جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

56 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1391 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با خودش گفت : خوب بذار دو سه نفرو بکشم ببینم چی می شه .

اما با دیدن شادی مرگخواراش حس کرد که اگر چند نفرو بکشه مرگ خوارا حقوقو می کشن بالا .

_ خوب بذار چن تا محفلیو زندانی کنم .نه... نه.....

ناگهان لرد سیاه به بالا پرید فریاد زد : یافتم ، یافتم !

همه ی بر و بکس به لرد زل زدن لرد سیاه سرخ شد و دنبال راهی برای نجات گشت ، ناگهان پریزادارو دید که دارن وارد می شن و گفت : امم ، یافتم که پریزادای فلور الآن رسیدن .

کسی توجه نکرد ، همه با تعجب به پریزادا نگاه می کردن ، اما تعجب اولیه فوری محو شد و جای خودشو به شور و حالی جدید داد .

لرد سیاه آهی کشید و شروع به ریختن طرح نقشه ی جدیدش کرد .

لرد از جایش بلند شد و آرام به طرف میز غذا رفت که بوقلمون و کباب روش فراوون بود ، در راه سالازار و فلورو دید که با هم می رقصیدن ، لودو با یکی از ساحره ها راز و نیاز می کرد ، پریزادا داشتن به مورفین تنفس مصنوعی می دادن ، بانو و الفیاس هم یه اتاق خواب جدا اون کنار گرفته بودن و ...

لرد سیاه که دهانش از شدت تعجب باز مانده بود ، بالاخره به میز رسید و پودر خاصیو روی کبابا خالی کرد .

بعد بی توجه به بقیه خنده ی شیطانی ای کرد و بر سر سفره نشست .

دو ساعت بعد

لرد پس از چرتی کوتاه بیدار شد و ملت مرگخوار و محفلیو مشاهره کرد که هنوزم مشغول حال کردن بودن ، تنها فرقی که ایجاد شده بود این بود که ایندفعه مورفین با سالازار می رقصید ، فلور با لودو مشغول راز و نیاز بود ، پریزادا به یک نفر دیگه تنفش مصنوعی میدادن و ....

لرد عصبانی شد ، مطمئن بود اگه دست اینا بود تا صبح هیچ کس غذا نمی خورد پس خودش با طلسمی همرو سر میز کشوند و گفت : ارباب گشنشه ، بدویین شروع به غذا خوردن کنین .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1391 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه هر کس مشغول کاری بود و صدای قهقه و موزیک خانه را میلرزاند.

لرد داشت بین آن همه جادوگر حرکت میکرد و کمی تا قسمتی رعب و وحشت ایجاد میکرد ولی باز هم از این بابت چندان خوشحال نبود.

سالازار وسط آن همه جادوگر دستمالش را برده بود بالای سرش و حرکات موزون انجام میداد.

گودریک هم داشت با یکی دیگر حرف میزد.

فلور و جینی داشتند سر به سر مورفین می گذاشتند.

کلا یه وضعی بود.

در بین آن شلوغی همین که آرسینوس و لودو میخواستند وارد سن رقص شوند نا گهان لودو یک زیر پایی جانانه برای آرسینوس گرفت و آرسینوس با صدای شترقی با مخ اومد رو زمین در حالی که همان موقع لودو داشت با تمام وجود حرکات موزون در میکرد از خودش!

لرد کمی که کل مهمان ها رو ترساند رفت نشست رو صندلیش و با افسردگی و ناراحتی نگاهی به آن همه جاوگر و ساحره کرد ولی ناگهان ایگور را دید که دارد با چند تا ساحره ی خوشگل صحبت میکند.

بلافاصله لرد لبخند شیطانی ای زد و گفت : ایگور مواظب باش! اگر یک کلمهه ی دیگه با این خانوم های متشخص صحبت کنی شام نجینی میشی!

لذا ایگور با افسردگی تمام از آنها دور شد.

در این بین بساط انواع نوشیدنی ها هم ردیف بود.

