هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۹:۳۱ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۶:۰۰
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 217
آفلاین
اوضاع هر لحظه داشت بدتر و بدتر میشد. الان فقط هاگرید می‌تونست این انقلاب رو به پیروزی برسونه. انقلابی که اول تا حالا باعث گشنه شدن زیاد هاگرید و سرگرم شدن ملت شده بود الان در خطر بود و هاگرید باید الان طوری رفتار می کرد که انگار جانش در خطر است.

- من گوشنمه.
ظاهراً گشنگی بر تمام مناطق و عقل هاگرید چیره شده بود و الان مغز هاگرید رو کنترل میکرد.
هاگرید برای پیدا کردن غذا سعی کرد فکر کنه و بعد نهایتا نیم ساعت فکر کردن فهمید که برای پیدا کردن غذا
باید دنبال آشپزخونه برگرده. چون از قدیم یاد گرفته بود که غذا رو میشه تو آشپزخونه پیدا کرد و البته خودشم تجربه اش رو داشته. وقتی که می‌رفت توی آشپزخونه مقر محفل ققنوس و همه چی رو میخورد و خودشو به ندونستن میزد و یا حتی زمانی که غذا از هاگوارتز کش می‌رفت و هیچکی هم خبر دار نمی شد.
پس هاگرید برای پیدا کردن آشپزخونه دستش رو می‌کنه تو دهنش و با پیدا کردن کردن جهت باید که اونم از وسط دیوار میگذره شروع می‌کنه به پیدا کردن غذا.




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۵:۰۱
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 215
آفلاین
-آفرین قربان. همون دری که رو به روتونه، اتاقتونه. امیدوارم اوقات خوبی داشته باشین قربان. راستی اسم من کرم بلوکلی و مثل کلم بروکلی خونده میشه. یادتون موند قربان؟

هاگرید در اتاق را باز کرد و برگشت به سرباز نگاهی کرد و بعد هم در را بست.
مامور نفس راحتی کشید و در کسری از ثانیه جیم زد. سرباز مذکور که روز اول کاری اش بود و در ذهن خویش چه قدر به ارتقا مقام در دولت بسنده کرده بود؛ خوشحال برگشت و قدم زنان و باتوم چرخان و بشکن زنان به سمت محل اول که هاگرید را در مسیر انجا دیده بود برگشت. از پنجره بیرون را نگاه کرد. صدای همهمه میامد و هر لحظه هم بلند تر میشد. همان لحظه یک ماشین جلوی در ترمز زد. بنز قدیمی که شیشه هایش هم دودی بودند. از دو طرف درهایش باز شد و چهار مرد پیاده شدند و سپس یک مرد پیاده شد و همگی با آرایش دفاعی به سمت ورودی وزارت خانه حرکت کردند. ولی با خبرنگاران و روزنامه نویس های بسیاری رو به رو شدند و به خاطر برق تیز دوربین ها سرشان پایین بود.
-جناب معاون. ایا دولت سقوط میکنه؟
_قربان آیا شاهد جنگ های بیشتری خواهیم بود؟
-لطفا جواب بدین. چرا الان بین تمام وزرا جلسه است؟ جواب وزیر به این همه اغتشاشات چیه؟
-چرا همه وزیر ها کله پا میشن؟

آما محافظان با دستهایشان، خبرنگاران را کنار راندند و وارد وزارت خانه شدند و نگهبان های ورودی در را پشت سرشان بستند. کرم بلوکلی با دیدن لباس هایشان سریع احترام نظامی گذاشت و محافظان و معاونِ رئیس جلوی او ایستادند.

-سرباز! بیا اینجا. سریعتر مارو به سمت آسانسور راهنمایی کن. جلسه ای با بقیه دولتمردان و رئیسان داشتیم و تا الان هم خیلی دیر کردیم.
-قربان شما برای جلسه اینجا هستین؟ اما صندلی ها همه پر شده بود. فقط یک نفر دیر کرده بود که... .

زمان برای سرباز متوقف شد. در یک ثانیه هاگرید و تمام اتفاقات را از نظر گذراند. حالا که فکرش را میکرد هاگرید خیلی هم عجیب بود و کمی هم مشکوک. اصلا مثل مقامات رفتار نمیکرد. نکند قصد ترور وزیر را داشت؟ صدای سوتی در گوشش بود که هر لحظه بلند تر میشد.

