جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- ورزشگاه آمازون (تیم اوزما کاپا)

پست چهارم:
ترنسلوانیا، نزدیک شروع مسابقه ورزشگاه
گاهی در زندگی شما خود را در میان شرایطی پیدا میکنید که به حدی ابزورد است که فکر کردن به آن شرایط، برای شما ممکن نیست. فقط میدانید که باید آن شرایط را طاقت بیاورید و هر چه در توان دارید به کار ببندید تا خود را نجات دهید. اگر موجود خوش شانسی باشید، حداقل تا هفتاد هشتاد سالگی که به دمهای آخر نزدیک میشوید، خودتان را در این شرایط پیدا نمیکنید؛
علیرضا اما وقتی در آن لحظه با روبالشتی کهنهای بر تن سبز چروکیدهاش که هیچ ربطی به بدن همیشگیاش نداشت، سوار بر جارویی پرنده وسط ناکجاآبادی شبیه جنگلهای آمازون منتظر سوت آغاز بازی کوییدیچ بود، قطعاً در چنین حالتی به سر میبرد.
گویا بنا نبود هیچوقت زندگی روی خوشش را به او نشان دهد. چه معنی می دهد آدم از راه نرسیده یک تکه چوب ناصاف اسقاطی دستش بدهند و بگویند باید با آن کوییدیچ بازی کند؟ اصلاً مگر با یک تکه چوب مزخرف می شد در آسمان مسابقه داد؟ملت چه چیزهایی از آدم توقع دارند.
با این همه برای یکی از اولین دفعات در عمرش، سعی کرد خوش بین باشد و به نیمهی پر لیوان نگاه کند. قطعاً این مکانیزم دفاعی مغزش برای جلوگیری از جنونش بود، وگرنه علیرضا رو چه به خوش بینی. خوش بینی برای او مثل سم بود. درست مثل اینکه به کسی که کافکا میخواند، کتاب پائولو کوئیلو بدهید. مثل این بود که برای کسی که داریوش گوش میدهد، حامد همایون بگذارید. مثل این بود که به کسی که به سینمای دیوید لینچ علاقهمند است، فیلمهای مسعود ده نمکی پخش کنید. با همهی این اوصاف علیرضا هر چه در توانش بود را به کار بست تا خوش بین باشد:
- علیرضا به این فکر کرد که تحت هیچ شرایط دیگهای نتونست جنگلهای آمازون رو دید!

حتی حرف زدن عجیب غریبش هم فقط باعث میشد حالش بدتر شود! در حالی که سعی میکرد روی جاروی پرندهاش دچار حالت تهوع نشود، نگاهی به رفقایش انداخت. در چهرهی تک تک آنها همان نگرانی به چشم میخورد کما اینکه قیافه نیلو شبیه کسی بود که انگار مجبورش کرده باشند یک لیوان سرکه سر بکشد. هرچند این موضوع نمی توانست به وراجی های پی در پی هنری هشتم کنار گوشش بی ارتباط باشد. شاید این مطلب که کسی قرار نبود کنار گوش علیرضا چرت و پرت بگوید می توانست مرهمی برای احساس شومش باشد. چهره همگی به شدت مصمم به نظر می رسید. به هر حال قرار نبود وضعشان از چیزی که هست بدتر شود.چیزی که بیشتر برای علیرضا عجیب بود این بود که هیچی نشده به دیدن رفقایش با آن چهرههای جدید عادت کرده بود.
نگاهی به دور و برش انداخت. زمینی که حالا مجبور بودند داخلش مسابقه دهند پوشیده از چمن و خس و خاشاک بود و دو تا دور ورزشگاه هزاران جفت چشم مشتاق منتظر آغاز مسابقه بودند. صدای همهمه جمعیت علاف و بیکار به شدت روی اعصابش بود. همه چیز به نظرش احمقانه به نظر میرسید. حتی مسخره تر از اینکه قرار بود در مسابقه ای شرکت کنند که حتی نمی دانست قرار است شامل چه چیزی باشد!
بلاخره درهای رختکن تیم مقابل باز شد و هفت بازیکن تیم ترنسلوانیا وارد زمین شدند. علیرضا متوجه شد که تیم حریف از تیم خودشان هم ظاهر عجیب و غریب تری دارد. طبیعتاً در دنیای واقعی هیچوقت کلاه های جادوگری نمی توانستند مسابقه بدهند. اما شخصی که در میان آن جماعت یک مقدار بیشتر به چشم میآمد، پیرمردی با موهای نقرهفام و بینی دراز و خمیده بود که به شدت آشنا به نظر می رسید. احساس میکرد قبلاً او را جایی دیده است. ناخودآگاه لبخندی بر لب آورد. صدای فریاد کیمیا که گویا او هم توجه همان فرد شده بود به گوشش رسید:
-نگاه کنید همرزمان! پروفسور دامبلدوره!

در همان لحظه صدای گزارشگر پرده گوش حضار را نوازش کرد.
نقل قول:
- خوب این هم از بازیکنان تیم ترنسلوانیا. راستی نگفتم با سری چندم از مسابقات کوییدیچ در خدمتتون هستیم؟هیچ اهمیتی هم نداره چون خودم شمارش از دستم در رفته دوستان!بچسبید به بازی که الآنهاست شروع بشه! گرچه مراسم دست دوستی دادن دو کاپیتان نباید فراموش بشه...
![]()
علیرضا پوفی کشید. کلا طرفدار این رسم و رسوم پوچ و بیمعنی نبود، یک مشت ادا و اطوار برژوازی، مخصوصا با شخصی عجیب و غریب که حتی یکبار پیش از آن ملاقات نداشتند. اما ناگهان به خاطر آورد که کیمیا نامش را به عنوان کاپیتان تیم رد کرده بود.برگشت و نگاهی به هم تیمی هایش کرد بلکه بتواند از زیر این مسئولیت ناخواسته در برود. اما وقتی دید برایش چشم و ابرو می اندازند با اوقات تلخی سرش را به سمت دیگر کج کرد و به راه افتاد.
-اگر علیرضا زنده از اینجا بیرون امد نشانتان خواهد داد با کی طرف بود.

دختر زیبایی با قیافهای کارتونی شکل از تیم مقابل جلو آمده بود و در میانه زمین منتظر او بود. علیرضا جلو رفت و با او دست داد. اما شاید هم زیاد شانس نیاورده بود، این دختر به بی آزاری ظاهر مظلومش نبود. در هر حال خوشبخت بود که متوجه نشان شوم روی ساعد دختر نشده بود. اگرچه دانستن این موضوع هم کمک چندانی به او نمیکرد. علیرضا چه می دانست نشان شوم چیست و چه معنایی دارد.
نقل قول:
- و حالا سوت آغاز مسابقه به صدا در میاد. سرخگون در دست گابریل دلاکور از تیم ترنسلوانیاست. مستقیم به سمت دروازهی تیم حریف میره. هنری هشتم بازدارندهای رو به سمتش میفرسته که ناموفق میمونه!
اگرچه بقیه تماشاگران با دیدن این منظره آه کشیدند اما اعضای تیم تف تشت خوب می دانستند که علت خطا رفتن ضربه هنری هشتم چه بوده است. نیلو برگشت و با غیظ به مردک هیز نگاه کرد که با چشمان از حدقه درامده به بر و روی گابریل دلاکور نیمه پریزاد خیره مانده بود.
صدای اینیگو در حال حرص خوردن به گوش رسید:
- به کوافل میگه سرخگون! به بلاجر میگه بازدارنده! لابد به ماکارونی هم میگه ماکارنی! ای لاعنات مارلین بر تو باد!