سالازار با خستگی رفت نشست رو یک مبل کنار گودریک و هردوشون شروع کردن باهم به بحث و تبادل نظر !

الفیاس و بانو داشتند با خوشحالی تمام میرقصیدند.

بلاتریکس هم در این میان به بقیه ی ساحره ها نزدیک شد و همه با هم شروع کردند به غیبت کردن.

پس از صحبت طولانی سالازار با گودریک بالاخره سالازار رفت سراغ لرد و گفت:

- چیشده نوه ی عزیزم چرا ناراحتی؟

لرد: سالازار جان جد عزیزم بابا من نمیخوام این محفلیا رو اینجا ببینم تازشم من فقط رو حساب احترام بزرگتری کوچیکتری گذاشتم این مهمونی رو انجام بدی!

سالازار: بیخیال فکر کن اونا هم مرگخوارا تن! برو خوش بگذرون کیف کن.

لرد با دیدن اینکه سالازار بلافاصله شروع کرد به آواز خواندن به شکل در آمد.

در این بین ناگهان فکر پلیدی به سر لرد آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1391/5/22 21:55:57
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.


تلاش، کوشش و فعالیت برای داشتن وزارتی بهتر


چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
شاه بلوط پر حرف باشد،قیس بد گویی کند / چوب ون لجبازی و فندق شکایت ها کند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1391 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

در خیابان باریک و روشن ار نور مهتاب، دو مرد در فاصله ی چند متری بکدیگر، ناگهان پدیدار شدند. لحظه ای کاملا بی جرکت مانده، با چوبدستی هایشان سینه ی هم را نشانه گرفتند، سپس همین که یکدیگر را شناختند با نفرت نسبت به یکدیگر چوب دستی ها را زیر شنل هایشان پنهان کرده ، فرز و چابک در یک جهت به راه افتاند .

مرد ریش دراز پرسید :

- توی محفلی اینجا چیکار می کنی؟

آرسینوس لبخندی زد و گفت :

- فکر کردی فقط مرگ خوارها دعوتن؟ سالازار جونم همه رو دعوت کرده لودو خان .

لودو نیم نگاهی به چهره ی آرسینوس انداخت سپس دستش را در ریشش کرد و بطری نوشیدنی در آورد .

آرسینوس با دیدن بطری تعجبی کرد و گفت :

- تو خجالت نمی کشی؟ از تو که دم از آسلام میزنی بعیده از این چیزا بخوری.

لودو کماکان به خوردنش ادامه داد و هیچ پاسخی به آرسینوس نداد .
حاشیه ی سمت چپ خیابان را بوته های بلند وحضی فرا گرفته بود و در سمت راست آن پرچین کوتاه و غیر مرتبی ادامه داشت . پایین شنل های بلند دو مرد، هنگام قدم برداشتن دور قوزک پایشان می پیچید.

چند دقیقه ای از پیاده رویشان نگذشته بود که بالاخره عمارت اربابی ولی کثیف خانه ی ریدل هویدا شد . صدای موزیک خفیفی به گوش میرسید، نورهایی که از دور از پنجره ها مشخص بود خاموش و روشن می شد و هر از گاهی جای خودشان را به نورهای رنگارنگی میدادند .
دو مرد خودشان را به پشت دربزرگ خانه ی ریدل رساندند ، صدای موزیک بلند تر شده بود . لودو چند ضربه ای به در زد و منتظر ماند . پس از چند ثانیه صدایی پرسید : "اسم رمز".
لودو بلافاصله پاسخ داد : "دوبس دوبس سالی اسلی دوبس" .

بعد از چند ثانیه درباز شد، لودو و آرسینوس وارد خانه ی ریدل شدند . آرسینوس بلافاصله بعد از نگاه کردن به اطرافش فریاد زد : این بزرگ ترین پارتیه که تا به حال دیدم .