-هی سرباز حواست کجاست؟

به خودش آمد. آیا باید به معاون وزیر درباره فرد مشکوک میگفت چه اتفاقی افتاده؟ یا فقط کافی بود او را تا پیش آسانسور ببرد؟!
نفسش را بیرون داد و صد و هشتاد درجه تغییر مسیر داد. اخم کرده بود تا صورتش چیزی را نشان ندهد. صدای آرامی از دهانش خارج شد.
-بله. بیاین قربـان.

و به سمت آسانسور حرکت کرد. در حین مسیر سرعتش را بیشتر هم کرد، جوری که بقیه باید کمی تند تر می امدند. سریع به در آسانسور رسید و دکمه را زد و دوباره به حالت احترام کنار در ایستاد. رئیس و محافظین وارد آسانسور شدند و با زدن دکمه، در شروع به بسته شدن کرد.
سرباز لبانش را باز کرد اما هنوز نفسش را بیرون نداده بود که دستی جلوی صورتش ظاهر شد و جلوی در را گرفت. در باز شد و سرباز دوباره خبردار، احترام گذاشت.
رئیس رو به نیروهایش گفت:
-تو و تو برید وکت شلوارمو بیارین باید قبل از ورود به جلسه بپوشمش. اون روی چوب لباسی اتاقم آویزونه.

سرباز عرق سردی را پشت گردنش احساس کرد که به یقه ی لباسش مالیده میشد و کل بدنش را لحظه ای لرزاند.

-هی تو سرباز، اتاقم رو به محافظام نشون بده.

قلبش دیگر تند تر از این نمیتوانست بکوبد اتاق معاون همانجا بود که سرباز چند لحظه پیش به هاگرید نشان داده بود. زانوهایش در آستانه ی خم شدن بودند که در آسانسور به آرامی بسته شد و محافظ ها را به خودش خیره دید. تمام زورش را جمع کرد تا نفس دیگری بکشد و قدم اول را گذاشت؛ فقط امیدوار بود که اتفاق بدی نیوفتاده باشد.

-اَ...اَز این طرفه.

و به راه افتادند.

از آن طرف، هاگرید

هاگرید به محض اینکه در را بست به سراغ کشو ها، کمد ها، کیسه ها و بقچه ها رفت اما چون هنوز حرف پروفسور دامبلدور را به خاطر داشت که میگفت "هر گِردی، گردو نیست."، اول، وسایل را بو میکرد و اگر بوی خوراکی میدادند بعد، آن را به هزار تکه مساوی تقسیم میکرد و به قول گفتنی ته تویش را در میاورد. هاگرید دیگر اسید معده اش برای روده اش کارد کشیده بود، عصبی شده بود و از همین الان به چربی سوزی افتاده بود. باید چیزی میخورد. به زانو افتاد و سرش را به جلو خم کرد و بینی اش را روی زمین گذاشت شروع به یافتن هر بویی از خوراکی کرد. همینطور که مثل یک جاروبرقی غول پیکر روی در و دیوار و میز و صندلی مکش میکرد. کم کم به بوی شکلات سوئیسی جلب شد و با چند بار فین فین متوجه شد که بوی شکلات از سمت چوب لباسی است.

با سرعت بلند شد و به سمت چوب لباسی رفت و تمام لباس ها را جرواجر کرد تا به کت شلوار اصیل گران قیمتی رسید که برق میزد و بسیار دقیق اُتو شده بود. هاگرید با ولع دست در جیب روی سینه ی کت کرد که به موجب آن جیب تا وسط کت جر خورد. او که طاقتش طاق شده بود. کت و شلوار را برداشت و روی میز انداخت و شروع به گشتن سوراخ سنبه های لباس به دنبال شکلات کرد. اتاق پر از صدای زارت و زورت و زرت و جرت و فرت شده بود و هر خانومی که از کنار در اتاق رد میشد لب پایینش را گاز میگرفت و سریع دور میشد.
بعد از جرواجر های فراوان هاگرید بالاخره موفق شده بود شکلات را پیدا کند که البته به خاطر بودن زیر حمله های سنگین هاگرید به کت، شبیه شکلات های عتیقه ی جنگ جهانی دوم شده بود و گوش و بالِ پوستش، کنده شده بود.

