هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۰۲:۵۴ جمعه ۲۷ آبان ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۳:۲۷
از من به تو نصیحت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 194
آفلاین
در صحنه نبرد، گاهی اوقات شروع، با پایان یکیست...

.................................

-نه! نمی تونی! نباید بری!

با قاطعیت دست او را گرفت؛ ولی او به آرامی دستش را رها کرد و نگاهی پر از کلام به او انداخت... کلماتی که هرگز بر زبان نمی آورد...
رفت و دیگر پشت سرش را نگاه نکرد...
باید با او می رفت...
خارج از ساختمان امن، غوغایی برپا بود...

اکنون در میان نبرد بودند؛ صدای فریاد ها گوش را پاره می کرد. آسمانی که آبی بود اکنون با نور های سبز رنگ پر شده بود و زمین سنگی روز پیش، اکنون سرخ بود. از این سو و آن سو، گرد و خاک به هوا بر می خاست...
ذهنش آنجا نبود... به خودش فکر نمی کرد... و این از وقتی شروع شد، که قلبش را به او فروخت...
بله... از زمانی که چشمش به چشم او افتاد، انتظار این روز را داشت.
همانطور که با تمام توان می جنگید، لحظه ای به جایی که او ایستاده بود نگاه کرد... و وقتی صدای افتادن او را شنید، دیگر هشیار نبود و وقتی چشمان او را که دیگر روحی پشت آنها وجود نداشت دید، در لحظه ی کوتاه، وجودش را از دست داد... حسی مانند بوسه دیوانه ساز.
قلبش ترک خورد، و نفرتی که تمام عمر در آن زندانی کرده بود، از لا به لای ترک های قلبش بیرون آمد و آن را خرد کرد، روحش را کشت و وجودش را فرا گرفت.
نفرت انباشته شده، ناگهان به شکل فریادی از دهانش بیرون آمد و با این فریاد، ناگهان تمام فریاد های دیگر خاموش شد و تمام جنب و جوش حیات، که تا لحظه ای پیش در اوج بود، به پایان رسید.
فضا با "هیچ" پر شد...




فقط ارباب!



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۱۱ چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۳۵ چهارشنبه ۹ آذر ۱۴۰۱
از وسط زندگی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 204
آفلاین
دوریا روبروی دروازه‌ی آهنی سیاه و باشکوه خانه‌ی ریدل ایستاده بود.
چشمانش تک تک پیچ و خم‌های باشکوه آن را از نظر گذراند و سپس روی دستگیره‌ی دروازه ثابت ماند. چشمانش را که می‌دیدی، به راحتی می‌فهمیدی او غرق در تصویری است که از دید تو پنهان است. گویی سیلی از داستان‌های غم انگیز پشت چشمانش جریان دارد و هر لحظه ممکن است او را با خود به دوردست‌ها ببرد.
نگاهش را از دستگیره برگرفت و به آرامی در را گشود.
طنین صدای قدم‌هایش در سکوت سرد عمارت، گویای تنهایی سنگینی بود که بر گلوی خانه چنگ انداخته بود.
دوریا روبروی اتاق تجمعات مرگخواران ایستاد. تک تک لحظاتی که با ترسی آمیخته با شادمانی در آن‌ گذرانده بود در ذهنش مرور می‌شد.
لبخندی بر لبش نشست و به سمت اتاق لردسیاه حرکت کرد.
لایه‌ای ضخیم از خاک روی وسایل را گرفته بود و رنگ سیاه اتاق از رو رفته بود.
برگشت و روی یکی از مبل‌های مشکی در راهرو نشست.
به همه افرادی که روزی از این راهرو گذشته بودند فکر کرد و با خود اندیشید که الان هر کدام کجا هستند و چه وضعیتی دارند.
دوباره به اطراف نگاهی انداخت و وقتی کسی را ندید، چشمانش را بست و منتظر ماند تا صدای قدم‌هایی را بشنود که قرار بود دوباره در خانه به طنین درآیند.