-------------------------
توضیحات : سالازار اسلایترین به مناسبت انتخابات و دور هم جمع شدن جادوگران پارتی برگذار کرده است و همه ی کاربران محفل و مرگ خواران نیز دعوت می باشند اما این وسط لردکبیر از حضور محفلیان ناراضی است و طبعا در شلوغی این پارتی ممکن است اقداماتی نیز انجام دهد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1391 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-اهم...اهم...داشتم میگفتم از این به بعد من و بلاتریکس لسترنج رهبریت شما را بر عهده داریم...
بعد یک پس گردنی محکم پس کله ی بلا میزنه و میگه:
-تو چه طور جرعت کردی منو همسطح خودت بدونی؟این پس گردنی 2 علت داشت.
1.تو منو....ا...من تورو....ا....خوب تو منو...اه...حالا هرچی....همسطح خودت دونستی!!!
2.مرگخوار های محفلی درس عبرت باید میگرفتن
مرگ خوار های محفلی هم بدون گرفتن درس عبرت قهقهه میزدند.
مرگفل ها(ترکیب تازه ای از مرگخوار های محفلی):
خانه ریدل ها:
هری در رو باز کرد و ناگهان خروار خروار طلسم استیوپفای به سمت اون شلیک شد.
هری قهرمان جا خالی داد.
چپ رفت.
راست رفت.
خم شد.
پرید.
دوباره خم شد.
جیغ زد.
ولی بلاخره سرنوشت روی بد شو به اون نشون داد.
6 تا طلسم استیوپفای در دهانش جا خوش کرد...
گریمولد،بعد از تمام شدن قهقهه ها:
بلا سرخ از خجالت رنگ عوض کرد.
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
صورتی

سفید
سیاه
-اهم...اهم...بلا نجینی کجاست؟
-نمی دونم...قربان
و به رنگ عوض کردنش ادامه داد.
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
صورتی
خانه ریدل ها:
مرگخوار هایی که استیوپفای رو شلیک کرده بودند،با تعجب به پسری که زنده ماند،نگاه کردند...
آنگاه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1391 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و دامبل پس از گذشتن از چند تا در و پریدن از رو طلسم های مختلف
وارد اتاقی مخوف و ظلمات میشن.کاملا مشخص بود که اتاق خود لرد بود .همه جا تاریک و خاک گرفته ،پرده های سیه و پاره پوره ،سقف پر از تار عنکبوت و از همه مهم ترقاب عکسی که میزی در نمزدیکی تخت مشکش لرد بود.اون عکی تام بود.زمانی از روزگار.

دامبلدور بعد از دیدن اون عکس یاد زمانی میافته که برای اولین بار به دیدت تام در پرورشگاه رفته بود.

دامبلدور از روی تخت بلند شد و اطاف اتاق نگاهی انداخت.
دامبل:هری. باید مرگخوارها رو یک جا جمع کنیم.این مسئولیت بر عهده توست. پسرم.انگاه در ذهن.دامبلدور:تا من دستی به سر وگوش اینجا بکشم.

هری سرشو تکان داد و از پله پله ها پایین رفت.همه جا سوت و کور بود.انکار بعد از رفتن لرد.بقیه هم نا پدید شده بودن.اما اونا خودشون به لرد خیانت کردن.اما چرا؟

هری سرشو بالاگرفت به سمت اولین اتاقی که به چشم میخورد رفت.

>>گریلموند، دم در اشپزخانه

لرد صداشو صاف میکنه و شروع به سخنرانی میکنه :

خوب محفلی های عزیز. اول اینکه از این به بعد شما مرگخوارید.اگر اعتراضی دارید بگید.

یکی از محفلی ها :امم ارباب ما...
ارباب سرفه ای میکنه و فریاد میزنه:اعتراض وارد نیست. وبا افتخار به بقیه مرگخوارهای محفلیه جدید مینگرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1391/4/13 0:41:44
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1391 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب راستشو بخواین من تونستم طی یک حرکت فوق گولاخ و سریع و خفن و ...

بلا با دیدن چهره ی لرد آروم میگه: اوه بله بله، کوتاه تر.