اما سایر هم تیمیهای اینیگو با نگاهی نگران به کاکتوس عظیمالجثه خیره شده بودند که دروازهی تیمشان را محافظت میکرد. گابریل توپ درون دستش را به طرف دروازه حریف پرت کرد. کاکتوس به جهت مخالف پرید. سرخگون چند میلیمتر با حلقهی سمت چپ دروازه فاصله داشت که ناگهان توسط بازدارندهای منحرف شد.
نقل قول:
-اینیگو اینماگو از تیم حریف با یک نشونه گیری معرکه سرخگون رو از مسیرش منحرف کرد و دروازهی تیمشون رو نجات داد! توپ دست بچههای تف تشته.
فری ابتدای بازی را مانند سایر هم تیمیهایش با اضطراب شدیدی آغاز کرده بود. اما حالا که با جارو پرواز میکرد و از سکون درآمده بود، احساس بهتری داشت. پرواز حالش را بهتر میکرد و به او تمرکز میداد. وقتی حرکت اشتباه میمبله تونیا به سمت مخالف دروازه را دید، با آرامش و تمرکزی که خودش رو هم به تعجب انداخت، بازدارندهای که از کنارش رد میشد را مستقیم به سمت دروازه پرت کرد که درست هم به هدف اصابت کرد. فری در جواب سوت و دست زدن هم تیمیهایش، برایشان دستی تکان داد. دلیل تمرکزش، این بود که چیزی برای از دست دادن نداشت. میدانست که اگر میخواهد خودش و دوستان عزیزش را از این مخمصه نجات دهد، باید برای یک بار هم که شده در عمرش آرام بماند و روی تنها شانسشان که بردن این بازی است تمرکز کند. با نگاهش حرکت نیلو به سمت دروازه را دنبال کرد و با سرعت خودش را به کنارش رساند. حالا شانه به شانه با نیلو به سمت دروازه تیم ترنسلوانیا پرواز میکرد، در حالی که با یک دستش، دستهی جارویش را گرفته بود و با دست دیگر، چماقش را بالا گرفته بود تا اگر لازم شد، از نیلو در مقابل ضربهی توپهای بازدارنده محافظت کند.
-ای خدا ما کی یاد گرفتیم از این حرکتا بزنیم خواهر؟
نیلو نیشخندی زد و به طرف دروازه حریف شیرجه زد و فرزانه کاملا ناغافل جفت پایی هوایی برای گابریل گرفت که با مغز به طرف زمین تغییر جهت داد.
فرزانه:
گابریل:
نقل قول:
-دالاکور دچار مشکل شده و کنترل جاروش رو انگار از دست داده. صدبار گفتم برای بازی محدودیت سنی بذارید.
با صدای بلند شدن اعتراضات از گوشه و کنار ورزشگاه گزارشگر با صدای بلندتری فریاد زد:
نقل قول:
-حالا ملانی استفورد وارد محوطهی یک چهارم تیم ترنسلوانیا شده. خودش رو به منتها علیه سمت راست استادیوم نزدیک میکنه. قصد داره تا با یک پاس سرعتی، توپ رو به کادوگان در سمت چپ برسونه... اما نه! در یک حرکت دیدنی و غافلگیرانه، ملانی خودش سرخگون رو با یک ضربهی کات دار از همون گوشهی راست حوالهی دروازه میکنه و پروفسور دامبلدور رو فریب میده! گل! گل اول این بازی برای تیم تف تشت توسط ملانی استانفورد به ثمر میرسه! عجب بازیکنیه این دختر!
نیلو نسبت به سایر دوستانش که همراه او در این مخمصه گیر افتاده بودند، این مزیت را داشت که اهل ورزش بود. حتی در تیم والیبال دانشگاهشان ثبت نام کرده بود. وقتی سرخگون را دید که توسط بازدارندهی فری منحرف شده و بیهدف به سمتش میآید، درنگ نکرد. جستی زد و سرخگون را گرفت و بدون فوت وقت به سمت دروازهی حریف حرکت کرد. نیلو هم مثل بقیه، بازی آن روز را با ترس و اضطراب شروع کرده بود. ولی حالا که سرخگون در دست، شانه به شانه با فری به سمت دروازهها پرواز میکرد، همه چیز برایش مثل یک بازی والیبال حساس بود. پیش خودش فکر کرد که شاید حتی داشت از بازی لذت میبرد. این یک چالش بود و نیلو میبایست از آن سربلند بیرون میآمد. باید دوستانش را سالم به خانه بر میگرداند.
ناگهان تصویر یکی از تازه ترین تمرینهای والیبالش در ذهنش نقش بست، ضربهی کات دار. این ضربه را به تازگی یاد گرفته بود و مطمئن نبود میتواند ریسک کند و به کارش بگیرد، اما اگر موفق میشد، میتوانست به گوشهی راست زمین برود و وانمود به پاس دادن بکند، و احتمالاً پروفسور دامبلدور را گول بزند. باید سریع تصمیم میگرفت. سر جارو را به سمت راست منحرف کرد، در کنارش فری هم از او تبعیت کرد. برای کامل کردن عنصر غافلگیری، به تابلوی آویزان بر جارو در سمت چپش نگاه کرد. دروازهها را نمیدید، اما دقیق میدانست کجایند. فقط باید یک ضربهی کات دار میفرستاد و گند نمیزد. برای یک ثانیه نفسش را در سینه حبس کرد و چهرهی خندان دوستانش که در ایستگاه اتوبوس به دنبالش آمده بودند از جلوی چشمانش رد شد. این ضربه را برای آنها میزد!
با بلند شدن صدای جیغ و هیاهو نیلو مشتش را برای دوستانش در آنسوی زمین تکان داد:
-ایول اینه!
نقل قول:
-عجب گلی بود! مدافعین ترنسلوانیا، آندریا کگورت و سونامی، به شدت دارن تهاجمی بازی میکنن و ضربههای کوبندهای رو بی هدف به هر بازدارندهای که از بغلشون رد میشه میزنن. با این شرایطی که درست کردن خیلی سخت میشه دوباره به خط حملهی ترنسلوانیا نفوذ کرد. کلاه سو اینبار سرخگون به دهان، حملهای رو شکل میده. اینیگو جا مونده اما هنری هشتم اینبار موفق میشه تا بازدارندهای رو درست به سمت کلاه پرت کنه. اوخ! کلاه بیچاره له شد که!
کلاه بی نوا که زیر فشار توپ بازدارنده له شده بود نه فقط ناچار شد سرخگون را رها کند بلکه تمام محتویاتی که از بدو خلق تا آن روز در خود جا داده بود پس داد. زمین اطراف کلاه پر شد از انواع اقسام خرت و پرت از کارتهای ترقهای جادویی گرفته تا شمشیر گریفندور و...
بازیکنان تف تشت با تعجب به این صحنهی جادویی خیره شده بودند. سرخگون داشت بیهدف به سمت پایین سقوط میکرد که...
نقل قول:
-کادوگان از تیم تف تشت شیرجه میره و سرخگون رو میگیره و به جلو حرکت میکنه. همیشه این سوال برای من مطرح بوده که چطور یه تابلو میتونه کوییدیچ بازی کنه.
صدای نعره کیمیا از داخل زمین بلند شد:
-به سادگی ای توله تسترال صحرایی!

نقل قول:
- ملانی استانفورد و آقا محمد خان از دو طرف به اون ملحق میشن و یک حملهی سر عقاب شکل میگیره. مهاجمین تف تشت دارن با قدرت جلو میان و حالا وارد محوطهی دفاعی میشن که آندریا و سونامی اون ناحیه رو به جهنم تبدیل کردن. یعنی چند دقیقه دووم میارن؟
کیمیا به صورت زیگزاگی سعی کرد از میان توپ های بازدارنده عبور کند. اساساً در یک بازی کوییدیچ نباید یک دو توپ بازدارنده وجود داشته باشند و مرتب در حال چرخش باشند؟ کیمیا دست بر قضا کتاب کوییدیچ در گذر زمان را خوانده بود و کمی از قواعد بازی اطلاعات داشت. به نظر می رسید این وسط تقلبی صورت گرفته است. برای کشف این تقلب اگرچه فرصتی نبود. باید هر چه زودتر کاری میکرد.
نقل قول:
-کادوگان ریسک میکنه و از همچین فاصله شوت میکنه... و عجب نشونه گیری دقیقی! گل دوم برای تف تشت!
کیمیا به طور کلی همیشه و سر هر قضیهای نگران میشد و فکرش هزارجا میرفت. سر کار همیشه هر محاسبهای را سه بار انجام میداد. موقع رانندگی قبل از هر پیچ، هر آینه را سه بار چک میکرد. قبل از ترک خانه، شیر فلکهی آب و گاز و فیوز برق را میبست. طبیعی بود که آنروز از شدت نگرانی به سرگیجه افتاده بود و ورزشگاه آمازون طور برایش چرخ و فلک بود. اینکه در تابلویی محبوس شده بود که از یک دسته جارو آویزان بود هم قطعاً کمکی به سرگیجهاش نمیکرد.
در عین حال کیمیا دختر مسئولی بود، و مسئولیت سلامت دوستانش را بیشتر از هر چیز روی شانههایش احساس میکرد. میدانست که باید هر چه در توان دارد را به کار ببندد و خودش و همه را از این مخمصه نجات دهد. چه کسی می خواست این جهنم را هر روز تکرار کند؟
در نتیجه وقتی سرخگون را دید که از کلاه رها شده و به سمت پایین سقوط میکند، بی توجه به سرگیجهاش، با سرعت شیرجه رفت و آنرا جوری گرفت که گویی به طناب نجاتش چنگ انداخته است. تمام انچیزی که ان لحظه می خواست این بود که جلو برود و به هر طریق ممکن و غیرممکنی که هست گل بزند. مشاهده رقبایی که از گوشههای قابش به طرفش می امدند خیلی ساده نبود با این حال می دانست دو مهاجم دیگر تیمش دو طرفش را گرفتهاند. پس با اطمینان خاطر بیشتری جلو رفت. مدافعین ترنسلوانیا منتظر بودند و کیمیا میدانست که با توجه به تابلو بودنش، نمیتواند ضربههای بازدارندههای آنها را تاب بیاورد. کیمیا اهل ریسک نبود، ولی باید ریسک میکرد. به خاطر دوستانش، به خاطر تلاشهای همه، به خاطر برگشتن به خانه، نگاهش را به حلقههای دروازه که تقریباً نصف زمین با او فاصله داشتند دوخت، ریسک کرد و شوت بلندی فرستاد....
نقل قول:
-تف تشت بیست، ترنسلوانیا ده. شاهد یه بازی فوقالعاده از تف تشت بودیم تا اینجای کار. اونجا رو نگاه کنید! کاپیتان تف تشت که به زمین نزدیکتره داره با سرعت بالا میره و کاپیتان ترنسلوانیا که در ارتفاع پرواز میکرد داره به سرعت پایین میاد. یعنی ممکنه که گوی زرین رو دیده باشن؟
علیرضا گوی زرین رو دیده بود. درست بالای سرش بود و داشت مستقیم به سمت بالا پرواز میکرد. جست و جو گر حریف هم گوی زرین رو دیده بود، و برای همین داشت به سمت پایین حرکت میکرد. علیرضا خیلی به دوستانش افتخار میکرد، آنها هر آنچه از دستشان بر میآمد بلکه هم بیشتر انجام داده بودند و حالا نوبت او بود تا همه را سالم به خانه ببرد. اما علیرضا بسیار واقع بین و در عین حال دانشجوی باهوش رشتهی کامپیوتر بود. او جن خوب...نه دانشجوی خوب بود! او میدانست که حرکت رو به بالای گوی زرین به نفع سو لی است. اما چون سرعت نسبی او و گوی، تفاضل سرعت خودش و گوی بود، و سرعت نسبی سو گوی، مجموع سرعتهای آنها بود..
به زبان دیگر که برای غیر نردها هم قابل فهم تر باشد، سو با سرعت بیشتری به گوی نزدیک میشد و از لحاظ ریاضی، هیچ شانسی برای برنده شدن وجود نداشت...
اما علیرضا نمیتوانست دوستانش را نا امید کند! نمیتوانست اجازه دهد ناامیدی به او غلبه کند. باید از بزرگترین برتریاش، مغزش، کار میکشید. به خودش گفت:
-فکر کن پسر، فکر کن جن حسابی، تو چه ویژگیهایی داری؟
ناگهان جواب سوالش در غالب صحنهای از کتاب دوم هری پاتر در جلوی چشمانش نقش بست. بشکنی زد و استخوانهای بال گوی زرین ناپیدید شدند! گوی توانایی پرواز را از دست داد و به سمت پایین سقوط کرد و در کف دست دراز کردهاش افتاد...
ناگهان ورزشگاه شروع به چرخیدن دور خودش شد و صدای هیاهو و تشویق تماشاگران به تدریج محو شد. چهار دوست دور خودشان چرخیدند و چرخیدند تا آنکه ناگهان کف پایشان به زمین سخت کف کلوب جادوگران برخورد کرد!
ابتدا با بهت و تردید به صورتهای عادی شدهی یکدیگر زل زدند. باور کردنی نبود. دیگر خبری از جهنم و آقا محمدخان و جادو جادوگر نبود. هر چهار نفر با حیرت و تعجب دستی به سر و رویشان کشیدند. علیرضا دیگر جن نبود و از لباس های عجیب نیلو هم خبری نبود و کیمیا حالا کیمیا بود. دقایقی در بهت حیرت گذشت. ناگهان موقعیت واقعیشان را باور کردند و جیغ کشان در آغوش یکدیگر فرو رفتند. چنان یکدیگر را بغل کرده بودند که حتی مرگ هم اگر همان لحظه حاضر میشد نمی توانست از هم جدایشان کند. به نظرمی رسید میتوانستند برای ساعتها در همان حالت بمانند اما بالاخره باید از آن وضعیت خارج می شدند! کیمیا گفت:
-بجنبید! بیاید هر چی زودتر از این خراب شده جیم بشیم!
هرچهارنفر از جا جستند و بند و بساطشان را جمع کرده و نکرده از پشت میز بلند شدند.انقدر عجله داشتند که کم مانده بود میز را واژگون کنند. با شتاب به سمت در حرکت کردند. اما درست جلوی در با همان مرد عجیب و غریب، صاحب کلوب فیس تو فیس شدند. فرزانه ناله کوتاهی کرد و نیلو قدمی عقب گذاشت و پای علیرضای بی نوا را لگد کرد. مرد با لبخند عجیبی قدم به جلو گذاشت و باعث شد حتی کیمیا که تا دقایقی پیش در قامت یک شوالیه رزمنده و شجاع ایفای نقش میکرد یک قدم عقب برود.
-تبریک میگم دوستان، شما بردی و میتونید پول ورودیتون رو پس بگیرید.
-پول ورودی ما پیشکشت آقا، نگه دار باهاش برای بچهها بستنی بخر. فقط بذار ما بریم!
-اجازه بدید خانم محترم هنوز صحبتم تموم نشده بود...ما برای برنده هامون آپشن هایی داریم که شامل...
اگر صدای هیاااااا بلندی به گوش نرسیده بود و علیرضا جفت پا راه حلق مرد را باز نمیکرد قطعا موفق میشد آپشن های ویژه کلوب را برایشان توضیح دهد. ولی متاسفانه حادثه هرگز خبر نکرده و نخواهد کرد!
-بزنین بیرون هرچه زودتر!