موسیقی بی‌کلام Mariage D'amour by Richard Clayderman

Light is easy to love
Show me your darkness
*
I wish I could but I don't want to
*
es-tu dans la lune؟


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۵۷ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۵:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
- نیستن... ارباب نیستن... می فهمی؟ همه جا رو گشتم. نبودن.

لینی وارنر یقه دوریا را گرفته و او را به دیوار تکیه داده بود. در حالی که فریاد می زد، دوریا را به دیوار می کوبید و دوریا نمی فهمید چرا!
- خب منو چرا می زنی! مگه من گمشون کردم؟

- فعلا تو دم دستمی. بقیه رو هم همینجوری می کوبم. صبر کنین و ببینین.

لینی با قدرتی که مشخص نبود از کجا آمده بود می زد و دوریا در حال کوبیده شدن، به صبح همان روز فکر می کرد. در حال پرواز صبحگاهی با جاروی جدیدش، لرد سیاه را کنار استخر دیده بود؛ در حالی که به اعماق آب خیره شده و غرق در تفکر بود.

- اومممم... می گم... دور و بر استخر رو خوب گشتین؟

لینی که بال هایش چروکیده و نیشش لهیده و تا خورده شده بود. یقه دوریا را رها کرد و به سمت استخر شتافت!

کسی اطراف استخر نبود. داشت ناامید می شد که جسم سیاهی را ته استخر دید. کمی دقت کرد...

لرد سیاه ته استخر نشسته و زانوهایش را در بغل گرفته بود.

-ارباب؟

لرد سرش را بلند نکرد.

- زنده این؟

- زنده می باشیم.

- چرا ته استخر نشستین؟

- اولش بالا بودیم. همین یک ساعت پیش ته نشین شدیم.

لینی که نگرانی اش از بابت سلامتی لرد برطرف شده بود روی لبه استخر نشست.
- ما حشرات ارتش سیاه، ساعت هاست که داریم دنبال شما می گردیم. الان نفس عمیق بکشین ریه هاتون پر از هوا بشه و بیایین بالا.

- ما ته آب چطوری نفس بکشیم؟

لینی قصد داشت بگوید "چطوری دارین حرف می زنین؟ همونجوری هم نفس بکشین خب"... ولی لرد سیاه بیش از حد افسرده و غمگین به نظر می رسید.
- شاید هم ردای ما سوراخ بود. برای همین اومدیم ته آب. الانم داریم می میریم.

-دامبلدور خیلی خوشحال می شه ها...

-کنسل شد. نمردیم. ولی همینجا می مانیم تا حیف و میل شویم.

لینی تکه پارچه ای که در دست داشت به لرد سیاه نشان داد.
- ببینین. این یقه دوریاست. داشتم می کشتمش. بعدش هم می رفتم سراغ تری و بقیه رو به نوبت می کشتم تا شما رو پیدا کنم.

لرد سیاه به محض شنیدن اسم تری به هم ریخت. چند حباب نامفهوم از دهانش بیرون آمد و در سطح آب ترکید.
- تری لکه ننگ ماست. چند روزه برای فروش گذاشتیمش. تخفیف بسیار خوبی هم زدیم. حراج آخر فصلش کردیم. ولی فروش نرفت. روی دستمان ماند. همه شاهدند که حتی ایوان روزیه را هم در کنارش اشانتیون دادیم. باز کسی نخرید. ما بیرون نمی آییم. همینجا مانده و ترجیحا می میریم.

لینی خیلی مصمم از جا بلند شد.اخم هایش را در هم کشید. مشت کوچکش را در هوا گره کرد و بال های چروک شده اش را به هم زد.
- شما نگران نباشین. تا لینی رو دارین غم ندارین. خودم می فروشمش...




پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴:۰۱ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۰۰:۰۷ چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۱
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1440
آفلاین
نقل قول:
برای فرزندی که هرگز نداشتم...

فرزند دلبندم، بسیار خوشبخت و مسرورم که به تو بگویم هیچ گاه وجود نخواهی داشت. باور کن این شیرین ترین اتفاقی است که میتوانست برای تو بیفتد. احساس میکنم اگر وجود داشتی تو هم امروز از اینکه پیوندی با من داشتی شرمسار و افسرده بودی...

