پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

80
نفر همین الان آنلاین‌اند 29 نفر در «انجمن»
2 عضو 78 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دهکده لیتل هنگلتون

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

چشمانش را بزور باز نمود.سوسوی نور که از لابلای پردها به درون اتاق میتابید چشمانش را آزار میداد.به آرامی از روی تختش بلند شد.بیجامه خودر را تا کمر بالا کشید و کش و قوسی به خود داد.به آرامی دستگیره در را پیچاند و از اتاق خارج شد.مثل هر روز صبح،صف طولانی تر از صف پمپ بنزین(توجه:بنزین برای جارو)در جلوی مرلینگاه خانه ریدل کشیده شده بود.لرد بدون توجه به شش صد نفر مرگخواری که در روبروی در مرلینگاه صف کشیده بودند به جلوی صف رفت و با صدایی خسته گفت:
هویی سیاهی کیستی؟
-پرسی ویزلی
- زود باش بیا بیرون لرد میخواد بره تو.یا الان میای یا همون تو کروسیوت میکنم.

پرسی با شنیدن این جملات،سریعا از توی مرلینگاه خارج شد.همین طور که مشغول بستن دکمه و زیپ شلوارش بود سلامی به لرد کرد و از آن جا رفت.


میز صبحانه.لرد بر بالای میز نشسته بود. درست مثل فردی که سالهاست رنگ و روی نان را ندیده باشد مشغول خوردن و نوشیدن بود:
هووی.مردک...پیا(توجه:دهنشون پره باری همین اینجوری صحبت میکنن)یک پایی دیگه برای من بریز.
آنی مونی که قوری سبز رنگی را بر دست داشت و روپوش صورتی رنگ خود را که کلمه:آشپز" روی آن دوخته شد بود را پوشیده بود،نگاهی از روی نگرانی به لرد کرد و گفت:
قربان من نگران شب هستم.این دهمین لیوانتونه...شب شاید بارو..

لرد کریشیو مخصوصی را به سوی آنی مونی فرستاد و سپس از روی صندلی اربابی خود بلند شد.در همین هنگام بود که زنگ در بصدا درامد:
دینگ دونگ...دینگ دونگ.

لرد نگاهی آستکبارانه به بلیز کرد و با آن نگاه،به بلیز فهماند که باید در را باز نماید.بلیز بسرعت از جای خود بلند شد و بسوی در شتافت.
- یا لرد...یکی اومده میگه زیر خونتون معدن گالیون(همون طلا)پیدا شده و از طرف وزارت باید زیر خونتونو بکنیم.

لرد با شنیدن این حرف،چایی که در دهان خود داشت و مشغول نوشیدن بود را بر صورت بلیز توفید و با چشمانی گشاد تر از چشمان جن خانگی گفت:
پس ما چکار کنیم؟چطور جرات کردن زیر خونه من معدن بسازن؟

بلیز با صدای ریزی جواب داد:
گفتن که ما میتونیم تو خونه بمونیم.اینا فقط 200 تا آدم میارن زیر اون محل دقیق رو بکنن تا طلاها رو بیرون بیارن.با جاهای دیگه خونه کاری ندارن.البته فکر نکنم این جوری باشه.چون به هر حال کارگرا هم مرلینگاه و خود وخوراک و اینا میخوان دیگه.

لرد با شنیدن کلمه طلا برق قرمز رنگی در چشمانش پیدار شد و نقشه ای را در کله خود پرورش داد:
در کله لرد:
اجازه میدیم تا هر زمانی که میخوان از خونمون طلا در بیارن و یکی از اتاقمون رو هم بعنوان انبار بهشون میدیم که طلا ها رو بذارن توش.وقتی کاراشون تموم شد همشونو میکشیم و طلاهارو میگیریم.ای لرد شیطون...همیشه میدونستم باهوشم!

لرد که سعی میکرد چهرش ناراحت بنظر بیاد با صدایی گرفته گفت:
آهه...عیبی نداره...بیگن بیان.من فقط برای خدمت به مردم و وزارت دارم این اجازه رو میدم و به هیچ عنوان برای طلاها نیست.

چند دقیقه بعد
200 کارگر با هزاران وسایل مختلف وارد خونه شدند.فردی قدبلند با لباسهای مهندسی،که گویا سرلشگر!!این گروه بود بسوی لرد اومد و گفت:
خب.ما محل دقیق رو پیدا کردیم.محلش تو این اتاقه.

لرد نگاهی به نقشه مهندس نمود و سپس دادی بس بلند کشید:
اتاق من؟؟؟یعنی شماها اتاق منو میخواین؟؟.
سپس لرد بیاد نقشه شیطانی خود افتاد:
عیبی نداره...من با پرسی...نه خیلی خطرناکه با بلیز تو یک اتاق میخوابم.
بلیز:

__________________________
این سوژه جدید این تاپیکه که بدلیل پیدا شدن طلا یا گالیون در خونه ریدل،کارگران وزارتی اومدن تو خونه و خونه رو میکنن. برای همین مشکلاتی مثل کمبود جا صدای زیادی و...اینا برای خونه و مرگخواران پیش میاد.

یا لرد اگر سوژه بدی هستخواهشا این پست را اسکرجیفای نمایید.

