هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

حق موروثی یا حق الهی؟ مسئله این است!



بعد از این که لرد ولدمورت تصمیم به ترک سرزمین جادوگران به مدتی نامعلوم گرفت، ارتش تاریکی بر سر رهبری که هدایت مرگخواران را برعهده بگیرد، به تکاپو افتاده است!




سرخط خبرها


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۵ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 349
آفلاین
سلام پروفسور گانت.

بالاخره زاخاریاس در عمرش به نظارت رسید. حکم نظارت آشپزخانه هاگوارتز را قاب کرده بود و دور تا دور آن تمام وسائل تزینیش را چیده بود تا به چشم بیاید. هر دو ثانیه به قاب نگاه میکرد و از ته دل ذوق میکرد. بالاخره با پارتی و اصیل زادگی خودش و پدرش توانسته بود از ماروولو حکم نظارت آشپزخانه هاگوارتز بگیرد. روی تختش خوابید و در فکری عمیق فرو رفت. در افکارش داشت سر جن های خانوادگی داد و فریاد میزد وتا سریع تر غذای ماروولو را آماده کنند. جن هایی که خورد میکردند، له میکردند، سرخ میکردند و آب پز میکردند تا غذای دانش آموزان هاگوارتز و کارکنان ان را آماده کنند. زاخاریاس بلند شد. دوباره حکم را هم راستا با دیوار کرد و گفت:
-بالاخره گیرت اوردم.

صبح زود آشپزخانه هاگوارتز

لباس سفید سر آشپزیش را محکم کرد. گرد و خاک روی آن را پاک کرد. کلاه سفید بلندش را روی سرش گذاشت و آن را صاف کرد. برای آخرین بار به عکس روی کمدش نگاه کرد. عکسی که ماهرانه توسط حسن مصطفی فتوشاپ شده بود و زاخاریاس را روی میز مدیریت هاگوارتز نشان میداد. به سبک نتورک مارکتینگ ها دستش را مشت کرد و رو به آسمان گرفت:
-یه روز به تو هم میرسم نظارت هاگوارتز!

محکم به سمت در آشپزخانه قدم برداشت. انرژیش را در دستانش گذاشت و در را با ابهت باز کرد:
-سلام بچه ها.

انتظار داشت با جمع کثیری از جن های خانگی مواجه شود که مظلومانه سرشان را برمیگرداندند و به زاخاریاس نگاه میکردند اما تنها جن پیر و اخمویی در وسط آشپزخانه ایستاده بود و به زاخاریاس نگاه میکرد. او کریچر بود!
-جن های خونگی از فرمان سرآشپزشون سر پیچی کردن قربان. حاضر نشدن موقع ورود به اشپزخونه ضد عفونیشون کنم قربان. گفتن ما نظارت اسمیت رو قبول نمیکنیم و راهشونو کج کردن قربان. همچین چیزی در تاریخ هاگوارتز سابقه نداشته قربان.

دل زاخاریاس فرو ریخت. سال های سال برای این لحضه زحمت کشیده بود و در یک آن توسط عده ای جن خانگی پست خراب شده بود. دیگر به قربان گفتن های کریچر توجه نمیکرد. سرش لحضه به لحضه بیشتر گیج میرفت و هر لحضه ممکن بود زاخاریاس غش کند.
-قربان؟قربان؟صدای من رو میشنوید قربان.

زاخاریاس به زندگی برگشت! با اکراه سرش را به نشانه موافقت تکان داد و کریچر ادامه داد:
-ارباب ماروولو گفتن امروز نمیخواد برای غذای دانش آموزای بی اصل و نسب زحمت بکشید قربان. براشون از هاگزمید غذا سفارش دادن قربان.

دوباره زاخاریاس خوشحال شد. اگر قرار بود غذای دانش اموزان را حاضر نکند، پس میتوانست تمام روز را لم بدهد تا جن ها به سر کارشان برگردند. با امیدواری گفت:
-خیلی خوب کریچر. پس من برم لباسامو جمع کنم.
-قربان، ارباب ماروولو گفتن میخوان دست پختتون رو تا ساعت دوازده بچشن قربان.

دوباره دل زاخاریاس فرو ریخت اما این بار دیگر راه فراری برای او نبود. زاخاریاسی که حتی بلد نبود نیمرویی درست کند، قرار بود برای سخت گیر ترین مدیر تاریخ هاگوارتز غذا بپزد. کریچر با صدای تقی غیب شد و زاخاریاس را با بزرگترین مشکلش تنها گذاشت.

دو ساعت بعد

زاخاریاس کل کتاب آشپزی هاگوارتز را شخم زده بود تا آسان ترین دسپخت تاریخ را امتحان کند اما همه ی دستور ها حداقل دوازده مرحله داشتند و این زاخاریاس را بسیار نگران کرده بود:
-لعنت به این زندگی. آخه این درسته؟ من به استالین این نظارتو نمیخوام.

اشک زاخاریاس به شکل خنده داری سرازیر شد و روی کتاب آشپزی میریخت. ناگهان کتاب آشپزی زنده شد و برای تلافی اشک ها یک سیلی به او زد. زاخاریاس پخش زمین شد. با گیجی سرش را بالا گرفت که به صفحه نهصد و سی و دو کتاب افتاد. جایی که نوشته بود:
نقل قول:
تخم مرغ آب پز
مواد لازم:
تخم مرغ به تعداد دلخواه.
سیب زمینی به تعداد دلخواه
دویست گرم آب
1.. تخم مرغ و سیب زمینی را در آب بندازید و بیست دقیقه صبر کنید تا آب پز شود. نوش جان!


خودش بود! ساده ترین دستور تاریخ هاگوارتز. سریع سراغ ظرف های هاگوارتز رفت و ماهیتابه ای برداشت. تمام تخم مرغ های یخچال را خالی کرد و یک گونی سیب زمینی از انبار برداشت. حوصله سیب زمینی پوست کندن نداشت. با ورد آگوامنتی سطلی را پر کرد و روی ماهیتابه ریخت سیب زمینی ها را درشت و درشت و تخم مرغ ها را با پوست توی ماهیتابه ریخت.ارتفاع آب حتی تا نیمه تخم مرغ ها هم نبود و در بهترین حالت تخم مرغ نیم پز میشد. زیر گاز را روشن کرد.صندلی برداشت. بالشش را از کمدش برداشت و روی صندلی گذاشت:
-آخیش. بالاخره این شد یه روز عالی. وقتی بلند شم میبینم تخم مرغ ها آب پز شدن اونم به چه خوشمزگی. ماروولو کیف میکنه.

ساعت یازده و نیم

-از عقاب به شاهین. آتیش در ضلع شرقی هاگوارتز توی آشپزخونه هستش تمام.
-عقاب عقاب. ما همین الان در ضلع شرقی هستیم جلوی آشپزخونه. تمام.
-شاهین شاهین. با حرکت ضربتی وارد شید و جلوی خرابکارو بگیرید تمام.

دسته از کارآگاهان با لگدی در آشپزخانه را باز کردند و گفتند:
-به نام قانون تسلیم بشید. شما در محاصره اید!

زاخاریاس بیدار شد اما در دود اطرافش هیچ چیزی را نمیتوانست ببیند. آتش اطراف گاز زبانه میکشید. زاخاریاس گیج شده بود و نمیتوانست چیزی را ببیند که ناگهان پرتویی قرمز شلیک شد و صدایی گفت:
-تسلیم بشید. هیچ راه فراری نیست.
-غلط کردم. تسلیمم.

تازه زاخاریاس هوشیار شده بود. ماموران وزارتخوانه امدند دست زاخاریاس را ببندند که زاخاریاس فریاد زد:
-آهای! دارید چیکار میکنید؟
-شما به جرم اتش روشن کردن به عمد و پر کردن هاگوارتز از دود بازداشتید.
-چی؟ من سرآشپز اینجام. شما حق ندارید سر آشپزو به علت راه انداختن دود در هاگوارتز بازداشت کنید.
-اما...
-برای این دود بلند شد که من احمق موقع درست کردن غذا خواب مونده بودم.

زاخاریاس عصبانی شده بود. کپسول آتش نشانی را برداشت و به گاز اسپری کرد. لحضه ای بعد دود محو شد و زاخاریاسی فلک زده وسیاه پشت آن معلوم شد. محکم کپسول را به زمین کوبید و به سمت در آشپزخوانه رفت که فردی با لگد در را باز کرد:
-زمان سالازار کبیر اینجوری نبود که. یکی جلوی سالازار اسلایترین آتیش روشن کرد،سالازار براش سیبیل آتشین درست کرد.