حدس زدنش برای من کار زیاد سختی نیست‌. از واکنش اطرافیانم به راحتی و وضوح میتوانم حس کنم که اگر تو به دنیا امده بودی تا پایان عمر از اینکه من پدرت بودم شرمنده میشدی. آن ها حق دارند و تو هم اگر وجود داشتی حق داشتی که این احساس را داشته باشی.

من خودم هم در همین لحظه که این خطوط را برای تو مینویسم همین احساس را دارم. یک خنجر را تصور کن، وظیفه خنجر چیست؟ چیزی به جز دریدن و بریدن؟ حالا تصور کن که این خنجر زنگ زده نبرد، ندرد! دیگر چه فایده ای خواهد داشت؟

من در این لحظه حس همان خنجر را دارم. همانقدر بیهوده و بی حاصل. کاری که باید انجام میدادم وظیفه ذاتی ام بود. کشتن یک دشمن! کاری که پیش از این هزاران بار انجام داده بودم اما این بار...این بار نتوانستم! به همین راحتی در انجام وظیفه ای که سال ها تکرارش کردم شکست خوردم.

بدترین چیز این است که این اتفاق باید درست حالا میفتاد. درست در آخرین وظیفه ای که به من محول شده بود. قرار بود آخرین دوئل به یک واقعه تاریخی تبدیل شود تا همیشه در خاطره ها بماند و سینه به سینه نقل شود. اما شکست من فاجعه بار بود. حالا این شکست با فراری بزدلانه از صحنه نبرد تکمیل شده است. فکر نمیکنم هیچ کدامشان حتی بخواهند که یک بار دیگر من را ببینند.

در این لحظات چه کاری میتوانم بکنم؟ شاید ندانی ولی اصالت و شرافت برای خاندان ما یک اصل حیاتی است. در حالی که در این لحظه من شرافت حاصل از قرن ها زندگی پر بار خاندانم را به باد داده ام. اما فرزندم، هنوز راهی هست. آخرین راه برای بازپس گیری شرافتی از دست رفته.

تو هیچ گاه به دنیا نیامدی پس هیچ وقت این سطور را نخواهی خواند. باور کن این بزرگترین هدیه ای است که میتوانستم به تو بدهم...
به زودی تو را در دیار نیستی خواهم دید.
بدرود...


مامور وزارتخانه کاغذ پوستی کهنه ای را که مشغول خواندنش بود کنار گذاشت و نگاهی به پایین انداخت. جسد پوسیده مردی پیچیده شده در ردای مشکی روی صندلی اتاق به چشم میخورد. بدنش به جلو خم شده بود و صورتش رو میز تحریر قرار داشت. در دست چپش چاقویی جواهر نشان قرار داشت و دست راستش از بدنش آویزان بود.

روی فرش کهنه زیر پایش لکه وسیع قرمز و خشک شده ای به چشم میخورد.
مامور نامه را تا کرد و آن را داخل جیب ردایش گذاشت، بعد به سمت در اتاق رفت و با صدای بلند فریاد زد:
- بیاین بالا...فراری رو پیدا کردم. جای نگرانی نیست. به نظر میاد خودش زحمت ما رو کم کرده.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴:۱۹ یکشنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۱

ریونکلاو، زندانی آزکابان، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۸ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۱
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 154
آفلاین
- در این غوغای جادوگر کش...

صدای ضبط کل اتاق را پر کرده بود. خانه قدیمی بار دیگر رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت و در و دیوار های خانه هم باز صاحب فعلی خود را نفرین کنند. حق هم داشتند بیچاره ها! شما هم بودید اگر به جای بوی یک صبحانه جانانه، هر روز صبح دلنشینتان را با بوی تخم مرغ سوخته آغاز میکردید دست به نفرین صاحب خانه می زدید.

- آخ.... آخ....! مادربزرگ کجایی که ببینی خونت، بعد از فوتت هم هنوز پا برجاست.