علیرضا این را گفت و از روی هیکل پهن شده مرد به طرف در ورودی خیز برداشت و تلاش کرد درب را باز کند. فرزانه خودش را زودتر از بقیه به علیرضا رساند و تلاش کرد به باز شدن درب کمک کند. علیرضا مشخصاً عصبی بود و دستش می لرزید.
عاقبت در باز شد و نور نوید بخش روز فضای تاریک داخل کافه را روشن کرد. هیچ چیز نمی توانست لذت بخش تر از ورود به زندگی واقعی باشد. مخصوصاً برای اعضای تیم تف تشت!
هر 4 نفر در آستانه در نفسی کشیدند تا گرمای سوزان تابستان را به درون سینه بکشند. بعد به خاطر اوردند باید هرچه سریعتر محل را ترک کنند.وقتی هر چهارنفر به طرف ماشین کیمیا می دویدند حتی فکرش را نمیکردند که دو جفت چشم ان ها را از درون قاب پنجر کلوب مینگرد.
-هنوز مسابقه تموم نشده بچه ها!
ده دقیقه بعد، داخل ماشین
-خدای من، هیچ کس باورش نمیشه اگه بهشون بگیم!
-راستش به نظرم نباید به کسی بگیم فری، ملت فکر میکنن دیوانه شدیم.
-علیرضا راست میگه فری، خب حداقل یک عالم چیز راجب هنری هشتم و آغا محمد خان یاد گرفتی که میتونی تو تحقیقت بنویسی و یه بیست خوشگل بگیری!
- آره میتونم بنویسم هنری هشتم و آغا محمد خان دوتا بازیکن معرکه کوییدیچ بودن که به ما کمک کردن تیم ترنسلوانیا رو ببریم!
نیلو، کیمیا و علیرضا خندیدند.
- ولی خودمونیم عجب بازیای کردیما!
- آره خواهر، ترکوندیم!

- حال کردین چطور براتون گوی زرین رو گرفتم!
فری که به طرز غیر معمولی ساکت شده بود، ناگهان شروع به صحبت کرد:
- بچهها، شما هم به چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید؟ به نظرتون تیم هفتهی بعد رو هم میزنیم؟
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1398/5/28 23:51:28
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1398/5/28 23:55:20

پست دوم
_دستاتونو بذارین رو سرتون و بشینین رو زمین!
پلیس زحمت کش مبارزه با مواد مخدر، بعد از شکستن در به وحشتناک ترین روش و ورودی هولناک و دیالوگی کلیشه ای اما کارآمد، با حالتی پوکرطور متوجه شد نیازی به آن همه تشکیلات نبوده و مجرمان با دست هایی بسته، مرتب و منظم یک جا نشسته و نهایت همکاری را خواهند کرد.
بازداشتگاه
ماموران زحمت کش مبارزه با مواد مخدر، پس از جدا سازی و قرنطینه نمودن اعضای تیم ترنسیلوانیا، تک تک اعضا را برای بازجویی به اتاق هایی دارای لامپ های خفن اتاق های بازجویی، میز و صندلی های خیلی خفن اتاق های بازجویی و خفن ترین بازجویان اتاق های خفن بازجویی حبس کردند. ترنسیلوانیاییان که هنوز درگیر هضم بازداشت شدنشان بودند حال باید با اینهمه خفنیجات کنار می آمدند.
_بگو این مواد مال کیه؟!
آندریا با چهره ی بهت زدهی همیشگی اش گفت:
-مواد؟! مواد چیه؟
-خودتو به اون راه نزن بچه. من هر روز سروکارم با آدمایی مث توعه! بگو اینو از کجا آوردی؟
آندریا ریز اندام و لاغر بود؛ با صورتی گرد که بیش از پیش خردسال نشانش میداد.
اما هرچه که درظاهر داشت، دلیلی بر عدم وجود غرور نوجوانی اش در باطن نمی شد. لفظ بچه برایش بسیار توهین آمیز بود!
_اولا بنده چهارده سالمه از لحاظ تکنیکی دیگه «بچه» به حساب نمیام.
دوما از شما و امثال شما میخوام خواهشا اینو به خودتون بفهمونین برخورد بی ادبانه با هر به اصطلاح «بچه» ای که تو خیابون می بینین شعور والای خودتونو می رسونه. البته بهتون برنخوره ها...
_آنی! خونسردی خودتو حفظ کن.

این صدای سو بود که از دیوار پشتی کاملا عایق می آمد.
_عه خانوم مدیر این اول شروع کرد خب! چرا همیشه من باس تقاص پس بدم؟! اون سری هم کریس مجسمه روونا رو شیکوند دادشو سر من زدی، سری قبلشم جوزفین از لوله بخاری آویزون شد، لوله بخاری از جاش دراومد نصف بچه ها مردن دادشو سر من زدی. به من چه؟ حالا اصلا من گفته باشم توی مجسمه روونا و پشت لوله بخاری گنجه. تقصیر منه؟ من دیگه این بی عدالتی رو...
_تو دیگه خیلی رو داری بچه! تورو با نیم کیلو کوکائین دستگیر کردن الان دوقورت و نیمتم باقیه؟!
مرد با ابروهای پرپشت، ریش های کثیف و سر طاسی که انعکاسی شفاف از لامپ سقف داشت و حال به رنگ قرمز درآمده بود، فریاد زو چند تار موی اطراف سرش را هم کند.
_کوکاکولا عیبش چیه؟ برند به این خوبی، صاحبشم انسان شریفی بود اتفاقا...
_نه میگم کوکائین! همون پودرایی که با خودتون حمل میکردین!
_ ای وای! قضیه پودرقندا لو رفت. آقا به روونا اونو سو بلند کرد. بهش گفتم نکنه خوب نیستا... گوش نکرد. اصلا لعنت به این چمبرز و دولت چسبندگیش...
_هووووی چرا فحش سیاسی میدی؟! خب فعلا شما به ضمانت دکتر مورفین میوفتین تو سلول های وی ای پی مون تا روز دادگاه.
و اتاق را با قدم های سریع ترک کرد. آندریا هم نپرسید ضمانت معمولا برای آزاد شدن است نه با کیفیت بهتر در بند ماندن. چرا که همه می دانستند چه افرادی، مورفین را دکتر می نامند.
روز جلسه دادگاه
سو با شور و شوقی وصف نشدنی، طوری کهانگار فراموش کرده بود آن روز ممکن بود آخرین روز زندگیشان باشد، کنار هم تیمی های مضطربش روی صندلی های سفت و چوبی جایگاه مجرمان نشست.
_ملت از بچه های بالا بهم الهام شده و حدس بزنین قاضیمون کیه!
_الهامه؟!

_نه.
_عمه الهام؟

_نه.

_عمه خودت؟
_نخیر! کریس چمبرز! خودشم همین چندسال پیش توی گروه ریونکلاو بود و الانم گابریل مشاورشه.

_عاااااااا...آره آره، اون پسره که رنگ موهای منو کش میرفت!
همه با تعجب به آندریا خیره شدند که وزیرِ قاضی با بی حوصلگی وارد جایگاه شد و روی صندلی مخصوصش نشست و با ذوقی که از چشمانش بیرون زده بود، چکشش را به صدا دراورد.
_دادگاه رسمیه! سکوت رو رعایت کنید. خب اعضای تیم ترنسیلوانیا شما متهم به حمل یک محموله نیم کیلویی کوکائین، درگیری با مامور درحال انجام وظیفه، احتکار پودر قند و قتل بروسلی هستید. چه دفاعی دربرابرش دارید؟
سکوت خفه کننده ای دادگاه را فرا گرفت. اعضای ترنسیلوانیا نمی دانستند کدام جرم مربوط به کدامشان است و این را هم نمی دانستند که چرا هر چند روز یکبار، باید پای خودشان و سوژهشان به دادگاه باز شود!
در این میان تنها لبخند مرموز مورفین بود که در آن حال و هوای پریشان ثابت مانده بود.
_درگیری؟! فقط یه بحث مسالمت آمیز بود کریس؛ تو که خودت میدونی بچه های ریون اصلا اهل دعوا و درگیری نیستن.
سو با حالت صمیمی و اشاره به ریونکلاو سعی در روشن کردن کریس داشت.
_قربان، نامه هاتونو بر پنج اصلی که بهتون یاد دادم مرتب کردین که تقارنش برقرار بشه؟
گابریل سعی کرد مشاور بودنش را مورد توجه قرار دهد.
_هی یادته یه سال ازت پرسیدم دستشویی کدوم وره بعد تو در کمدو نشون دادی همه جاروها افتادن رو سرم ملت خندیدن؟ چقد بامزه بود!