بعد یکم افکارشو جمع و جور میکنه و تو یه جمله میگه: همه شونو جمع کردم، حتی راضیشونم کردم که به شما بپیوندن.

لرد سرشو بالاتر میبره تا ببینه محفلیا کجان اما وقتی هیچ کسی رو نمیبینه دستی به چونه ش میکشه و میپرسه:

- پس اینا کجان؟ منو سرکار گذاشتی بلا؟

بلا با غرور جواب میده: نه ارباب؟ من چطور میتونم به خودم جرات سرکار گذاشتن شمارو بدم؟

بلا به لرد خیره میشه و وقتی مطمئن میشه که لرد به حالت عادی برگشته و خبری از چشم غره نیس با هیجان میگه:

- این شما و این هم محفلیون! :zogh:

بلا کنار میره و یه مشت، نه اندازه چند مشت محفلی از در و دیوار و سوراخ پشت سر بلا میریزن بیرون و در کسری از ثانیه رو میز جلوی لرد میشینن.

لرد که خوشش اومده تکونی به لبش میده و میگه: خوبه! از همین حالا حکومت من بر شما آغاز میشه. ما محفلو آباد میکنیم!

صدای فریاد و شوق و ذوق محفلیا بلند میشه و تا چن کوچه اونور تر کوچ میکنه.

خانه ریدل:


هری و دامبلدور پرش بلندی میکنن و از رو طلسمی که به سمتشون شلیک شده میپرن. هری با تعجب به اطراف نگاه میکنه و مورفینو میبینه که یه گوشه کز کرده و واسه خودش طلسم میده بیرون.

هری قلبشو محکم میگیره و با قدم هایی بلندتر و سریع تر دنبال دامبلدور حرکت میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 خرداد 1391 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا نفس راحتی کشید وبه طرف اتاق سیریوس رفت.

>>دم در خانه ریدل
دامبلدور پشمک ، دیوانه ساز ،اسلیترین ، سالازار ...اهان سالازار اسلیترین...و دیوانه ساز کنار میره.
دامبلدور:ایول داداش ...ام یعنی ... افرین پسرم
هری:

>>گریلموند
لرد در آشپزخانه میخواست تا بقیه نیومدن یم چیزی بخوره که ناگهان کرچر میاد تو کار:اوه لرد عزیز شما گرسنه هستید.
لرد:نه نه ..خوب اره
بلا نفس نفس زنان ناگهان وارد معرکه میشه و میگه:اوه :pretty:
لرد:چی شد بلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
درب خانه شماره 12 میدان گریمولد وسط دیوار آجری میان دو آپارتمان تابلو شد، با صدای قیژ مانندی اوپن شد و بلاتریکس بدون توجه به لرد که کنارش ایستاده بود، با گستاخی تمام جلو برفت...

لرد: «بلا ؟! جلوی من ؟ بدون اجازه ؟ »

بلاتریکس آهی کشی، سری به نشانه خستگی و به ستوه اومدن تکون داد و گفت:

«آآآه ! ارباب ! جسارت منو ببخشید ! نیست از زندان در رفتیم، دیگه عظمتتون رو فراموش کردم ! ولی کلا بهتره من جلو برم ! هر چی باشه خونه عموی من بوده. اینجا بزرگ شدم. ممکنه هنوز پر از تله های خودم باشه اینجا ! »

لرد با قیافه ای عصبی بلاتریکس رو به پشت سرش هل داد و ضمن زمزمه چندین فحش و ناسزا به زبان باستانی، گفت:

«لازم نکرده تو به فکر تله و حقه های پیش روی من باشی ! بزرگترین جادوگر تاریخ هرگز در تله نخواهد افتاد ! دنبال من بیا دختره بی حیا ! کروشیو ! بیا دنبالم... »

لرد با قیافه ای عصبی درب نیمه باز مقابلش را کنار زد و با قدم هایی سریع وارد راهروی باریک ورودی خانه شد و پشت سرش نیز بلاتریکس با گام هایی آرام آمد...