سایتون مستدام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/6/10 16:33:02
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/6/10 16:34:09
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/6/10 16:39:53
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با ابهت در مقابل درب ورودی ایستاده بود و با لبخندی که لبان باریکش را می پوشاند به مرگخواران خیره شده بود..نگاهی آتشین که هراس بازگشتش را در دل تک تک مرگخوارانش می انداخت!

پرسی لبخندی زد و با خونسردی جلو رفت .
_ببینم..قولی که دادی فراموش نکردی که؟

لرد لبخند ساختگی زد و جلو تر رفت طوری که ردایش به کاناپه ی تالار کشیده شد و جر خورد.
_پرسی معلومه که فراموش نکردم..این چه حرفیه که می زنی؟
پرسی تکانی خورد و دستی به موهای سرخش کشید باب که محسور حرکات پرسی شده بود خواست چیزی بگوید که پرسی پاسخ داد:
_خوبـه..

لرد _کروشیو تصویر تغییر اندازه داده شده
پرسی شپلخ شد و لرد با اشتیاق دستانش را بهم زد.زندانیان با وحشت به اشعه های سرخ و سبزی که از چوب دستی ولدمورت خارج میشد نگاه کردند و در حالی که خود را جمع می کردند به اسپ چشم غره ای رفتند.
باب که دست و پایش را گم کرده بود با وحشت گفت :سرورم،من می دونستم که شما دارید با ما شوخی می کنید..من می خواستم کاری کنم که همه چیز طبیعی تر جلوه کنه و به شما کمک کنم..من..
_کروشیو معلومه که همه اینا شوخی بود.من می خواستم شمارو امتحان کنم!

پرسی که کم کم حواسش سر جایش امده بود خود را جمع کرد و به صورت خونسرد اما انتقام جوی لرد خیره شد

بار دیگر لبخند لبان باریک لرد سیاه را پوشاند.لذت خوش انتقام همیشه اورا به وجد می اورد.اکنون وقت ان بود که به مرگخواران ثابت کند که چه کسی است !اکنون وقت انتقام بود.

_کروشیو پرسی خودتو جمع و جور کن و این زندانیا رو با خودت ببر به سیاه چال ..تسترال ها گشنه ان .بعدا حساب تورو هم می رسم.

پرسی در حالی که تیک عصبی پیدا کرده بود با پته پته گفت :چشم ارباب ،الان می برمشون..هرچی شما بگید..ارباب..م..
_کروشیو مرگخوار مزاحم ..برو دیگه .
سپس با خونسردی به طرف اتاقش حرکت کرد و باب هم از ترس روی زمین پخش شد.

لرد سیاه به ارامی دستگیره ی در را چرخاند.در قرچی کرد و باز شد.بلیز بی دغدغه روی تخت لرد دراز کشیده بود و مجله می خواند
_بارتی ؟چند بار بهت گفتم که این در رو درست کن تا قیژ ویژ نکنه؟یک روغن کاری که کاری نداره،اصلا می دم همین ولدی درستش کنه..کار زیادی نداره

هیچ صدایی نیامد لرد با خشم به بلیز خیره شده بود
_بارتی؟از کی تاحالا جواب منو نمی دی؟ مثلا من جانشین اون ولدیم..کروشیو..اوخ چه حالی میده ..کروشیو تصویر تغییر اندازه داده شده
سپس رویش را برگرداند و با دیدن لرد پوزخندی زد
_اوه ولدی خودت اومدی؟خوبه! بیا اینجا این در خراب شده .روغن...
_کروشیو بلیز!که ولدی ؟که ولدی می اد درستش می کنه؟کروشیو..

بلیز با تعجب به نور های در هم سبز که از چوب دستی لرد خارج میشد خیره شده بود
_ا..ا..ارب..عر عر

نیم ساعت بعد اتاق لرد

لرد همه مرگخواران را احضار کرده بود.بلاتریکس با نارااحتی به چهره لرد خیره شده بود..سایر مرگخواران از ترس می لرزیدند

لرد سیاه لبخندی زد و به ارامی گفت :من می خواستم شما رو امتحان کنم..می خواستم باهاتون شوخی کنم..امـا هیچ کدوم نفهمیدید..بعد از این که این چند روز کروشیوتون کردم میرید و اون طوماری که گذاشتم دم در تالار اسرار بر میدارید و می خونید ..

بلاتریکس با حالتی دلبرانه جلو رفـت و به ارامی گفت :سرورم ..من رو ببخشید من تحت طلسم فرمان بودم!

لرد با خونسردی به بلا نگاه کرد و گفت :کروشیو بلا ،بهتره اون طومار رو بخونی..دیگه نمی خوام چیزی بشنوم..ارباب گشنشه ..اگه تا نیم ساعت دیگه غذا در اتاقم نباشه همتون رو می کشـم

همه مرگخواران با وحشت به تالار اسرار رفتند..یعنی چه چیزی در ان طومار بـود؟

بلیز لرزان جلو رفت و ان را باز کرد و طومار در مقابل چشم همگان باز شد و نوشته های سبز درخشید :

کروشیو مرگخواران اکنون ارباب برای ادب شدن شما تنبیهی را در نظر گرفته است که در زیر به ان اشاره می کنیم!