آندریا خاطره مشترکی با کریس نداشت. به هر حال قصدش کمک بود و توانش محدود. ولی کریس از رونمایی از خاطرات دوران جاهلیتش جلوی همگان زیاد خوشحال به نظر نمی امد. پارتی بازی هم در دستور کارش جایی نداشت. چه هم گروهی قدیمی می بود، چه مشاورش، و چه مدیری که با یک اشاره، نفله اش می کرد.
هرکس که سدی بر سر راه عدالت میشد جای رحمی برایش نمی ماند. به هرحال او تازه کار بود و با روند کار هنوز آَشنایی نداشت.
_ازونجایی که کسی قصد دفاع نداره، اعضا تیم ترنسیلوانیا رو به حبس ابد محکوم میکنم.

_تو خودت قاتلی! تو مگی رو کشتی!جانــــــی! دیــــــــوانه!
_دزد رنگ مو!
_فرزند تاریکی! سیاه! زشت! ته دیگ سوخته! زغال! کربن!
این فریاد اعتراضات متهمان بود که با کوبیده شدن چکش حق بر روی ناحق به هوا برخاست.
لبخند مورفین هرلحظه گشاد تر شده و به خنده ای پیروزانه بدل میگشت، اما دستی که از زیر پایش او را پایین کشید و به زیر صندلی برد مانع ادامه چرخه خوشحالی مورفین شد.
-بیا اینجا ببینم!
مخفیگاه زیر صندلی-زمان حال
_شی شده؟!
_تو داری چه غلطی میکنی؟
_تو شی هشتی؟!
_یکی از همونایی که الان خیلی از دستت کفرین.
_اژ دشتم؟ کدوم دشتم؟
_مسخره بازی در نیار! تو خودت خوب میدونی با این گندی که زدی اگه بقیه پیدات کنن زندهت نمیذارن!
_مگه من شیکار کردم؟!
-مداخله تو امور بازی؟ مورفین این روشا واسه همه رو شده! داری اعضای ترنسیلوانیا رو میندازی زندان که نتونن بازی کنن و ببازن؟ فکر کردی اونا همینجوری دست رو دست میذارن و کل پولشونو به باد میدن؟!
_خب میگی شیکار کنم؟!
_قبل از اینکه دیرشه آزادشون کن. یه مدتم گم و گور شو تا یادشون بره و اگه شانس بیاری سلاخیت نمیکنن.
مرد سیاه پوش خواست به همان سرعتی که آمده بود برود که ناگهان دست مورفین که یقه اش را نگه داشته بود، مانع شد.
_ داری چیکار می کنی؟!
مورفین هیچوقت نفهمید او که بود. شاید فقط میخواست هشداری داده باشد. ولی عقرب را نجات هم بدهی، نیش میزند.
مورفین مرد را از یقه بلند کرده و از مخفیگاه کاملا امن زیر صندلی بیرون اورد و داد زد:
-ملت نگاه کنین! این همون بی پدر مادریه که بشه های معشوم و بیشاره مارو اغفال کرده و دادگاه و همه مارو گول ژده!
همه چشم ها به مورفین و مردی که در هوا بود دوخته شد. مرد راه را نشانش داده بود اما همیشه برای حفاظت از چیزی باید چیز دیگری فدا میشد.
برای چند ثانیه صدایی جز نفس های نامرتب اعضای ترنسیلوانیا و دست و پا زدن مرد شنیده نمیشد تا اینکه کریس به حرف آمد.
-یعنی ادعا دارین که مواد برای ایشونه؟
_نخیر آقای قاژی. بنده اطمینان دارم که مال این اژ مرلین بی خبره. اعتراف کن!
و مرد را همانطور که در هوا نگه داشته بود تکان داد. مرد هول شده بود نمیدانست چه بگوید. بعد ها مرگ زودهنگام وی به علت ناآگاهی معده و کلیه هایش از زلزله و گره خوردنشان به روده تشخیص داده شد.
_م...م...م..ن...کاری...ن...ن...
کریس چشمانش را ریز کرده بود و ژست متفکر گرفته بود. پس از اندکی تامل و خون به جگر کردن ملت گفت:
_از اونجایی که ایشون زبونشون گرفته، ببرینش یکم آب خنک بخوره زبونش باز شه.
و وقتی دید کسی نمی خندد، چهره اش در هم شد.
-واقعا؟! آب خنک خوردن ینی همون زندانی... هوف! بیخیال. خب این آقا به جرم اغفالگری به دسته زندانیان درجه دو منتقل میشه و اعضای تیم آزاد...
و وقتی فهمید تنها به جایی اشاره میکند که سابقا محل نشستن ترنسیلوانیاییان بود، اخم هایش درهم رفت.
اعضای تیم ترنسیلوانیا به همراه مورفین غیب شده بودند.
مخفیگاه مورفین
_حق ندارید تمرین کنید. باید چاق بشید، خشته و داغون باشید، دوپینگ کنید. معتاد بشید.
سپس مکثی کرد و با لحنی متفکر گفت:
_خلاشه باید بباژید. این تنها راهیه که ولتون کنم برید.
ترنسیلوانیائیان دهانشان باز مانده بود. در هیچکدام از بازی هایشان به همچین مشکلی برنخورده بودند!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در 1398/5/28 23:52:51
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در 1398/5/28 23:54:19

پست اوّل، ترنسیلوانیا:
در تاریکی شب لندن، درون کوچهای کوچک و خلوت، از پشت پنجره یک مسافرخانه نه چندان خوشنام، اصواتی به گوش میرسید.
- سیصدتا! سیصدتا سر ترنس میبندم!
- واه واه. سر من همش سیصدتا میبیندی؟
- برو بابا نکبت... تورو نمیگفتم.
در پشت پنجره شیشهای غوغایی برپا بود. میزهای چوبی خیس از نوشیدنی هایی بود که در اثر هیجان چپه شده بودند. مردان بسیار پرمو و خشن دستهایشان را مشت کرده و با حرارت زیادی احساساتشان را نمایان میکردند. پیرمردها در تاریکی نشسته و درحالی که از گوشه چشم تلویزیون فکسنی را مینگریستند، زیرلب غرغر میکردند و مسئول مسافرخانه هم که به تلویزیون خیره شده بود، اهمیتی به مگس هایی که به درون دهان بازش میرفتند، نمیداد.
تق تق تق
مرد کوتاه قد و توپری که دوطرف سرش را تراشیده بود، روی میز زده و توجهها را به خودش جلب کرد.
- بعد این دیگه قبول نیستآ! دیگه اَ هیچکی هیچی نمیگیریم. هر کی میخواد همین الان تکلیف رو روشن کنه.
-گمشو بیا پایین، نمیبینیم.
- تو کی باشی به من بگی چیکار کنم؟!
مرد کوچک فریاد زده و بر روی معترض پرید و مشغول کتک کاری شد و سایرین همچنان بیتفاوت به آنها، تلوزیون را تماشا کردند.
"حالا شاهد این هستیم که ســـــــــو لــــــــــــی، کاپیتان تیم ترنسیلوانیا داره با منوش ور میره. شاید اون هنوز به منو مدیریت عادت نکرده، شاید هنوز برای این ســـــــوء استفاده از موقعیت ها زود باشه و بهتره که قبل از این که دمم رو تبدیل به خربزه کنه مِنو رو ببوسه و بذارتش کنار... خب دیگه دیر شـ چی شد؟!"
سوت پایان بازی به صدا درآمده بود.
- ژوووووون! وَوَع برد!
مردی نحیف و نزار میز مقابلش را واژگون کرده و دستهایش را از فرط خوشحالی بالا آورد.
" در کمال ناباوری همگان این ترنسیلوانیاست که برنده شده!"
دستهای مورفین پایین افتاد و سرش به سمت تلویزیون برگشت.
- شی؟
سو لی اسنیچ را در دست گرفته و آن را مثل جام قهرمانی بالای سرش تکان میداد. تقریبا همه حاضرین درون کافه برخاسته و در حالی که بازوهای حجیمشان را به هم قلاب می کردند لبخندهای زشتشان را به لب مینشاندند.
- موسیو، نهصد هزارتا گالیون رو بیا بالا.
درشت ترین و کریهترینشان در فاصله یک سانتی متری مورفین ایستاده و از ارتفاع چهل سانتی به صورت او خیره شد.
- شی میگی تو آخه؟ خط رو خط شده داره باژی قبلی رو نشون میده. بده من اون کنترولو... کنترل کو پش؟
آقای گانت مشغول بررسی جاهای مختلف شد و ابتدا جیبهایش را گشته و سپس جیباطرافیانش را.
- جانی دهنت رو وا کن.
جانی یکی از اشخاص درشت هیکل، خشن و تیره پوست بود. دهانش را بازکرده و با اخم منتظر شد تا مورفین تنها نگاهی به آن بیاندازد.
- این آتوآشخالا شین... هژارتا مرض میگیری!
مرد تا کمر در دهان جانی رفته و در حین جستوجویش یک عدد پیتزا را با جعبهاش بیرون انداخت.
- بذار ببینم دیگه شی هشت اینژا... این که نیشت، اینم نیش، این شیه دیگه؟!
مورفین گانت در همان حال چیزهای مختلفی را به بیرون پرت میکرد؛ قاشق، بشقاب، سینک ظرفشویی، لاستیک، انواع لباس زیر و یک پیرزن و عصایش.
- نیشت! هیشکی ندیدهش؟
مرد که به تازگی از دهان بیرون آمده بود، مایع سبز رنگی که به دستانش چسبیده بود را با شلوارش پاک کرده و پرسشگرانه به حاضرین رو کرد و با دیدن چهره خشن و خشمگین، چیزی به ذهنش خطور کرده و دوباره به جانی رو کرد.
- پاشو ببینم ژیرت نیش؟
جانی بلند شد، چیزی روی صندلی نبود.
-دیدی نیس.
مورفین جادوگری بود که مو را از ماست بیرون می کشید.
- پَ این شیه؟!
و کنترل را از زیر جانی.
پس از آن کشف بزرگ مشغول بالا و پایین کردن کانالها کرد و هرچه بیشتر این کار را انجام داد، چهرهاش در هم و درهم تر شد. همه شبکهها بر یک امر متفق بودند؛ ترنسیلوانیا برنده شده بود.
- خب دیگه موسیو، باس کل اون نهصدهزارتا رو بیای بالا.
مورفین به مرد که اکنون نوک بینیاش به نوک بینی او چسبیده بود، خیره شد.
- باشه بابا بهت میدم... عه! یه شترمرغ پرنده.
مرد سرش را برگردانده و به دیوار و سقف نگاه کرد. شترمرغ پرنده ناپدید شده بود.
- پس کجاسـ
درست مثل آقای گانت.
***
ترنسیلوانیاییها دور یک میز نشسته و برای جشن پیروزیشان برنامه مفصلی میچیدند:
- من میگم یوآن رو به پالتو پوست تبدیل کنیم!