پنجره به نشانه اعتراض به لولا هایش تکانی داد و صدای قیژ قیژ ریزی در آورد. نه تنها پنجره بلکه تمامی اسباب خانه در این مدت کوتاهی که فرد جدیدی صاحب و ساکن این ملک شده بود، لب، دست، پیچ، مهره و لولاهایشان را به اعتراض گشوده بودند.

- نگاه کن روونا وکیلی! این خونه مثل ماه از تمیزی برق میزنه!

برق زدن و درخشش برای هر شخصی معنای نسبتا خاصی دارد. برای او تنها تمیز بودن ضبط صوت، یخچال و تخت خوابش به مَنزَله تمیزی کل آن خانه کلنگی بود.
در سرفه ی کوتاهی کرد و صدای کوبیده شدنش با گردی که از گلویش خارج میشد در هم آمیخت. شاید فکر کنید این صدای در هم از روی اعتراض به نیک سخنان صاحب خانه بوده است ولی کاملا در اشتباه هستید. مهمان صاحب خانه، دقیقا به موقع رسیده بود.
- بیا این در رو باز کن، آبپز شدم!
-پس دیگه به درد نمیخوری ، باید همراه ناهار بخورمت!

ضربه ی محکمی نثار در رنگ و رو رفته کرد و وارد خانه شد. این خانه قدیمی در و پیکر درستی هم نداشت حتی!

- دیشب تو آب نمک خوابیدی؟! اوه... اوه... اینجا رو! خونه که نیست، کوچه ی دیاگونه!
- دلتم بخواد! همچین ملک نابی رو جانی املاکی سر کوچه ده برابر قیمتی میخوام بهت بفروشم، بهت میندازه.
-از بس که خونه خوبیه به ارزش های نداشته هم افتخار میکنه.

رفت و روی مبل راحتی نشست. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که فنری پارچه سبز آبی مبل را شکافت و بسیار زیبا رخ نمایی کرد. نمی دانست چه به صاحب خانه بگوید. سری از روی تاسف تکان داد و چوب دستی اش به سمت فنر گرفت و بعد از زمزمه کردن وردی مبل مانند روز اول درست شد.

- تنها راه نجات این خونه اینکه بکوبی از اول بسازیش....
- که تو این مسئولیت رو به عهده میگیری!

نان تست و مربای هویج را روی میز گذاشت و درست رو به روی دوست قدیمی اش نشست.
- ببین من عجله دارم! هر چه سریع تر پول خونه رو به دستم برسونی بهتره!

همانطور که لقمه مربا را در دهانش جا میداد، دستش را درون کیفش برد و پاکت پول را روی میز گذاشت.

- بوم! چه خوب! پس به امید روونا شب رسیدم اونجا.
- چی؟! کجا؟
با تعجب به او می نگریست. صاحب خانه سریع برخاست و به سمت گوشه سالن رفت. کوله خاکستری رنگی را برداشت و به سمت در خروجی حرکت کرد.

- وایسا ببینم! کجا با این عجله؟!
- همون جا که از این بدبختی راحت بشم.
- آخه همینجوری....
- آره همینجوری! نگران نشو! هر چند میدونم نمیشی. سعی میکنم زود برگردم. عه عه.... داشت این رو یادم میرفت.

به سمت میز برگشت. پاکت پول و روزنامه نیازمندی ها را برداشت داخل کوله اش گذاشت و خیلی سریع از خانه خارج شد.
همه چیز عجیب بود. تنها نکته آشکار این ماجرا این بود که خانه قدیمی دیگر با بوی تخم مرغ سوخته از خواب بر نمی خیزد و فردی ناشناس تا چند ساعت دیگر در این شهر نبود.