بلا:ای مرگخوار نامردیک ارباب دیگه؟کروشیو بلا اواداکداورا ! تو سه ماه تابستون ور دست انی مونی غذا درست می کنی..روشن شد؟

بلیز:خجالت نمی کشی ؟کروشیو بلیز ،که می خوای جای منو بگیری؟وقتی رفتی سه ماه تموم شیر تسترال دوشیدی بعد حالیت میشه.کروشیو

پرسی و باب:شما دو تا هم می این همین الان تو اتاق منو باد می زنین روشن شد؟سه ماه تابستون همین طوری منو باد می زنین چون من اربابم تصویر تغییر اندازه داده شده

بقیه مرگخواران هم به سرکردگی بارتی به کار باغچه می رسن

کروشیو برای شما :ارباب


همه مرگخواران با چهره های گرفته به یک دیگر خیره شده بودند.

سوژه با اجازه لرد به پایان رسید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/6/10 1:23:41
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/6/10 1:28:48
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/6/10 1:32:43
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1387 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد ریز نقش کلاه ردایش را از سرش به عقب کشید و چهره پیتر پتی گرو ظاهر شد و با همان لبخند شیطانی گفت :
- صدای چیزی نبود ، علامت شروع بود ... بچه ها حملــــــــــــــــه !!!

از چپ و راست و در و دیوار انواع طلسم های شکنجه گر و بیهوشی و فرمان و هوار تا طلسم دیگه که یادم نیست ، بر سر وزارتخانه ای ها و اصلاح و تربیتی ها باریدن گرفت تا حدی که افراد اصلاح و تربیت ، تربیت را از یاد بردند و چند فروند ناقابل ( تو مایه های یه قطار ) فحش های سانسور نثار مرگخواران کردند ولی نتیجه ای نگرفتند و همگی دستگیر شدند .

پرسی با افتخار افراد دستگیر شده را جلو انداخت و همراه سایر مرگخواران به طرف اتاق نشیمن به راه افتادند . در راه ، باب از پرسی پرسید :
- بارتی چرا پیداش نشد ؟ مگه قرار نبود بعد از اینکه مطمئن شد ارباب سر قولش هست یه کروشیو نثار ارباب کنه و با صدای جیغ لرد ما حمله کنیم و بعدشم خودش بیاد کمکمون ؟

پرسی در حالیکه رذیلانه می خندید ، گفت :
- اون بوقی ( بازم اون واژه کریه ! ایششش ... ) رو ولش بابا ! لابد بعد اینکه طلسمو اجرا کرده ، خودشم نشسته به حال باباش زار زار گریه کردن !

همراه با زندانیان به درب تالار رسیدند و به محض ورود ، از صحنه ای که پیش رویشان بود شوکه شدند .

----------------

کوتاه نوشتم ، چون اگه ادامه می دادم سوژه تموم می شد . شاید کسی بخواد این سوژه رو به طریق دیگه ای ادامه بده . به همین دلیل رول رو همین جا تموم می کنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1387 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به آرامي لبخند شيطاني مورد علاقه اش را تحويل مرگخواران داد و گفت:خيلي خب.پس چرا منتظرين؟برين ببينم كدمتون لياقت جانشيني منو داره.
با گفتن اين حرف از جانب لرد مرگخوارها يكي پس از ديگري از درو پنجره به سمت موقعيت آلبوس سوروس پاتر و ماموران كانون روانه شدند.
لرد هم كه خيالش از بابت نقشه راحت بود با آسودگي كامل بر روي صندلي مخصوصش لم داد.بليز كه هنوز آنجا را ترك نكرده بود گفت:ميگم ارباب شما حالتون خوبه؟جدي جدي دارين براي خودتون جانشين تعيين ميكنين؟
لرد چوب دستي اش را لاي انگشتان لاغر و كشيده اش چرخاند و گفت:اره معلومه كه.تو نميخواي توي آزمون شركت كني؟شايد برنده بشي ها.
بليز با ترس سرش را تكان داد و گفت:نه ارباب من بميرم هم اين فكر رو نميكنم.اين حرف ها مال مرگخوارها تازه به دوران رسيدس.من رو چه به اين حرفا!

در آن سوي ميدان ماموران كانون اصلاح و تربيت دور آلبوس سووس را گرفته بودند و مشغول سوال پيچ كردنش بودند.
...ميگم حالا به نظرت اونا اينجا هستن؟
آلبوس سوروس سرش را تكان داد و گفت:بله البته...كارشناس هاي ما با رنج بسيار موفق شدن كه با استفاده از هنر طراحي چهره صورت مظنون هايي رو كه قصد آسيب رسوندن به دامبلدور رو داشتن بدست بيارن.اون كله كچل و دماغ رو هيچ كس جز ولدمورت نداره.و چون من خيلي اين كاره هستم ميدونم كه اونا حتما به اين خونه برميگردن.
صداي قژ قژ ملايمي باعث شد آلبوس سوروس دست از سخنراني بردارد و به طرف در حياط خانه ريدل نگاه كند.پيكر ريز نقشي كه كلاه ردايش را بر روي سرش انداخته بود در را باز كرده بود و كنار آن ايستاده بود.
يكي از مامورهاي كانون رو به سايه ريز نقش گفت:ببينم اربابت خونه است؟اگه هست بگو خودش رو تسليم كنه.هيچ راه فراري نيست.ما همه جا رو محاصره كرديم.
مرد ريز نقش با صداي بمي گفت:من طلاع ندارم كه ايشون تشريف دارن يا نه.ولي اگه چند نفرتون همراه من بيان ميتونيم اينجا رو بگرديم و در صورت وجود به شما تحويلشون بديم!
آلبوس سوروس با تعجب نگاهي به ماموران كرد و گفت:گمون كنم اين يارو تازه مرگخوار شده.هنوز چم و خم كار نيومده دستش.اشكال نداره.حالا كه طرف اينقدر ناشيه بذار بريم تو!
و همراه چند نفر با احتياط وارد حياط شدند.فرد ريز نقش هم در حالي كه كلاه ردايش خنده شيطاني اش را پوشانده بود در را پشت سرشان بست.