ماروولو با رکابی و پیژامه ظاهر شد در حالی که مروپ پشت او با استرس و نگرانی حرکت میکرد. صدایش را در گلویش انداخت به ماموران وزارت گفت:
-پس این پدر سگی که آتیش روشن کرده کجاست؟!

ماموران وزارت از لحن حرف زدن او ترسیدند. یعنی در اصل گرخیدند. ماموری با دست زاخاریاس را نشان داد و گفت:
-این بود.
-چی؟ این؟ خیلی خوب پسر. حالا غذایی که قرار بود اماده کنی کجاست؟

زاخاریاس دست و پایش لرزید. چاپلوسانه رو به ماروولو کرد و گفت:
-غذاتون آمادسست. تخم مرغ سیب زمینی دودی.

با دستانی لرزان تخم مرغ سیب زمینی دودی را جلوی ماروولو گرفت و جلوی او زانو زد. ماروولو نگاهی به غذا کرد و گفت:
-مروپ. بیا این غذا رو بخور دختر.

مروپ مظلومانه از پشت پدرش بیرون آمد و غذا را گرفت. نگاهی به تخم مرغ های سیاه و سیب زمینی های ذغال شده انداخت. تخم مرغی را برداشت و گازی از آن زد.مزه تخم مرغ غیر قابل تحمل بود جوری که استفراغ مروپ کف آشپزخانه را پوشاند:
-خیلی خب زاخار.بیا تا جایزه این غذای خوشمزتو بهت بدم. بیا یه کفتر دارم منوی مدیریت میده.

ماروولو دستش را دور گردن زاخاریاس انداخت و جلوی چشم ماموران حیران وزارت دور شد.

نقل قول:
ماروولو گانت،مدیر مدرسه هاگوارتز به علت ضرب و شتم شدید یکی از کارکنان مدرسه متواری است. به گزارش پیام امروز، زاخاریاس اسمیت، سرآشپزی که جنجال بزرگ آتش گرفتن آشپزخانه هاگوارتز را راه انداخته بود، مورد ضرب و شتم شدید ماروولو گانت با کمر بند قرار گرفته و هم اکنون در سنت مانگو به سر میبرد...



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱ یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۹

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۲۱ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
از خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
_دابی. دابی، به دادم برس!

پومانا هراسان این را گفت و وارد اشپزخانه شد. اشپزخانه اتاقی مستطیل شکل و همانند سرسرای عمومی بود؛ چهار میز طویل هم در وسط اشپزخانه قرار داشت که جن ها غذا ها راروی میز ها قرار می دادند. دابی فورا خودش را به پومانا رساند و پرسید:
_دابی چه کمکی می تواند به پومانا بکند؟

پومانا توضیح داد که باید برای تکلیف پرفسور مروپ غذایی برای ماروولو درست کنند. دابی که هیجام زده شده بود، گفت:
_دابی قراره به پومانا برای درست کردن غذا کمک کنه. دابی قراره تو تکالیف کمک کنه. دابی از این اتفاق خیلی خوشحاله!
_دابی، بعدا هم می تونی خوشحالی کنی. بیا بریم سراغ درست کردن غذا.

پومانا دابی را که هنوز از خوشحالی بالا پایین می پرید؛ گرفت و به سمت میز های اشپزخانه برد.

_خب دابی، حالا چه غذایی درست کنیم؟
_قربان، اگه نظر من رو بخواین به نظر من جرمه سبزی خوبه.
_جرمه سبزی؟ فکر بدی نیست. تو بلدی؟ اخه من بلد نیستم.
_دابی کامل بلد نیست اما یک چیز هایی میدونه.
_خیلی خوبه؛ حالا بیا شروع کنیم.

پومانا و دابی مشغول شدند و رفتند تا از گوشه و کنار اشپزخانه مواد لازم را بردارند.

_سبزی جادویی، علف یشمی، گوشت تک شاخ، بنفشه های وحشی. فکر کنم همینا خوب باشه.

اون طرف اشپزخانه

دابی به سمت قفسه ادویه ها و ترکیبات خوشمزه رفت تا مقداری از انها را بردارد. با خود زمزمه می کرد:
_نمک دریاچه سیاه، فلفل اژدها، بزاق تسترال، جارچین.

دابی بعد از برداشتن جارچین به سمت پومانا رفت. هردو به سمت یک دیگ حمله ور شدند و دست به کار شدند.
انها اول گوشت تک شاخ را ریختند. بعد از مدتی سبزی ها را اضافه کردند؛ البته پومانا مطمئن بود در هنگام ریختن سبزی ها چند کرم فلوبر را دیده که با سبزی ها به درون دیگ می روند. هم زمان وقتی پومانا مواد درون دیگ را هم می زد دابی ادویه ها را اضافه می کرد. هر دو به ماده ی درون دیگ نگاه کردند؛ یک چیزی کم داشت اما نمی دانستند چه بود. زمانی که فکر می کردند چه چیزی را از یاد برده اند، ناگهان یکی از جن ها پایش سر خورد و سطلی که در دست داشت به پرواز در امد و جایی جز دیگ غذای پومانا برای فرود پیدا نکرد.

شپلق

پومانا و دابی هراسان به سمت دیگ غذا رفتند و مطمئن بودند با صحنه بدی مواجه می شوند؛ اما انها تنها چیزی که درون دیگ دیدند، یک جرمه سبزی درست و حسابی بود؛ البته از نظر ظاهری.

دابی و پومانا جرئت نمی کردند که از ان غذا تست کنند و به این نتیجه رسیدند که انرا هر چه سریع تر بکشند و به پرفسور تحویل دهند.
دابی کاسه ی بزرگ گل سرخی اورد و جرمه سبزی را درون ان ریختند. کاسه را روی سینی گذاشتند و پومانا با سلام صلوات به سمت دفتر مروپ روانه شد؛ با اینکه می دانست بزودی یک صفر بزرگ خواهد گرفت یا شاید هم شاهد مریضی ماروولو بود.


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۹

mina1999


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۷ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین

تلکیف جلسه سوم کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی.
هووووو هوووو این صدای چیه؟ من در حالی که مشغول گوش دادن به گرامافون جادوییم بودم متوجه صدای باد مانند شدم

که از اشپزخونه میاومد، پدر و مادر خوانده ام بیرون رفته بودن و من در تعطیلات تابستونی تو روسیه بودم.

بی توجه به صدا دوباره از موسیقی لذت برم که تلفن زنگ زد به ارامی سمت تلفن رفتم . ماریا مادر خوانده ام بود که گفت

برای شام غدا درست کنم و التماس کرد که اشپزخونه رو به فنا ندم من خیال ماریا رو راحت کردم ولی معلوم بود اتفاق قبل

رو یادش نرفته که گاز ترکید.

من با هیجان به سمت اشپزخونه رفتم و بیخبر از این که اینبار فاجعه دیگه ای پیش میاد به سمت یخچال رفتم.

تصمیم گرفتم گه گلابچی درست کنم(غذای محبوب روسیه شبیه دلمه برگ) اول گوشت گاو از قفسه بیرون اوردم وتو قابلمه

با ادویه گذاشتم بعد ساعت رو روی 1 ساعت گذاشتم که پخته بشه و در دنیای سریال محو .

تو جای حساس بودم که با بوی سوختنی به خودم اومدم و سریع به گاز سر زدم .

اگه یکم دیر تر میریدم گوشت می سوخت، بعد گوشت رو با ادویه مخلوط کردم و کلم رو از توی یخچال بیرون اوردم و خوب

شستم بعد مثل دلمه گوشت رو توی برگکلم چیدم و با برس چربش کردم و روی گاز گذاشتمبعد حدود 40 دقیقه که خوب

پخت به ئ ماریا و پاپا تماس گرفتم که بگم کجایین که در کمال تعجب وخشم شنیدم که گفتن شام پختن و فاجعه

از شدت ناراحتی شیشه کنار تلفن شکست و پخچال به طرز عجیبی رو زمین سقوط کرد و اه دوباره دردسر دیگه ای

به ظرف شام نگاه کردم یک گیلاس مشروب ریختم و در کمال لذت خوردم وبعد صدایی محو شنیدم که میگفت مافلدا داری

چه خوابی میبینی؟ بلند شو. با گیج و منگی از خواب بلند شدم و دیدم در زیر زمین هستم سر کلاس اصول تغذیه

وکلاس تموم شده.

باورم نمیشد که همش خواب بود و به سمت خوبگاه رفتم تا جریمه خوابیدن سر کلاس روبدم که 50 تا شنا بود.