لرد: « بوی نفرت انگیزی میاد بلاتریکس ! بوی ماگل و ماگل زاده، بوی خون کثیف ! لرد سیاه صحبت میکنه ! اهالی اینجا لطفا خودتون رو نشون بدید ! زود باشید ! اینقدر وقت منو نگیرید ! اه ! »

هیچ صدایی شنیده نمی شد. بلاتریکس به آرامی و با نهایت احتیاط از کنار شانه لرد عبور کرد و دستی به دیوار سفید کنار لرد کشید که روی آن با اجسامی ناهموار و خاکستری و زرد و سبز رنگ، طرح افعی مانندی حک شده بود...

بلاتریکس: «سرورم ! به این دیوار نگاه کنید ! به این طرح افعی زیبا ! :pretty: »
لرد دیوار را نگاهی کرد، لبخندی مصنوعی زد و گفت:
«قشنگه ! طرح مورد علاقه منه ! خب که چی؟ چه ربطی به قایم شدن اینا داشت ؟ چرا نشون نمیدن خودشون رو ؟! »

بلاتریکس: «ارباب ! این طرح افعی رو من و ریگولوس وقتی بچه بودیم، دور از چشم عمو و زن عموم، با چسبوندن دماغمون طی دو سال، حکش کردیم به این دیوار ! همه فکر می کردن با قلم و ذوق هنری و از این چرندیات، اینکارو کردیم ! :pretty: »

لرد: «پس این دماغ ناشتایی دوران کودکی تونه که طرح افعی گرفته ! الان که خوب بش نگاه می کنم، می بینم چقدر نفرت انگیزه ! »

صدای بهم خوردن ظروف و کاسه های استیل از سوی آشپزخانه به گوش رسید. لرد و بلاتریکس سریعا ساکت شدند و به سمت درب مقابلشان رفتند که از طریق چند پله به آشپزخانه زیرزمینی منتهی می شد...

بلا: «سرورم ! به نظرم از نجینی استفاده کنیم ! بفرستیمش پایین، توی آشپزخونه یک ارزیابی از موقعیت کنه، اگه امن بود، ما بریم پایین ؟ هان؟ نظرتو....ن.. »

پیش از آنکه بلاتریکس نجینی را از توی جوراب شلواری اش بیرون بکشد و آنرا عازم ماموریت نماید، جن مفلوک و پیر، مقابلش، در میان چارچوب درب مقابل آنها نمایان شد...

لرد: «جن نفرت انگیز ! تو رو خوب یادمه ! زود باش بگو ببینم کجا هستن اهالی این خونه ؟! »

کریچر کمر قوزش را به سختی به نشانه تعظیم، خم کرد و گفت:

«دورگه های کثیف، ماگل زاده و خائنان همگی در گوشه و کنار این خونه از ترس رویارویی با شما ارباب مطلق تاریکی، پنهان شده اند سرورم ! لوپین ها به همراه توله ها و فک و فامیل هاشون توی کشوی کابینت آشپزخونه قایم شدن، ویزلی های خائن بالا، زیر تخت ارباب ریگولوس قایم شدن، سیریوس هم درب اتاقش رو بسته و همونجا قایم شده ! بقیه اهالی هم توی بیت و اتاق فکر هستند !»

بلاتریکس با شرارت تمام لگدی به شکم کریچر زد و با خنده های مصنوعی گفت:

«ممنون کریچر ! حالا گمشو توی لونه ات ! ارباب ناهار خوشمزه ای میخوان ! :evilsmile: »

کریچر: « اطاعت ! »

لرد به همراه بلا چند قدم جلوتر حرکت کرد و به مقابل دربی رسید که روی آن نوشته شده بود "اتاق فکر".