هاگرید اول شکلات را بو کرد. سپس پوستش را لیس زد. بعد کمی از آن را باز کرد و ذره کوچکی را داخل دهانش گذاشت.
-آهـــــــــ. خوب شوکولیه.

و بقیه آن را هم به همان ترتیب خورد و آخر هم پوستش را لیسید و بعد آن را هم خورد.
-چسبید خوداییش.

همینطور که انگشت هایش را لیس میزد به خاطر قندی که به مغزش رسیده بود یاد حرف یکی از نگهبان ها افتاد که گفته بود رئیس ها و معاونین و وزیر ها الان جلسه دارن. تصمیم گرفت برود و سر و گوشی آب دهد. شاید نقطه ضعفی پیدا میکرد تا بتواند زودتر دولت را کله پا کند. با این فکر از اتاق خارج شد و به سمت راه پله حرکت کرد و از تابلو ها رَدِ اتاقِ جلسه را گرفت.
همینکه به طبقه مورد نظر رسید و داخل راهرو پیچید، معاون وزیر و نگهبانانش را دید که پشت در اتاق جلسه انگار منتظر چیزی بود و انگار خیلی هم استرس داشت.
هاگرید سریع خودش را به دیوار چسباند و شکمش را هم تو داد. باید راهی پیدا میکرد بدون اینکه لو برود به اتاق نزدیک تر شود.


از آنطرف کَرَم بلوکلی و محافظان

کَرَم همچنان لرزش در زانوهایش بود و کم مانده بود از اشک هایش سرازیر شوند. بالاخره به اتاق رسیدند. محافظ اول سرباز را به کنار راند و دستگیره را چرخاند و در را به جلو هل داد.

-نه صبر ک... .

کَرَم حرفش را خورد. در تا انتها باز شد و آنها را در بُهت و حیرت فرو برد. کمد ها و قفسه ها بیرون ریخته بودند. کف اتاق پر از کاغذ بود و لامپ وسط اتاق تاب میخورد و نور کم سوی اون روی جنازه متلاشی شده ی کت و شلوار در حرکت بود. افراد با دیدن آن صحنه مو به تنشان سیخ شد.

محافظ دوم سریع سرباز رو کنار زد و با شدت خودش را داخل اتاق انداخت.
-یه اتفاقاتی داره میوفته. یکی اینجا بوده. همین الان به معاون خبر بده.

محافظ اول بیسیم خودش را بیرون کشید و با بیسیم، با محافظ سه و چهار که پیش معاون وزیر بودند تماس گرفت.
-گروه آلفا. یکی به زور وارد اتاق معاون شده. کت شلوار هم نابود شده. دستور چیه؟

معاون که خودش داشت اینها را از بلندگوی بیسیم محافظش میشنید. صورتش سرخ شد و بیسیم را از دست او کشید و با عصبانیت فریاد زد.

-چــی؟ شوخیتون گرفته؟ سریع تر بگردین و مقصر رو پیدا کنین. چطور چنین اتفاقی افتاده؟!

بعد هم بیسیم را پرت کرد و با عجله به همراه محافظان وارد اسانسور شد و در اسانسور بسته شد. هاگرید از پشت دیوار آرام بیرون آمد و دزدکی پشت در اتاق جلسه رفت و خودش را کاملا به در چسباند و چشم هایش را بست تا صداهای داخل را بشنود. صداها به سختی بیرون میامد و نمیتوانست تمام جزئیات را بشنود ولی بعضی وقت ها که داد میزدند هاگرید متوجه میشد.

-این چه مسخره بازیه؟ کشور شده مرلینگاه. سرش رو هم میگیرن به سمت همدیگه.خجالت هم نمیکشن. اصلا از همین الان حکومت نظامی. هر کی رو هم دیدین. بزنید لت و پار کنید.
-ووی ووی ووی! رئیس گروه محافظت از مظلومین. بیا حکم تیر/آواداتو بدم.بجنب مملکت از دست رفت. ووی ووی ووی! فقط مظلوم بزنی ها. ووی ووی ووی!
-مرگخواران ما هم آماده ان تا از وزیر که آن هم تصادفا مرگخوار ماست دفاع کنن.

هاگرید همینطور گوش میداد.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۶:۰۰
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 217
آفلاین
این تازه اول راه بود. هاگرید می بایست برای رفتن به اتاقش از راه روی تنگی عبور می کرد و عرض و طولش به هیکل هاگرید نمی‌خورد.
مامور بازجو هم نقشه هوایی در سر داشت. مامور بازجو که از همان اول مأموری تو سری خور بود باید سعی می کرد خودش را در دل هاگرید جا کند و سری در سر ها در بیاورد.