حیف کاش واقعی بود نه یک خواب



پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۵۶ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
تکلیف جلسه ی سوم کلاس اصول تغزیه و سلامت جادویی :
تق تق تق تق...
صدای درب به صدا در آمد ،گویی کسی پشت درب است.
کروینوس که داشت به قاب عکس همسرش نگاه میکرد و اندوه میخورد به خود آمد.واقعلا بعد از مرگ همسرش داغون شده بود.
رفت درب را باز کرد و ماروولو کوچولوی خودشو دید.
+سلاااااام بابا جوووونم
-سلام دختر کوچولوی بابا،بیا بقلم ببینمت
کریسمست مبارک.امتحان های نوبت اولت خوب بود؟اون دورگه های عوضی که باهات کاری نداشتن؟اگه سر به سرت گذاشتن تهدیدشون کن که بابام میاد گوشتون رو میبره.
+ممنون.یکم سخت بود.نخیر،جرات نداشتن بهم نگاه چپ بکنن.
باز که پای چشمات سیاه شده!!دوباره گریه کردی؟اینجوری نمیشه،باید یکی رو برای خودت پیدا کنی که همدمت باشه و تورو از تنهایی در بیاره.(کروینوس چشم خیره ای به او میرود
+خیلی خب ناهار چی داریم؟خیلی گشنمه.
-(کروینوش حالت چهره اش را خوب میکند )اهااااااا راستی.یه غدای خیلی خوشمزه برات در نظر دارم.
بهتره تو بری یکمی استراحت کنی تا من غدا رو برات آماده کنم.(میرود به سمت آشپز خانه )
با چوب دستیش به جایی اشاره میکند و مقداری ادویه و فلفل قرمز و نمک درهوا به پرواز در می آیند و در ظرفی ریخته میشوند و سپس با هم مخلوط میشوند و در مقداری آب حل میشوند.
سپس یک مرغ بزرگ پوست کنده ی آماده درون ظرفی بود و به داخل فر جادویی مخصوص که داخلش با نفس اژدها گرم میشد رفت .
از اون طرف سیب زمینی های مزرعه ی گانت ها که پوست کنده بودند در داخل ظرفی به روی اجاق گاز رفتند برای سرخ شدن .اب ادویه ها هم برای جوشاندن بر روی اجاق رفتند.بعد از 20 دقیقه مرغ و سیب زمینی و آب ادویه ها خوب پخته و سرخ و جوشانده شده بودند .
مرغ را در ظرفی بزرگ تر گذاشت و سیب زمینی هارو دور و برش چید و آب ادویه هارو روی مرغ و سیب زمینی هایش ریخت.
کروینوس گانت:دخترم،بیا که غذا آمادس.
ماروولو با شتاب میاید.از همون اول پیدا بود مست بوی خوب اون غذا شده بود.
-سادس ولی از ته دل پختم و خیلی خوشمزس،تازه یه نوشیدنی خنک و مقوی که باعث بهتر پرواز کردن و قوی شدن جادو میشه رو فقط برای ماروولو جونم درست کردم؛ترکیباتش هم پر دم اژدها و گل گیاه بهار و برگ درخت جادو هست.
ماروولو تشکری میکند و شروع به خوردن میکند در حدی که انگشت هایش را هم میخورد.بعد از یک هفته هم آنجا میماند و دوباره به هاگوارتز بر میگردد و کروینوس دوباره غم و اندوهش شروع میشود .


ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۵ ۲۳:۱۲:۴۴

بکش تا نمیری.
آداوراکاداورا


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۲:۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 459
آفلاین
تدریس جلسه سوم کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی!


-زمان سالازار...مرلین بیامرزدش! کلاسا که چنین تئوری های مشنگ پرستانه و بی فایده ای نبودن. تف!

زاخاریاس که در ردیف اول کلاس نشسته بود و انتظار نداشت این جلسه به جای مروپ، پدر مروپ را همراه پیژامه راه راه و عرق گیر پشت میز استاد ببیند با عصبانیت تف ماروولو را از روی صورتش پاک کرد.

-هی...دلقک خیاری! تف استادو از روی صورتت پاک می کنی؟ زمان سالازار...مرلین بیامرزدش. تف استاد حرمتی داشت! دانش آموز جماعت خودشون دنبال استادا راه میفتادن و التماس می کردن تو صورتشون تف کنن! تف!

زاخاریاس که می دانست در صورت پاک کردن تف اخیر باز هم در صورتش تف می شود با ناامیدی به اطراف کلاس نگاهی انداخت. بقیه دانش آموزان را دید که از ترس مورد عنایت ماروولو قرار گرفتن زیر نیمکت هایشان پناه گرفته بودند. مروپ را دید که خودش را در دیگی جا داده بود و از زیر در دیگ یک چشمی به پدرش نگاه می کرد. از اعماق قلب خیاری اش اعتقاد داشت که همه این اتفاق ها از بی نظارتیست!

-هی تو...دختر!

مروپ که می دانست این طرز خطاب تنها می تواند به خودش تعلق داشته باشد با وحشت به درون دیگ رفت و در دیگ را هم بست.

-مغز ضعیفه جماعت نصف یه مرده. زمان سالازار...مرلین بیامرزدش! ضعیفه رو که استاد نمی کردن!

صدای لرزانی که در دیگ می پیچید به گوش رسید.
-پدر مامان...آخه خودتون مامانو استخدام کردین.
-خودم استخدامت کردم؟! ساکت ببینم! اصلا چه معنی داره ضعیفه جماعت اظهار نظر کنه؟ بمون توی همون دیگت دم ت رو بکش! تف!

زاخاریاس در دل برای ردیف اول نشستنش در این جلسه به خود لعنتی فرستاد.

-گفتم باس این جلسه خودم بیام توی این کلاس تا یه دلی از عزا در بیارم اصول تغذیه ای زمان سالازار مرلین بیامرز رو بِتون بیاموزم! من که می دونم این دختره توی این دو جلسه هیچی بتون یاد نداده. تف!

ماروولو از جایش برخاست و دور کلاس به قدم زدن پرداخت. زاخاریاس که صورتش از مقادیر زیادی تف لبریز شده بود، نفس راحتی کشید.

-استاد، اجازه؟ مگه اصول تغذیه ای زمان سالازار با اصول تغذیه ای که پروفسور گانت تدریس کردن چه فرقی داره؟

ماروولو دمپایی اش را از پایش در آورد و نگاه تهدید آمیزی به فلور دلاکور که این سوال را پرسیده بود انداخت.
-مشنگی یا اصیل؟ عا...پریزادی! به به...باریکلا دختر...درود بر تو...چه سوال خلاقانه ای پرسیدی. زمان سالازار...ببینم چرا شماها مرلین بیامرزی برا سالازار نمی فرستین؟!

دانش آموزان لرزان به دمپایی که به صورت تهدید آمیزی در دست ماروولو آماده پرتاب نگه داشته شده بود چشم دوختند. از صمیم قلب شروع به خواندن فاتحه برای آرامش روح سالازار کبیر کردند.

-داشتم می گفتم...زمان سالازار...مرلین بیامرزدش...میبینم بازم مرلین بیامرزدش نگفتید که!

و دوباره شروع به خواندن فاتحه کردند.

-بله زمان سالازار...مرلین بیامرز...ببینم شماها...

شتررررق!

مروپ از دیگش بیرون آمد و به ماروولویی که بی هوش نقش بر زمین شده بود نگاه های نگرانی انداخت.
-دانش آموزان مامان، انسولینیوس پدر مامان کمی زمانش اینور و اونور شده و متاسفانه دچار اختلال حواس شدن. ولی فحوای کلامشون این بود که تکلیف جلسه سوم کلاسمون اینه که براشون آشپزی کنین! مواد اولیه هم خودتون باید پیدا کنین و این مواد اولیه می تونه هر ماده یا شی ء ای باشه. فقط اگر دلتون نمی خواد سر سیلندر جاروشون توی دماغتون فرو بره بهتره غذایی که می پزین با سلیقه شون سازگاری داشته باشه.

سپس ماروولو را کشان کشان پشت میز استاد نشاند و دوباره رو به سوی دانش آموزان کرد.
-پس چرا منتظرین نوگل های باغ دانش مامان؟ پدر مامان عادت ندارن غذاشون دیر بشه ها!

دانش آموزان به سرعت برای پیدا کردن مواد اولیه از کلاس خارج شدند.

------
تکلیف:


همونطور که متوجه شدین قراره این جلسه برای شخصیت ماروولو گانت با هر مواد اولیه ای که به ذهنتون میرسه آشپزی کنید!