لرد: «بلا، چرا از توی اتاق فکر اینها اینقدر بوی فاضلاب و موش مُرده میاد ؟! »

بلا: «سرورم ! جسارتا اتاق فکر در اینجا استعاره از همان مرلینگاه شریف یا همان زورخانه یا همان درد و دل خانه ست ! محل هفکری و تجمع و مشورت اینها اینجاست! جای جمع و جور و نقلییه ! اما خب، هر چی باشه به پای مال خودمون در خانه اجدادی تون نمیرسه ! البته گفته میشه اینها برای این مصارف، به جای آب از ویتامین سی و آب پرتقال بهره می گیرند. وضع شون خوبه ! زمان ما که توی لوله کشی آب تا جایی که یادمه شیر بود که از گاو همسایه تامین می شد ! »

لرد سری از سوی نفرت تکان داد و از مقابل درب "اتاق فکر" گذشت و به سوی درب کناری آن که با فونت سرخ رنگ "نازنین بولد"، نسخه 2012 نوشته شده بود" بیت " گام برداشت و به همراه بلاتریکس مقابل آن ایستاد...

بلا: «ئم ! سرورم ! اینجا بیت هست. من پیشنهاد می کنم لطفا درب اون رو باز نکنید چون...ئه...سرور....م ! »

لرد همینکه دستگیره درب را چرخاند و درب به قطر چند میلی متر گشوده شدة نوری همانند نور خورشید تابیده شد و صدای جیغ هارمونی دار و یکصدای صدها بانو و بانوچه از داخل بیت به گوش رسید...

لرد سریعا درب را بست. قلبش را که هم اکنون در کله اش قرار گرفته بود و شدیدلی می تپید، محکم فشار میداد. و با وحشت گفت:
«بلا !!! این دیگه چه جهنمی بود ؟!! »

بلا: «اینجا بیت بود ارباب ! اونها هم اهل بیت بودن ! بیت محل استقرار بانو و بانوچه های ارشد اینجاست. ورود ممنوعه ارباب ! البته برای شما محدودیتی نیستا ! »

لرد در حالیکه قلبش را فشار میداد گفت:
«مال خودت ! مرده شور این خونه آبا و اجدادی تون رو ببرم ! موندم چطور باید این موجودات رو رهبری کنم ! میرم آشپزخونه ! تا نیم ساعت دیگه باید همشون رو جمع کرده باشی پایین، توی آشپزخونه ! جلسه توجیه لازمه بذارم ! نجینی رو هم از توی جورابت در بیار ! بذار هوا بخوره طفلی ! برو دیگه ! »

و با عصبانیت و نفس زنان از مقابل بیت و اتاق فکر گذشت و به سمت آشپزخانه رفت و بلاتریکس را تنها گذاشت...
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/2/19 16:32:45
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/2/19 16:35:29
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/2/19 16:43:27
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/2/19 20:30:43
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا به لرد، و محفلی ها به دامبلدور خیانت کردن.لرد و بلاتریکس در زندان خانه ریدل، و دامبلدور و هری در محفل زندانی شدن.دامبلدور نامه ای به لرد مینویسه و میگه که دلیل این کودتا اینه که هر دو گروه از رهبراشون ناراضی هستن.پس بهتره که اون(دامبل) و لرد جاشونو با هم عوض کنن.یعنی فرار کنن و به مقر گروه مقابل برن و رهبریشو به عهده بگیرن.لرد پیشنهاد دامبلدور رو قبول میکنه.
دامبلدور و هری از زندان محفل فرار میکنن.لرد هم به همراه بلاتریکس از خانه ریدل خارج میشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند ساعت بعد مقابل خانه ریدل:


- ای جانور مخوف، بهت گفتم درو باز کن.از ریش سفیدم خجالت بکش.من اومدم رهبر اینا بشم!:vay:

دیوانه ساز:هوهاهوهو؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید.
-هری...فکر میکنم این مترسک ازمون رمز ورود میخواد.تو نمیتونی حدس بزنی رمز ورود اینجا چی میتونه باشه؟

هری پاتر که طبق عادت همیشگی زخمش بشدت درد میکرد کمی فکر کرد.
-اوممم...هورکراکس؟سنگ جادو؟مو؟دماغ؟بلاتریکس؟مرگ بر محفل؟گور پدر دامبلدور؟

با هر کلمه دیوانه ساز خشمگین سرش را به نشانه "نه" تکان میداد.