تایپ!

هاگرید در راهرو گیر کرد.
مامور بازجو سعی کرد به هاگرید کمک کند و به همین خاطر هاگرید را هل داد تا نجاتش دهد اما این کار نتیجه ی مناسبی نداشت.
- ولم کون. لهم کردی.

زهره ی مامور بازجو ترکید. همین اول کاری از چشم هاگرید افتاده بود و الان که هاگرید در دردسر افتاده بود مسیول تمام این قضایا او بود.
مامور بازجو فکری کرد و باتنی که در دست داشت به پشت خاکریز ضربه زد.
هاگرید نیز از درد با سرعت عرض راهرو را طی کرد و باعث دیوار های ساختمان وزارت خانه بلرزد.

- بهتون گفته بودم. ساختمان رو میلرزونم.

مامور بازجو نفس راحتی کشید.




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
- باشه کوچولو، من میرم تو هم اینجا باش!
این آخرین کلماتی بود که هاگرید به مامور فلک زده گفته بود.
هاگرید در حالی که چیپسی که در دستش بود را سر می کشید، به سمت در اتاق بازجویی قدم بر می داشت.
- پس کلید این در کوجاست؟

نگهبان که از ترس زرد شده بود، کلیدی را به هاگرید داد و به حالت تعظیمی در آمد.
هاگرید در ابتدا سعی کرد با کلید در را باز کند. اما او هالو تر و گنده تر از آن بود که بتواند چنین کاری را انجام دهد. او در را کند!
- اوی بابا! چه در بی خاصیتی! حالا اوتاگ جلسه کوجا هستش؟
- رئیس محترمِ مکرمه، طبقه بالا، اتاق هشت هزار! می خوایین راهنماییتون کنم؟ اما اول باید به سر و وضعتون برسیم.
- مگه سر و وضع من چشَه؟


مامور اته پته کرد.
- حقیقتش یکمی ناجورین... فقط یکم البته... یه کوچولو... ببینین می تونیم بریم اتاقتون، اونجا چند دست کت و شلوار دارین.

هاگرید دیگر چیپسش را تمام کرده بود. نمی دانست سر و وضعش چطور بود. اما فرصت فقط یک بار پیش می آمد و او هم باید از آن استفاده می کرد. پس هاگرید به دنبال مامور راه افتاد.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۹ ۸:۱۹:۳۶


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۶:۰۰
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 217
آفلاین
خلاصه:
هاگرید که در هنگام وزیر شدن ایوا، به وزارت او اعتراض کرده بود و در خواست داشت که به جای او ویلبرت اسلینکرد وزیر بشود، حالا قصد دارد علیه ایوا انقلاب کند.
هاگرید هم برای اعتراض شروع می‌کنه به شعار نویسی که مامور وزارت خونه اونو حین کار میبنه و اول بیهوش و بعد دستگیرش می‌کنه حالا هم قصد داره از هاگرید بازجویی کنه.
______________________________

مامور وزارت خونه که متعجب زده بود چطوری هاگرید رییس شورشی ها است مدام غذاهای بیشتری ظاهر می کرد و اطلاعات بیشتری از هاگرید می گرفت.
هاگرید که بلاخره سیر شده بود تازه متوجه شد چه اشتباهی کرده و چه دسته گلی به آب داده سعی کرد فکر کنه تا بتونه جمعش کنه.
هاگرید سعی می‌کنه فکر کنه اما نمی دونه.
تو همین حین دو تا مورچه رو میبینه که دارن با هم حرف میزن و می‌شنوه که مورچه مرد داره به مورچه زن درباره ی دیر آمدن به خونه میگه که پیش رییسش بوده و در همین اوضاع فکری تو ذهنش شکل میگیره.

- من رییس تو هستم.
- چی؟
- خواستم امتحونت کونم ببینم بلدی کار کنی یا نه.

بازجو میترسته که این واقعا رییسش باشه و اگه باشه زندگیش تباه میشه. برای همین به هاگرید میگه:

- ببخشید رییس. منو ببخشید. گفتم بهتون بگم بین معاونین وزرا جلسه هست شما هم دعوتین.

هاگرید هم که اوضاع رو مناسب میبینه با خودش میگه باید از فرصت استفاده کنه.






پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
- من یه میز پر از غذا بهت نشون دادم. اگه میخوایش، باید حرف بزنی.

هاگرید، آب دهانش را قورت داد. مغزش چیزی میگفت، شکمش چیز دیگری. باید خیانت میکرد و زنده میماند، یا خیانت نمیکرد و از گشنگی میمرد. در هر حال، شورشیان بدون او، چیزی نبودند. پس بهتر بود کمی حرف بزند.
- اول غذا بدین، تا حرف بزنم.

فرد رو به رویش، بشکنی زد و مرغ بریان شده ای، جلوی هاگرید ظاهر شد.
- حرف بزن.

هاگرید، مانند افراد قحطی زده، به مرغ حمله کرد و همه چیز، از جمله استخوان هایش را خورد.
- ما قراره بتون شورش کونیم. قراره وزیرو بر کنار کونیم.

فرد، هر چه هاگرید میگفت، روی کاغذ رو به رویش مینوشت.
- مقر دارین؟
- نه، نداریم.
- چند نفرین؟
- خیلی زیاد!
- کی...
- گوشنمه.

فرد، بشکن دیگری زد و غذا های دیگری روی میز ظاهر شد.
- کی قرار بود حمله کنین؟

هاگرید، لبخند دندان نمایی زد و به فرد، خیره زد.
- پیش پای شما، میخواستیم حمله کنیم.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۸ ۲۰:۳۱:۲۱

ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
دقایق همین‌طور پشت سر هم سپری می‌شن و فقط فردِ از سایه بیرون اومده به هاگرید زل می‌زنه و هاگرید هم به فرد. به نظر هدف اون فرد از این حرکت ایجاد ترس و رعب و وحشت بود تا به جون هاگرید بیفته و راحت‌تر همه چیو لو بده.

اما قضیه برای هاگرید طور دیگه‌ای بود. اون فکر می‌کرد به چالش "هرکی زودتر بخنده می‌بازه" دعوت شده و بنابراین با جدیت تمام در تلاش بود تا به چهره‌ی طرف که سعی داشت مخوف به نظر برسه، اما در واقع در نظر هاگرید خنده‌دار می‌نمود، نخنده!

نویسنده لازم می‌دونه ذکر کنه که در طی این چند دقیقه، چندین بار لامپ وسط اتاق که تنها منبع روشنایی بود و وظیفه‌ی خوفناک کردن بیشتر محیط را برعهده داشت، از حرکت باز می‌ایسته. بازجو هم هربار بدون این که نگاهش رو از هاگرید برداره، دستش رو جلو می‌برد و تقه‌ای به لامپ می‌زد تا دوباره به حرکت در بیاد و نور رو به طور ترسناکی در محیط جا به جا کنه.

هاگرید از نسل غول‌ها بود، بنابراین یکم خنگ بود. اما نه اونقد که نفهمه واجبه لامپ حتما همیشه در حرکت باشه. پس آخرین باری که لامپ دوباره متوقف می‌شه، این‌بار خودش زودتر از بازجو دست به کار می‌شه و دستشو جلو می‌بره تا با ضربه‌ای لامپو به حرکت در بیاره... که خب... ضربه‌ی دستش یکم زیادی شدید بود و لامپ می‌شکنه و کلا منبع روشنایی اتاق از بین می‌ره.

بازجو با دیدن این وضعیت به سرعت از جا بلند می‌شه و چوبدستیشو به حالت دفاعی در تاریکی به سمتی که هاگرید باید می‌بود می‌گیره.
- بشین سرجات مجرم خطرناک! قصد حمله به مامور قانون و فرار داشتی؟

هاگرید از همه جا بی‌خبر می‌خواد از خودش دفاع کنه، اما مسئله مهم‌تری جلوی روش قرار داشت.
- آخ دماغم... می‌شه چوبدستیتو از تو دماغم در بیاری؟ من گوشنمه!




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
- احیانا فق سیاها از این طیلسم سیاها استفاده نمیکونن؟

ماموران وزارت خانه، بی اهمیت به حرف هاگرید، چوب هایشان را محکم تر و سیخ تر گرفتند.
- دستا بالا!

هاگرید، فکر این را نکرد که برای فرار کردن، زیادی گنده است و نمیتواند از دست ماموران فرار کند. با این حال، لرزیدن زمین زیر پای هاگرید موقع دویدنش، سرعتشان را کم کرد. اما بالاخره، ماموران او را بیهوش کردندو برای بیرون کشیدن اطلاعات، به وزارت خانه بردند.

- من کوجام؟

هاگرید، در اتاق سیاهی، بسته شده صندلی بیدار شد. صدای غرش شیری، از شکمش در آمد.
- گوشنمه. حداقل یه چیزی بدین بوخورم.

چراغ ها روشن و هاگرید، با میزی پر از غذای های لذیذ و دسر های خوشمزه مواجه شد. آب دهانش، سیلی ایجاد کرد.
- میخوام بوخورم. بازم کونین.

فردی، از میان سایه ها پدیدار شد.
- به شرطی که سوالایی که ازت میپرسیمو جواب بدی، میتونی کل غذا های این میزو بخوری. تازه، دوبرابر اینم داخل اتاق بغلی هست.

رو به روی هاگرید نشست. مرد بزرگ، باید چیکار میکرد؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

مرگخواران

دلفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۱:۳۹
از گالیون هام دستتو بکش!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
مترجم
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 233
آفلاین
هاگرید کاغذ بعدی را باز کرد و با این متن مواجه شد:
نقل قول:
وزیر خانواده منو قتل عام کرده! اونم جلوی چشمای خودم!


-بالاخره یه دوروست حسابیشو پیدا کردم!

بعد خوشحال و خندان برگه را برداشت کمی پشت برگه تف کرد، و بعد آن را روی دیوار چسباند. بدون آن که به نوشته ریز پایین برگه دقت کند:
نقل قول:
امضا توت فرنگی


اما هاگرید میدانست که فقط یک اعتراض کافی نیست بنابراین برگه ها را جلویش گذاشت و شروع به ساختن اعتراض های جعلی کرد:

وظیر روهشو به شیطون فروخته.
وظیر شبا تو خواب راه میره.
وظیر آمل خوشکسالی چند سال اخیره.


نوشت و نوشت و هر کوچه ای که می پیچید یک اعتراض جدید مینوشت و با تف میچسباند و با خوشحالی آواز می خواند که ناگهان نور یک هلیکوپتر از بالا افتاد روی سرش.

-شما به جرم آسیب به اموال عمومی و دیوار نویسی و تف مالی دیوار ها تحت بازداشت شعبه آزکابان در وزارت خونه هستی! دستاتو بیار بالا و خودتو تسلیم کن! و گرنه مجبور می شیم آوداکداورا بزنیم.




تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۵:۰۱
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 215
آفلاین
یک ساعت بعد که همه ی افراد متن اعتراض نامه را تکمیل کرده بودند انهارا داخل سبد بزرگی ریختند و جلوی هاگرید گذاشتند.

-آفرین ملت جادویی. من هاگرید قول میدم به زودی وزیر لایق و کیک پرستی برای شما روی کار بیاورم. حالا بذارید ببینیم چی نوشتین.
و شروع به خواندن کرد.


نقل قول:
ما به وزیر اعتراض داریم چون معاون مدرسمون مارو همش کتک میزد.

هاگرید زیر لب غرولند کرد کاغذ را به گوشه ای انداخت و یکی دیگر برداشت.
نقل قول:
تا خون در رگ ماست هدیه به ارباب ماست.

هاگرید اخم کرد و دیگری را برداشت.
نقل قول:
معجون اعتراض نامه بدم؟

هاگرید که دیگر کفرش بالا امده بود. با عصبانیت ان را پاره کرد و دیگری را برداشت.
نقل قول:
شیره گاومیشه رو باید سرد خورد.

هاگرید فشارش افتاد و زانوهایش شل شد و نشست. چند دقیقه بعد به زور چند کیک و بیسکویت حالش جا امد و بلند شد و درحالی که دستش میلرزید خواست کاغذ دیگری را بردارد.
نقل قول:
مملکتی که دران مورفین را باید ازاد خرید ارزش زندگی ندارد.

این یکی هم زیاد به درد بخور نبود. اما حداقل میدانست که راه جذب کردن ملت برای وقتی که ایوا را بیرون انداختند چیست. اما در کاغذ بعدی چیزی نوشته شده بود که هاگرید دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد.




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.