درون اتاق خانه لرد و بليز تنها بودند و لرد در حال نقشه كشيدن براي لت و پار كردن مرگخواران و محفلي ها و سفيد ها و سياه ها بود كه در باز شد و بارتي با عجله وارد اتاق شد.
لرد به بارتي نگاه كرد و گفت:چي شده؟
بارتي در حالي كه نفس نفس ميزد گفت:هيچي...پرسي منو فرستاد بپرسم هنوز سر قولت هستي يا نه.آخه بچه ها ميخوان كار رو شروع كنن.
چشمان لرد برق مخوفي زد و گفت:آره سر قولم هستم.بيا اينم به عنوان پاداش از من داشته باش.
و بعد چوب دستي اش را بالا گرفت و طلسم شكنجه گر را به سمتش فرستاد!
آيييييييييييييييييييييييييييييييييييييي!
آلبوس سوروس با تعجب سرش را بالا گرفت و به همراهانش درون حياط نگاه كرد و پرسيد:اين صداي چي بود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 شهریور 1387 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که لرد از پله‌ها پایین می‌آمد در حال تفکر در مورد رفتار تلافی جویانه در قبال اعضای گروه خود که او را مسخره کرده بودند بود ، میتوانست هر کدام از آنها را تبدیل به وسیله‌ای بکند و برای یک مدت از آنها استفاده کند ، میتوانست صد روز آنها را از جایی آویزان کند ، یا چوب آنها را گرفته و آنها را نیز مانند خود فردی عادی جلوه دهد .
« اصلاً میتوانست آنها را بکشد » ، اما نه این فکر آخری چندان هم خوب نبود ، هر چه بود آنها افراد او بودند و بدون وجودشان شاید هیچگاه به این مقام نمی‌رسید و شاید افرادی که از وزارت به دنبال او بودند خیلی سریع پیدایش کرده و کارش را تمام میکردند .بهترین کار این بود که به افرادش چیزی نگفته و یکی یکی آنها را تنبیه میکرد . پس عضلات منقبش شده‌ی صورت خود را که در اثر بازیابی نیرویش هر لحظه از هم دور و دور تر می‌شد ، کمی جمع و جور کرد و با قیافه‌ای افتاده به جمع مرگخواران خود پیوست .

پرسی: ولدی ! نبینم قیافه ماتم زدتو . تو چرا انقدر پکری آخه ؟
لرد: تو هم اگه جای من بودی به همین وضعیت میفتادی !
پرسی : خب . من در نبود شما کچل جونم تصمیم گرفتم که ریاست رو بعهده بگیرم ، بلیزم قبول کرده و اینا .
بلیز: من به گور تام ریدل بزرگ قهقهه زدم . حالا این کچل اینجاست چیزی نمیگما .


بقیه مرگخواران هر یک به نوبه ‌ی خود فردی را پیشنهاد می‌داد و یا خود را کاندیدای جایگزینی میکرد ، به جز بارتی که در کنار لرد سیاه زانو زده بود و زار زار گریه میکرد . لرد سیاه که از این وضعیت به ستوه آمده بود فریاد بلندی کشید و روبه مرگخوارانش گفت :

- خوبه من هنوز پیشتونم. تو چرا اینجوری میکنی اخه؟ برو گمشو عقب .
پرسی: ببین ولدی تو الان با یه مرده فرقی نداری . بزار من خودم جانشینت میشم و ازت مراقبت میکنم تا دیگه سراغ کس دیگه‌ای نری .
لرد: اگه این سیریش رو از پای من جدا کنید .خودم یه فکر کردم برای انتخاب جانشینم .
بارتی: نه لرد ! نـــــــــــــه ! من نگران شمام . آخه با این وضعیت که نمیشه .

در یک لحظه همه افراد به طرف بارتی پریده و او را از پنجره به بیرون پرتاب کرده بودند و دست به سینه منتظر پیشنهاد ارباب خود برای جانشینی او بودند . البته بعضی از افراد مانند باب از کاندیدای خود یعنی بلیز طرفداری میکردند .

لرد: خوب دیگه همتون ساکت . پیشنهاد من اینه . هر کسی بتونه سر آلبوس سوروس رو برای من بیاره میتونه جانشین من بشه !
پرسی: ارباب این که خیلی سخته . مامیتونیم خودتون رو بکشیم و خلاص .
لرد : خب ، اینکار بنظر راحت میرسه ولی فکر نمیکنی ممکنه کسی ازت اطاعت نکنه؟

پرسی کمی در فکر فرو رفت . رضایت مرگخواران دیگر را جلب کردن کار آسانی نبود .برای همین بایستی به پیشنهاد لرد جواب مثبت می‌داد . پرسی و دیگر مرگخواران در افکاری اینچنینی غرق بودند که بارتی از بیرون خانه سراسیمه در را باز کرده و به داخل آمد .

بارتی: هــــــــــه ...هــــــــــــــه ... ارباب .ارباب .مامورا اصلاح و تربیت به سرکردگی آلبوس سوروس اومدن اینجا .خونه رو محاصره کردن .

لرد با خود اندیشید ، اکنون زمان آن بود تا انتقام چند روزه‌ی خود را از همه آنها بگیرد ، پس رو به مرگخوارن کرد و گفت :

- این هم آلبوس سوروس ... جانشینان من برای رویارویی با ارتش اصلاح و تریبیت بشتابید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 شهریور 1387 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سياه جادوي خود رابراي مدت 6 روز از دست داده و در اثر توطئه وزير در كانون اصلاح و تربيت زنداني شده است.لرد سياه به همراه باب و بليز موفق به فرار از كانون ميشود.ولي نگهبانان كانون در تعقيبشان هستند.
------------------------
بليز نگاهي به درخت كرد.
-ارباب جون يه كمكي قلابي چيزي...

لرد به باب اشاره كرد.بليز به كمك باب فورا از درخت بالا رفت و بعد از بالا رفتن باب را هم بالا كشيد.لرد سياه به نورهايي كه به سرعت نزديك ميشدند نگاه كرد.
-زود باشين.منم بكشين بالا.بذارين ردامو جمع كنم.بگير دستمو.

بليز و باب با وحشت عقب كشيدند.
-ارباب...دست شما رو؟ما چنين جسارتي نميكنيم.


لرد سياه كه جادويي نداشت با فحشهاي ماگلي كه در زندان ياد گرفته بود دو مرگخوار را توجيه كرد كه بايد چنين جسارتي بكنند.

بليز دست لرد سياه را گرفت .سه جادوگر در لابلاي شاخ و برگ درختان پنهان شدند.رداهاي سياهشان به مخفي شدنشان در تاريكي شب كمك ميكرد.نگهبانان با نااميدي اطراف را جستجو كردند.يكي از نگهبانان به درخت نزديك شد.نگهبان دوم به بقيه اشاره كرد كه برگردند.

-ولشون كنين....حتما با نقشه قبلي فرار كردن.اينجا هم غيب شدن.خنگ كه نيستن برن بالاي درخت قايم بشن.

سه جادوگر در بالاي درخت:
--------------------------

خانه ريدل

-ولدي برگشته بچه ها.
-چطوري كچل؟دلمون تنگ شده بود.
-ولدي تو واقعا چطور روت ميشه با اين ريخت و قيافه بري بيرون؟اصلا احساس نميكني كه بهتره بري دو سه تا تار مو بكاري؟يا بذاري دكترا يه دستي به اون دماغ بي ريختت بكشن؟

ولدمورت شرمگين و دلشكسته از لابلاي مرگخوارانش عبور كرد و به اتاقش رفت.در را قفل كرد.بعيد نبود يكي از مرگخواران وفادارش!!قصد جانش را بكند.با ناراحتي نگاهي به چوب دستي براقش انداخت.چه كارهاي خارق العاده اي كه با اين چوب دستي انجام نداده بود.چوب دستيش را فشار داد.انگار ميخواست خشم و عصبانيتش را از قلبش به انگشتان و از انجا به چوب دستي بي مصرف منتقل كند.

ناگهان اتفاق عجيبي افتاد.جرقه هاي سبز و طلايي از چوب دستي خارج شد.يعني ممكن بود؟

ولدمورت با ترديد چوب دستيش را بطرف آينه گرفت و وردي را زمزمه كرد.آينه متلاشي شد.در حاليكه تكه هاي آينه به اطراف پخش ميشد صداي مرگخواران از طبه پايين به گوش رسيد.

-اوه..احتمالا ولدي خودشو تو آينه ديده.شايد بالاخره متوجه شده كه كچله.

و صداي قهقهه مرگخواران.

ولدمورت لبخندي زد.نيروي جادو را دوباره حس ميكرد.از جا بلند شد و بطرف طبقه پايين حركت كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/6/5 22:36:08
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سياه همان طور كه ميدويد مدام باب را مورد عنايت قرار ميداد تا به بليز كروشيو بزند و بليز هم به صورت مولتي تسك هم فرار ميكرد،هم لباس ميپوشيد و هم جا خالي ميداد!
لرد:مرتيكه بوقي.اگه مامور نيومده بود كاري ميكردم دو ساعت تمام توي سلول آلبوس بموني.اون وقت حاليت ميشد نصفه شبي توي كات جلسه بي ناموسي برگذار نكني.گيلدي هم پيش تو كم مياره!

بليز با صداي كه حاكي خرد و خمير شدنش توسط كروشيو هاي بسيار بود گفت:ارباب ببخشيد،ديگه تكرار نميشه...من ديدم اينجا حوصله ام سر ميره گفتم يه كم تنوع ايجاد كنم.نميدونين شباي اينجا چقدر خسته كننده است اخه!
لرد دوباره به باب سيخونكي زد تا طلسم ديگري به سمت بليز روانه كند.اما باب اين دفعه به جاي خواندن طلسم گفت:ارباب اونجا رو نگاه كنين.

لرد و بليز كه در حال پوشيدن باقي مانده لباسش بود به جايي كه باب اشاره كرده بود نگاه كردند.در جلوي دروازه ورودي چندين نگهبان ديده ميشد كه با چوت دستي هاي مخصوصي به اندازه نور افكن هاي استاديوم آزادي جلوي دروازه را روشن كرده بودند و از راه خروجي مجافظت ميكردند.
لرد پس گردني محكمي به بليز زد و گفت:همه اش تقصير توئه.حتما ما رو موقع فرار ديدن.
بليز:اوووخ...تفصير من چيه ارباب،شما خودتون منو به زور انداختن توي سلول دامبل!

لرد نگاهي به نگهبان ها انداخت و گفت:تعدادشون زياده.تازه حتما از طرف ساختمون اصلي هم مامورهاي بيشتري براي پيدا كردنمون مياد.
باب حرف لرد را قطه كرد و گفت:چطوره يه تونل ديگه بكنيم؟اين دفعه از ديوار محوطه هم ميريم بيرون.
باب با ديدن نگاه خشانت بار لرد كروشيويي نثار خود كرد و حرف ديگري نزد!

بليز كمي اطراف را زير نظر گرفت و بعد بشكن زنان گفت:من يه فكري دارم ارباب.تعداد نگهبان هاي خيلي زياده.نميشه باهاشون درگير شد.با حساب اينكه شما نيروي جادويي تون رو....اهم،نه ولش كنين،ميگفتم كه ما ميتونيم از روي درخت فرار كنيم!
لرد با همان نگاه خشانت بار به بليز نگاه كرد و گفت:از درخت؟نكنه بين اون ساحره ها سنجاب هم بوده كه ياد درخت افتادي؟

بليز: نه ارباب.همين درختي كه پشتش مخفي شديم كلي قدمتشه.به شاخه هاش نگاه كنين.همه شون بلند و محكم هستن.يكيشون درست از روي ديوار رد ميشه و ميرسه به اون طرف.روي اين ديوار هم كه نگهباني نيست.ميتونيم از روي اون رد بشيم و از ديوار بپريم پايين.
لرد به فكر فرو رفت.به نظر ميرسيد غير از درخت راه ديگري وجود نداشته باشد.خوشبختانه شاخه و برگ هاي وسيعي در آن بالا بود و ميتوانستند خودشان را از ديد مامور ها مخفي كنند.
لرد با ديدن نورهاي ضعيف چوب دستي كه از پشت سر ميتابيد بليز را به جلو هل داد و گفت:خيلي خب اول خودت برو بالا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد:باب صداش کن!
باب: هییییس ... پیشت ... !!!
صدای یک ساحره: اوا ... این صدای چیه؟
صدای یک ساحره دیگه: بلیز غلط نکنم همون یک چهارمان که اومدن دنبالت!
بلیز: نه امکان نداره ... من آخر اون داستان همه رو کشتم و سپس با چتر نجات از هواپیما پریدم پایین و هواپیما به کوه خورد و منفجر شد! این یه داستان دیگست الان. اهم ... کی پشت پنجره هست؟
باب: من پیشی هستم ... هاپ هاپ هاپ!
حاضرین در سلول!!!!!!!!!!!!

لرد یکی میزنه پس کله باب و خودش میله ها رو میگیره میاد بالا ...
لرد: بلیز بدو آماده شو میخوایم بیاریمت بیرون!
بلیز: اوه ارباب شما اینجایین؟
یکی از ساحران: این آقائه هم از دوستاته؟ اوه چقدرم که ترسناکه.
لرد: از کی تا حالا زندان های ساحران و جادوگران مختلط شده؟
بلیز: خب ... مختلط که نیست .. راستش من چند روزه الان دارم از زیر سلولم نقب میزنم و خودمو به اینجا میرسونم و امشب موفق شدم!
یکی از ساحره ها: اوه بلیز خیلی جذابه! ما در کنار بلیز احساس خوبی داریم!
لرد: ای بی ناموسا ... بدو آماده شو میخوایم بیاریمت بیرون!

بلیز: ارباب تازه رسیدم .. فقط یه شب!
ساحران: تو رو خدا، تو رو خدا!
لرد: میگم حاضر شو! منو باش موقعیتمو بخاطر توی بوقی به خطر انداختم
بلیز: ارباب .. حداقل بذار من هنوز مبارزه با باسیلیسک و اژدهای پنج سر مجارستانی رو تعریف نکردم!
لرد: باب از طرف من کروشیوش کن!
- کروشیو!
لرد
بلیز: خب یعنی یه شماره ای کارتی چیزیم نمیتونم بدم؟ باشه حداقل صبر لباسامو پیدا کنم ...
لرد: چی؟ مگه لباس تنت نیست؟ راستی چرا انقدر اینجا تاریکه!
بلیز: هان؟ چی؟ نه چرا هست .. فقط ...
باب: لوموس ...
نوری معنوی از نوک چوبدستی باب ساطع میشه و همه چیز و همه جا رو روشن میکنه!
- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
لرد و باب
بلیز و ساحران