اما نکته ای که توی تکالیف این جلسه برام خیلی مهمه شروع و پایان پستتونه. یه پست خوب باید شروع جالبی داشته باشه تا خواننده رو برای خوندنش ترغیب کنه. این شروع نباید مبهم باشه. اگر مثلا با دیالوگ شروع میشه باید در ادامه توصیفاتی داشته باشه که فضا و مکان اون دیالوگ رو توضیح بدن و خواننده رو از سردرگمی در بیارن. اگر با توصیف شروع میشه باید این توصیفات جالب و واضح باشن. بنابراین قطعا یکی از مهمترین بخش های یک نوشته شروعشه.

پایان پست هم به اندازه شروعش مهمه. اگر شما کلی هم تلاش کنین و بهترین پستم بنویسین اما پایانش به خوبی قسمت های دیگه ش نباشه اون پست تاثیری که باید بذاره رو به راحتی از دست میده. توجه داشته باشین که آخرین بخشی که یه خواننده با اون سر کار داره همین پایان پست هست و قطعا بیشتر از بقیه قسمت های نوشته تون توی خاطرش می مونه. اگر این بخش مبهم یا خسته کننده باشه بقیه پست هم به نظرش مبهم و خسته کننده میاد.

بنابراین این جلسه انتظار پست هایی ازتون دارم که شروع و پایان حساب شده و جالبی داشته باشن.

از شنبه 15 شهریور تا ساعت 23:59:59 جمعه 21 شهریور برای ارسال تکلیف این جلسه فرصت دارین. تکالیفتونو توی همین تاپیک ارسال کنید.


با مصرف سبزیجات مثل پدر مامان انسولینیوس لازم نشوین!




پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۰:۰۵ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۲:۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 459
آفلاین
امتیازات جلسه دوم دانشمندان مامان!


مامان از نتایج این جلسه بسیار رضایتمنده. چه غذاهای مضری که با تلاش دانش آموزان مامان به سزای اعمال ننگینشون نرسیدن!

آرتمیسیا لافکین:

از اونجایی که طبق قانون افرادی که تاریخ ورودشون به ایفای نقش از شهریور 97 به بعد هست تازه وارد محسوب میشن و شما با توجه به تاریخ ورودتون تازه وارد محسوب نمیشین، بنابراین متاسفانه نمیتونم امتیازی برای تکلیفتون منظور کنم.

اما به طور کلی از نظر محتوایی پست خوبی بود. از نظر ساختار ظاهری هم دیدم که نکته ای که جلسه قبل درباره فاصله گذاری صحیح مطرح کرده بودم رو رعایت کرده بودین. ممنونم.


هدر:

توی توضیحات پست تدریسم نوشته بودم:
نقل قول:
از شنبه 25 مرداد تا ساعت 23:59:59 جمعه 31 مرداد برای ارسال تکلیف این جلسه فرصت دارین.

ولی ظاهرا شما نخوندینش و تکلیفتونو ۲۴ مرداد ارسال کردید. بنابراین متاسفانه نمیتونم امتیاز شما رو توی امتیاز نهایی گروهتون محاسبه کنم.

رعایت علائم نگارشی یکی از مهمترین اصول نوشتن هست. جملاتی که هیچ علامتی ندارن نمیتونن لحن خوانش صحیح مورد انتظار نویسنده رو به خواننده انتقال بدن. نتیجه این میشه که افرادی که پست شما رو می خونن نمیتونن به درستی باهاش ارتباط برقرار کنن.

نقطه، علامت سوال و علامت تعجب از علائمی هستن که باید با توجه به کاربردشون حتما در پایان جملات استفاده بشن‌. در حالی که توی پست شما خیلی از جملات بدون هیچ علامتی تموم شدن.

اشکالات املایی باعث میشن که نشه کلمات رو به شکل صحیح خوند و روی تمرکز خواننده تاثیر منفی می ذارن. این اشکالات خواننده رو برای لحظاتی متوقف می کنن تا به معنی کلمه و شکل صحیح نوشتنش فکر کنه و این چند لحظه مساویه با قطع ارتباط خواننده با پستتون که اصلا خوب نیست. با توجه به معنی "یه ذره"، "مغذی" و "بذار" شکل صحیح این سه تا کلمه ای هست که توی پستتون نوشته بودین.

انتظار داشتم بیشتر از خلاقیتتون استفاده کنین و روی شخصیت خودتون و شخصیت پردازی خوراکی، با دقت تر کار کنین ولی چندان روی این مسئله مهم تمرکز نکرده بودین.

با تمرین بیشتر و نقد گرفتن کم کم خودتون می بینین چقدر نوشته هاتون پیشرفت می کنه. پس با انگیزه ادامه بدین.

امتیاز: 11 (به دلیل ارسال پست خارج از زمان قانونی در امتیاز نهایی گروه محاسبه نمی شود.)


هلنا ریونکلاو:

شیوه صحیح استفاده از علائم نگارشی به این صورته که علامت رو به آخرین کلمه یا فعل جمله قبلی می چسبونیم، بعد از علامت یه فاصله می ذاریم و بعد جمله بعدی رو شروع می کنیم.

نقل قول:
قاضی که هنوز قانع نشده بود، اشک هایش را پاک کرد و دوباره چهره ای جدی به خود گرفت.

قاضی قانع نشده بود ولی گریه می کرد؟!

به نظرم عجیبه که یه شخصیتی (اونم قاضی!) اینطوری تحت تاثیر قرار بگیره که گریه کنه بعد از طرف دیگه بگیم قانع نشده بوده! توصیف ها قراره درک شخصیت هارو برای خواننده راحت تر کنند نه اینکه پیچیده تر کنند.

هر چی فکر کردم متوجه نشدم چرا مودی به عنوان رئیس کارخونه بستنی سازی انتخاب شده. اگر دلیلی داشته بهتر بود بیشتر توضیح می دادین که مبهم باقی نمی موند. اگر هم که دلیل خاصی نداشته بهتر بود بجای اون قسمت ورود و خروج مودی روی خود شخصیت بستنی کار می کردین تا بیشتر باهاش آشنا بشیم.

معمولا دیالوگ ها رو با لحن محاورات روزمره مون و توصیف هارو با لحن ادبی می نویسیم. توی نوشته تون چند جا دیدم که مثلا توی دیالوگ یه دفعه یه کلمه ادبی اومده. روی ثابت نگه داشتن لحن جملات و شناخت کلمات محاوره ای و ادبی بیشتر کار کنین.

ایده کلی پست و توجه به تغییر چهره بستنی عروسکی خلاقانه و بامزه بود.

امتیاز: 14


مگان راوستوک:

نقل قول:
نات دستش رو روی صورت کشید.
- ببخشید اقای صورت که ناراحتت کردم.
- خب نات بزار این پماد رو بزنم به صورتت.
- باشه فقط اقای صورتت دردش نگیره.
- باشه
وقتی پماد رو به صورت نات زدم رفتم تا به مامانم زنگ بزنم.

برای منظم شدن و راحت تر خونده شدن پست، بعد از دیالوگ ها دوتا اینتر می زنیم و بعد توضیحاتمونو شروع می کنیم. به این شکل:

نات دستش رو روی صورت کشید.
- ببخشید اقای صورت که ناراحتت کردم.
- خب نات بزار این پماد رو بزنم به صورتت.
- باشه فقط اقای صورتت دردش نگیره.
- باشه

وقتی پماد رو به صورت نات زدم رفتم تا به مامانم زنگ بزنم.


نقل قول:
- پایان محاکمه

نکته ای که بالا توضیح دادم رو دوباره تکرار می کنم:
نقل قول:
رعایت علائم نگارشی یکی از مهمترین اصول نوشتن هست. جملاتی که هیچ علامتی ندارن نمیتونن لحن خوانش صحیح مورد انتظار نویسنده رو به خواننده انتقال بدن. نتیجه این میشه که افرادی که پست های شما رو می خونن نمیتونن به درستی باهاش ارتباط برقرار کنن.

پس هیچ جمله ای رو بدون علامت رها نکنین.

پستتون کلا یک شکلک داشت که متاسفانه همونم چندان ارتباطی با موقعیتی که ازش استفاده کردین نداشت و به نظرم نذاشتنش بهتر بود. "بعد" شکلک هم نیازی نیست علائم نگارشی قرار بدین.

هدف اصلیم از تکلیف این جلسه این بود که شخصیت هایی که از غذاهای مضر به وجود میارین بتونن صحبت کنن و خلاقانه از خودشون دفاع کنن. میشد این کالباس یا اون ادویه ها از زبون خودشون صحبت کنن...هر چی باشه اینجا دنیای جادوییه و هر چیزی ممکنه حتی صحبت کردن خوراکی ها.

بخش مربوط به دادگاه خیلی سریع پیش رفت. می شد خیلی بیشتر بهش پرداخته بشه.