به همین سادگی و به سرعت همه چیز تمام شده بود.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۱۲ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱

ریونکلاو، زندانی آزکابان

آماندا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۴۹ چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱
از وسط خواب!
گروه:
ایفای نقش
زندانی آزکابان
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 26
آفلاین
آزاد : صفت. رها، وارسته، مستقل. نقیض بنده.
----------

زنجیر افکار را به پاهایش بسته بود و نمی‌توانست راه برود. نمی‌توانست قدمی به جلو بردارد. بنده افکارش شده بود. افکاری که از هر درزی که در قلب و روح و ذهنش بود، وارد می‌شدند و دوباره آنجا را تسخیر می‌کردند؛ و اهمیتی نداشت چقدر تلاش کند، دوباره قلبش از آن افکار تلخ و تاریک شده بود. دوباره افسار ذهنش را به افکارش داده بود. مثل همیشه. مثل هربار که ناراحت می‌شود.

تلاش برای رهایی برابر بود با دوباره باختن. دوباره نشان دادن ضعف خودش در برابر افکار خودش! عجیب بود که انقدر می‌تواند دربار خودش ضعف نشان دهد. چگونه حتی راه شکست دادن خودش را بلد نبود؟
جوابش واضح‌تر از هرچیزی بود؛ او خودش را هم نمی‌شناسد، چه برسد به شناختن نقاط ضعفش.

ایستادن. فعلی که تا به حال به معنای آن فکر نکرده بود. فعلی که گاه دلش می‌خواست به آن پایبند باشد و انجامش دهد. بایستد. فقط بایستد. حرکت کردن نیازی نیست. فقط بایستد و نگاهی به خودش بیاندازد. دیگر از پایین به همه چیز نگاه نکند. دیگر از درون چاله‌ای به بیرون از آن فکر نکند. از درون مشکلات و تاریکی‌ها بودن خسته شده بود. می‌خواست بایستد ولی نمی‌شد. تلاش می‌کرد ولی همیشه یه جای کار می‌لنگید. یا پاهایش درد می‌کردند، یا ذهنش همراهی‌اش نمی‌کرد، یا دستانش تحمل کمک کردن به پاهایش را نداشتند. و یا هر چیز دیگری. همیشه مشکلی بود که نتواند از پس آن بربیابد.

همیشه در زندان و زنجیر بود.
انگار خودش خودش را زندانی کرده بود؛ خودش از خودش آزادی را سلب کرده بود. چرا او تا به حال به خودش فکر نکرده؟ چرا تا به حال دلش برای خودش نسوخته‌است؟ چرا حتی به مانند بیچاره‌ای که نیاز به کمک دارد هم به خودش نگاه نمی‌کند؟ چرا برای آزادی «خود» از بند بیگانگی، تلاشی نمی‌کند؟ او بنده‌ی چراها و کاش‌های ذهنش شده بود.
سوالاتش را از خود پرسید. خود... خود جوابی ندارد. نمی‌داند که بخواهد جوابی بدهد. اگر می‌دانست سوالی هم نمی‌پرسید.

خودش را در آغوش گرفت. دلش برای در آغوش کشیدن تنگ شده بود. چقدر دلش می‌خواست در آغوش بکشد و در آغوش کشیده شود. اما حیف! امان از دست خودبیگانگی؛ امان از فراموشی؛ امان از از دست دادن آزادی...

سرش را از میان زانوانش بلند کرد و برای اولین بار خواست به جز ترسیدن از دنیا با آن رو به رو شود. می‌خواست به جز دیدن حصار انگشتانش روی چشمانی ترسیده، دنیا را ببیند. می‌خواست آزادانه دنیا را ببیند.

دنیایی که تا به حال آن را درست و حسابی ندیده بود. تا به حال آن را نگشته بود. کنج اتاقکی گیر افتاده بود. خودش را در زنجیری از هیچ و پوچ به بند کشیده بود. نور را برای خود ممنوع کرده بود.

برای دیدن دنیا باید ایستاد؛ باید محکم روی پاهای خودت بایستی. چیزی که گاهی غیرممکن خوانده می‌شود.
هرچیزی را غیرممکن بخوانی، فقط رسیدن به آن را سخت‌تر می‌کنی. هروقت آزادی را در بند هم نزدیک به خودت حس کردی، قطعا به آن خواهی رسید.

«از آزادی بپرس که چگونه سحر را از بند نیمه شب رها کنیم و بارانی بر این کویر جهل ببارانیم.»

دفترچه خاطرات ناشناسی به اسم آماندا


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳:۲۵ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۴۵ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
ماگ صورتی اش را در دست گرفت. صورت اخموی لرد سیاه روی ماگ در زمینه صورتی رنگ بسیار نامتناسب بود. ملانی به یاد می آورد که اخم اربابش هنگامی که ماگ را در دست ملانی دید غلیظ تر بود.
اما ملانی ترجیح داد آن را به نشانه لبخند تلقی کند. ارباب خیلی کم لبخند میزد اما او اخم های مهربانانه، حمایت کننده و دور شو ننده او را زیاد دیده بود. شاید این هم اخم لبخند زننده بود!

-خب... فکر کنم بهتره این اینجا بمونه.

ماگ را روی میز گذاشت. نگاهی به اتاقش کرد. یعنی بعد از او چه کسی ساکن این اتاق می شد؟ آیا یادی از او و خدمت بی دریغ به اربابش باقی می ماند؟
هیچ ایده ای نداشت.
خاطرات قشنگ زیادی از این عمارت و افراد درونش داشت.

-جعبه کمک های اولیه رو همینجا میذارم... شاید کسی لازم داشت.

او چندروز بود که چمدانش را بسته بود اما هنوز دست دست میکرد.
-شاید به وسایل جراحی و آمپول ها نیاز داشته باشن؟

دلش نمی آمد چیزی ببرد. شنل سیاهش را کنار کیف رنگارنگ و اکلیلی پزشکی اش گذاشت. وسایل اندکش را زیر تختش گذاشت و تنها و دست خالی از اتاق بیرون آمد.

درست بود؟

نمی توانست تشخیصش بدهد، نمی توانست از اربابش کمک بخواهد. تصمیم گرفت هرچه بود انجامش بدهد. شاید...

بی صدا از در خانه ریدل خارج شد. بدون نگاهی به عقب، دور و دورتر شد.
اما ماگ صورتی دیگر روی میز نبود.


بپیچم؟


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵:۲۱ یکشنبه ۵ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۶:۲۰ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
زیر چشمان کتی، گود افتاده بود و لایشان کبریت نهاده بود. از صبح همان روز، کتاب تربیت پشمالو های چغر را آغاز کرده بود و متاسفانه تا نیمه شب همان روز، ادامه پیدا کرده بود.
_ خب، نکته هایی که زیرشون خط کشیدمو یه بار دیگه مرور میکنم.

سپس، کتاب کلفت را دوباره از صفحه ی اول آغاز کرد تا نکات خط کشی شده را مجدد بخواند.
_ پشمالو ها حیواناتی شبیه گربه هستند، منتها گردالی تر و زبان دراز تر.
_ زبون دراز رو خوب اومد!

قلپی از قهوه ی کنار دستش نوشید و به ادامه کارش بازگشت.
_ آنها، بسیار آب زیر کاه هستند و در مواردی ممکن است شما را فریب دهند، پس فریبشان را نخورید.
نکته: اگر سخنگو نبودند، ممکن بود کار شما آسان تر شود.

لبخندی شوم بر لب های کتی نقش بست. او تا به حال گول قاقارو را نخورده بود، جز... جز وقتی که شکلات های قورباغه ای اش را در شرط بندی مسخره ی قاقارو از دست داد. یا وقتی که به خودش آمد و متوجه شد دویست گالیون خرج خوراکی های قاقارو کرده، یا وقتی که...
جای لبخند، اخم هایش را در هم کشید. ساحره جایزالخطاست! ممکن است گاهی گول بخورد.

_ بریم سر ادامش!

ته قهوه اش را هورت کشید و متن خط کشی شده اش را بلند خواند.
_ آنها شبیه بی دندان درون کارتون اژدها سوارانند. در حالت عادی دندان های معمولی و کندی دارند. اما امان از وقتی که دندان های نیششان تیز شود.