- من میگم تاکسیدرمیش کنیم!

- من میگم این روباهه رِه تا گردن توی صحرای اِفریقا دفن کنیم که گونه جانوری کرکس ها حفظ بشه.

- این همه خشونت لازم نیست باباجانیا... بیاید بسوزونیمش!

ترنسیلوانیاییها فریاد زده و چنگکها و مشعلهایشان را از زیر میز برداشتند، اما قبل از آنکه از صندلیهایشان بلند شوند، همه جا تاریک شد.
***
- اینجا چه قدر تاریکه؟
-مالاالاالا!
- چی میگی بابا جان؟
- میگه پاتون رو از دهنش در بیارید تا بتونه نفس بکشه.
در همان لحظه تکانی ناگهانی بازیکنان تیم ترنسیلوانیا را به سکوت دعوت کرد و لحظهای بعد آنها سقوط کرده و بر سطحی سخت و سرد فرود آمدند.
-اممم... سلام.
- سلام چیه، باید بگی غلط کردم!
- چرا؟
- چون مردیم.

همه جا سفید بود و رایحهای غریب فضا را در بر گرفته بود.
- شی شرد و پرد میگین واشه خودتون؟
مردی مفنگی با تکان دستش دودها را جابهجا کرده و در حالی که پشتش را میخاراند، نمایان شد.
- سلام t!

- هه؟!

پیش از آنکه مورفین بتواند ماجرا را هضم کند، تودهی وسیعی از آب او را در برگرفته، بالا برده، پایین آورده، چلانده و پیچانده، قصد داشت که او را گره بزند که مرد فریاد زده و گفته بود «t خر کیه؟! به روح آقام من مورفینم!» و این شده که سونامی از خرج کردن محبت بیشتری برای او صرف نظر کرد.
- هر شی زدیم پرید!
مرد با لباسهایی خیس و موهایی که روی صورتش افتاده و چکه میکردند، وسط اتاق افتاد. سپس به سختی خود را روی یک آرنج بلند کرد.
- خیشم کردن نامردا... دامبل، بیا جلو ببینم.
دامبلدور جلو رفت، مورفین ابتدا نگاهی به چشمان آبی او و سپس به ریشش انداخت. بعد مشغول خشک کردن خودش با ریش شد.
- من... یه بدهی دارم که باش بدمش و شمام باش بهم کمک کنید.
بازیکنان ترنسیلوانیا ابتدا به مرد نگاه کرده و سپس به یکدیگر نگاه کردند.
- ببخشید آقای گانت من اصلا دلم نمیخواد توی ذوقتون بزنم، ولی به کاهدون زدید.
سو لی که کلاهش را از سر برداشته و در دست گرفته بود، جلو آمده و به پشت سرش اشاره کرد.
- بدش! مال خودمه!
- نع! مال منه! خودم کل هفته قایمش کرده بودم زیر بالشم.
آندریا و گابریل بر سر یک دانه لوبیا دعوا میکردند و چوپان و گوسفندهایش با حسرت به آنان خیره شده و گاها آب دهانشان را قورت میدادند.
- بیخیال باو این کارا شیه.

سو به آن نزاع دو نفره اضافه شده و برای به دست آوردن لوبیا با مشت به صورت آندریا زده و ساعد گابریل را گاز گرفت.
مورفین در حالی که ریش دامبلدور را در گوشش میپیچاند و آن را خشک می کرد، ایدهای به ذهنش رسید.
-ببینید... شما این قرارداده رو امژا کنید، هم من بدهیم رو میدم، هم شما به یه نون و نوایی میرسید.
ترنسیلوانیایی ها از نزاع بر سر لوبیا دست برداشته و به سمت قرارداد هجوم آورده و با بیتابی آن را به اشکال مختلفی امضا کردند.
- حالا باید چیکار کنیم.
مورفین نگاهی به قرار داد جادویی که هنوز جرقههای آبی رنگ از آن بیرون میزد، انداخت و بیآنکه سر از آن بردارد گفت:
- ناموسا امضات دایرهش... هیشی بابا،فقط باش باژی بعدی رو بباژین. اگهم نقژش کنید...
مورفین انگشت شصتش را از این طرف تا آن طرف گردنش کشیده و سپس لبخندی که شایسته دایی تاریکترین جادوگر تاریخ است را به نمایش گذاشت.
- چی؟!

تق تق تق
ترنسیلوانیایی ها در شوک بودند که کسی به در زد.
پووووم!
- تکون نخورید! پلیس مبارزه با مواد مخدر!
و ترنسیلوانیایی ها بیشتر در شوک فرو رفتند.
افرادی که لایک کردند

زمان: ساعت 00:00 روز 20 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 26 مرداد
داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز
لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.
افرادی که لایک کردند

پست پایانی!
تام در حال اندیشیدن چاره برای فرار از دست سوسکها بود، یعنی میخواست که باشه؛ اما سر و صدای بقیه ی اعضای تیم نمیذاشت!
- ما میمیریم!
- مرلینا! من دوست دختر دارم! نذار بیوه شه!
تام سعی داشت تا خودش رو کاپیتانی دانا و خوش فکر نشون بده!
- دست نگه دارید!
راه فرار رو پیدا کردم!ناگهان، تمام سرها در سلول به طرف تام برگشت؛ او حرفی مهم زده بود!
- خیلی سادهس! براک و استیو!
- بله کاپیتان؟!
تام انتظار این همه احترام رو نداشت، پس به خودش غره شد و بادی در غبغب انداخت.
- اینارو ببینین!
به دستبند ها اشاره میکند...
- جنسشون از برگه! اونم چه برگی؟ ریحون!
اعضای تیم فکر نمیکردند به این راحتی مشکلشان حل شود، چون تیمی که تام در اختیار داشت اصولا فکر نمیکردند!
- این یعنی... ما آزادیم؟!
پس... حمله!
و اعضای تیمِ ریونکلاو با جویدن برگ های ریحون تازه، آزاد شدند.
کمی بعد، بیرون سلول...
- بععععععله! من عادل آبرکرومبی پور هستم، صدای منو میشنوید از کالیفرن... یعنی ترنسیلوانیا آمازون! طبق آخرین اخباری که به دست من رسیده، در حالی که تنها 15 دقیقه تا شروع مسابقه مونده؛ هنوز تیم ریونکلاو در زمین حاضر نشده.
صدای گوشخراشِ گزارشگر بازی تا بیرون سلولِ سوسک ها هم میرسید و ان یعنی نزدیک ورزشگاه بودند.
- کاپیتان!
کسی توجه نکرد...
- کاپییییتاان!

بازهم کسی توجه نکرد!
- کاپییییییییییییتااااااااااان!
همه ی سرها به طرف تام برگشت.
- چیشده تام؟
چرا هی خودتو صدا میکنی؟تام تازه به عمق فاجعه پی برد! اعضای تیم او را به اسم کاپیتان میشناختند!
- ای مرلیییین!
منو از رو زمین وردار! بابا منظورم کاپیتان پرایسه!پرایس، تازه متوجه شد که تام به او احترام گذاشته و او را به اسم رسمیش صدا زده!
- بله تام؟ کاری داشتی؟
تام به زور خودش رو کنترل کرد تا پرایس رو زیر مشت و لگد نگیره...
- با اون اسنایپِ لعنتیت یه زوم بکن ببین ورزشگاه رو میبینی؟
کاپیتان پرایس با تفنگِ اسنایپرش زوم کرد. 10 برابر... چیزی پیدا نبود. 20 برابر... چیزی پیدا نبود. 50 برابر... و بالاخره ورزشگاه رو دید، ورزشگاه در 3500 متریِ آنها قرار داشت.
تیمِ بچه های محله ریونکلاو با سرعت مشغول دویدن به سمت ورزشگاه شدند، تنها 10 دقیقه مانده بود...
9 دقیقه و 50 ثانیه بعد، ورزشگاه ترنسیلوانیا...
بازیکنان تیمِ ریونکلاو با سعی و تلاش بسیار و مجروح شدن بیشتر و همچنین 3500 متر دویدن، قبل از شروع مسابقه خودشون رو به ورزشگاه رسوندن...
- توجه، توجه! به اعلامیه ای که هماکنون به دست من رسید توجه کنید! فدراسیون کوویدیچ و در راس اون، فنریر گریبک؛ مسابقات رو به دلیل دلایل فنی، با یک روز تاخیر برگزار خواهند کرد و بدین ترتیب، بازیِ امروز تیم ریونکلاو و گریفندور؛ به فردا موکول میشود.
اگر فکر میکنید تمام اینها برای سکته کردن کاپیتان تیم کافی نبود، این رو هم اضافه کنید که در این بین، ارتشی از سوسک ها وارد ورزشگاه شدند و همگی به سمت تیم ریونکلاو حمله ور شدند...
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/17 23:54:34


پست دوم
-من نمیتونم بیام!

-پرواز که نمیکنی. لااقل پاشو برگردیم کلبه.

-نمیتونم! کتابای عزیزم حشره ای میشن.
دروئلا هنوز از ترس حشره های آمازونی روی کتاباش ایستاده بود و قصد پایین اومدن نداشت. تام از ترس دروئلا نسبت به حشرات خسته شده بود. همینطور که زیر لب غر میزد، با زدن چند تا "آندو" که باعث تغییر موقعیت های مداوم دروئلا میشد، موقعیت دروئلا رو به حالت نشسته روی سر براک تغییر داد.
- خب دیگه برگردیم به کلبه.
-همین که رسیدیم فورا شروع میکنیم به انجام تمریـ...
حرف تام برای دومین بار با تیرباران جان قطع شد.
-چته تو؟ دروئلام که جیغ نزد، چرا تیراندازی میکنی؟

-دم کلبه کلی...
جرالد که دیگه چهره ی بی تفاوتی نداشت، محکم دستشو جلوی دهن جان گرفته بود و سعی داشت با چشم و ابرو به کلبه اشاره کنه. حتی چشم و ابروی چشم و ابروش به کلبه اشاره میکردن، اما تام زبان اشاره ی چشم و ابرویی بلد نبود.
-این مسخره بازیا چیه؟ فردا مسابقه س! جم کنین خودتونو.

-سوسک...

کاپیتان پرایس که مزه ی سوسک قبلی هنوز زیر دندونش بود، با دیدن کلی سوسکِ بنر به دستِ معترض به طرف کلبه حرکت کرد. حتی جیغ های پی در پی دروئلام اونو از فکر سوسک خوردن بیرون نکشید.
-آقا شما اجازه ی ورود ندارید!
-منم قصد ورود ندارم.

کاپیتان فقط یک هدف داشت. خوردن سوسک! پشت یقه ی لباس سوسک رو گرفت و آروم بلندش کرد و به طرف دهنش برد.
-تو نمیتونی منو بخوری... تو یه قاتلی... شما همه تون قاتلین... نمیتونی کارآگاه درجه یک وزارتو بخوری...
کاپیتان قاتل بود، سوسک خور بود، اما کارآگاه درجه یک خور نبود. نگاهی به سوسک کارآگاه انداخت و اونو به سمت سوسکای معترض پرت کرد. صدای اعتراض سوسکا بلندتر شد. از بین جمعیت عصبانی، سوسکی با کت و شلوار مرتب مستقیم به سمت تام رفت.
-شما توی این کلبه اقامت دارید؟
-بـ... بله!

-همه تون؟
-بله.
-به نام دولت دست و بال بلورین، شما بازداشتید. ببرینشون!
آخرین صحنه ای که تام دید، بیهوش شدن هم تیمیاش توسط سوسکای کارآگاه بود.
یه جایی در قلب آمازون
اعضای تیم کوییدیچ ریون، دونه دونه به هوش اومدن. هیچکدومشون هیچ ایده ای نداشتن که کجان. حتی دروئلام نتونست کتاب "من الان کجا هستم؟" رو پیدا کنه. هیچکدوم از کتاباش رو نتونست پیدا کنه. حتی اسلحه های جان و کاپیتان و چوبدستی های جرالد و تامم گم شده بودن.
-با خوردن یه سوسک توازن طبیعتو بهم زدی. حالام مادر طبیعت داره ازمون انتقام میگیره.
کسی انتظار همچین حرفی رو از استیو نداشت. قبل از اینکه بتونن اصلا حرفش رو تحلیل کنن، صدای جیــــــر ی رو شنیدن و بعد یه سوسک نزدیکشون شد و زیر تنها منبع نورِ ظاهرا زندان، که سوراخ کوچیکی توی سقف بود، ایستاد.
-شما به جرم قتل سوری کاتر، به اعدام محکوم شدید. مراسم اعدام شما فردا به هنگام طلوع آفتاب به روش سنتی اجرا میشه.
سوسک آروم آروم رو به عقب رفت.
-صب کن ببینم. سوری کاتر دیگه کیه؟
-سوری کاتر، سوسکی که زنده ماند! خودتونو به اون را نزنید. شما رو بررسی کردیم. نشان سیاهو رو دست 2نفرتون پیدا کردیم. از طرف لرد سیاه اومدین.
لرد سیاه جادوگر بزرگ و قدرتمندی بود. همه ی موجودات زنده میشناختنش. تام بجز این انتظار دیگه ای نداشت. اما نمیتونست وجود سوسکی که زنده ماند رو درک کنه.
-سوری کاتر از ما در برابر سولدموسک محافظت میکرد. اما سولدموسک قدرتند تر شده... اون با آدما متحد شده...
سوسک قطره ی اشک گوشه ی چشمشو پاک کرد و توی تاریکی ناپدید شد. خوشبختانه لرد سیاه مد نظر تام و سوسک با هم متفاوت بودن.
-این پایان ماس استیو... قراره یه مشت سوسک بکشنمون...

-همکاری خوبی بود کاپیتان. باعث افتخار بود!
جرالد از لحظه ای که سوسکا رو دم کلبه دیده بود دیگه چهره ش بی تفاوت نبود. نگاهی به هم تیمیاش که از هم خداحافظی میکردن انداخت. نگاهش روی تام ثابت موند. انگار تام نگران مردن به دست چن تا سوسک نبود، نگرانی تام یه چیز دیگه بود.
-پاشید! آبغوره گرفتن بسه! باید یه راهی پیدا کنیم از اینجا بریم.
-نمیشه... ما میمیریم...

-باید راه فراری باشه! پاشید بگردین.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در 1398/5/18 11:20:27
-Tessa Gray-


پست اول
تمام بازیکنان تیم در رختکن که چه عرض کنم در خانه ای جنگلی وسط جنگل های آمازون دور هم نشسته بودند و نه درباره ی کوییدیچ صحبت می کردند، نه درباره ی برد و باخت!آن ها دور هم جمع شده بودند تا به مدافعین بفهمانند نباید کسی را بکشند!
-من این همه هیکل گنده نکردم که آخرشم بدون اینکه کسی رو بکشم از زمین بیرون بیام!
این صدای خشن استیو بود که این حرف را زد.
-ماشاالله ماشاالله بشین بگین ماشاالله... .
براک بعد از زدن این حرف ،سینه اش را به سینه ی استیو کوبید.
-میشه بس کنید؟ما برای کشتن بازیکنان حریف نیومد...
فریاد تام با جیغ دروئلا یا شاید هم تیر باران هم زمان جان قطع شد.
جان در حالیکه پره های بینیش به شدت باز و بسته می شدند و از شدت خشم چهره اش به سیاهی میزد،گفت:
-خودم میکشمش!
-کیو می کشی؟
برای چی همه جارو سوراخ سوراخ کردی؟نمی تونی همینجوری الکی از اسلحت استفاده کنی.- دروئلا جیغ زد.
دروئلا که وحشت زده روی سر براک نشسته بود و می لرزید و کتابش را جلوی صورتش گرفته بود،به موجود ریزی در کف اتاق اشاره کرد و با لکنت گفت:
-سو..سو..سوسک.
تام سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و مشکل ترس از حشرات دروئلا را ،آن هم وسط آمازون مانند مشکلات دیگر حل کند.اما قبل از اینکه جرقه ای در ذهنش روشن شود جان گفت:
-می تونم با اسلحه بکشمش.
و دوباره اسلحه اش را به طرف سوسک گرفت.
-بیارش پایین اون اسلحتو!
با فریاد بسیار بلند تام،تمام افراد حاضر در کلبه ی سوراخ شده و حتی سوسک هم ترجیح دادند که دیگر نفس هم نکشند.
-براک،استیو،سوسکه رو بگیرید.
صحنه ی دویدن استیو و براک دنبال یک سوسک و همچنین جیغ های پی در پی دروئلا بسیار دیدنی بود اما متاسفانه بعد از چند دقیقه با خوردن کله های دو غولتشن به هم پایان یافت.
تام که مدام پلک هایش از شدت عصبانیت می پرید انگار که قدرت صحبت کردن را از دست داده بود و به یک سکته موقتی حاصل از احساس بدبخت بودن دچار شده بود و جرالد سعی داشت با زدن سیلی او را به خودش بیاورد.
در لحظه ای که به نظر می آمد،سوسک یک مشکل لاعلاج برای اعضای ریونکلاو است،صدای کاپیتان پرایس به گوش رسید:
-خوش مزه بود!
همه با تعجب به او نگاه کردند. تام همراه با پلک های عصبیش گفت:
- کاپیتان! چیکار کردی؟
کاپیتان در حالی که ملچ ملوچ می کرد گفت:
- خوردم. تنها چارمون بود! استیو و براک که با اون هیکل گندشون چیزی رو نمی تونن بگیرن. مخصوصا که کوچولو باشه.
استیو و براک برای زدن کاپیتان پرایس لباس هایشان را کندند تا خالکوبی هایشان را به رخ بکشند.
-هیییییین.
-اینجا خانوم نشسته.این چه وضعشه؟
بچه ها لطفا جاروهاتون رو بردارید و بیاید بیرون تا تمرین رو شروع کنیم.و به این صورت شد که کاپیتان از شر براک و استیو در امان ماند.
بیرون کلبه ی سوراخ شده
-هی استیو هیچ وقت فکر نمی کردم که قرار باشه با جارو یه نفر رو بکشم.
براک به سبک کشتی گیران خندید و محکم به پشت استیو زد.
-به جان مرلین میدم ویزلی ها بخورنتونا.اینا چیه با خودتون آوردین؟
تام به جاروی دسته بلند کشتی گیران تیم که نهایت استفادش تمیز کردن فرش بود اشاره کرد.
-خودت گفتی جاروهامون رو بیاریم دیگه.
-یا هفت مرلین!منظورم نیمبوس یا آذرخشتونه.
-از این مارک هایی که می گیَم داشت ولی خب گرون بود.این یکی که گرفتم هم خوش دست تره هم قهوه ایش قشنگ تره.
-خوش دست؟باید روش بشینی چه ربطی به دستت داره؟
-مگه از جارو برای لت و پار کردن استفاده نمی کنیم؟
-داداش داری اشتباه می زنی!باید با این جارو هایی که تو دستته پرواز کنی.
جرالد که تا این لحظه ساکت مانده بود،با بی تفاوتی نگاهی زیر چشمی به استیو انداخت و این حرف را گفت.
-ولی این توی قرارداد نوشته نشده بود.
تام درحالیکه سرش را به پایین انداخته بود با حالتی تاسف بار گفت:
-تو خوندن بلند نیستی براک.
براک کله اش را خاراند و یادش آمد که خواندن بلد نیست.
-دروئلا نشونشون بده که چجوری باید با نیمبوس پرواز کنن.
تام با افتخار و لبخند ژکوندی که داشت،به دروئلا که روی چند کتابش ایستاده بود تا مورد هجوم حشرات واقع نشود،اشاره کرد. دروئلا عینکش را روی چشمش جابجا کرد و گفت:
-ممکنه توی هوا زنبوری چیزی باشه.
-یعنی چی خانوم؟حرکت کن.
-نوچ.
-حرکت کن دخترم.
-نوچ.
جان وسط بحث آن دو پرید.
-آقا اجازه.
-بگو جان.
-می تونم از اسلحم برای کشتن زنبور ها استفاده کنم؟
-نه!
-مگس چی؟
-گفتم نه!جرالد تو برو.
جرالد با بی تفاوتی گفت:
-تا دروئلا حرکت نکنه منم حرکت نمی کنم.
-دروئلا هم حرکت می کنه شما اول برو.
-نه من یاد گرفتم جلوتر از خانوم ها حرکت نکنم.
جان دستش را روی شونه ی جرالد گذاشت و با تحسین سرش را تکان می داد.تام که کارش از سکته ی ناقص هم گذشته بود گفت:
-بر می گردیم به کلبه!
افرادی که لایک کردند