امتیاز: 12


لاوندر براون:

نقل قول:
-من مضر نیستم! من مضر نیستم!

این شکلک چندان با این دیالوگ سازگار نیست. معمولا از این شکلک برای ذوق زیاد و هیجان استفاده می شه در حالی که قاعدتا لواشک ذوق خاصی در حال محاکمه شدن نباید داشته باشه!

نقل قول:
لواشک پاسخ داد:
-خب اونا همین ترشرویی منو دوست دارن.

دیالوگ و شکلک شخصیت لواشک اینجا خیلی بامزه بود. استفاده از کلمه ترشرویی هم خلاقانه بود.

در کل پست قشنگی بود. یکم بیشتر روی شکلک گذاریاتون هم کار کنین بهترم می شه‌. مثلا چند جا دیدم از دوتا شکلک پشت هم استفاده کرده بودین در حالی که به نظرم نیاز چندانی به دوتاش حس نمی شد و یکیشون برا نشون دادن حالت شخصیت کافی بود.

امتیاز: 16+ ( 1 امتیاز به منظور پیشرفت نسبت به جلسه اول.)


هوریس اسلاگهورن:

هوریس عزیز، کپی کردن نوشته های دیگران اصلا کار قشنگی نیست. اینکار نوعی سرقت ادبی محسوب میشه که انجامش در شان هیچکس نیست. ضمنا مطمئن باشین تمام تکالیف خونده میشن و درصورت کپی بودن اساتید متوجه این قضیه میشن پس از خلاقیت خودتون برای نوشتن استفاده کنین!

امتیاز: 0


پومانا اسپراوت:

نقل قول:
_نوشابه

پومانا عزیز، فکر کنم یکی از گیاه های گلخونه تون علائم نگارشی خوار از خاک در اومده!

بهتره قبل از ارسال پستتون یکی دو بار برای اطمینان بخونیدش که اگر علائم نگارشی جا مونده بود یا اشکال نگارشی داشت بتونید رفعش کنین.

نقل قول:
_ساکت!ساکت!چرا اینقدر شما احمقانه رفتار می کنید؛این نوشابه پس فسرت داره جون شما ها رو می گیره!

بعد از گذاشتن علائم یه فاصله می ذاریم و بعدش جمله بعدی رو شروع می کنیم. به این شکل:
_ساکت! ساکت! چرا اینقدر شما احمقانه رفتار می کنید؛ این نوشابه پس فطرت داره جون شما ها رو می گیره!

جا داره بیشتر با شخصیت های داخل سایت آشنا بشین. بیشتر به رفتاراشون دقت کنید و چارچوب هاشونو بشناسین. این توی نوشتن در موردشون بهتون خیلی کمک می کنه و بی شک طنزتونو بهتر می کنه.

فکر می کنم اگر خود پومانا رو قاضی دادگاه قرار می دادین بیشتر می تونستیم با شخصیتش آشنا بشیم.

توصیفاتتون نسبت به جلسه قبل بهتر شده بود ولی همچنان هم جا داره بهتر و بهتر بشه.

امتیاز: 14+ ( 1 امتیاز به منظور رعایت نکات ذکر شده در نقد جلسه اول.)


سوروس اسنیپ:

نقل قول:
-به اطرافتون نگاه کنید این جایی که ایستادید،جایگاه متهمین هست!
بنده سیوروس اسنیپ حاکم این محکمه هستم.
(و دستی به کلاه گیس سفید و روغن مال شده اش میکشد)
جناب کاتب چنگال لطفا بنویسید!
جناب وکیل لطفا اتهامات متهم رو به ایشون تفهیم کنید.

سوروس، یه مسئله ای که درک نمی کنم یه سری از اینترهات هست که واقعا نیازی بهشون حس نمی کنم‌. نه تنها به نظم کمکی نمی کنن بلکه باعث میشن تمرکز خواننده بهم بریزه و مدام بره خط های بعد تا ادامه دیالوگ هارو متوجه بشه.

نقل قول:
-بله
-بله
-بله

از علائم نگارشی نداشتن هاشون که بگذریم، به نظرم میشد بجای تکرارشون از دیالوگ های خلاقانه تر استفاده کرد.

نقل قول:
-آره مریضم! مریض منم که تو رو میزدم تو چایی با این که میدونستم وا میدی.

این ایده مانور دادن روی قضیه وا رفتن سریع بیسکویت ها بامزه و خلاقانه بود.

پستت اینطوریه که یه قسمت های خیلی بامزه ای داره ولی از طرفی دیگه یه قسمت های ساده ای داره که اون قسمت های بامزه رو کمی خنثی می کنن. تشخیص این دو بخش از هم دیگه نیاز به تجربه و تمرین بیشتر داره. پس سعی کن بیشتر بنویسی و نقد بگیری.

امتیاز: 15


رابستن لسترنج:

می شد بجای آقای وکیل خود خربزه و عسل از خودشون دفاع کنن. بگن علت اختلافشون باهم چیه و چرا خوردنشون در کنار هم برای ملت مشکل ساز میشه.

ایده کلی خوب و خلاقانه بود. ولی توی اجرا با یه سری تغییرات جزئی مثل همینی که بالا گفتم به نظرم می شد جالب تر و جادویی تر باشه.

نقل قول:
رابستن سرش رو به سمت بچه برد تا باهاش در مورد رای نهایی مشورت کنه.

-بابا! بنظرت نیازی به مشورت بودن می شه؟
-معلومه که نه بچه! ولی خب این جمله خیلی کلاس داشتن می شه.
-

این قسمت بامزه بود. کاشکی بیشتر در مورد حرکات بچه توی دادگاه و نظراتش می نوشتین.

امتیاز: 17


زاخاریاس اسمیت:

نقل قول:
قورباغه

نقل قول:
قورباقه

نقل قول:
غورباقه

خوشم میاد کلمه "قورباغه" رو توی پستت به تمام حالات ممکن و غیر ممکن نوشتی!

نقل قول:
صدای اعتراضات از همه جا بلند شد. مردم فریاد میزدند:
-غورباقه،حیا کن. قند مارو رها کن.
-بی غیرت، بی غیرت، دنبال قند ملت.
-غورباقه، غورباقه مرگ به نیرنگ تو، خون جوانان ما، میچکد از چنگ تو.

این شعارا بامزه بودن.

نقل قول:
زاخاریاس اینبار به درستی چکش را روی میز زد و گفت:
-اوهوی...یعنی سکوت را رعایت کنید. خانم ایوانوا بفرمایید از موکلتون دفاع کنید.

به نظرم این گفت های پستت زیاده. تا همون روی میز زد کافیه. نیازی نیست حتما بنویسی "فلانی گفت:" ، "بهمانی گفت:" و... چون وقتی دیالوگش رو بدون فاصله زیرش می نویسی، مشخص میشه متعلق به چه کسی هست پس دیگه لازم نیست مدام نقل قول کنی.

زاخاریاس اینبار به درستی چکش را روی میز زد.
-اوهوی...یعنی سکوت را رعایت کنید. خانم ایوانوا بفرمایید از موکلتون دفاع کنید.



ناظر آینده رفته برا مامان شکلات استخدام کرده توی سنت مانگو!

امتیاز: 17+ ( 1 امتیاز به منظور پیشرفت نسبت به جلسه اول.)


فلور دلاکور:

آفرین فلور، هم اشکالاتی که جلسه پیش گفته بودم رو رفع کرده بودی و هم پست قشنگی نوشته بودی. البته هنوز جا داره طنزش پر رنگ تر بشه که قطعا با نوشتن و تجربه بیشتر خواهد شد.

امتیاز: 17+ ( 2 امتیاز به منظور رعایت نکات نقد جلسه اول و پیشرفت.)


آیرین دنهولم:

رعایت علائم نگارشی یکی از مهمترین اصول نوشتنه. علتش هم اینه که همین علائم هستن که لحن خوانش نوشته تون رو به خواننده نشون میدن. برای همین علائمی مثل نقطه، علامت سوال و تعجب با توجه به کاربردشون حتما باید در پایان تمام جملاتتون باشن.

نقل قول:
همه تعظیم بالا بلندی میکنند

از شکلک ها در پایان دیالوگ ها استفاده می کنیم. باتوجه به اینکه این جمله یک توضیح هست بهتر بود براش از شکلکی استفاده نکنید.

نقل قول:
نه نه من بیگناهم نه نه اینکارو با من نکنین
هیس ساکت شو

یه سری جملات توی پستتون دارین که علامت دیالوگ نداره ولی مشخصا توصیفم نیست! این موضوع شدیدا خواننده رو گیج می کنه.

توصیف های پستتون خیلی کمه. این یک مشکل به حساب نمیاد تا زمانی که دیالوگ ها بتونن جای خالی توصیف هارو پر کنن و بخش های مبهم رو روشن کنن اما دیالوگ های پست شما هنوز تجربه لازم برای اینکار رو ندارن. پس سعی کنید بیشتر صحنه ها رو توضیح بدین و حالات رو توصیف کنید تا خواننده بتونه نوشته تون رو توی ذهنش تجسم کنه و باهاش همراه بشه.

پست های بیشتری بخونین. بیشتر بنویسین و نقد بگیرین تا کم کم بهتر و بهتر بشین.

امتیاز: 10


اما دابز:

خوب بود اما. به نظرم بخش محاکمه و مجازات می تونست یکمی بیشتر گسترش پیدا کنه و خلاقانه بشه ولی همین الانشم خوب بود.

شخصیت هاگریدت بامزه بود. واکنش محفلیا به غذاهای اما هم جالب بود. با خوندن اون بخشی که از سبک غذاهات انتقاد کردن یه همدردی خاصی رو باهات احساس کردم.

اعتراف گیریت از همبرگر قشنگ بود. حقش بود!

امتیاز: 17


سو لی:

پیرهن هاوایی با کلاه گیس قضاوت؟ برو بیرون ببینم تازه واردنمای مامان!

امتیاز: 20


الکساندرا ایوانوا:

ایوا مامان، حس می کنم این پستت کمی با عجله نوشته شده بود. بعضی از جملات نقص هایی داشتن و اشکالات تایپی هم دیده میشد. پستت با استفاده از شکلک ها می تونست خیلی بامزه تر باشه.

قابل قبول بود اما مطمئنم خیلی خیلی بهتر از اینا میتونی بنویسی.

امتیاز: 16


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۲ ۶:۰۷:۲۸
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۲ ۶:۱۴:۱۳



پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۴۷:۲۰
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
سلام بر بانو بانوان بانو مروپ.
تکلیف جلسه دوم کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی:

الکساندرا ایوانوا، قاضی عادل، پشت میز بانو مروپ نشست و ملاقه ی اورا در دست گرفت.
جادوآموزان روی نیمکت های کلاس که به صورت ردیف ردیف چیده شده بود نشسته بودند. غذای های معترض هم روی نیمکت های مشابه منتها در ابعاد بسیار کوچکتر نشسته بودند.
-اهم...اهم... خب ما امروز اینجا جمع شدیم تا به جرایم هات داگ رسیدگی کنیم...بیاریدش!

دو تا گوجه فرنگی هات داگ مذکور را از در، وارد دادگاه تشکیل شده آوردند.
-چی کار میکنید؟! مگه من به جز این که باعث شدم دیگران ا خوردنم لذت ببرن کردم؟! ولم کنید...
-ساکت باش هات داگ! وگرنه میخورمت!
-خب بخور! منم همینو میخواهم! شما میخواید دیگران رو از خوردن من محروم کنید! ولم کنید...ممم...اللخخخ...

صدای هات داگ زیر دستان گوجه فرنگی ها خفه شد. ایوانوا از روی حکم شروع به خواندن کرد:
- هات داگ، تو را به جرم گرفتگی عروق و سرطان زابودن...راستی سرطان زا چیه؟!

جادوآموزان و بانو مروپ سری به نشانه ندانستن تکان دادند.
-خب...مهم نیست. داشتم میگفتم... هات داگ، من تو رو به خاطر همین، به اعدام محکوم میکنم.

غذاهای معترض و بانو کروپ و بعضی از جادو آموزان دست زدند و هورا کشیدند. بعضی از جادوآموزان هم ایوانوا را هو کردند و اعتراض کردند که چرا باید هات داگ به این خوشمزگی را اعدام کرد؟
ایوانوا که دست پاچه شده بود ادامه داد:
-عه...عه... خ...خ...خب هات داگ تو میتونی پر دقایق باقی مونده از خودت دفاع کنی و یا راه کاری بدی که من از اعدام کردن تو مصرف بشم.

هات داگ مذکور درحالی که سس از چشمانش میبارید گفت:
-من...من... متاسفم...م...م...ن قول میدم که هات داگ خوبی بشم. اصلا...اصلا...آها! یه فکری! من میتونم به عنوان میله بارفیکس تو باشگاه استفاده بشم!

او این را گفت و با دستپاچگی لبخند زد. ایوانوا به حضار نگاهی انداخت، به نظر موافق می آمدند.
-خب پس حالا که همگی موافق هستند من هات داگ رو آزاد میکنیم و شانس دوباره ای به او میدم.

محاکمهبه پایان رسید و همه به سوی در به راه افتادند. وقتی همه رفتند ایوانوا تگاهی به هات داگ که رضایت و آسودگی ازش میبارید نگاه کرد...
در یک حرکت سریع هات داک را قاپید و در دهانش فرو کرد. بعد از چند بار جویدن اورا قورت داد و از کلاس بیرون رفت.







پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۱۴ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 541
آفلاین
تکلیف جلسه دوم کلاس اصول تغذیه


در میان داد و فریاد های جادوآموزان کلاس، سو تنها کسی بود که با لذت تمام به صحنه‌ی اعدام پیتزا پپرونی خیره شده بود. اصلا چه معنی داشت که آن پیتزای کشسانِ سسیِ تازه از فر بیرون آمده می‌توانست وارد خانه‌ی ریدل‌ها شود و سو نمی‌توانست؟
سو در همین افکار به سر می‌برد که صدای پروفسور گانت به گوشش رسید.
-برای تکلیف این جلسه ازتون می‌خوام یه فست فود یا غذای مضر رو انتخاب کنید و محاکمه ش کنید.

اتفاقات چند دقیقه قبل و دادگاه دردناک پیتزا، باعث شده بود تا ایده‌ای خشونت آمیز در ذهن سو شکل بگیرد.
-الان وقتشه که انتقاممو بگیرم!

و همانطور پلک‌زنان، از کلاس خارج شد.

***

-پس برام انجامش میدی دیگه؟

سو، در حالی که قوطی چسب را در دستی، و یک دست تام را در دست دیگرش گرفته بود، این حرف را زد.

-چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم؟
-نه.

سپس همانطور که با یک حرکت چوبدستی‌اش گرد و خاک را به کناری می‌راند، روی تنها صندلی چوبی موجود در اصطبل خانه‌ی یدل ها نشست.
-تا خراب شدن این چسب هم خیلی وقت نمونده ها!

بعد از شنیدن این حرف، تام درحالی که زیرلب کلمات نامفهومی را زمزمه می‌کرد، اصطبل را به مقصد آشپزخانه‌ی عمارت ریدل ها ترک کرد.

"دقایقی بعد"

-ولم کن بی‌نزاکت! بذار بیام بیرون، بوی گند اینجا داره خفه‌م می‌کنه.
-اگه جرئت داری یه بار دیگه داد بزن تا گازت بگیرم!

مثل این‌که تهدید تام کارساز بود؛ زیرا تا خود اصطبل، دیگر صدایی از قوطی فلزی ای که درون کیسه‌ ای پلاستیکی از گردنش آویزان بود، شنیده نشد.

-بیا بگیرش. سه بار نزدیک بود ارباب مچمو بگیرن. می‌دونی چقدر بد میشد اگه می‌دیدن؟!

سو می‌دانست. در صورتی که لرد سیاه، تام را با آن سر و وضع در خانه، آن هم در تلاش برای دزدین خوراکی مورد علاقه‌اش می‌دید، اثری از تام بر روی زمین باقی نمی‌ماند.
- مگه دست هم داشتی که مچتو بگیرن؟

و بعد از خندیدن به شوخی طعنه‌آمیزش، دست تام و قوطی چسب را برایش پرت کرد و به سرعت از اصطبل خارج شد.

تام چسب را از روی زمین برداشت تا قبل از فاسد شدنش دستش را با کمک آن به بدنش وصل کند.
- این که خالیه! لعنت بهت سو.

قوطیِ چسب خالی بود و دیگر سویی هم آن اطراف نبود!

***


دمای اتاق به طرز طاقت فرسایی بالا بود. سو به طرف ظرف شفافی که توسط شمع هایی روشن، احاطه شده بود قدم برداشت و درپوش ظرف را برداشت.

- بابا ولم کنید! آب شدم!
- لطفاً نظم دادگاه رو به هم نزنید...

سو نگاهی به شکلات انداخت و لحظه‌ای با خود فکر کرد که آیا آن‌ها هم زن و مرد دارند؟ و باید انتهای جمله‌اش از "آقا" یا "خانم" استفاده کند؟ اما مسئله‌ی مهمی نبود که بخواهد صحبتش را قطع کند؛ پس ادامه داد.
- شما مظنون شماره یک پرونده‌های "چاقی مفرط کودکان"، "دیابت بزرگسالی"، "جوش‌های صورت" و چندین پرونده‌ی دیگه هستین. چه دفاعی دارین که از خودتون ارائه بدین؟
- من... من... من فقط یه دونه‌ی کوچولو، تو دل جنگل بودم. اینا همه کار خودشونه!
- داره جالب میشه. خودشون کیان اونوقت؟

سو با نگاهی منتظر به متهم خیره شد و بر روی دفترچه ای که در دست داشت، نکاتی یادداشت کرد. دفترچه ای که بی شباهت به دفترچه‌ی بانز نبود.

- خودشون... همونایی که پوستمو کندن... بعد خشکم کردن!

سو دیگر حوصله‌ی شنیدن ناله‌های شکلات را نداشت. یقه‌ی پیراهن هاوایی گل‌گلی‌اش را صاف کرد و شروع به قدم زدن دور متهم کرد.
- این سفیدنمایی‌هات دیگه فایده نداره. اصلاً هر کاری هم که نکرده باشی، چرا تو می‌تونی بری داخل خونه، پیش ارباب؛ ولی من نمی‌تونم؟!
- ارباب؟ همون کَچَ...

قبل از اینکه کلمه‌ی دیگری از دهان شکلات خارج شود و اهانتی متوجه لرد سیاه شود، سو با چرخاندن چوبدستی‌اش دمای اتاق را بالاتر برد و سرعت رقیق شدن شکلات را افزایش داد.
- یک‌بار دیگه درمورد ارباب این‌طوری صحبت کنی چشماتو در میارم! کاکائوفهم شد؟!

برای خود شکلات سوال بود که چشم‌هایش دقیقا کجایش می‌شوند، اما با دیدن چهره‌ی خشن سو تصمیم گرفت حرفش را در دلش نگه دارد.
- باشه.

سو برای اعلام حکم به پشت میز قاضی‌ای که درست کرده بود رفت و کلاهش را با کلاه گیسی که از آن موهای سفید و پیچ پیچی آویزان بود، عوض کرد.
-جناب شکلات، با توجه به موردقبول واقع نشدن دفاعیاتتان، دادگاه شما را محکوم می‌کند به...

سو لحظه ای گیج و سردرگم میان کاغذهایش را گشت تا عبارت مورد نظرش را پیدا کند. قطره های عرق کاکائویی از روی صورت شکلات، به پایین سر می‌خوردند.

-انحلال!

سو در کمال آرامش با چکشش ضربه ای روی میز زد و ختم جلسه‌ی دادگاه را اعلام کرد.

-انحلال دیگه چیه؟

سو از جایش بلند شد. با قدم های شمرده، به قسمتی از اتاق که خارج از محدوده دید شکلات بود، رفت و چند لحظه بعد با دستگاهی در دستش برگشت.
دستگاه، ظاهری ترسناک و به رنگ سرخ داشت. از بخش لوله‌ مانندی که از قسمت میانی آن خارج شده و رو به بالا می‌رفت، بخار خارج می‌شد و صدای قُل قُل از اعماق آن به گوش می‌رسید.

-این چیه؟
-بهش میگن کتری! فرآیند انحلال ساده‌ست. این دستگاه آروم آروم آب جوش نود و هشت درجه رو وارد ظرف می‌کنه و برای رسیدن به دمای اتاق، حرارتش رو به اطراف میده و حدس بزن نزدیک ترین چیز به اون چیه؟! تو!
-نود و... هشت درجه؟!
-درسته! توی این دما از تو چیزی جز یه ظرف کاکائوی آب شده باقی نمی‌مونه!

سو بی توجه به فریاد‌ها و التماس‌های شکلات، به طرفش رفت و لوله‌ی کتری را به طرف ظرف، کج کرد. قطرات آب جوش به آرامی روی سر و صورت شکلات فرود آمده و به سرعت او را آب کرد.
-حقته! وقتی منو نبری داخل عمارت پیش ارباب، همون بهتر که خودتم نتونی بری!

سو با لذت به آخرین تکه شکلات که روی آب جوش شناور شده بود، خیره شد.
-خوب با آب داغ مخلوط شو... وقتی از کلاس برگردم یه لیوان شکلات داغ دارم! سعی کن تا اون موقع خورده نشی.

و ورق‌های کاغذ پوستی حاوی شرح دادگاهش را برداشت تا تکالیفش را به پروفسور گانت تحويل دهد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

اما دابزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۰۶:۴۶ شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۲
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 172
آفلاین
- مطمئنین حالش خوبه؟
- آره باباجان خیالت راحت!
- اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟ پرفسور می دونید چند وقت که اون توئه؟! اگه مرده باشه چی؟
- ا بابا جان این چه حرفی که می زنی! اما دختر قوی ایه! حالش خوبه.

عده ای محفلی جلوی در اتاق اما دابز جمع شده بودند و سعی می کردند از سوراخ او را دید بزنند. این اواخر رفتار اما بسیار عجیب شده بود؛ طوری که ساعت ها در اتاق، خود را حبس می کرد و بیرون نمی آمد.

- هیچی نمی تونیم بینیم پرفسور.
- باباجانیان کی اما رو قبل از اینکه وارد اتاق بشه دیده بود؟

پنه لوپه کلیرواتر فریاد زد:
- من! من دیدم! تو آشپزخونه بودم که اما با عجله اومد داخل و بعد یه سینی، یه چاقو تیز، یه کارد و یسری خرت و پرت دیگه برداشت و سریع از اونجا رفت.
- باباجان ازش نپرسیدی واسه چی اونا رو می خواد؟
- اتفاقا پرسیدم و اما جواب داد واسه ی عمل جراحی... بعد دیگه هیچی نگفت.

دامبلدور دستی به ریش های بلندش کشید. یعنی اما دقیقا داشت چه کار می کرد؟

فلش بک_ چند روز پیش

- رامن حاضره!

اما با خوشحالی قابلمه رامن را از روی گاز برداشت و از آشپزخانه خارج شد.
بوی غذای اما کل محفل ققنوس را پر کرده بود. ولی گویا خبری از محفلی ها نبود.

- به به! من خیلی گوشنمه.
- وا! پس بقیه کجان؟
- نمی دونم. ولی من گوشنمه!

هاگرید با یک جهش قابلمه را از دست اما قاپید و شروع کرد به خوردن رامن. اما بی توجه به هاگرید دنبال دیگران می گشت.


-پرفسور؟ ری؟ جوز؟ زاخاریاس؟ پنی؟ آرتمیسیتیا؟ کجایین شما؟

هیچکس جواب او را نداد. همانطور اطراف را می گشت که ناگهان چشمش به هاگریدی افتاد که تا کمر داخل قابله فرو رفته بود.

- صبر کن هاگرید اونجوری نمی خور...
- دستت درد نکونه. خوشمزه بود!...

هاگرید با سرعت محتویات ته قابلمه را سر کشید و از جایش برخاست.
- خیلی خب من دیگه باس برم.
- ولی هاگ...
- بیا اینم قابلمه.
-

هاگرید رفت! خیلی هم سریع رفت!
اما، حتی فرصت نکرد به او بگوید غذا خوردن آداب خاص خود را دارد. خواست با هاگرید خداحافظی کند که صدایی توجهش را جلب کرد.

- بچه ها هاگرید رفت بیاین بیرون.

محفلی ها یکی یکی از زیر میز ناهار خوری بیرون آمدند و با چهره متعجب اما رو به رو شدند.

- پرفسور شما اون زیر چی کار می کردین؟
- ما... چیز... داشتیم غذا می خوردیم باباجان. ریموند لطفا سهم اما رو هم بهش بده بابا.
- چشم پرفسور.

ریموند درحالی که کیسه ای بزرگ را با خود حمل می کرد سمت اما رفت.
- اما لطفا سهمت رو بردار تا هاگرید نیومده همه ش رو بخوره.

اما با ناراحتی دستش را داخل کیسه فرو برد و فریاد بلندی زد:
- چی؟ همبرگر؟
- بله هم رزم همبرگر! این ساندویچ دوست داشتنی و خاص!
- همبرگر؟ مگه قرار نبود دستپخت من رو بخورین؟! مگه قرار نبود رامن من رو بخورین؟!
- خب اگه راستش رو بخوای اما، ما از خوردن غذاهای شرق آسیایی خسته شدیم. تو به این همبرگر گوگولی نگاه کن. ببین چقدر گوشت داره. می دونی چقدر خوشمزه ست؟... اما؟

اما به ادامه حرف های ری توجه نکرد؛ او همبرگر را برداشت و سمت اتاقش دوید.

- پرفسور بریم دنبالش؟
- نه بابا جان... بذار به حال خودش باشه.

داخل اتاق.

چند ساعتی می شد که اما همبرگر را رو به روی خود قرار داده بود و با دقت به او نگاه می کرد. جوری چشمانش را باریک کرده که انگار قرار بود اتفاق خاصی برای همبرگر بیفتد.

- فکر کردی من از نگاه کردن دست می کشم!؟ نه خیر! من اونقدر نگاهت می کنم که بالاخره اعتراف کنی.

چندین ساعت بعد

- اما شام حاضره! نمیای پایین؟
- نه جو. من تا از این همبرگر حرف نکشم نمیام پایین!

خب یکی از علائم دیوانگی تمایل شدید به صحبت با اجسام بی جان است و خب طبق این نظریه اعضای محفل تقریبا می توانستند بگوید اما دیوانه شده است.
زیرا یک همبرگر حرف نمی زند! به هیچ وجه!

- تو چته آخه؟ از ظهر نشستی داری من رو نگاه می کنی! از خجالت آب شدم بابا.
- پس بالاخره حرف زدی همبرگر!

گفتیم همبرگر حرف نمی زند ولی نگفتیم در دنیایی جادویی نیز همین قانون وجود دارد. در دنیای جادویی شیر آب هم حرف می زند حتی!

اما آرام با مشت به سر خود کوبید تا از دست چرت و پرت گویی های مغزش رهایی یابد بعد دوباره رو به همبرگر کرد.
- به جرمت اعتراف می کنی یا بندازمت سطل آشغال؟
- آقا... چیز... خانم چه جرمی؟ مگه من چی کار کردم؟
- چی کار کردی؟ چی کار می خواستی بکنی؟همه تو رو به رامن خوشمزه ای که من پخته بودم ترجیح می دن! آخه تویی که این همه مضرری چه طوری می تونی این همه دل فریب باشی؟
- من که نمی تونم اسرارم رو لو بدم.
- این قبول نیست! تو بدی! تو مضری! مردم نباید تو رو دست داشته باشن ولی... ولی...

اما نتوانست خود را کنترل کند و بلند بلند گریه کرد. افرادی که طبقه ی پایین بودند کمی نگران اما شدند ولی نمی دانستند دقیقا باید چه کاری کنند تا او آرام شود. پس تصمیم گرفتند هیچ کاری نکنند تا

- گریه نکن! خواهش می کنم گریه نکن! تمومش کن لطفا!
- آخه تو که نمی فهمی! وقتی به غذای مورد علاقه ت توهین بشه... بشه... نه!
- آروم باش! اصلا همه چیز تقصیر منه! چی کار کنم آروم بشی؟... اصلا دوست داری من رو محاکمه کنی؟ دوست داری دادگاه برام تشکیل بدی؟ دوست داری...
- جدی می گی؟ یعنی من می تونم دادگاه تشکیل بدم؟... چه خوب!

همبرگر موفق شده بود گریه ی اما را قطع کند ولی از طرفی خود را بدجور توی دردسر انداخته بود.

- یا مرلین بزرگ! از چاله در اومدم افتادم تو چاه.


داخل دادگاه.

- لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید! گفتم ساکت باشید!

اما محکم با چکش پلاستیکی روی میز کوبید تا همه (که شامل هیچکس می شد) سکوت را رعایت کنند. بعد از اینکه جو دادگاه آرام شد، رو به رامن کرد و گفت:
- جناب شاکی ما اینجا هستیم تا شکایات شما رو بشنویم و در موردش قضاوت کنیم. لطفا شروع کنید.
- چشم! با سلام. اینجانب رامن ژاپنی (صد در صد رژیمی) از آقای همبرگر شکایت دارم! ایشون هر ساله دارن میلیون ها نفر رو به کام مرگ می فرستن! تازه ایشون در حق ما رامن ها و دیگر غذاهای سالم و مقوی ظلم کردن! طوری که اکثر مردم ایشون رو به ما ترجیح می دن. ایشون باید اعدام بشن!
- خب صحبت های رامن عزیز رو شنیدیم؛ الان نوبت متهمه که در جایگاه حاضر بشه و از خودش دفاع کنه.

همبرگر جلو آمد و با قاضی جوان چشم در چشم شد. همه ی مردم منتظر بودند تا حرف های همبرگر را بشنوند.
- چه دادگاهی آخه! من خودمم می دونم مضرم! می دونم بدم! من عامل بیماری های زیادی ام... ولی چی کار می تونم بکنم؟ مردم دوستم دارن خب! من واسه بهتر شدن هر کاری کردم ولی... ولی هنوزم که هنوزه همونم. جناب قاضی دستم به دامنت، من رو اعدام نکن! من رو نجات بده ولی اعدام نکن.

همبرگر کاری کرده بود که اشک تمام حضار در بیاید و اما نیز دلش به حال او بسوزد.

- خب همبرگر. از اونجایی که اشک تموم ما رو در آوردی و کاری کردی که حتی رامن هم گریه کنه، اعدامت نمی کنیم! در عوض باید یه کاری کنیم که دیگه مضر نباشی و... و خب من یه نقشه خوب دارم!

پایان فلش بک

ناگهان در اتاق اما باز شد و همه محفلی ها به سمت آن باز گشتند.
اما درحالی که ماسک خود را در می آورد جلوتر آمد.
سکوت همه جا را فرا گرفته بود ولی زاخاریاس آن را شکست.
- خب چی شد؟ چرا ساکتی؟
- من... من موفق شدم!

همه با تعجب اما را نگریستند و اما هم با او نشان دادن این جوابشان را داد.
- ساندویچ گیاهی!
- پس گوشت هاش چی شد؟
- مضر بودن انداختم آشغال. ... چی شد؟

اما هرگز نفهمید که چرا اعضا محفل با حسرت به سطل زباله خیره شدند و شروع کردند به گریه.

------


ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۱۳:۴۷:۳۵
ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۱۳:۴۹:۱۷
ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۱۴:۰۱:۵۷

مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

آیرین دنهولم (کج‌پا)


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۳ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۴۵ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
ایرین دنهولم ملقب به کج پا قاضی مورد تایید جماعت جادوگری وارد میشود
رد میشود
رد میشود
رد میشود
همه تعظیم بالا بلندی میکنند
+میوووو
-عالیجناب میگن بنشینین
+میو میو
-عالیجناب میگن متهم را بیاورید
نه نه من بیگناهم نه نه اینکارو با من نکنین
هیس ساکت شو
+میو میو
-عالیجناب میگن پرونده را بخوانین
نام پیستا نه ببخشین پیتزا
جراعم: عاشق کردن ملت جادوگر،مدهوش کننده،بسیار خوشمزه اخرین جرم و بدترین جرم چاق کننده
هیییییی صدای جمعیتی بود که با گقتن اخرین جمله بلند شد
ایرین با صدایی اهسته گفت:
+میوووو
-عالیجناب میگویند به به
+میوووووووووووووووووووووووووووووو
ایرین انقدر محکم به سر مترجمش کوبید که از دماغ مترجم خون امد
-عالیجناب میگویند خاک تو سرت همه چیو که نباید ترجمه کنی
+میو
عالیجناب بخدا من بیگناهم. ایناهم تقصیر اشپز و سازندمه
خفه شو خوشمزه ی کثیف
این صدا صدای یکی از حضار توی جلسه بود
+میو میو میو میو میو میوووو
-عالیجناب میفرمایند طبق قانون ۱۲۳ کتاب جادوگران سفلا حکم غذا های چاق کننده اعدامه
ایشون افزودند که متاسفم من کاری نمیتونم بکنم
نهههه نههههههههههههه
-میو میو میو میو میو میو مو
+عالیجناب فرمودند که از اونجایی که من قاضی جلسه هستم من مشخص میکنم که اعدام چگونه انجام بشه ایشون گفتند ایشون به خورده شدن توسط من محکومند
اما عالیجناب پروفسور گفتن باید مجازات جادویی باشه
+اوه میو میو نیو میو
-عالیجناب گفتن اوه یادمان نبود اما ایرادی ندارع
+میو میو میو مادامرامادامرا
و پیتزا مرد
-عالیجناب گفتن با عشق اواداکاوادا
+میو میو میو میو
-عالیجناب گفتن حالا همه بیرون وقت خوردنه
دادگاه خالی شد ایلین به حال معمولی تغییر شکل داد و تمام پیتزا رو خورد








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.