چند لحظه بعد ...
- ارباب .. غلط کردم ... منو از سلول دامبل بیار بیرون ... جوونی کردم... اغفال شدم! نفهمیدم چی کار میکنم ...
- به به! عجب چیز سیفید میفیدیه! بیا اینجا ببینم پسر جون!
- اربـــــــــــــــــــاب!
لرد و باب پشت سلول دامبل

ناگهان صدای نگهبانی از پشت در سلول دامبل به گوش میرسه ...
- تو سلول چه خبره؟ این صداها برای چیه!
بلافاصله باب به دستور لرد بلیز رو با طلسم کوچک کننده از لای میله های پنجره میکشه بیرون و همون لحظه نگهبان در رو باز میکنه!
نگهبان: چی شده پیرمرد؟ باز رو دیوار سوراخ چیزی پیدا کردی هیجان زده شدی؟
آلبوس" جیـــــــــــــــــــــــغ! چند نفر از نجابت و سادگی من برای هوس نفسانی و شوم خودشون سوء استفاده کردن ... از راه پنجره وارد شده بودن ... من داشتم از عفافت خودم دفاع میکردم ...

همون لحظه توجه مامور به منظره بیرون از پنجره و سه نفر که مشغول فرارن جلب میشه که البته گویا یکیشونم به احتمال قریب به یقین لباسی به تن نداره که این ادعای دامبلو ثابت میکنه .. بلافاصله مامور بی سیمشو در میاره:

- از ممد به جاسم! دروازه های ورودی رو ببندین! سه تا ناشناس برای یکی که احتمالا از نوامیس زندان هست اما به طرز غیر عادی ای ریش داره، مزاحمت ایجاد کردن ...
آلبوس: ژناب شروان اشلا شک به خودتون راه ندید .. من اژ نوامیشتونم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/23 15:14:52
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/23 15:29:56
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/23 15:39:21
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/23 17:22:10
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 08:32
نمایش جزئیات
آفلاین
باب با نا باوري به تك تك شصت و سه پنجره اي كه در مقابلش قرار داشت نگاه كرد.
-ارباب جون بيخيال بابا.من از كجاپنجره بليزو بين اين همه پنجره پيدا كنم؟حالا بيا بريم.بليزم وقتي دوران محكوميتش تموم بشه خودش مياد.

نگاه تهديد آميز لرد كافي بود كه باب ديگر بحث نكند.با اكراه بطرف اولين پنجره رفت.
-ارباب جون بيا منو بلند كن ببينم كي هست اون تو.

لرد به باب نزديك شد.به راحتي و با يك دست باب را بلند كرد.
-ايول ارباب عجب قدرتي.

باب با دقت به داخل سلول نگاه كرد.سلول كاملا تاريك بود.يك لحظه تصور كرد كه سلول خالي است ولي صداي ناله ضعيفي از گوشه سلول تاريك به گوش رسيد.باب دقيقتر نگاه كرد.جادوگري را كه در گوشه اتاق روي زمين ولو شده بود ديد.
-بليز؟؟؟اين تويي؟؟؟هي بليز.بيا ارباب كارت داره.

جادوگر زنداني به سختي سرش را بلند كرد.
-بليز كيه بابا.من مورفينم.باژم رفته بودم پارك.ريختن همه رو دشتگير كردن.حالا گير دادن كه بايد ترك كني.خب نميشه كه...شخته.بعد از يه عمر مورفين بودن نميشه ترك....

باب به لرد سياه اشاره كرد كه او را كنار پنجره دوم ببرد.لردغر غر كنان اين كار را انجام داد.باب ميله هاي پنجره را گرفت و صورتش را كاملا به آن نزديك كرد.
-بلييييييز.بليزززز.خودتو نشون بده.اهو...اهو...

ريش سه كيلومتري كه از لابلاي ميله ها خارج و وارد حلق باب شد باعث شد راه تنفسش گرفته شده و به شدت به سرفه بيفتد.
.
-تو كي هستي ديگه؟اين ريش چيه؟يه كم به خودت برس.

صداي آرام و بي ناموسانه اي به گوش رسيد.
-به به.چه جادوگر سفيدي.ببينم با افسون كوچك كننده ميتوني از لاي اين ميله ها يه سري به من بزني؟آخه من پيرم.كسي رو ندارم.كسي نمياد ملاقات من.

لرد سياه با شنيدن صداي آشناي دامبلدور باب را مثل يك نكه چوب به كناري انداخت و به ميله ها آويزان شد.

-پيرمرد بوقي...خوب گيرت انداختم.تو كشته ميشي.مو هاهاهاها.اينجا چيكار ميكني؟نكنه خودتو زير 18 ساله جا زدي؟

چهره دامبل با ديدن صورت زشت و كچل و صورت بدون دماغ ولدمورت در هم رفت.
-اوه تام...من هميشه با ديدن قيافه تو افسوس ميخورم..كجاست اون پسر خوش قيافه كه هر هفته براي تدريس خصوصي جادوي سياه به دفتر من...

لرد سياه براي حفظ آبرويش پريد و گوشهاي باب را گرفت و وقتي فلاش بك دامبل به پايان رسيد باب را رها كرد.دامبل همچنان حرف ميزد.
-شنيدم ديگه جادو هم نداري.آخي.خب ديگه..با اون پدر بايدم يه همچين پسري...

لرد كه متوجه شد تا دقايقي ديگر گذشته درخشان خانوادگيش آشكار خواهد شددست باب را گرفت و كشان كشان از سلول دامبل دور كرد.
..........
پنجره چهاردهم

صداي جادوگري كه با شور و حرارات موضوعي را براي ديگران تعريف ميكرد به گوش ميرسيد.
-آره..بعد بهش گفتم اي موجود خز...الان نصفت ميكنم..و كردم.بعد از اينكه نصف شد هر نصفش از جا بلند شد و به من حمله كرد.من از رو نرفتم.شمشيرمو دور سرم چرخوندم و نصفه ها رو هم نصف كردم.اينبار يك چهارم ها از جا بلند شدن و حمله كردن...

لرد سياه لبخندي زد.
-خودشه..بليزو پيدا كرديم.حالا بايد كمكش كنيم همراه ما فرار كنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز چند دقيقه از خوابيدن باب نگذشته بود كه لرد با عصبانيت از روي زمين بلند شد و شروع به قدم زدن كرد.
در افكار لرد:
...مرتيكه بوقي.بذار اين وضع تموم بشه ميدم تك تك موهات رو از ريشه بكشن بيرون.حالا به من دستور ميدي؟فقط صبر كن من دوباره ثدرتمند بشم!

لرد با عصبانيت نگاهي به ساعتش انداخت تا ببيند چقدر تا صبح باقي مانده كه متوجه چيزي شد.لرد به آرامي به كنار باب رفت و با نوازش ملايم گفت:عزيزم باب،ميشه يه لحظه بيدار بشي؟
باب درحالي كه چشم هايش در اثر شنيدن لحن لرد گرد شده بود با ترس از اينكه نكند روح دامبل فقيد در كالبد لرد حلول كرده باشد با ترس گفت:هوم...چي ميگي؟
لرد اول لبخندي زد و بعد گفت:ببينم عزيزم،پسرم،مرتيكه بوقي!چرا با اون آيكيوت تصميم گرفتي كه ما صبح فرار كنيم؟

باب دستي به صورتش كشيد و بعد گفت:خب چيره...گفتم اگه وسط روز فرار كنيم قشنگ تره.موقعيت اكشن ميشه تو هم يه كم لذت ميبري!
اندكي بعد لرد و باب هر دو آماده رفتن بودند.درست بود كه لرد قدرت جادويي نداشت ولي باب از ترس اينكه نكند باز روح دامبل در كالبد لرد حلول كند تمام وسايل را به دوش گرفته بود و منتظر دستور لرد بود.
لرد از اينكه دوباره جذبه اش را در پيش باب پيدا كرده بود خوشحال بود.براي همين با صداي غرور آميزي گفت:خيلي خب مرگخوار.راه بيوفت بريم بيرون.

باب از ترس تعظيم كوتاهي كرد و سريع به حالت اول برگشت تا جلوي ضررهاي احتمالي را بگيرد!باب با چوب دستي اش كمد را كنار زد و به همراه لرد وارد تونل شد.

در تونل:

باب:ببينم تام...نه يعني ولدي...نه چيز يعني ارباب،ميگم حالا ما قراره چيكار كنيم؟
لرد كه به دليل ترس باب از خودش پي برده بود به جاي پس گردني به ارامي وي را مورد مهر و نوازش! قرار داد و بعد گفت:وقتي برسيم بيرون خودت ميفهمي!
چيزي نمانده بود كه تونلي كه لرد سياه در زير كانون اصلاح و تربيت(مخفف:كات!) كنده بودبه پايان برسد و با گذشت هر لحظه بر هيجان باب و لرد اضافه ميشد.

بالاخره باب به انتهاي تونل رسيد رسيد و سعي كرد از آن بيرون بيايد.اما به دليل بار و بنديلي كه بر پشتش حمل ميكرد درون سوراخ گير كرد و با ترس منتظر كمك هاي مردي لرد شد!
باب:ميگم چيره ارباب،ميشه يه كمكي به من بكني؟
لرد همان طور كه برق چشم هايش تونل را روشن كرده بود با لحن بسيار مخوفي گفت:البته مرگخوار وفادارم.
و بعد اردنگي محكمي نثار باب كرد كه باعث شد باب با سرعت شصت كيلومتر در ثانيه! از تونل خارج شود.

لرد بعد از انجام اين حركت خوف كه نه به كمك جادو بلكه با همراهي حس انتقام صورت گرفته بود از تونل خارج شد و نفس عميقي كشيد.
شب دل انگيزي بود و جغدها در ميان صداي بال زدن خفاش ها آواز ميخواندند.لرد دست باب را گرفت و بعد از اينكه او را از روي ززمين بلند كرد گفت:خيلي خب،ميخواستي بدوني وقتي رسيدم بيرون چيكار ميكنم؟الان بهت ميگم.بايد بري پتجره اتاق بليز رو پيدا كني.كارش دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.