زمان: ساعت 00:00 روز 10 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 16 مرداد
داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز
لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.
افرادی که لایک کردند

بخش 2
[Forwarded from Lord B]
هاگرید و هوریس سوار که مانند مری پاپینز به چتر صورتی چنگ زده بودند، پرواز کنان به ورزشگاه رسیدند و دیدند سلوین وسط زمین تشک پهن کرده و دارد خواب هفت مرلین را میبیند. بانی خرگوشه و فعالان هم آن طرف داشتند گرگینهام بههوا بازی میکردند.
آندو نزدیک سلوین فرود آمدند. هاگرید با نوک چترش وی را سیخی داد که به نتیجهای نینجامید. برای همین چتر را به جای حساستری نشانه گرفت که خوشبختانه سلوین قبل از این که خیلی برایش دیر شود، بیدار شد. با سراسیمگی به پیرامونش نگاه کرد و پرسید: کیه؟ چیه؟ درش بیار آقا!
هاگرید چتر را غلاف کرد و گفت: اینجا چرا خوابیده بودی؟
- زنم از خونه پرتم کرده بود بیرون و گفت تا نون نیاوردم بچههامون بخورن، برنگردم.
هوریس غرولندی کرد و گفت: ناموسا؟ شخصیت پردازیت اینه؟ یهو بگو آرتور ویزلیم دیگه!
- شخصیت پردازی چیه؟ میگم گرونیه. همهاش هم کار خودشونه.
هاگرید سرش را خاراند و گفت: این رو بیخی، هوری. ببین من اگه مونث بودم چه غول تیکهای میشدم!
و تصویر نیمهبرهنهای از خودش را که با تکنولوژی ماگلی تغییرجنسیت داده بود، به هوریس نشان داد.
فعال حقوق زنان اخمکنان گفت: چرا اینقدر ابژهسازی میکنی از غولهای مونث؟ زنستیزِ بلاجرتوسرِ داکسیصفت. من از این تیم لیو میدم اصلا.
فعال حقوق کودکان دستی به پشت او کشید و گفت: تو همین زمانی که این جمله رو گفتی، مزدوران رژیم صهیونیستی 4324 کودکِ بیگناه غزهای که داشتند به سربازای غاصب سنگ میزدن رو قتلعام کردن. ما باید پشت هم بایستیم خواهر. همهی ما تحت فشاریم، کودکان بیشتر!
سلوین هم دستی روی شانهاش گذاشت و گفت: کودکان واقعا قشرین که نیاز به حمایت دارن. من یه عمو داشتم که خیلی بهم علاقه داشت. و وقتی میگم خیلی، یعنی خیلی.
صدایش لرزید و ادامه داد: من خیلی نگران اون بچهی رابستن و محیط سمیای که توش داره بزرگ میشه هستم. دوست ندارم اتفاقی که باریمن افتاد برای کس دیگهای بیفته.
فعال حقوق زنان سر تکان داد.
- مطمئنم بنیاد تفکر مردسالارانهی سمی رو تو همین سن به خوردش میدن. ما باید از اون بچهی بیچاره حمایت کنیم.
هاگرید هم آمد نشست روی تشک سلوین و گفت: بچه بیچاره حتما تا حالا کیک ندیده به چشم. من میگم کیک تو مسابقهی فردا. بریم سراغ اون بچه. از اینجا تا ورزشگاهشون با اسنپ فقط یه ربع راهه.
سپس از قیافهی فوقِ مصمم تکتک بازیکنان یک کلوزآپ گرفته شد و بعد همه به مقصد ورزشگاه تیم رابسورولاف کوچ کردند.
کمتر از نیمساعت، همه دم در ورزشگاه تیم حریف پیاده شدند. هوریس بادگلویی داد و گفت: خوب گوش کنین. اونا حتما همه جا یه جاسوسی گذاشتن. این جورابای من رو بگیرین سرتون کنین و حواستون باشه کسی نبیندتون.
سپس از چترش یک جوراب 14 متری در آورد و با اشک آن را بویید.
- برای مادر مرحومم بود. نذارین میراث اون مرلینبیامرز الکی به باد بره. پیش به سوی نجات اون کودکِ بیپناه!
سلوین جوراب را به سر کرد و گفت: نظرت چیه برای چشممون هم سوراخ بذاری؟
هاگرید دستش را روی قلبش گذاشت.
- همین که جوراب مادرم رو تیکه تیکه کردین براتون کافی نبود؟ میخوای حالا سوراخسوراخش هم بکنین؟ من هریپاتر نیستم که بچهاش پتوی مامانش رو نابود کرد، سکوت کنما!
فعال حقوق زنان با انزجار به جوراب نگاه کرد و گفت: من بعید میدونم این جوراب یک بانو باشه. پای خانوما مثل مردا کثیف نیست و بو نمیده. برای همینه میگم مردا دارن زمین رو نابود میکنن و باید منقرض شن دیگه.
فعال حقوق کودکان توجهی به هیچ کس نشان نمیداد و فقط به مارکِ made in china ی جوراب خیره شده بود و احتمالا به کودکانکارِ تلف شده در بافتن آن جوراب فکر میکرد.
در ورزشگاه را باز کردند و وارد فضایی تاریک شدند. صدای گام برداشتنشان اکو داشت. هرلحظه ممکن بود کسی متوجه حضورشان شود.
فعال حقوق کودکان زمزمهکنان گفت: اینجا خیلی ساکته! شرط میبندم گروهی دارن به حساب بچه میرسن.
سلوین آهی کشید و گفت: آره. عموهای من هم همیشه دستهجمعی با من بازی میکردن.

هوریس گفت: هیش! از اون طرف یه صدایی میشنوم. احتمالا اونجان.
و با دست به رختکن اشاره کرد که از پشت تاروپودهای جوراب مادر بزرگوار هاگرید به سختی دیده میشد. همگی با هم جلو رفتند و پشت در رختکن ایستادند. هاگرید گفت: با شمارهی من میریم جلو. یــــک، دو، دو و نیم، دو و هفتادوپنج.
بعد از چند لحظه سکوت، سلوین پرسید: نمیخوای بعدیش رو بگی؟
هاگرید شانهای بالا انداخت و گفت: دیگه تا همون جا بلد بودم.
- یعنی چی مرد حسابی؟ ما منتظر سه بودیم.
- مگه من گفتم تا سه میشمرم؟
- همیشه تا سه میشمرن!
هاگرید شکمش را داد جلو و گفت: با من بحث نکن بچه.
پا میشم گوشِت رو میفرستم برای زنتا!هوریس دادِ کمصدایی کشید: هیش!
الان وقت دعوا نیست. با شمارهی من میریم تو اصلا! یک، دو، سه-به محض این که شمارهی سه را گفت سلوین در را هل داد و داخل شد. هوریس با عصبانیت گفت: من میخواستم تا 7 بشمرم. چرا سرت رو عین گوسپند انداختی رفتی-
سلوین به عقب نگاه کرد و به همتیمیهایش اعلام کرد: هیچ کس اینجا نیست!
هوریس عصبانیتش را فراموش کرد و گفت: یه پاتیلی زیر نیمپاتیله. همین تازه یه صداهایی رو میشنیدم.
درست پس از اتمام جملهاش، صدای ضعیف اما رسایی به گوش همه رسید: و بله، مشاهده میکنین چه شورو شوقی تو جمعیته بابت بازی. اعضای رابسورولاف تو جایگاه خودشون قرار گرفتن. چیرلیدرا رو ببینین، ماشالدامبلدور، ماشالدامبلدور، چه قری میدن!
صدای «یوآن قانع» بود، گزارشگرِ رسمی لیگ کوییدیچ! کمی بعد صدای هلهلهی جمعیتی هم شنیده شد.
همه به هم با تعجب و سرگشتگی نگاه کردند. هاگرید منومنکنان گفت: چه خبره؟ صدا از کجا میآد؟
فعال حقوق کودکان که داشت برای بازسازی شرایط سختِ کودکان قدکوتاه روی زمین میخزید، متوجه باریکهی نوری شد که به درِ پشتی رختکن تابیده میشد. به طرف در رفت و بقیه را صدا کرد: فکر کنم صدا از این وره!
همین که در را باز کرد، صدا و نور صدبرابر بیشتر شد. صدای تشویق از همهی جهات به گوش رسید و اعضا خود را در مقابل زمینِ اصلی لیگ کوییدیچ دیدند که هر چهارطرفش پر از جمعیتِ در حال غلغله بود. چیرلیدرها وسط زمین در حال رقص بودند و فشفشههای متعددی آسمان را رنگین میکردند.
اعضا یک قدم به جلو برداشتند و دوباره یوآن گزارش دادن را سر داد: تیمِ تیم از رختکن خارج میشه! هاگرید رو داریم، بازیکن شاخ از سانسکریت! هور هور هور، بعدش هوریس تور ریس میآد و به دنبالشون مهاجم]ا و مدافعین خارج میشن. بازی کمتر از پنج دقیقهی دیگه به رسمیت شروع میشه! یه کف مرتب بزنین به افتخارشون! ایح ایح ایح
هوریس سرش را به شدت تکان داد و با ناله گفت: وای نه! مسابقه امروزه! بدبخت شدیم...
افرادی که لایک کردند