همان لحظه، محفل ققنوس:

-قایم نشین.همتونو از پنجره دیدم!اومدم رهبری شما رو به عهده بگیرم.

صدای ضعیفی از پشت در خانه گریمولد به گوش رسید.
-آخه دماغ نداری تو!کسی که نتونسته دماغ خودشو حفظ کنه چطوری میخواد از ما حمایت کنه؟

بلاتریکس سرخ و سفید شد.
-آهای!شماها متوجهین که دارین با کی حرف میزنین؟ارباب بزرگ لطف کردن تشریف آوردین این خونه کوچیک و کثیف و محقر!احترام بذارین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1391 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ستاد احیای ایفای نقش ‏
در راستای آب کردن یخ سوژه
‏==================================‏
دینگ ‏،‏ دینگ ‏،‏ دینگ ‏،‏ ‏....‏ ( افکت پاره شدن نخ های ریش دامبلدور )‏
آلبوس بی خبر از صدا ‏:‏ ‏
هری با خبر از صدا ‏:‏ ‏
هری با سرعت بسیار زیاد در حال پایین آمدن از ریش دامبل هست ولی در این حین تار های ریش دامبل نیز با همان سرعت شروع به صدا دادن می کند ‏.
۱۰‏ متر مانده به پایان مسیر ناگهان ریش دامبل با صدای جججججررررر ‏،‏ جر می خورد و هری با سرعت زیاد در حال پایین آمدن است و دلش را به این خوش کرده که حداقل ریش های دامبل نرم هستند ولی در این حین با کله گرام به ریش ها برخورد کرده و در ضمن شکستن سطح زیرین ،‏ با مخ به سطح زمین برخورد کرده و دچار فراموشی موقت ( به گونه ای که ادامه روند مسالمت آمیز سوژه را دچار بحران می کند ) می شود ‏.
دامبلدور ‏:‏ ( هنوز ) ‏

در این سوی سوژه در کنار لرد و بلا ‏
لرد ‏:‏ خوبه حالا من اول می رم و تو با فاصله دنبال من میای ‏.‏ شیر فهم شد ؟
بلا ‏:‏ بله ‏،‏ ارباب ‏.
لرد با سرعت تمام داخل تونل شده و تا بلا به خود بجنبد تقریبا نصف مسیر را طی می کند و در این حین به علت فریاد ساختگی و بلند ( عجله کن بلا ) ی لرد نصف تونل ریزش می کند و بلا در آنسوی تونل می ماند و لرد از تونل بیرون آمده و پاق ‏...‏ غیب می شود ‏.

دوباره آنسوی سوژه پیش آلبوس ‏
دامبل با طمانینه تمام به پایین پنجره نگاه کرده و بعد از اطمینان از نفله شدن هری ‏،‏ باقیمانده ریش چینی خود را برداشته و ریش اصلی خود را که ساخت ژاپن است را وصل کرده و پاق ‏...‏ غیب می شود ‏.

جایی وسط سوژه ‏،‏ جایی که لرد و دامبل باهم ایستاده اند ‏.
لرد ‏:‏ خوب ‏،‏ هری رو فرستادی یه جای دیگه ؟
دامبل ‏:‏ آره ‏،‏ پس قسمت دوم نامه رو خوندی ؟ بلا رو چی کار کردی ؟
لرد ‏:‏ آره خوندم ‏.‏ بلا هم پیش هریه ‏،‏ ولی بهتره من با هری و تو با بلا بریم ‏،‏ چطوره ؟
دامبل ‏:‏ خوبه ! ‏ :pashmak:

این ور و آنور سوژه ‏
بلا و هری در کمال زوال عقل ( هر دو فراموشی دارند و فکر می کنند طرف مقابل هستند ) به هوش می آیند ‏:‏ ‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ا�فیاس.دوج در 1391/1/16 18:26:43
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده