون طرف بود.

توجه دامبلدور و محفلیون به سمتی که لرد اشاره کرده بود جلب میشه.
- عه هری! به کل فراموشت کرده بودم. ولی درسته، ما به خاطر تو اینجا اومده بودیم. هریمونو بدین بریم.

دامبلدور اینو میگه و با یک تکان چوبدستیش دست و پا و دهن هریو باز میکنه. هری به محض آزاد شدن دست به گریبان زخمش میشه.
- آخ زخمم. خیلی درد میکنه.

همون موقع محفلیون گرداگرد هری حلقه میزنن و شروع به ابراز نگرانی از بابت سوزش زخمش میکنن.
لرد که به دیدن چنین صحنههای ملایمی عادت نداشت، گلوشو صاف میکنه.
- هی! ما اینجاییمها! داشتیم قول و قراری میذاشتیم.

دامبلدور نگاه نگرانشو از هری برمیداره و نگاه نگرانترشو به لرد میدوزه.
- چه قول و قراری؟

لرد شوکه نمیشه. لرد انتظار هرگونه اتفاقات اینچنینی رو در مقابل دامبلدور میداد. پیریِ دامبلدور از مرز طبیعیش پا فراتر گذاشته بود و چنین فرسودگیای کاملا ازش انتظار میرفت.
- ما شونصد لیتر آب به شما میدیم. شما هم در عوض...
- آخ زخمم.

- این دیالوگ تکراری و مسخرهتو بذار کنار پاتر!

دامبلدور در یک حرکت سریع هری رو میقاپه و از سر راه طلسم لرد کنار میکشه. که البته به دلیل کهولت سن چندین مهره از ستون فقراتش در اثر این حرکت سریع جا به جا میشه.
- تام چرا همیشه برداشت اشتباه میکنی؟ مطمئنم هری میخواست بعنوان پسر برگزیده سهمی تو این مبادلهی شونصد لیتر آب داشته باشه.

دامبلدور بعد از گفتن این حرف هریو به جلو هل میده؛ و هری که عادت داشت مشکلات دامبلدور و محفلو به دوش بکشه، آهکشان منتظر میایسته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/5/16 2:22:02
جزئیات کاربر

- خب فرزند روشنــ... چیز... فرزندم. ما در عوض میتونیم... هممم
... ما میتونیم...
-
- ما میتونیم... عرضم به حضورت که... میتونیم...
دامبلدور خیلی فکر کرد. دامبلدور قرار بود باهوش باشه. دامبلدور قرار بود خفن باشه. اون حتی به ذهنش رسیده بود که رون ویزلی رفیق نیمه راه میشه و فلان و گوی زرین و حافظه و آخر باز شدن و این صحبتا. دامبلدور باید یه پیشنهادی پیدا میکرد. یعنی درواقع اون قاعدتا باید میتونست یه پیشنهادی پیدا کنه.
- خب فرزندم... ما...
- بسه دامبلدور. ما خودمون میتونیم بهت پیشنهاد بدیم و اینطوری بهت توی تصمیم گیری کمک کنیم. بدیم؟
- عمو عمو یکی میخواد بهمون کمک کنه!
- عمو عمو تو میگفتی کمک خوبه!
- عمو تو میگفتی کسی خواست کمکون کنه باید دوستش داشته باشیم!
- ویزلی های روشنایی... باید بهتون بگم که در این زمینه ممکنه استثناهایی هم...
- نه عمو. تو میگفتی کار خوب استثنا نداره!
- تو که میگفتی همه ته دلشون خوبن!
- درسته ویزلی شماره ی 22، نه... 24... نه. نمیدونم چند. ولی کمک کردن ایشون جریانش...
قبل از دلیل و منطق آوردن دامبلدور، ویزلی های کوچکِ بی شمار از روی دامبلدور رد شدن و به سمت لرد شتافتن تا کمکشو، یا حالا حداقل نیت به کمکشو جبران کنن. البته حین رد شدن از روی دامبلدور چندتاییشون هم توی ریش دامبلدور فرو رفتن و برای همیشه مفقود الاثر شدن که در مقایسه با تعداد زیادشون میشه نادیده گرفت. هر کدوم از بچه ویزلی ها دستشون رو توی جیب شلوار های کهنه شون که قبل از اونا به ویزلی های بزرگتر تعلق داشته کردن.
- عمو بیا!
- عمو اینم بگیر!
- عمو دماغت کو؟
- اینم از طرف من عمو!
بچه ویزلی ها داشتن تمام سرمایه ی اندک محفلو یا به شکل حضوری، یا به شکل امضا و قرارداد به لرد تقدیم میکردن، و حالا مشکلِ پیدا کردن چیزی که محفل بتونه در عوض آب به مرگخوار ها بده، داشت بزرگ و بزرگ تر میشد.
... ما میتونیم...
-

- ما میتونیم... عرضم به حضورت که... میتونیم...

دامبلدور خیلی فکر کرد. دامبلدور قرار بود باهوش باشه. دامبلدور قرار بود خفن باشه. اون حتی به ذهنش رسیده بود که رون ویزلی رفیق نیمه راه میشه و فلان و گوی زرین و حافظه و آخر باز شدن و این صحبتا. دامبلدور باید یه پیشنهادی پیدا میکرد. یعنی درواقع اون قاعدتا باید میتونست یه پیشنهادی پیدا کنه.
- خب فرزندم... ما...
- بسه دامبلدور. ما خودمون میتونیم بهت پیشنهاد بدیم و اینطوری بهت توی تصمیم گیری کمک کنیم. بدیم؟

- عمو عمو یکی میخواد بهمون کمک کنه!
- عمو عمو تو میگفتی کمک خوبه!
- عمو تو میگفتی کسی خواست کمکون کنه باید دوستش داشته باشیم!
- ویزلی های روشنایی... باید بهتون بگم که در این زمینه ممکنه استثناهایی هم...
- نه عمو. تو میگفتی کار خوب استثنا نداره!
- تو که میگفتی همه ته دلشون خوبن!
- درسته ویزلی شماره ی 22، نه... 24... نه. نمیدونم چند. ولی کمک کردن ایشون جریانش...
قبل از دلیل و منطق آوردن دامبلدور، ویزلی های کوچکِ بی شمار از روی دامبلدور رد شدن و به سمت لرد شتافتن تا کمکشو، یا حالا حداقل نیت به کمکشو جبران کنن. البته حین رد شدن از روی دامبلدور چندتاییشون هم توی ریش دامبلدور فرو رفتن و برای همیشه مفقود الاثر شدن که در مقایسه با تعداد زیادشون میشه نادیده گرفت. هر کدوم از بچه ویزلی ها دستشون رو توی جیب شلوار های کهنه شون که قبل از اونا به ویزلی های بزرگتر تعلق داشته کردن.
- عمو بیا!
- عمو اینم بگیر!
- عمو دماغت کو؟

- اینم از طرف من عمو!
بچه ویزلی ها داشتن تمام سرمایه ی اندک محفلو یا به شکل حضوری، یا به شکل امضا و قرارداد به لرد تقدیم میکردن، و حالا مشکلِ پیدا کردن چیزی که محفل بتونه در عوض آب به مرگخوار ها بده، داشت بزرگ و بزرگ تر میشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