من شروعم این شکلیه:
بخش 3[/center]
[Forwarded from kimik bela]
باید بنویسم همگی آمادهی شروع مسابقه بودند. باید بنویسم نفسهای بازیکنها تو سینهشون حبس بود و هرکدوم رو در یک حالت مضحک توصیف کنم. با شکم کلیشه شدهی هاگرید و بطریهای ایستک کرهای هوریس و آتیش پرت کردن جونور الاف که الان نمیتونم سایت رو باز کنم تا ببینم اسم مسخرهش چی بود، لحظات فرحبخشی بسازم تا در نهایت بتونم برسم به اینجا که لرد رابستن رو کشت؛ تا بتونم در نهایت همهی این شخصیتها رو ببرم سر قبر رابستن تا چوبدستهاشون رو ببرن هوا و ورد منور بخونن... نه! این آخری نه. دامبلدور نیست که. رابستنه. دندش نرم، اجاقش کور... بحث اجاق شد، دور نشیم از بازی.
بازیکنان همگی...
بازیکنان بیشترشون آمادهی شروع مسابقه بودند. نفسهاشون تا دسته تو سینه حبس بود و کعنهو رقص تانگوی پیش از «عزیزان شام حاضره»، داشتن یه گوشهی زمین چیز میکردن... جادو. هاگرید ولی جادو نمیکرد. همینجا اجازه میخوام اشاره کنم که هاگرید قهرمان این داستانه. میخوام آمادگیش رو داشته باشید یعنی. یه جاش هست که من خیلی دوست دارم و هردفعه میزنم عقب میخونمش، اونجاییه که میپره برای جانفشانی و سپر بلا شدن و پذیرش آواداکداورای لرد، که طلسم کمونه میکنه به اسنیچ و قربانی رو که رابستن نیست، هدشات میکنه. بله! جز رابستن یه نفر دیگه هم میمیره. بین یوآن و جوزفین مرددم. بریم جلو ببینیم چی میشه... و اینکه... بله تیم تیم اسنیچ رو میگیره. و مجدداً بله! میبازه. اتفاقاً اون صحنهای که بازیکنا رو میکنن به هاگرید و داد میزنن که:
-نگیرش، نگیرش... عقبیم! نگیرش.
و هاگرید وقعی نمینهه هم خیلی دیدنی و قابل ملاحضهست. نمایشیه یعنی... بحث نمایش شد، از اجاق دور نشیم.
همینطور که بازیکنها داشتن خودشون رو نرم میکردن، صدای لرزان پیرمردی که بادکنک فرتوت و چروکیدهی کمبادی تو دستش داشت، به گوش هاگرید خورد. صدای پدرش بود که میگفت:
-پیسرم، پیسرم.
که فارسیش میشه: پسرم، پسرم.
نیمغول یک لحظه همهچیز براش محو و بیاهمیت شد. صداها براش محو و بیاهمیت شد. تصویرها براش محو و بیاهمیت شد... رنگها محو و بیاهمیت شد... مزهها... مزهها... مزهها... کجا بودیم؟ آها. رنگها محو و بیاهمیت شد و تمام فوکوسش رفت رو آقاش، باباش!
فوکوس هم فارسیش میشه... شت! نمیدونم. و واقعاً وقت ندارم برم سرچ کنم.
خلاصه... به طرفهالعینی رفت سمت جایگاه تماشاچیها و گفت:
-جووونم آقا جون؟
-پیسرم... بیا قبل بازی برات دعا بخونم... پیسرم... تو افتخار منی... تو... تو...
اینجا همینطور که شکلکش هم هست و میبینید، گریه نمیدهد امان. بریم به اون سمت ورزشگاه، یعنی جایگاه تماشاگران. مردی ملبس به کت و شلوار خاکستری کارمندان خشک وزارت، از اونجا سوت زد که: سلوین! سلوین باباجان؟ بیه برات رانی گرفتهم.
سلوین پراش ریخ و به طوری که کسی نبینه، ره سوی باباش کرد و با لبخندی ساختگی گفت: باباجان... لطف کردید... ولی...
-هیس! هیچی نگو. بیا این رانی رو بخور...
-ممنو... چرا مزهش همچینه؟
-توش سم ریختم باباجان. بلکه مسموم شی. رو باخت تیم شرط بندی کردم راستش...
-تیم؟ کدوم تیم.
-تیم تیم باباجان. به نفع اقتصاد خانوادهته که ببازی باباجان.
و خب از اونجایی که میدونیم تیم قراره ببازه و کلی شادی نصیب بابای سلوین بشه (البته تا وقتی که بفهمه جایزهی تیم برنده، چندین برابر جایزهی نیمگالیونیای بوده که بنگاه فلچربِت بهش داده)، دیگه تا آخر این رول حرفی از سلوین نمیزنیم. سلوین سودش رو از این مسابقه برد. دیگه نیازی نیست دیده بشه. از جونور الاف هم حرفی نمیزنیم. چون چهل دقیقه دیگه مهلت ارسال رول تموم میشه و هیچجوره صرف نمیکنه برم اسم و رسمشو در بیارم. الان دیگه میتونیم بذاریم داورا سوت مسابقه رو بزنن و خودمون بریم ببینیم جایگاه تماشاگرا در چه حاله.
ببینید، همه بودند... از وزیر تازه به دارونرسیده بگو، تا... دارون رسیده اشتباه تایپی نیست محض اطلاع. خلاصه... همه بودند دیگه. جوزفین هم بود. پولاشو تو شیشه مربا جمع کرده بود که بلیت تهیه کنه بیاد ویولت رو ببینه، بعد که فهمیده بود ویولت اصلاً تو بازی نیست و حتی تو ورزشگاه هم نیست...هه! اسکلا! گفتم همه تو ورزشگاهن ولی ویولت که همه نیست. بله وقتی فهمید ویولت نیست، تصمیم گرفت دست به شغل کاذب بزنه. صندلیش هم کنار صندلی آقای روبیوس بود. آقای روبیوس که دیده بود دخترک همینطور بیکنتور، داره از ویولت درخواست «بزن یکی دیگه» میکنه، براش حکایت پیرمرد بادکنک خر و دختر بادکنکفروش رو تعریف کرد و همین جرقهای شد تو سر جوز که همراه با تشویقهاش، بادکنککی هم بفروشه. بادکنکک هم اشتباه تایپی نیست محض اطلاع!
مایل بودم برگردیم به زمین ولی تو زمین گندش در اومدهبود. فعالها، حمایتشون زدهبود بالا و تصمیم گرفتهبودن بچهی رابستن رو نزنن که بلاجِری نشه. پس میمونیم تو تماشاگرا. جایی که جوزفین تحت تاثیر این انسانیت مدافعین تیم تیم، شروع به زدن سوت و کف برای ویولت مهربان کردهبود و جایگاه هفت ورزشگاه هم یکصدا همراهیش میکرد.
برگردیم به وزیر تازه به دارونرسیده؟ برگردیم! کریس که دید بازی داره از عدل خارج میشه و بوش زده بالا و توی پرانتز، ورزش افیونیست که سیاستمداران را در القای خواستههای پلیدشان برای به نابودی کشیدن طبقهی استثمارشونده یاری میرساند، خیلی سریع بلیت زد به مدیریت که پس کی دسترسی وزارتم رو چیز، و وقتی مدیریت دسترسی وزارتش رو چیز، اومد و به نام قانون، حمایت از بچه رو ممنوع کرد و نیکولاس رو هم انداخت آبخونک بخوره و تازهشم! خونک غلط تایپی نیست. جوزفین که از این اقدام گازانبری کفش بریدهبود، ردا از تن درید و حنجرهش رو در حمایت از این شجاعت و جسارت ویولت... درید. باز. یعنی منظورم اینه که دوتا درید پشت سر هم.
ببینید تو زمین تیم تیم خیلی عقب بود. آزاردهنده عقب بود. و قراره لرد بیاد رابستن رو بکشه. پس واقعاً برد و باخت مهم نیست بچهها... گفتم بچه. از نمایش دور نشیم. یادتونه اون اولش گفتم هنوز چندتایی جایگاه خالی تو ورزشگاه دیده میشده؟ یادتون نیست؟ منطقیه. چون نگفتم. ولی الان میتونم برم اول متن اضافهش کنم که چند تایی جایگاه خالی تو ورزشگاه دیده میشده. از نظر داستانی مشتی میشه. یه اطلاعاتی رو بدی... بعد یک گره بسازی و بعد با اون اطلاعاتی که قبلا داده بودی، گره رو باز کنی. کار پنج ثانیهست. ولی نمیکنم این کار رو. خلاصه عرض کنم، مارکوس با طبلش اومد نشست تو جایگاههای خالی مذکور. مارکوس رو میشناسید؟ نه.
معرفی لیدر:
مارکوس هیتچین
سه دوره لیدر تیم ملی در جام جهانی
هف هش دوره لیدر تیم ملی در انتخابی جام جهانی
سرباز فراری
مدیر کانون هواداران تیم تیم در اولین دورهی تشکیل تیم
مارکوس که از قانونسرایی کریس به تنگ آمده بود، در پاسخ با شعار «جدایی ورزش از سیاست» کار رو شروع کرد و وقتی دید ملت پایهن، یکدفعه داعیهی تقلب در انتخابات ورداشت. و وقتی دید بازم همه پایهن، یه آواداکداورا رَوونهی بچه کرد. اینجا دیگه ملت چیز شدن... بچه جلوشون مرده بود... وقتی بچه جلوتون میمیره چی میشید؟ هیچ کاری نمیکنید مگه اینکه رابستن باشید. رابستن بیخیال بازی شد، پرید و مارکوس رو یقه کرد و گفت که:
-بچهی من و کشتن کرده استی.
و بعد مرد. چرا؟ خودتونو به اون راه نزنید شیطونا. بهتون گفتهبودم که لرد میاد. بیاید بریم مونولوگ لرد رو بشنفیم: [افکت تق توق قبل از اذان]
-ابله! سند خانه ریدل رو به نام بچه کردهبود که بهزیستی بدتش بهش. حالا از انحصار وراثت اومدهن دارن خونه رو بولدوزر میکنن. اربابی بیخانه هستیم.
ببینید. لرد الان بیخونهس اراده کنم میتونم فکر شوم خودکشی رو بندازم تو کلهش و خون به پا کنم. ولی نمیکنم. اصن... چرا نکنم. لرد هم خودش رو کشت.
ولی واسه اینکه حساب بیحساب بشیم، به جاش هاگرید قهرمان رول نیست. ویولته.
بخشهای اسنیچ و جانفشانی هم وجود خارجی ندارن. صرفا چون جذاب بودن و همراه میکردن گفتم بگم که به خاطر رسیدن بهشون، تا اینجا بخونیدم.
پایان
افرادی که لایک کردند

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