کتی، با شک و تردید، تاریخ چاپ شدن کتاب را نگاه کرد. در سال ۱۹۸۸ کارتون اژدها سواران وجود داشت؟ شاید!
سپس به ادامه کتاب پرداخت.
_ پشمالو ها اکثرا به صورت گله ای زندگی می کنند و اغلب، پشمالویی که از بقیه شان باهوش تر است را برای ریاست برمیگذینند. گفته شده که پشمالو های مشکی رنگ،از بقیه پشمالو ها باهوش تر هستند.

کتی، اخمانش را در هم کشید و متن مورد نظر را خط خطی نمود. به نظر او قاقارو از همشان خنگ تر بود. پس چرا ریاست را به او سپرده بودند؟ پشمالو های کم عقل!

_ پشمالو ها گوشت خوارند، اما خوردن میوه نیز، در آنها مشاهده شده.

کتی، چندین بار متن مذکور را خواند. اما آبنبات و شکلات و لواشک، جزو زنجیره غذایی پشمالو ها نبود. قاقارو قطعا خاص بود! خاص از نوع بد!

_ آخرین نکته ای که میتوانیم بهتان بگوییم، این است که آنها خواب عمیقی ندارند و بسیار پاچه گیرند. مواظب خود باشید!
_ این یکی رو که قطعا درست گفته.



ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷:۳۵ شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱

اسلیترین

آندرومدا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳:۲۴ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۴:۵۶:۴۵ دوشنبه ۲ آبان ۱۴۰۱
از عمارت خاندان اصیل بلک
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 22
آفلاین
تقدیم به بهترین بلک دوریا
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
+اون هنوز بچه اس

نارسیسا به بلاتریکس نگاه کرد و این حرف را زد .

-اگه بچه بود لرد سیاه اون رو برای این ماموریت انتخاب نمی‌کرد

+ اون از پسش برنمیاد

-میخوای با لرد سیاه در بیفتی ؟

+خواهش می کنم کمکم کن

- خوب یه کاری میتونیم بکنیم .

سپس به سمت میز رفت و نامه ای نوشت و به پای یک جغد بست

+برای کی نامه نوشتی ؟

-برای سیریوس بلک

+فکر می‌کنی اون می‌تونه کمک کنه ؟

- اممممم آره اگه قبول کنه

+چی تو مغزت میگذره ؟

- اون اگه قبول کنه پیمان ناگسستنی با تو ببنده باید از دراکو مراقبت کنه و به جای اون ماموریت دراکو رو انجام بده

+یعنی قبول می‌کنه ؟

-باید قبول کنه

~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
روز بعد

+چرا ازم خواستی بیام اینجا ؟

سیریوس به بلاتریکس لسترنج نگاهی مشکوک انداخت

- باید یه کاری برامون انجام....

+خواهش میکنم سوروس تو باید جون دراکو رو نجات بدی اون از پسش بر نمیاد

بلاتریکس از اینکه نارسیسا وسط حرفش پریده بود از عصبانیت سرخ شده بود.

_ چه ماموریتی ؟ از چی حرف میزنید

+ سوروس لرد سیاه به دراکو ماموریت داده که اون دامبلدور پیر رو بکشه ! اون از پسش بر نمی آید من مطمئنم

_ پناه بر ریش مرلین
اهمممم ولی می‌دونی من کاری نمیتونم بکنم این دستور لرد سیاه

بلاتریکس پوست موزی که خورده بود دو انداخت و گفت :

+ سوروس بلک پسر دایی به درد نخورم تو باید پیمان ناگسستنی با نارسیسا ببندی و به جای دراکو عزیزم اون ماموریت رو انجام بدی!

_ چرا فکر می‌کنی یه همچین کاری میکنم ؟

+ مجبوری ! فکر نکن نمیدونم که تو به لرد سیاه خیانت کردی و برای اون پیر سگ ( دامبلدور)
کار می‌کنی

سوروس نگاهی به صورت نارسیسا گریون انداخت و بعد به بلاتریکس

+ نظر من .......





Never take a dragon that is asleep
Not tickle 🐉
هیچ وقت اژدهایی که خفته است را
قلقلک نده 🐉


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۰۶ جمعه ۳ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور، زندانی آزکابان، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۱۶ شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱
از پشت سرت
گروه:
زندانی آزکابان
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
- گاهی آدم هرچی تلاش میکنه نمیشه!
- هیچ کاری نشد نداره ... خودت این رو بهتر از من میدونی!
-آره هیچ کاری نشد نداره به شرط این که رمقی مونده باشه برات که بجنگی.

نفس عمیقی کشید. اونقدر عمیق که ریه هاش درد گرفت و به سرفه افتاد.

-با کی حرف میزنی جیسون؟

نگاهش را به چشمان اربابش دوخت و از سراحترام بلند شد.
- با خودم ارباب.

لرد چشمانش را باریک کرد. تشخیص احساسات جیسون از پشت آن نقاب همیشه برایش سخت بود.
لرد سیاه , ارباب تاریکی , مردی که شاید دیگران فکر میکردند به هیچ کس و هیچ چیز جز خودش و قدرتش نمی اندیشد. مردی که به وضوح گاهی نگرانی نسبت به مرگخوارانش در چشم هایش هویدا میشد و هیچ تلاشی برای پنهان ساختنش نتیجه نمیداد.

- جیسون اتفاقی افتاده؟
- نه سرورم. نیاز داشتم کمی با خودم خلوت کنم.

شاید در این هفته , دهمین بار بود که لرد سیاه این جواب را از او میشنید.
لرد سیاه متوجه شده بود جیسون به تازگی تنها تر از همیشه در اتاق های خلوت خانه ی ریدل تکیه به دیوار میزند و در تفکراتش غرق میشود.
-ببین جیسون. من متوجهم که هر کسی بالاخره گاهی به تنهایی خودش نیاز داره اما این جوری نمیشه که.
- در وظایفم کم کاری کردم سرورم؟

لرد جوابی نداشت. او به خوبی مسئولیت هایش را انجام داده بود. میخواست رویش را برگرداند و از اتاق خارج شود اما چیزی جلویش را میگرفت.
به سمت جیسون حرکت کرد و به ارامی ماسک را از صورتش کنار زد. مدت ها بود این چهره را ندیده بود.
- بشین جیسون.
- سرورم ...
-دستور میدم!

جیسون هرگز دستورات لرد را هرچقدر هم برخلاف میلش بودند رد نمیکرد. این بار هم به آرامی روی تنها صندلی اتاق نشست.

-بگو جیسون.

سرش را پایین انداخته بود.

- جیسون هرکسی دو هفته تو رو بشناسه میدونه چه جور ادمی هستی ... انتظار داری من نشناسمت؟
- سرورم از من ناراضی ...
- قرار نیست همیشه بحث رضایت و نارضایتی بقیه باشه جیسون. بگو ببینم چی شده؟
- سرورم....

صدای جیسون به وضوح می لرزید. سرش را پایین انداخته بود.
-سرورم من فقط احساس میکنم هیچی سر جاش نیست. حس میکنم اونی که باید باشم نیستم.سرورم حس میکنم هرگز کافی نبودم و نخواهم بود ... برای هیچ کس ... برای خانوادم , برای دوستام , برای شما ...
-به من نگاه کن.

جیسون به سختی سرش را بالا اورد و در چشمان اربابش نگاه کرد.

- جیسون. تو در تمام این مدت برای من کافی بودی. من هرگز تورو به چشم یک موجود ناکافی و ناکارامد ندیدم. اگه این چیزیه که نیاز داری باید بگمش. و نه تنها من که برای تمام کسانی که میشناختنت کافی بودی. کافیه از این اتاق بری بیرون و تو چشماشون نگاه کنی. خودت میفهمی چی میگم.

لرد سیاه از اتاق خارج شد و در را بست. اشک از گونه های جیسون روان شده بود . انگار بار سنگینی را از روی شانه هایش برداشته بودند.
لرد خوب میدانست او نیاز به نصیحت و راه حل و تنبیه و تشویق نداشت.
او در تمام این مدت فقط کسی را میخواست که بشنود , درک کند و کمی از بار احساسات بد او را از دوشش کنار بزند.
همین!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.